جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۳

"مشروعه" در مقابل "مشروطه"

فرصتی بادا که زخم مُلک را مرهم نهی،
از ره شفقت، که ايران سخت زار و مضطر است

ملک الشعرای بهار

«جنگ "مشروعه" و "مشروطه" جنگی که بر سر مشروطيت ايران در گرفته بود، بحران تجدد در ايران را هم به نمايش می‌گذاشت. مخالفت مشروعه خواهان صرفاً به مخالفت با مبانی اصولی نظام مشروطيت محدود نمی‌شد، آنها با "تجدد" هم به جد سرِ ستيز داشتند. تنها نظام پارلمانی، آزادی يا مساوات نبود که مخالفِ با شرع تلقی می‌شد، راه آهن، بانک، مدارس جديد، تأتر و سينما، حتی نرخ گذاری اجناس، سجل احوال و ايجاد شناسنامه هم مخالف شرع و غير اسلامی محسوب می‌گرديد.»
آجودانی، ماشاالله. مشروطه ايرانی و پيش زمينه‌های نظريه ولايت فقيه. لندن: نشر فصل کتاب، 1999، ص 379.

پی‌نوشت:
امروز مصادف است با پنجاه و سوّمين سالمرگ شاعر بزرگ مشروطه‌خواه ملک‌الشعرای بهار. نامش پايا، يادش گرامی.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۳

گفت‌وگو & بگذاريد بمانند!

گفت‌وگو

درسكوت خواهشين اين اتاق شرمگين
می‌وزم چون شعر بر دامان لب‌هايت، ببين
می‌نشينی رو ‌به‌ رويم، دست من بر دست‌هات
می‌نشانی لا‌به‌لايی گيسوانم ياسمين
من به تو می‌گويم از آوارها ترسيده‌ام
از ترک‌هايی كه افتاده‌است بر ذهن زمين
باز می‌گويم كه اين تشويش ما را می‌كشد
اين شب نامطمئن، اين دشنه‌های در كمين
باز از هر سوی باران می رسد، سركش، عجول
بارشی بر سرنوشت گنگ گلدان‌های ظنين
تو ولی در بازوان ايمنت سر می‌كشی
عطر گيسوی مرا حلقه به حلقه، چين به چين
چشم می‌دوزی به آن سوی غبار جاده‌ها
از شيار پنجره، آرام لبريز از يقين
يک نفر؟... آری کسی خواهد رسيد از دور‌ها
تا بپاشد صبح بر رفتار تاريک زمين
باز خلوت، باز اتاق كوچک و آراممان
باز هم من می‌وزم بر ترد لب‌هايت ببين
شکريه عرفانی، شاعر افغان [+]

* * *


بگذاريد بمانند!


به چه می‌انديشی معصوم دخترک؟
به خشکيدن ته مانده‌ی انسانيت،
کاندر بهار سرمستی‌کش ايران
بی ترحم، بی‌درنگ
نويد ز آوارگی‌ات می‌دهد؟

گر بگويم، باورم کن:
می‌نشيند بر نگاهم زردترين زردِ جهان
غم چه غم؛ جانکاه، گو جانسوز، از جور زمان
که گرفتَ‌ست تو را با چه شقاوت به ميان
گه ببينم که به اشک و آه، ترسان،
بی اميد و بی افق، خونين‌جگر، بی‌نام و نشان
رهنمون می‌کنندت به سرايی و سرابی که پی‌اش،
نيست هيچ، جز درد و فغان،
...
جگرم خون می‌شود آن‌گه که اشک تو
می‌چکد بر خاک ِ مهمان‌کش بی‌شرم
که بدادست به باد عهد خويش؛
کآنسان که انسان بيافتد گذارَش،
به ماندن،
رسمش چُنين باشد به خوش‌آمد بنوازند،
آن باخته و رانده ز موطن ز سرايش،
وز نيست چُنين و شده است عهد فراموش،
بر ماست برآريم ز درون بانگ: هی، سروپا گوش!
"به کجا می بفرستيد، اينان که ندارند،
هيچ ز دنيا،
که در اين خاک فشاندند ذره ذره هستی خويش،
ز پسِ زاد، گشته‌اند کودک و ...جوان و ... مرد و زن،
و اينک،
خود براه و کودکان، در پس خويش؟"
به کجا می بتوانند برفتن،
که نبودست از اوّل نه سرايی نه مکانی؟
گر در اين خاک نمانند به فرجام،
نه بُوَد هيچ کجا سر به پناه و سايبانی؟
...
بگذاريد بمانند، بگذاريد بمانند!
بنشانيد به مهر کودک افغان به بر خويش،
و بگوييد: بمانند، بمانيد!
که در اين ملک به حق، حقّ زيستن بشايد،
کِه به از دوست افغان که از ماست و از ماست و از ماست...؟
بگذاريد بمانند!
مجيد زهری، 9 اردی 83.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳

معرفی "ملاحظاتی در تاریخ ایران"

ملاحظاتی در تاريخ ايران نوشته‌ی دکتر علی ميرفطروس از جمله آثاری است که دغدغه‌ی طرح و ريشه‌يابی مسئله‌ی عقب‌ماندگی‌های جامعه‌ی ايران -در پرتو رخدادهای تاريخی- را دارد. در اين اثر کم‌حجم امّا نغز و بسيار مفيد، نويسنده با بازشکافی تاريخ هزاروچهارصدساله و برشمردن سير هجوم‌های قبايل چادرنشين همسايه و نحوه‌ی استقرار اسلام در ايران، اين ايده‌ی تاريخی را مطرح می‌کند که «اين حملات و هجوم ها -هر يک- شمشيری بودند که -هر بار- جامعهء ايران را از ريشه و گذشتهء خويش قطع کردند بطوريکه ما مجبور شديم -هر بار- از صفر آغاز کنيم؛ بدون آگاهی تاريخی، بی هيچ خاطره ای از گذشته، بی هيچ دورنمائی از آينده و ...»(ص56) دکتر ميرفطروس معتقد است که «اين حملات و هجوم‌ها -هر بار- با غارت‌ها و قتل عام‌های گسترده و با ويران‌کردن سدها و شبکه‌های آبياری، نابودی نيروهای توليدی و فروپاشی مناسبات اقتصادی-اجتماعی، باعث وقفه‌ها و گسست‌های متعدد در تکامل تاريخی جامعهء ايران گرديد.»(ص55) همچنين يادآوری می‌کند که فقط دويست سال از تاريخ هزاروچهارصد ساله‌ی ايران، تحت حاکميّت حکّام ايرانی بوده است و می‌افزايد: «نتايج مخرّب حمله اعراب به ايران از نظر تاريخی عميق‌تر و از نظر جغرافيائی گسترده‌تر از حمله مغول‌ها بوده است»(ص24) زيرا اعراب -برخلاف مغول‌ها که معرّف آئين و تفکّر خاصی نبودند- تلاشی ‌پی‌گير را به قصد پاشاندن نظام فرهنگی و هويّتِ ملّی ايرانيان با تحميل زبان، دين و عادات خويش، از خود به نمايش گذاشتند.
پاره‌ی دوّم و سوّم کتاب، -بر بنياد نخستين فصل- ريشه‌يابی علل عقب‌ماندگی‌های ايران را پی می‌گيرد، به گونه‌ای که در فصل دوّم، همچون اسلام‌شناسی با نحوه‌ی استقرار اسلام در جزيرة‌العرب و سپس ايران آشنا می‌شويم و در فصل پَسين، با پُلی که نويسنده بر رويدادهای انقلاب مشروطيّت بدين سوی می‌زند، اثرات اين "استقرار" و زمينه‌ی رشد "موانع بازدارنده‌ی مدرنيسم" و شاخه‌هايی از سنگوارگی فکری که موجب ايستايی سير رشد و تجدّد شده بودند را به روی خوانندگان می‌گشايد.
لازم به يادآوری است: گذشته از نوآوری در زمينه‌ی پژوهش تاريخ، آن‌چه که اين اثرِ برجسته را برجسته‌تر، و به قولی از جايگاهی استثنايی برخوردار می‌کند، زمانِ انتشار آن است. نويسنده‌ی ملاحظاتی در تاريخ ايران هنگامی مسائلی چنين بنيادين در تاريخ ايران را بازشکافت و به بحث گذارد که کم‌تر کسی را کشش و جسارت ورود بدان‌ها بود. چُنين عبوری از "خط قرمز" و سنّت‌شکنی در سنجشگری تاريخی، خود بدعتی شد برای نويسندگانی که بعدها ملاحظاتی در تاريخ ايران را مورد استناد قرار داده يا محور پژوهش‌های خويش گردانيدند. از همين روست که در قريب‌به‌اتفاق آثارِ مربوط به توسعه، تجدّد، بازشناسی و ريشه‌يابی علل عقب‌ماندگی جامعه‌ی ايران، اشارت يا ردّی از ملاحظاتی در تاريخ ايران و يا ديگر ديدگاه‌های دکتر ميرفطروس را می‌توان يافت.

به باور من، اين اثر گرانسنگ بيش از آنکه "تعريف‌کردنی" باشد، "خواندنی" است، بدين خاطر علاقمندان را به مطالعه‌ی فصل اوّل آن فرا می‌خوانم. از آن‌جايی که ملاحظاتی در تاريخ ايران بسيار فشرده و "مختصر و مفيد" به نگارش درآمده، در مجالی مناسب‌تر -به قصد هم‌انديشی با مشتاقان- پيرامون بخش‌هايی از کتاب، گسترده‌تر به گفت‌وگو خواهيم نشست.

ميرفطروس، علی. ملاحظاتی در تاريخ ايران (علل تاريخی عقب‌ماندگی‌های جامعهء ايران). چاپ چهارم. کانادا-فرانسه: نشر فرهنگ، 2001، با فهرست نام‌ها و کتاب‌نامه در 202 صفحه.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۳

ايدئولوگ حکومت اسلامی که بود؟

بعضی‌ها معتقدند که مبتکر حکومت اسلامی آيت‌الله خمينی بود، بعضی می‌گويند بنی‌صدر و بعضی می‌گويند دکتر شريعتی بود. مانوک خدابخشيان هم می‌گويد نوّاب صفوی بود، چه او نخستين کسی بود که اين تز را روی کاغذ آورد.[1] امّا به‌راستی چه کسی اوّل بار اين نظريه را مطرح کرد؟ از من بپرسيد می‌گويم: هيچ‌کس!
اگر قرار بر مطرح‌کردن اين تز باشد، بسيار پيش‌تر از نواب، در اوان مشروطه سيّد جمال‌الدّين اسدآبادی تلاش کرد نظام اسلامی را عبارت‌بندی کند. به‌واقع شيعه مکتبی‌ست ماهيتاً سياسی و در پی قدرت‌گيری.[2] شيعه به‌عنوان "اپوزيسيون" پا به عرصه‌ی تاريخ گذاشت، نه راهنمای معنوی مردم. کاربردش نيز تاکنون همواره سياسی بوده نه معنوی[3] و هر جا عرصه را از سوی نيرويی ديگر بر خود تنگ ديده، بلافاصله در پی حذف‌اش برآمده است.[4] در سرتاسر دوران قاجارها، با چنان دخالتی از شيعه در حکومت مواجهيم، که شاهديم شاهان "اسلام‌پناه" بدون استخاره يا فتوای آيات عظام حتا آب نمی‌خورند![5] در واقع، زمينه‌ی ظهور حکومتی شيعی -به خاطر سابقه‌ی عجين‌بودن شيعه در حکومت- از سال‌ها پيش در ايران مهيّا بود، فقط "ابر و باد و مه و خورشيد و فلک" تا قبل از سال 57 دست‌به‌دست هم نداده بودند!
پس باورکنيم: دست‌انداختن مستقيم شيعه بر حکومت نوظهور نبوده و سابقه‌ای به درازای تاريخ شيعه دارد.

توضيحات:

1- بد نيست بدانيم: نواب صفوی و آيت‌الله خمينی هر دو از نزديکان اخوان‌المسلمين بودند.
2- خود دکترشريعتی در شيعه يک حزب تمام پايه‌های ايدئولوژيک شيعه را به روشنی نشان می‌دهد. برای آگاهی از سير تحوّل سياسی و دخالت شيعه در حکومت، خواندن اثر جانمايه‌دار مهدی قاسمی، شيعی‌گری و ترقی‌خواهی (چاپ اوّل 1999، نشر پاژن، مريلند) را پيشنهاد می‌کنم.
3- بهترين نمونه: در دست شاه اسماعيل صفوی بر عليه خلافت عثمانی. در کل، علمای اعلام هميشه يا در کنار قدرت بوده‌اند (اکثراً)، و يا در مقام اپوزيسيون.
4- مثل قتل عام بابيان به تحريک ملايان، به دست اميرکبير. برای آگاهی بيشتر: رگ تاگ، دلارام مشهوری، چاپ چهارم، پاريس، بهار 1381، نشر خاوران.
5- جنگ با روس به فتوای مراجع تقليد وقت و شکست مفتضحانه و عقد قراردادهای ننگين ترکمانچای و گلستان بيادآوردنی است. ضمناً بد نيست به معنی و کاربرد واژه‌ی "مرجع تقليد" بيش‌تر دقّت شود!

