چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۳

منتقد، دشمن ما نيست!

بخت‌برگشته اثری که نقد نشود!
جورج برنارد شاو

بعضی واکنش‌ها بر نقد خوابگرد، حکايت از اين خطای آشنا دارد که "منتقد، دشمن ماست"! يعنی عدّه‌ای، حرکت نويسنده‌ای را که وقت می‌گذارد و کارشناسانه موضوعی را مورد سنجش قرار می‌دهد، حمل بر غرض‌ورزی او می‌کنند! بی‌شک اگر نوشته يا مجموعه کارهای نويسنده‌ای توسط "منتقد"ی مورد ارزيابی قرار گيرد، اين امتيازی برای آن نويسنده است، زيرا ديگر توجه‌ها را برخواهد انگيخت و نيز با خطاگيری صحيح، به ارتقایش ياری خواهد رساند. به‌همين خاطر است که سنجشگری و سنجشگر در فرهنگ‌های رشد يافته از جايگاه ويژه‌ای برخوردارند.
نکته‌ای که به‌گمانم از قلم خوابگرد افتاده اين است که نشريه‌ای ادبی-اينترنتی (به‌ويژه از جنس ايرانی‌اش) نمی‌تواند به جغرافيا وابسته باشد، زيرا نماينده‌ی فرهنگ است و نه جغرافيا. مثلآ وقتی می‌نويسيم "نشريه‌ی اينترنتی-ادبی فارسی زبان"، اين نشريه نمی‌تواند کليه نويسندگانش را فقط از ميان ساکنان شهر تهران انتخاب کند، بل‌که بی‌توجه به محل سکونت نويسنده، بايستی ارزش کار او مبنای انتخاب نوشته‌اش قرار گيرد. اين مشکلی است که در قريب‌به‌اتّفاق نشريات اينترنتی داخل کشور وجود دارد. نشريه‌ی ادبی "عام" مرز ندارد، اگر داشت، می‌شود چيزی در حد نشريات ادبی دانشگاهی -مثل قاصدک که بچه‌های ايرانی دانشگاه تورنتو در می‌آورند- و شرط همکاری با آن، تحصيل در همان دانشگاه است.
و امّا بازگرديم به خوابگرد: اگر دوستان حتا نکته‌های او را به‌جا ندانند، لااقل می‌توانند از سبک آموزشی-علمی مقاله‌نويسی که به‌کار برده بهره ببرند. او حتا برای اين‌که اين موضوع را به خواننده‌اش تفهيم کند و تقسيم‌بندی‌های مقاله‌ی علمی (Essay) را نشان دهد، برای هر پاراگراف "عنوان" هم گذاشته است. خود اين عمل نشان‌گر کار آموزشی منتقد است و اگر به کارهای اغلب بی‌چارچوب نشريه‌ی مورد نقد او نظری داشته باشيم، خط آموزشی خوابگرد را به‌تر درک می‌کنيم.

» دو نشريه‌ی حرفه‌ای در زمينه‌ی ادبيات: ادبيات و فرهنگ و دوات.

جمعه، تیر ۰۵، ۱۳۸۳

اشاره‌ای به رمان زويا پيرزاد و...

نگاه شهرنوش پارسی‌پور به رمان چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم از زويا پيرزاد، به‌هرحال نمايان‌گر نظر منتقد است، امّا دليل نمی‌شود من و شما هم با آن موافق باشيم! به نظر من دليل اين‌که کشوری مثل کانادا با چندصدسال تاريخ، ده‌ها نويسنده‌ی برجسته و جهانی به ادبيات جهان تقديم کرده است و ما با چندهزارسال پيشينه تاريخی امروز ده نفر نويسنده مطرح نداريم، در اين است که ما کماکان نمی‌دانيم "رمان پرچمدار تجددّ است". رمان نشانه و پيش‌قراول رشد شهرنشينی و بازتاب‌دهنده‌ی مناسبات شهری است. رمان پلی است که انسان را از زندگی روستايی به شهر می‌آورد. اگر رمان به مناسبات قبيله‌ای اشاره‌ای هم بکند، به‌قصد نقد است و نه تأييد. نويسندگانی که هنوز در کوچه-پس‌کوچه‌های کاه‌گلی سير می‌کنند و از بوی پهِن به وجد می‌آيند، رمان‌نويس نيستند!

