سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۲

دگرگشت عادت

انسان بنده‌ی عادت‌های خود است. ما درون عادت‌های خود روان‌ایم و میان پراکنده‌گی‌شان حیران. عادت‌های ما،‌ خشت وجودی ما هستند. ما به عادت‌های خود چنان خو کرده‌ایم که بی اراده آن‌ها را دنبال می‌کنیم. زمانی اما می‌رسد که بعضی از آن‌ها را در تقابل با خوشی و سعادت خود می‌بینیم: این‌جاست زمان تغییر!
ترک عادت همیشه ناخوش‌آیند است؛ حال هر عادتی که باشد. همین نکته را که بپذیریم، آماده‌تر با تغییر کنار می‌آییم.
تمامی توسعه‌ و رشد انسان دقیقاً از همان فشاری می‌آید که برای خروج از "مدار آسایش" (Comfort Zone) به خود وارد می‌آورد. تا موقعی که آسودگی خودمان را به‌چالش نگیریم، هیچ‌وقت تغییر نخواهیم کرد و بهتر نخواهیم شد.
ما هیچ عادتی را کنار نمی‌گذاریم، بل فقط از آن به عادتی دیگر می‌غلتیم. این واقعیت نیز به ما کمک می‌کند از تغییر واهمه نداشته باشیم. برای تغییر عادت، باید عادتی دیگر را تمرین کرد. اگر به کتاب‌نخواندن عادت داریم،‌ مستمراً کتاب بخوانیم تا کتابخوان شویم! اگر به تنبلی عادت کرده‌ایم، عادت به فعالیت را در جایش بنشانیم. فکر‌کردن خودش نوعی عادت است، در مقابل فکر‌نکردن. به‌جای عادت به تمرکزکردن روی موضوعات پرت و پراکنده،‌ روی مسائل مهم و مربوط به زندگی خود بهتر است متمرکز شد. این‌ مسیر دگرگشت عادت است: تغییر عادتی مضر به مفید.

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۲

دوستی (19): دوستان ما از جنس خود ما هستند

اطرافیان و دوستان ما نقشی اساسی در شکل‌دهی به زندگی ما دارند. این نقش را ما خودمان به آن‌ها داده‌ایم، وقتی که به‌عنوان اطرافیان/دوستان خود انتخاب‌شان کردیم. انسان فقط به سمت کسانی کشیده می‌شود که به او شبیه باشند. ما اطرافیان‌مان را به‌خود جذب کرده‌ایم، چون نوعی شباهت درونی و هم‌جنسی به آن‌ها احساس می‌کنیم.
 
گاه ما خود متوجه این هم‌جنسی نیستیم. تصویر درونی انسان گاه در لایه‌های وجودی او ناپیداست. برای کشف این تصویر، خیلی ساده به کسانی که دور خود جمع کرده‌اید نگاه کنید! این‌ها تصویر درونی خود شمایند، و الا نمی‌توانید با آن‌ها ارتباط عاطفی برقرار کنید... و هیچ ارتباطی بدون رد-و-بدل‌کردن عاطفه ممکن نمی‌شود. گم‌کرده‌ی درونی ما پیرامون‌مان پخش است.

ما از دوستان/اطرافیان خود احساس مهم مهم‌بودن می‌گیریم، همان‌طور که آن‌ها از ما همین احساس را می‌گیرند. انسان‌ها به همین خاطر به هم کشش پیدا می‌کنند و به زندگی‌شان معنی می‌دهند. دوستان و اطرافیان ما، شاخص استاندارد ما از انتخاب دوست و اطرافیان هستند.
 
شاید ما در روابط‌مان جبر را مقصر بدانیم؟ گاه چنین است. جبر ممکن است رابطه ایجاد کند، اما این ماییم که نگه‌دارنده‌ی رابطه هستیم، با لاعلاجی‌مان، با ترس‌مان، با ناامیدی‌مان، با روحیه‌ی سازگاری‌مان... و با هم‌جنسی درونی‌مان. در یک کلاس، دانش‌آموز دقیقاً به سمت کس و کسانی کشیده می‌شود که او/آن‌ها را مثل خود می‌داند. چرا واقعاً افراد مشخصی را برای دوستی خود برمی‌گزیند؟ دقیقاً به‌خاطر همین کشش درونی که از هم‌جنسی می‌آید. رابطه که پا در هم‌جنسی نداشته باشد،‌ به‌زودی جدا می‌شود.

در محیط کار یا تحصیل، ما فقط با آدم‌های خاصی دمخور می‌شویم. آدمی که با همه دمخور است، آدمی است با ضعف "عزت نفس" و نیازمند شدید به توجه دیگران. آدمی که دور خودش را از آدم‌های گوناگون پر کرده، از تنهایی خود وحشت دارد. می‌خواهد دورش شلوغ باشد تا از خودش تنش نلرزد. او در ازدحام گم می‌شود تا خود را نبیند. خودش را زیاد نمی‌پسندد، برای همین در حالتی رقت‌انگیز، تعریف و ترحم دیگران را تمنا می‌کند تا ارزش بگیرد. آدمی با حدی معمول به بالا از عزت نفس، آدمی که خودش را جدی می‌گیرد، دوستانی معدود و گزینشی دارد که معرف شخصیت خود او هستند. ما تصویر مای خود را در آیینه‌ی آدم‌های پیرامون‌مان می‌بینیم.