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۳

زندگی بد است، مرگ خوب است!

نقد ابراهيم نبوی بر دکتر شريعتی قابل تأمل است و نشان‌دهنده‌ی شجاعت اخلاقی وی، هر چند که از قلم يکی از "آسيب‌ديدگان" شريعتیسم باشد. سرخوردگی و ندامت ناشی از اين آسيب‌ديدگی البته باعث می‌شود که باز نبوی شريعتی را به صورت متفکری بکر و "انديشه‌ای مستقل" ارزيابی کند و نتواند بستری که امثال شريعتی در آن روييده‌اند را ببيند.
شريعتی متفکّری دارای انديشه‌ای مستقل نبود، بل‌که فردی تهييج کننده و غوغاسالار، و محصول بخشی از تاريخ و بستری مشخص بود. در دوره‌ی شريعتی(و کمی پيش تر)، موج انقلابی‌گری در اقصانقاط جهان به‌راه افتاد که توسط اکثر دولت‌ها خاموش شد؛ در ايران خاموش نشد و به انقلاب کشيد. آن هنگام که دکتر احمد فرديد "بازگشت به خويشتنِ خويش" و "رفتن به‌سوی سرچشمه" [اسلام شيعی] را به ميان آورد، آل احمد آن‌را در هيئت ضديّت با غرب گسترش داد و سپس شريعتی به صورت ايدئولوژی سرخ‌اش در آورد. ما نمی‌توانيم آل احمد يا فرديد را هم روشنفکرانی مذهبی بشماريم، هر چند آنان با شريعتی در مرگ‌پرستی و خشونت و ضديّت با تمدّن توافق نظر داشتند. چرا راه دور برويم: اميرپرويز پويانِ مارکسيست -تئوريسين بنام فدائیان- در اثر خود رد تئوری بقا يا بيژن جزنی رهبرشان در چگونه مبارزه مسلحانه توده‌ای می‌شود -بی کم و کاست- همسانِ تز شهادت‌طلبی شريعتی را القا می‌کنند. پس می‌بينيم که "بستری وجود داشته، و از اين بستر، ذهنيّت‌های مشابهی با اعتقاداتی هر چند گوناگون سربرآورده‌اند". بازشناسی بستر رويش مشی مسلحانه را سرفرصت در نوشتارهايی پی خواهيم گرفت، به هر روی هم‌اينک اينها را نوشتم که کاسه کوزه‌ها را فقط بر سر شريعتی نشکنيم (البته از نقد او با جديّت دفاع می‌کنم)، بل‌که برويم و "انديشه‌ی راهنما"ی شريعتی‌ها را بشناسيم (همان انديشه‌ای که امروز هم وجود دارد) و "اصل و سرچشمه" را نقد کنيم.

در همين رابطه، از همان قلم:

  • "عوامل استبداد و ارتجاع را افشا کنيم": [+]

  • "دکتر علی شريعتی، معلّم شهيد ما": [+]
  • جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۳

    چرا نويسندگان معروف وبلاگ می‌زنند؟

    وقتی بحث "خودزايی" سيستم را مطرح کردم و گفتم: «"سيستم" مسائل را چنان برنامه‌ريزی کرده که کمترين نيازی به هدايت ندارند و دقيقاً به همان صورتی که بايد به پيش می‌روند» و خاطرنشان ساختم که «سيستم با سرعت و دقّت و به‌طور خودکار، بدون خطا در حال پيشروی است» و با رشد گلوباليزم آن‌را به تمامی جهان تعميم دادم، متوجه شدم که بايد قدری گسترده‌تر به آن بپردازم. گلوباليزم و پيوستن به "سيستم" در جهان ما، يک "جبر" است و ناگزيری محض.
    * * *
    دو سه روزی است که خبردار شده‌ام آقای داريوش آشوری -مترجم و نويسنده- به جرگه‌ی وبلاگ‌نويسان پيوسته‌اند. البته پيش‌تر نيز شاهد ورود چهره‌های ادبی-فرهنگی سرشناسی چون رضا علامه‌زاده، عبّاس معروفی، مسعود بهنود و ... بوده‌ايم و بی‌ترديد عدّه‌ای از نويسندگان مطرح نيز با اسم مستعار قلم می‌زنند که اين، اقدام آقای آشوری را از بی‌سابقه‌گی می‌اندازد. به هر روی اين دو مقدمه‌ی ظاهراً بی‌ربط را آوردم تا به اين پرسش اساسی برسم: "چه شده که اهل قلم ايرانی -با آن منزّه‌طلبی مثال‌زدنی- نرم نرمک می‌آيند و بی‌آلايش در وب می‌نويسند"؟ ترديدی نيست که "لزوم ارتباط با مخاطب" (به زبان ساده‌تر: پيش‌گيری از خوانده‌نشدن) پای آنان را به اينترنت کشانده است. دليل مهم‌تر امّا اين است که با ورود چهره‌های جوان و تا ديروز ناشناخته، نويسندگان قديمی در خطر از سکّه افتادن هستند و برای دفاع از جايگاه خويش، تنزّه ريشه‌دار فرهنگی را کنار گذاشته وارد کارزار می‌شوند.
    من باور دارم که فضای مجازی وب از فضای واقعی -از جهاتی- عادلانه‌تر است! البته اين فضا نيز مشکلات و بی‌عدالتی‌های خاص به‌خودش را دارد، با اين وجود، دست خوانندگان برای رجوع به مطالب بازتر است. فضای مجازی از اصول جاری بيرون -که اغلب بر اساس ضوابط و روابط شالوده ريخته شده‌اند، نه استعداد- پیروی نمی‌کند (البته نه کاملاً).

    در اين يادداشت بر اين قصد نبوده‌ام که تلاش گذشتگان را بی‌رنگ و کم‌ارزش، و ورود چهره‌های نو را حکم ابطال ايشان جلوه دهم؛ هدفم اين بود که از نگاهی خوشبين نشان بدهم تا چه حدّی اهرم‌های تکنولوژيکی سيستم در فضای بدون مرز -خودکار- به پيش می‌روند و سنّت‌شکنی می‌کنند و انسان‌ها را ملتزم به رعايت قواعد (نه قائدين!) خويش می‌سازند. سيستم اقتصاد باز(کاپيتاليستی) نيز به همين خاطر بی‌همتاست و همه‌گير و هم‌خوان با خواست انسان‌ها.

    ايران‌نامه" يا "فرهنگ‌نامه‌ی ايران"

    "پيش از انقلاب، هيئتی به سرپرستی دکتر شجاع‌الدّين شفا دست به کار تدوين مجموعه‌ی بزرگی می‌زنند: "ايران‌نامه؛ بازتاب فرهنگی ايران در جهان". اين دانش‌نامه‌ی بزرگ، فهرست‌برداری از تمامی آثار و پژوهش‌های مربوط به ايران در سطح جهان، در دو سده‌ی گذشته بود. با برخورداری از اين دانش‌نامه، پژوهش‌گران تاريخ ايران می‌توانستند به فهرست تمامی منابع و آثار منتشر شده‌ی پيشينيان خود دسترسی پيدا کنند. برای اين پروژه، نزديک به سی‌هزار سند گردآوری شد و حتّا نخستين جلد از بيست جلد تحتِ عنوان جهان ايران‌شناسی نيز منتشر گرديد، امّا با وقوع انقلاب اسلامی، پروژه از اجرا متوقف ماند. دکتر شفا اسناد را برای دورماندن از گزندهای احتمالی، نزد دوستی به امانت می‌گذارد تا در نخستين فرصت ممکن آن‌را به سامان برساند، امّا کسی نمی‌دانست که اين فرصت 25 سال بعد پيش می‌آيد!
    ...
    به فراخوان شجاع‌الدّين شفا، عصر شنبه دهم آوريل ۲۰۰۴، جمعی از اساتيد تاريخ و فرهنگ ايران در يک گردهم‌آيی در دانشگاه سوربن پاريس حضور به‌هم می‌رسانند تا راه‌کارهای به فرجام رساندن اين طرح فرهنگی-ملّی را به گفت‌وگو بگذارند. از آن‌جايی که از 25 سال پيش تاکنون، بسياری از مرزها در جهان فروريخته و کشورهای جديدی متولّد شده‌اند، اسناد مزبور نياز به بازبينی و طبقه‌بندی زيربنايی دارند. اين طرح عظيم، همّت عالی (مالی و علمی) ايران‌دوستان خارج از کشور را می‌طلبد. با درک اهميّت اين طرح، بر ايران‌دوستان است که به نوبه‌ی خود آستينی بالا زنند و در اين خدمت ملّی سهيم شوند.
    [گزارش جلسه]

    پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۳

    مختصر نگاهی به نامه‌ی اخير عبدالله شهبازی

    تذکر:
    نامه‌ای که به آن پرداخته می شود، با اينکه امضای "عبدالله شهبازی" را پای خود دارد امّا در تارنگار کس ديگری منتشر شده است. مبنای اين يادداشت، صِحَت نامه ی مزبور است.

    يکی از معضل‌های فضای اختناق اين است که انسان نمی‌تواند به‌طور همه‌جانبه با آرای نويسندگان آشنا شود، زيرا فضای بسته هميشه بخش‌هايی از "انديشه" را در هاله‌ای از ابهام نگه می‌دارد. برای مثال، تصوير عبدالله شهبازی* را می‌شود در آيينه آثارش ديد يا سابقه‌ی فعّاليّت‌های سياسی‌اش يا گفته‌های ديگران در باره‌اش و يا ...؟ من يکی-دو کتاب و چندين مقاله از ايشان و نيز سری آثار "موسسه مطالعات و پژوهشهای سياسی" را خوانده‌ام، با اين وجود، بر همان اصلی که ذکرش رفت، گفتن از کارنامه‌ی آقای عبدالله شهبازی برای اين نگارنده ناممکن است. شنيده‌ها نيز می‌گويند که ايشان از نظر مخالفان "نويسنده‌ای حکومتی"، "کتاب‌ساز" و "سازنده‌ی افکار عمومی" است و از لحاظ موافقان "پژوهشگر و مورّخی پرکار". در کل نکته‌ای را که می‌شود بر روی‌اش دست گذارد و ممکن است مورد تأييد خود ايشان نيز باشد اين است که فعّاليّت قلمی آقای عبدالله شهبازی -به‌ويژه به‌عنوان ويراستار و مقدمه‌نويس بخشی از انتشارات "موسسه مطالعات و پژوهشهای سياسی" و مصاحبه‌گر بعضی از زندانيان سياسی چون احسان طبری(از ديگر سِمَت‌های احتمالی ايشان بی‌اطلاع‌ام)- تاکنون به ايدئولوژی رژيم جمهوری اسلامی خوراک رسانده است. اين موضوع می‌تواند برای مخالفان جمهوری اسلامی ناپسند، و برای موافقانش ارزشمند باشد.