من کتاب زويا پيرزاد را به‌صورت پاورقی در "پيکِ روز" می‌خوانم و تا اين‌جای کار، به اين نتيجه رسيده‌ام که اين رمان برای شهروند ايرانی ساکن کانادا حرفی برای گفتن ندارد. مثلاً آن‌چه شهرنوش پارسی‌پور زير ‌عنوان "نوآوری" از آن ياد می‌کند (و البته در مقياس مکانی درست هم می‌گويد)، برای ايرانی ساکن غرب موضوعی کهنه محسوب می‌شود: بررسيدن زندگی اقليت‌های مذهبی و روابط قبل از ازدواج يا به‌قولی "عشق ممنوع". دليل‌اش نيز روشن است: ما و ايرانيان داخل کشور در دوفضای کاملاً متفاوت زندگی می‌کنيم و ادبيات نيز وظيفه دارد از اين گوناگونی‌ها تبعيت کند. برای نمونه، رمان "اتفاق آنطور که نوشته می‌شود می‌افتد" اثر ايرج رحمانی که شرح حال و طنز تلخ زندگی مهاجرت است و در تورنتو می‌گذرد، دقيقاً با زندگی مایِ تورنتونشين پيوند دارد، امّا قصه‌ی فلان‌کس در فلان‌جای آبادان چه گرهی از کار ما می‌گشايد؟
ما بايد انتخاب کنيم که "پيشرو" باشيم يا "دنباله‌رو"، داستان‌های روستازده و سنّتی بخوانيم يا رمان‌های مدرن؟ من يادم نمی‌رود: وقتی "درحضر" مهشيد اميرشاهی را می‌خواندم، اين‌قدر آهسته می‌خواندمش که تمام نشود! تمام هم که شد، بعد از يک‌مدّت دوباره دست‌اش گرفتم. اين رمان -گذشته از فرم روايی منحصربه‌فردش- برای کسی که حتّا از ادبيات هم سردرنياورد، دانش‌نامه‌ای است از فرهنگ ويران‌ساز و عوامل و شخصيت‌های انقلاب‌ساز؛ روايتی از انقلاب اسلامی است. رمان جای خالی سلوچ محمود دولت‌آبادی چه به خواننده می‌دهد جز درشت‌نمايی فقر و فلاکت، آن‌هم از نگرش از سکّه افتاده‌ی "رئاليسم سوسياليستی رفقا"، با زبانی که خواننده فارسی‌زبان را به سرگيجه می‌اندازد؟ رمانی که از مادر پرل‌.اس. باک مايه گرفته (بخوان گرته‌برداری شده) چه نوآوری با خود دارد؟ نونهال ايرانی فارسی را از ادبيات دولت‌آبادی بايد بیآموزد يا اميرشاهی؟ مارگارت لورنس -چند دهه پيش- فرشته‌ی سنگیای آفريند که هنوز در دانشگاه وقتی دانشجو می‌خواندش نفس‌اش بند می‌آيد، يا رمان جنگ‌های تيموتی فيندلی واقعه‌ای کهنه مثل جنگ اوّل جهانی را چنان زنده می‌کند که انگار خودت آن‌جا حضور داری، آن‌وقت جناب اسماعيل "خيلی" فصيح در ثريا در اغمايش، هنرش اين است که ايرانيان فرهيخته‌ی خارج از کشور را مشتی ويلان نشان دهد، يا برود زير و‌ روی کتاب دشيل هَمِت آمريکايی را کپی کند و با اسم شهباز و جغدان به‌خورد ملّت بدهد! در کشوری که ترجمه‌ی چند قصّه از دانِلد بارتلمی يک "حادثه‌ی ادبی" به‌حساب می‌آيد، نتيجه بايد گرفت که اين کشور هنوز به مرحله‌ی توليد ادبی نرسيده و همچنان واردکننده مانده است. درست همين‌جاست که مرزهای توسعه‌نيافتگی آشکار می‌شود. البته شکّی نيست که شرايط خفقان موجود نقش بازدارنده‌ای در رشد خلاقيت‌های ادبی داشته و دارد، اما تعجّب‌ام از اين است که روزنامه‌ی نوانديش ما در کانادای آزاد چرا بايد دنباله‌رو و نشردهنده‌ی همان شرايط باشد؟! قصد، بی‌مايه نشان دادن کار زويا پيرزاد نيست، امّا جانِ کلام اين است که به‌جای پروبال‌دادن به کاستی‌ها، به‌جای پيشرو نشان دادن واپسماندگی‌ها، برويم با جديّت نقدشان کنيم که اين بهترين راه کمک به رشد ادبيات است.

پی‌نوشت:
1- حسن محمودی در ملاحظه‌ی خود بر "اتفاق..." -در مورد دو شخصيت اصلی داستان می‌نويسد: «هر دو نيز آدم هاى تنهايى هستند كه به تدريج دچار مسائل روانى مى شوند». با معيار حسن محمودی، پس تمامی شخصيّت‌های آثار تنسی ويليامز -بدون استثنا- بيمار روانی هستند! منتقد محترم متوجه نيست که دوران "شخصيّت‌های بی عيب و نقص" و "قهرمان" ديگر به سر آمده و اتفاقاً راهيابی اين‌گونه شخصيّت‌ها به رمان (مثل سبک واپس‌مانده‌ی "رئاليسم سوسياليستی") باعث رکود ادبيات شد. ما -به‌عنوان انسان- اگر پُر نباشيم از تضادهای گوناگون، لااقل هرکدام‌مان ويژگی‌های روحی-روانی خاص به خودمان را داريم. مزيّت هنرمند بر مردم عادی اين است که می‌تواند اين ريزه‌کاری‌ها را در افراد کشف کند و نشان بدهد. هدايت وقتی در زنی که مردش را گم کرد می‌نويسد: «زرين‌کلاه برای همين [به دنبال شوهرش] می‌رفت، همين شلاق را آرزو می‌کرد و شايد اصلاً می‌رفت که از دست گل‌ببو شلاق بخورد»، يا در چندجا به دلتنگی زرين‌کلاه برای "بوی گند سرطويله شوهرش" اشاره می‌کند، درست دارد ريزه‌کاری‌های روانی زنی دهاتی را نشان می‌دهد.

*این مقاله در شماره‌ی 85 هفته‌نامه پيک روز، مورخه 12 تير 1383 منتشر شد.

سه‌شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۳

کتاب‌سازان ايران امروز!

