توی این گرفتاری و حساب-کتابهای آخر سال، با این برف نیمبند که هی میآید و نمیآید، با امیدواریای که همراه عوضشدن سال میآید، با دیدارها و نشستهای خودمانی آمدن سالِ نو... و اینها، حیف نیست آدم بنشیند درگیریهای "خطهی مقدس" را تحلیل کند؟!
این هم حرف حساب، از نوعی دیگر: [+]
سهشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۷
شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷
موسیقی مدرن ما که حرفی برای گفتن دارد!
سالها پیش، توی عروسی پسرعمهام که توی باغ بزرگی بود، با برادرهام کنار هم نشسته بودیم. لحظهای شد که عروس و داماد وارد شدند: دست در دست هم، پشتشان دو-سه همراه، بهعلاوهی سهنفر داریه-دنبکزن. حالا دقت کنید به این سهتا آخری: مردهایی مسن، بدجوری تریاکی، با داریه و دنبکی در دست، چیزی را خارج میزدند و نخراشیده باهاش میخواندند که کمترین تناسبی با هم نداشت، ولی با پشتکاری باورنکردنی، همینجور دور زوج جوان میچرخیدند و ادامه میدادند و باکشان هم نبود! پسرعمهام و خانمش که با مهمانها میخواستند روبوسی کنند، اینها هی وسط میپریدند و حرکات و شکلکهای عجیبی درمیآوردند (احتمالاً چیزی شبیه به رقص) و صداهایی... که بالاخره جناب داماد را -که قرار بود آنشب سنگینترین شب زندگیاش باشد- مجبور کردند چندباری نگاهی تند و عاقل اندر سفیه بهشان بیاندازد شاید دست بردارند... ولی کو گوش شنوا! همین که به من رسیدند، از داماد پرسیدم قضیهی این حضرات چیست؟ گفت: "اینها را آوردهاند که مسخرهبازی دربیاورند و اول مراسم، جماعت را کمی بخندانند".(نقل به مضمون) البته پسرعمهام "گمان" میکرد که قضیه این است، چون دیده شد که قضیه جدیتر از این حرفهاست و اینها در واقع گروه موزیک مراسم عروسی او هستند!
من وقتی شانسی در جایی، تبلیغ آهنگهای محسن نامجو را میبینم، نمیدانم چرا ناخودآگاه یاد این جریان میافتم!
من وقتی شانسی در جایی، تبلیغ آهنگهای محسن نامجو را میبینم، نمیدانم چرا ناخودآگاه یاد این جریان میافتم!
چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۷
شکستِ مرز وهم و واقعیت
بعضی آدمها اینقدر در سرزمین اوهام پرسه میزنند که تخیل برایشان شکل واقعیت میگیرد. من و شما وقتی پای حرف اینجور افراد مینشینیم، خیلی ساده به آنها میگوییم "دروغگو" یا "خیالباف"، در صورتی که آنها دروغ نمیگویند؛ تنها اوهامی که در ذهنشان شکل واقعیت گرفته را بازگو میکنند.
فرق این افراد با دروغگوهای حرفهای این است که دروغگو با منظور دروغ میگوید، اما اینها غریزی. دروغگو در پی فریب دیگران است، اما اینان همهمدت در حال خودفریبی.
من مبلغین سینهچاکی را دیدهام که به رژیمها و ایدئولوژیهای مستبد سخت دلبسته و ایماندارند، بی اینکه خود متوجه حجم فریبی باشند که در آن غوطهورند. این ناآگاهی، حاصل مغشوششدن مرز واقعیت و اوهام است. انسان غرق در اوهام، واقعیت نمیشناسد؛ او دچار کورچشمیست، آنهم در محضر واقعیت.
فرق این افراد با دروغگوهای حرفهای این است که دروغگو با منظور دروغ میگوید، اما اینها غریزی. دروغگو در پی فریب دیگران است، اما اینان همهمدت در حال خودفریبی.
من مبلغین سینهچاکی را دیدهام که به رژیمها و ایدئولوژیهای مستبد سخت دلبسته و ایماندارند، بی اینکه خود متوجه حجم فریبی باشند که در آن غوطهورند. این ناآگاهی، حاصل مغشوششدن مرز واقعیت و اوهام است. انسان غرق در اوهام، واقعیت نمیشناسد؛ او دچار کورچشمیست، آنهم در محضر واقعیت.
سهشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷
بیپردهگويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (5)
به لجن کشیدن و لهکردن خدمتگزاران فرهنگ، سياست و ادب اين مرزوبوم توسط جامعه در طول تاریخ را تاکنون دليلی بر "ناسپاسی" اين مردم دانستهاند. این نظر را نباید جدی گرفت. من میگویم برخورد جامعه مثلاً با افرادی نظير تقیزاده یا محمدعلی فروغی، "برخورد طبيعی جامعهی ايرانی با استثناهاست" (تعريف خلاصهی "استثنا"های اجتماعی در نخستين بخش همين يادداشت). به عبارتی، اينکه جامعهای توسعهنيافته و مشکلدار از لحاظ فرهنگی، کسانی را که ساز ديگری در تضاد با آنچه در بستر و متن جامعه جریان دارد کوک کنند را برنتابد، هيچ جای تعجب ندارد. نکتهی مقايسهای اينجاست: اگر اديب و سياستمردی به بلندای تقیزاده در خاک فرانسه نطفه میبست، در قدردانی از او چهها که نمیکردند... در مقابل، در ايران ما، او چيزی نيست جز "جاسوس استعمار" و "غربزدهای منحط"! کارنامهی محمّدعلی فروغی را که بنگريم، هر پاره از کردهاش کافی است که او را در جايگاه بزرگترینِ خادمان اين ملّت بنشانيم؛ از تأسيس فرهنگستان بگيريد تا زدن کلنگ دانشگاه، آوردن فلسفهی غرب به قلمرو زبان فارسی (سير حکمت در اروپا) و تصحيح انتقادی آثار سعدی، خيام و الخ. او یکی از معماران اصلاحات رضاشاهی بود. و امّا نزد جامعهی ما، محمدعلی فروغی "نوکر استبداد" و "فراماسون"ی بيش نیست! به واقع فقط عدّهای "استثنا" قدرشناس عملکرد او هستند و الا بستر جامعه همچنان نگاهی منفی به او دارد.
چنين است که تمام جریانات روشنفکری سدهی گذشته در ايران، "بازگشت به خويشتن خويش" -یعنی بازرفت تاريخی و گذر معکوس به عقب- را هدف خويش گرداندند.
با اين توضيحات، وقتی جمالزاده و قزوینی ديگر به وطن باز نگشتند، وقتی تقیزاده گفت "اين وطن بايد از پايه غربی شود"، وقتی صادق چوبک هر چه در آخر نوشته بود را پاره کرد و گفت ديگر نمیخواهد از او اثری بماند... و وقتی هدایت به پاريس رفت تا از خود جانستاند، همهی اینها، اينک برایمان معنی مییابند… با فرهنگ نخبه کشی بایستی مقابله کرد.
از همین سری: [1][2][3][4]
چنين است که تمام جریانات روشنفکری سدهی گذشته در ايران، "بازگشت به خويشتن خويش" -یعنی بازرفت تاريخی و گذر معکوس به عقب- را هدف خويش گرداندند.
با اين توضيحات، وقتی جمالزاده و قزوینی ديگر به وطن باز نگشتند، وقتی تقیزاده گفت "اين وطن بايد از پايه غربی شود"، وقتی صادق چوبک هر چه در آخر نوشته بود را پاره کرد و گفت ديگر نمیخواهد از او اثری بماند... و وقتی هدایت به پاريس رفت تا از خود جانستاند، همهی اینها، اينک برایمان معنی مییابند… با فرهنگ نخبه کشی بایستی مقابله کرد.
خبرنگار عراقی و پرتاب نعلین!
شناسهی انسان عقبماندهی جهانِ سوّمی نه آن شاخ فرضی روی سرش است، نه دمی در پسِ ماتحتاش؛ او را از اخلاق و روش زندگیاش است که میشناسند. انسان جهانِ سومی همانقدر که با گفتوگوی مداراگر بیگانه است، با برخورد فیزیکی خویشاوند.
وقتی کسی که نام خود را خبرنگار گذاشته، یعنی کسی که تحقیقاً بایستی به جای چماق، قلم به دست داشته باشد، نعلیناش را به سمت سر رئیس جمهور کشوری دموکراتیک پرتاب میکند، انسان بلافاصله به یاد قضیهی همان بوزینهای میافتد که میخواست ادای امام جماعت درآورد! خبرنگار عراقی با عملش، بیگانهگی و دشمنی ریشهای خود را با روش "اعتراض دموکراتیک و قانونی" فریاد زد.
در دنیایی که خشونت روش شود، فرشتهی عدالت پرمیریزد...
وقتی کسی که نام خود را خبرنگار گذاشته، یعنی کسی که تحقیقاً بایستی به جای چماق، قلم به دست داشته باشد، نعلیناش را به سمت سر رئیس جمهور کشوری دموکراتیک پرتاب میکند، انسان بلافاصله به یاد قضیهی همان بوزینهای میافتد که میخواست ادای امام جماعت درآورد! خبرنگار عراقی با عملش، بیگانهگی و دشمنی ریشهای خود را با روش "اعتراض دموکراتیک و قانونی" فریاد زد.
در دنیایی که خشونت روش شود، فرشتهی عدالت پرمیریزد...
دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷
در راستای نقدی به "پيرمرد و دريا"ی همينگوی
در پی جستوجویی، چشمم به نوشتهای خاکگرفته خورد و کک انداخت به تنبانام که پسنوشتهای برایش بیایم. این چند خط، حاصل کار است:
من نمیدانم اين نقدنوشته واقعاً کار بارگاسيوسا است، يا جناب مترجم محترم زحمت نوشتناش را کشيده... آنچه که میدانم امّا اين است که ربط چندانی به پيرمرد و دريای ارنست همینگوی ندارد. بگذاريد از نوشته شاهد بياورم، با اضافهکردن توضیحاتی:
نویسنده در بارهی شخصيت اصلی پيرمرد و دریا چنين مینویسد: «مردی با حریف کینهتوزی درگیر شده و در پایان چه برنده باشد و چه بازنده، احساس منزلت و بزرگی بیشتری میکند و به آدم بهتری تبدیل میشود».
ظاهراً اين "رفيق" کمالطلب، همينگوی را با اعضای متعهد حزب کمونيست اشتباه گرفته است؛ همینطور پیرمرد خنزرپنزری داستان را با قهرمانان خلق! همينگوی شخصيتی خلق نکرده که بعد از يک نبرد به "آدم بهتری" تبديل شود و بشود بهاصطلاح "انسان طراز نوین"... همينگوی نویسندهی فرم مسخرهی "رئاليسم سوسياليستی" نبوده که به "نفس مبارزه" بهایی گزاف بدهد. اغلب داستانهای همينگوی -بهويژه اين داستاناش- روايت شکست آدمیست، در تقلا و نبرد بیحاصلی که زندگی ناماش است. در این نبرد، هیچ ارتقایی در انتظار نیست.
اين تکه خواندنیست: «... وقتی سانتیگو خسته و کوفته با دستان خونین به دهکدهی کوچکی که آنجا زندگی میکند برمیگردد، استخوانهای بیخاصیت ماهی بزرگ را که کوسه ماهیها آن را خوردهاند با خود حمل کند و به نظرمان میرسد که این فرد بر خلاف تجربه بیحاصل اخیرش، از نظر روحی وضع بهتری پیدا کرده و نسبت به قبل جلو افتاده و هم از نظر روحی و هم جسمی تواناییهای محدود یک انسان فانی را ارتقا داده است.»
نویسنده نهتنها محتوای اثر هنری همینگوی را به پستترین نقطه نزول داده، بلکه با ناديدهگرفتن سمبوليسم کليدی اين اثر، تن نویسنده را نیز در قبر لرزانده است!
بگذاريد سخن را کوتاه کنم: پیرمرد و دريا در يکی از فرمهای شناختهشدهی داستان کلاسيک، يعنی "داستان بر مبنای تقابل/جدال" (Conflict) نوشته شده است. تقابل در اين داستان -که اساس است- "جدال انسان با طبيعت" (Man Vs Nature) است. در دنیای داستان کلاسيک، در جدال با طبيعت، انسان شکست میخورد (با استثناهای تکنولوژيکی کاری نداريم). بر این اصل، قهرمان داستان همينگوی پی ريخته شده تا در بيهودهگی زندگی تقلایی بکند و بعد شکست بخورد. استخوانهای ماهی نيز شمايل و تمثيل خود او است؛ آيينهی تمام نمای او و ثمر زندگیاش. به هر رو این داستان هر چه هست، گمان نمیکنم توضیح "راه تجلی انسان" باشد!
«داستان همینگوی غمانگیز است اما بدبینانه نیست. برعکس، همینگوی نشان میدهد که همیشه و در همه حال حتی در رنج و محنت هم امیدی وجود دارد؛ رفتار انسان میتواند شکست را به پیروزی تبدیل کند و به زندگیاش معنا ببخشد..»
من میگویم اين داستان به معنای واقعی کلمه بدبينانه است. محتوای رئاليستی آن نیز -که تز داستاننویسی همينگوی است- اصولاً همين است. بهعبارتی، همینگوی نویسندهی ورشکستگی انسان است نه موفقیتاش. همينگوی هيچکجا سعی نکرده خوانندهاش را به زندگی خوشبين و اميدوار کند؛ لااقل من نخواندهام.
این درست که قهرمان داستان با زدن به دریا میخواهد به زندگیاش معنا ببخشد، اما نتیجهی کارش چه میشود؟
«سانتگو...مرد فروتنیاست؛ در کلبهی درب و داغانی زندگی میکند و تختواباش را روزنامهها تشکیل میدهند و توی دهکده اسم و رسمی دارد.»
معيارهای ارزشی نویسندهی محترم را میبينيد؟ فلاکتزدهگی یک فرد را در کدام جهانبینی -بهجز مذهبی (مخصوصاً اسلامی و صوفیستی آن) و نیز چپی- میشود به "فروتنی" او تعبیر کرد؟ واقعیت این است که سانتیاگو آدم بدبختی است که فلاکت از سر و روی زندگیاش میبارد. او در دايرهی بيهودهگی زندگی افتاده و دارد مثل بقيه دستوپا میزند، شاید به جایی برسد. او تهماندهی امیدش را هم خرج میکند، ولی ته کار به آدمی باخته و تسلیم مبدل میشود. ماهيگری سانتیاگو تیر آخری است که میاندازد که اتفاقاً به سنگ میخورد. اين تصويری است که ارنست همينگوی در خیلی از کارهاش در صدد ارائهاش برآمده است.
اين تکه را در دنبالهی توضیح قبل داشته باشید: «نبرد سانتیگو با نیزهماهی او را تبدیل میکند به آدمی شگفتانگیز که به سادگی و با فروتنی تمام مثل قهرمانها رفتار میکند و بیآنکه لاف بزند یا که مغرور شود؛ تنها به سادگی مسئولیتش را انجام میدهد.»
جداً حال آدم از اينهمه رمانتيسم بیمحتوا بههم میخورد! کدام سادهگی، کدام فروتنی،... کدام مسئوليت؟ طرف رفته شکماش را سیر کند، چيزی از آب بگيرد و بیاورد در بازار بفروشد دوزار گیرش بیايد؛ اين آخر چه ربطی به فروتنی دارد؟ مغروربودن یا نبودن یک پیرمرد بدبخت و در اعماق چه اهمیتی در دایرهی زندگی بشر دارد؛ کدام گره را از مشکلات بشر میگشاید؟ "مسئوليت"؟ طرف مگر پيغمبر است که آمده باشد مسئوليتاش را انجام بدهد و برود پی کارش؟ یا "انسان طراز اول" حزبی است که از آغاز ملتزم به دنیا آمده باشد؟ تا حالا کجای دنيا ديدهايد کسی ماهی بگیرد بهخاطر مسئوليتی معنوی؟ رئاليسم سوسياليستی نخنما در این نوشته بهراستی که حیرتآور است! جز چهارتا آدم جهانِ سوّمی، کسی تره هم خرد نمیکند برای اين ذهنيتهای آرمانگرای عقبمانده...
«رمان دو نقطه مهم و اساسی دارد که ماجرای سانتیگو را تغییر میدهد، یکی رویارویی با ماهی و دیگری مواجهشدن با کوسه ماهیها، که داستان را به سمت اندیشههای داروینی پیش میبرد، یعنی انسانی برای بقایش مجبور است موجودی را بکشد و وقتی منزلتش در خطر است از تمام شجاعتاش بهره میگیرد تا مقاومت کند.»
سانتیاگو از روی استيصال و ناچاری تمام توانش را گذاشته که توشهای بهچنگ بیاورد، برای اقتصاد زندگیاش. خب از آن حراست میکند که عکسالعملی است طبیعی. اگر بخواهیم روانشناسانه هم به موضوع نگاه کنیم، او در پی اثبات این نکته است که "هنوز آدم بهدردبخوری است".
«سانتیگو که ویران شده و بیسواد است؛ نمادیاست از انسان در بهترین وضعی که قرار دارد؛ تصمیم میگیرد که بر خودش مسلط شود و با خدایان و اسطورههای مختلف نبرد کند.»
جداً جز تبسم، چه پاسخی میشود به این نظرپرانی داد؟ آدم یاد بعضی مفصران میافتد که حافظ بیچاره را به "قرآنخوان" تبدیل کردهاند! زبان توجیهگر که در پی کشف حقیقت نیست...
و اما از همه جالبتر، پاراگراف آخر است:
«مدت زمان کمی پس از آن که این کتاب به چاپ رسید؛ فاکنر گفت که همینگوی «خدا را کشف کرده.»
خب اگر گفته، حرف بیجایی زده! لااقل به این داستان ربطی ندارد.
«در این داستان شگفتانگیز، احساساتگرایی با نبودن خود؛ خودنمایی میکنند.»
اگر قرار باشد محوری را در این داستان روی میز تشریح بگذاریم، آن "خشونت" است نه "احساسات": خشونت طبیعت، خشونت زندگی و انتهای غمانگیز پیرمرد. جای احساسات در این داستان کجاست؟
«سانتیگو مثل اسپارتانها در قایق خود در میان اقیانوس نشسته است. و نکته اصلی داستان که در تک تک عبارات آن نهفته است و در آنها نفوذ کرده این است که وقتی سانتیگو پیر خسته و کوفته است و غم و غصه دارد و در سراشیبی قرار دارد؛ دیرک قایقش را به دست میگیرد و در دهکده خوابیده پیش میرود. آن چیزی که خواننده در این لحظه حس میکند را نمیتوان به این سادگیها تشریح کرد، و این همان رازی است که کتابهای بزرگ و بهیاددماندنی همراه خود دارند؛ شاید این راز «شفقت»؛ «دلسوزی» یا «انسانیت» باشد اما هر چه که هست به احساسات بشر مربوط میشود.»
فرق اساسی و غیر قابل قیاس این است که اسپارتها، در سرگذشت اسطورهای و تخیلیشان پیروز میشوند، اما سانتیاگوی همینگوی شکست میخورد... و در شکست، هیچ رازی نهفته نیست.
جمعه، آذر ۲۲، ۱۳۸۷
بلاگچرخان گوگلی
من این چند روزه دارم میبینم که دنیا باز هم پیشرفت کرده و چیزی آمده به بازار نت به اسم "بلاگچرخان گوگلی" یا یکهمچین چیزهایی. من این چند روزه دارم میبینم با اینکه بهکرات و «باز فریاد بلورخانم توی حیاط دنگال میپیچد*»، ولی این گوشهای سنگین، منرا از قافله همچنان عقب انداخته است.
خلاصه جویای اطلاعاتیم از این حضرت گوگلچرخان تا فضای لینکهای خاکگرفته اینجا را آبوجارویی کنیم و حالی بهش بدهیم.
شروع همسایهها، کار ماندگار احمد محمود.
خلاصه جویای اطلاعاتیم از این حضرت گوگلچرخان تا فضای لینکهای خاکگرفته اینجا را آبوجارویی کنیم و حالی بهش بدهیم.
شروع همسایهها، کار ماندگار احمد محمود.
چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۷
بیپردهگويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (4)
از مشکلات ما ايرانيان یکی هم اين است که هميشه یا مخالفيم یا موافق! به راستی تعادل در برخورد و حد میانه کجاست؟ نام اين ويژگی را مشکل اخلاقی بگذاريم بهتر است، يا مشکل فرهنگی... و یا شايد مشکل عاطفی؟ ولی به هر حال، حضورش انکارنشدنیست.
در یک نشست يا گفتوگو، اصرار عجيبی داريم که حضور خودمان را اعلام و اثبات کنیم. اصرار بیمورد بر بودن، نشانهی حس ناديدهگرفتهشدن است. ما را تاریخ نادیده گرفته است و ما در خود تابيدهايم...
اصرار بر اثبات حضور خود به هر قیمت، به-سکوت-واداشتن دیگران را بههمراه میآورد. این خصلت، نمودیست از خوی استبدادی تنیده در فکر و روان ما که سراسر تنشزاست و سرکوبگر.
باقی شمارهها: [1][2][3]
در یک نشست يا گفتوگو، اصرار عجيبی داريم که حضور خودمان را اعلام و اثبات کنیم. اصرار بیمورد بر بودن، نشانهی حس ناديدهگرفتهشدن است. ما را تاریخ نادیده گرفته است و ما در خود تابيدهايم...
اصرار بر اثبات حضور خود به هر قیمت، به-سکوت-واداشتن دیگران را بههمراه میآورد. این خصلت، نمودیست از خوی استبدادی تنیده در فکر و روان ما که سراسر تنشزاست و سرکوبگر.
سهشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷
حسین درخشان، از طرفداران دولت احمدینژاد و برنامههای هستهای جمهوری اسلامی در خارج از کشور، پس از بازگشت به ایران، در روز اول نوامبر در منزل پدری خود بازداشت و روانهی زندان شد. خبر بازداشت وی بر اساس آگاهیای است که نازلی کاموری -از نزدیکان خانوادگی درخشان- در هشتم دسامبر منتشر کرده است.
درخشان در سال 2000 و با اسپانسر همسر سابق خود به کانادا آمد و مدتی پس از گرفتن سیتیزنی کانادا، این کشور را ترک کرد. او دو سفر به اسراییل داشت که شرح آنرا در وبلاگ خود منتشر کرده است. درخشان که از بانیان اوجگیری وبلاگنویسی فارسی بود، با استفاده از شهرت خود، بر علیه فعالان حقوق بشر، زندانیان سیاسی و مخالفان جمهوری اسلامی در خارج و درونمرز -با بدترین لحن- تمام مدت مطلب مینوشت! او طی مصاحبههایی -و از جمله با تلویزیون دولتی کانادا- داشتن انرژی اتمی را حق مسلم جمهوری اسلامی برمیشمرد. درخشان شغل و کار ثابتی نداشت و چند بار در کانادا و انگلیس به دانشگاه رفت و سپس ترک تحصیل کرد.
حسین درخشان یکی از عواملی بود که به فضای نوپای سیاسی اینترنت فارسی آسیب فراون زد، با ایجاد جنجال، آدمفروشی... او قربانی رفتار غلط خود شد، همانگونه که استبدادها فرزندان خود را می بلعند!
درخشان در سال 2000 و با اسپانسر همسر سابق خود به کانادا آمد و مدتی پس از گرفتن سیتیزنی کانادا، این کشور را ترک کرد. او دو سفر به اسراییل داشت که شرح آنرا در وبلاگ خود منتشر کرده است. درخشان که از بانیان اوجگیری وبلاگنویسی فارسی بود، با استفاده از شهرت خود، بر علیه فعالان حقوق بشر، زندانیان سیاسی و مخالفان جمهوری اسلامی در خارج و درونمرز -با بدترین لحن- تمام مدت مطلب مینوشت! او طی مصاحبههایی -و از جمله با تلویزیون دولتی کانادا- داشتن انرژی اتمی را حق مسلم جمهوری اسلامی برمیشمرد. درخشان شغل و کار ثابتی نداشت و چند بار در کانادا و انگلیس به دانشگاه رفت و سپس ترک تحصیل کرد.
حسین درخشان یکی از عواملی بود که به فضای نوپای سیاسی اینترنت فارسی آسیب فراون زد، با ایجاد جنجال، آدمفروشی... او قربانی رفتار غلط خود شد، همانگونه که استبدادها فرزندان خود را می بلعند!