    همانگونه که قبلآ گفته‌ام: «بر هر نظريه‌پردازی، "تفکری غالب" حکمفرماست». برای پی بردن به اين "تفکر غالب" بايستی عناصر اصلی نوشته را(Facts) شناسايی کرد. نيز اين عناصر به ما کمک می‌کنند که به "سطح درکِ نويسنده از اوضاع جهان" پی ببريم. لازم به ذکر است که ديگر عناصر نوشته تنها برای اثبات عناصر اصلی به ميدان می‌آيند، به همين خاطر نبايستی در سنجشگری، عناصر فرعی را با عناصر اصلی اشتباه گرفت يا اصول را فدای فروع کرد. با اين توضيحات، اينک بپردازيم به نامه ی آقای عبدالله شهبازی که مرتبط است به "جدال دامنه دار پان ترکيست ها با ناسيوناليست‌های ايرانی":
    به باور اين نگارنده، نامه ی آقای شهبازی مصداق "نعل وارونه زدن" است! ايشان می نويسند: «اين بيماری ضد تركی در كنار شووينيسم تركی كه اخيرا رواج می‌دهند، يك سناريو است با هدف تحريك ترك‌ها كه به شووينيسم تركی پناه ببرند.» اين جمله البته عياری از حقيقت دارد که من از آن با عنوان "بيدار کردن شير خفته" نام می‌برم. سپس می‌افزايند: «اصلا نژاد خالص ايرانی چی است و كجا پيدا می‌شود؟» و در فرجام: «نژاد خالص يك افسانه است و بس...» من هم در اين موارد با ايشان هم‌آوايم و اضافه می‌کنم: نه تنها گفتن از "نژاد پاک" و "زبان پاک" نکوهيده است، بل که بسيار خطرناک نيز هست و بايستی در مقابل چنين تحرّکاتی با جديّت ايستاد. اگر اين موارد "عناصر اصلی" نوشته ی ايشان -که در پس اش "تفکر غالب" ايشان قرار دارد- می‌بودند، نه تنها ايرادی وارد نبود که دست‌شان را هم به گرمی می‌فِشُرديم، امّا شوربختانه اينها عناصر اصلی آن نوشتار نيستند!
    آقای شهبازی آنجا نعل وارونه می‌زنند که مبارزه با پان‌ترکيسم را با خود پان‌ترکيسم يک کاسه می‌کنند و بدين منظور، هر دو را نوعی "بيماری" يا "شووينيسم" قلمداد می نمايند، ولی تلويحآ، با آوردن مثال هایی از تاريخ باستان انگليس و فرانسه، در واقع ايراندوستانی که با تحريف و تاريخ‌سازی و اختلاف‌اندازی پديده‌ای به نام پان‌ترکيسم در حال مبارزه هستند را "نژادپرست و تبارگرا(شوونيسم) می‌شمارند! ايشان متوجه نيستند که سربرآوردن گونه‌هايی از خلق‌گرايی -مثل پان‌ترکيسم- نتيجه‌ی مستقيم ضعيف‌شدن هويّت‌ملّی کشور است، به همين خاطر اينگونه درگيری ها، نه حاصل «يک سناريو»ی از قبل چيده شده به ظن پليسی-امنيتی آقای شهبازی، بل‌که بازتاب اجتناب ناپذير چنين وضعيّتی است. ما بايستی متوجه باشيم که اينگونه سناريوها در جهان ما هميشه وجود داشته و دارند و نيازی به نشستن و پی ريختن‌شان نيست، امّا بی‌ترديد برای عود کردن نيازمند شرايط ويژه‌ای هستند. بايستی اين شرايط را شناخت و آن وقت راه‌حلّی جُست. به‌راستی که ملامت کردن ديگر دولت ها که "چرا بدنبال ضعيف کردن يا چپاول ما هستند" و بستن مسائل ريشه ای و پيچيده به "يک سناريو" تنها نشان‌گر ساده‌انديشی و ساده‌کردن صورت مسئله است. چنگ‌اندازی قوی بر ضعيف، رسم تاريخ است. رسم را نمی‌شود تغيير داد؛ جايگاه خود را امّا می‌شود!

    جهان فعلی ما، جهانی است که بر پايه‌ی همين "هجوم‌ها" ساخته شده است. آمريکای شمالی اگر به خواست سرخپوستان بومی بود، يا آمريکای جنوبی اگر به دست اسپانيايی‌ها کشف و فتح نمی‌شد، ديگر آمريکا و کانادا و آمريکای جنوبی نبودند. وسعت زبان انگليسی در جهان امروز، ريشه در همان جرقه‌ای دارد که آقای شهبازی مثال آوردند. فرانسوی نيز زبان بخش کوچکی از مردم اطراف پاريس بوده که امروز زبان دوّم جهان است. چين به زير سم اسب مغول و جهان اسلام به استيلای اندک اعراب جزيرة‌العرب رفت تا جهانی ديگر ساخته شود. ضمنآ ژاپن و پروس و انگليس نيز پس از قرن ها درگيری حکّام منطقه‌ای به وحدت رسيدند. بر همين اصل، گفتن از اصل و تبار بوميان، هم نابجاست و هم ناآگاهانه و ضد تاريخ.
    نتيجه‌ی سخن اينکه هر کشوری برای کشور شدن، نخست به "تاريخی ملّی" دست يافت و -از استثناها که درگذريم- زبانی به عنوان "زبان کاربردی و ملّی"(نه زبان نژادی) در آن سامان رسميّت پيدا کرد. ژاپن و فرانسه و آلمان و آمريکا و کانادا و ديگر کشورهای بزرگ، بدون يکپارچگی ملّی و پيوستگی اصولی نمی‌توانستند به وضعيّت فعلی درآيند. در ايران امروز نيز قبای "خلق‌ها" با آن ظاهر دلفريب‌اش که فقط برازنده بر قامت مردم عقب مانده دوخته می‌شود، تنها به کار گسستن پيوندهای لازم ملّی می‌آيد و بس. وقتی بلوچ -بدون آگاهی از قواعد توسعه‌ی جهانی- بخواهد زبان مادری‌اش را تدريس کند و لر و کرد و آذری و گيلک و ...نيز همينطور، ديگر چيزی به نام "هويّت همبسته ملّی" باقی نخواهد ماند. به تفکر واداشتن مردم در اوضاع خويش، و آشنا نمودن‌شان با اوضاع جهان و اصول پيشرفت و رشد، و مطرح‌کردنِ اين واقعيّت که "اصل در جهان ما اقتصاد است و برای اقتصاد نيازمند شناخت منافع ملّی و در همين راستا ميثاق های ملّی و همبستگی ملّی هستيم و نقش زبان فقط "برای سهولت ارتباط در حوزه‌ی ملّی و ارتباط با تاريخ ملّی است"، ديگر کسی آينده‌اش را با تز خلقی استالين تباه نمی‌کند. به تکرار: نقش زبان ايجاد پيوند با گذشته‌ی تاريخی و مهمتر از آن، ابزار ارتباط ملّی است.

    *عبدالله شهبازی -فرزند حبيب‌الله خان شهبازی که در غائله‌ی ايل قشقايی عليه انقلاب سفيد، به فرمان شاه اعدام شد- نخستين کسی است که در سال 1364، طی مقاله‌ای در کيهان هوايی، نظريه‌ی "تهاجم فرهنگی" را مطرح و باب روز کرد و به اين طريق، آغازگر برخورد شديد نظام با جمع مشورتی کانون نويسندگان و روشنفکران گشت. پس از آن بود که برنامه‌ی هويّت -شايد به پشتيبانی فکری و هدايت هم‌او- به‌راه افتاد.
    شهبازی در دوران دانشجويی‌اش در دانشگاه شيراز، مدّتی به زندان افتاد(زندان عادل آباد) و در آن‌جا بود که از طريق محمدعلی عمويی، جذب تفکّر حزب توده شده به سازمان جوانان آن حزب پيوست. پس از پيروزی انقلاب نيز به زندان افتاد و البته بلافاصله از پيشينه‌ی خويش "توّاب" شد. محصول اين توّابی، اجرای پروژه‌ی کتاب‌سازی برای تشکيلات امنيتی جمهوری اسلامی بود. گفته می‌شود که او خود از جمله بازجويان کيانوری، احسان طبری و تيمسار فردوست و بعضی ديگر از زندانيان سرشناس توده‌ای يا سياسی بوده و بر کتاب آنان مقدمّه هم نوشته است. مقدمه‌ی خاطرات ايرج اسکندری نيز کار عبدالله شهبازی است. در واقع وی از جمله کسانی بوده و هست که در سايه، به ساختن پيشينه و پشتوانه‌ی تاريخی نظام جمهوری اسلامی کمک شايان توجهی کرده است. نيز با نشر آثار شديدآ يهودستيزانه -چون زرسالاران يهودی و پارسی و ...- و پراکندن تخم نژادپرستی، به استراتژی و ايدئولوژی ضدّ يهود نظام سوخت رسانده است. در همان مجموعه، وی خطّّ مشی‌يی ضدّ ملّی درپيش می‌گيرد و به تحريف تاريخی بر عليه نياکان و تاريخ پرافتخار ايران‌زمين می‌پردازد. اين‌روزها نيز آقای شهبازی با نوشتن به‌اصطلاح بيوگرافیِ زنده نامان علی دشتی و مظفّر بقايی کرمانی و تنی ديگر از شخصيّت‌های برجسته‌ی تاريخی، در واقع به "هويّت سازی" برای آنان مشغول است.
    از سِمت‌های نامبرده می‌توان برنامه‌سازی برای بخش سياسی تلويزيون جمهوری اسلامی، مسئوليت بخش اسناد تاريخِ معاصر بنياد مستضعفان و کارمند ارشد موسسه مطالعات و پژوهش‌های سياسی نام برد.

    دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۳

    نقش هاليوود در سياست آمريکا و جهان

    May the lights in The Land of Plenty
    Shine on the truth some day

    Leonard Cohen*

    امشب در "ساعت صفر"، مانوک خدابخشيان -گذرا- به موضوعی اشاره کرد که مدّت‌ها، و بل‌که سال‌ها ذهن من را به خود مشغول کرده بود: "نقش هاليوود در سيستم آمريکا". مجموعه‌ای که به نام هاليوود می‌شناسيم، برخلاف آنچه که بسياری فکر می‌کنند، تنها مرکزی برای توليد سرگرمی نيست بل‌که دستگاهی‌ست در خدمت سيستم سرمايه‌داری برای "واقعيّت‌سازی". آنچه که در هاليوود ساخته می‌شود، در آينده تحقق می‌يابد. به‌قول ايرج رحمانی در "اتفاق": «می‌نويسم تا اتفاق بی‌افتد!» هاليوود با توليدات خود ابتدا ذهنيّت جامعه برای تغيير را آماده می‌کند و سپس "سيستم دموکراتيک" آنچه را که می‌خواهد از دهان شهروندان می‌شنود! به واقع، هاليوود ذهنيّت می‌سازد و جادّه‌صاف‌کن اتفاقات آينده می‌شود.
    کسانی که در آمريکای شمالی زندگی می‌کنند، با کمی دقّت در سياست و ارکان جامعه -و حتا در فضای خانواده‌ها- در می‌يابند که همه‌ی ما در فيلمی هاليوودی در حال ايفای نقش‌مان هستيم! به‌همين خاطر است که رونالد ريگان از هنرپيشگی و جرج بوش از سيب‌زمينی‌کاری سر از کاخ سفيد در می‌آورند!
    "سيستم" مسائل را چنان برنامه‌ريزی کرده که کمترين نيازی به هدايت ندارند و دقيقآ به همان صورتی که بايد به پيش می‌روند. در اينجا نشستن پشت ميز و توطئه‌چينی تنها قصه‌های فکاهی را می‌ماند؛ نيازی به توطئه نيست، نيازی به نقشه کشيدن نيست، سيستم با سرعت و دقّت و به‌طور خودکار، بدون خطا در حال پيشروی است. خود سيستم‌گردانان هم اگر لحظه‌ای از وظايف خويش عدول کنند، حذف خواهند بود. دشمنان نيز در "سيستم" نقش ويژه‌ی خودشان را دارند، مهاجران قانونی و غيرقانونی و بزهکاران و ... هم. اگر نوآم چامسکی چنين دستگاه را نقد می‌کند، دستگاه نيازمند شنيدن اين نقد است. در "سيستم"، همه‌ی نقش‌ها "لازم" هستند.
    من از "سيستم" انتقاد نمی‌کنم؛ فقط آنچه در اطرافم می‌گذرد را نقل می‌کنم. شايد اين‌گونه زيستن برای ما انسان‌ها به‌تر باشد؟

    پی‌نوشت:
    بر روی پروژه‌ای آماری مدّت‌ها انديشيدم و تحقيق کردم. مبحث مزبور، "علّت ازدياد سريع همجنس‌گرايان در تورنتو" بود. باب اين‌گونه بحث‌ها را در کانادا نمی‌شود باز کرد، برای اين‌که بلافاصله به "تبعيض" محکومت می‌کنند! من به وضوح می‌بينم که برای رشد صنايع، واردکردن بيش از حد نيروی کار از ديگر کشورها -که نود درصدشان مرد هستند- و نداشتن راه حل تشکيل خانواده برای انبوه مردان، آنان را خود بخود به همجنس‌گرايی می‌کشاند. شايد قضيه -به خصوص برای کسانی که در ايران هستند- به نظر مضحک بيايد، امّا واقعيّت دارد. عدم قابليّت جذب فرهنگ‌ها در يکديگر (آخر مگر انسان چقدر عمر می‌کند که بتواند به قالبی ديگر تغيير کند؟!) و فاصله‌ی زياد تعداد مردها از زن‌ها، سيستم را بی‌الاجبار، به اين سمت سوق داده است.
    اين طرح را با آمار مربوطه در همين وبلاگ خواهم نوشت.

    * The Land of Plenty; Leonard Cohen: [+]

    یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۳

    طايفه ترکان "گوسِفند سياه"؛ قراقويونلو

    اشاره:
    به قصد مقابله و ابطالِ پنداربافی پان‌ترکيست‌هايی که با تحريف آشکار تاريخ می‌خواهند "ترک‌تازی"هایِ خون‌فشان سلسله‌های ترک در ايران را تطهير کرده از آنان چهره‌ای ملّی به تصوير کشند، مختصر معرفی‌نامه‌هايی تقديم حضور خوانندگان می‌گردد تا خود سره را از ناسره بازشناسند.

