چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۶

امروز، یکی از بچه‌های برزیلی که برای شرکت کار می‌کند، گفت: "خبر داری در چند روز گذشته، کلّی ايرانی آمده برزیل پناهنده شده؟ ما به‌شان غذا و جای خواب داده‌ایم. بیچاره‌ها آدم تحصیل‌کرده و فنی هم توشان زیاد هست"!
به جان شما اگر زمین دهن باز می‌کرد و من را می‌بلعید، بهتر از این بود که این حرف را بشنوم! بهش گفتم: "من فکر می‌کردم مردم فقط می‌روند برزیل برای صفا، نگو پناهنده هم قبول می‌کند"! البته لحظه‌ای نگذشت که از طرز برخورد خودم پشیمان شدم.
پشت سرش از من با طعنه پرسید: "مجید! شما در ایران همجنس‌گرا ندارید؟" گفتم چطور؟ البته می‌دانستم قضیه از کجا آب می‌خورد. گفت: "آخه رئیس جمهورتان می‌گفت"! و بلافاصله زد زیر خنده! حسابی کِنِف شدم به جان شما! این‌جا دیگر دهنم کلید شد. یعنی در موقعیتی گیر افتادم که زبانم فرمان مغز را نمی‌خواند، مغز هم گیرپاژ کرده بود و از گوش‌ها دود بیرون می‌داد...
این از آن موقعیت‌هایی بود که به خودم گفتم واقعاً تا کی آدم‌هایی مثل من باید به‌خاطر حماقت یک‌عده‌ی دیگر تحقیر بشوند؟
...

دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۶

چی بودیم، چی شدیم!

دیدید رئیس دانشگاه کلمبیا احمدی‌نژاد را چطور معرفی کرد؟ مخم واقعاً سوت کشید! فکر می‌کنم چنین معرفی‌ای، در تاریخ دانشگاه‌های آمریکا -آن‌هم از یک به هر حال رئیس جمهور- بی‌سابقه باشد:
"Mr. President, you exhibit all the signs of a petty and cruel dictator."

برخورد تند و بدور از شأن آکادمیک رئیس دانشگاه -به نظر من- به این دلیل بود که به ارباب جمعی آمریکا حالی کند هر چند که برای سخنرانی دعوت‌اش کرده‌اند، امّا فاصله‌شان را هم با او حفظ می‌کنند. یعنی یک‌جور رفع شرّ از سر خود و پیشگیری از عواقب بعدی.

یا این‌که آقا فرمود "در ایران هم‌جنس‌گرا نداریم که"! خب چرا این فرد را یک‌سفر نمی‌فرستند قزوین که دیگر این‌قدر پرت‌وپلا نگوید؟

باور کنید تا این لحظه همین‌طور دارم خودم را می‌خورم. مردمی که همین 28 سال پیش، به هر کجای دنیا می‌توانستند بدون ویزا مسافرت کنند، امروز چنین به گند کشیده می‌شوند! من از احمدی‌نژاد خوشم نمی‌آید، امّا تحقیر نیز بر روحم خراش می‌اندازد. یعنی حساب‌اش را که بکنی، آخر سر من و تو ایرانی هستیم که چوب تحقیر طرفین را می‌خوریم.

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

غنچه‌ای در شوره‌زار

کنار دستِ صفحه‌ی سفیدرنگ، درست آن بالا -زیر چروک پیشانی- سمتِ چپ، قعطه‌شعری آرميده که علف هرز رویش سایه انداخته. خواندمش؛ به دلم نشست. بخوان، ببین به دل تو هم چنگ می‌زند یا نه؟
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک‌نفر کم دارد
آفریننده‌ی قطعه حامد‌نامی است؛ صادقی‌صفت. نمی‌شناسم‌اش. راستی چه فرق می‌کند؟ کار دلچسب، دلچسب است... حال، هر امضايی که پايش باشد.
این‌روزها کم پیش می‌آید که شعاع سروده‌ای، از درز پرده‌ی چندلایه‌ی دلم به درون بتابد. کم پیش می‌آید که در پهنه‌ی سنگلاخ دلم، تخمی بیافشاند که نرم‌نرمک جوانه‌ای از آن قد بکشد و بالا-بلند شود و دل‌ببرد. اغلب هر چه می‌خوانم، زمخت است: تعبیرها زمخت، انتخاب واژه زمخت، کنار هم چیدن‌شان زمخت... زمخت، زمخت، زمخت...
شعرها فاقد "شاعرانه‌گی‌"‌اند. سروده‌ها زوری و کارگاهی‌اند؛ از دل سرریز نکرده‌اند و از قلم نچکیده‌اند. کنار هم گذاشتن تکّه‌های دیگران، شده‌ است تولید بعضی‌ها؛ پررویی، با چاشنی زبان‌ریزی شده است هنرشان. در کارهاشان اصالت و یک‌دستی نمی‌بینی. اصرار هم دارند که بخوانی و تحسین کنی و چهچهه بزنی، چون نامی دارند؛ بماند که این نام را چه‌جور دست‌وپا کرده‌اند! خوشه‌چینی در کویر می‌دانی که چقدر سخت است؟
...
برده‌ی نام نیستم. گور پدر نام‌ها! تنها زنده باد هنر، که می‌ماند و باید هم بماند...