زمانی، يعنی دوره‌ی شاه، مخالفت با رژيم شغل نان‌وآب‌داری به‌حساب می‌آمد[1]، امروز هم "کتاب‌سازی" يکی از رشته‌های پول‌ساز در ايران محسوب می‌شود! نوشتن کتاب‌های جعلی به اسم خانواده سلطنتی يا اساتيد و سياسيون از وطن رانده شده، تحريف، تخريب شخصيّت، تهمت، ناسزا و غوطه‌خوردن در تئوری شريف توطئه، شده است کار عدّه‌ای با پسوند "مورّخ". در آثار اين اساتيد می‌خوانيم که "هرچه بدبختی در جهان هست، عاملش يهوديان بوده‌اند"! يعنی نادانی جماعت هيچ دخل و حرجی در فلاکت‌شان نداشته و فقط عامل خارجی -آن‌هم از نوع صهيونيست‌اش- از روز ازل تا به‌امروز، جدّ و آباد ملّت را درآورده! بعد، جملگی به خواننده اطمينان می‌دهند که تمدّن ايران باستان پرت و پلايی بيش نبوده و تازه با آمدن اسلام به ايران ما قاشق دست گرفتن ياد گرفته‌ايم و ضمنآ اعراب بوده‌اند که به رشد زبان فارسی کمک کرده‌اند(اين‌جانب نه‌تنها قصد کالبدشکافی موميايی مجاهدان صدر اسلام را ندارم، بل‌که وظيفه‌ی شرعی خود می‌دانم که از ايشان به خاطر فرهنگ‌دوستی و لطفِ بزرگی که در حق ما مردم بی‌فرهنگ کرده‌اند، خاکسارانه سپاس‌گزاری کنم!).
جدای از اين حرف‌ها، من شخصآ نسبت به اين افراد احساس ترحم می‌کنم، چون وقتی کسی روحش را به قدرت فروخت، قدرت که به زير کشيده شد، خود او نخستين کسی‌ست که قربانی شود.[2] کسی که برای چرخيدن چرخ نظام سياسی استبدادی "تاريخ نگاشت"، ابزار قدرتی بيش نيست. او برای حفظ قدرت حاضر است عزيزترين کسانش را نيز قربانی کند و حتا وقتی خودش در آخر کار بسان زباله‌ای به گوشه‌ای افکنده شد، از فرطِ سرسپردگی، باز هم اين عمل را سزای خويش می‌داند! اين مسخ‌شدگان، جزميت فکری و تنفرشان از دگرانديشان حد و مرزی نمی‌شناسد و هرچه بوی آزادی و آزادگی دهد را به مسلخ می‌برند... اين است اوج فرو رفتن در گنداب سرسپردگی.
نمونه نمی‌آورم که نمونه زياد است؛ فقط شاخص‌ترين‌های اين کتاب‌سازان، همان‌هايی هستند که دوره‌ای در "موسسه مطالعات و پژوهشهای سياسی" بيتوته کرده بودند، آن استاد(!) مکتب‌نرفته‌ای است که از بلندی طبع و معلومات، واژه‌ی "پارسی" را "پارسِ سگان" معنی‌ می‌کند و آن‌يکی که نامش به اسکندر مقدونی پهلو می‌زند و "دل‌دلی" می‌خواند و تاريخ معاصرش از سخافت روح مرحوم گوبلز را نيز در قبر می‌لرزاند و ديگری که چندی‌ست به دامان نقاره‌خانه‌ی دولت فخيمه پناه آورده و از اين طريق برای خود عاقبت به‌خيری خريده است...
بگذريم جانا...

توضيحات:

1- به نقل از: در حضر، اثر ماندگار مهشيد اميرشاهی، ص341. آن دوره هر کس که چند بيت شعر "دَرِ پيتی" می‌گفت، دو تا کشيده که از ساواک می‌خورد تبديل می‌شد به "قهرمان" و "شاعر خلق‌ها" و از اين روی "شاهکارش" چپ و راست تجديد چاپ می‌شد! تعريف می‌کنند که روزی ساواک برای جلال آل احمد پيغام فرستاده بود که: «آقا جان! اگر خيال می‌کنی با اين شلوغ‌بازی‌های مندرس می‌توانی ما را وادار کنی که دستگيرت کنيم، کور خوانده‌ای
2- بهترين اثر آموزنده در اين باره می‌تواند "فاوست" اثر گوته، يا "دکتر فاستوس" نوشته‌ی کريستوفر مارلو(1564-1593) باشد که شخصی روحش را برای مدّتی آسايش دنيا به شيطان می‌فروشد و با پايان‌يافتن مهلت تعيين شده، به جهنم فرستاده می‌شود.

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳

انتخابات کانادا؟!

"سبزها"ی کانادا اين شعار را در ميان شعارهای انتخاباتی خود گنجانده‌اند: "حفاظت از فرهنگ بوميان کانادا"! با نگاهی هرچند مختصر به شرايط بوميان متوجه خواهيم شد که فرهنگ نامبرده چيست و مهم‌تر، حفاظت از اين فرهنگ به چه نتيجه‌ای می‌انجامد.
اينان به‌جای اين‌که برای متمدّن کردن بوميان نيمه بدوی بکوشند، به‌جای آموزش و هموار کردن راه رشد و اهدای سهمی درخور در سيستم کانادا به آنان، آنان را به "زباله‌ی شهری" تبديل کرده‌اند. با ديدن سرخپوستان دائم الخمری که درحالِ گدايی و ولگردی هستند، آه از نهاد هر انسانِ انساندوستی برمی‌خيزد. بوميانی که اکثرشان در شهرها در خانه‌های دولتی عمر به بيهودگی می‌گذرانند و به خاطر "حفظ شدن فرهنگ‌شان"(بخوان خرافات ماقبل تاريخ!)، فاصله‌شان نيز با تمدّن و مدنيت حفظ شده است، به‌عنوان انسان‌های متفاوت -و نه شهروندان طبيعی و برابر- مورد تبعيض قرار می‌گيرند.
سياست نو-استعماری "سبزها" تنها و تنها بوميان را ايزوله می‌کند و جلوی جذب‌ آنان در بدنه‌ی اجتماع و دولت را می‌گيرد و در فلاکت و بيهودگی بيشتری غوطه‌ورشان می‌سازد. آنان با يکسان جلوه دادن "سنّت‌های بومی" Native Traditions و "مدنيّت" Civilization، اجازه نمی‌دهند که سرخپوستان شأنی انسانی و شهروندی بيابند تا مبادا روزی به ستم ملّی‌يی که برآنان رفته اعتراض کنند. دقّت کنيد که چگونه نو-استعمار از آستين "سبزها" بيرون آمده است.

گوآنتانامو؟!