    "گوسِفند سياه‌ها" (قراقويونلو) برآمده از طوايف ترکمن و زردپوست آسيای ميانه بودند که چون اسلاف خود مغولان، به فلات ايران سرازير گشتند و در مدّت 64 سال (809 -873 ه = 1408 - 1472 م) بر بخش‌هايی از ايران حکم راندند. سرسلسله‌ی آنان فردی به نام "يوسف سياه" (قرايوسف پسر قرامحمّد) بود که پس از غلبه بر ميرانشاه تيموری و فرزندش سلطان ميرزا ابوبکر، متصرفات وی -از وان و اروميه و سلطانيه(30 کيلومتری جنوب شرقی زنجان) و قزوين، و بعدتر شروان و حوالی عراقِ عرب و بغداد- را ضميمه قلمرو خويش نموده، پايتخت خود را تبريز مقرر گردانيد. پس از شکست وی از شاهرخ تيموری و درگذشت‌اش (احتمالاً بر اثر سکته؛ 823 ه)، پسرش اسکندر به مصاف شاهرخ تيموری رفت (832 ه = 1431 م) که بر اثر خيانت برادرش ابوسعيد قراقويونلو شکست خورد و خلع يد شد. شاهرخ در زمستان 834 هجری، حکومت آذربايجان را به‌خاطر خوش خدمتی که از ابوسعيد ديده بود به وی سپرد، امّا اسکندر مدّتی بعد تجديد قوا کرد و اين‌بار با برادر خودش ابوسعيد وارد جنگ شد و او را کشت (835 ه = 1434 م). سه سال بعد باز شاهرخ به تبريز لشکر کشيد و اين‌بار، اسکندر به‌خاطر خيانت برادر ديگرش جهانشاه قراقويونلو، شکست‌ خورده متواری شد. اسکندر سال بعد(839 ه) به جنگ برادرش جهانشاه به تبريز بازگشت و پس از شکست، به نخجوان گريخت و در قلعه‌ی "انجق" به دست پسر خودش قباد کشته شد.
    با قدرت‌گيری جهان‌شاهِ گوسِفند سياه (839 ه)، دور تازه‌ای از کشتار -بسيار فراگيرتر و خشن‌تر از پدر و برادرانش- آغاز گرديد به‌طوری که او پس از اندک زمانی، قلمرو خويش را تا کاشان و کرمان و حتا خليج فارس و مدّتی نيز هرات گسترانيد و خون ايرانيان بسياری را ريخت و باعث ويرانی‌های بسيار گشت. از آن‌جايی که تشنگی به خون و قدرت در ايل "گوسفند سياه‌ها" موروثی بود، پسران جهان‌شاه -حسن در تبريز و پيربوداق در بغداد- عَلم طغيان برافراشتند که به وسيله‌ی پدر به سختی سرکوب شده، محبوس گرديدند. پيش‌تر نيز برادر جهان‌شاه "اسپند" -والی بغداد- تحرکاتی در مخالفت با وی نشان داده بود (متوفی 848 ه بر اثر بيماری).
    عاقبت، هنگامی که جهان‌شاه عازم تصرّف سرزمين "بکر" بود، به هنگام شکار، طی شبيخون "حسن دراز" (اوزون حسن؛ موسس سلسله آق‌قويونلو، متوفی 882 ه) کشته شد. پس از مرگ جهان‌شاه، پسرش بعد از بيست و پنج سال حبس در سياهچال پدرش، زمام امور را در دست گرفت، امّا بدليل بيماری روانی، پس از چندی کشمکش و قتل خانواده و بستگان و امرای خويش، به دست حسن بيک آق‌قويونلو کشته شد (873 ه = 1472 م) و بدين ترتيب سلسله‌ی گوسِفند سياه‌ها از هم پاشيد.
    لازم به ذکر است که پس از ديلميان و زیاریان، گوسِفند سياه‌ها دوّمين سلسله‌ی رسمی شيعه در فلات ايران بودند که از اين جهت، صفويه را می‌توان ميراث‌دار آنان دانست.

    برای اطلاعات تکميلی:
    1- سفرنامهء ونيزيان در ايران ترجمه منوچهر اميری. تهران: خوارزمی، 1349.
    2- کسروی، احمد. مشعشعيان. تهران: فردوس، 1378.

    جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۳

    سمت‌وسوی نقد و سنجشگری

    نقدها را بود آيا که عياری گيرند...

  • اکثريّت انسان‌ها ابعاد مختلفی دارند. برای مثال، عبدالحسين نوشين هم يکی از اساتيد هنرهای دراماتيک بود (بُعد هنری) و هم از اعضای شاخص حزب توده (بُعد سياسی). بر اين اساس، ارزيابی کارنامه‌ی نوشين می‌تواند از دو زاويه‌ی کاملاً مجزا صورت گيرد. در بعضی از مواقع يکی از ابعاد فرد بر ديگر ابعادش سنگينی می‌کند. مثلآ دکتر شجاع‌الديّن شفا (استاد مسلّم تاريخ و ادب ايران) يا دکتر داريوش همايون (از پايه‌گذاران روزنامه‌نگاری نوين در ايران) هر چه هم از خود خلاقيّت نشان بدهند، باز همکاری‌شان با رژيم شاه بر آثارشان سايه می‌افکند و استقلال خلاقه را از آنان سلب می‌کند. البته باز ايرادی بر آن‌ها وارد نيست که در واقع ايراد از خود ماست که توان تميزدادن و تفکيک موضوعات را از هم نداريم و يکسونگریم.

  • گاهی فردی اصولاً "به خاطر نمايندگی جريانی" هويّت پيدا می‌کند. محمّد قوچانی از سوی بخشی از نظام حاکم "خلق می‌شود" تا معرّف "تفکر جوان" جامعه باشد. از آن‌جايی که او يک "نماد" است نه يک "تفکر مستقل"، برای ارزش‌يابی‌اش دستگاهی به نقد گرفته می‌شود که وی را به صورت نماد درآورده نه دست‌نوشته‌هايش. اگر کسی مثل آقای قوچانی بخواهد هويّتی مستقل بيابد و نان تفکر خودش را بخورد، بايستی از آن هويّتِ قراردادی فاصله بگيرد.

  • مسئله را بايستی با ظرافت ديد: نقد "هويّتی" با نقد "شخصيّتی" فرق دارد. در پهنه‌ی سنجشگری، نشان‌دادن خاستگاه‌ها و سرچشمه‌ی تفکر اهل قلم هر چه مفيد است، کندوکاو در ويژگی‌های شخصی‌شان منحرف‌کننده. اگر ريگی به کفش نداريم، برای‌مان چه فرقی می‌کند که ميشل فوکو همجنس‌گرا بوده است، يا آلبرت اينشتين يهودی؟ در عوض تمامی مردم دنيا مصرّاند که کانديدای رياست جمهوری کشورشان، مربّيان اخلاق و مذهب و در کل متصدّيان جايگاه‌های کليدی هيچگونه سابقه‌ی تخلّف نداشته باشند و زندگی خصوصی‌شان را به زير ذرّه‌بين می‌برند.

  • برای ارائه‌ی نقدی همه‌جانبه، بايستی بنيان‌های فکری نويسندگان را کشف کرد. بر هر نظريه‌پردازی، "تفکری غالب" حکمفرماست. می‌شود نوشته‌ای از کسی را انتخاب، و نکته‌به‌نکته نقد کرد، امّا از آن‌جا که انسان‌ها ابعادی گوناگون و گاه بسيار پيچيده (شايد متضاد) دارند، آن نوشته تنها برگی خواهد بود از کتاب وجودی آن شخصيت. در واقع بايستی ديد که چه "علل، اهداف و انگيزه‌هايی" باعث پديدآمدن آن کتاب شده‌اند. بدون کشف "بنيان فکری" و "تفکر غالب"، دست‌يابی به کارنامه‌ی يک انديشه‌ورز ناممکن است. از همین رو:

  • این‌که می‌گویند "حرف را بشنو و کاری نداشته باش چه کسی گفته" نگرشی عملاً باطل است. اگر این‌گونه بود، چه فرق می‌توانست بین آدولف هیتلر با مصلحان اجتماعی که همگی داعیه‌دار خدمت و سعادت بشر هستند باشد؟

  • حربه‌ی رايج در بعضی از مجامع و جوامع البته، سنگين کردن بُعد تاريک افراد به قصد بی‌اعتبار کردن بُعد روشن آنان است. عکس‌اش نيز صادق است.

    پی‌نوشت:
    سه برنامه را پی خواهم گرفت: نخست، پاسخی به دوست ارجمندم ايرج ارجمند راد و خوانندگان بحث مربوطه بدهکارم که در اوّلين فرصت تقديم خواهد شد. سپس قصد دارم خلاصه‌ای از تاريخ سلسله‌های ترک در ايران را ارائه دهم تا پاسخی باشد به تحريف‌های پان‌ترکيست‌ها. در آخر، سلسله نوشتارهايی را پيرامون رويدادهای تاريخی مربوط به رژيم شاه ارائه خواهم کرد که شماری‌شان واگويه‌ و تفسیر گفتارهای علی‌حیدر شهبازی* هستند.

    * علی‌حیدر شهبازی، درجه‌دار گارد و از محافظین شاه بود که با او از ایران خارج شد و پس از مرگ شاه، با دفتر سلطنت درافتاد و دوکتاب در افشاگری درونی دفتر پهلوی به نگارش درآورد. وی چند روز پیش درگذشت.

    پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۳

    سقوط روزنامه‌نگاری!

    اگر می‌خواهيد سقوط روزنامه‌نگاری در ايران را نظاره‌گر باشيد، حتماً سری به روزنامه‌ی شرق -به‌ويژه به سرمقاله‌های آقای محمّد قوچانی- بزنيد. اگر قرار باشد برای آسمان به ريسمان بافتن و فرافِکنی به کسی جايزه‌ای بدهند، بی‌شک کسی را يارای رقابت با ايشان نتواند بود! برای نمونه، سرمقاله‌ی شماره‌ی 160 شرق را بخوانيد و خود همچون من، از سطحی‌نگری آقای قوچانی، آنجا که سير ورود روشنفکری (يا به ظن ايشان «غرب‌زدگی، سمپاتی به فرانسه، ...») را شرح می‌دهند، حيران شويد.
    از سرمقاله‌های شرق اسفناک‌تر، بخش‌های انديشه و ادبيات‌اش است. کسی اگر از رويدادها و تحوّلات ادبی جهان معاصر مطلع باشد، هنگامی که دفترِ هنر شرق را می‌گشايد تصور می‌کند که به آرشيو دهه‌ی شصت نشريه‌ای وارد شده است! فضاها، شخصيّت‌ها و حتا واژگان کاربردی نويسندگان اکثراً در سی-چهل‌سال پيش سير می‌کند؛ گابريل گارسيا مارکز نوگراترين نويسنده‌اش است و ژان پل سارتر و آنتونيو گرامشی، مطرح‌ترين متفکرانش ... در سرزمينی که روزنامه‌نگاران خلاق و مستقل در سياهچال‌هايش می‌پوسند، تعدادی خانه‌نشين می‌شوند و دگراندیشانی چون فرج سرکوهی در غربت‌اش تحليل می‌روند...، حاشيه‌نويسان کم‌مايه‌ای ميدان‌دار انديشه و ادب‌اش می‌شوند. به واقع فرسايش نخبگان، امکان رويش آن‌هاست.
    ...
    شوربختانه اين قاعده‌ی ايران امروز است. با ارتقای توقع‌هامان، بشکنيم اين "قاعده" را.

    دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳

    به‌راستی در باره چه سخن می‌گوییم؟

    بازگشت به یک گذشته تاریخی یا اندیشیدن در تجربیات و بن‌مایه‌های گذشتگان

    نوشته: ایرج ارجمند راد
    arjemandrad@yahoo.com

    با سپاس از آقای مجید زهری که این گفتگو را ادامه دادند، باید قبل از هر چیز بگویم که هدف من در این گفتگو، نه اثبات و نه رد هیچ نظریه ای نیست. من در پی این که نشان دهم آن چه منوچهر جمالی اندیشیده و یا برداشت های آقای زهری از اثار او درست است یا نه نیز نیستم. این کار به خودی خود نیز موضوعی را حل نمی‌کند و شاید تنها به یک بگو مگوی بی‌حاصل بیانجامد و دریچه‌ای را که اکنون به گفتگو گشوده می شود ببندد.
    آن چه که ما ایرانیان و به ویژه ما روشنفکران به آن نیاز داریم، همانا اندیشیدن با هم در باره خود، دشواری های خود، تاریخ و دیروز و امروز و فرهنگ خود است برای ساختن فردا.
    از این رو من تنها در راستای جستجو با هم، در راستای با هم اندیشیدن درباره موضوعات مورد گفتگو به این گفتار رو می کنم.
    و از این که خوانندگان این نوشتار و سایر دوستان علاقه‌مند نیز در این گفتگو شرکت کنند استقبال کرده و از همه دوستان علاقه مند به این گفتگو دعوت می کنم که در راستای بحث های ما به جستجو و به ویژه به اندیشیدن بپردازند.
    باری در آغاز تنها به پاره ای از برداشت های آقای زهری در باره اندیشه های منوچهر جمالی اشاره می کنم، با دعوت از ایشان برای خواندن پرحوصله و جستجوگرانه نوشته های جمالی. این برداشت ها بر دو دسته اند، یک دسته(تا آن جا که من با این نوشته ها آشنایی دارم) از اساس نادرست اند و حتی خلاف نوشته ها و نظرات جمالی .