پی‌نوشت:
من به‌عنوان خواننده‌ی شعر، دوست‌تر داشتم که یکی-دو واژه را در آن طور دیگر می‌خواندم. مثلاً بر این گمانم که هیچ باغبانی علف هرز را "نمی‌چیند" (فقط گل و غنچه را می‌چینند)، بل از ریشه درمی‌آورد، يعنی "ریشه‌کن" می‌کند. با این تغییر، هم شعر از لحاظ معنی درست‌تر می‌شد، هم از لحاظ آهنگ کوبنده‌تر و گیراتر. یا صفت "کوچک" را برای علف هرزه نمی‌پسندم. خیلی چیزهای دیگر می‌شد جای‌اش گذاشت. "بی‌مقدار" چطور است؟ یا ... در کل، روی دست‌چین‌کردن واژه باید وسواس بیش‌تری به‌خرج داد. البته شاید من بی‌مورد وسواسی‌ام! علامت‌گذاری نیز در شعر جایگاهی کلیدی دارد. در این شعر امّا جایش به کل خالی‌ است. سپردن نوشته به دست ویرایش‌گر قبل از انتشار، هیچ از قدر نویسنده کم نمی‌کند. نه این، که حتا بر قدر او و کارش می‌افزاید. یادمان باشد که قرار نیست هر شاعر یا نویسنده‌ی خوبی، ویراستار خوبی هم باشد. نویسنده متکی به خلاقیت است و ویراستار به فن. برای همین، تصحیح ادبی در هر متنی، کار ویراستار است نه نویسنده... و چقدر هم این کار لازم است.

شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۶

امروز از یک مهندس چیزی شنیدم که عجیب برایم جالب بود. دو تا شاخ کوچولو هم بعدش روی سرم سبز شد که البته جای نگرانی نیست!
گفت وزن متوسط یک ساختمان دوطبقه در کانادا 25 تُن است، در صورتی که همین ساختمان در ایران -با احتساب مصالح- چیزی حدود 250 تُن می‌شود، یعنی ده‌برابر سنگين‌تر! همین است که بعد از بیست‌‌ سال، از قیافه‌ی ساختمان‌ها در ایران نکبت می‌بارد، امّا در کانادا صد‌ساله‌گی را هم می‌بینند.

پنجشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۶

مسئله‌ی پناهندگان مکزیکی و چند نکته

تعدادی پناهجو‌ی مکزیکی -بالغ بر صد نفر (شاید هم بیش‌تر)- از مرز آمریکا می‌آیند به Windsor و اعلام پناهندگی می‌کنند. به دستگاه سوسیال این شهر کوچک فشار وارد می‌شود. شهردار آن‌جا وضعیت را اضطراری می‌بیند و از دولت فدرال کمک فوری می‌خواهد.[منبع]

در رادیو امروز بحث سر همین موضوع بود. مصاحبه‌ای هم با شهردار آن‌جا کردند. می‌گفت تا حالا چیزی حدود دویست‌هزار دلار خرج روی دست‌مان گذاشته‌اند (لابد جای غذا، طلا خورده‌اند و شب هم در پر قو خسبیده‌اند)! مجریان رادیو می‌گفتند کانادا پناهنده‌ی اقتصادی قبول نمی‌کند و این‌ها در طول مدّت حدوداً یک‌سالی که پروسه‌ی پناهندگی‌شان طول می‌کشد، از حقوق سوسیال و دیگر امکانات پناهندگی استفاده (بخوان سوء استفاده) می‌کنند... که البته این حرف در تضاد با واقعیت و منطق نیست. می‌گفت این‌ها سربار اجتماع‌اند و کانادا سربار نمی‌خواهد. علناً می‌گفت باید بی‌معطلی این‌ها را به مکزیک پس بفرستند. ادعا می‌کرد اداره‌ی مهاجرت فلوریدا به این‌ها گفته در قبال پرداخت چهارصد دلار، آن‌ها را به کانادا می‌فرستد و در کانادا به آن‌ها راحت اقامت می‌دهند!