دوست و همکار افغانی من حامد می‌گويد: «در حکومت طالبان، شش ماه فقط و فقط علف خوردیم آقا! هيچ نبود بخوريم...» دوست ديگرم عاليه م. که از مخالفان سرسخت آمريکا بود، وقتی دوماه پيش -پس از سال‌ها- به کشورش سفر کرد و بازگشت، نخستين گفته‌اش اين بود: «خدايا شکرت که آمريکا اين جنايت‌کاران را تاراند! کشور را ويرانه کرده بودند جغدها! دختربچه‌ی ده‌ساله را به پيرمردی شوهر می‌دادند...»
اشتباه بزرگ آمريکا اين است که بزرگترين دشمنان بشريت را در فضايی امن به نام گوآنتانامو جای داده است. درستش آن بود که سرنوشت اين افراد را به دست همان مردمی می‌سپرد که سال‌ها زير ضرب شان بودند. اگر آنان امروز در افغانستان زندانی بودند، هم به سزای اعمال‌شان می‌رسيدند و عدالت واقعی اجرا می‌شد، هم جلوی مرثيه‌سرايی و اشک تمساح کاسه‌های داغ‌تر از آش و بهره‌برداری سياسی مغرضان گرفته می‌شد.
متن گفتگو با اين دوستان را به‌زودی منتشر خواهم کرد. بی‌شک برای آنان که تاکنون در عمرشان با يک افغانی حرف نزده‌اند و با اين وجود شده‌اند "مدافع جنايت‌کاران گوآنتانامو" آگاهنده خواهد بود!

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۳

اشاره‌ای کوچک به مردی بزرگ

«فروغی روشنفکر و سياستمداری بود که "فضل" و "فضيلت" را با هم داشت
دکتر علی ميرفطروس: [+]

«عقل و زبان سالم ملازم يکديگرند. زبان نه صرفآ وسيله‌ی بيان تفکر، که جزيی از ذات خود تفکر است
ميلانی، عباس. تذکرة‌الاولياء و تجدد. ايران شناسی، سال 4، ش1، بهار 1371، ص 50.

دل هرکس به واسطه‌ی سببی «پر ز شعف» می‌شود: اين سبب می‌تواند قطعه شعری باشد يا تابلويی از نقاشی، جمالی زيبا يا کبوتری پَرشی؛ نزد من امّا، هيچ چيز حکم نثری زيبا را ندارد و از همه بيشتر، خواندن آثار مبتکران "نثر دبيریِ" نوين به شوق‌ام می‌آورد. ديروز اقبالی دست داد تا نامه‌ی‌ معروف محمّد علی فروغی به فرهنگستان نوپای زبان فارسی را بخوانم. جدای از چند و چون نامه، شيوه‌ی اديبانه‌ی نگارش فروغی سخت به وجدم آورد. نخست آنچه در ذهنم لغزيدن گرفت، دورانی بود که فروغی بدان تعلّق داشت. اگر بر هنگام رواج خاطره نويسی –که سرآغازش به اندکی پيش‌تر از عصر قاجارها می‌رسد- تا نشريات مشروطيّت و آثاری که تا پايان دوره‌ی رضاشاه منتشر گرديدند نظری بی‌افکنيم، با نحوه‌ی‌ نگارش‌ای مواجه می‌شويم غالبآ عرب زده و پرتکلّف، و فقير از لحاظ غنای واژگان. برآن نيستم که نمونه بی‌آورم، چه از فرط فراوانی نيازی بدين کار نيست؛ فقط خواننده را توجه می‌دهم که اين مشکل تاريخی از آن‌جا سرچشمه می‌گرفت که بخش اعظم آموزش و پرورش جامعه در استيلای تشکيلات آخوند بود و خود بهتر می‌دانيد که فرآورده‌ی فرهنگی مکتبِ "روحانيت مبارز" پا را از "اصول کافی" ثقة الاسلام کلينی يا "بحارالانوار"، شاهکار مستطابِ علّامه محّمدباقر مجلسی فراتر نتواند گذاشت!

اگر نقطه نظر دکتر عباس ميلانی را که «مقاله‌نويسی ملازم و نشانه‌ی‌ تجدد است» بپذيريم[1]، با سمت‌گيری روشنفکران دوران مشروطيت به گستره‌ی فن‌آوری و فرهنگِ غرب، لزوم پرورش ادبيات و ايجاد سبکی که بتواند از عهده‌ی بازنمايی آثار تجددّ برآيد و با علم هم‌گامی کند محسوس شد. برخلاف بانيان انقلاب اسلامی که به‌قول دکتر علی ميرفطروس «اساسآ درگير ايدئولوژی‌های رنگارنگ بودند»، برای روشنفکران عصر مشروطه و دوره‌ی رضاشاه «توسعه و تجددّ اجتماعی و گسترشِ سوادآموزی»[2] در صدر اهميت قرار داشت. در هدف پرورش و پالودن زبان پارسی، بسياری گام زدند که البته بعضی نيز چون زنده‌ياد احمد کسروی –با چشمداشت به خلق گونه‌ای نثر سره و به‌قولی باستانی- از آن‌سوی بام افتادند! و امّا بر عدالت نبوده‌ايم اگر در اين ميان از محمّدعلی فروغی ياد نکنيم که سهمی گران در پرورشِ آموزش در ايران داشت. از خدمات بی‌بديل فروغی - چون همگانی و اجباری کردن دوره‌ی آموزش ابتدايی در 1304 خورشيدی، گشايش دانشگاه تهران در آخرين روزهای 1313، برپايی جشن هزاره‌ی فردوسی در 1313، نيز تأسيس فرهنگستان در 1314 و تصحيح انتقادی شاهکارهای ادب فارسی چون گلستان، رباعيات خيام و ... - که بگذريم، پيشگامی در "نثر دبيری" و فن مقاله نويسی پژوهشی در کارنامه‌ی وی جايگاه ويژه‌ای را داراست. بنابر عقيده‌ی زنده‌ياد نادر نادرپور، نثر فارسی را بر سه-گونه بخش توان کرد که شامل "نثر داستانی"، "مطبوعاتی" و "دبيری" می شود[3] و در جرگه‌ی سوّم، فروغی بی‌ترديد پيش‌آهنگ و يا در زمره‌ی پيش‌آهنگان آن جای دارد. در همين ميدان می‌توان از کوشش چشمگير فروغی در ترجمه –و به‌عبارتی تأليفِ- "سير حکمت در اروپا"[4] و مقالات متعدد ادبی و تاريخی او ياد کرد که در آن‌ها دست به آزمودن و پديدآوردن نثری نوين می‌زند. همين وضعيّت را ابوالفضل بيهقی دبير داشت که می‌خواست برخلاف رسم روزگار خويش، تاريخ‌اش را نه به عربی، که به فارسی بنگارد چُنان که «موی در کار او نتوانستی خزيد»[5]، و چنين بود که بنيادگزار نثر دبيری کلاسيک فارسی شد و طرحی نو درانداخت. فروغی نيز در کار خود از ايجاز و ابداع در آهنگ و فرم و خلق قواعد دستوری کم نگذاشت، چه دوری از پرگويی و حاشيه نرفتن رسم نگاشتن پژوهش‌هاست و رعايت فرم با چاشنی واژگانی هماهنگ و آهنگين ملازم تأثيرگذاری پژوهش، و بی‌شک پيروی از قواعد دستوری، عامل استحکام و استواری نثر.
* * *