شب و برف و جاده
از 401 که به سمت شرق میرانی، بعد از يانگ، آن چند "قله"ی آتش-به-سر که سر به آسمان سائيدهاند، آتشفشانی را میمانند که به جای گدازه، نور به آسمان میپاشد. زمین زیر پای قلهها، نرمنرمک تن به سپیدی میدهد. شهر است و ساختمانها و خیابانهایش... و مردمانش.
رقص کریستالهای سپید بر پشتصحنهی سیاه، حواس را از جاده میدزدد. میخواهی همینطور بروی و بروی... تا از درز پردهی سیاه نور به داخل بزند و صحنهی بعد را ببینی که تا چشم کار میکند سپید است و تو...، تویی یکی از بازیگرانش.
...
رقص کریستالهای سپید بر پشتصحنهی سیاه، حواس را از جاده میدزدد. میخواهی همینطور بروی و بروی... تا از درز پردهی سیاه نور به داخل بزند و صحنهی بعد را ببینی که تا چشم کار میکند سپید است و تو...، تویی یکی از بازیگرانش.
...
شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۷
بیپردهگويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (3)
نفرت، نفرت میزاید
حسین درخشان روزنامهنگاری بود که با درک و گرفتن یک فرصت، باعث بسط ایدهی وبلاگنویسی سلمان جریری شد. او با اطلاعات کامپیوتری و علاقهی خاصی که به دنیای ارتباطات داشت، متن راهنمای ساخت وبلاگ خود را نوشت که مولد عمدهی شیوع وبلاگنویسی در زبان فارسی شد. او از این طریق، وزن و اعتباری در سطح نت یافت که نادیدهانگاشتنی نیست.
حسین درخشان اما با چرخشهای سیاسی صدوهشتاددرجهای -که پا در فرصتطلبیهای اخلاقی او داشت- و بیتجربهگی در برخوردِ اجتماعی و کمبنیهگی شخصیتی، نتوانست حجم توجه به خود را تاب بیاورد و این موقعیت را تا مدتی دراز تثبیت کند. او که راه در راس هرم قرار گرفتن را کنارآمدن با قدرت حاکم و شناکردن بر خلاف جریان عامه یافته بود (حال به هر قیمتی و بیتوجه به محتوی و عواقب کار)، از خود تیپی ساخت که منفور عام بود. او بالاخره منفور عام شد.
حسین درخشان مثل هر ایرانی دور از وطن دیگر این حق را محفوظ داشت که به ایران سفر کند یا همانجا بماند. او چنین کرد. عاقبت کار، ناپدیدشدن او شد (احتمالاً دستگیری و تخلیهی اطلاعاتی و تبدیلشدن به پیام فضلینژادی دیگر). + این اطلاع: [+]
و اما هر برخورد در نفس خود دوسویه است: "برخورد" و "بازخورد". عملکرد اینمدتِ حسین درخشان، به بیتفاوتی اجتماعی در قبال سرنوشتاش دامن زد. نه تنها بازگشت او به ایران بازتابی نداشت، بلکه با نامی که درخشان داشت، آن صداهایی که در پیآمد ناپدیدشدناش نیز شنیده شد، به نقنقی بیش نمیمانست! واقعیت این است که جامعهی اینترنتی ایرانی، او را نادیده گرفت و نسبت به سرنوشتاش، بیتوجهی پیشه کرد.
درخشان برای مدتها ناشر نفرت بود. او با پروندهسازیهای تخریبی برای فعالان داخل کشور، همسو با کیهان تهران، امنیت آنان را بهطور جدی به مخاطره انداخت. او دستگیریها را "نتیجهی روند قانونی" (کدام قانون؟) و غیر سیاسی جلوه میداد (نمونه: مجتبا سمیعینژاد و...)؛ حتا قتلها را هم (نمونه: اکبر محمدی). او با بدترین نوع تخریب شخصیت فعالین سیاسی و حقوق بشری خارج از کشور (خائن و جیرهخوار دستگاههای امنیتی اجنبی خواندن آنها)، به پخش ضد اطلاعات پرداخت. او برخلاف پوشش ادعایی خود، بهجای موضع انتقادی در مقابل قدرت، در تحکیم و تندروی بیشتر آن کوشید. او با هر چه در توان داشت، مدافع راستین سرکوبگرترین بخش رژیم بود. درخشان تمام این رفتارها را با شعار "من دگراندیش هستم، نه دنبالهرو عامه و مد روز" توجیه میکرد، بیتوجه به قضاوت و شعور جمعی. با بیتجربهگی در روابط انسانی، درخشان حتا برای دوستان خود نیز احترامی باقی نگذاشت.
حسین درخشان مدلی است از زایش و رشد دایرهی نفرت: هم از سوی خودش نسبت به پیرامون (برخورد)، و هم از سمت پیرامون به او (بازخورد). درخشان با پنداربافیهای ناشیانه از اوضاع داخل ایران -بهويژه جنوب شهر، مثل روشنفکری دههی چهل ایران[+]- و آیندهی ایران و راه برونرفت از مشکلات، به جنگ تاریخ رفت و به وجدان و شعور اجتماعی دهنکجی کرد. او که فرزند خلف مکانیسم نفرت بود، با شناخت غلط از زندگی در خارج از کشور و نتیجهنگرفتن از آن، نفرت در خود را تشدید کرد و شد ناسزاگوی جهان غرب. درخشان بهواقع با زدن جرقه، در گرگرفتن و هُرم آتش، خود نیز سوخت. وقتی جریانی مصلحانه و صلحاندیش -با پتانسیلی بالا- در اجتماع وجود نداشته باشد، کل ماجرا جز این اتفاق نمیافتد. اگر ندایی در حمایت نیز شنیده شد، از سر عجز ریشهای و دلسوزی فرهنگی ما (فرهنگ مردم مغلوب) بود که ربطی به آن جریان مصلحانهی یادشده نداشت. بنابراین، نفرت خود زایندهی نفرت است.
توضیحات:
واضح است که این یادداشت، قصد تحلیل هویتی-فرهنگی دارد، نه قضاوتِ حقوقی.
خاستگاه: نوشتهای خیرخواهانه از سرزمین آفتاب: [+]
از همین سری: [یک][دو]
حسین درخشان روزنامهنگاری بود که با درک و گرفتن یک فرصت، باعث بسط ایدهی وبلاگنویسی سلمان جریری شد. او با اطلاعات کامپیوتری و علاقهی خاصی که به دنیای ارتباطات داشت، متن راهنمای ساخت وبلاگ خود را نوشت که مولد عمدهی شیوع وبلاگنویسی در زبان فارسی شد. او از این طریق، وزن و اعتباری در سطح نت یافت که نادیدهانگاشتنی نیست.
حسین درخشان اما با چرخشهای سیاسی صدوهشتاددرجهای -که پا در فرصتطلبیهای اخلاقی او داشت- و بیتجربهگی در برخوردِ اجتماعی و کمبنیهگی شخصیتی، نتوانست حجم توجه به خود را تاب بیاورد و این موقعیت را تا مدتی دراز تثبیت کند. او که راه در راس هرم قرار گرفتن را کنارآمدن با قدرت حاکم و شناکردن بر خلاف جریان عامه یافته بود (حال به هر قیمتی و بیتوجه به محتوی و عواقب کار)، از خود تیپی ساخت که منفور عام بود. او بالاخره منفور عام شد.
حسین درخشان مثل هر ایرانی دور از وطن دیگر این حق را محفوظ داشت که به ایران سفر کند یا همانجا بماند. او چنین کرد. عاقبت کار، ناپدیدشدن او شد (احتمالاً دستگیری و تخلیهی اطلاعاتی و تبدیلشدن به پیام فضلینژادی دیگر). + این اطلاع: [+]
و اما هر برخورد در نفس خود دوسویه است: "برخورد" و "بازخورد". عملکرد اینمدتِ حسین درخشان، به بیتفاوتی اجتماعی در قبال سرنوشتاش دامن زد. نه تنها بازگشت او به ایران بازتابی نداشت، بلکه با نامی که درخشان داشت، آن صداهایی که در پیآمد ناپدیدشدناش نیز شنیده شد، به نقنقی بیش نمیمانست! واقعیت این است که جامعهی اینترنتی ایرانی، او را نادیده گرفت و نسبت به سرنوشتاش، بیتوجهی پیشه کرد.
درخشان برای مدتها ناشر نفرت بود. او با پروندهسازیهای تخریبی برای فعالان داخل کشور، همسو با کیهان تهران، امنیت آنان را بهطور جدی به مخاطره انداخت. او دستگیریها را "نتیجهی روند قانونی" (کدام قانون؟) و غیر سیاسی جلوه میداد (نمونه: مجتبا سمیعینژاد و...)؛ حتا قتلها را هم (نمونه: اکبر محمدی). او با بدترین نوع تخریب شخصیت فعالین سیاسی و حقوق بشری خارج از کشور (خائن و جیرهخوار دستگاههای امنیتی اجنبی خواندن آنها)، به پخش ضد اطلاعات پرداخت. او برخلاف پوشش ادعایی خود، بهجای موضع انتقادی در مقابل قدرت، در تحکیم و تندروی بیشتر آن کوشید. او با هر چه در توان داشت، مدافع راستین سرکوبگرترین بخش رژیم بود. درخشان تمام این رفتارها را با شعار "من دگراندیش هستم، نه دنبالهرو عامه و مد روز" توجیه میکرد، بیتوجه به قضاوت و شعور جمعی. با بیتجربهگی در روابط انسانی، درخشان حتا برای دوستان خود نیز احترامی باقی نگذاشت.
حسین درخشان مدلی است از زایش و رشد دایرهی نفرت: هم از سوی خودش نسبت به پیرامون (برخورد)، و هم از سمت پیرامون به او (بازخورد). درخشان با پنداربافیهای ناشیانه از اوضاع داخل ایران -بهويژه جنوب شهر، مثل روشنفکری دههی چهل ایران[+]- و آیندهی ایران و راه برونرفت از مشکلات، به جنگ تاریخ رفت و به وجدان و شعور اجتماعی دهنکجی کرد. او که فرزند خلف مکانیسم نفرت بود، با شناخت غلط از زندگی در خارج از کشور و نتیجهنگرفتن از آن، نفرت در خود را تشدید کرد و شد ناسزاگوی جهان غرب. درخشان بهواقع با زدن جرقه، در گرگرفتن و هُرم آتش، خود نیز سوخت. وقتی جریانی مصلحانه و صلحاندیش -با پتانسیلی بالا- در اجتماع وجود نداشته باشد، کل ماجرا جز این اتفاق نمیافتد. اگر ندایی در حمایت نیز شنیده شد، از سر عجز ریشهای و دلسوزی فرهنگی ما (فرهنگ مردم مغلوب) بود که ربطی به آن جریان مصلحانهی یادشده نداشت. بنابراین، نفرت خود زایندهی نفرت است.
توضیحات:
واضح است که این یادداشت، قصد تحلیل هویتی-فرهنگی دارد، نه قضاوتِ حقوقی.
چهارشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۷
بیپردهگويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (2)
حسین نوشآذر در بارهی جامعهی ايران میگويد: «زندگی اجتماعی ما بر محور توهین استوار است».[پيوند]
حرف نوشآذر بیراه نيست، ولی کامل هم نیست. حسين بهواقع مسئله را ساده کرده و عمق و بغرنجی آنرا دور زده است. موضوع اين است که زندگی اجتماعی در ايران بر اصل "نفرت" پی ريخته شده است. آنچه روابط را شکل میدهد، عنصر "نفرت" است که "توهين"، بازتاب اخلاقی آن است. "توهين را میشود شاخصهای تربيتی دانست. آدم بیتربيت، توهين میکند. ولی کسی که ديگری را تحقير میکند، بیشک آدم تحقيرشدهای است. اينجاست که بايد عمل او را ريشهيابی کرد.
"تخريب" در بين اعضای جامعهی ما اينقدر عادی است که به شکل شاخصهای اخلاقی درآمده است. مردم ما، به وقتِ درگيری، به چيزی کمتر از نابودی طرف مقابل رضايت نمیدهند. در واقع دشمنی و کينهتوزی در جامعهی ما از بالانس خارج شده و به هيچ پرنسيب و ضابطهای پشت ندارد. وقتی رفتاری چون "تخريب ديگری" چنين اپيدمی شود و در مکانيسم جامعه بهطور فراگير عمل کند، بايد ردّ آن را در روان جامعه جست.
توهین و تخريب را اگر با هم جمع بزنيم، به "نفرت جمعی" میرسيم. شوربختانه امروز، "نفرت" بخش مهمی از هويت ملّی ما ايرانيان را تشکيل داده است که در گونهها و اشکال مختلف بروز میکند. در کدام جامعه سراغ داريد که چنین اعضايش از هم بدشان بيايد؟ در خارج از کشور -که انواع مليتها در یک سبد ريخته شدهاند- نفرت ميان ايرانيان را آشکارا و خيلی روشنتر میشود ديد.
بدون اينکه به من يا کس دیگری جواب بدهيد، با خود بنشينيد و کلاهتان را قاضی کنيد که آيا واقعاً همینطور است که من نوشتهام، یا اينکه ما ملّت عاشق سينهچاک هم هستيم؟!
بخش نخست همین يادداشت
، پس از تاخیری یکونیمساله!
حرف نوشآذر بیراه نيست، ولی کامل هم نیست. حسين بهواقع مسئله را ساده کرده و عمق و بغرنجی آنرا دور زده است. موضوع اين است که زندگی اجتماعی در ايران بر اصل "نفرت" پی ريخته شده است. آنچه روابط را شکل میدهد، عنصر "نفرت" است که "توهين"، بازتاب اخلاقی آن است. "توهين را میشود شاخصهای تربيتی دانست. آدم بیتربيت، توهين میکند. ولی کسی که ديگری را تحقير میکند، بیشک آدم تحقيرشدهای است. اينجاست که بايد عمل او را ريشهيابی کرد.
"تخريب" در بين اعضای جامعهی ما اينقدر عادی است که به شکل شاخصهای اخلاقی درآمده است. مردم ما، به وقتِ درگيری، به چيزی کمتر از نابودی طرف مقابل رضايت نمیدهند. در واقع دشمنی و کينهتوزی در جامعهی ما از بالانس خارج شده و به هيچ پرنسيب و ضابطهای پشت ندارد. وقتی رفتاری چون "تخريب ديگری" چنين اپيدمی شود و در مکانيسم جامعه بهطور فراگير عمل کند، بايد ردّ آن را در روان جامعه جست.
توهین و تخريب را اگر با هم جمع بزنيم، به "نفرت جمعی" میرسيم. شوربختانه امروز، "نفرت" بخش مهمی از هويت ملّی ما ايرانيان را تشکيل داده است که در گونهها و اشکال مختلف بروز میکند. در کدام جامعه سراغ داريد که چنین اعضايش از هم بدشان بيايد؟ در خارج از کشور -که انواع مليتها در یک سبد ريخته شدهاند- نفرت ميان ايرانيان را آشکارا و خيلی روشنتر میشود ديد.
بدون اينکه به من يا کس دیگری جواب بدهيد، با خود بنشينيد و کلاهتان را قاضی کنيد که آيا واقعاً همینطور است که من نوشتهام، یا اينکه ما ملّت عاشق سينهچاک هم هستيم؟!
دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷
زندهباد خریت!
مغز آدمهایی مثل من، تمام مدت در حال تحلیل است، آرام و قرار ندارد، در حال چیدن و جفتوجورکردن مسائل مختلف است. درست اینجاست که به حال آدمهای نفهم غبطه میخورم!
آدمی نفهم، با آن دنیای کوچک و سادهای که دارد، راحت زندگی میکند. راست میگویم. دغدغهاش کوچک است. در زندگی زجر نمیکشد، بلکه باعث زجر امثال من میشود. در کل، خوشا به حالش!
آدمی نفهم، با آن دنیای کوچک و سادهای که دارد، راحت زندگی میکند. راست میگویم. دغدغهاش کوچک است. در زندگی زجر نمیکشد، بلکه باعث زجر امثال من میشود. در کل، خوشا به حالش!
یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷
درون، پایهی عمل
"ناشناس" مینویسد:
«این همون نویسندهی است که در دیدار کانون نویسندگان با خمینی اصرار داشت که دست خمینی را ببوسد و خمینی اجازه نداده بود البته به خاطر نامحرمبودن با داشتن چنین زنان ذلیل روشنفکری اینده درخشانی داریم خانه از پایبست ویران است».[+]
چند نکته را فهرست میکنم، خودتان آنها را به هم بچسبانید:
1- پند فرهنگی-دینی ما میگوید: "نبینید کی گفته؛ ببینید چی گفته"! من در همین صفحه بارها صمیمانه تاکید کردهام که این حرف ارزش اعتنا ندارد. آیا واقعاً "محتوای حرف" ملاک است، یا "نفس گفتن" آن؟ درست همین پرسش کلیدی است که ما را نسبت به سابقهی گوینده کنجکاو میکند. دقت کنید که هیچ جنایتکاری در تاریخ بشر در "فواید جنایت" داد سخن سرنداده؛ او جنایت کرده، اما در پوشش "کار نیک". در حرف، جنایتکاران درست همان را گفتهاند که خیرین و خادمین بشریت؛ همه در بارهی "بهترشدن" گفتهاند، نه "بدترشدن"، حال با کلماتی متفاوت. اما نتیجه چه شده: همیشه جنایتکار جنایت کرده و خادمین خدمت. این توضیح ما را وادار میکند که وقتی حرفی شنیدیم، آنرا "پدیدارشناسی" کنیم و بگردیم دنبال ریشههایش... که جایی جز درون خود گوینده نیست.
2- اغلب ما انسانها خودمان را تکرار میکنیم، تا کار نویی خلق کنیم. در میان انبوه تولیدات، واقعاً چندتاشان جدیدند؟ ما مصرفکنندگان تولید همدیگریم. از اینرو "متن" به خودی خود مستقل و زنده نیست؛ از دیگر متنها است که زندگی میگیرد.
3- آنچه صادق هدایت را از باقی نویسندههای ما متمایز میکند، "رفتن به عمیق انسان"ها است. من کس دیگری را جز او -بزرگ علوی و بیژن نجدی در انگشتشماری از داستانهایشان- سراغ ندارم که از چنین استعدادی برخوردار بوده باشد. هدایت در داستان سخت خواندنی زنی که مردش را گم کرد ، از دلتنگی زن برای "بوی سرطویلهی" مردش خبر میدهد. این شاید از نگاهی سطحیبین، مسخرهکردن دهاتیجماعت تلقی شود، اما او با شناخت فرهنگی دقیق و درایتی مثلزدنی، "علاقهی نوستالژیک و ناخودآگاه" قهرمان داستانش را روی دایره میریزد. او تیپی را نشان خوانندهاش میدهد که شاید بارها از کنارش رد شده باشد، اما توجهی به "خاصیت شخصیتی-روانی" او نکرده است. هدایت کاشف روان شخصیتهای داستانیاش است.
اما واقعاً "بوی گند" چه جذابیتی میتواند برای فرد داشته باشد؟ این برمیگردد به توضیح شمارهی یک همین یادداشت. ما انسانها مبلغ خوبیها هستیم، خوبیهایی که جز "قردادهای اجتماعی" همهپسند نیستند. در این میان آنچه از قلم میافتد، فتیش (Fetish) و علاقهی درونی ما به بسیاری از چیزهاست که حتا جرئت برزبانآوردنشان را هم نداریم (گاهی حتا پیش خود).
4- چقدر باید روی انسانی کار کرد که از "با دست غذا خوردن" لذت میبرد؟ با کسی که ماهی باید لااقل یکبار پای مصیبتخوانی بنشیند و اشکی بریزد چه باید کرد؟ اصولاً چه "باید"ی وجود دارد که این آدمها را عوض کرد و به آن شکلی که ما فکر میکنیم درست است درآورد؟ همهی این حرفها قبول. موضوع اما زمانی با سر میخورد به مشکل، که کسی که از "با دست غذا خوردن" لذت میبرد، بشود مبلغ "اندر فواید غذاخوردن با قاشق و چنگال"! شاید بگوییم انسان چندبعدی است و ممکن است هم از راک اند رول لذت ببرد و هم از نوای نی چوپان. اینهم قبول. اما کسی که فقط از نوای نی لذت میبرد و به دروغ میگوید "چه حالی دارم با راک میکنم"، بهواقع هم دارد شخصیت دیگرگونهای از خود بهنمایش میگذارد (تظاهر - دروغ)، هم دارد نفس لذتبردن از نوعی موسیقی غربی را با درک غلط خود و کلمات بیریشهاش بهمسخره میکشد و مسخ میکند. این دقیقاً نکتهای است که باید رویش تمرکز کرد، یعنی قرارگرفتن -یا خود را قراردادن- در موقعیتی که ربطی به واقعیت وجودی ما ندارد. حال چقدر شرایط زمانه و اجتماع (جبر) یا آرزوهای نفسانی (اختیار) در این رویکرد تظاهرگونه دخیل است، دیگر بحث دیگریست و صدالبته در جای خود قابل تامل.
5- انسان با درگیری درونی (Inner Conflict) زاده میشود و میمیرد. انسان در مقابل تغییر سخت است. استفاده از مواهب زندگی بشر مدرن، انسان قبل از مدرن را با موضوع تغییر درگیر میکند. او از بسیاری قسمتهای درونمایهی خود دلمیکند و از بسیاری نه. گاه حتا آزار میبیند... گاه با ظاهری آراسته و نوشده، مستقیم یا غیر مستقیم به جنگ تغییر میرود و پشت کهنهگی درمیآید.
6 و خاتمه- مشکل من با "شتر-گاو-پلنگ"های بیهویتی مثل سیمین دانشور این است که با ابزار مدرن، عقبماندگی و "بازگشت به خویشتن خویش"ی که زندگی جز از نوع خیش و گاوآهن نیست را تبلیغ میکنند. آنان در لباس دکتر و مدرس دانشگاه و دیگر فرآوردههای بشر مدرن، گاه گافهایی میدهند که بینشان فرقی با فلان خانم جلسهای که عصرها با همسایهها مینشیند به غیبتهای خالهزنکی و سبزیپاککردن نمیبینی. در قالب رمان -که نوعی بیان انسان شهرنشین است- به جنگ تفکر شهرنشینی (احترام به قانون، زندگی در ساختار ساختمانی شهر و تبعاتش) و تبلیغ یاغیگری و خصایل ایلی و دهاتی میروند (در سو و شون). اینک اگر توجه کنیم اینان سازندگان فرهنگ نسلها بودهاند، ریشهی مصیبت را بهتر خواهیم دید و تعجب نخواهیم کرد که با نسلی روبهروییم که خودش نمیداند هویتاش چیست. با این وجود، چه جای تعجب است که در ایران ما -و نه مثلاً در جاهای دیگر که ریشهی استبداد بس قطورتر و ژرفتر بوده- انقلاب اسلامی بشود؟
«این همون نویسندهی است که در دیدار کانون نویسندگان با خمینی اصرار داشت که دست خمینی را ببوسد و خمینی اجازه نداده بود البته به خاطر نامحرمبودن با داشتن چنین زنان ذلیل روشنفکری اینده درخشانی داریم خانه از پایبست ویران است».[+]
چند نکته را فهرست میکنم، خودتان آنها را به هم بچسبانید:
1- پند فرهنگی-دینی ما میگوید: "نبینید کی گفته؛ ببینید چی گفته"! من در همین صفحه بارها صمیمانه تاکید کردهام که این حرف ارزش اعتنا ندارد. آیا واقعاً "محتوای حرف" ملاک است، یا "نفس گفتن" آن؟ درست همین پرسش کلیدی است که ما را نسبت به سابقهی گوینده کنجکاو میکند. دقت کنید که هیچ جنایتکاری در تاریخ بشر در "فواید جنایت" داد سخن سرنداده؛ او جنایت کرده، اما در پوشش "کار نیک". در حرف، جنایتکاران درست همان را گفتهاند که خیرین و خادمین بشریت؛ همه در بارهی "بهترشدن" گفتهاند، نه "بدترشدن"، حال با کلماتی متفاوت. اما نتیجه چه شده: همیشه جنایتکار جنایت کرده و خادمین خدمت. این توضیح ما را وادار میکند که وقتی حرفی شنیدیم، آنرا "پدیدارشناسی" کنیم و بگردیم دنبال ریشههایش... که جایی جز درون خود گوینده نیست.