این‌جا چند نکته مطرح می‌شود: اوّل این‌که به ظنّ من، برخورد مجریان رادیو -و تا حدّی شهردار- با مسئله غیر انسانی است. این‌قبیل گفتارهای برانگیزنده و نابرازنده در رادیو چه عواقبی جز نشر نژادپرستی می‌تواند داشته باشد؟ دیگر این‌که چه کسی به یک رادیوچی حق داده جای قاضی پناهندگی بنشیند و حکم اخراج صادر کند؟ به علاوه، طبق قانون پناهندگی، اگر کسی از کشور ثالثی به کانادا آمده باشد، در صورت دیپورت، وظیفه دارند او را به همان‌جا عودت بدهند، نه محل تولّد او. ولی موضوع این است که این‌ها حواس‌شان هست که نباید با شاخ گاو دربیافتند! در کل من در گفتار این حضرات، نوعی فخرفروشی ملّی و ضدّیت با خارجی دیدم که با ماهیت کشوری چندفرهنگی به اسم کانادا و شرط طول عمر آن در تقابل است.

جلوی ورود خارجی‌ها به کانادا را نمی‌شود گرفت. نباید هم گرفت. چرخ اقتصاد این کشور بدون خارجی نمی‌چرخد. بدون خارجی زنده هم نمی‌ماند. همین الآن، با وجود سیل ورود خارجی‌ها، رشد جمعیت کانادا زیر حد نصاب (2.3٪) است. نکته‌ی دیگر این‌که همه‌کس شرایط مهاجرت را ندارد. مهاجران نیز چندان رغبتی به کارهای یدی ندارند. همین است که حضور پناهنده در بدنه‌ی اجتماع را الزامی می‌کند.
در کنارش، چه آماری در دست است که نشان بدهد پناهندگان سربار اجتماع‌اند و بعداً به بزهکار تبدیل می‌شوند؟ در کانادا مگر می‌شود بدون کار زندگی کرد؟ گذشته از این، شور رقابت و تلاش برای زندگی‌ای بهتر مگر می‌گذارد کسی خانه بنشیند و با کمک‌های ناچیز دولتی امرار معاش کند؟
به نظر من عیب است برای فردی که قبای ژورنالیسم به تن دارد، آن‌وقت مسئله‌ی حیاتی پناهندگی -آن‌هم در کشوری مثل کانادا- را بیش از پوسته نبیند. این، حکایت چیره‌شدن احساس است بر عقل... که زیاد اتفاق می‌افتد و در موارد مختلف.

این را هم محض ختم کلام بگویم: همین هفته‌ی پیش بود که یکی از کاندیداها در استان نیوفانلند مدعی شد که اگر انتخاب بشود، به هر کس که بچه‌ای را به فرزندخوانده‌گی قبول کند (یا بزاید؟) هزار دلار پاداش می‌دهد. این دیگر از آن حرف‌های تهی‌‌مغزانه است! هزار دلار پول چندماه پوشک یک نوزاد هم نمی‌شود، چه رسد به این‌که بخواهد در آینده‌ی او نقشی بازی کند. اگر از تمام کسانی که از سال 1982 به این سو در نیوفانلند به‌دنیا آمده‌اند، نیمی‌شان از آن‌جا کوچیده‌اند، ایراد کار لابد در جای دیگری بوده است. این‌ها به جای این‌که با ایجاد کار و تبلیغ برای جذب مهاجر، مسئله را از راه معقول و مدرن‌ و انسانی‌اش حل کنند، چاره‌اندیشی‌شان به تولید "محصولات" بومی خلاصه شده است! واقعاً ته ذهن‌ این‌ها چه می‌گذرد که در مهم‌ترین کشور چندفرهنگی دنیا، هم‌چنان بر طبل بومی‌گرایی می‌کوبند و حضور پررنگ دیگر نژادها را نادیده می‌گیرند؟ همین است که هر چه خارجی است، فقط می‌آید به تورنتو، ونکوور، کبک (بیش‌تر فرانسوی‌زبان‌ها؛ اعراب شاخ آفریقا و چند کشور آفریقای سیاه مثل کونگو)، مونترآل و اخیراً ادمونتون و کلگری... و یکی-دوجای دیگر. چند سال دیگر، احتمالاً حضرات بومی‌گرا باید بنشینند کنار عکس نوه‌های ترک‌کرده‌شان و سماق بمیکند!*

*صحیح‌اش "بمکند" است که من عامیانه‌اش را به‌کار برده‌ام.

چهارشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۶

من نمی‌دانستم که "نوشتن از وطن" یک بازی وبلاگی است که تازه راه افتاده. همین الان فهمیدم. این را نوشتم که گفته باشم اگر آن یادداشت را نوشتم، کاری بوده بی‌وقت و شخصی و در لحظه‌ای از ماشه‌ی قلم دررفته... و خلاصه ارتباطی با بازی مربوطه ندارد. شرمنده که بازیکن خوبی نیستم!

ماه رمضان و گوشت خوک!

دوستی که گاهی برایم نامه‌ای می‌فرستد (اغلب گله‌گی) و من اغلب وقت نمی‌کنم پاسخی برایش روانه کنم، این‌دفعه انگ زده که من به‌قصدِ توهین به مسلمان‌ها بوده که درست در ماه رمضان قضیه‌ی گوشت خوک را پیش کشیده‌ام! چند چیز را روشن می‌کنم، با وجودی که می‌دانم لزومی به این کار نیست:
آن متن یک داستانک است نه گزارش. فرق اساسی است بین این‌دو. داستان در باطن تعهدی به واقعیت ندارد؛ دقیقاً برخلاف گزارش. ضمناً مدّت‌ها پیش نوشته شده؛ فقط زمان نشرش افتاده به رمضان. واقعیت‌اش را بخواهید، من در زندگی روزمره‌ام اصلاً متوجه نمی‌شوم رمضان کی می‌آید و کی می‌رود! کسی اگر حواسش به "رویت ماه"‌ است، خب مفتِ چنگ‌اش!
چرا باید برای چیزی که اعتقادی به آن ندارم احترام قائل باشم؟ چرا باید "تقیه" کنم؟ من وقتی باور دارم روزه‌گرفتن عملی است که سلامت انسان را به خطر می‌اندازد و هیچ هدفی ‌جز به‌اطاعت‌کشیدن آدمی در آن نیست، چرا باید به آن احترام بگذارم؟ خودآزاری مگر قابل احترام است؟ من دین‌ستیز نیستم، امّا کار خلاف عقل را هیچ‌وقت توجیه نمی‌کنم. سکوت نیز در مقابل‌اش نمی‌کنم که خودش یک‌جور توجیه است. افراد آزادند که روزه بگیرند، همان‌طور که بعضی دیگر آزادند که روزه نگیرند. از این واضح‌تر می‌شود زندگی مسالمت‌آمیز را تعریف کرد؟ و چه چیز احترام‌آمیزتر از زندگی مسالمت‌آمیز؟
حرف دیگر این‌که باور کنید خوک خیلی باکلاس‌تر از گوسفند است! از گاو هم باشعورتر است. اصلاً حیوان باحالی است. بانمک است. می‌گویند بامعرفت هم هست... که البته من خبر ندارم! مانده‌ام این چه دشمنی کوری است که مسلمان‌ها با این حیوان می‌کنند؟ این‌ها به مغزشان رجوع کرده‌اند یا فقط تابع امر و احساس‌اند؟ برای یک‌بار هم که شده، جان هر چی گاو و گوسِفَند است، کباب خوک را با یک گیلاس بوربون بزنید توی رگ تا به حرف این حقیر برسید... هیچ هم نترسید: گناهش به گردن من!
حضور در جمع، یک‌جور استعداد خاص می‌خواهد. یعنی که بروی در میان عدّه‌ای (مثلاً کلاس) و باهاشان جور بشوی. آن‌جا که هستی، احساس خوبی داشته باشی. بتوانی ارتباطی دوطرفه‌ برقرار کنی. هم تحمّل دیگران را داشته باشی، هم رفتاری از خودت نشان بدهی که دیگران بتوانند تو را تحمّل کنند. خلاصه باید آدم اجتماعی باشی.
برای من این‌طوربودن سخت است. من آدمِ جمع‌های کوچک‌ام. در ازدحام احساس خفگی می‌کنم؛ گاهی هم غریبی. در شلوغی یک‌جورهایی معذب‌ام. چرایش را نمی‌دانم...