    و دسته دیگرریشه در نظرات مورد پذیرش در میان روشنفکران ما در باره پیشرفت و نوسازی جامعه ایرانی دارند و یا گاه خود موضوع مجادلات مهم و تمام نشده اند. این دسته اخیر اما از زمان آشنا شدن روشنفکران ما با تمدن اروپایی همواره طرح بوده اند.
    گفتگو و جستجو در باره گفتمان های پیشرفت درذهنیت روشنفکری ایرانی، به دون روشن کردن پایه های اندیشگی مورد گفتگو به جایی نخواهد رسید. به قدرت رسیدن آخوندها در ایران، که قبل از هر چیز دلیلی بر شکست این برداشت های رایج از پیشرفت است، اما این گفتگوها را شتاب داده و با آن ها اهمیتی حیاتی می دهد.
    اما برای این که ما بتوانیم گفتگوهای سازنده ای را در باره پیشرفت و نو سازی جامعه داشته باشیم، باید دست کم بتوانیم برداشت یکدیگر را از آن چه پیشرفت می دانیم و می خواهیم بدانیم و ما در انتهای گفتگویی که اکنون آغاز می کنیم به این بحث باید بپردازیم.

    اما نخست باید به برداشت های به گمان من نادرست آقای زهری از اندیشه های منوچهر جمالی اشاره کرد. برای این که ما و خوانندگان این گفتگو بتوانیم خود به تن خویش جستجو کرده و داوری کنیم، من به نمونه هایی اشاره و برداشت های خود را از نوشته های جمالی نیز در کنار آن بیان می کنم:

    آقای زهری می نویسند :
    «مثالی ديگر، معرفی اشو زرتشت به عنوان بزرگترين فيلسوف تاريخ بشريت است! با احترام به زرتشت که بخشی از ميراث فرهنگی ايران است، بايد پرسيد اين فيلسوف بزرگ کدامين اثر فلسفی را به بشريت تقديم کرده است؟». باید پرسید که این نظر را منوچهر جمالی در کدام یک از آثار خود داده است ؟ کجا او زرتشت را به عنوان یک فیلسوف تاریخ بشریت معرفی کرده است؟
    و یا
    «مثلآ شخصيّتی چون جمشيد را -به سليقه ی خود- "خلق" می کنند و آرزوهای خويش را در لباس "صفات اين شخصيّت" به وی پيوند می زنند و سپس وی را تجلی انسان می شناسانند. اصالت اين شخصيّت وامدار رنگ آميزی ابتکاری و شخصيّت پردازی منوچهر جمالی است نه خصوصيات فردی و تاريخی خود جمشيد.». باید پرسید که تفاوت اسطوره و تاریخ چیست؟ چرا اصالت جمشید به تعبییر آقای جمالی جعلی است؟ جمشید اصیل کدام است؟ جمشید تاریخی کدام است؟ آقای زهری جمشید را آن گونه که در شاهنامه آمده است چه گونه می فهمند؟ براستی سیمای انسان آرمانی ایرانی در فرهنگ ایران باستان از دیدگاه آقای زهری در کدام چهره اسطوره ای ایرانی بیشتر نمایانده می شود و چرا؟
    و یا
    «اوستا؟ اوستا که رسم نيايش و چگونگی عبور از پل صراط را می آموزد؟! به راستی اگر قرار بود انسان با اغراق کردن -نه عمل- خود را به هر جايگاهی که می خواست می رساند، ديگر کسی به دنبال کشف حقيقت نمی رفت. »
    بگذارید بپرسیم که آشنایی آقای زهری با اوستا و بند هشن و سایر متن های دینی و اسطوره ای ایران باستان تا کجاست ؟ آیا اوستا و بند هشن کتاب هایی در باره اصول شرعی زرتشتی گری اند؟
    و از آن گذشته چرا ایشان در اوستا تنها پل صراط را عمده می کنند؟ و براستی آيا ما نیازی به باز اندیشی اوستا داریم؟ چرا؟
    و یا:
    « بحث زن خدايی و سيمرغ و "تخمه ی خودزا" بودن انسان نيز از جمله علايق ايشان به عنوان آلترناتيو بشريت امروز می باشند! »
    باید پرسید که اگر برداشت انسان ایرانی از خود به عنوان انسانی که تخمه خودزا ست، یعنی با خرد و اندیشه و تجربه خود جامعه را به پیش می برد ، تغییر نکند چگونه می خواهیم با تحولات امروزه دنیا همگام شویم ؟ براستی اصالت انسان را چگونه می توان از درون فرهنگ ایرانی عبارت بندی کرد؟
    مگر اروپاییان اصالت انسان را با بازگشت به فرهنگ یونان باستان از نو عبارت بندی نکردند؟ براستی در تجربه اروپاییان سر اندیشه اصالت انسان چگونه زایانده شد؟
    و یا:
    « امّا برای خوانش فرهنگ جامعه نمی توان قسمتی از فرهنگ و تاريخ اش را دور زد و ناديده گرفت! فرهنگ هر جامعه ای محصول سيرتاريخی و پيوسته ی آن جامعه است. برای مثال، اگر سخن از "فرهنگ ايران زمين" می رانيم، نبايد قسمت بزرگ 1400 ساله ی اسلامی آن را -با تمامی فراز و نشيب هايش- ناديده بگيريم. پس، فرهنگ ايران، فرهنگی ست آميخته به اسلام...»
    برای اطلاع آقای زهری باید بگویم که منوچهر جمالی در بخش بزرگی از آثار خود به اسلام و تنش های آن با فرهنگ ایران پرداخته است و حتی «آمیختگی» اسلام با فرهنگ ایران یکی از مهم ترین موضوعات پژوهش های او بوده است، برای نمونه می توان به کتاب او در باره حافظ («رندی هویت معمای ایرانی») که به تازگی تجدید چاپ شده است و به شمار بزرگی از نوشته های فلسفی او اشاره کرد. ادعای دور زدن تاریخ ایران را می توان در باره کسانی که ناتوانی خود در نقد اسلام را با نژاد گرایی و عرب ستیزی می پوشانند و در توهم کودکانه خود بر این صفحه «سیاه» هزار و چهار سد ساله یک برگ سفید نانوشته می چسبانند، به کار برد. اما باید با انصاف و راستمنشی گفت که جمالی نه هرگز در جستجوی نابود کردن اسلام بوده است و نه در جستجوی نادیده گرفتن تاریخ آن و تاریخ تنش های فرهنگ ایران با آن.

    بحث بر سر فرارفتن از اسلام به عنوان یک حقیقت فراگیر است و راندن آن به حوزه زندگی خصوصی مومنان به آن. در دیدگاه جمالی این در دو راستا باید صورت گیرد: راستای اصلی بسیج فرهنگ ایران در اذهان و آگاهبود ملت است که از جمله برای زیبا پسند کردن مومنین به اسلام ضروری است.

    عارفان بزرگ ما گام های نخست را در این راه برداشتند وخدای مهرورز ایرانی را به جای الله همه دان و قدرت ورز و وحشت زا نهادند. ما اکنون باید این گام ها را برای امروز و فردای ایران ادامه داده و فراتر برویم.
    و دوم سنجشگری فلسفی از اسلام در عرصه روشنفکری است که این هم با طرد دین و اخلاق به عنوان خرافات، آن گونه که روشنگران ما می پندارند، یکی نیست. ما باید به حاکمیت نگاه اسلامی به خود و تاریخ خود و تجربه های خود پایان داده و همه این ها را تنها بر پایه خرد و سنجشگری مورد داوری قرار دهیم.
    و یا
    «کسانی که "بازگشت به خويشتن خويش" را در پوسته ای تصنعی(در اين مورد ويژه، "باستان گرايی") پنهان می کنند، از هر نوع اش که باشند، به واپسگرايی دچارند. جهان امروز دست آورد تلاش تاريخی انسان هاست و يکروزه پديد نيآمده است. نمی توان چرخ تاريخ را به بهانه ای به عقب بازگرداند. اين جهان راه کارهای درخور و مختص به خود را می طلبد. به جای نسخه ی مندرس پيچيدن، بکوشيم و بکوشيم!»[اصل يادداشت]
    آیا چرا بازگشت به خویشتن خویش، با بازگشت به گذشته یکسان انگاشته می شود؟

    ما می توانیم به یک واقعیت گذشته، به یک گذشته واقعی یا موهوم باز گردیم و بنیا گرا و مرتجع و خیال پرداز و واقعیت گریز شویم، ما اما می توانیم به یک تجربه مایه ای و یک سر اندیشه بنیادی فرهنگ خود نیز باز گردیم و آن را بازخوانی کنیم و نو تازه و شاداب شویم. بازگشت به به مایه ها، به تجربیات مایه ای، به سر اندیشه های زاینده و کلیدی الزاما با بازگشت به یک صورت تاریخی مربوط به گذشته برابر نیست.
    بازگشت به یک صورت و واقعیت تاریخی نه ممکن است و نه مفید. بازگشت به یک تجربه مایه ای و بنیادی و یک سر اندیشه و ارزش پایه ای ضروری است و گاه گریز ناپذیر. بسیاری از تجربیات و سر اندیشه ها و ارزش های یک فرهنگ در فراسوی تاریخ خود همواره ایستاده اند. این آموزه زرتشت که انسان موجودی اخلاقی است و همکار و همیار خدا، می تواند علیرغم واقعیت های ناگوار و تباه شده مذهب زرتشتی (از جمله پل صراط)، علیرغم خشکی و قدرت طلبی موبدان زرتشتی پیش از تهاجم نظامی مسلمانان عرب به تمدن های همسایه، برای ما سرچشمه الهام باشد و برای هنرمندان و فرهنگ آفرینان و اندیشمندان ما دست مایه ای با ارزش برای تلاش برای نو سازی فرهنگی جامعه ایرانی.
    ما می توانیم و باید به ارزش هایی نظیر تقدس زندگی، راستی، مهر، خردورزی و جوانمردی بازگیریم و آن ها را در دامنه ادبیات و موسیقی و هنرهای نمایشی و فلسفه و غیره از سر بازخوانی کنیم.
    در تاریخ مذهب ها، مسیح و محمد در بازگشت به اسطوره های یهودی و تاویل نو از آن ها، مسیحیت و اسلام را پایه گذاری کردند. زرتشت و مانی و دیگران نیز با بازگشت به اسطوره های ایرانی به عبارت بندی این اسطوره ها و بن یادگذاری دین های خود دست زدند.
    این اندیشه سکراتس (سقراط) که انسان باید خود در جستجوی تقوا باشد و تقوا فراترین ارزشی است که باید همواره جستجو شود، هرگز کهنه نخواهد شد. این تجربه سکراتس در باره فیلسوف و اندیشمند هم چون مامای حقیقت نیز. سراسر سنت فلسفی یونان باستان پس از سکراتس نیز دور تاویل همین اندیشه های پایه ای او می گردد.
    در تاریخ دموکراسی آمریکا، نقش مسیحیان سخت کوش و پرهیزگاری که در فرار از سرکوب مذهبی در اروپا به آمریکا مهاجرت کردند، در برآمد و شکل گیری دموکراسی شناخته شده است. این مسیحیان پاک دامن و متعصب، اما ضرورت آزادی را از قصص انبیا در تورات، از قصه های رنج و شوربختی پیامبران بنی اسراییل و یا دقیق تر از برداشتهای خود از این قصه ها، نتیجه می گرفتند! می بینیم که یک مومن تحت ستم می تواند از درون تورات آزادی و دموکراسی را برای امروز خود و دیگران عبارت بندی کند ، اما روشنفکران ما هنوزجسارت این که برداشت های امروزین از بن مایه های فرهنگ خود داشته باشند را ندارند.

    بخش مهمی از آفرینش های هنری میکا آنژلو و رافایل د ردوران رنسانس، دوران بازگشت به فرهنگ یونان باستان در ایتالیا، با الهام از موضوعات مربوط به کتاب های مقدس، آفریده شده اند. این فرهنگ آفرینیان مسیحی، با برانگیخته شدن از هنر یونان باستان، به بازسازی و نوسازی این هنرها دست زده و شخصیت ها و مضمون های کتب مقدس مسیحی و یهودی را از دریچه فرهنگ یونانی باز خوانی کردند.
    این، همان گونه که اشاره شد، مشابه کاری است که عرفان ایرانی در یک دوره ( و پیش از انحطاط به تصوف)، به آن دست زد و به تاویل و تفسیر اسلام از درون فرهنگ ایرانی پرداخت. حسین منصور حلاج در شوریدگی «من خدایم!»، چیزی به جز بدیهی ترین برداشت ایرانیان از «هم جانی» خود و خدایان را بیان نمی کرد. باید پرسید که کدام یک از پژوهش گران عرفان و تاریخ ادبیات ایران تا کنون جسارت این که عرفان را از بن مایه های فرهنگ ایران بازبینی کند را داشته است؟
    از این رو نیز من در آغاز گفتگوی خود، دوست گرامی آقای زهری را دعوت کردم که «دوست عزیر اگر شما از دریافت روند نوشدن در باختر زمین شناختی تاریخی و فلسفی ندارید ، می توانید دست کم به معماری پنج سده گذشته در اروپا نگاهی بیافکنید و یا مروری سر سری بر ادبیات و موسیقی سه سده گذشته بیاندازید تا آن گاه رابطه برداشت و نوخوانی امروزین از تجربه های مایه ای گذشته را دریابید

    آن چه که یاکوب بورکهارت پژوهش گر نامدار تاریخ یونان در باره نقش اسطوره های یونانی در بازسازی و نوزایی فرهنگ اروپایی گفته است نیز تنها بیان یک واقعیت شناخته شده و بدیهی تاریخ اروپاست و نه یک تئوری در برابر تئوری های دیگر در این مورد. از این رو بود که من با اشاره به مارکس گفتم «حتی مارکس نیز با همه خود پسندی اش و باور احمقانه و ویران گرش به »کشف قوانیت تکامل« ، نه تنها پرومته یوس را شهید قدیس می نامید، بلکه حتی خود اصطلاح پرولتاریا را از همان دوره تاریخی اندیشه سیاسی یونان قرض کرد».