2- اغلب ما انسانها خودمان را تکرار میکنیم، تا کار نویی خلق کنیم. در میان انبوه تولیدات، واقعاً چندتاشان جدیدند؟ ما مصرفکنندگان تولید همدیگریم. از اینرو "متن" به خودی خود مستقل و زنده نیست؛ از دیگر متنها است که زندگی میگیرد.
3- آنچه صادق هدایت را از باقی نویسندههای ما متمایز میکند، "رفتن به عمیق انسان"ها است. من کس دیگری را جز او -بزرگ علوی و بیژن نجدی در انگشتشماری از داستانهایشان- سراغ ندارم که از چنین استعدادی برخوردار بوده باشد. هدایت در داستان سخت خواندنی زنی که مردش را گم کرد ، از دلتنگی زن برای "بوی سرطویلهی" مردش خبر میدهد. این شاید از نگاهی سطحیبین، مسخرهکردن دهاتیجماعت تلقی شود، اما او با شناخت فرهنگی دقیق و درایتی مثلزدنی، "علاقهی نوستالژیک و ناخودآگاه" قهرمان داستانش را روی دایره میریزد. او تیپی را نشان خوانندهاش میدهد که شاید بارها از کنارش رد شده باشد، اما توجهی به "خاصیت شخصیتی-روانی" او نکرده است. هدایت کاشف روان شخصیتهای داستانیاش است.
اما واقعاً "بوی گند" چه جذابیتی میتواند برای فرد داشته باشد؟ این برمیگردد به توضیح شمارهی یک همین یادداشت. ما انسانها مبلغ خوبیها هستیم، خوبیهایی که جز "قردادهای اجتماعی" همهپسند نیستند. در این میان آنچه از قلم میافتد، فتیش (Fetish) و علاقهی درونی ما به بسیاری از چیزهاست که حتا جرئت برزبانآوردنشان را هم نداریم (گاهی حتا پیش خود).
4- چقدر باید روی انسانی کار کرد که از "با دست غذا خوردن" لذت میبرد؟ با کسی که ماهی باید لااقل یکبار پای مصیبتخوانی بنشیند و اشکی بریزد چه باید کرد؟ اصولاً چه "باید"ی وجود دارد که این آدمها را عوض کرد و به آن شکلی که ما فکر میکنیم درست است درآورد؟ همهی این حرفها قبول. موضوع اما زمانی با سر میخورد به مشکل، که کسی که از "با دست غذا خوردن" لذت میبرد، بشود مبلغ "اندر فواید غذاخوردن با قاشق و چنگال"! شاید بگوییم انسان چندبعدی است و ممکن است هم از راک اند رول لذت ببرد و هم از نوای نی چوپان. اینهم قبول. اما کسی که فقط از نوای نی لذت میبرد و به دروغ میگوید "چه حالی دارم با راک میکنم"، بهواقع هم دارد شخصیت دیگرگونهای از خود بهنمایش میگذارد (تظاهر - دروغ)، هم دارد نفس لذتبردن از نوعی موسیقی غربی را با درک غلط خود و کلمات بیریشهاش بهمسخره میکشد و مسخ میکند. این دقیقاً نکتهای است که باید رویش تمرکز کرد، یعنی قرارگرفتن -یا خود را قراردادن- در موقعیتی که ربطی به واقعیت وجودی ما ندارد. حال چقدر شرایط زمانه و اجتماع (جبر) یا آرزوهای نفسانی (اختیار) در این رویکرد تظاهرگونه دخیل است، دیگر بحث دیگریست و صدالبته در جای خود قابل تامل.
5- انسان با درگیری درونی (Inner Conflict) زاده میشود و میمیرد. انسان در مقابل تغییر سخت است. استفاده از مواهب زندگی بشر مدرن، انسان قبل از مدرن را با موضوع تغییر درگیر میکند. او از بسیاری قسمتهای درونمایهی خود دلمیکند و از بسیاری نه. گاه حتا آزار میبیند... گاه با ظاهری آراسته و نوشده، مستقیم یا غیر مستقیم به جنگ تغییر میرود و پشت کهنهگی درمیآید.
6 و خاتمه- مشکل من با "شتر-گاو-پلنگ"های بیهویتی مثل سیمین دانشور این است که با ابزار مدرن، عقبماندگی و "بازگشت به خویشتن خویش"ی که زندگی جز از نوع خیش و گاوآهن نیست را تبلیغ میکنند. آنان در لباس دکتر و مدرس دانشگاه و دیگر فرآوردههای بشر مدرن، گاه گافهایی میدهند که بینشان فرقی با فلان خانم جلسهای که عصرها با همسایهها مینشیند به غیبتهای خالهزنکی و سبزیپاککردن نمیبینی. در قالب رمان -که نوعی بیان انسان شهرنشین است- به جنگ تفکر شهرنشینی (احترام به قانون، زندگی در ساختار ساختمانی شهر و تبعاتش) و تبلیغ یاغیگری و خصایل ایلی و دهاتی میروند (در سو و شون). اینک اگر توجه کنیم اینان سازندگان فرهنگ نسلها بودهاند، ریشهی مصیبت را بهتر خواهیم دید و تعجب نخواهیم کرد که با نسلی روبهروییم که خودش نمیداند هویتاش چیست. با این وجود، چه جای تعجب است که در ایران ما -و نه مثلاً در جاهای دیگر که ریشهی استبداد بس قطورتر و ژرفتر بوده- انقلاب اسلامی بشود؟
پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷
حتا در جنگ نیز باید مروت داشت
حکایت زندگی همهاش پیرامون "صلح" نیست؛ "جنگ" نیز جداییناپذیر از این حکایت است. جنگ اما -با آنکه بد است و اغلب تحمیلی- خود قواعدی دارد و بازیگراناش -اگر مکلف به حدودی از اخلاق و شرافت باشند- ملزم به رعایتاش.
انتهای رذالت هنگامی است که فردی ترسو، بدون هیچ شناسه و سابقهی قابل اتکایی، پشت نامی مستعار، آنهم نصفه-نیمه، مخفی بشود و به آدمهای شناختهشده "شبیخون" بزند: [+]
نکتهی عبرتانگیر حالا ایناست: اگر این جناب گمنام "انتهای رذالت" است، کسی که دارد از نوشتهی سراسر تخریب و عقدهگشایانهی او استفادهی ابزاری میکند و به این وسیله، با فرصتطلبیای موذیانه از مخالف خودش انتقام میگیرد، چه صفت برازندهاش است؟
انتهای رذالت هنگامی است که فردی ترسو، بدون هیچ شناسه و سابقهی قابل اتکایی، پشت نامی مستعار، آنهم نصفه-نیمه، مخفی بشود و به آدمهای شناختهشده "شبیخون" بزند: [+]
نکتهی عبرتانگیر حالا ایناست: اگر این جناب گمنام "انتهای رذالت" است، کسی که دارد از نوشتهی سراسر تخریب و عقدهگشایانهی او استفادهی ابزاری میکند و به این وسیله، با فرصتطلبیای موذیانه از مخالف خودش انتقام میگیرد، چه صفت برازندهاش است؟
چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۷
از گلواژههای روشنفکری معاصر (قبل از انقلاب)!
از گههر-واژههای نویسندهی فقید، "استاد" دکتر سیمین دانشور:
نقدی بر جزیرهی سرگردانی اثر همین "روشنفکر"، بهقلم مهشید امیرشاهی: [+]
نیما به موسی صدر حسودی اش شد. موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش كرده یا كشتدش، نمیدونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یكی از زیباترین مردهای دنیا بود.چشمهای خاكستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیك، از این سینه كفتری ها. من در رو باز كردم. گفتم ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری اینقدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام كه همیشه اینجا بود. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.نیما تو خاطراتش نوشته كه: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم. موسی صدر سه چهار روز اینجا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود.باید چایی رو خودم میریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم اینقد خالی باشه. خودمم میدادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. سووشون رو او به عربی ترجمه كرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت كرد كه دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی میدیدمش. شام و نهار اینا میدیدیمش.[+]من نمیدانم آیا توضیحی لازم است برای نشاندادن سخافت این نوشته و سبکمغزی گویندهاش...، ولی اینرا میدانم ملتی که یکهمچین افرادی -با چنین ریشهای- بشوند روشنفکرش،... حکایتش می شود همین وضع موجود!
دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۷
قبلاً، شاید اینجا یا نمیدانم کجا، گفته بودم که "حضور بعضیها مثل باد معده است: صدایی میکنند، از آنها بویی ساطع میشود و به دقیقهای نکشیده، دیگر هیچ اثر و خاطرهای ازشان باقی نمیماند"! این حرف را که توی کنیهاش بروی، حرفها برای گفتن دارد. اینهم خودش نوعی زندگیست... یا که میتواند بهترین تعریف برای زندگی بعضیها باشد. اگر باور ندارید، به سرگذشت و عاقبت "حسین درخشان" نظری کنید تا گوشی دستتان بیاید!
اینهم آگاهیای در بارهی سفر این شازده به اسرائیل:[+]
شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۷
پیرو بحران "اقتصاد جهانی"
بحران اقتصادی امروزی کشور های سرمایه داری نتیجه سیاست غیر اخلاقی و وحشیانه اقتصادی نئولیبرال ها است که برای بدست آوردن حداکثر سود دولت را بکنار گذاشتند و امور اقتصادی را در اختیار بانک ها و دلان بورس قرار دادند. به همین علت نیز دولت های کشور های سرمایه داری سعی دارند با دخالت در امور بانکی و کمک مالی به این نهاد های اقتصادی از شدت گرفتن بحران جلوگیری و در امور اقتصادی دخالت کنند. دولت بعنوان موتور اقتصاد و رهاننده از بحران ؟. چرا که نه... با تئوری دولت هگل ( اخلاق ) و نه با ایده های انقلابی مارکس ( قتل و کشتار ) می توان امروزه بحران اقتصادی را پشت سر گذاشت.
از فلسفه تاریخ
مجید زهری: پرسش این است که "کدام دولتها قرار است در امور اقتصاد جهانی دخالت کنند و بر آن کنترل داشته باشند؟" چین و ژاپن که بر اقتصاد خود نظارت دارند. اروپای غربی نیز سیستمی ساخته است به نام "اروپای واحد" که قصدی جز بیشتر مکانیزهکردن اقتصاد و حجیمترکردن سرمایهی خود ندارد (در رقابت با آمریکا). پس اینجا میماند مولد اصلی جهان اقتصاد یا جهانیکنندهی اقتصاد یعنی آمریکا.
من معتقدم تمام روضههایی که اروپاییها اینروزها بر مزار بحران اقتصاد جهانی میخوانند، برای زنجیرکردن دستوپای اختاپوس اقتصاد امریکاست و بس. آنان میخواهند در معادلات اقتصاد جهانی بیشتر سهم بگیرند و موثرتر حضور داشته باشند. ترس آنها بیش و پیش از هر چیز، از آیندهی خود است.
پنجشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۷
در تنهایی انسان
انسانهایی که راههای مختلف زندگی را آزمایش میکنند و به نتیجه نمیرسند، اغلب در خط مذهب، صوفیگری، عرفان، بودیسم، یوگا... و از این دست میافتند. اینها همه دستهاییاند از یک اختاپوس واحد. اگر کسی در راه زندگی به ورشکستهگی برسد، با چسبیدن به "آرامبخش"هایی که ذکر شد به واقع برگهی انحطاط خویش را مهر کرده است.
زندگی گاهی انسان را به تنهایی میکشد. تنهایی دنیاییست که در آن فقط خودت مرد میدانی و بس. گاه تاریک است و اغلب ابری؛ وقتی هم که نوری هست، برای این است که ناظر بودن دیگران با هم باشی. پاسخ کلام در عالم تنهایی چیزی بیش از انعکاس نیست... تاب تنهایی را هر کسی ندارد.
انسان اصولاً نمیتواند تنها بماند. تنهاترین تنهایان باز در خیالش در جستوجوی دیگریست؛ در گفتوگو و همراهی با دیگریست. باز در تلاش آزمودن راهی نو است:
“من اینجا بس دلم تنگ است و
هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
(اخوان ثالث)
زندگی تنها با عقل و منطق و استدلال خیلی سخت است. شاید هم بشود گفت اینها برای زندگی کافی نیستند. کفایتشان را موقعی میشود سنجید که در عالم تنهایی بود.
زندگی گاهی انسان را به تنهایی میکشد. تنهایی دنیاییست که در آن فقط خودت مرد میدانی و بس. گاه تاریک است و اغلب ابری؛ وقتی هم که نوری هست، برای این است که ناظر بودن دیگران با هم باشی. پاسخ کلام در عالم تنهایی چیزی بیش از انعکاس نیست... تاب تنهایی را هر کسی ندارد.
انسان اصولاً نمیتواند تنها بماند. تنهاترین تنهایان باز در خیالش در جستوجوی دیگریست؛ در گفتوگو و همراهی با دیگریست. باز در تلاش آزمودن راهی نو است:
“من اینجا بس دلم تنگ است و
هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بیبرگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
(اخوان ثالث)
زندگی تنها با عقل و منطق و استدلال خیلی سخت است. شاید هم بشود گفت اینها برای زندگی کافی نیستند. کفایتشان را موقعی میشود سنجید که در عالم تنهایی بود.
سهشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷
"ایرانیان و اندیشهء تجدد" از جمشید بهنام
کاوشگران پگاه اندیشهی تجدد در ایران مشروطه، اغلب از ارتباط فکری ایرانیان با روسیه و غرب خبر میدهند. خبر میدهند که با طلوع افکار غربی -اعم از اجتماعی، فرهنگی و فنی- بر پهندشت فکر منورالفکرهای آن دوران، اندیشهی مشروطهطلبی و حکومت قانون جوانه زد. اینمیان آنچه از قلم میافتد، حرکت قطار مدرنیته در همسایهگیمان بوده که بسیاری از منورالفکرها بهواقع مسافر همان قطار بودند.
جمشید بهنام در ایرانیان و اندیشهء تجدد*، پاگیری تجددطلبی در ایران را از همین منظر برمیرسد. او به نوشگاه بسیاری از جویندگان فکر و بعدها اندیشهگران ایرانی اشاره میکند که جایی جز سرچشمهی حوزهی روشنفکری ترکیه نبوده است.
*شناسه:
بهنام، جمشید. ایرانیان و اندیشهء تجدد. تهران: نشر فرزان، چاپ دوم، 1383.
چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۷
تصویر پنج
در کتابفروشی
«آن بسته سیدی را دارید که دعای رمضان دارد؟ همان که ذبیحی خوانده؟»
مجموعهی ششتایی را برایش میآورد. از چشمان مرد برقی میجهد! دست توی جیب میکند و قیمت میپرسد. میشنود شصت دلار! با چابکیای که از مشتری کتابفروشی انتظار نمیرود، سهتا بیست دلاری تانخورده از کیف میکشد بیرون و میگذارد روی پیشخوان.
مرد چهلساله میزند، با موهای مشکیکردهی آنکادر، لباس اتوکشیده و صورت تراشیده؛ نصف شیشه عطر هم روی خودش خالی کرده است! با سرخوشی بیستسال جوانتر از خودش میگوید: «این روزها اوضاع طوریه که آدم روش نمیشه از مغازهها از این چیزها بخواد! مخصوصاً اینجا تو بلاد کافرستان که تظاهر به بیدینی یکجور فخرفروشیه و مد روز؛ انگاری هیچوقت هم قرار نیست کهنه بشه!»
فروشنده -طوری که خریدار نبیند- به من چشمکی میزند و کوتاه میگوید: «نه آقا، این حرفها چیه!»
مرد که بیرون میرود، طوفان خنده است که کتابفرشی را پر میکند...
باقی "تصویر"ها:
[+]
«آن بسته سیدی را دارید که دعای رمضان دارد؟ همان که ذبیحی خوانده؟»
مجموعهی ششتایی را برایش میآورد. از چشمان مرد برقی میجهد! دست توی جیب میکند و قیمت میپرسد. میشنود شصت دلار! با چابکیای که از مشتری کتابفروشی انتظار نمیرود، سهتا بیست دلاری تانخورده از کیف میکشد بیرون و میگذارد روی پیشخوان.
مرد چهلساله میزند، با موهای مشکیکردهی آنکادر، لباس اتوکشیده و صورت تراشیده؛ نصف شیشه عطر هم روی خودش خالی کرده است! با سرخوشی بیستسال جوانتر از خودش میگوید: «این روزها اوضاع طوریه که آدم روش نمیشه از مغازهها از این چیزها بخواد! مخصوصاً اینجا تو بلاد کافرستان که تظاهر به بیدینی یکجور فخرفروشیه و مد روز؛ انگاری هیچوقت هم قرار نیست کهنه بشه!»
فروشنده -طوری که خریدار نبیند- به من چشمکی میزند و کوتاه میگوید: «نه آقا، این حرفها چیه!»
مرد که بیرون میرود، طوفان خنده است که کتابفرشی را پر میکند...
یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۷
از فواید نان-قرض-دادن!
یک تشکیلات باید چقدر مفلوک باشد که سمت پرطمطراق "سردبیری" را بدهد به آدمی مثل صنم که از نوشتن یک پاراگراف فارسی سلیس عاجز است!عاقبت در رأس کار قراردادن آدمی که بزرگترین هنرش بهتعداد گوزیدن است (خیر سر همسر گرامیاش البته)، آخرش میشود برکنارشدن خود کارگزارش و باقی قضایا... که لابد شیون گروهی هیئت نانخوراناش کمابیش بهگوشتان خورده.
مدیریت محترم فقط کم مانده بود باغبان حیاط بغلیشان را -که سالها پیش، یکدفعه، آنهم از سر دلسوزی (بخوان فشار کلیه)- پای درخت ایشان به جای آبیاری یواشکی شاشیده بوده را بگذارد رأس امور... که احتمالاً آنرا هم یادش رفته! شاید هم گذاشته و ما خبر نداریم؟
مدیریت محترم فقط کم مانده بود باغبان حیاط بغلیشان را -که سالها پیش، یکدفعه، آنهم از سر دلسوزی (بخوان فشار کلیه)- پای درخت ایشان به جای آبیاری یواشکی شاشیده بوده را بگذارد رأس امور... که احتمالاً آنرا هم یادش رفته! شاید هم گذاشته و ما خبر نداریم؟
چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۷
جريان کتابی که به امانت رفت!
داستان کوتاه نوشته مجید زهری
«... در بالینم بود که خوابم برد... اينک کتاب را تقدیمات میکنم و از تأخير معذرت میخواهم!»
رفيق پیر ما عادت غريبی دارد: کتاب که دستت ببيند ويرش میگيرد که يکجوری آنرا امانت بگيرد! چندی پيش رفته بودم کتابفروشی ایندیگو (Indigo) سر بلور (Bloor) و بی (Bay) که ديدم آنجا در کافیشاپ طبقهی دوّم پلاس است. تعارفش کردم به قهوه. تا آمد منومن کند که "مثلاً چيزی نمیخورد"، جلوی ميز را خالی ديد! دقيقهای بعد که قهوهی داغ را مزهمزه میکردم، ديدم چشم دوخته به کيف نيمه باز من. حواسم به عادت هميشهگیاش نبود. حافظ؛ خنياگری، می و شادی[1] را درآوردم تا بويش کنم و ورقاش بزنم. آب از لب و لوچهی پيرمرد راه افتاد و کک به تنباناش که زبانی بريزد و کتاب را از چنگم درآورد.
- تا حالا تو دستت کتابی ندیده بودم که تميز باشه، از بس تو زیر جملهها خط میکشی و رو سفيدی ورقها مشق مینويسی!
- اینو تازه خريدم.
- جداً! عجب! اتفاقاً ارزش کتابای تو به همین خطخطیهای توشه، وگرنه کتاب رو که از هر جا میشه گير آورد...
«کتاب تو را گرفتم... و چون کتاب برای من در حکم همهچيز است...»
هر چند پشت دست من از بس داغ شده ديگر جای خالی ندارد، با اين حال تا به خودم آمدم ديدم کتاب پَر! امّا پيرمرد اهلش نيست ملاخور کند؛ میخواند و میآورد!
* * *
دوستی دارم که ديرسالیست دارد روی حافظ کار میکند. کار جديد در اين باره دربياید روی هوا میزند. همين بود که تعجب کردم وقتی سراغ فلان مطلب را در اين کتاب از من میگرفت! گفت کتاب را داشته، اما داده دست نااهل و شوهرش دادهاند. چيزی که در کتاب میخواست، اتفاقاً زمانی که کتاب را میخواندم برای من هم ایجاد ابهام کرده بودم. برای همين بدون گشتن صاف رفتم سراغاش. ديدم آن صفحه مثل ماتحت ملای محل پاکِ پاک است! اهميت ندادم و کارش را راه انداختم.
«از خوششانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقدیمات میکنم...»
پنج دقيقه شاید از خاتمهی تلفن نگذشته بود. هنوز کتاب در دستم بود و نگاهش میکردم. يکدفعه انگار پس گردنم زده باشند، از جا پريدم! کتابفروش مگر مرض داشته داخل جلد کتاب آدرس بنويسد؟ نه آدرس نبود!
«دوست بسيار عزيزم مجيد!
کتاب تو را که گرفتم، شبی در حال مطالعه در بالینم بود خوابم برد. ناگهان فنجان قهوهام بر روی لبههای قسمت پايين آن ريخت و چون کتاب برای من در حکم همهچيز است، لذا جدّ کردم تا جلد دیگری از آن را پيدا کنم. از خوششانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقديمات میکنم و از تأخير معذرت میخواهم!
دوست پير تو»
1- آخرین اثر هما ناطق.
«... در بالینم بود که خوابم برد... اينک کتاب را تقدیمات میکنم و از تأخير معذرت میخواهم!»
رفيق پیر ما عادت غريبی دارد: کتاب که دستت ببيند ويرش میگيرد که يکجوری آنرا امانت بگيرد! چندی پيش رفته بودم کتابفروشی ایندیگو (Indigo) سر بلور (Bloor) و بی (Bay) که ديدم آنجا در کافیشاپ طبقهی دوّم پلاس است. تعارفش کردم به قهوه. تا آمد منومن کند که "مثلاً چيزی نمیخورد"، جلوی ميز را خالی ديد! دقيقهای بعد که قهوهی داغ را مزهمزه میکردم، ديدم چشم دوخته به کيف نيمه باز من. حواسم به عادت هميشهگیاش نبود. حافظ؛ خنياگری، می و شادی[1] را درآوردم تا بويش کنم و ورقاش بزنم. آب از لب و لوچهی پيرمرد راه افتاد و کک به تنباناش که زبانی بريزد و کتاب را از چنگم درآورد.
- تا حالا تو دستت کتابی ندیده بودم که تميز باشه، از بس تو زیر جملهها خط میکشی و رو سفيدی ورقها مشق مینويسی!
- اینو تازه خريدم.
- جداً! عجب! اتفاقاً ارزش کتابای تو به همین خطخطیهای توشه، وگرنه کتاب رو که از هر جا میشه گير آورد...
«کتاب تو را گرفتم... و چون کتاب برای من در حکم همهچيز است...»
هر چند پشت دست من از بس داغ شده ديگر جای خالی ندارد، با اين حال تا به خودم آمدم ديدم کتاب پَر! امّا پيرمرد اهلش نيست ملاخور کند؛ میخواند و میآورد!
* * *
دوستی دارم که ديرسالیست دارد روی حافظ کار میکند. کار جديد در اين باره دربياید روی هوا میزند. همين بود که تعجب کردم وقتی سراغ فلان مطلب را در اين کتاب از من میگرفت! گفت کتاب را داشته، اما داده دست نااهل و شوهرش دادهاند. چيزی که در کتاب میخواست، اتفاقاً زمانی که کتاب را میخواندم برای من هم ایجاد ابهام کرده بودم. برای همين بدون گشتن صاف رفتم سراغاش. ديدم آن صفحه مثل ماتحت ملای محل پاکِ پاک است! اهميت ندادم و کارش را راه انداختم.
«از خوششانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقدیمات میکنم...»
پنج دقيقه شاید از خاتمهی تلفن نگذشته بود. هنوز کتاب در دستم بود و نگاهش میکردم. يکدفعه انگار پس گردنم زده باشند، از جا پريدم! کتابفروش مگر مرض داشته داخل جلد کتاب آدرس بنويسد؟ نه آدرس نبود!