با این کمبود وقت و حجم سنگین کار، دو روز کلاس هم به برنامه‌ی هفته‌گی‌ام اضافه شده! حالا بماند که چه کلاسی‌ست. نه حوصله‌ی کلاس را دارم، نه گپ‌وگفت با همکلاسی‌ها را. عجیب خسته‌ام می‌کند. با این حال، لازم است که فعلاً ادامه‌اش بدهم. تحمّل آدم‌های جديد را ندارم. آشنایی‌ها، روال زندگی‌ام را از مدار خارج می‌کند.
خلاصه کسی اطراف نبود، گفتم این‌ها را به شما بگویم. می‌دانم که پیش خودتان می‌ماند!

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۶

از عمده‌مشکلات من!

نمی‌دانم چرا هر چقدر سعی می‌کنم، دلم برای ايران تنگ نمی‌شود! جداً می‌گویم به جان شما! بارها شده به‌یاد کوچه‌ای، پارکی، محله‌ای... افتاده‌ام، امّا به دقيقه نکشیده، خاطره‌ی بدی از همان کوچه، پارک یا محله در ضمير من نقش بسته و فاتحه‌ی آن "ياد" را بلافاصله خوانده است. مخصوصاً وقتی بعد از ماهی-سالی گذرم به یکی از تجمع‌های ايرانی‌ها می‌افتد، همه‌ی آن برگ‌های سیاه شروع می‌کنند به رژه‌رفتن از جلوی چشم‌هام. این‌قدر هم تصاویرشان واضح و شفاف است که مانده‌ام ذهن من با چه دوربینی از آن‌ها فیلمبرداری کرده!

مشکل دیگر من این است که خودم را هم بکشم، نمی‌توانم به این مردم افتخار کنم! اصلاً در این مورد بخصوص، افتخار را سال‌هاست شوهر داده‌ام، رفته است پی کارش! این به کنار، حتا ته‌علاقه‌ای هم که قبلاً به‌شان داشتم دارد می‌خشکد. در هر برخوردی نیز، این وضعیت تشدید می‌شود.
با تمام این تفاصیل، مانده‌ام آن چیست که در عمیق من هم‌چنان زنده است و من را به سوی آن کهنه‌دیار می‌کشد...
خیلی بد است که اتاق خواب آدم چسبیده باشد به اتاق خواب یک زوج جوانِ از حال مجردها بی‌خبر! در این صورت، بهتر است شنبه‌شب برود خانه‌ی دوست و آشنا بخوابد.

پ.ن: یاد یکی از طنزنوشته‌های عباس پهلوان افتادم که بازنویسی‌اش می‌کنم:
یکی از رزمندگان اسلام که چند ماهی در جبهه‌های حق علیه باطل مشغول حرب با صدامیان کافر بوده، بالاخره مرخصی می‌گیرد و می‌آید خانه و خلاصه می‌خواهد همان شب با حاجیه خانم سنگ تمام بگذارد! مشغول که می‌شوند، همين که صدای آخ و اوخ خانم بلند می‌شود، همسایه می‌کوبد به دیوار و می‌گوید: "باز امشب هم شروع کردی!"

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

حضور نویسنده برای خودش یا برای سرویس‌دهی به ما؟!

در پیامگیر یکی از طنزنویسان وبلاگی دیدم از او گله کرده بودند که چرا بعضی وقت‌ها جدّی می‌نویسد! ایراد طرفِ ايرادگیر این مضمون بود که "من وقتی حالم گرفته است می‌آيم این‌جا که یک‌کمی بخندم و شنگول بشوم و بروم پی کارم، ولی تو با این نوشته‌ات هر چی ته‌مانده‌ی حال هم برامان باقی مانده بود گرفتی"! خودمانیم: استفاده‌ی ابزاری و سوءِ استفاده از حضور یک نویسنده مگر شاخ‌ودُم دارد؟!
بعضی به حضور دیگری تنها موقعی رسمیت می‌دهند که خواسته‌های‌شان را تأمین کند، وگرنه نباشد بهتر است. او را برای این می‌خواهند که کمبودهای‌شان را جبران کند؛ چیزهایی را که ندارند به‌شان بدهد. به نویسنده امر می‌کنند چیزی را بنویسد و در خطی بنویسند که آن‌ها را ارضا می‌کند، تو گویی نویسنده قلم دست حضرات است و تا عمر باقی‌ست، بدهکارشان! این همان نگاهی است که انسان را به حدّ یک ابزار و آلتِ دست فرومی‌کاهد...