    درک و فهم واقعیت ساده و سر انگشتی «رنسانس» یا نوزایی اما برای روشنفکران ما بسیار دشوار است. چون اینان به دلیل بیگانگی با تفکر فلسفی از یک سو و دوری و بیگانگی از بن مایه ها اندیشگی و تاریخ و فرهنگ خود از سوی دیگر، گمان می کنند که ما فراسوی تجربیات ملت خود می توانیم به وارد کردن اندیشه و فلسفه و فکر و تجربه «پیشرفت» در غرب بپردازیم. اما مگردر اروپا تجربه پیشرفت از همین تجربه نو فرهنگی شدن جدایی پذیر است؟
    این نظر(حتی با برداشت آقای زهری از آن) که نوسازی فرهنگی اروپا را با بازگشت به فرهنگ یونان توضیح می دهد، اما به طور ضروری با اصل بدیهی تاثیرگذاری فرهنگ ها بر یکدیگر مخالفت ندارد. بر عکس، فرهنگ ایرانی درست امکان پذیری و حتی مفید بودن رابطه فرهنگی و تاثیر گذاری و تاثیر پذیری از دیگران را، از گذشته های دور، بارها تجربه کرده است. نوشدن هر فرهنگی اما همواره از درون خود اوست. حتی اگر این نوشدن با برانگیخته گی از فرهنگ های دیگر باشد و حتی با نسخه برداری از آن ها. اسلام خود نمونه جالبی از نسخه برداری محمد از اسطوره های یهودی و از فرهنگ ایرانی برای عبارت بندی نویی از جاهلیت عربی برای سروری بر دنیا ست!

    ما تا هنگامی که این حقیقت ساده را در نیابیم، که نوشدن در دین ها و مکتب های فلسفی و نوشدن روانی و معنوی و فرهنگی یک جامعه به دون بازگشت به سر چشمه پرسش ها، به دون باز گشت به «اساطیر الاولین» ، به دون بازگشت به «بن داده ها» ممکن نیست، نمی توانیم با دنیای امروز خود هنگام شویم زیرا امکانات نوشندگی خود را فراسوی فرهنگ خود می بینیم و می دانیم و در عمل از پیشرفت می گوییم اما سنتی و کهنه و مرتجع و اسلامی می مانیم. از اندیشیدن و تفکر و خرد دم می زنیم اما در عمل دنباله رو و بدون قدرت داوری مستقل می مانیم. این پیشرفت زدگی است و نه پیشرفت. کهنه پوشی و نو نمایی است. آیا تجربه روشنفکری ما در همین 50 سال گذشته چیزی به جز دنباله روی از اندیشه های سیاسی مد روز مارکسیسم روسی و یا نسخه های بدوی تر آن چون مائویسم، و یا نسخه برداری ها ی مضحک از روشنفکران غربی در این یا آن زمینه بوده است؟ براستی چرا مسلح بودن این گونه روشنفکران با انواع و اقسام نظریه های اروپاییان، نتوانست به «پیشرفت» بیانجامد؟ چون پیشرفت از نوشدن از درون خود، از عبارت بندی نوین اکنون خود جداشدنی نیست. اما پیشرفت زده های ما هنوز حتی خود نمی دانند که در گذشته سیر می کنند و ادا و تقلید امروز را در می آورند، چون نمی خواهند یکبار با دقت فلسفی و هوشیارانه با این پرسش گلاویز شوند که پیشرفت چیست و رابطه اش با نو شدن کدام است. اینان نمی دانند که با کیسه حاضر و آماده از پنداشت هایی در باره تجربه پیشرفت در غرب، هنوز ما حتی به طرح صورت مسئله پیشرف از زبان و تجربه خود نزدیک نشده ایم!

    در روند نوگشت و دگرگشت، بازگشت به بن داده ها اما بدون اندیشیدن در آن ها با حرکت از درون واقعیت های امروزممکن نیست. پرسش بنیادین ما همواره باید با عزیمت از واقعیت امروز طرح شود. پرسش بنیادی ما چگونه امروز نو شدن است و نه بازگشت به یک گذشته تاریخی. پرسش بنیادین ما چگونگی بازگشت به گذشته نیست، بلکه چگونگی گذشتن از گذشته است. پیشرفت زدگی نیز تنها شکلی نو نما و کهنه از در جا زدن در گذشته است.

    پرسش بنیادی ما بازگشت به اسطوره های برای زیستن در آن ها نیست. پرسش بنیادی ما بازگشت به صورت ها و تجربه های تاریخی برای تکرار نا ممکن آن ها نیست. پرسش بنیادین ما بازگشت به اسطوره ها و تجربیات مایه ای برای اندیشیدن در آن ها در راستای نو شدن برای امروز و فردا ست، برای گذشتن از آن هاست. نو شدن همواره روند گسستن و پشت سر گذاشتن گذشته نیز است.

    ما دربازگشت به تجربه تاریخی اعلامیه حقوق بشر کورش هخامنشی، اندیشیدن در این که از درون کدام بن مایه های فرهنگی و کدام تجربه تاریخی، این اولین نمونه اندیشه برابری انسانها در فراسوی مذهب و قومیت، فرا رویید را مورد نظر داریم و نه قلقلک دادن غرور ملی و نه نژاد گرایی و آریایی پرستی شرم آور دوران پهلوی را.
    ما در بازگشت به طنز ضد آخوندی عبید و بدبینی همه بزرگان فرهنگی ایران به شیخ و آخوند و متولیان اسلام، باید در جستجوی درک و بیان آن چه که در 14 سده گذشته بر مردم ما رفته است براییم . ما باید در این تجربه های مردم خود بیاندیشیم .
    ما در بازگشت به تجربه عرفانی «حقیقت فراسوی کفر و ایمان»، باید راه های عبارت بندی همین تجربه که گوهر و بن مایه دموکراسی به برداشت امروزی را می توان از آن زایانید، را جستجو کنیم. گام اول در راستای دموکراسی مداری است و گام اول در راستای تحول انسان مومن به شهروند مسئول، رها شدن او از خدایش است. ما می توانیم این هر دو را در تجربه عرفان ایرانی بیابیم و پس از فرو ریختن پیرایه های اسلامی و خرافاتی و مذهبی اش آن را از سر عبارت بندی کنیم.
    ما برای پیشرفت و نو شدن به روشنفکران زاینده و پرسش گر و دلاور نیاز داریم و به دون شکل گیری چنین روشنگرانی ، حتی اگر از حکومت آخوند ها و متولیان اسلام عبور کنیم و حتی اگر با خشن ترین شکل به سرکوب انان دست زنیم، به سختی به پیشرفت و نو شدن واقعی و مایه دار نزدیک خواهیم شد. آیا تجربه حکومت پهلوی این را نشان نداد؟

    آیا می توان بدون بازگشت به گذشته، به نوسازی امروز خود دست زد؟ چگونه؟ من خوانندگان این نوشتار را به گفتگو در این باره و به جستجو و با هم اندیشی در باره این که نوشدن فرهنگی و معنوی و اخلاقی جامعه ایرانی چگونه ممکن خواهد بود دعوت می کنم.
    و در این جا از دوست ناشناخته و گرامی مجید زهری که در وب لاگ خود این امکان را برای یک گفتگوی همگانی به ما می دهند صمیمانه سپاس گذاری می کنم.
    ارادتمند ایرج ارجمند راد

    یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۳

    از دو-جُستار پيش چه درس‌هايی گرفتيم؟

    نشر دو يادداشت [+|+] پيرامون زبان فارسی تجربياتی را به دنبال داشت. دريافتیم که علاوه بر ائتلاف جهانی، زبان و هويّت ملّی ما از سوی دشمنان کينه‌توز داخلی نيز تهديد می‌شود! اين دشمنان اندک، ولی پُرهياهويند و شيوه‌ی چماق و تخريب و تحريف را محور حرکت خود قرار داده‌اند. آن دو يادداشت از آن روی اهميّت داشتند که به طاولی چرکين نيشتر زدند و زير پوست شهر را نمايان کردند. اکنون -لااقل برای خودِ من- روشن شده که امورات عدّه‌ای تنها از "ستيز با هويّت ملِّی و فرهنگ ايران" می‌گذرد.
    هنگامی که دشمن هم در بيرون و هم در خانه است، پاسداری از زبان و هويّت ملّی از "نياز" به "وظيفه"ی ملّی تغيير سمت می‌دهد که بی‌گمان امروز اين وظيفه بر عهده‌ی يکايک ايراندوستان است.
    فارسی را پاس بداريم، ايران را دوست بداريم...

    جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۳

    برای آگاهی پان‌ترکيست‌ها!

    تركی، صفتِ وفای ما نيست
    تركانه سخن، سزای ما نيست

    نظامی

    در صفحه‌ی پيغام‌های يادداشت پيشين، شخصی به نام آقای مهران بهاری مسائلی را بيان کرده‌اند که نامی جز "تحريف تاريخ" بر آن نتوان نهاد! جهت اطلاع هم‌فکران ايشان و آگاهی‌رسانی به کسانی که ممکن است بر اثر تحريفات و تحريکات شووينيستی، نژادپرستانه و نوستالژيک اين‌گونه افراد به باوری دور از واقع برسند، لازم است به چند نکته اشاره شود:
    آن‌چه که از پيغام ايشان بر می‌آيد، بی‌سررشته‌گی از تبارشناسی و از فرهنگ و ادب ايران است که دقيقاً به هدف کتمان همين خلـأ، زبان به پلشتی و درشتی آلوده‌اند. پيشنهاد می‌شود که ايشان به مانند اساتيد خود آقايان رضا براهنی، زهتابی و هيئت "گوش بسته و دهان باز" به جدل نپردازند و اندکی نيز در آن‌چه که "واقعيّت‌های تاريخی" نام دارد تأمل کنند.

    فهرستی مختصر از واقعيّت‌های تاريخی:

    1- نسيمی، خاقانی، مولانا و نظامی جملگی ايرانی و فارس بوده‌اند. برای درک اين واقعيّت کافی است که به "فرهنگ واژگان" اشعار اين بزرگان نظری -حتا نه چندان کارشناسانه- بی‌افکنيم تا مثلآ متوجه شويم "اشعار مولوی و نظامی گنجوی خود دايرة‌المعارفی از واژگان و اسامی اصيل پارسی و خالی از اسامی ترکی هستند".
    2- زبان فارسی به ظن جناب بهاری «به ناحق» زبان ايرانيان نبوده، بل‌که زبان جاری و فراگير و کهن اين ديار که ايران‌اش خوانند بوده است. به واقع نه تنها برای فارسی‌گويی زوری در کار نبوده، بل‌که برای خفه‌کردن اين زبان در درازنای تاريخ 1400ی گذشته، تلاش‌ها صورت گرفته است. برای درک اين واقعيّت تاريخی، خوانندگان را اشارت می‌دهم به هويّت حکومت‌های گوناگون در 1400 سال گذشته: از کل اين 1400 سال، ايران تنها مدّتی کمتر از 200 سال توسط حکّام ايرانی اداره شده است؛ بقيه‌اش تحت سيطره‌ی ترک و عرب بوده است. فقط ترک‌ها -غزنوی، غُزّ، مغولان، ایل خانيان، تيموری، سلجوقی، آغ قويونلو، قراقوينلو، قراختايی، افشاری، صفوی، قاجار- نزديک به نهصدسال در ايران "ترک‌تازی" کرده‌اند! بر اساس پژوهش‌های دکتر علی ميرفطروس، نتيجه‌ی تسخير بيابان‌گردان و گوسفندچرانان ترک[1]، گسستن مناسبات شهری و نظام شهرنشينی در ايران بوده است به‌طوری که تا مردم جانی می‌گرفته‌اند، ايل و طايفه‌ی خونريز جديدی از گرد راه می‌رسيده است! بر همين پايه بود که به هنگام خونريزی "غُزّها" در خراسان انوری چنين سرود:
    بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر........ نامهء اهل خراسان به برِ خاقان بر
    نامه ای مطلع آن، رنج تن و آفت جان......نامه‌ای مقطع آن، درد دل و خون جگر
    3- برخلاف تحريف آقای بهاری، هر چهار شاعر نامبرده(خاقانی، مولوی، نظامی، نسيمی) در زمان حکّام ترک می‌زيسته‌اند، به همين خاطر کمترين اجباری در "پارسی‌گويی" آنان وجود نداشته است. در اين‌جا بايسته است تأکيد شود: در واقع "ستم ملّی" متوجه پارسی‌گويان بوده نه بی‌العکس، و می‌شود اين‌طور نتيجه گرفت که اين سخن‌سرايان برای اعتراض به استيلای متجاوزان ترک، پارسی‌گويی را همچون "ابزار مقاومت و مبارزه" و "سپر حفظ هويّت ملّی" خويش به‌کار می‌برده‌اند، همان‌گونه که فردوسی بزرگ "سی‌سال رنج برد" تا اساطير و فرهنگ و زبان ايرانی را از گزند تجاوز محمود غزنوی "اسلام پناه" برهاند.
    4- اگر ترکی آذری زبان باستان آذربايجان و آران بوده، چرا هيچ سند، سنگ‌نبشته و حتا برگی کاغذ با قدمتی بيش از پانصدسال که مويّد اين ادعا باشد در دست نيست؟! چرا هرچه در آن خطه نوشته و سروده شده به فارسی است؟ حتا مناسبات ديوانی دربار خود ترکان نيز به فارسی بوده است. به همين خاطر:
    5- به واسطه‌ی الکنی، رشدنيافتگی و فقدان سابقه کتابتِ زبان ترکی، نه تنها در دربار حکمرانان ترک در ايران، بل‌که در خليفه‌گری‌های عثمانی نيز -تا قرن شانزدهم ميلادی- زبان پارسی از منزلتی ديوانی برخوردار بود به‌طوری که پس از شکست بيزانس توسط سلطان محمّد دوّم عثمانی، او در کاخ متروک بيزانس اين قطعه شعر پارسی را بر زبان آورد:
    بومِ نوبت می‌زند بر طارم افراسياب
    پرده داری می‌كند در قصر قيصر، عنكبوت[2]
    پس، به‌خاطر پهناوری، ظرفيت و توانايی ويژه‌ی زبان پارسی، نه تنها مردم ايران، بل‌که حکمرانان عرب و ترک نيز برای رسيدگی به امور ديوانی خود بدان توسل می‌جسته‌اند.[3]
    6- اسکان قبايل گله‌دار ترک در ايران -و به‌ويژه در مراتع سرسبز آذربايجان- از قرن دوازدهم (اواسط ششم هجری) به اين‌سو شروع شد. پس از آن، در راستای حکمرانی ترکان بر ايران، اين زبان در نواحی آذربايجان و مناطقی که مورد نسل کُشی قوای ترک قرار گرفته بودند (بخش‌هايی از استان فارس، بخش‌هايی از خراسان، ترکمن صحرا توسط ترکمانان، نواحی ساوه و اراک، حدود کرمان، شهرکُرد فعلی،...) رواج يافت.
    7- اکنون پرسيدنی‌ست: در قرن دوّم هجری که وسايل ارتباطی به اسب و شتر خلاصه می‌شده، چگونه ممکن بوده که در تاجيکستان فعلی و دو هزار کيلومتر آن‌طرف‌ترش در دشت مَرغاب و تخت جمشيد، و در سمت غرب شوش، و در شمال آران، در سرزمين‌هايی که حتا دولت‌های محلی گوناگونی داشته‌اند، مردم به فارسی سخن می‌گفته و می‌نوشته‌اند؟ لابد بر اثر فشار و ستم ملّی فارس‌ها؟!

    پيرامون اين مبحث گفتنی بسيار است که به فرصت‌های آتی موکول‌اش می‌کنيم.

    توضيحات:

    1- برای آشنايی با ريشه‌ی ايلی و گوسفندچران سلسله‌های ترک، يکی از راه‌ها -و شايد ساده‌ترينش- اين است که به معنای نام آن‌ها نظری داشته باشيم. مثلآ "آغ‌قويونلوها" به معنی "گوسفند سفيدها" و "قراقوينلوها" به معنی "گوسفند سياه‌ها" است!
    2- نوائی، عبدالحسين. ايران و جهان از مغول تا قاجار. ١٣٦٤، ص ٥٥٨.(به نقل از دکتر علی ميرفطروس)
    3- نياز به زبانی کارآمد چنان بوده که حتا سلاطين غزنوی و صفوی و قاجار -که ترک‌تبار بودند- نيز به اجبارِ آموختن پارسی تن دادند!

    آثاری روشنگر در همين زمينه:

    1- دو بخش از "گفتگوها"ی دکتر علی ميرفطروس(ايرانيان همواره در زير يک سقف تاريخی-فرهنگی زندگی کرده‌اند / تاريخ ايران، تاريخ "ايل"هاست نه تاريخ "آل"ها)
    2- ميرفطروس، علی. عمادالدّين نسيمی، شاعر و متفکّر حروفی(بخشی از رساله‌ی دکترا، 1993). چاپ دوّم. آلمان، اسن: نشر نيما، 1999.
    3- تاريخ افسانه‌ای يا افسانه‌های تاريخی!: [+]
    4- خسروشاهی، رضا. شعر و ادب فارسی در آسيای صغير. تهران: دانشسرای عالی، 1350.
    5- مشکور، محمّدجواد. تاريخ تبريز تا پايان قرن نهم هجری. انتشارات آثار ملّی، 1352.
    6- نوائی، عبدالحسين. ايران و جهان از مغول تا قاجار. انتشارات هما، 1364.
    7- صفا، ذبيح‌الله. تاريخ ادبيات ايران(جلد يکم تا چهارم). انتشارات فردوسی، 1363
    8- اقبال آشتيانی، عبّاس. تاريخ مغول. تهران: اميرکبير، 1341.

    منابع کلاسيک:

    1- جوينی، عطاء ملک. تاريخ جهانگشا(3 جلد). انتشارات بامداد.
    2- اسکندربيک منشی. عالم آرای عباسی(دو جلد). تهران: انتشارات اميرکبير، 1350.
    3- سمرقندی، دولتشاه. تذکرة‌الشعراء. کلاله خاور، 1338.
    4- طوسی، خواجه نظام‌الملک. سياست‌نامه. تهران: انتشارات جيبی، 1364.

    چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۳

    چيزکی در مورد فارسی

    گر مرکب تحقيق توانی به کف آری
    سيّاره صفت، سيرِ سماوات توان کرد

    عمادالدّين نسيمی

    1- داشتم گشتی در "روزنامهء خاطرات اعتمادالسّلطنه"[1] می‌زدم نکته‌ای نظرم را جلب کرد: در آن روزگاران، ايرانيان از ماه‌های عربی به جای ايرانی استفاده می‌کرده‌اند! اگر امروز در ايران بر جای نام حشراتی چون "عقرب" و الفاظ بيگانه و بدفرمی همچون "سرطان، ربيع‌الاوّل، ذی‌الحجه و ..."، نام‌های زيبايی چون "اردی‌بهشت، بهمن، تير، مهر، آذر و ..." نشسته‌اند، ثمره‌ی تلاشی‌ست که در سده‌ی گذشته برای احيای زبان فارسی صورت گرفته است.
    2- در پاکستان، تا قبل از انقلاب اسلامی زبان فارسی -پس از انگليسی- دوّمين زبانی بود که در مدارس به صورت "اجباری" تدريس می‌شد. امروز فارسی جای خود را به عربی سپرده است.
    3- امروزه در سرزمين‌های فارس‌نشينی چون تالش و بخشی از قفقاز نه تنها کوششی برای احيای فارسی صورت نمی‌گيرد، بل‌که با سرمايه‌گذاری ترکيه، ترکی به سرعت در حال پيشروی و به پس‌زدن فارسی است.
    4- در افغانستان، سياست انگليس نام فارسی را به "دری" تغيير داده است!
    5- با تلاش فراوان تاجيک‌ها، زرتشت -شخصيّت برجسته و ملّی ايرانيان- به "تاجيکی" تغيير مليّت داده است!
    6- ترک‌ها، مليّت سخن‌سرايان بزرگ ايرانی چون مولوی و نظامی و خاقانی و نسيمی را به سرقت برده‌اند!
    7- مليّت دانشمندان برجسته‌ی ايرانی چون ابوريحان بيرونی، رازی و پورسينا (ابوعلی سينا)، اين بار توسط اعراب به سرقت رفته است!
    8- خليج هميشه فارس در نقشه‌های جديد به "خليج‌العربی" تغيير نام يافته است!
    9- مايکروسافت تا همين ديروز زبان کهن فارسی را پشتيبانی نمی‌کرد، امّا برای آذری دو نوع خط ارائه می‌داد!
    ...
    ائتلاف خردسوز جهانی را می‌بينيد؟ می‌بينيد که چطور از بی‌مسئوليتی حکّام ايران سوء استفاده می‌کنند؟ اگر به خود نياييم، اگر خود در پی پاسداری از زبان و هويّت ملّی‌مان برنياييم، دور از انتظار نخواهد بود که به وضعيّت صد سال پيش -و چه بسا بدتر- پرتاب‌مان کنند. به خود آييم که شايد فردا دير باشد!

    1- روزنامهء خاطرات اعتماد السّلطنه، به کوشش ايرج افشار. چاپ چهارم. تهران: انتشارات اميرکبير، 1377.

    دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

    اشاره‌ای به انديشه‌ی منوچهر جمالی (بخش دوّم)

    گفت‌وگويی با ايرج ارجمند راد

    " I, a stranger and afraid
    In a world I never made.
    غريبه و ترسانم، در جهانی که نساخته‌ام‌اش."
    A.E. Housman*


    خرسند و مفتخریم که جناب آقای ايرج ارجمند راد -يار هم‌انديش استاد منوچهر جمالی در پايگاه فرهنگشهر- در بخش پيغام‌های جستار پيشين نکاتی را پيوسته با انديشه‌ی دکتر جمالی متذکر شدند که باعث آشنايی بيش‌تری با ايشان شد. بيش‌تر خوشحاليم که ايشان با تواضعی مثال‌زدنی، برای گفت‌ُگويی سازنده پيرامون انديشه‌ی استاد جمالی اعلام آمادگی کردند. با استقبال از اين گفتُ‌گو، نخست خوانندگان اين تارنگار را به مطالعه‌ی بخشی از نقطه‌نظرات آقای ارجمند راد دعوت می‌کنيم و سپس توضيحی را بر ابهامات موجود می‌افزاييم و به فرجام، به انتظار ديگر نظرات ايشان می‌نشينيم:
    دوست عزیز دشواری شما این است که هم چون بیشتر روشنفکران ما ، نقش باز خوانی و نو خوانی بن مایه های فرهنگی را در جوان شدم معنوی و فرهنگی یک جامعه نمی فهمید و در مورد بسیاری از روشنفکران ما ، متاسفانه معجونی غریب از بد فهمی و کم دانشی ، راه فهمیدن ساده ترین و ابتدایی ترین تجربه های تاریخ و مردم خود ، چه برسد به باختر زمین را می بنند...
    آن چه که در هسته و تخمه اندیشه منوچهر جمالی درست است و به کار ما می آید ، , نه الزاما همه برداشتها و تاویل ها و تفسیر های او از گذشته ، که قبل از هر چیز همین دریافت نقش بن مایه های فرهنگی در نوشدن امروزین ما ست. بر آمد مذهب ها و مکتب های فلسفی نو و نیز کل روند نو شدن باختر زمین چیزی به جز باز گشت از عقل فرسوده و منحط شده به خیال و اندیشه آغازین و عبارت بندی از سر و به هنگام همان اندیشه های و بن مایه ها نیست. آگر شما تفات خیال و خرد و اسطوره و تاریخ را نمی دانید ، و اگر نمی دانید که نوشدن فرهنگی غرب با گسست از تصویر انسان مومن مسیحی و بازگشت به تصویر پرومته یوس یونانی ممکن شد ، هیچ چیزی از بن یان های نوگشت و دگر گشت در اروپا نخواهید آموخت. ... روند نوشدن در باختر زمین ، از روند تغییر و دگر گشت در تصویر انسان ایده آلی ، «برداشت من از خود» ، جدا شدنی نبود و نیست. ارزش تاریخی پرومتیوس و تمام اسطوره یونانی نیز درست در این بوذ که تصویری دیگر و جدا و دیگر از انسان مومن مسیحی را بیان می کرد. آنسانی آزاد تر ، و مستقل تر. تصویر جمشید هم چون انسان آرمانی ایرانی نیز درست همین است آن که در این جهان بدون خدایان آبادانی و تندریتی را می گستراند و از سوی خدایان طرد می شود
    برای نقد اندیشه منوچهر جمالی ، که هم چون هر اندیشمند دیگری تنها یک دامنه از تجربه انسانی را می تئواند عبارت بندی کند ، شما باید قبل از هر چیز با ابزار فلسفی و نه تاریخی و یا جامعه شناسی به سراغ او به روید...