«دوست بسيار عزيزم مجيد!
کتاب تو را که گرفتم، شبی در حال مطالعه در بالینم بود خوابم برد. ناگهان فنجان قهوهام بر روی لبههای قسمت پايين آن ريخت و چون کتاب برای من در حکم همهچيز است، لذا جدّ کردم تا جلد دیگری از آن را پيدا کنم. از خوششانسی تو گيرم آمد و الان کتاب را تقديمات میکنم و از تأخير معذرت میخواهم!
دوست پير تو»
1- آخرین اثر هما ناطق.
جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷
پراکنده، اما نهچندان بیربط!
اوایل ورودم به کانادا، یکی از اولین کارهایی که پیدا کرده بودم، دیری نپایید که به خاکستر نشست! ساده بگویم: صاحبکارم بعد از مدت کوتاهی عذرم را خواست! خب بهدردش نمیخوردم دیگر. اما من آنموقع اینطوری فکر نمیکردم که. برای همین بود که تا یکی-دوسالی عجیب توی لک این "بیرونکردن" بودم و حسابی حالم گرفته بود. هی توی خودم دنبال عیب میگشتم و توی کلهی طرف دلیل اخراج... یا دنبال "حرامزاده"ای میگشتم که زیرآبم را زده بود! از شما چه پنهان که قدری کینه هم از بابا به دل گرفته بودم. امروز اما درک کردهام که آن آدم چه کارش درست بوده چه نبوده، حق داشته راجع به مسائل کاسبیاش تصمیم بگیرد و اقدام کند. من آنموقع احساسات را با موضوع جدی اقتصاد قاطی کرده بودم که اشتباه بود.
یکی از ناعادلانهترین قوانینی که در حوزهی ملک و کار در ایران اجرا میشود، قانون "سرقفلی" است. سرقفلی میگوید: اگر کسی مدتی -مثلاً چند سال- در ملکی تجاری کاسبی کرد، عملاً حق کسب آن ملک به او تعلق میگیرد. فقط این آدم باید وجهی ناچیز به عنوان اجاره به مالک بدهد و هر وقت هم که خواست، خودش مستقیماً میتواند سرقفلی آن محل کسب را به دیگری واگذار کند. زمین کشاورزی هم انگار تابع همین اصل است.
مدتها توی جوانب این قضیه مخم گیر بود تا اینکه رسید به امروز... امروز اما میبینم انگاری سرقفلی ریشهای دارد عمیق در فرهنگ و شخصیت ما! ما فکر میکنیم هر جا که مدتی کار کردیم، آنجا "حق آب و گل" داریم و کمی شدیدترش، ارث پدریمان است! این طرز فکر با اصل "حق مالکیت" نمیخواند و میدانیم که مدنیت، پایهاش حق مالکیت افراد است و حراست از داشته و دارایی افراد.
و اما به قول امام (ره): «ملت ما، ملت گریه است آقا!» خودمانیم: عجب درست فرمود آن مرحوم ملعون! به این میگویند روانشناسی توده! این ملت از هر چه کم بیاورد، در زنجموره و چسنالهکردن ید طولایی دارد و تا بخواهید قهار است. کافی است کسی از جایی بیافتد، نمرده مقبرهاش را ساختهاند. شیعیان گوشبهزنگاند تا کسی در جایی نالهای سردهد، شیونکنان به لحظه نکشیده، قطارقطار برایش دستهی سینهزنی راه میاندازند. کسی دنبال علت ماوقع نمیگردد؛ "فقط صدا است که میماند"! این واقعیتیست که پاکش هم نمیشود کرد.
...
یکی از ناعادلانهترین قوانینی که در حوزهی ملک و کار در ایران اجرا میشود، قانون "سرقفلی" است. سرقفلی میگوید: اگر کسی مدتی -مثلاً چند سال- در ملکی تجاری کاسبی کرد، عملاً حق کسب آن ملک به او تعلق میگیرد. فقط این آدم باید وجهی ناچیز به عنوان اجاره به مالک بدهد و هر وقت هم که خواست، خودش مستقیماً میتواند سرقفلی آن محل کسب را به دیگری واگذار کند. زمین کشاورزی هم انگار تابع همین اصل است.
مدتها توی جوانب این قضیه مخم گیر بود تا اینکه رسید به امروز... امروز اما میبینم انگاری سرقفلی ریشهای دارد عمیق در فرهنگ و شخصیت ما! ما فکر میکنیم هر جا که مدتی کار کردیم، آنجا "حق آب و گل" داریم و کمی شدیدترش، ارث پدریمان است! این طرز فکر با اصل "حق مالکیت" نمیخواند و میدانیم که مدنیت، پایهاش حق مالکیت افراد است و حراست از داشته و دارایی افراد.
و اما به قول امام (ره): «ملت ما، ملت گریه است آقا!» خودمانیم: عجب درست فرمود آن مرحوم ملعون! به این میگویند روانشناسی توده! این ملت از هر چه کم بیاورد، در زنجموره و چسنالهکردن ید طولایی دارد و تا بخواهید قهار است. کافی است کسی از جایی بیافتد، نمرده مقبرهاش را ساختهاند. شیعیان گوشبهزنگاند تا کسی در جایی نالهای سردهد، شیونکنان به لحظه نکشیده، قطارقطار برایش دستهی سینهزنی راه میاندازند. کسی دنبال علت ماوقع نمیگردد؛ "فقط صدا است که میماند"! این واقعیتیست که پاکش هم نمیشود کرد.
...
سهشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷
جداً که "نقدها را بود آیا که عیاری گیرند"!
بهترین چاره برای "تنگآمدن قافیه"، سکوت است. اینجاست که عمل سکوت ـکه خودش در واقع عملنکردن است- با "شجاعت اخلاقی" همشانه میشود. ولی زمانی میرسد که حساسترین نقطهی عاطفی کسی را، همان نقطهای که از آن هویت میگیرد را نیشگون بگیرند... آنوقت است که بهآنی جیغاش میرود بههوا! قضیه اینطور حادتر میشود که آن نیشگون، به طرف حالی کند که منبع هویتی او آنطورها هم که فکر میکرده و میکند پروپیمان نیست... و بهواقع این اوست که از ناآگاهی لبریز است... و جان کلام اینکه مدتیست خودش را داوطلبانه گذاشته است سر کار و باقی را کرده تماشاچیاش! به این میگویند موقعیت بحرانی. اینجاست که اگر رفیق مورد اشارهمان به تغییر تن داد، عملاش چیزی است حتا بیش از "شجاعت اخلاقی"؛ مثلاً شرافت و انصافاً که قیمت دارد. و این، راه درست عبور از بحران است.
بگذارید بروم سر اصل مطلب: عدهای هستند که از محمد مصدق "کاخ هویت" ساختهاند. خیلیشان تودهایهایی هستند تارانده از خانهای پوشالی و پناهنده به سرایی دیگر که آن هم بوی نا میدهد. حالا اگر کسی بیاید نقدی به کارنامهی او بنویسد، اینها که زیر علماش جمع شدهاند و پیکر هویتیشان را از نام او انباشته کردهاند، موقعیت خودشان را حسابی در خطر میبینند و دادشان درمیآید. گاهی سنگ هم میپرانند که باید سرمان را بدزدیم! چه خوش گفت که سنگرگرفتن پشت مرده، عاقبتاش دربهدری و بیسنگریست!
قول رضا براهنی یادآوردنیست که «کشفها در آغاز غلط جلوه کردهاند» هر چند خود او این عبارت را از نویسندگان انگیزشی آمریکا سرقت کرده است! با علم به این، آیا همه دست روی دست گذاشتهاند و کشفکردن را بوسیدهاند و گذاشتهاند سر طاقچه؟
بررسی کارنامهی یک سیاستمدار از منظری دیگر، یک حق است نه کشف. اصلاً جبر روزگار است و باید که چنین شود. اگر کسی این کار را کرد، شرافتمندانه این است که سپاسگزارش شویم، نه منکر و دشنامگویاش. ولی موضوع این است که "آن کسی که خواب است را میشود بیدار کرد، اما آنکه خودش را به خواب زده هرگز"!
این سیاهه خاستگاهش اینها بوده:
دکتر محمد مصدق؛ آسیبشناسی یک شکست، اثر ارجمند علی میرفطروس
. بخشهایی از کتاب را اینجا مییابید.
عکسالعمل جلیل دوستخواه در پیرانهسری به این کتاب: [+]
بگذارید بروم سر اصل مطلب: عدهای هستند که از محمد مصدق "کاخ هویت" ساختهاند. خیلیشان تودهایهایی هستند تارانده از خانهای پوشالی و پناهنده به سرایی دیگر که آن هم بوی نا میدهد. حالا اگر کسی بیاید نقدی به کارنامهی او بنویسد، اینها که زیر علماش جمع شدهاند و پیکر هویتیشان را از نام او انباشته کردهاند، موقعیت خودشان را حسابی در خطر میبینند و دادشان درمیآید. گاهی سنگ هم میپرانند که باید سرمان را بدزدیم! چه خوش گفت که سنگرگرفتن پشت مرده، عاقبتاش دربهدری و بیسنگریست!
قول رضا براهنی یادآوردنیست که «کشفها در آغاز غلط جلوه کردهاند» هر چند خود او این عبارت را از نویسندگان انگیزشی آمریکا سرقت کرده است! با علم به این، آیا همه دست روی دست گذاشتهاند و کشفکردن را بوسیدهاند و گذاشتهاند سر طاقچه؟
بررسی کارنامهی یک سیاستمدار از منظری دیگر، یک حق است نه کشف. اصلاً جبر روزگار است و باید که چنین شود. اگر کسی این کار را کرد، شرافتمندانه این است که سپاسگزارش شویم، نه منکر و دشنامگویاش. ولی موضوع این است که "آن کسی که خواب است را میشود بیدار کرد، اما آنکه خودش را به خواب زده هرگز"!
این سیاهه خاستگاهش اینها بوده:
جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۷
علت وجودی بشر!
خیلیها آمدهاند برای حضور بشر روی خاک دلیل تراشیدهاند و فلسفه بافتهاند، بدون اینکه به واقعیت وجودی آدمی فکر کنند یا حتا نزدیک شوند: بشر بهوجود آمده، تا ذهنش تمام مدت درگیر چیزهای پوچ باشد! اگر دلیل دیگری یافتید، من را بیخبر نگذارید...
چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۷
کمی اخلاق، لازمهی انسانبودن است
برای من فیلمی فرستادهاند از فلان آخوند امام جماعت که دارد ترتیب زنش -یا یک زنی به هر حال- را میدهد. طبیعی است که چنین فیلم مشمئزکنندهای را تا انتها نبینم. اینرا آدمی فرستاده که تا دیروز -در ردای گروههای فشار- پنجهبوکس توی صورت دانشجوها میزد، امروز شده اما "مبارزِ آزادیخواه"! اسم این کارش را هم گذاشته "افشاگری".
من ابداً از عملهی اختناق و بازوهای سرکوب توقع ندارم که یکشبه آدم شوند. کسی که زنجیر به تن مردم بزند و طناب دار گردن انسانی بیاندازد، هفتخوان بیشرافتی را دورزمانیست که رد کرده. اینقدر هم خام نیستم که فکر کنم تا طرف آمد بیرون و چهارتا شعار داد، شد قلهنشین انسانیت. ولی با این تفاصیل و با وجود شناخت قبلی، باز پیش آمده که بعضی حرکات این جانوران دوپا منرا مثل پرده میان زمین و هوا حیران کرده و عرق شرم بر پیشانیام نشانده، از بس غافلگیرکننده بوده است!
داشتن کمی اخلاق از آدمیزاد، حال هر کس که باشد، توقع نامعقولی نیست. لااقل من اینطور فکر میکنم. ولی مواردی را اینروزها میبینم -و میبینیم- که بهمان ثابت میکند اصولاً داشتن هر توقعی از بعضیها بیجاست. اینهم لابد فصلیست در حال کشف، از مجموعهی خصائل آدمی...
من ابداً از عملهی اختناق و بازوهای سرکوب توقع ندارم که یکشبه آدم شوند. کسی که زنجیر به تن مردم بزند و طناب دار گردن انسانی بیاندازد، هفتخوان بیشرافتی را دورزمانیست که رد کرده. اینقدر هم خام نیستم که فکر کنم تا طرف آمد بیرون و چهارتا شعار داد، شد قلهنشین انسانیت. ولی با این تفاصیل و با وجود شناخت قبلی، باز پیش آمده که بعضی حرکات این جانوران دوپا منرا مثل پرده میان زمین و هوا حیران کرده و عرق شرم بر پیشانیام نشانده، از بس غافلگیرکننده بوده است!
داشتن کمی اخلاق از آدمیزاد، حال هر کس که باشد، توقع نامعقولی نیست. لااقل من اینطور فکر میکنم. ولی مواردی را اینروزها میبینم -و میبینیم- که بهمان ثابت میکند اصولاً داشتن هر توقعی از بعضیها بیجاست. اینهم لابد فصلیست در حال کشف، از مجموعهی خصائل آدمی...
یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷
نگاهی به دو مفهوم "نویسنده" و "متن"
اغلبِ ما فکر میکنیم نویسنده کسی است که دستور زبان فارسی را بهخوبی میداند. این اگر ملاک باشد، معلم انشای مدرسه، آخوند فیضیهای یا میرزابنویس کنار دادگستری بزرگترین نویسندگان ما هستند! احاطه به دستور زبان -و نیز دانستن کلمات بیشتر- کمک بزرگی است برای نوشتن، ولی تمام کار نیست. بسیاری از متنها، با وجود غلطهای املایی و دستوری، متنهای باارزشی هستند و میشود آفرینندهشان را "نویسنده" نام داد. در مقابل، بسیاری از نوشتههای پر از جملات پيچده و واژگان ثقیل و غلطانداز را همهروزه میخوانیم که فاقد ارزش نویسندگی (حال ادبیاش پیشکش!) هستند.
نویسنده کیست؟
نویسنده روایتگری است که روان و بار معنایی واژه را دقیقاً میشناسد و در جای دقيقاش بهکار میبرد. فرد هر چقدر در این کارکرد بهتر عمل کند، نویسندهی بهتریست؛ هر چه از محور آن دور شود، نویسندهایست ضعیفتر. تکنیکهای نگارشی مثل "قرینهسازی"، "مرکبسازی"، "ساخت نثر ترکیبی با کمکگیری از متلها، مثلها، اصطلاحات، گفتار عامه"، "نبود غلط املایی" و... کمکی هستند برای غنا و شیوایی متن، امّا اساسی بر نویسندگی نیستند. خلاصه, فرق نویسنده با دیگران در "بهتر روایتکردن" اوست.متن چیست؟
بحثی نیست که هر متنی، متشکل از قطعات پازل گفتمان حاکم بر فضای فکری نویسنده است و این سیستم همینطور در حال تحوّل، جابهجایی و از جهاتی بازتولید خود است، ولی بر خلاف نظر رولند بارت Roland Barthes: The Death of the Author و میشل فوکو Michel Foucault: What is an author? چون متن پارهای جدانشدنی از وجود نویسنده است، نمیشود حضور نویسنده در آن را ندیده گرفت و برای متن استقلال و اصالت قائل شد. به راستی کدام متن است که جای پای نویسندهاش در آن نباشد و تکّهای از فرديت او را بر دایره نریزد؟ من میگویم حضور نویسنده در متن کتمانناپذیر است. همین نکته به ما گوشزد میکند: با وجودی که نفس "تکرار" تولیدات دیگران در "تمامی" متنهایی که تولید میشود اتفاق میافتد و هیچ متنی بینصیب از متنی دیگر نیست، امّا حتا اگر نویسندهای کاملاً از روی دست و انديشهی ديگری کپی کرده باشد، باز قطعاتی در متن او یکتا (یونیک) است. همین واقعیت باعث میشود که هر نویسندهای، شناسنامهای داشته باشد مختص به خودش. پس پیوند نوشته و نویسنده ناگسستنیست و نوشته را بدون نویسندهاش نمیشود فرض کرد.نتيجهگیری و ارائهی نظر
توضیح بالا، تعریف متداول از متن را زیر پرسش میبرد که معتقد است: "وظیفهی متن، انتقال مفهوم (خبر، دیدگاه و الخ) است". من میگویم: "متن پیش و بیش از هر چیز، در حال انتقال حس است؛ هر متنی، در هر فرمی". کالبدشکافی متن نهتنها فهم محتوایی سطرهاست، بل کشف نادیدههای بین سطور است. باید دید که نویسنده آبستن کدام حس بوده که در بستر آن و در میان خطوط، آنرا زایمان کرده است. لغزش حسرتها، امیدها و ناامیدیها، کینه و انتقام، زبانههای خشم و شعلههای نفرت، قطرات عشق و محبت روان در واژه، ترحّم، حس غلبه، شرکت در خوشی یا غم دیگری، حسادت، استیصال، اعتماد به نفس یا کمبود و فقدانش... و از این دست حسهای انسانیاند که در پشت پردهی متن نشستهاند. بنابراين، هر نوشتهای، "متنی عاطفی" است.پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۷
من ماندهام این آدم -که بخش عمدهی زندگیاش را، بیش از نیمی از آنرا- در آلمان بوده، چطور باز تماموکمال وقت و زندگیاش را گذاشته روی مسائل ایران و ارشاد مردماش؟! واقعاً آنجا چیز دیگری برای دلبستهگی نیست؟
البته اینگونه وابستهگی تام به "میهن" و پیگیری مسائل آن اسماش "عشق" نمیتواند باشد؛ "دغدغه" نامی است برازندهتر برایش.
اینهم از بیسرانجامی زندگیکردن در آلمان است و احتمالاً باقی اروپا!
البته اینگونه وابستهگی تام به "میهن" و پیگیری مسائل آن اسماش "عشق" نمیتواند باشد؛ "دغدغه" نامی است برازندهتر برایش.
اینهم از بیسرانجامی زندگیکردن در آلمان است و احتمالاً باقی اروپا!
پنجشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۷
عشق و نفرت
خمیرمایهی آدمی را دو احساس پی ریخته: عشق و نفرت. بین ایندو باریکهایست؛ باریک، از مو هم باریکتر. و اما لحظهای نیست که باد یکی، از فراز آن مرز ناامن مویین، به اقلیم دیگری سرک نکشد.
آن باریکهی حایل -چون زه کمان- همهگاه در نوسان و کشوقوس است؛ گاهی به سمت نفرت دل میدهد و گاه پشت. میان نفرت و عشق جنگیست مدام برای تصرف سرزمین دیگری؛ جنگی که آغازگرش اغلب نفرت است و برندهاش هم. همین است که نفرت سرزمینی دارد به فراخی کرهی خاک و کهکشان و کائنات... و عشق، کوچک بهقدر دل آدمی.
آن باریکهی حایل -چون زه کمان- همهگاه در نوسان و کشوقوس است؛ گاهی به سمت نفرت دل میدهد و گاه پشت. میان نفرت و عشق جنگیست مدام برای تصرف سرزمین دیگری؛ جنگی که آغازگرش اغلب نفرت است و برندهاش هم. همین است که نفرت سرزمینی دارد به فراخی کرهی خاک و کهکشان و کائنات... و عشق، کوچک بهقدر دل آدمی.
دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۷
درگذشت ریچارد رایت
همین صبح بود که شنیدم ریچارد رایت -نوازندهی کیبورد پینک فلوید- فوت کرده. 65 سالش بوده... و انگار سرطان بوده که دمار از روزگارش درآورده.
65 سال اینروزها سنی نیست که ته خط کسی حساب شود. میانگین سنی خیلی کشورها هشتاد را هم رد کرده. ولی خب چوبخط عمر من و تو که این چند خط را میخوانی، مال هر کدام ما، قدی دارد و هر خطی که افق روی آن انداخت، ممکن است که همان آخری باشد؛ غیر از این است؟
یاد هر کس که کار خوبی در امتداد خطخوردن چوبخطش کرده را باید گرامی داشت. البته "باید"ی در کار نیست؛ بهتر است بگویم "بهتر است". ریچارد رایت هم یکی از همین خط بود که یادی برایمان گذاشت و رفت...
پینوشت:
من این کهنهقطعه را میان کارهاش بیشتر میپسندم. تکراری است البته... که تو به تکراریبودن لحظههای عمرمان ببخش!
65 سال اینروزها سنی نیست که ته خط کسی حساب شود. میانگین سنی خیلی کشورها هشتاد را هم رد کرده. ولی خب چوبخط عمر من و تو که این چند خط را میخوانی، مال هر کدام ما، قدی دارد و هر خطی که افق روی آن انداخت، ممکن است که همان آخری باشد؛ غیر از این است؟
یاد هر کس که کار خوبی در امتداد خطخوردن چوبخطش کرده را باید گرامی داشت. البته "باید"ی در کار نیست؛ بهتر است بگویم "بهتر است". ریچارد رایت هم یکی از همین خط بود که یادی برایمان گذاشت و رفت...
پینوشت:
من این کهنهقطعه را میان کارهاش بیشتر میپسندم. تکراری است البته... که تو به تکراریبودن لحظههای عمرمان ببخش!
پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷
به ایرانیها باید راحت ویزا داد؟!
من خوانندهی هفتهنامههای رایگان فارسی تورنتو نیستم، ولی وقتی مثلاً در چلوکبابی در انتظار غذا نشستهام و چیز دیگری برای وقتکشی نیست، در آنها ورقی میزنم. درست در یکهمچین وضعیتی بود که چشمم خورد به مطلبی در نشریهی (به گمانم) سلام تورنتو . این مطلب "اعتراضی جمعی بود به ندادن روادید به ایرانیها از سوی سفارت کانادا". به آنی، قضیه مثل ویروسی تمام ذهنم را اشغال کرد و تاری شد که تمام مخم را در خود فروبلعید! با این وجود، هر چقدر با خودم کلنجار رفتم، میزان درکم قد نداد که حرف این دوستان چیزی است توی مایههای حساب یا که...
جالبتر از همه نورچشمان صادراتی و اختلاسگران نورسیدهی اینروزها هستند که از هر چند نفرشان، درصدی عمده لچک به سر دارند و "حاجیآقا"هاشان نیز دهانی دارند دوازدهماه سال روزه!
در بارهی تنشها و واکنشهای مهاجرت -البته از جنس تا مغز استخوان ایرانیاش- من ترجیح میدهم که داستانکی قلمی کنم (البته در حد بضاعت ناچیز خودم) که ماندنیتر است و بهتر ادای مقصود میکند... تا اینکه به چاه دراز درازگوییهای ملالآور بیافتم و هی بحث تولید کنم پشت بحث و تا بخواهید فرسایش...
جالبتر از همه نورچشمان صادراتی و اختلاسگران نورسیدهی اینروزها هستند که از هر چند نفرشان، درصدی عمده لچک به سر دارند و "حاجیآقا"هاشان نیز دهانی دارند دوازدهماه سال روزه!
در بارهی تنشها و واکنشهای مهاجرت -البته از جنس تا مغز استخوان ایرانیاش- من ترجیح میدهم که داستانکی قلمی کنم (البته در حد بضاعت ناچیز خودم) که ماندنیتر است و بهتر ادای مقصود میکند... تا اینکه به چاه دراز درازگوییهای ملالآور بیافتم و هی بحث تولید کنم پشت بحث و تا بخواهید فرسایش...
چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۷
عمیق و عمیقتر...
تمام عمر دستوپا میزنیم که "عمیقتر" شویم و به خیال خود "عمیق بیاندیشیم"، ولی غافل که عمقگرفتن، فقط ما را از رسیدن به سطح آب و نفسی تازه کردن در هوای سالم دور -و بهتر است گفت دورتر- میکند! ما مردمان عمیق، با دست خود خوشبختی را در عمیقترین چالهی دنیا مدفون میکنیم و با خاطرهاش خوشیم که "شاهکار" کردهایم و از آن خاطره، تاریخها به تخیل قلم میآوریم و به هنر ناکردهی خویش -تا عمر هست- دل خوش میکنیم. ما اما هر لحظه پس از لحظهای تلفشده، بیش و بیشتر به عمق منجلاب میرویم؛ ما سرازیرشدهگان به منجلاب عمق... ما عمیقترین عمیقان عالم...
از نوشته های یک نویسنده درگذشته!