واقعاً چه عیب دارد که حضور انسان‌ها را همان‌گونه که هستند بپذیریم؟ مگر صرف به‌دنیا‌آمدن افراد این است که به من و شما خدمت کنند؛ که دنباله‌رو ما باشند؟ چه عیب دارد که بخشی از زندگی‌مان را برای همدلی و احترام به تفاوت‌های دیگران هزینه کنیم؟
برای یک نویسنده چه چیز مهم‌تر از این است که خودش باشد؛ که آن‌چه در فکر و درونش می‌گذرد را -همان‌طور که واقعاً هست- بازتاباند؟ مگر انسان ماشین است که همه‌اش یک چیز تولید کند؟ نویسنده‌ی مستقل بسته به شرایط روحی و فکری‌اش است که می‌نویسد، نه دلبخواه آدم‌های خودخواه و همیشه‌طلبکار.

در برخورد بعضی انسان‌ها که دقیق می‌شوی، رگه‌هایی از خوی تجاوزگر و تمامت‌خواه را در رفتار‌شان می‌بینی؛ خیلی‌هایی که در ادعا، می‌خواهند نقش آموزگار و ناصح من و شما را در زندگی بازی کنند!

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

تصویر سه

- «اه اه! خاک تو سرت که خوک می‌خوری!»
پیداکردن صاحب صدا سخت نیست. درست دوقدمی‌ام است.
تا کلمات فارسی‌اش -مثل قطب منفی آهن‌ربا- گردنم را می‌چرخاند، رویش را از تعجبِ چشم‌هام می‌دزدد و سمت دخترش صورت می‌گیرد. زنی است که عمرش پنجاه را نشانه گرفته، امّا آرایش غلیظ‌اش به سن دهن‌کجی می‌کند. بی‌پروا لباس پوشیده تا جوان‌تر بزند، ولی حضور دختر تقريباً سی‌ساله‌اش همه چيز را لو می‌دهد! رايحه‌ی عطر او که سنگینی بوی فروشگاه مواد غذایی را عقب زده، باز مانع نمی‌شود که در عبوسی چهر‌ه‌اش دقیق نشوی.
دستم که بسته‌ی Bacon را مشت کرده، همان‌جا منجمد مانده است. خودم را پیدا می‌کنم. گوشت را می‌گذارم در سبد، به اضافه‌ی تکّه‌ای Ham.
یک‌ربع بعد، در ردیف صندوق‌دارها، چند صف آن‌طرف‌تر، چپ‌چپ‌نگاه‌کردن مادر و دختر با چاشنی خودخوری و بازوبسته‌شدن اخم پیشانی، می‌گوید که هنوز حرف بر سر حرام‌خوری من است...

  • یک - دو

    سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۶

    تصویر دو

    می‌خواهم پول آبجوها را بپردازم که باز فروشنده و مردی که آن‌طرف‌تر ایستاده جرّوبحث را از سر می‌گيرند؛ این‌بار عصبی‌تر. فروشنده کانادایی‌ست، میانه‌سال، مودّب اما خشمگین. چشم چپ و هر دو دستش تیک می‌زند؛ و احتمالاً پاهاش. مرد، با موهای از پشت بسته، سیاه‌چرده، تکیده و لاغر، چهل را رد کرده... و ايرانی‌ست. انگلیسی را خیلی خوب حرف می‌زند. رگ گردن مرد تسمه شده! چشم‌هاش مانده بیافتد جلوی پاش. لب‌هاش کف کرده و انگار از پس کنترل دست‌ها و ساکت‌کردن دهانش برنمی‌آید.
    فروشنده می‌گوید رأس ساعت ده، قاعده این است که می‌بندیم. کاری هم نداریم کسی در صف است یا نیست. مرد معتقد است که اگر دختر زیبای مو بلوند کانادایی بود، حتماً بهش ارفاق می‌شد و کارش را راه می‌انداخت! می‌گوید مشکل این بوده که خارجی است و لهجه دارد و به جای ک...، کی... لای پایش! فروشنده دارد خودش را می‌خورد. همین‌طور که لبش را می‌گزد، کلماتی را در دهان می‌چرخاند و مزه‌‌مزه می‌کند... ولی به‌زبان نمی‌آوردشان.
    آخرین جمله‌ی فروشنده این است: «آدم خیلی باید بدبخت باشد که برای الکل گریه کند!»
    فروشنده‌ی صندوق کناری مداخله می‌کند و به مرد می‌گوید اگر همین الآن LCBO را ترک نکند، پلیس خبر می‌کند. مرد تفی روی زمین می‌اندازد... و پشت‌اش که به ماست، ته‌مانده‌ی فحش‌هاش را می‌شود شنید...

