یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

غنچه‌ای در شوره‌زار

کنار دستِ صفحه‌ی سفیدرنگ، درست آن بالا -زیر چروک پیشانی- سمتِ چپ، قعطه‌شعری آرميده که علف هرز رویش سایه انداخته. خواندمش؛ به دلم نشست. بخوان، ببین به دل تو هم چنگ می‌زند یا نه؟
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک‌نفر کم دارد
آفریننده‌ی قطعه حامد‌نامی است؛ صادقی‌صفت. نمی‌شناسم‌اش. راستی چه فرق می‌کند؟ کار دلچسب، دلچسب است... حال، هر امضايی که پايش باشد.
این‌روزها کم پیش می‌آید که شعاع سروده‌ای، از درز پرده‌ی چندلایه‌ی دلم به درون بتابد. کم پیش می‌آید که در پهنه‌ی سنگلاخ دلم، تخمی بیافشاند که نرم‌نرمک جوانه‌ای از آن قد بکشد و بالا-بلند شود و دل‌ببرد. اغلب هر چه می‌خوانم، زمخت است: تعبیرها زمخت، انتخاب واژه زمخت، کنار هم چیدن‌شان زمخت... زمخت، زمخت، زمخت...
شعرها فاقد "شاعرانه‌گی‌"‌اند. سروده‌ها زوری و کارگاهی‌اند؛ از دل سرریز نکرده‌اند و از قلم نچکیده‌اند. کنار هم گذاشتن تکّه‌های دیگران، شده‌ است تولید بعضی‌ها؛ پررویی، با چاشنی زبان‌ریزی شده است هنرشان. در کارهاشان اصالت و یک‌دستی نمی‌بینی. اصرار هم دارند که بخوانی و تحسین کنی و چهچهه بزنی، چون نامی دارند؛ بماند که این نام را چه‌جور دست‌وپا کرده‌اند! خوشه‌چینی در کویر می‌دانی که چقدر سخت است؟
...
برده‌ی نام نیستم. گور پدر نام‌ها! تنها زنده باد هنر، که می‌ماند و باید هم بماند...

پی‌نوشت:
من به‌عنوان خواننده‌ی شعر، دوست‌تر داشتم که یکی-دو واژه را در آن طور دیگر می‌خواندم. مثلاً بر این گمانم که هیچ باغبانی علف هرز را "نمی‌چیند" (فقط گل و غنچه را می‌چینند)، بل از ریشه درمی‌آورد، يعنی "ریشه‌کن" می‌کند. با این تغییر، هم شعر از لحاظ معنی درست‌تر می‌شد، هم از لحاظ آهنگ کوبنده‌تر و گیراتر. یا صفت "کوچک" را برای علف هرزه نمی‌پسندم. خیلی چیزهای دیگر می‌شد جای‌اش گذاشت. "بی‌مقدار" چطور است؟ یا ... در کل، روی دست‌چین‌کردن واژه باید وسواس بیش‌تری به‌خرج داد. البته شاید من بی‌مورد وسواسی‌ام! علامت‌گذاری نیز در شعر جایگاهی کلیدی دارد. در این شعر امّا جایش به کل خالی‌ است. سپردن نوشته به دست ویرایش‌گر قبل از انتشار، هیچ از قدر نویسنده کم نمی‌کند. نه این، که حتا بر قدر او و کارش می‌افزاید. یادمان باشد که قرار نیست هر شاعر یا نویسنده‌ی خوبی، ویراستار خوبی هم باشد. نویسنده متکی به خلاقیت است و ویراستار به فن. برای همین، تصحیح ادبی در هر متنی، کار ویراستار است نه نویسنده... و چقدر هم این کار لازم است.

۲ نظر:

عمو اروند گفت...

.هم شعر بدلم نشست و هم ‌پانوشت تو که عدم ویراستاری نوشته، سخت مرا می‌آزارد. من چنین نوشته‌ای را به انسان زیبای شلخته‌ای تشبیه می‌کنم که که به زیبائی خویش و مردم دور و برش ظلم می‌کند

علف هرزه گفت...

خوشحالم كه شعر علف هرزه به دل شما و عمو اروند عزيز نشسته است
و ببخشيد اگر در آن چيزهايي بوده كه خوشايند نبوده است

من با نظر شما درباره‌ي دو ايراد موافق نيستم

چون شعر زبان حال علف هرزه است و او خود را بي‌مقدار نمي‌داند هرچند در دنيايي به اين وسعت گم است و شايد ديده نشود

اما هست

خودش را كم از گل نمي‌داند پس چيدن را بر كندن آن هم از ريشه ترجيح مي‌دهد

من به عنوان گوينده‌ي آن عبارات فكر مي‌كنم واژه‌ها حداقل در اين دو مورد به‌جا انتخاب شده شايد بتواند بهتر باشد

به هرحال اين شعر ادعاي شاه‌كار بودن ندارد

اما بيان كننده‌ي حسي از گوينده‌ي آن است
هرچند ممكن است در القا و انتقال آن به شنونده يا خواننده‌اش هميشه موفق نباشد

من با نظر شما درباره‌ي ويرايش موافقم اما ويرايش را بر داستان نثر مي‌پسندم اما آن را براي شعر جايز نمي‌دانم

چرا كه زبان شاعرانه مي‌طلبد كه گاهي نظم شكلي و معنايي واژه‌ها در جملات به هم بريزد و فضايي نو ايجاد كند

باز هم ممنون و ببخشيد كه زيادي حرف زدم اميدوارم حرف‌زيادي نزده باشم

خوش باشيد