    1- برخلاف نظر آقای ارجمند راد، برخورد با نظريه‌ای فلسفی می‌تواند جامعه‌شناختی يا تاريخی هم باشد، زيرا فلسفه در بُعد تاريخی عينيت پيدا می‌کند. از آن‌جايی که فلسفه نظريه‌ای است برای تبيين جهان (يا بخشی از جهان) و برای راهبرد انسان تدوين می‌شود، می‌تواند با ابزار جامعه‌شناسانه پرداخته شود تا عيار "واقع‌گرايی"اش مشخص گردد. برای مثال، نظريه‌ی کمونيسم در طول تاريخ سده‌ای خود، در جوامعی مختلف محک زده شد و مردود گشت.
    2- باز برخلاف نظر ايشان، اين قلم نقشِ آشنايی با بن‌مايه‌های فرهنگی و اساطيری جامعه برای نوزايی و جوان‌شدن فرهنگ را به خوبی می‌داند و ارج می‌نهد و به بازخوانی فرهنگ اعتقادی راسخ دارد. امّا برای خوانش فرهنگ جامعه نمی‌توان قسمتی از فرهنگ و تاريخ‌اش را دور زد و ناديده گرفت و فقط به بخشی از آن استناد کرد که خود پايه‌‌ی محکم تاريخی ندارد! فرهنگ هرجامعه‌ای محصول سيرتاريخی و پيوسته‌ی آن جامعه است و با تکيه بر "مجموعه‌ای از تحولات" به‌وجود آمده است. برای مثال، اگر سخن از "فرهنگ ايران زمين" می‌رانيم، روا نيست که قسمت بزرگ 1400 ساله‌ی اسلامی آن را -با تمامی فراز و نشيب‌هايش- ناديده بگيريم. بنابراين واقعيت، فرهنگ ايران فرهنگی‌ست آميخته به اسلام (چه خوش‌مان بيايد، چه نيايد) و به جمشيد جم خلاصه نمی‌شود!
    3- می‌توان اذعان داشت که نوشتار آقای ارجمند راد، تابع نظريه‌ی سير تمدن ياکوب بورکهارت است. اين نظريه غالب بر آکادمی‌های اروپايی‌ست. بر اساس آن، فرهنگ اروپا با بازگشت به اصل و بن‌مايه‌های "يونانی" خويش، نو شد و رشد کرد. امّا در مقابل اين نظريه، نظريه‌ی منسجمی نيز وجود دارد که می‌گويد: تاريخ هيچ‌گاه نمی‌ايستد و انحصاری نمی‌شود! به عبارتی، برای رشد کافی‌ست که موانع تاريخی را بزداييم، نه اين که به "خويشتن خويش" باز گرديم و با نوعی کهن‌سالاری نخ‌نما، بوم و اساطير خود را مبنای جوان‌شدن جامعه قرار دهيم. اين نظريه‌ی تاريخی می‌گويد که تاريخ ماهيت‌اش متحرک است، لذا اگر سدهای تاريخی (برای مثال: اسلاميزم انقلابی، انواع ايدئولوژی‌های رنگارنگ و حتا نارسيسیسم) از جلوی پای جامعه برداشته شوند، پتانسيل پيوستگی تاريخی جوامع باعث خواهد شد که هر جامعه با الگوبرداری از ديگر جوامع مدرن و آموختن از تجربيات خود و آنان، نو و همسان شود. در اين نظريه، جوامع جهانی در ارتباط با يکديگر ترسيم می‌شوند و از هم اثر می‌گيرند. با از بين رفتن تدريجی بافت اصيل جوامع غربی -بر اثر سيل مهاجرت و بکارگيری استعدادهای شرقی در موتور حرکت آن جوامع-، اين نظريه قابل قبول‌تر می‌نمايد و تقسيم‌بندی‌های کلاسيک و بوم‌شناختی و اصالت‌گرا را با چالشی جدّی روبرو می‌سازد.
    4- به باور من، استاد منوچهر جمالی منادی "بورکهارتيسم" جوامع شرقی است يا می‌خواهد که باشد؛ بهتر است نگوييم تنها ايران، چرا که ايشان پرچم "جهان‌آرايی" از طريق اساطير ايران‌زمين را برافراشته‌اند. اگر منوچهر جمالی تنها به زنده‌کردن و شناساندن تاريخ اساطيری ايران زمين بسنده می‌کرد، تلاش‌اش قابل تقدير بود (که البته هست)، امّا هنگامی که ايشان در لباس متفکری شبه‌سياسی داعيه‌ی ارائه‌ی "نيروی جايگزينِ سياسی" برای وضعيّت فلاکت‌بار کنونی را به ياری اساطير ايرانی در سر می‌پروراند، آن‌گاه است که بايد آرای‌شان را با ابزار و عناصری "هم‌خانواده" و از همان جنس مورد سنجشگری قرار داد. اين ابزار، تاريخ، جامعه‌شناسی و علوم‌سياسی مدرن هستند که هرگونه آرای نشأت گرفته از نارسيسيسم را به چالش می‌کشند.
    5- برای ارائه‌ی هر بديل سياسی، بايستی عرف سياست جهانی را شناخت و آن بديل را با الفبايش منطبق ساخت. در دنيای انفورماتيک کنونی که علم، ارتباطات و کلاً گلوباليزه(جهانی) شدن با شتابی شگرف به پيش می‌روند و جهان را کوچک‌تر و مردم جهان را نزديک و نزديک‌تر می‌کنند، برای ارائه‌ی هر نظريه‌ای نياز به گويشی جامع و همسو با سير عمومی ياد شده هست تا نظريه "قابل ارائه" شود. اين خود به معنای عرفی‌گرايی است. يعنی فقط نظريه‌ای قابل ارائه است که با حرکت تاريخی فعلی -که همه‌مان در آن نقش و سهم داريم- همگام و همخوان باشد. حال تصورش را بکنيد که استاد جمالی در حال خلق اساطير ايرانی با سليقه‌ی خود (يا به قول خودشان بازخوانی آن‌ها) هستند و قصد دارند که اين اساطير را راهگشای حرکتِ به جلوی ايران فردا قرار دهند! اکنون بايد پرسيد: اين حرکت تا چه حد با خواست و سليقه‌ی مردم و مهم‌تر شايد با عرف بين‌الملل همخوان و البته تا چه حد "قابل ارائه" است؟ در اين حرکت چه رگه‌هايی از تجدد و خردگرايی و در مقابل چه رگه‌هايی از رمانتيسم و کهن‌گرايی وجود دارد؟ خود بيانديشيد و قضاوت کنيد.

    *برگرفته از Last Poems اثر شاعر برجسته‌ی انگليسی Alfred Edward Housman (1859-1936).

    شنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۳

    اشاره‌ای به انديشه‌ی منوچهر جمالی

    هيچ‌گاه نتوانسته‌ام با انديشه‌ی استاد منوچهر جمالی کنار بی‌آيم! چکيده‌ی انديشه‌ی ايشان، تعميم دادن ايران باستان به امروز، و تبيين جهان حاضر با عناصر ايران کهن است. گفتنی‌ست: آن‌چه را که استاد جمالی تحت عنوان "ايران باستان" معرفی می‌کنند، بيشتر به تخيّل می‌ماند تا تاريخ! مثلاً شخصيّتی چون جمشيد را -به سليقه‌ی خود- "خلق" می‌کنند و آرزوهای خويش را در لباس "صفات اين شخصيّت" به وی می‌پوشانند و سپس وی را "تجلی انسان آرمانی" می‌شناسانند. اصالت اين شخصيّت وامدار رنگ‌آميزی ابتکاری و شخصيّت‌پردازی منوچهر جمالی است نه خصوصيات فردی و تاريخی خود جمشيد. با اين سرفصل، می‌شود نتيجه گرفت که رخ‌دادهای تاريخی مد نظر ايشان نيست بل‌که "اسطوره‌های جان‌يافته" هستند که در تفکر ايشان نقش الگوی بشريّت را بازی می‌کنند. بحث "زن‌خدايی" و سيمرغ و "تخمه‌ی خودزا"بودن انسان نيز از جمله علايق ايشان به عنوان آلترناتيو بشريت امروز می‌باشند! به‌عبارتی، عنصر "تخيّل" در انديشه‌ی منوچهر جمالی بر "تعقل" می‌چربد.
    مثالی ديگر، معرفی اشو زرتشت به عنوان بزرگ‌ترين فيلسوف تاريخ بشريت است! با احترام به زرتشت که بخشی از ميراث فرهنگی ايران است، بايد پرسيد اين فيلسوف بزرگ کدامين اثر فلسفی را به بشريت تقديم کرده است؟ اوستا؟ اوستا که رسم نيايش و چگونگی عبور از پل صراط را می‌آموزد؟! اين کتاب که برای اوّلين‌بار، از زبان آلمانی به فارسی برگردانده شده (توسط استاد پورداوود)، چه‌طور می‌تواند پايه‌ی فرهنگی-فلسفی ما باشد؟ اگر قرار بود انسان با اغراق کردن -نه عمل-، خود را به هر جايگاهی که می‌خواست برساند، ديگر کسی به دنبال کشف حقيقت و پيشرفت علمی نمی‌رفت.

    کسانی که "بازگشت به خويشتن خويش" را در پوسته‌ای تصنعی (در اين مورد ويژه، "باستان‌گرايی" / نارسیسیسم) پنهان می‌کنند، از هر نوع‌اش که باشند، به واپسگرايی دچارند. جهان امروز دست‌آورد تلاش تاريخی انسان‌هاست و يک‌روزه پديد نيآمده است. نمی‌توان چرخ تاريخ را به بهانه‌ای به عقب بازگرداند و هدف را در همان مبدا دید. اين جهان راه‌کارهای درخورِ خود را می‌طلبد. به جای نسخه‌ی مندرس پيچيدن، به‌تر است با ابزار علمی و واقعی، به سوی آينده برويم.

    جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۳

    دوستی (1)

    «دوستی رشته‌ی پيوسته‌ای است. اگر هم بُگسلد، گره‌اش می‌زنند و کوتاه‌تر و نزديک‌تر می‌شود. و نرسد روزی که آن‌قدر گسسته و باز پيوسته شود که پس از آخرين گسستن، کوتاه‌تر از اين باشد که بتوان گره‌اش زد
    نوشته‌ی کورش.


    حُسن تلاقی نغزگويی کورش با يادی از دوستی من، به فکرم واداشت. دمی کلاه‌ام را قاضی کردم: زمانی را به مرور اُنس و الفت‌ها گذراندم. به آن دورها پرکشيدم؛ به هنگامه‌ای که هنوز تجلی نوازش برگ‌برگ‌اش بر روحم برجسته و رنگين است. "يادشان به خير!" آنانی که آمدند و رفتند، و آنانی که به هر شکل ماندند؛ همه زنده ماندند؛ مجموعه‌ی ماندگار و پيوسته‌ی يادهايم.
    مرورشان کردم: يادمان کدامين دوست را در پندارم جشن گرفته‌ام؟ در اميد ديدن کدام‌شان شب و روز سوختم؟ ... و ...
    دوستی زيباست؛ پاس‌اش بداريم و قدرش بدانيم.

    پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۳

    پونه بارانی


    مهندس رضا توکّلی دوست کودکی‌های من است. راست‌اش، از کلاس چهارم ابتدايی که کنار دست برادرم می‌نشست به حجم يادم پيوست؛ آن هنگام -من- الف ب می‌خواندم. دبيرستان تمام شد، امّا تاب دانشگاه نياورد و دو سالی را در "خدمت" سپری کرد. گمانم اندکی پس از پايان خدمت بود که عزمش به رفتن جزم شد. کجا؟ نمی‌دانست! و رفت...
    پس از چند سال، در آلمان يافتيمش. هنوز هم هست. شعر می‌گويد؛ در خلوتی که نبايد شکستش. با آوردن قطعه‌ای از او امّا، اين خلوت را می‌شکنم! (دوست است و رسم دوستی می‌شناسد. به پاس دوستی‌مان، از آمدنم چشم خواهد پوشيد!)
    پيشکشِ کودکی‌هايمان.

    «چند روز و شب تاريک و ساکت ما گذشت و
    تو يکبار هم به ديدن آسمان
    سری بلند نکردی؟
    قصه‌ات را برای باد و همين زنبق خواهم گفت
    که چه دور از ستاره می‌خوابی ...
    که دلت را به ماه خوش می‌کنی
    ماهی که هست، هميشه بوده است، خواهد بود
    ماهی که حتی برای همه هست

    تو که دنبال دورترين زنگوله می‌گشتی
    تو که در انتظار طلوع تاريکترين فانوس ...

    بازم بگويمت که چه خوابهايی که مانده پشت در؟»