روزی از زنده‌ياد پرويز شاپور نکته‌ای شنيدم که هنوز در گوشم صدا می‌کند: «هر مبحثی قلّه‌ای دارد. مهم نيست که اين قلّه چقدر ارتفاع داشته باشد، بل که موضوع مهم دستيابی به آن قلّه است.»[6] در اين کوتاه مقال –البته- مجال بازشکافی ايجاز و خودبنيادی نثر فروغی نيست که فرصتی مناسب‌تر را می‌طلبد. قصد من، به بهانه‌ی نامه‌ی فروغی به فرهنگستان فارسی، فقط اشارتی بود به يکی از جنبه‌های متعدد شخصيّتی پُرفروغ به نام محمّدعلی فروغی و نقش او در بالاندن زبان فارسی. و به‌فرجام و به قصد پيشگيری، به آنان که ممکن است با معيار امروز به داوری ديروز بنشينند اين مهم را بايستی گوشزد کرد که برپايه‌ی نظر پرويز شاپور، فروغی بی‌ترديد، با افتخار بر قله‌ی خويش ايستاده است.

توضيحات:

1- دکتر ميلانی در جای‌جای تجدد و تجدد ستيزی بر اين نکته پای می‌فشرد.
2- ر.ک: ميرفطروس، علی. رو در رو با تاريخ. ص94.
3- ر.ک: "مکتب سخن و نثر دبيری"، مجله ايران‌شناسی، سال سوّم، ش2، 1370. البته نادرپور در اين جُستار از دکتر پرويز ناتل خانلری به‌عنوان مکتب‌دار نثر دبيری ياد می‌کند که به باور اين نگارنده، محمد علی فروغی پيشکسوت اين فن بوده است.
4- اين کتاب دانش‌نامه‌ای است از قدمای فلسفه، از دوران هلنی و ارسطو، تا پايان سده‌ی هيژدهم. نگارنده در اين اثر دست به ترجمه‌ی بعضی از آثار -از جمله از دکارت- می‌زند و برای انتقال معنای صحيح واژگان فلسفی غرب که تا آن زمان در زبان فارسی هيچ سابقه‌ای نداشتند، با استادی تمام واژگان نو خلق می‌کند. او با اين کار هم به فرهنگ ايران و زبان فارسی خدمتی بی‌بديل کرد، و هم با معرفی فلسفه‌ی غرب به ايرانيان، سهم مهمی در پيشروی به سوی تجددّ و خردگرايی ايفا نمود.
5- جمله از بيهقی است.
6- با پرويز شاپور، از روی دوستی و همسايگی، در روزهای پايانی عمرش گه‌گاهی قدم می‌زديم و همان هنگام بود که اين جمله را از وی شنيدم.

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۳

انقلاب نوستالژيک؟!

«ارّابه [ويژه حمل اجساد] به کندی به طرف ميدان انقلاب و به دار روبسپير منتهی می گشت. اسب می لنگيد و... ازدحام تماشاچيان که همه خرّم و خندان بودند حرکت ارابه ها را کندتر می کرد...»
"خدايان تشنه اند"؛ آناتول فرانس، ص 254

مصاحبه‌ی خانم نيلوفر بيضايی با راديو بيست‌وچهارساعته پيرامون تحليل اخيرش "رمز بقای حكومت دينی، رازی نه چندان پنهان" از جهتی بسيار حائز اهميّت است. در اين مصاحبه، بيضايی اذعان می‌دارد که "مشکل ما تاکنون اين بوده که انقلاب را هميشه بر اساسِ توازن قوا تحليل می‌کرده ايم و به مسائل روانی منجر به انقلاب بی‌توجه بوده‌ايم".(نقل به مضمون) او معتقد است: "اگر آيت‌الله خمينی که از لحاظ خصلت متعلّق به بخش پدرسالار و ديکتاتور مآب جامعه بود، چنين در بين اقشار جامعه محبوبيّت يافت، نشان‌گر اين واقعيّت است که چنين خصلتی در ميان مردم ريشه‌ای غيرقابل انکار داشت".
نيکوست بابی گشوده شود که در کنار بدست دادن توان نيروهای دخيل در انقلاب و مِيل جهانی به رخ دادن انقلاب و ضعف شاه، مسائل روان‌شناختی منجر به انقلاب را نيز مورد ارزيابی قرار دهد، چه اگر روانِ جامعه برای دگرگونی‌يی بزرگ به‌نام انقلاب آماده نمی‌بود، آن دگرگونی نيز -بی‌شک- رخ نمی‌داد. به‌باور شما، آيا بی‌علّت بود که نظريه‌ی "بازگشت به خويشتن خويش" يا "ولايت فقيه" چُنين پاگرفت؟ يا مثلآ اگر زمينه‌ی روانی "حجاب" وجود نداشت، آيا زنان و به تبع مردان -به‌راحتی- تن به حجاب اجباری می‌دادند؟ اگر عامل "تنفر" وجود نداشت، آيا مردم همچنان از کنار اعدام‌ها و خونريزی‌های هولناک اوّل انقلاب بی‌تفاوت می‌گذشتند؟ يا عدّه‌ای آن‌طور با شوق -و يا از سرِ فريضه‌ی دينی- در مراسم سنگسار شرکت می‌کردند؟ پاسخ به اين پرسش‌ها معلوم‌مان می‌کند که: انقلاب ايران، انقلابی اسلامی بود و اگر نيروهای لائيک نيز در آن نقش داشتند، به‌واقع عامل نوستالژی و اشتراکات فرهنگی-سنّتی آنان را به اسلاميون پيوند می‌زد.

پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۳

عشق ملّت به فلسفه؟!

اين کشش بی‌سابقه‌ای که در جوانان به خواندن آثار فلسفی ايجاد شده، بيش از آن‌که برايم جالب باشد، متعجب‌ام می‌کند! نخست ناگفته نگذارم که از لحاظ آنان، فلسفه تنها خلاصه می‌شود به "فلسفه کلاسيک" قرن هيژدهم و نوزدهم و ظاهراً پس از اين دو-سده ديگر کسی لايق نام گرفتن فيلسوف نيست! بيش از همه نيز فريدريش نيچه بابِ روز است و نه مثلاً امانوئل کانت که خود آلمانی‌ها بيش‌تر او را می‌پسندند...

خُب چه عيب دارد که ملّت شهيدپرور ما هم مثل ديگر جاها از "مُد روز" پيروی کند؟ برای مثال، آن موقع که من ايران بودم، همه عشق نمايش‌نامه‌نويسی داشتند. خود من هم يکی-دو نمايش‌نامه نيم‌بند نوشتم و به استادی نشان دادم که ايشان نيز از سر لطف، مختصر و مفيد فرمودند که "مزخرف‌اند"! همين پند مختصر استاد باعث شد که من بی‌خود در حوزه‌ای که استعدادش را ندارم وارد نشوم و وقت خودم و آن بيچاره‌هايی که احتمالاً قرار است پول و چشم‌شان برای شاهکار هنری من به‌هدر رود نگيرم.
حال چرا بند کردم به فلسفيدن ملّت؟ موضوع اين است که آگاهی ما مردم از وضعيّت تاريخی خودمان -و حتا همين تاريخ معاصر- چنان اندک است که مجال‌يافتن برای مقولاتی خارج از حوزه‌ی تاريخ، بيش‌تر به قمپُزدرکردن می‌ماند تا درپی کسب آگاهی بودن. يعنی ما مردم هنوز که هنوز است، شخصيّت‌های فرهنگ‌ساز خودمان را نمی‌شناسيم؛ از فرهنگستان زبان فارسی -هرجا و درهر فرصتی- داد سخن می‌رانيم، امّا به آن ‌که بنيادش را گذارد (محمّدعلی فروغی) ناسزا می‌گوييم، خوشحاليم که تحصيل ابتدايی اجباری است، امّا نمی‌دانيم که همين فروغی باعث و بانی‌اش بوده، فرهيخته‌مردی چون دکتر پرویز ناتل خانلری را به واسطه‌ی وزيرفرهنگ شاه بودن‌اش تخطئه می‌کنيم، استاد بی‌بديل تاريخ و فرهنگی چون حسن تقی‌زاده را با شجاعتی مثال زدنی(!) عامل خارجی می‌ناميم، نمی‌دانيم قزوينی که بوده و او و يارانش در مجله‌ی وزين "کاوه" چه خدمتی به فرهنگ ايران کرده‌اند، ادوارد براون را چون انگليسی بوده، جاسوس استعمار می‌خوانيم، از حکمت و مشيرالدّوله فقط نامی شنيده‌ايم، آن‌هم نه به نيکی... و ده‌ها مورد ديگر از ناآگاهی‌های ما مردم که اگر بخواهم فهرست‌شان کنم به مثنوی هفتاد من يک سور می‌زند! من البته فلسفه را نهی نمی‌کنم و تاريخ را در مقابل‌اش نمی‌گذارم، ولی براين باور پای می‌فشرم که بدون آگاهی از گذشته‌ی خويش و بی شناخت فرهنگ‌سازان و فرهنگ‌ستيزان تاريخ ميهن‌مان، آن‌چه برما گذشته و می‌گذرد را نخواهيم دريافت. من نيز با دکتر عباس ميلانی هم‌آوايم که بايستی رگه‌های تجدّد را در ميان متون کهن و آثار قدمای خويش ردگيری کنيم و به‌نوعی جمع‌بندی از تلاش گذشته‌گان‌مان برسيم.[1]
خلاصه کنم: بی شناخت از پيشينه‌ی خويش، هرچه بسازيم برپیِ پوشالين است، چه «ملّتی که تاريخ خود را نشناسد، ناچار به تکرار آن است».[2]

1- در جای‌جای تجدد و تجددستیزی در ایران این نکته را می‌خوانیم.
2- جمله‌ی معروفی از جواهرلعل نهرو. ناگفته نگذارم که من اين جمله را اوّل‌بار از طريق آثار دکتر علی ميرفطروس خوانده و آموخته‌ام.

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۳

انتخاب ريگان = آزادی گروگان‌های آمريکايی؟!