از نوشته های یک نویسنده درگذشته!
شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷
یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۷
رانندگی ما ایرانیها!
بر اساس دیدههای من، دو گروه در تورنتو واقعاً وحشتناک رانندگی میکنند: چینیها و صد البته هممیهنان گرامی ما! چینیهای زبانبسته که عذرشان موجه است؛ تا قبل از آمدنشان به کانادا، مدرنترین وسیلهی نقلیهشان چیزی بوده در حد دوچرخه یا موتور گازی. ولی ایرانیهای عزیز، همانها که وقتی ازشان میپرسی "چه ماشینی ایران سوار میشدی" -هنوز نفس کلامت هوا را آلوده نکرده- فوری افاضه میفرمایند که "بنز یا بیامو"، بد-رانندگی-کردنشان از نوع دیگریست البته که خدمتتان توضیحکی قلمی خواهم کرد.
یک پرانتز کوچک اینجا باز کنم: مقصود من طبعاً همهی چینیها -که آدمهای سختکوش و بیمزاحمتی هستند- یا ایرانیها که هممیهنان من هستند نیست که اگر بود، چیزی میشد در حد "تف سربالا"! من حرفم میگردد دور تعداد زیادی از این دو جماعت که باعث شدهاند این ذهنیت در من ایجاد شود... که انصافاً تعدادشان کم هم نیست.
چینیها خیلی یواش میرانند. من دیدهام که بعضیشان در اتوبان از هفتاد کیلومتر نمیگذرند! بدجوری باعث ترافیک میشوند. دستفرمانشان هم تا بخواهید خراب است... که از یواشراندنشان میشود حدس زد. اصولاً فرهنگ رانندگی در یک محیط جمعی به نام خیابان را ندارند. کنارشان که میرانی، تنت مدام میلرزد که نکند ناغافل بهت بزنند!
ایرانیها رانندگی را خوب بلدند، با این وجود، قانونگریزند. در رانندگی بیمبالاتاند. میبینند که راهنما زدهای که خطات را عوض کنی، اما بهت راه نمیدهند. خودشان اما در فاصلهی هر چهارراه، بیخودی چند بار خط عوض میکنند! ویراژ بیمورد میدهند. به حق تقدم عابر پیاده احترام نمیگذارند، مخصوصاً اگر ببینند قیافهی تیپیک مرد ایرانی دارد (کچل و پشمالو!). موقع مستی رانندگی میکنند و خیالشان هم نیست. خلاصه میخواهند هرجور شده پوز قوانین راهنمایی-رانندگی را به گل بمالند که من ماندهام واقعاً چرا؟!
من باید بروم. دوست داشتم مفصلتر بنویسم، اما دوستانی منتظرماند. میماند وعدهمان به وقتی دیگر... تا آنموقع، این سرفصل را داشته باشید تا بقیهی شرح.
یک پرانتز کوچک اینجا باز کنم: مقصود من طبعاً همهی چینیها -که آدمهای سختکوش و بیمزاحمتی هستند- یا ایرانیها که هممیهنان من هستند نیست که اگر بود، چیزی میشد در حد "تف سربالا"! من حرفم میگردد دور تعداد زیادی از این دو جماعت که باعث شدهاند این ذهنیت در من ایجاد شود... که انصافاً تعدادشان کم هم نیست.
چینیها خیلی یواش میرانند. من دیدهام که بعضیشان در اتوبان از هفتاد کیلومتر نمیگذرند! بدجوری باعث ترافیک میشوند. دستفرمانشان هم تا بخواهید خراب است... که از یواشراندنشان میشود حدس زد. اصولاً فرهنگ رانندگی در یک محیط جمعی به نام خیابان را ندارند. کنارشان که میرانی، تنت مدام میلرزد که نکند ناغافل بهت بزنند!
ایرانیها رانندگی را خوب بلدند، با این وجود، قانونگریزند. در رانندگی بیمبالاتاند. میبینند که راهنما زدهای که خطات را عوض کنی، اما بهت راه نمیدهند. خودشان اما در فاصلهی هر چهارراه، بیخودی چند بار خط عوض میکنند! ویراژ بیمورد میدهند. به حق تقدم عابر پیاده احترام نمیگذارند، مخصوصاً اگر ببینند قیافهی تیپیک مرد ایرانی دارد (کچل و پشمالو!). موقع مستی رانندگی میکنند و خیالشان هم نیست. خلاصه میخواهند هرجور شده پوز قوانین راهنمایی-رانندگی را به گل بمالند که من ماندهام واقعاً چرا؟!
من باید بروم. دوست داشتم مفصلتر بنویسم، اما دوستانی منتظرماند. میماند وعدهمان به وقتی دیگر... تا آنموقع، این سرفصل را داشته باشید تا بقیهی شرح.
سهشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷
قبلاً خدمتتان عرض شده، ولی خب بازگوییاش کمبدک نیست: تنها آخوندی که سرش به تنش میارزد همین ملا حسنی وبلاگنویس خودمان است به جان شما! البته از خالیبودن حجرهاش پیداست که این حضرت را بالاخره گرفتند و خلع لباس کردند و خلاصه که رفت پی کارش!
چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۷
به ازدواج در هر سنی خوشآمد بگوییم

دو تن از دوستان من که روی پنجاه را بوسیدهاند، قرار است آخر اینهفته خط زندگی خود را به هم پیوند بزنند. من فکر میکنم ازدواج در چنین سنی، لقبی جز شجاعت برازندهاش نیست. لااقل من اینطور فکر میکنم...
ازدواج در دههی پنجاه زندگی پشتکردن به انزواست. من برای قضاوت در چنین مواردی از خودم میپرسم: چقدر باید انگیزهی زندگی در انسان قوی باشد که حتا در سرپایینی عمر به فکر همسرگزینی بیافتند؟ ما برای زندگی به انگیزه نیاز داریم و انگیزه همهچیز است. آنها که انگیزهای قوی دارند، آدمهای شجاعی هستند و من در این باور شک ندارم.
ازدواج در سن پایین پایهی تشکیل خانواده است. اصولاً هدفی جز این ندارد. ازدواج در سن یادشده اما عشق است و باهمزیستی؛ نوعی تکمیل زندگی هم. حساب کار پس چیز دیگریست.
انسان ته کارش تنهاییست. تنها میآید و تنها میرود. با هم گردآمدن دو انسان اما جدالیست با جبری که جان و جهان آدمی را شکل داده، یعنی "تنهایی"... و زندگی مگر چیزی جز مبارزه است؟
به دوستانم تبریک میگویم و برایشان بهترینها را آرزو میکنم!
سهشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷
خطاپذیری ما!
باور کنید انسانهای موفق نه شاخ دارند و نه دم؛ فقط چند شاخصه دارند که قابل شناساییشان میکند. بازندهها نیز به همین شکل. یکی از نقاطی که موفقها را از بازندهها قابل تشخیص میکند، "طرز نگاه و برخوردشان با خطاهای خود" است. انسانهای بازنده -بر خلاف برندهها که ایراد کار را نخست در خود میبینند- هر جا که کارشان گیر کند، به گردن اطرافیان و محیط میاندازند. در واقع بازندهها فکر میکنند زمین و زمان دستبهدست هم دادهاند که در کار آنها خلل وارد کنند! اینجاست که راه بر "عبرتآموزی" و بعد "جبران خطا" بسته میشود، چه اگر ریشهی خطا در خود نیست، دیگر نیازی نیز به بازاندیشی در کردهی خود باقی نمیماند. در همین دوراهه است که برندهها سوی خویش از بازندهها جدا میکنند، چه آنان شک ندارند اگر خطایی رخ داده، ردی از آن را بایستی در خود بجویند. این، نقطهی آغاز جبران خطا و پیشگیری از خطاهای بعدی است.
دو اجتماع، دو امکان
در زندگی خود و اطرافیان که دقیق شویم، میبینیم که عدالت در جوامع غربی نیز گمگشتهای بیش نیست! اگر در ممالک استبدادی حکومتها حق انتخاب را از انسانها میگیرند، در جوامع آزاد فرم غربی اما این "نوع روابط انسانی" است که برای فرد در حوزهی انسانیاش انتخابی نمیگذارد.
در جامعههای قبلِ مدرن، انسان در شبکهای میزید که قدمتش به عمق سنت آن جامعه میرسد. این شبکه در واقع پلساز گذار انسان از مرحلهای به مرحلهای دیگر در طول زندگی است. این شبکه کمک میکند که انسان مرحلهی بلوغ را به جوانی طی کند، مسیر تحصیل و بعد ازدواج او را هموار میکند و الخ. در جوامع تا بن دندان فردگرا -که شبکهای از فامیل-آشنا-هممحلی وجود ندارد، فرد گاهی چنان به دام تنهایی میافتد که فکر میکند از همه جهت بایکوت شده است! اینجاست که توقعات و خواستههای خود را اینقدر تقلیل میدهد که گاه تلق ته دیگ نیز از کفگیر بیوزن او درمیآید! در مقابل، بلیط بختآزمایی بعضی در زندگی چنان میبرد که نمیدانند با آوردهها و امکاناتش چه کنند!
من البته به این وضع نمیگویم "جبر زندگی" که باید در آن سوخت و با آن ساخت؛ به آن فقط میگویم "شرایط خاص جامعه یا منطقه". درست که همیشه نمیشود با شرایطی که بر وضع غالب است درافتاد، ولی خب دستِ کم میشود آنرا دید و بهدقت و سنجش گذاشت. این یعنی در اعماق انسان هنوز کمکمک نوری هست که سوسو میزند...
پینوشت:
همیشه سعی کردهام با خوانندهام صمیمی و روراست باشم. این شکل برخورد برایم نوعی اجبار درونی و اخلاقی است. به همین لحاظ، اغلب از فرورفتن در قالب "آزردهگی" گریزان بودهام. شاید اما نوشتهای این رنگ را -به عاریه- به خودش بگیرد که شما به صراحت کلام این قلم ببخشیدش!
در جامعههای قبلِ مدرن، انسان در شبکهای میزید که قدمتش به عمق سنت آن جامعه میرسد. این شبکه در واقع پلساز گذار انسان از مرحلهای به مرحلهای دیگر در طول زندگی است. این شبکه کمک میکند که انسان مرحلهی بلوغ را به جوانی طی کند، مسیر تحصیل و بعد ازدواج او را هموار میکند و الخ. در جوامع تا بن دندان فردگرا -که شبکهای از فامیل-آشنا-هممحلی وجود ندارد، فرد گاهی چنان به دام تنهایی میافتد که فکر میکند از همه جهت بایکوت شده است! اینجاست که توقعات و خواستههای خود را اینقدر تقلیل میدهد که گاه تلق ته دیگ نیز از کفگیر بیوزن او درمیآید! در مقابل، بلیط بختآزمایی بعضی در زندگی چنان میبرد که نمیدانند با آوردهها و امکاناتش چه کنند!
من البته به این وضع نمیگویم "جبر زندگی" که باید در آن سوخت و با آن ساخت؛ به آن فقط میگویم "شرایط خاص جامعه یا منطقه". درست که همیشه نمیشود با شرایطی که بر وضع غالب است درافتاد، ولی خب دستِ کم میشود آنرا دید و بهدقت و سنجش گذاشت. این یعنی در اعماق انسان هنوز کمکمک نوری هست که سوسو میزند...
پینوشت:
همیشه سعی کردهام با خوانندهام صمیمی و روراست باشم. این شکل برخورد برایم نوعی اجبار درونی و اخلاقی است. به همین لحاظ، اغلب از فرورفتن در قالب "آزردهگی" گریزان بودهام. شاید اما نوشتهای این رنگ را -به عاریه- به خودش بگیرد که شما به صراحت کلام این قلم ببخشیدش!
شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۷
محیط و شرایط زیست در آن
هنگام احوالپرسی صبحگاهی، به همسایهام از بارندگی زیاد امثال شکایت کردم. پاسخش اما این بود که "ما واقعاً به این بارندگی نیاز داشتیم، چون ارتفاع دریاچهی انتاریو حدوداً چهار متر پایینتر از حد معمول است"(نقل به مضمون).
اهمیت به محیط زیست و پیگیری اخبار مربوط به آن از ارکان اولیه شهروندیست. بهراستی کدام عضو دنیای مدنی (منظور کشورهای مدرن) است که نسبت به وضع زیستمحیطی خود آگاهی کافی نداشته باشد و برای بهترشدن آن تلاش نکند؟ در مقابل مردم جهان سوم چه درکی از سلامت و بهزیستی طبیعت و محل سکونت خود دارند؟ لابد کثیفی محل سکونت و نابودی طبیعت آنها نیز کار این غربیهای نابهکار است!
تمرکز روی مسئلهی زیستی کرهی خاک بایستی صدرنشین دغدغههای نسل ما باشد. منکه اینگونه میاندیشم.
اهمیت به محیط زیست و پیگیری اخبار مربوط به آن از ارکان اولیه شهروندیست. بهراستی کدام عضو دنیای مدنی (منظور کشورهای مدرن) است که نسبت به وضع زیستمحیطی خود آگاهی کافی نداشته باشد و برای بهترشدن آن تلاش نکند؟ در مقابل مردم جهان سوم چه درکی از سلامت و بهزیستی طبیعت و محل سکونت خود دارند؟ لابد کثیفی محل سکونت و نابودی طبیعت آنها نیز کار این غربیهای نابهکار است!
تمرکز روی مسئلهی زیستی کرهی خاک بایستی صدرنشین دغدغههای نسل ما باشد. منکه اینگونه میاندیشم.
دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷
دوستی (16)
امشب با آدمی صحبت میکردم که غمگین بود. سه سالِ زندگیاش در کانادا برایش کابوسی بیش نبود. به دیدِ من، ارتفاع بدیهای اینجا بر سراسر زندگیاش سایه انداخته و تن رنجور او را در سرمایش سخت لرزانده بود.
با چنین آدمی صحبتکردن سخت است. اینجور جاها دلداریدادن کاری از پیش نمیبرد. دروغ نگویم، احساس درماندهگی کردم. بیش از آن اما پُر شدم از غم. غم دیگران غمگینم میکند. خصلت آسیبرسانیست... میدانم... اما من اینطوریام دیگر و کاریش هم نمیشود کرد.
یادم که به دورنای آن روزها پرکشید، خودم را یکآن در جلد او دیدم. اوایل ورودم به کانادا را میگویم. آن روزها، امتدادی بود از انزجار. هنوز گوشم از نواختن سیلی زمانه زنگ میزند! همین بود که دیدم انعکاس واژگان او را قبلاً نیز در عمیق خود شنیدهام؛ نه، بهتر است بگویم، همه را باری زندگی کردهام.
اما زندگی خطی مستقیم نیست؛ تا بخواهید پیچ و تاب دارد. اغلب به جایی میکشدمان که خودش میخواهد، نه ما. گاه میخکوبمان میکند لب درهای که پرتابشدنمان به قعرش فقط به نسیم کمسویی بسته است، اما همین نسیم نمیآید و باز بازمیگردیم! یکموقع هم هست که در عرشایم و ناغافل با صورت به زمینمان میزند! چه میشود کرد؛ زندگی است دیگر... و زندگی تماماً تنلرزه است. ولی هست و حضورش را باید به آغوش کشید؛ با تمام تنلرزههایش.
با چنین آدمی صحبتکردن سخت است. اینجور جاها دلداریدادن کاری از پیش نمیبرد. دروغ نگویم، احساس درماندهگی کردم. بیش از آن اما پُر شدم از غم. غم دیگران غمگینم میکند. خصلت آسیبرسانیست... میدانم... اما من اینطوریام دیگر و کاریش هم نمیشود کرد.
یادم که به دورنای آن روزها پرکشید، خودم را یکآن در جلد او دیدم. اوایل ورودم به کانادا را میگویم. آن روزها، امتدادی بود از انزجار. هنوز گوشم از نواختن سیلی زمانه زنگ میزند! همین بود که دیدم انعکاس واژگان او را قبلاً نیز در عمیق خود شنیدهام؛ نه، بهتر است بگویم، همه را باری زندگی کردهام.
اما زندگی خطی مستقیم نیست؛ تا بخواهید پیچ و تاب دارد. اغلب به جایی میکشدمان که خودش میخواهد، نه ما. گاه میخکوبمان میکند لب درهای که پرتابشدنمان به قعرش فقط به نسیم کمسویی بسته است، اما همین نسیم نمیآید و باز بازمیگردیم! یکموقع هم هست که در عرشایم و ناغافل با صورت به زمینمان میزند! چه میشود کرد؛ زندگی است دیگر... و زندگی تماماً تنلرزه است. ولی هست و حضورش را باید به آغوش کشید؛ با تمام تنلرزههایش.
یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۷
دوستی (15)
زندگی در شهر "هفتاد و دو ملت" کیفیتهایی دارد و کمبودهایی. کمبود عمدهای که تورنتو دارد -خصوصاً برای ما ایرانیها و بیشتر از همه برای مجردهامان-، "ضعف ایجاد ارتباط" است. هشت سال زندگی در این شهر به من اجازه میدهد که در این باره اظهار نظر کنم.
خصوصیت برجستهای که من در بین خانمهای ایرانی دیدهام "بالابودن توقع" از زندگی است. این خصوصیت را نه فقط ما مردهای ایرانی، که خیلیهای دیگر نیز متوجه شدهاند.
فکر میکنید شخص من چند زن متارکهکرده یا دختر ایرانی بالای چهل سال میشناسد که بیش از ده سال است در کانادا زندگی میکنند؟ شانس اینها برای یافتن زوج چقدر است؟ در کجا و چطور میتوانند شریک آیندهی خود را بیابند؟ چه کسی میتواند نظر و توقع آنها را تأمین کند؟ چند بار در طول مدت زندگیشان به آنها پیشنهاد آشنایی و ارتباط داده میشود؟ میاندیشم که به دنبال ارتباط تا کجا باید دوید؟
به مردها که برسیم، وضعیت چندان مساعدتر نیست. تفاوتی که البته مردها دارند این است که مجبورند از لحاظ مالی خود را به وضعیتی برسانند بالای حد نصاب، چرا که جامعهی ایرانی ما در تورنتو سخت درگیر رقابت است! در واقع غالب ما مردها کار نمیکنیم که با پولش زندگی کنیم، بلکه کار میکنیم که از همقطارهای خود بالاتر بایستیم. چنین است که فخرفروشی، دیوار آسایش ما را دائماً میتراشد...
این چرخهی فرسایشی موقعی تکمیلتر میشود که "زودرنجی" خاص ما ایرانیها هم پایش را بهمیان بگذارد. اغلب اتفاق میافتد که دوستیهایی که ماهها پایهریزی و قوامشان زمان برده، به آنی فرومیریزند. مثل نهالی است که -پس از نشاندن و مراقبت شبانهروزی- تا به بر رسید، با تبر بیافتیم به جانش! هر نهال دوستی که بشکند، یأسی بر یأسهای ما افزوده میشود و این دور فرسایش همینطور ادامه دارد...
ما تمام مدت در حجمی از یأس و امید حیرانیم. گاهی سنگینی یأس بر امید میچربد و گاه بالاعکس. این عدم توازن البته خارج از روال و نفس زندگی نیست، ولی گاه هست که یأس چنان در اقلیم زندگی دامن میگسترد که از امید جز خاطرهای در ضمیر چیزی نمیماند...
خصوصیت برجستهای که من در بین خانمهای ایرانی دیدهام "بالابودن توقع" از زندگی است. این خصوصیت را نه فقط ما مردهای ایرانی، که خیلیهای دیگر نیز متوجه شدهاند.
فکر میکنید شخص من چند زن متارکهکرده یا دختر ایرانی بالای چهل سال میشناسد که بیش از ده سال است در کانادا زندگی میکنند؟ شانس اینها برای یافتن زوج چقدر است؟ در کجا و چطور میتوانند شریک آیندهی خود را بیابند؟ چه کسی میتواند نظر و توقع آنها را تأمین کند؟ چند بار در طول مدت زندگیشان به آنها پیشنهاد آشنایی و ارتباط داده میشود؟ میاندیشم که به دنبال ارتباط تا کجا باید دوید؟
به مردها که برسیم، وضعیت چندان مساعدتر نیست. تفاوتی که البته مردها دارند این است که مجبورند از لحاظ مالی خود را به وضعیتی برسانند بالای حد نصاب، چرا که جامعهی ایرانی ما در تورنتو سخت درگیر رقابت است! در واقع غالب ما مردها کار نمیکنیم که با پولش زندگی کنیم، بلکه کار میکنیم که از همقطارهای خود بالاتر بایستیم. چنین است که فخرفروشی، دیوار آسایش ما را دائماً میتراشد...
این چرخهی فرسایشی موقعی تکمیلتر میشود که "زودرنجی" خاص ما ایرانیها هم پایش را بهمیان بگذارد. اغلب اتفاق میافتد که دوستیهایی که ماهها پایهریزی و قوامشان زمان برده، به آنی فرومیریزند. مثل نهالی است که -پس از نشاندن و مراقبت شبانهروزی- تا به بر رسید، با تبر بیافتیم به جانش! هر نهال دوستی که بشکند، یأسی بر یأسهای ما افزوده میشود و این دور فرسایش همینطور ادامه دارد...
ما تمام مدت در حجمی از یأس و امید حیرانیم. گاهی سنگینی یأس بر امید میچربد و گاه بالاعکس. این عدم توازن البته خارج از روال و نفس زندگی نیست، ولی گاه هست که یأس چنان در اقلیم زندگی دامن میگسترد که از امید جز خاطرهای در ضمیر چیزی نمیماند...
شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷
تصویر چهار
جلوی پیشخوان
درست پشت من ایستادهاند. دختر بلندبالا، شاید 25 ساله، با طرحی شرقی. پسر سیاهپوست.
دست پسر تمام مدّت از پشت توی شلوار دختر است. هر چند لحظه مکثی، نخودیخندیدن دختر را پاره میکند. گاهی دختر صورت برمیگرداند و با شیطنت تکانکی میخورد.
جلوی پیشخوان، لهجهی ایرانی من تلنگری به دختر میزند و کمی خودش را جمعوجور میکند... تلنگر امّا چیزی بیش از "تلنگر" نیست. از زمانی که فروشنده خرید من را از دستگاه ردمیکند تا لحظهای که چند سکهی باقی پولم را توی دستم میگذارد، اخم دختر است که بر من میبارد و پشتم را میسوزاند!
باقی تصویرها: [1][2][3]
یادآوری: "تصویرها" مجموعهی داستان، یا بهتر است گفت داستانکی است که از چندی پیش نگاشتهام و بر تعدادشان نیز افزوده میشود. اینها روی مسئلهی مهاجرین ایرانی کانادا -بالاخص شهر تورنتو- تمرکز دارند.
درست پشت من ایستادهاند. دختر بلندبالا، شاید 25 ساله، با طرحی شرقی. پسر سیاهپوست.
دست پسر تمام مدّت از پشت توی شلوار دختر است. هر چند لحظه مکثی، نخودیخندیدن دختر را پاره میکند. گاهی دختر صورت برمیگرداند و با شیطنت تکانکی میخورد.
جلوی پیشخوان، لهجهی ایرانی من تلنگری به دختر میزند و کمی خودش را جمعوجور میکند... تلنگر امّا چیزی بیش از "تلنگر" نیست. از زمانی که فروشنده خرید من را از دستگاه ردمیکند تا لحظهای که چند سکهی باقی پولم را توی دستم میگذارد، اخم دختر است که بر من میبارد و پشتم را میسوزاند!
چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷
دیدار با مهشید امیرشاهی
جشنوارهی تیرگان بهانهای شد برای حضور خوشهنگام مهشید امیرشاهی در تورنتو و نیز سه دیدار نسبتاً بلند من با او. خانم امیرشاهی از حدود یکماه قبل از آن به من خبر داده بود که عازم اینجاست، اما اشاره نکرده بوده که مناسبتاش چیست. منهم که به خاطر گرفتاریهای روزمره، تقریباً از قریببهاتفاق رویدادهای جامعهی ایرانی شهرم دور افتادهام، طبیعی بود که نتوانم حدس بزنم که قضیه چیست. البته اهمیتی هم نداشت؛ مهم دیدار با نویسندهای بود که مورد احترام و علاقهام است، نه دلیل آمدناش.