  • یک

  • یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶


    تصویر آرمانی انسان‌گرایانه از انسان را باید شکست. علاوه بر خوبی‌هاش، منجلاب طینت آدمی را باید نشان داد تا کسی در "چندبعدی"بودن او شک نکند!

    *نقاشی: "زن"، نقش‌بسته‌ای از صادق هدایت

    جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

    تصویر يک

    درِ خانه سوارم می‌کند. ایرانی ا‌ست: کم‌تر از شصت‌سال دارد. خوشحالم که به هم‌میهنم بیزنس می‌دهم.
    سر حرف را باز می‌کند. می‌گوید بیش از 20 سال است که کاناداست. در ایران سرهنگ نیروی هوایی بوده! می‌گوید تا دیروقت رانندگی می‌کند، تا قسط خانه‌اش عقب نیافتد...
    می‌پرسد در خانه تنها هستم؟ جواب مثبت را که می‌شنود، می‌گوید خانه شخصی است، یا استیجاری؟ می‌گویم فرقش چیست؟ می‌گوید همین‌طوری پرسیدم!
    سخت نیست که بفهمم آرام می‌رود که کیلومترشمارش بیش‌تر سکّه بیاندازد. خب کاسبی است دیگر! درکش می‌کنم. کار تا آن ساعت -آن‌هم نگاه‌در‌نگاه مردم- ساده نیست.
    چند دقیقه بعد می‌پرسد خانه‌ی شما زیرزمین هم دارد؟ می‌گویم طبعاً. می‌پرسد آماده است؟ می‌گویم هنوز نه. این‌بار من می‌پرسم: «چطور مگه؟» می‌گوید: «آخر با مادرم دنبال یک زیرزمین اجاره‌ای ارزان می‌گردیم!»

    نقاشی تازه‌‌ای در سرای من

    شنبه‌ی پیش بود. داشتم می‌رفتم که دیدم کنار کوچه بساط کرده‌اند. آن میان جشنی بود از نقاشی‌های نقاشی. از همه‌رنگ و در هر سبکی بود.
    من در بساطی‌ها دنبال دو-سه‌تا چیز بیش‌تر نمی‌گردم. اوّلی‌اش طبعاً نقاشی است. طرح و نقاشی خوب زانوهام را طوری سست می‌کند که دیگر تابی نمی‌ماند برای رفتن. کنجکاوی هم البته هست؛ دلیل دیگری برای میخ‌کوب‌شدن جلوی دست‌ِ‌دوّم‌فروشی‌ها. برایم همیشه جالب بوده که بدانم سلیقه‌ی دیگران چیست؛ ديگرانی که هیچ نمی‌شناسم‌شان. دیدن پشت پرده لابد تنها برای من جذاب نیست؟ دوست دارم از راز شی‌ای که مدّت‌زمانی را در زندگی کسی زندگی کرده سر-در-بیاورم؛ شی‌ای که برای ورود به مرحله‌ی دوّم زندگی‌اش در صفِ انتظار ایستاده.

    خانم نسبتاً جوانی آن‌جا بود؛ با شمایلی که انگار نقاشی‌اش کرده‌اند. در نقاشی‌ها که می‌گشتم، گفت خالق‌شان خانه است و اگر مایل باشم، می‌تواند صدایش کند. با خوشحالی پذیرفتم. زنی آمد: جوان، سفیدرو و بلوند، با قدّی بلندتر از معمول... که البته ظاهرش در این قضیه چندان اهمیتی ندارد و مشخصاتش را می‌نویسم که شکل روایی نوشته حفظ شود. آمد و توضیحکی داد راجع به کارهاش. اغلب‌شان البته چنگی به دل نمی‌زدند. یکی امّا چشم من را گرفت. نه خیلی، اما گرفت. من زیاد هواخواه نقاشی‌های امپرسیونیستی نیستم، ولی ترکیب رنگ‌ها شادابی‌ای داشت که به خوبی منتقل‌ می‌شد.
    قیمتش را پرسیدم. گفت: «هر چه دوست داری بده... اصلاً پیشنهاد خودت چیست؟» گفتم اهل قیمت‌گذاشتن روی کار هنری نیستم و اصولاً معتقدم اثر هنری غیر قابل قیمت‌گذاری‌ست. اثری را هم بخرم، در واقع احساسم این است که آن‌را به امانت گرفته‌ام تا در فضای خودم نگه‌اش دارم؛ روح و جسم‌اش را به قلمرو شخصی‌ام بیاورم تا هم‌نفس شویم‌. خلاصه که تصميم، تصميم آفريننده‌ی اثر است که بخواهد به چه مبلغی ودیعه بدهدش. گفت بیست دلار. گفتم قبول!
    نقاشی را زده‌ام روی دیوار و چه به رنگ سرخ تیره‌ی آن می‌آید. همین‌طور که به آن نگاه می‌کردم، این چند خط از سر قلمم چکید.

    چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

    خطی راجع به رادیو زمانه

    برخوردهایی که تا کنون با راديو زمانه شده، غالباً از زاويه‌ی سیاسی بوده است. این هم لابد از سر سیاست‌زده‌گی ما مردم و نیز خاستگاه سیاسی این رادیو بوده. می‌شود امّا از منظرهای دیگری نیز به این کار جمعی نگریست.
    اگر وجدان را فراراه خودمان قرار بدهيم، نباید از یاد ببریم که این تشکیلات، برای تعداد قابل توجهی از اهل قلم ما کار ایجاد کرده است؛ اهل قلمی که در درون و برون‌مرز، کالای‌شان عایدی‌ای ندارد جز خون دل. از این بابت، تلاش رادیو زمانه قابل تقدیر و ماندگار است.

    سپاسگزاری

    من دو-ماهی دیر خبر شدم! تازه همین دیروز... به هر حال، پرداخت بدهی، حتا با تأخیر، بهتر از نپرداختن‌اش است.
    می‌خواهم به خطی، سپاسی گفته باشم به توجه و لطف خانم سما شورايی، دوست نادیده در یوتوبوری.

    پ.ن: من با یوتوبوری پیوندی دارم. حمیرا طاری می‌داند چرا. و چه چيز زيباتر از اين که شکوفه‌ی تازه‌گشوده‌ای، گلستان این پیوند را عطرافشان‌تر کند.

    دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

    گاهاً!

    بزرگ‌ترین خبطی که ابوالحسن نجفی در غلط ننويسيم مرتکب شده، و اتفاقاً در همان برگ‌های نخست، اين است که "گاهاً" غلط است، چه اسم فارسی را نبايد به تنوين عربی آراست. من می‌گويم اين دگم‌انديشی است و بس! با اين وصف، تکليف ما با مردمی که "خواهشاً" از زبان‌شان نمی‌افتد چيست؟ خلاصه که: زبانی که سراسرش التقاطی است، با اين‌گونه "فتواها" تصفيه نمی‌شود.

  • خاستگاه: [+]
  • نفرت و عشق... و نفرت

    1- "نفرت" و "عشق" دو حس اساسی آدمی‌اند. هر دو وقتی بر آدم مستولی شدند، مهارشان در حد محال است.
    2- اگر عشق برای بروز نیازمند پس‌زمینه‌(ها)ای‌ست، نفرت مثل زخمی‌ست که در هر شرایطی سر-باز-می‌کند و زود عفونی می‌شود.
    3- آدمی اسیر جدال درونیِ بی‌وقفه‌ای‌ست: خاموش‌کردن نفرت. نفرت مثل خون در شریان روان انسان می‌دود و در جست‌وجوی روزنه‌ای‌ست که بیرون بجهد. اندکی کوتاه‌آمدن ما، موجب فوران نفرت است.
    4- سوی ‌آموزه‌های مذهبی، در خفه‌کردن عشق و تأیید نفرت است. این دکترین را گاه در حاشیه و در خیلی از مواقع علنی تبلیغ می‌کنند.
    5- عشق فرزند سرزمين شجاعت است، نفرت مولود آسمان ابری ترس. این تفاوت بنیادین این دو حس بنیادی آدمی است. شجاعت می‌خواهد که انسان خويش باز کند و دل بدهد. وحشت آدمی از شنيدن ديگری، ايستاده‌گی، استقامت، مبارزه و چشم‌در‌چشم انسان‌ها دوختن، به درون می‌زند و در دل تلنبار می‌شود... و می‌شود نفرت.