نمی‌دانم چرا مرگ رونالد ريگان من را به‌يادِ آزادی گروگان‌های آمريکايی انداخت؟ فرجام آن 444 روز را که چرتکه می‌اندازی، با سر به روز انتخاب ريگان می‌خورد! خُب البته که بين اين‌دو رخ‌داد تاريخی هيچ ارتباطی وجود نداشته و هيچ مذاکره‌ی پشت پرده‌ای مابين نظام ضدّ امپراليستی جمهوری اسلامی و شيطان بزرگ در جريان نبوده؛ بريزيم اين بدگمانی‌های مضر را دور و با هم به جان قهرمانان ملّی‌مان -همان دانشجويان مبارز خط امام- دعا کنيم!

پی‌نوشت:
1- فراموش نکنيم که ريگان نيز مثل جرج بوش کانديدای جمهوری‌خواهان بود و نه دموکرات‌ها. به‌علاوه، در دوران هم‌او بود که جنگ طولانی "سرد" پايان گرفت.
2- ريگان به‌همراه همسرش نانسی -سال‌ها قبل- سفری نيز به ايران داشت؛ به اصفهان.
3- ريگان يکی از محبوب‌ترين رئسای جمهور صدسال اخير آمريکا بود. لازم به ذکر است که او با رأی بی‌سابقه‌ی 68%ی، دو دوره انتخاب شد. ادای احترام مردم آمريکا به پيکر او نيز گواه و جلوه‌ی ديگری از اين محبوبيّت است.
4- تخصص ريگان در علم ديپلماسی و ارتباطات، زبانزد خاص و عام بود. او علاقه‌ی وافری به رفتن به‌ميان مردم داشت. در سفر اصفهان نيز به‌همراه همسرش، بی مترجم، به شهر و بازار رفته بود که در اين رابطه يادداشت‌های جالبی در دست است.
5- ريگان درست در روز 21 ژانويه 1981 به‌عنوان رياست جمهوری آمريکا سوگند ياد کرد. دقايقی بعد، هواپيمای حامل گروگان‌ها فرودگاه مهرآباد را به قصد آمريکا ترک گفت!
6- پس از افشای مذاکرات پشت پرده‌ی آمريکا و ايران به‌وسيله‌ی روزنامه‌ای لبنانی و سپس مهدی هاشمی (رئيس دفتر آيت‌الله منتظری)-پيرامون آزادی گروگان‌های آمريکايی در لبنان-، مهدی هاشمی را بلافاصله اعدام کردند.
7- برای آگاهی بيش‌تر از قضيه‌ی "اکتبر سورپرايز" و مک فارلين و اعدام مهدی هاشمی و باقی قضايا: سير تحوّل سياست آمريکا در ايران، ابوالحسن بنی‌صدر.

دوشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۳

سقوط بی‌پايان ارزش‌ها

سرمقاله‌ی شماره‌ی 81 "پيک روز" به‌نگارش دکتر محمّد تاج‌دولتی به‌راستی که تکان‌دهنده است! آن‌چه که دکتر تاج‌دولتی زيرِ فصلِ "سقوطِ ارزش‌ها" از آن ياد می‌کند، يعنی دست‌به‌دست گشتن فيلم‌های پورنوگرافی کودکان و به‌نوعی زننده‌تر از آن، پخش فيلم مجالس خصوصی مردم و استخر زنان به‌عنوان "فيلم ممنوع و تفريحی"، فراگيری ابتذال اخلاقیِ بی‌سابقه‌ای را به نمايش می‌گذارد که مسبب‌اش -بدونِ‌ترديد- ناکارآمدی نظام حاکم است. در نظامی که با شعار "اخلاق" به روی کار آمده است، وقتی فيلم سکسی کودکان -که در آزادترين کشورها نيز جرمی گران تلقی می‌شود- در کوی و برزن‌اش به سهولت در دسترس است، حدّ شگفت‌زدگی را با کدامين معيار توانيم سنجيد؟! آری، گذشته از زوال اقتصادی و حيثيتی، «زيرمجموعه ای از ناهنجارهای اجتماعی در جامعه ايران در طول سالهای گذشته آشکار شده... که نشانه ای مسلم از سقوط ارزشهای فرهنگی و اخلاقی و از هم گسيختن تار و پود روابط اجتماعی است».
وقتی هروئين از ترياک ارزان‌تر است، وقتی بازار فروش کليه داغ است، وقتی روسپی‌گری از فرط فراوانی حتا به چشمِ کَس نمی‌آيد، وقتی جوان ايرانی نه اميد دارد، نه سرگمی، نه دلگرمی و آينده، وقتی ناموسِ ايرانی را علنآ در قرن بيست‌و‌يکم به بلاد عرب و پاکستان صادر می‌کنند، وقتی...، نبايد نتيجه گرفت که نظام حاکم خود پرچم‌دار بی‌اخلاقی است؟

پی‌نوشت:

چه نيکو بود اگر مقالات دکتر تاج‌دولتی در شبکه، در معرضِ خوانشِ خوانندگان قرار می‌گرفت.

شنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۳

گپ و گفت‌و‌گو

* هنوز بعضی دوستان هستند که نامه می‌دهند و می‌پرسند: چرا خانم عبادی را فردی سياسی شمرده‌ام؟[+] اين دوستان چندان نيازی به کندوکاو ندارند؛ کافی است که به سخنرانی ايشان در "مرکز بانک جهانی" مراجعه بفرمايند. لابد ديدار با رئسای بانک جهانی -که حتا دست‌راستی‌ترين افراد هم به سلطه جويی‌اش اذعان دارند- و سخنرانی در سرای آن بانکِ محروم و در پيشگاه آن سهامداران مستمند، نه به‌خاطر گرفتن قرضِ بيشتر و فرو بردن مردم ما در فلاکتی عميق‌تر، که جزئی از فعاليّت‌های حقوق بشری خانم عبادی به‌حساب می‌آيد؟!
* قديم رسم بود هر کس که می‌خواست سری در "مبارزه" دربياورد، خودش را "چپ" معرفی می‌کرد. اين روزها هم نشانه‌ی "حقوق بشری بودن" ناسزا گفتن به جورج بوش است! ظاهرآ امام‌زاده جان کری بهتر شفا می‌دهد! خب، ببنديد دخيل‌تان را؛ ما که بخيل نيستيم!(دوستان ساکن کانادا، در همين رابطه از من، مقاله‌ای را در "پيک ‌روز" شماره‌ی 83 خواهيد خواند)
* نازنين دوستی از کم‌کاری‌ام پرسيده‌اند. باوربفرماييد "اين کمکاری"، حکايت از پُرکاری در جای ديگری دارد! به احتمال قوی در ماه جولای سفری در پيش دارم، به‌همين خاطر سخت در کار گِل و معاشم. اگر سفر پا داد، ديداری نيز با بعضی دوستان در اروپا خواهم داشت.
* ديگر دوستی از من خواسته‌اند تا عکس‌ام را در وبلاگ بگذارم. باور بفرماييد اگر نگران وحشت خوانندگان عزيز نبودم، حتمآ اين کار را می‌کردم!
تا فرصتی مغتنم‌تر، باقی بقای‌تان...