چهارشنبه شانزدهم جولای، حدود ساعت چهار تلفنم زنگ خورد: خانم امیرشاهی پشت خط بود. تازه رسیده بود و آنطور که میگفت، خستهی سفر بود و حوصلهی هیاهو نداشت و خلاصه بدش نمیآمد با دوستی خلوت کند و گپی بزند. آمادهشدنم دقایقی بیشتر طول نکشید. به راه افتادم.
از خانهی من تا هتل محل اقامت مهشید امیرشاهی چیزی حدود بیست کیلومتر راه بود (و هست)؛ از یکی از شمالیترین نقاط شهر، تا آخرین نقطهی جنوبی شهر، کنار ساحل. بیتوجه به نصیحتهای خانم امیرشاهی که از من میخواست آهسته برانم، در میان راه یک قبض بالای صد دلار از پلیس هدیه گرفتم! به هتل رسیدم و بعد از حدود یکربع چرخ زدن، جای پارک گیر آوردم. به لابی که رسیدم، از همانجا به خانم تلفن کردم.
چالاکی مهشید امیرشاهی دهنکجیای بود به سنش (فکر میکنم 70 سال). خیلی مناسب و مرتب لباس پوشیده بود و گرمای برخوردش همان بود که انتظارش را داشتم. با هم بیرون زدیم و با ماشین ساعتی چرخیدیم و بازگشتیم. بعد در لابی نشستیم و بعد گفتوگویمان به اتاق خانم امیرشاهی کشید، انگار حرفهامان تمامی نداشت. کتابها را برایم با بزرگواری پشتنویس و امضا کرد که میماند به یادگار.
پسفردایش -یعنی جمعه-، به اتفاق امیر مهیم رفتیم به قصهخوانیاش. به نیمههای برنامه رسیدیم، از بس خیابانها شلوغ بود و جای پارک کم. بعد از آن، با جمعی از دوستان به کافهای کنار ساحل رفتیم و بعد بهاتفاق شام مختصری خوردیم و به همراه دو تن دیگر به هتل آمدیم و تا نزدیک یکوسی نیمهشب گفتوگومان به درازا کشید.
شنبه آخرین دیدارمان بود. خانم افتخار دادند به منزل من بیایند. برادرم و سه تن دیگر از دوستان انتظار میکشیدند که رسیدیم. از نشستنمان در بالکن دقیقهای نگذشته بود که رعدی زد و ... و کشاندمان به درون. خلاصه تا سینهبهسینهی لحظات پایانی نوزدهم جولای گفتوشنیدمان ممتد شد. خانم را تا هتل همراهی کردم.
من گمان نمیکنم لازم باشد گفتههایی که بین ما رد-و-بدل شده را بازگو کنم. قصد من اینجا گزارشنویسی یا نشر مصاحبه نیست. دامنهی نشستی خصوصی را نباید به علن گستراند. فقط اینرا بگویم که واقعاً از تیپ شخصیتی و گفتار مهشید امیرشاهی لذت بردم. مهشید امیرشاهی -بر خلاف بسیاری از نویسندگان و بدون هیچگونه تظاهری- دقیقاً آیینهی تمامنمای آثارش است. بهعبارتی، آثار او بیکموکاست خود او است و اوست که در آنها جریان دارد. چنین خصوصیتی در میان نویسندگان ایرانی بس کمیاب است. مثل غالب انسانهای عمیق، زودرنج است، با قلبی تا بخواهید رئوف. همینجا این خط نوشته را نگه دارم. من لزومی نمیبینم وارد جزییات شخصیتی او یا کس دیگری بشوم. او نیز فردی است از افراد، با خصوصیات کاملاً انسانی. این را بگویم و ختم کلام که حیف از آفتابی چون مهشید امیرشاهی که جلوی نورافشانیاش را به درون میهنمان گرفتهاند...
دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷
آمدن و رفتن...
خواب زمستانی این وبلاگ در بهار رخ داد! بهاری که تنبلترین گیاهان را هم با سیلی ناغافل خود میپراند، خرناسههای این قلم را شنید و دم نزد...
دوستی میگفت: «تابستان است و وبلاگ تو همچنان مشغول تبریکِ نوروز گویی!» ولی خودمانیم: چه باک که سردر وبلاگی نوروز را برای تمام فصول نقش زند؟
رفتنها و از سر آغازیدنهای نویسندهی این صفحه دیگر برای اغلب شما عادت شده است. از صبوری بعضیتان بارها یکه خوردهام! بهدور از تنگنظری، خودخواهیهای این قلم را بخشیدهاید و باز از چشماندازی به این سو سرک کشیدهاید. این لطف و لطافت زندگی قلم در جهانشهر نت است که بایستی غنیمت شماردش.
من گمان نمیکنم کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد بتواند از وبلاگ دل بکند. عشق نوشتن در نت، مرهم هر آزردهگیست. منکه اینطور فهمیدهام...
وبلاگ نوعی تخلیهگاه روان است و وبلاگنویس، مدام در حال خودارضایی روحی! این به ظن نظری من، مهمترین کارکرد وبلاگ است. انسان تا راه بهتری برای خودارضایی نیابد، از وبلاگ دست نمیکشد. منکه اینطور فهمیدهام...
غیبت صغرای من کی به کبرایی بگراید را دیگر نمیدانم؛ آنچه اما مهم است، این است که فعلاً هستم و "دم"، همهی زندگیست...
دوستی میگفت: «تابستان است و وبلاگ تو همچنان مشغول تبریکِ نوروز گویی!» ولی خودمانیم: چه باک که سردر وبلاگی نوروز را برای تمام فصول نقش زند؟
رفتنها و از سر آغازیدنهای نویسندهی این صفحه دیگر برای اغلب شما عادت شده است. از صبوری بعضیتان بارها یکه خوردهام! بهدور از تنگنظری، خودخواهیهای این قلم را بخشیدهاید و باز از چشماندازی به این سو سرک کشیدهاید. این لطف و لطافت زندگی قلم در جهانشهر نت است که بایستی غنیمت شماردش.
من گمان نمیکنم کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد بتواند از وبلاگ دل بکند. عشق نوشتن در نت، مرهم هر آزردهگیست. منکه اینطور فهمیدهام...
وبلاگ نوعی تخلیهگاه روان است و وبلاگنویس، مدام در حال خودارضایی روحی! این به ظن نظری من، مهمترین کارکرد وبلاگ است. انسان تا راه بهتری برای خودارضایی نیابد، از وبلاگ دست نمیکشد. منکه اینطور فهمیدهام...
غیبت صغرای من کی به کبرایی بگراید را دیگر نمیدانم؛ آنچه اما مهم است، این است که فعلاً هستم و "دم"، همهی زندگیست...
شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷
نشریهی National Geographic شمارهی ماه آگوست خودش را اختصاص داده است به ایران، حالا به کجای ایران، آنش بماند! خلاصه آنها که گوششان تیز است حول ایران چه خبر است، از تهیهاش غافل نشوند!
یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۷
در رثای نبود...
وبلاگ که از زندگی آدم بیرون برود، به چندی نمیکشد که آرامش از آنیکی در تو میآید. امتحان کنید تا به درک مشترک با من برسید! ولی موضوع این است که هر چیزی که برود -فرقی هم نمیکند که چه باشد- درست از همان و در همان نقطهای که پر کشیده، تکهحجمی باقی میگذارد پر از خالی! این حجم کوچک و بزرگیاش بسته به جایگاهی است که آن چیز در زندگی فرد داشته. با تمام این اوصاف، میزان کموکاست را که کنار بگذاریم، این واقعیت است که چشم میزند: هیچکس تا به حال ندیده که نقطهای تهی پر شود... آنچه پررنگتر از هر چه میماند "هیچ" است و فقط هیچ...
یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷
نوروز بر همگی شادان باد!
شاید عجیب بهنظر بیاید که کسی حتا وقت نکند در روزها صفحهی وبلاگ خودش را باز کند، اما انگار به نفعمان است که به حضور مسايل عجیب در این روزگار عادت کنیم!
خلاصه اگر نوروزانهای در این صفحه نقش نبست و برای یکایک شما یاران کارت تبریکی ارسال نشد دلگیر نشوید. قضیه از تنبلی آب نمیخورد به جان شما!
کارتهای اینترنتیتان را نیز تا آنجا که نفسم کشید جواب دادم، اما باز کلیاش ماند. در هر حال این نوشته بهانهای است برای توجیه کموقتی خودم که یکوقت به آدابنشناسی تعبیر نشود.
دستتان را به گرمی میفشارم و رویتان را به تبریک نوروز باستانیمان میبوسم (اگر مونث باشید البته بهتر است!).
نوروزتان گلباران و همهروزتان بهاری باد!
خلاصه اگر نوروزانهای در این صفحه نقش نبست و برای یکایک شما یاران کارت تبریکی ارسال نشد دلگیر نشوید. قضیه از تنبلی آب نمیخورد به جان شما!
کارتهای اینترنتیتان را نیز تا آنجا که نفسم کشید جواب دادم، اما باز کلیاش ماند. در هر حال این نوشته بهانهای است برای توجیه کموقتی خودم که یکوقت به آدابنشناسی تعبیر نشود.
دستتان را به گرمی میفشارم و رویتان را به تبریک نوروز باستانیمان میبوسم (اگر مونث باشید البته بهتر است!).
نوروزتان گلباران و همهروزتان بهاری باد!
سهشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶
مختصر: هوشنگ معینزاده و کتابهایش
ادبيات الحادی رشتهای است در ادبيات که با بهخدمتگرفتن فرم و زبان ادبی، به مفاهيم و مضامين نقاد دين و خدا میپردازد. از این رو، این سیاق، پیش و بیش از آنکه ارتقای ادبی (هنر برای هنر) مد نظرش باشد، روشنگری فلسفی را در هدف دارد. شيوهی ادبی یادشده در زبان ما کمسابقه نيست، اما تا بخواهيد کمياب است. دليلاش هم چوب تکفير همهی این سالها بوده است که احیانا یادآوری نمیخواهد.
هوشنگ معينزاده نمايندهای است بس گرانقدر در اين حوزه. معينزاده با ذهنی باز، نگاهی ژرف و نثری پرداخته، آثار ارجمندی آفريده است که هيچ خانه و کتابخانهای را از آنها خالی مباد. در جامعهای که غالب نويسندگان آن خودسانسوری و نان به نرخ روز خوردن را روش خود کردهاند، شجاعتمردی چون هوشنگ معينزاده چراغ پرنوری است در ظلمات سهمگیناش. هر چند مضمون آثار معین زاده سکوت غالب منتقدین ادبی را در پی داشته (لابد از ترس تکفیر)، با تمام این وصف، ماهیت غنی و محتوی روشنگر این آثار سببی بوده که زیر سایه نمانند و خوانندهی خود را در بیرون و درون مرز بیابند؛ اشتیاق روزافزون نسل جوان ایران به دانستن نیز از قلم نیافتد.
ختم کلام اینکه چشمهی وجدان آدمی بایستی رو به خشکی باشد اگر خواندن آثار این نویسنده ستایشاش برنیانگیزد.
هوشنگ معينزاده نمايندهای است بس گرانقدر در اين حوزه. معينزاده با ذهنی باز، نگاهی ژرف و نثری پرداخته، آثار ارجمندی آفريده است که هيچ خانه و کتابخانهای را از آنها خالی مباد. در جامعهای که غالب نويسندگان آن خودسانسوری و نان به نرخ روز خوردن را روش خود کردهاند، شجاعتمردی چون هوشنگ معينزاده چراغ پرنوری است در ظلمات سهمگیناش. هر چند مضمون آثار معین زاده سکوت غالب منتقدین ادبی را در پی داشته (لابد از ترس تکفیر)، با تمام این وصف، ماهیت غنی و محتوی روشنگر این آثار سببی بوده که زیر سایه نمانند و خوانندهی خود را در بیرون و درون مرز بیابند؛ اشتیاق روزافزون نسل جوان ایران به دانستن نیز از قلم نیافتد.
ختم کلام اینکه چشمهی وجدان آدمی بایستی رو به خشکی باشد اگر خواندن آثار این نویسنده ستایشاش برنیانگیزد.
شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶
روز زن
روز زن که جهانیاش هشت مارس باشد، در اساس ارزشمند است، ولی مثل هر حرکت انسانی و سیاسی دیگر -اینروزها- یقهاش در دست تفسیر تفسیرگران گیر است. پای تفسیر آنجا به میان میآید که بحث "ارزش مقام زن" آغاز میشود. مظاهر عقبماندگی مذهبی که خوب میدانند متاعشان دیگر خریداری ندارد و احکامشان حتا بچههای مدرسهای را نیز به اجرا وانمیدارد، به تاکتیک همرنگِ جماعت شدن روی آورده، در پشت سنگری پناه گرفتهاند که کمترین ارادتی به سنگربان آن ندارند. اینروزها که به اطراف چشم بیاندازی، با شگفتی میبینی زنستیزترین افراد نیز شدهاند پرچمدار مبارزه برای حقوق زنان! اینها با رخنه به درون جنبشی که آرمان آن "احقاق حقوق زنان"* است، با پیچاندن تعرفه به این روشنی و خوانایی، در پی مسخ محتوی و نابودی بنیاد آن هستند.
مسئله واضح است: ادیان -در مجموعهی خود- زنان را موجودی دستِ دوّم و برای مصرف مرد معرفی میکنند. در این مورد بخصوص، فرقی بین ادیان و مذاهب نیست. انسان ایماندار و دینمحور نیز وظیفهی الهی دارد از دین خود تبعیت کند. زن دیندار -اگر مومن واقعی باشد- بایستی بپذیرد موجودی در مالکیت مرد است. مرد مومن نیز اعتقاد راسخ دارد زنش موجودی اوست. در ضلع دیگر، بنیادگرایان در گونههای مختلف و کانسرواتیوها، زن را نه چون انسانی مستقل، بل در مقام مادر و یا همسری بردبار میستایند، البته اگر به وظایف مادرانه و همسرانهی خود بهدقت عمل کند! چپیهای جوراجور نیز -با جدالی که با تمام مظاهر زیباییشناختی، عاطفی و معنوی دارند- با چشمبستن بر واقعیتهای بیولوژیک و روانی انسان، زن را به ماشینی تهی از احساس بدل میکنند؛ البته مرد را هم. آنان چون درک درستی از انسان ندارند، با مشتی شعار به اسم "انسانگرایی" که ربطی به واقعیت وجودی انسان ندارد، دولت و قدرت حاکم را در مقام مالک انسان مینشانند، نه خدمتگزار او. از اینروست که به دشمنی با بنیاد خانواده -که پناهگاه طبیعی انسان و پادزهر تنهایی اوست- برخاستهاند.
من میگویم اگر سخن از برابری میگوییم، منظور این باید باشد که انسانها در چشم قانون و از لحاظ استفاده از منابع طبیعی و امکانات مدنی برابر باشند. جنسیت طبیعت انسان است، نه شأن او. اینکه زن را به "مادر و همسر پارسا" تقلیل میدهند، با شعار آزادی از حجاب -که در بنیاد خود نماد سرافکندگی و ضدیت با آزادی زن است- دفاع میکنند یا با نگرش رادیکال فمینیستی، میخواهند ماهیچهها و پشمهای صورت زن را رشد دهند، ربطی به احقاق حقوق زنان و برابری ندارد. من فکر میکنم قبل از اینکه مجذوب شعارهای بعضی شویم، بهتر است اول در آنها دقت و اندیشه کنیم.
*من با آگاهی از عبارت "احقاق حقوق" در متن خود استفاده کردهام، برای اینکه عمیقاً معتقدم آنچه زنان در مبارزات انسانی خود بهدست میآورند، در واقع حقوقی است که در طول تاریخ از آنها گرفته شده است. بنابراین، نه تنها کسی لطفی در حق آنها نمیکند، بلکه برای مصادرهی سالیانهی این حقوق بایستی از زنان پوزش نیز خواست.
مسئله واضح است: ادیان -در مجموعهی خود- زنان را موجودی دستِ دوّم و برای مصرف مرد معرفی میکنند. در این مورد بخصوص، فرقی بین ادیان و مذاهب نیست. انسان ایماندار و دینمحور نیز وظیفهی الهی دارد از دین خود تبعیت کند. زن دیندار -اگر مومن واقعی باشد- بایستی بپذیرد موجودی در مالکیت مرد است. مرد مومن نیز اعتقاد راسخ دارد زنش موجودی اوست. در ضلع دیگر، بنیادگرایان در گونههای مختلف و کانسرواتیوها، زن را نه چون انسانی مستقل، بل در مقام مادر و یا همسری بردبار میستایند، البته اگر به وظایف مادرانه و همسرانهی خود بهدقت عمل کند! چپیهای جوراجور نیز -با جدالی که با تمام مظاهر زیباییشناختی، عاطفی و معنوی دارند- با چشمبستن بر واقعیتهای بیولوژیک و روانی انسان، زن را به ماشینی تهی از احساس بدل میکنند؛ البته مرد را هم. آنان چون درک درستی از انسان ندارند، با مشتی شعار به اسم "انسانگرایی" که ربطی به واقعیت وجودی انسان ندارد، دولت و قدرت حاکم را در مقام مالک انسان مینشانند، نه خدمتگزار او. از اینروست که به دشمنی با بنیاد خانواده -که پناهگاه طبیعی انسان و پادزهر تنهایی اوست- برخاستهاند.
من میگویم اگر سخن از برابری میگوییم، منظور این باید باشد که انسانها در چشم قانون و از لحاظ استفاده از منابع طبیعی و امکانات مدنی برابر باشند. جنسیت طبیعت انسان است، نه شأن او. اینکه زن را به "مادر و همسر پارسا" تقلیل میدهند، با شعار آزادی از حجاب -که در بنیاد خود نماد سرافکندگی و ضدیت با آزادی زن است- دفاع میکنند یا با نگرش رادیکال فمینیستی، میخواهند ماهیچهها و پشمهای صورت زن را رشد دهند، ربطی به احقاق حقوق زنان و برابری ندارد. من فکر میکنم قبل از اینکه مجذوب شعارهای بعضی شویم، بهتر است اول در آنها دقت و اندیشه کنیم.
*من با آگاهی از عبارت "احقاق حقوق" در متن خود استفاده کردهام، برای اینکه عمیقاً معتقدم آنچه زنان در مبارزات انسانی خود بهدست میآورند، در واقع حقوقی است که در طول تاریخ از آنها گرفته شده است. بنابراین، نه تنها کسی لطفی در حق آنها نمیکند، بلکه برای مصادرهی سالیانهی این حقوق بایستی از زنان پوزش نیز خواست.
سهشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۶
ذهنم اینروزها مشغول موضوع "نظم اخلاقی" و "نظم قانونی" است. گذار جامعه از سنت به مدرنیته، تغییر ناگزیر نظام نظم اخلاقی به نظم قانونی را بهدنبال دارد. مدرنیزم (بُعد مادی مدرنشدن) و صنعتیشدن لازمهاش ایجاد نظم قانونی و پسزدن سنت اخلاقمدار جامعه است. از طرفی، سیستمهای کمونیستی نیز خود وابستهی تام نوعی اخلاق قهقرایی اند. این هم بخشی از قضیه است که نیاز به تحلیل دارد. گاهی هم که کُمیتشان لنگ شده، به نوعی با سنت کنار آمدهاند و خود حتا مشوق ناسیونالیسم شدهاند، مثل شوروی در جنگ "میهنی" جهانی دوم.
این مسائل را دوست دارم بیشتر وارسم و به جزییاتاش از سمتهایی بپردازم و از دلاش چند یادداشت بیرون بکشم.
این مسائل را دوست دارم بیشتر وارسم و به جزییاتاش از سمتهایی بپردازم و از دلاش چند یادداشت بیرون بکشم.
در اورکات و فیس بوک
زیاد اتفاق افتاده که بعضی خواستهاند من را به جمع دوستان خود در اورکات و اخیراً فیس بوک اضافه کنند، امّا من نپذیرفتهام. دلیلاش را احتمالاً اینجا گفتهام، اما تکرارش بد نیست.
برای من، نفس حضور در اورکات یا فیس بوک درازکردن لیست رفقا نیست! من آدمِ شرکت در اینجور مسابقهها نیستم. بر این اصل، تنها کسی را به فهرست خودم اضافه میکنم که واقعاً دوست من باشد، نه اینکه قرار باشد بعداً دوست بشویم! اگر زمانی دوستیام نیز با دوستی کمرنگ بشود، طبعاً نامش در فهرست من خط خواهد خورد.
من فکر میکنم تعداد و نوع لینکهای کنار این وبلاگ خودش بهترین ویترین روحیه و منش من باشد. من اگر اهل سنت رایج "لینک بده، لینک بستون" بودم، ترافیک صفحهام لااقل ده برابر امروز بود. ولی مهم برای من -در هر مرحلهای از زندگی و از جمله حضور در اینترنت- کیفیت است نه کمیت. تاثیر ماندگار فرآوردهی کیفیت است، چه کمیت در کار فرهنگی ترقهای میزند و زود هم خاموش و فراموش میشود.
درخواستم از دوستانی که خوش دارند نام مجید زهری را در میان فهرست خود داشته باشند این است که قبل از اضافهکردن، با من مکاتبه کنند و آشنایی بدهند.
برای من، نفس حضور در اورکات یا فیس بوک درازکردن لیست رفقا نیست! من آدمِ شرکت در اینجور مسابقهها نیستم. بر این اصل، تنها کسی را به فهرست خودم اضافه میکنم که واقعاً دوست من باشد، نه اینکه قرار باشد بعداً دوست بشویم! اگر زمانی دوستیام نیز با دوستی کمرنگ بشود، طبعاً نامش در فهرست من خط خواهد خورد.
من فکر میکنم تعداد و نوع لینکهای کنار این وبلاگ خودش بهترین ویترین روحیه و منش من باشد. من اگر اهل سنت رایج "لینک بده، لینک بستون" بودم، ترافیک صفحهام لااقل ده برابر امروز بود. ولی مهم برای من -در هر مرحلهای از زندگی و از جمله حضور در اینترنت- کیفیت است نه کمیت. تاثیر ماندگار فرآوردهی کیفیت است، چه کمیت در کار فرهنگی ترقهای میزند و زود هم خاموش و فراموش میشود.
درخواستم از دوستانی که خوش دارند نام مجید زهری را در میان فهرست خود داشته باشند این است که قبل از اضافهکردن، با من مکاتبه کنند و آشنایی بدهند.
دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶
قضیهی حضرت امام (ره) و ترانهی گوگوش!
بعضیها دکترا دارند، خودشان هم حالیشان نیست؛ البته در پررویی! میگویم تا دیر نشده باید رفت از بیچاره سنگ پای قزوین اعادهی حیثیت کرد:
ولی حالا که حرف به اینجا کشید، بد نیست ببینیم این امام "عاشقپیشه" مورد ادعای شازده، واقعا -در هواپیمای صادره از قلب اروپا- چه در سر داشت:
توی پرانتز: دقت کنید چطور قطبزاده دارد با ترجمهی غلط، گند آقا را ماستمالی میکند.
خلاصه قدیمیها بیراه نگفتهاند که «یک جو رو به صد پارچه آبادی میارزد!»
میدانم که از ۱۲ بهمن، سالروز ورود خمینی بزرگ به ایران مدتی میگذرد. ولی من میخواهم ترانهی «من آمدهام» گوگوش را به احترام و عشق پیرمردی که تمام ایران روزی عاشقانه میپرستیدش تقدیم کنم. انگار که وقتی از پلههای هواپیما پایین آمد با خودش این ترانه را میخواند: «من آمدهام که عشق فریاد کند.»[Link]با این شیوهای که حسین درخشان درپیش گرفته، چیزی نمانده قیمت دستمال ابریشمی سر به خدا بزند و بشود از کیمیا نایابتر... از بس ایشان مصرف دارند! برای شخص ایشان که البته جای نگرانی نیست، چون پدر محترم و بازاریشان -که در امر خرید و فروش فرش و پارچه و صد البته احتکار تبحر دارند- چند تکه اعلایش را برایش کنار میگذارند! با تمام این تفاصیل، از حق نباید گذشت که حسین درخشان تنها دارد رسوم خانوادگی را بهجا میآورد (مثل مرحوم -ببخشید شهید- عموجانشان)!
ولی حالا که حرف به اینجا کشید، بد نیست ببینیم این امام "عاشقپیشه" مورد ادعای شازده، واقعا -در هواپیمای صادره از قلب اروپا- چه در سر داشت:
توی پرانتز: دقت کنید چطور قطبزاده دارد با ترجمهی غلط، گند آقا را ماستمالی میکند.
خلاصه قدیمیها بیراه نگفتهاند که «یک جو رو به صد پارچه آبادی میارزد!»
شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۶
کدامش: غرور یا تواضع؟
در برنامهای دیدم که جمعی از باصطلاح هنرمندان، برای آقای مشایخی -به هر حال پیشکسوتی در هنرپیشهگی- بزرگداشتی گرفتهاند. چه کار پسندیدهای!
آقای مشایخی سخنان خود را با عباراتی اینچنین آغاز کردند: "من کمترین، من به خاطر بیسوادی، من که کسی نیستم" و الخ؛ البته نقل به مضمون. مجری برنامه هم مرتب تکرار میکرد "این بندهی حقیر سراپا تقصیر" (یعنی خودش)...؛ باز هم نقلی به مضمون. با خودم فکر کردم اگر همین تعارفها را ترجمه کنند، مخاطب غربی با خواندن آنها چه حالی خواهد شد؟ در بارهی ما چه فکر خواهد کرد؟
واقعا چه شده که قشر مثلاً هنرمند -و بدتر از همه فرهنگسازان و کاروان هنر ما- چنین در فرهنگی رقتانگیز دستوپا میزنند؟ غرور مگر چه عیب دارد که جایش را تظاهر حقیرانه گرفته است؟ ما اگر در زندگی کار مثبتی کردهایم یا قابلیتی داریم، چرا نباید به آن اعتراف کنیم؟ چرا حتما باید دیگران این کار را برای ما بکنند؟
خلاصه که حقارت اگر در فرهنگی لانه کرد، هیچ گردنی در پهنهی آن افراشته نخواهد شد.
آقای مشایخی سخنان خود را با عباراتی اینچنین آغاز کردند: "من کمترین، من به خاطر بیسوادی، من که کسی نیستم" و الخ؛ البته نقل به مضمون. مجری برنامه هم مرتب تکرار میکرد "این بندهی حقیر سراپا تقصیر" (یعنی خودش)...؛ باز هم نقلی به مضمون. با خودم فکر کردم اگر همین تعارفها را ترجمه کنند، مخاطب غربی با خواندن آنها چه حالی خواهد شد؟ در بارهی ما چه فکر خواهد کرد؟
واقعا چه شده که قشر مثلاً هنرمند -و بدتر از همه فرهنگسازان و کاروان هنر ما- چنین در فرهنگی رقتانگیز دستوپا میزنند؟ غرور مگر چه عیب دارد که جایش را تظاهر حقیرانه گرفته است؟ ما اگر در زندگی کار مثبتی کردهایم یا قابلیتی داریم، چرا نباید به آن اعتراف کنیم؟ چرا حتما باید دیگران این کار را برای ما بکنند؟
خلاصه که حقارت اگر در فرهنگی لانه کرد، هیچ گردنی در پهنهی آن افراشته نخواهد شد.
چهارشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۶
چند کلمه در بارهی "نوشتن با دوربین"
گفتوگو با ابراهیم گلستان که در کتابی به نام نوشتن با دوربین گرد آمده است، حاصل تلاش پرویز جاهد و طاقت هر دو است در چهار نشست. کتاب را بپسندید یا نه، بر خلاف خیلی از کتابها، از آنهایی است که به یکبار خواندناش میارزد. من البته آنرا دوبار خواندهام و چند باری هم زیرورویش کردهام به قصد نوشتن معرفینامهای... که نوشته شد. حالا مانده تا انتشار، یا ... تا سرنوشت محتوماش چه باشد.
پرسودترین کار این اثر، چوانداختن نام نویسندهای است که در تمام این سالها مورد طعن و حذف جامعهی روشنفکری ایران بوده؛ چه قبل و چه بعد از انقلاب. از این رو، نسل امروز را با یکی از خوشقریحهترین نویسندگانش آشنا میکند (گذشته از آرای سیاسی او).
نحوه و خط کاری پرسشگر را نمیپسندم. در خود معرفینامه در این باره به اجمال نوشتهام. چیزی که اما حائز اهمیت است، حسن انتخاب اوست. او به سراغ کسی رفته که خیلیها ابا داشتهاند بروند.
بخت اگر یار باشد، بیشتر در این باره خواهم نوشت.
*شناسه:
جاهد، پرویز. نوشتن با دوربین: رو در رو با ابراهیم گلستان. تهران: اختران، اسفند ۸۵.
سهشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۶
پوپولیسم در شکل آمریکاییاش!

عکس حسین اوباما -کاندید ریاست جمهوری مهمترین کشور جهان- در دیدارش از کشوری افریقایی، به تنها دردی که میخورد ریشخندکردن است! من نمیدانم بازتاب این عمل "متهورانه" حضرتش در محافل سیاسی و بین مردم آمریکا چه خواهد بود، اما به عنوان شهروندی در این جهان لااقل میتوانم بگویم که توقع من از کسی که ردای کاندیداتوری آمریکا را به تن کرده این است که از این اداهای نخنما و قبیلهگرایانه فاصله بگیرد. من گمان نمیکنم که دنیای مدرن قرار است سر پیکان حرکتاش را به سوی عقب کج کند و از روابط و فرهنگ قبیله الگو بگیرد!
علاوه بر این شاهدیم که حتا در روزگار ما، در میان بعضی از سیاستمداران دنیای مدرن و لیبرال، پوپولیسم چه هواخواهانی دارد. پس زیاد نباید از مدلهای داخلی و جهانسومی متوقع بود! خلاصه که دنیای قدرتمند غرب، با تمام کبکبه و دبدبهاش باز نیاز مداوم دارد به مراقبت و محافظت.
یکشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۶
از شکست درس بگیریم، نه در آن بشکنیم
دو تا از این دوستان مدتی با هم زندگی کردهاند. ازدواج هم از قضا کرده بودند... که اصل موضوع زندگی مشترک را زیاد عوض نمیکند. بعد به دلایلی -درست یا غلط- میزنند به تیپ هم و از هم جدا میشوند. قضیهی اینها اینقدر در دنیای امروز طبیعی است که شاید کمتر کسی بین ما باشد که نظیر آنرا اطرافش ندیده باشد.
حالا مسئلهای که این وسط اتفاق افتاده این است که خانم چند باری مسائل زندگی مشترکشان را روی نت فاشگویی کرده. من فکر میکنم آدم باید اینقدر بزرگوار باشد که ۱- به گذشته، اهمیتی بیش از گذشته ندهد و آنرا به حال برنکشد و ۲- مرز زندگی خصوصی و عمومی را نشکند که اگر شکست، نخست حرمت خود شکسته.
کنارآمدن با شکست عین بزرگواری است. نشان فهم و فراخاندیشی انسان است. جلوگیری از خودخوری و دورانداختن سوهانی است که به روح میکشد. گذر از گذشتهی بد، راه رسیدن به آیندهی بهتر است. در مقابل، درگیری دائم ذهن با شکستهای گذشته، سد حرکت به سوی آینده است. البته رعایت شرط دوم -در دنیایی که برای فاشکردن ذرهبینیترین مسائل خصوصی در رسانهها مسابقه گذاشتهاند- چندان آسان نیست.
انسان بعد از شکست یک رابطه طبیعتا دلش میشکند، ولی باید راهی بیاندیشد که چطور میشود چینی دل را بند زد، نه اینکه پتک برداشت و افتاد به جانش! انسان دوراندیش، از حوادث ناگوار در زندگی گذشتهی خود سبب تفریح برای دیگران -که کمتر دل مهربانی در سینهشان میتپد- نمیسازد!
خلاصه که میشود از شکست تراژدی ساخت و مثل داستان کربلا، هر ساله در سوگاش گریست، میشود هم آنرا نقطهی پرش و پرواز به آسمان باز آینده کرد... انتخاباش با خود ماست...
حالا مسئلهای که این وسط اتفاق افتاده این است که خانم چند باری مسائل زندگی مشترکشان را روی نت فاشگویی کرده. من فکر میکنم آدم باید اینقدر بزرگوار باشد که ۱- به گذشته، اهمیتی بیش از گذشته ندهد و آنرا به حال برنکشد و ۲- مرز زندگی خصوصی و عمومی را نشکند که اگر شکست، نخست حرمت خود شکسته.
کنارآمدن با شکست عین بزرگواری است. نشان فهم و فراخاندیشی انسان است. جلوگیری از خودخوری و دورانداختن سوهانی است که به روح میکشد. گذر از گذشتهی بد، راه رسیدن به آیندهی بهتر است. در مقابل، درگیری دائم ذهن با شکستهای گذشته، سد حرکت به سوی آینده است. البته رعایت شرط دوم -در دنیایی که برای فاشکردن ذرهبینیترین مسائل خصوصی در رسانهها مسابقه گذاشتهاند- چندان آسان نیست.
انسان بعد از شکست یک رابطه طبیعتا دلش میشکند، ولی باید راهی بیاندیشد که چطور میشود چینی دل را بند زد، نه اینکه پتک برداشت و افتاد به جانش! انسان دوراندیش، از حوادث ناگوار در زندگی گذشتهی خود سبب تفریح برای دیگران -که کمتر دل مهربانی در سینهشان میتپد- نمیسازد!
خلاصه که میشود از شکست تراژدی ساخت و مثل داستان کربلا، هر ساله در سوگاش گریست، میشود هم آنرا نقطهی پرش و پرواز به آسمان باز آینده کرد... انتخاباش با خود ماست...
پنجشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۶
آمریکا و انتخاباتاش!
جان مککین پایش به کاخ سفید نرسیده حرف از جنگ میزند. جنگی هم که او از آن حرف میزند احتمالی و انشاالله-ماشاالله نیست؛ قطعی است.
تیپ سربازهای موجی در جهان امروز کم نیستند؛ آدمهایی که هیچوقت چکمهها را از پا درنمیآورند و احتمالا شبها هم با همان میخوابند! برای اینها جنگ میهنی پایان نیافته است. اینها همچنان در خاکریزهای جبهه در حال جنگوگریز با دشمن خیالی هستند... نمونههای وطنی هم البته کم نداریم.
طرفش هم -حسین اوباما- چندان آدم قابلی بهنظر نمیآید. هیچ سابقهی مدیریت کلان ندارد. از فاکتورهای دیگرش درمیگذریم...
طرفه اینکه انتخابات ریاست جمهوری ایندفعهی آمریکا رنگوبوی انتخاباتهای* چند دورهی قبل را ندارد. یکجور زورآزمایی تحمیلی و تکلیف روزانه است انگار، مثل نهار که حتما باید خورد و ریاست جمهوری که حتما باید انتخاب کرد.
بعد از نگارش:
*"انتخاباتها" در واقع جمع در جمع است و طبعا خطاست: انتخاب، انتخابات، انتخاباتها. ولی خب نظیر این خطا در فارسی نوشتاری -و بیش از آن محاوره- کم نیست و گاهی انسان برای اینکه ضربآهنگ نوشتهاش جور دربیاید، دست به دامن اینگونه خطاهای مصطلح میشود.
تیپ سربازهای موجی در جهان امروز کم نیستند؛ آدمهایی که هیچوقت چکمهها را از پا درنمیآورند و احتمالا شبها هم با همان میخوابند! برای اینها جنگ میهنی پایان نیافته است. اینها همچنان در خاکریزهای جبهه در حال جنگوگریز با دشمن خیالی هستند... نمونههای وطنی هم البته کم نداریم.
طرفش هم -حسین اوباما- چندان آدم قابلی بهنظر نمیآید. هیچ سابقهی مدیریت کلان ندارد. از فاکتورهای دیگرش درمیگذریم...
طرفه اینکه انتخابات ریاست جمهوری ایندفعهی آمریکا رنگوبوی انتخاباتهای* چند دورهی قبل را ندارد. یکجور زورآزمایی تحمیلی و تکلیف روزانه است انگار، مثل نهار که حتما باید خورد و ریاست جمهوری که حتما باید انتخاب کرد.
بعد از نگارش:
*"انتخاباتها" در واقع جمع در جمع است و طبعا خطاست: انتخاب، انتخابات، انتخاباتها. ولی خب نظیر این خطا در فارسی نوشتاری -و بیش از آن محاوره- کم نیست و گاهی انسان برای اینکه ضربآهنگ نوشتهاش جور دربیاید، دست به دامن اینگونه خطاهای مصطلح میشود.
چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶
فیلدل کاسترو اینقدر موجود سخیفی است که واقعا حیف وقت و قلم که خرجش کنی! این نیست که امروز آدم خرابی شده باشد؛ از روز اول بوده، فقط خیلیها متاسفانه شعور و قدرت درک این واقعیت را نداشتهاند. با تمام این حال و وضع، این دیگر باورنکردنیست که عدهای همین امروز دارند جنایتهایی که این بشر نسبت به مردم خودش و جو جهانی مرتکب شده را با استدلالهای آبکی خودشان توجیه میکنند! من ماندهام این عده کی میخواهند مخهایشان را از آکبندی دربیاورند! البته توجه دارید که عمر خیلی کوتاه است و احتمالا کفایت نمیکند:)
سهشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۶
ستيز با غريزه به مثابه احقاق حقوق!
خطای اومانيسم و سوسياليسم
همانگونه که قبلاً نيز نوشتهام، تعريف اومانيسم و سوسياليسم از انسان، تعريفی غيرواقعی و ايدئولژيک است. اين دو "مکتب"، در دام يکنوع کمالطلبی افراطی، غرايز و حتا بيولوژی انسان (يکیاش، فرق ماهوی زن و مرد) را نادیده میگيرند. مثلاً ژان پل سارت (Jean-Paul Sartre) در اصالتگرايی (Existentialism) و انسانمداری افراطی خود، حتّا وجود "ضمير ناخودآگاه" را انکار میکرد! اومانيسم و سوسياليسم انسان را مظهر نيکیها در نظر گرفته، عواطف، ابعاد شخصيتی-روانی و پيچيدگیهای آن را نادیده میگيرند.
ماهيت انسان
به راستی انسان چيست؟ انسان جمع اضداد است. انسان مجموعهایست از خيرانديشی و بدکرداری، شجاعت و ترس، جسارت و محافظهکاری، تعقل و سهلانگاری، فريب و راستی... چنين تعريفی طبعاً نه با نگاه اومانيسم به انسان سازگار است، و نه مورد پسند اومانيستهاست. کورهی زندگی، انسان را موجودی متکثّر و چندرنگ آفريده است. ژن بيولوژیکی و ژن فرهنگی (Meme)، کهنالگو (Archetype)، عوامل تربيتی، فرهنگی و تاریخی و دهها عامل ديگر در شکلگيری مکانيسم شخصيتی انسان دخيلاند.
جنبشهای عدالتطلب چه میخواستند؟
برخورد ايدئولوژيکی که سالهاست شعله گرفته -و به باور من، پا در اميال سرکوبشده، جزمانديشی و آموزههای مذهبی دارد- معنیکردن "تنخواهی" و "لذّتطلبی جنسی" به "فروکاستن زن به کالا و ابزار جنسی" است. در یک کلام: اين نگرش يعنی افتادن از آنسوی بام و نديدن پيچيدگی موضوع!
جنبشهای عدالتطلب در غرب، سالها مبارزهی خود را به اين هدف معطوف داشتند که زن از شکل "ماشين توليد بچه" و "خدمتکار خانه" خارج شده و از حقوقی برابر با مرد برخوردار شود. در ابتدا، جنبش زنان در آمریکا برای بالابردن دستمزد کارگرهای زن بود. نتیجهی اين مبارزات، خروج زنان از آشپزخانه و آمدنشان به اجتماع و عرصهی کار و تلاش بود. در اثر اين کوششها، زن -چون یک شهروند- حق رأی يافت و در گزينش راه زندگی خود مختار شد. امروزه در کشورهای غربی، زنان -شانهبهشانهی مردان- در ساخت و پيشروی اجتماع خود سهیماند. با تمام تفاصيل امّا، نکتهی کليدی اينجاست که زندگی راه خودش را میرود و همزيستی فيزيکی-بيولوژيکی انسانها، طبيعتاً و کماکان شاخصههای معمول خود را حفظ کرده است.
در مصاف با تن!
کوششهای برابریخواه، با وضعکردن قوانين باعث شدند که زنان در عرصهی کار و اجتماع، چون یک "انسان" حضور داشته باشند نه "جنسيت". قوانين ضدّ تبعيض جنسی، در همين راستا بهوجود آمدند. خطای برخورد ايدئولژيک امّا اين است که چنين نگاهی را میخواهد به تمام لايههای زندگی انسانها تعمیم دهد! نگاه ايدئولژيک، با بیاهميت جلوهدادن غرايض طبيعی انسانها، به معنی و محتوای زندگی صدمه میزند. نگاه ايدئولوژیکی، با سادهانگاری در اصل موضوع، به جایِ بهرسميتشناختن عواطف و غرايز انسانی و حفظ جايگاه آن در زندگی بشر، بدون يافتن پاسخی معقول، فقط صورت مسئله را پاک میکند. ظهور اين نگاه ثمرهی قاطیکردن همهی مفاهیم با هم، بیتوجه به بستر تاریخی پاگيری مبارزات عدالتخواهانه است.
"تنخواهی" خصلت طبيعی آدمیست -چه در زن و چه مرد- و نفس توليد مثل، شرارههای عشق، بارقههای هنر و مولّد حرکت جهان است. اگر اديان بر بنياد کنترل نياز جسمی انسانها ديوار افراشتند، برخورد ايدئولژیک با مسئلهی جنسيت، نوع جدیدی از سرکوب تن است.
همانگونه که قبلاً نيز نوشتهام، تعريف اومانيسم و سوسياليسم از انسان، تعريفی غيرواقعی و ايدئولژيک است. اين دو "مکتب"، در دام يکنوع کمالطلبی افراطی، غرايز و حتا بيولوژی انسان (يکیاش، فرق ماهوی زن و مرد) را نادیده میگيرند. مثلاً ژان پل سارت (Jean-Paul Sartre) در اصالتگرايی (Existentialism) و انسانمداری افراطی خود، حتّا وجود "ضمير ناخودآگاه" را انکار میکرد! اومانيسم و سوسياليسم انسان را مظهر نيکیها در نظر گرفته، عواطف، ابعاد شخصيتی-روانی و پيچيدگیهای آن را نادیده میگيرند.
ماهيت انسان
به راستی انسان چيست؟ انسان جمع اضداد است. انسان مجموعهایست از خيرانديشی و بدکرداری، شجاعت و ترس، جسارت و محافظهکاری، تعقل و سهلانگاری، فريب و راستی... چنين تعريفی طبعاً نه با نگاه اومانيسم به انسان سازگار است، و نه مورد پسند اومانيستهاست. کورهی زندگی، انسان را موجودی متکثّر و چندرنگ آفريده است. ژن بيولوژیکی و ژن فرهنگی (Meme)، کهنالگو (Archetype)، عوامل تربيتی، فرهنگی و تاریخی و دهها عامل ديگر در شکلگيری مکانيسم شخصيتی انسان دخيلاند.
جنبشهای عدالتطلب چه میخواستند؟
برخورد ايدئولوژيکی که سالهاست شعله گرفته -و به باور من، پا در اميال سرکوبشده، جزمانديشی و آموزههای مذهبی دارد- معنیکردن "تنخواهی" و "لذّتطلبی جنسی" به "فروکاستن زن به کالا و ابزار جنسی" است. در یک کلام: اين نگرش يعنی افتادن از آنسوی بام و نديدن پيچيدگی موضوع!
جنبشهای عدالتطلب در غرب، سالها مبارزهی خود را به اين هدف معطوف داشتند که زن از شکل "ماشين توليد بچه" و "خدمتکار خانه" خارج شده و از حقوقی برابر با مرد برخوردار شود. در ابتدا، جنبش زنان در آمریکا برای بالابردن دستمزد کارگرهای زن بود. نتیجهی اين مبارزات، خروج زنان از آشپزخانه و آمدنشان به اجتماع و عرصهی کار و تلاش بود. در اثر اين کوششها، زن -چون یک شهروند- حق رأی يافت و در گزينش راه زندگی خود مختار شد. امروزه در کشورهای غربی، زنان -شانهبهشانهی مردان- در ساخت و پيشروی اجتماع خود سهیماند. با تمام تفاصيل امّا، نکتهی کليدی اينجاست که زندگی راه خودش را میرود و همزيستی فيزيکی-بيولوژيکی انسانها، طبيعتاً و کماکان شاخصههای معمول خود را حفظ کرده است.
در مصاف با تن!
کوششهای برابریخواه، با وضعکردن قوانين باعث شدند که زنان در عرصهی کار و اجتماع، چون یک "انسان" حضور داشته باشند نه "جنسيت". قوانين ضدّ تبعيض جنسی، در همين راستا بهوجود آمدند. خطای برخورد ايدئولژيک امّا اين است که چنين نگاهی را میخواهد به تمام لايههای زندگی انسانها تعمیم دهد! نگاه ايدئولژيک، با بیاهميت جلوهدادن غرايض طبيعی انسانها، به معنی و محتوای زندگی صدمه میزند. نگاه ايدئولوژیکی، با سادهانگاری در اصل موضوع، به جایِ بهرسميتشناختن عواطف و غرايز انسانی و حفظ جايگاه آن در زندگی بشر، بدون يافتن پاسخی معقول، فقط صورت مسئله را پاک میکند. ظهور اين نگاه ثمرهی قاطیکردن همهی مفاهیم با هم، بیتوجه به بستر تاریخی پاگيری مبارزات عدالتخواهانه است.
"تنخواهی" خصلت طبيعی آدمیست -چه در زن و چه مرد- و نفس توليد مثل، شرارههای عشق، بارقههای هنر و مولّد حرکت جهان است. اگر اديان بر بنياد کنترل نياز جسمی انسانها ديوار افراشتند، برخورد ايدئولژیک با مسئلهی جنسيت، نوع جدیدی از سرکوب تن است.
شنبه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۶
غرب دارد به کجا میرود؟!
یک بچهدانشجویی که هنوز ریشش درست درنیامده، همرزم حسین درخشان، خیلی روشن گفته:
میپرسم: آیا مسئولین دانشگاه تورنتو و سیستم دولتی کانادا واقعا حواسشان هست که چه افرادی -با چه افکاری- با بورسیه از جمهوری اسلامی میآیند در دانشگاههاشان بیتوته میکنند؟ آیا از سوی کسانی که تروریست ضد بشر و هیولای ماقبل تاریخی به اسم اسامه بنلادن را مدرن و نتیجهی طبیعی استعمار استعمارگران آمریکایی نشان میدهند خطری متوجه جامعهی آزاد نیست؟ مگر آن تروریستهایی که برجهای دوقلو را نابود کردند، غیر از دانشجویان بورسیهای و اعراب با تابعیت غربی بودند؟
عنوان مقالهی این آدم خودش گویاترین گواه است بر آبشخور فکریاش: جمهوری اسلامی یک حکومت مدرن و غیرارتجاعی است
این دولتهای غربی -بهجز آمریکا البته- یا خواباند، یا اصلا منشا و حدود خطر را درک نمیکنند...
...بن لادن تنها در صورتی یک عقبافتاده و انگل است که از دید یک آمریکایی قضیه را بنگری. واقعیت قضیه حکایت از خیلی مسائل دیگر دارد. بنلادن نتیجه سالهای خشونت امپریالیستی در منطقه است که هنوز هم با قوت ادامه دارد. پس اگر واقعا به فکر مقاله علمی هستیم باید پیشداوریها را بگذاریم کنار و بدون تعصب قضاوت کنیم...[منبع]
میپرسم: آیا مسئولین دانشگاه تورنتو و سیستم دولتی کانادا واقعا حواسشان هست که چه افرادی -با چه افکاری- با بورسیه از جمهوری اسلامی میآیند در دانشگاههاشان بیتوته میکنند؟ آیا از سوی کسانی که تروریست ضد بشر و هیولای ماقبل تاریخی به اسم اسامه بنلادن را مدرن و نتیجهی طبیعی استعمار استعمارگران آمریکایی نشان میدهند خطری متوجه جامعهی آزاد نیست؟ مگر آن تروریستهایی که برجهای دوقلو را نابود کردند، غیر از دانشجویان بورسیهای و اعراب با تابعیت غربی بودند؟
عنوان مقالهی این آدم خودش گویاترین گواه است بر آبشخور فکریاش: جمهوری اسلامی یک حکومت مدرن و غیرارتجاعی است
این دولتهای غربی -بهجز آمریکا البته- یا خواباند، یا اصلا منشا و حدود خطر را درک نمیکنند...
پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶
جامعهی باز و دشمنانش
من اگر بخواهم شاخصههای یک نویسندهی مدنی و شهروند جامعهی مدرن را بر اساس ارجحیت فهرست کنم، نخستین آنها "حضور با هویت" خواهد بود. انسان تا با شناسنامهی خودش نایستد، به عنوان یک فرد نمیتواند اهمیت داشته باشد.
هر کسی در این دنیا دیدگاههای سیاسی و اجتماعی ويژهی خودش را دارد. همهی انسانها اما شهامت بازگویی و نشاندادن آنچه میاندیشند و آنچه هستند را ندارند. از همین رو، برای مخفیکردن واقعیت وجودی خود، از قالبی به قالبی دیگر میخزند. به واقع خود این افراد، یکی به خاطر ترس از روشدن دستشان و دیگری وقوف به ناسالمبودن و حقانیتنداشتن خود، رو بازی نمیکنند و چیزی را در ویترین میگذارند که متاع اصلی آنها نیست. کسی که ماتحتاش بویناک است، بهتر از هر کس دیگری این موضوع را میداند!
بگذارید مثالی بزنم: یک بچهبازاری با ریشهی آخوندی که تکتک سلولهایش شیعهی اثناعشری است، کسی که در عمل با یک جوجهبسیجی عقبمانده و در طرز فکر با یک پاسدار آدمخوار فرق چندانی ندارد، وقتی میخواهد در فضای باز و میان انسانهای آزاد حضور پیدا کند، چون حدود بیزاری جامعهی باز را از ریشههای فکری خودش میداند، اول از همه میآید هویت وجودی خودش را مخفی میکند. مثلا میآید چهارتا ترانهی غربی بازاری و بچهگانه -به قول خودمانیاش دامبولیکسک!- در وبلاگش میگذارد که بگوید او هم بلد است. یا میآید مثل بچههای دبیرستانی غربی شلخته لباس میپوشد، بدون اینکه حواسش باشد سیوسهسال سنش است. از آن طرف شروع میکند به آدمفروشی و لجنپراکنی سیاسی و تبلیغ برای سرکوبگرترین بخش جمهوری اسلامی. وقتی هم که کارش گیر کرد، همچین ردگمکنانه میگوید: "من عرقخور خانمباز آخر چه ربطی به اسلام و مسلمانی دارم"، تو گویی عرقخوردن و جندهبازی مختص کفار است! میآید برای رژیمی تبلیغ میکند که خودش حاضر نیست در فضای آن زندگی کند! از دختر معصومی که تابعیت کانادا دارد استفادهی ابزاری میکند: با او ازدواج میکند تا اقامت کانادا بگیرد و وقتی خرش از پل گذشت، از خانم طلاق میگیرد و فلنگ را میبندد، یا با تمام قوا برای فعالین زن داخل ایران پاپوش و پرونده درست میکند، آنوقت همین فرد، شب و روز در باب آزادیها و حقوق زنان سخنرانی میکند! خلاصه که این بابا فکر کرده با دستهی کورها طرف است...
این افراد از درون و مثل خوره افتادهاند به جان جوامع باز. اینها با سوء استفاده از ابزار دموکراسی به جنگ خود دموکراسی برخاستهاند. به خاطر نوستالژی تکیه و ارادت به بوی گند پا در هیئتهای عزاداری، به خاطر اینکه باورهای پوسیدهی خود را در دنیای امروز در معرض محوشدن میبینند، با تمام وجود از جهان غرب نفرت دارند. این را در گفتار و کردارشان به روشنی میشود دید. ما اگر به غرب آمدهایم تا در فضای باز و جهانی غربی زندگی کنیم، باید دشمنان این جامعه را نیز شناسایی کرده با آنها برخورد کنیم.
آدمهای حقهباز و ریاکار از این دست بردهگان فکری و مزدوران گوشبهفرمان رژیمهای سرکوبگرند که در جهان آزاد پخش شدهاند.
جامعه ایرانیان برونمرز اگر هوشیار باشد و واقعا به اصل حفظ سکولاریسم وفادار، با اقدامات قانونی بایستی تلاش کند که تابعیت این افراد را لغو کند. خوشبختانه برای این مسئله راههای قانونی به اندازهی کافی وجود دارد، فقط بایستی پیگیرش شد. این حق طبیعی شهروندان جامعهی باز است که با متحجرترین نمایندگان فاندامنتالیسم مذهبی و دشمنان عینی جامعهی باز برخورد قانونی کند و آنها را به همان جایی پسبفرستد که به آن تعلق دارند.
هر کسی در این دنیا دیدگاههای سیاسی و اجتماعی ويژهی خودش را دارد. همهی انسانها اما شهامت بازگویی و نشاندادن آنچه میاندیشند و آنچه هستند را ندارند. از همین رو، برای مخفیکردن واقعیت وجودی خود، از قالبی به قالبی دیگر میخزند. به واقع خود این افراد، یکی به خاطر ترس از روشدن دستشان و دیگری وقوف به ناسالمبودن و حقانیتنداشتن خود، رو بازی نمیکنند و چیزی را در ویترین میگذارند که متاع اصلی آنها نیست. کسی که ماتحتاش بویناک است، بهتر از هر کس دیگری این موضوع را میداند!
بگذارید مثالی بزنم: یک بچهبازاری با ریشهی آخوندی که تکتک سلولهایش شیعهی اثناعشری است، کسی که در عمل با یک جوجهبسیجی عقبمانده و در طرز فکر با یک پاسدار آدمخوار فرق چندانی ندارد، وقتی میخواهد در فضای باز و میان انسانهای آزاد حضور پیدا کند، چون حدود بیزاری جامعهی باز را از ریشههای فکری خودش میداند، اول از همه میآید هویت وجودی خودش را مخفی میکند. مثلا میآید چهارتا ترانهی غربی بازاری و بچهگانه -به قول خودمانیاش دامبولیکسک!- در وبلاگش میگذارد که بگوید او هم بلد است. یا میآید مثل بچههای دبیرستانی غربی شلخته لباس میپوشد، بدون اینکه حواسش باشد سیوسهسال سنش است. از آن طرف شروع میکند به آدمفروشی و لجنپراکنی سیاسی و تبلیغ برای سرکوبگرترین بخش جمهوری اسلامی. وقتی هم که کارش گیر کرد، همچین ردگمکنانه میگوید: "من عرقخور خانمباز آخر چه ربطی به اسلام و مسلمانی دارم"، تو گویی عرقخوردن و جندهبازی مختص کفار است! میآید برای رژیمی تبلیغ میکند که خودش حاضر نیست در فضای آن زندگی کند! از دختر معصومی که تابعیت کانادا دارد استفادهی ابزاری میکند: با او ازدواج میکند تا اقامت کانادا بگیرد و وقتی خرش از پل گذشت، از خانم طلاق میگیرد و فلنگ را میبندد، یا با تمام قوا برای فعالین زن داخل ایران پاپوش و پرونده درست میکند، آنوقت همین فرد، شب و روز در باب آزادیها و حقوق زنان سخنرانی میکند! خلاصه که این بابا فکر کرده با دستهی کورها طرف است...
این افراد از درون و مثل خوره افتادهاند به جان جوامع باز. اینها با سوء استفاده از ابزار دموکراسی به جنگ خود دموکراسی برخاستهاند. به خاطر نوستالژی تکیه و ارادت به بوی گند پا در هیئتهای عزاداری، به خاطر اینکه باورهای پوسیدهی خود را در دنیای امروز در معرض محوشدن میبینند، با تمام وجود از جهان غرب نفرت دارند. این را در گفتار و کردارشان به روشنی میشود دید. ما اگر به غرب آمدهایم تا در فضای باز و جهانی غربی زندگی کنیم، باید دشمنان این جامعه را نیز شناسایی کرده با آنها برخورد کنیم.
آدمهای حقهباز و ریاکار از این دست بردهگان فکری و مزدوران گوشبهفرمان رژیمهای سرکوبگرند که در جهان آزاد پخش شدهاند.
جامعه ایرانیان برونمرز اگر هوشیار باشد و واقعا به اصل حفظ سکولاریسم وفادار، با اقدامات قانونی بایستی تلاش کند که تابعیت این افراد را لغو کند. خوشبختانه برای این مسئله راههای قانونی به اندازهی کافی وجود دارد، فقط بایستی پیگیرش شد. این حق طبیعی شهروندان جامعهی باز است که با متحجرترین نمایندگان فاندامنتالیسم مذهبی و دشمنان عینی جامعهی باز برخورد قانونی کند و آنها را به همان جایی پسبفرستد که به آن تعلق دارند.
سهشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۶
ضعف ارتباط
حرفهای روانشناسانه دکتر هلاکویی (که خیلی کم میشنوم) همیشه برای من یادآور بیماری فرهنگیای بوده که قرنهاست در این ملک دامن گسترده و گریبان مردم را گرفته است: "ضعف ارتباط"... شاید حتا بشود گفت "فقدان ارتباط".
ارتباط برقرار کردن و از آن مهمتر حفظ ارتباط هم فن است و هم هنر. یعنی ابتدا باید اصولاش را بدانیم و بهکار ببندیم، بعد در بزنگاههایی که این ارتباط به سمت ضعف و تاریکی میرود، آن ظرافت را داشته باشیم که ساماناش بدهیم. پس شکلگرفتن ارتباط و حفظ و گسترش آن هم فن است و هم هنر.
من حکایت خانم در ظاهر متجدد و تحصیلکردهی حدود چهلسالهای را در یاد دارم که سالها مادرش در تنهایی و با تلاشی که دور از حدس نیست، او و خواهرش را بهثمر رسانده بود. وقتی به او گفتم آیا هیچوقت شما دو نفر در فکر بودهاید که برای این زن یک همدم جنس مخالف پیدا کنید، چنان برآشفت و از چشمانش آتش جهید که جاخوردم! یعنی برای این زن، نقشی جز مادر قائل نبود و فردیتاش را به رسمیت نمیشناخت. یعنی عاطفهی او را نه عاطفهای زنانه و انسانی، که فقط مادرانه میدید.
مادری را میشناختم که دو دختر داشت و هر دو را با عجله به دو مرد خارجی شوهر داده بود. بعد از ازدواج، دخترها از شهر مادر رفته بودند. مادری که خود سالهای تنهایی را با جان و دل لمس کرده بود، با دست خود باز خودش را تنهاتر کرده بود! به او گفتم البته انتخاب به عهدهی بچههاست، اما نظر و ذهنیتساختن تو هم طبعا بیتاثیر نیست. تو که از مردی ایرانی صدمه خورده بودی (البته باید حکایت مرد را هم در این مورد شنید تا انصاف رعایت شده باشد)، در خانه جوی ساخته بودی که دخترها را از مرد ایرانی زده کرده بود. عایدیاش اما چه شد؟ آنها رفتند و باز تنها شدی. اگر دو پسر ایرانی به دامادی گرفته بودی، بچهها و نوههایت کنارت بودند، خانواده درون مرزهای فرهنگی خودت حضور داشت، دامادها پسرهای خودت میشدند و خلاصه تنهاییای در کار نبود.
مردی را میشناسم که بهخاطر ساعتهای طولانی کار، حتا رشد بچهها را نمیدید و عملا از خانواده فاصله گرفته بود. میاندیشم اگر حرص درآمد بیشتر و مسابقهی پولدرآوردن -که بدجوری بین ما ایرانیها رایج است- و خلاصه چشموهمچشمی را تا حدی از زندگیمان بیرون کنیم، آیا وقت بیشتری برای رسیدن به خانواده و زندگی درون کانون آن باقی نمیماند؟
مثال زیاد است و وقت کم. من توجهام به ایرانیان ساکن شهر خودمان تورنتو است. البته مشت نمونهی خروار است. من فکر میکنم ضعف درک و بردباری، عوامل ضعف ارتباط ما مردم هستند که شوربختانه خصلتی شده فرهنگی. عوامل دیگری هم البته هستند که با کمک توی خواننده به آنها اشاره خواهیم کرد.
ارتباط برقرار کردن و از آن مهمتر حفظ ارتباط هم فن است و هم هنر. یعنی ابتدا باید اصولاش را بدانیم و بهکار ببندیم، بعد در بزنگاههایی که این ارتباط به سمت ضعف و تاریکی میرود، آن ظرافت را داشته باشیم که ساماناش بدهیم. پس شکلگرفتن ارتباط و حفظ و گسترش آن هم فن است و هم هنر.
من حکایت خانم در ظاهر متجدد و تحصیلکردهی حدود چهلسالهای را در یاد دارم که سالها مادرش در تنهایی و با تلاشی که دور از حدس نیست، او و خواهرش را بهثمر رسانده بود. وقتی به او گفتم آیا هیچوقت شما دو نفر در فکر بودهاید که برای این زن یک همدم جنس مخالف پیدا کنید، چنان برآشفت و از چشمانش آتش جهید که جاخوردم! یعنی برای این زن، نقشی جز مادر قائل نبود و فردیتاش را به رسمیت نمیشناخت. یعنی عاطفهی او را نه عاطفهای زنانه و انسانی، که فقط مادرانه میدید.
مادری را میشناختم که دو دختر داشت و هر دو را با عجله به دو مرد خارجی شوهر داده بود. بعد از ازدواج، دخترها از شهر مادر رفته بودند. مادری که خود سالهای تنهایی را با جان و دل لمس کرده بود، با دست خود باز خودش را تنهاتر کرده بود! به او گفتم البته انتخاب به عهدهی بچههاست، اما نظر و ذهنیتساختن تو هم طبعا بیتاثیر نیست. تو که از مردی ایرانی صدمه خورده بودی (البته باید حکایت مرد را هم در این مورد شنید تا انصاف رعایت شده باشد)، در خانه جوی ساخته بودی که دخترها را از مرد ایرانی زده کرده بود. عایدیاش اما چه شد؟ آنها رفتند و باز تنها شدی. اگر دو پسر ایرانی به دامادی گرفته بودی، بچهها و نوههایت کنارت بودند، خانواده درون مرزهای فرهنگی خودت حضور داشت، دامادها پسرهای خودت میشدند و خلاصه تنهاییای در کار نبود.
مردی را میشناسم که بهخاطر ساعتهای طولانی کار، حتا رشد بچهها را نمیدید و عملا از خانواده فاصله گرفته بود. میاندیشم اگر حرص درآمد بیشتر و مسابقهی پولدرآوردن -که بدجوری بین ما ایرانیها رایج است- و خلاصه چشموهمچشمی را تا حدی از زندگیمان بیرون کنیم، آیا وقت بیشتری برای رسیدن به خانواده و زندگی درون کانون آن باقی نمیماند؟
مثال زیاد است و وقت کم. من توجهام به ایرانیان ساکن شهر خودمان تورنتو است. البته مشت نمونهی خروار است. من فکر میکنم ضعف درک و بردباری، عوامل ضعف ارتباط ما مردم هستند که شوربختانه خصلتی شده فرهنگی. عوامل دیگری هم البته هستند که با کمک توی خواننده به آنها اشاره خواهیم کرد.
شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۶
در باب انقلاب اسلامیمان!
چه کسی خوشش بیاید چه نیاید، سالگرد انقلاب فلاکتبار که میشود، سهمیهی ما فرزندان انقلاب برای اظهار نظر محفوظ است. نه شما بگویید: واقعا چه کسی قدر ما از خوان نعمات و برکات این انقلاب بهرهمند شده؟!
عرض شود به حضور احتمالا منورتان، اول اینکه این شورش -بیبروبرگرد- "اسلامی" بود. یعنی از همان اول، اسلامیت چون نمیسوزی در ماتحت این انقلاب فرو رفته بود و بیرونبیا هم نبود. خلاصه که اگر "رفقا" بعد از گذشت نزدیک به سی سال، در خواب خرگوشی خرناسهکشان، هنوز بر همان طبل توخالی "انقلابمان را دزدیدند" میکوبند، شکر اضافی میخورند به جان شما! ائتلاف سرخ و سیاه!
این از بابت دقودلی امسال. تا سال و سالگردی دیگر...
عرض شود به حضور احتمالا منورتان، اول اینکه این شورش -بیبروبرگرد- "اسلامی" بود. یعنی از همان اول، اسلامیت چون نمیسوزی در ماتحت این انقلاب فرو رفته بود و بیرونبیا هم نبود. خلاصه که اگر "رفقا" بعد از گذشت نزدیک به سی سال، در خواب خرگوشی خرناسهکشان، هنوز بر همان طبل توخالی "انقلابمان را دزدیدند" میکوبند، شکر اضافی میخورند به جان شما! ائتلاف سرخ و سیاه!
این از بابت دقودلی امسال. تا سال و سالگردی دیگر...
دیروز که نشست کتابخوانی بود، جلوی در ورودی سالن، دوست نودیدهای آمد به سلام و علیک و گفت شبی نیست که به میهمانی این صفحه نیاید. عاقلهمردی بود با لبخندی بر لب و مهربانی به چهره. من عجله داشتم که تا جلسه شروع نشده، زودتر بساط کنم و نگاهی به یادداشتهایم بیاندازم و به ذهنم سروسامانی بدهم. این شد که نتوانستم آنطور که باید با او چاقسلامتی کنم. انتهای جلسه هم چشم انداختم... که دیدم رفته است.
این خط نوشتم که بگویم: دستت را به نشان دوستی میفشارم.
این خط نوشتم که بگویم: دستت را به نشان دوستی میفشارم.
پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶
دوستی (14)
بارها شده این عقیده به ذهنم جهیده که کل روابط ما ایرانیها را تنها فعل "خواستن" است که شکل میدهد. این نظر البته رادیکال میزند، اما تجربیست. کم شده کسی به خود من رسیده باشد و تا سلام از دهنش در نیامده، چیزی از من نخواسته باشد! شما هم لابد مزهی بدمزهی استیصال بعد از توقع بیجای آشنایان را بهدفعات چشیدهاید؟
من فکر میکنم درخواستکردن از دیگری باید با نوعی احتیاط و درنگ همراه باشد. یعنی درخواست باید بعد از مرحلهی آشنایی بیاید، نه همراه با آن. اگر ایندو جابهجا شوند، همان استنباط میشود که من کردم.
توقع از آشنا و ناآشنا انگار جان و جهان ما مردم شده است. اکثر ما فکر میکنیم که علت زادهشدن دیگری سرویسدادن به ماست! من فکر میکنم توقعداشتن در حد مطلوب (که خطوط آنرا البته باید مشخص کرد) بد نیست، اما اگر به شکل عادت اخلاقی و فرهنگی درآمد، جز حرمتشکنی نیست. حرف این است که توقعداشتن را نمیشود از نفس ارتباط حذف کرد، اما باید به آن سامان و چارچوب داد و تا میشود از حدش کاست. این احترام به فردیت افراد است؛ بهرسمیتشناختن حق انتخاب و مالکیت آنها بر امکاناتی است که دارند.
در دیگر سو، اگر توقع -آنهم به مقدار زیاد با تعرفهی ایرانیاش- درست همگام با ایجاد ارتباط بیاید، آنوقت است که نفس دوستی -که نیاز انسانی و درونی به ارتباط با همنوع است- به تامین منافع شخصی تغییر شکل میدهد و بهواقع از معنی خالی میشود. همین است که من فکر میکنم میزان واقعیبودن دوستی را میشود از سطح توقع افراد سنجید. این هم راهی است از راههای تشخیص.
دوستی (۱۲)
من فکر میکنم درخواستکردن از دیگری باید با نوعی احتیاط و درنگ همراه باشد. یعنی درخواست باید بعد از مرحلهی آشنایی بیاید، نه همراه با آن. اگر ایندو جابهجا شوند، همان استنباط میشود که من کردم.
توقع از آشنا و ناآشنا انگار جان و جهان ما مردم شده است. اکثر ما فکر میکنیم که علت زادهشدن دیگری سرویسدادن به ماست! من فکر میکنم توقعداشتن در حد مطلوب (که خطوط آنرا البته باید مشخص کرد) بد نیست، اما اگر به شکل عادت اخلاقی و فرهنگی درآمد، جز حرمتشکنی نیست. حرف این است که توقعداشتن را نمیشود از نفس ارتباط حذف کرد، اما باید به آن سامان و چارچوب داد و تا میشود از حدش کاست. این احترام به فردیت افراد است؛ بهرسمیتشناختن حق انتخاب و مالکیت آنها بر امکاناتی است که دارند.
در دیگر سو، اگر توقع -آنهم به مقدار زیاد با تعرفهی ایرانیاش- درست همگام با ایجاد ارتباط بیاید، آنوقت است که نفس دوستی -که نیاز انسانی و درونی به ارتباط با همنوع است- به تامین منافع شخصی تغییر شکل میدهد و بهواقع از معنی خالی میشود. همین است که من فکر میکنم میزان واقعیبودن دوستی را میشود از سطح توقع افراد سنجید. این هم راهی است از راههای تشخیص.
سهشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۶
یکسویهنگری تاریخی ما!
همه از قرارداد ۱۹۱۹ معروف به قرارداد وثوقالدوله حرف میزنند، اما گمان میکنم کمتر کسی متن آن را خوانده باشد! من خود از بسیاری مدعیان تاریخدانی در بارهی آن پرسش کردهام، اما چیزی جز کلیگوییهای بیسند تحویل نگرفتهام! به قول کسروی (در مدافعاتش از سرپاس مختاری و پزشک احمدی)، بدبختی ما ملت این است که دربست عقلمان را به شایعات فروختهایم و در هر چیزی، رد پای توطئه میبینیم (نقل به مضمون).
من واقعا ماندهام این چه وحشت غریبی است که ما مردم از کار اصولی و کشف حقیقت داریم؟ چرا ارجاع ما نه به منابع اصلی، که اغلب به تصورات و تخیلات دیگران است؟ چه اصراری داریم که زود پروندهی هر چیزی را ببندیم و کار را یکطرفه و مختومه اعلام کنیم؟ ما به جای بازسازی واقعیت از روی اسناد موجود، هر چه به روحیه و احساساتمان نزدیکتر باشد را بلافاصله میپذیریم و نامش را هم میگذاریم تحقیق تاریخی! همین است که ذهن وسیع و چندبعدی همچنان جایش در میان ملتی که به یکسویهاندیشی عادت کرده خالی است.
من داشتم دفاعیات کسروی از سرپاس مختاری و پزشک احمدی را میخواندم، واقعا در حیرت شدم از شجاعت و روحیهی عدالتجوی این مرد. در تمام این سالها، بهجای باریکشدن در تحقیق جنایی کسروی که منشا نورتاباندن به رخداد است، به شایعاتی دل بسته بودیم که با روحیهی مغلوب و انتقامجوی ما همخوانی داشت. مردمی با این روحیه، محکوماند که چون جزایری سرگردان، در تنهایی خود دستوپا بزنند و روی آبادی و رفاه نبینند.
من واقعا ماندهام این چه وحشت غریبی است که ما مردم از کار اصولی و کشف حقیقت داریم؟ چرا ارجاع ما نه به منابع اصلی، که اغلب به تصورات و تخیلات دیگران است؟ چه اصراری داریم که زود پروندهی هر چیزی را ببندیم و کار را یکطرفه و مختومه اعلام کنیم؟ ما به جای بازسازی واقعیت از روی اسناد موجود، هر چه به روحیه و احساساتمان نزدیکتر باشد را بلافاصله میپذیریم و نامش را هم میگذاریم تحقیق تاریخی! همین است که ذهن وسیع و چندبعدی همچنان جایش در میان ملتی که به یکسویهاندیشی عادت کرده خالی است.
من داشتم دفاعیات کسروی از سرپاس مختاری و پزشک احمدی را میخواندم، واقعا در حیرت شدم از شجاعت و روحیهی عدالتجوی این مرد. در تمام این سالها، بهجای باریکشدن در تحقیق جنایی کسروی که منشا نورتاباندن به رخداد است، به شایعاتی دل بسته بودیم که با روحیهی مغلوب و انتقامجوی ما همخوانی داشت. مردمی با این روحیه، محکوماند که چون جزایری سرگردان، در تنهایی خود دستوپا بزنند و روی آبادی و رفاه نبینند.
اشتراک در:
پستها (Atom)