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۳

گفت‌وگو با خداوند ايرانيکا

پرسش: اخيرآ جلد چهارم ايرانيكا نيز در ايران به فارسی منتشر شد. شما تا چه حد با مترجمان و ناشران اين كلان اثر تاريخی در ايران در ارتباط هستيد؟
پروفسور يارشاطر: بنده هم شنيده بودم كه سه جلد "ايرانيكا" به فارسی ترجمه شده است و بسيار تعجب كردم، چرا كه هر جلد ايرانيكا به تنهايی در ترجمه به فارسی اقلآ سه جلد بسيار بزرگ خواهد شد.
اما آنچه به فارسی چاپ شده است انتخابی از مقالات "ايرانيكا" است. از جمله يكی از اين مجلدات شامل بيست و سه مقاله مربوط به لباس است. ديگری مقالات مربوط به انقلاب مشروطيت است. كتاب سوم ترجمه رشته مقالات مربوط به داستان نويسی در ايران است. ايران به قرارداد Bern(کپی رايت) نپيوسته است، بنابراين هر كسی می‌تواند بدون پرداخت حقوق مولف آثار ديگران را ترجمه و منتشر كند...[متن کامل گفت‌وگو]

سه‌شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۳

ضميمه‌ای بر "غلط-نامه"ها (بخش دوّم)

حرف تعريف و جايگزين‌اش در فارسی

ايران که بودم، مدّتی "موسسه ملّی زبان" می‌رفتم. در ابتدای ورود، نخستين نکته‌ای که نظرم را جلب کرد، "حرفِ تعريف" بود. سپس آموختن آلمانی را که آغازيدم، ديدم حرف تعريفِ يکی-يکدانه‌ی انگليسی (The) به سه تا (Die ، Der و Das) افزايش يافت! دشواری استفاده‌ی به‌جا از حرف تعريف فوراً من را به اين نتيجه رساند که "حرف تعريف عجب چيز مزخرفی‌ست"! به خارج که آمدم و با انگليسی آشنا شدم، دريافتم که يکی از ضعف‌های زبان فارسی، نداشتن همين حرف تعريف است.

می‌دانيم که در انگليسی، اسمی مشخص را با حرف تعريف همراه می‌کنند، مانند: The Book که کتاب مورد بحث و مشخصی را معنی می‌دهد. در مقابل، موقعی که می‌خوانيم A Book، اين کتاب، هر کتابی می‌تواند باشد. در فارسی می‌دانيم که معمولآ از واحد "يک" قبل از اسم استفاده نمی‌کنند و به‌جای مثلاً "برايت يک کتاب خريدم" می‌نويسند: "برايت کتابی خريدم". شنيده بودم عدّه‌ای از روی امتناع، حتا کاربرد اين "يک" را نوعی غرب‌زدگی و دست‌اندازی و هجوم زبان‌های خارجی به فارسی شمرده بودند! از آنسوی، ما حرف تعريف هم نداريم و در هر دو شکل از همان "ی" الحاقی به آخر اسم استفاده می‌کنيم. بنابراين، نشان‌دادن "اسم خاص" و اسم عام" (بهتر است بگويم "اسم غير مشخص") کاری ناممکن است. با اين تفاصيل، چه چاره‌ای می‌توان انديشيد؟
اگر به ‌تيتر اين نوشته دقّت کنيد، متوجه می‌شويد که من غلط‌نامه را در ميان اين علامت "" قرار داده‌ام، به‌اين شکل: "غلط-نامه". ضمناً برخلاف رسم خودم -که غلط‌نامه را فقط با نيم فاصله می‌نويسم- در ميان‌اش خط فاصله‌ای نهاده‌ام. در نگاه خواننده اين عمل به چه تعبير می‌شود؟ می‌رساند که کلمه‌ی مرکّب غلط‌نامه، علاوه بر حمل معنای لغوی خود، به "مکان"ی نيز نظر دارد و وقتی خواننده متن را می‌خواند، متوجه می‌شود که اين مکان خانه‌ی خوابگرد است، چه هم‌اوست که يادداشت‌هايی را با چنين عنوان (غلط-نامه) و شيوه‌ای نگاشته است. پس، من برای ايجاد پيوند بين نوشته‌ی خودم و نوشته‌ی خوابگرد و نشان دادن اين‌که اين يادداشت مجرد نيست و ضميمه‌ی يک يادداشت ديگر است، واژه‌ی "غلط-نامه"ی او را مورد استفاده قرار داده‌ام. ضمناً اضافات خود را خارج از چارچوب اين علامت "" و بدون هيچ فاصله‌ای نوشته‌ام، اين‌طور: "غلط-نامه"ها و يا "غلط-نامه"ی خوابگرد. به اين طريق، اسم مرکّب "غلط-نامه" چون حالت گفت‌آورد (نقل قول) را دارد و از مکانی وام گرفته شده است، با قرار گرفتن در ميان علامت "" به "اسم خاص" تبديل شده است.
  • نخستين بخش اين يادداشت