×          ×             ×

اگر از اطرافیان خود خسته‌ایم، اگر از محیط خود منزجریم، اگر هنگام نیاز -خیلی اتفاقی (!)- همه‌ی اطرافیان ما یک‌باره به سفر می‌روند یا تلفن‌شان جواب نمی‌دهد، اگر مدام از رابطه‌ای بد به دام رابطه‌ای بدتر می‌افتیم، اگر روابط ما در مسیری قهقرایی از بد به فاجعه نزدیک می‌شود، نظری به درون خود بیاندازیم که پایه‌ی همه‌ی مصائب در آن‌جا خوابیده است.

 رابطه‌ در بنیاد، مقوله‌ای از درون به بیرون است. تمام روابط ما بی‌استثنا، از درون خود ما نشات گرفته‌اند. برای نقطه‌ی پایان‌ گذاشتن بر مسیر قهقرایی زندگی، بایستی نیازهای درونی‌مان را از نو ارزش‌گذاری کنیم. بایستی اطرافیان‌مان را نیز از نو ارزش‌گذاری کنیم. هر چند وقت یک‌بار، بایستی از خود بپرسیم: «با معلوماتی که من در حال حاضر از رابطه‌ام با فلان چیز/کس دارم، اگر بر فرض قرار بود که همین الان این رابطه را شروع کنم، آیا حاضر به این کار بودم؟» [+] در خیلی از مواقع، پاسخ ما به این پرسش "نه" است، چون درون ما تغییر کرده و دیگر آن کشش را در خود برای ادامه احساس نمی‌کنیم. در این‌جا به اولین چیزی که باید فکر کنیم این است که چطور و با چه سرعت می‌شود از این رابطه خارج شد؟

ما اغلب به‌جای این‌که در روابط حضور داشته‌ باشیم، در آ‌ن‌ها گرفتاریم؛ به آن‌ها آلوده‌ایم! احساس می‌کنیم در دوستی‌ها، به آن‌چه شایسته‌اش هستیم نرسیده‌ایم. درست این‌جاست که باید استاندارد خود را در دوستیابی تغییر و خواست خود را ارتقا بدهیم. این عمل عمیقاً درونی است و به باوری راسخ در حد ایمان نیاز دارد. لازم است که انگیخته شویم و به خود بیاییم. باید به خودباوری برسیم؛ باور کنیم که لایق بهتر از آن‌چه داریم هستیم و این باور را در عمیق خود نهادینه سازیم. سپس به‌طور خودکار، به سمت کسانی می‌رویم که با استاندارد جدید ما هم‌خوانی دارند. انتخاب ما، نشات‌گرفته از استاندارد ماست. آن‌وقت است که ما با اسم شناسنامه‌ای یکسان، تصویر درونی خود را دگرگون کرده‌ایم و به نیازهای فروخرده‌ی خود پاسخی درخور داده‌ایم.

پی‌نوشت:
اگر این یادداشت‌ مفید بود، با فرستادن آن برای دوستان و حلقه‌های اینترنتی خود، آن‌چه خود پسندیده‌اید را به‌اشتراک بگذارید.
 
  

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (5)

خلاصه‌گرایی متمرکز یا آشفتگی وسیع‌؟
 
بر خلاف باور رایج که موفقیت انسان را در پرکاری او می‌داند، اصولاً آدم‌های موفق روی تعداد زیادی از مسائل فکر نمی‌کنند. آن‌ها تلاش خود را فقط به مسائل مهم زندگی خود خلاصه می‌کنند. این مختصرگرایی باعث می‌شود هم کیفیت مسائلی که به آن‌ می‌پردازند بالا برود، و هم قادر باشند آن‌ها را به سرانجام برسانند. به‌عبارتی، آدمی موفق است که فقط به موضوعات جدی اهمیت بدهد و بیخود دور خودش را با دغدغه‌های بی‌شمار و نامربوط پر نکند.

انسان معمولی در مقابل، ذهن خود را به‌‌دست مجموعه‌ی سنگینی از مصائب، دغدغه‌ها و بحران‌ها سپرده که گاه او را در خود فرومی‌بلعند و دیگر امکانی برای شروع-ادامه-خاتمه‌ی هر یک از این مسائل نمی‌گذارند. جالب این‌جاست که بسیاری از این مصائب/دغدغه‌ها/بحران‌ها اصلاً نقشی در زندگی او ندارند و آدم معمولی بی‌جهت خود را درگیر در آن‌ها کرده است! انسان معمولی به درگیری‌های ذهنی عادت کرده است و با مشغول‌کردن خود، به وقت‌گذرانی خود اعتبار و به زندگی‌ خود معنا می‌دهد.

انسان موفق با بی‌توجهی به حواشی زائد، فقط بر آن‌چیزی تمرکز می‌کند که با زندگی‌اش رابطه‌ی مستقیم دارد، آن‌هم یک به یک. انسان معمولی با بازکردن چند پرونده با هم، سرگردان در حاشیه‌هاست و اصولاً قدرت تمرکز بر هیچ چیز را به‌طور مشخص و پایا ندارد.

انسان معمولی از هزار کار فقط شمه‌ای می‌داند (یا گاه فکر می‌کند که می‌داند!) و آماده‌ی حضور در هر کاری است بدون این‌که تخصصی در آن داشته باشد؛ انسان موفق معدود کاری را می‌داند، اما تکمیل و تخصصی. انسان معمولی به هزار کار دست می‌زند و به هزار موضوع در آنِ واحد فکر می‌کند؛ انسان موفق فقط بر معدود کارهایی تمرکز می‌کند و دست می‌زند که در آن‌ها سررشته دارد و به زندگی‌اش مستقیم مربوط‌اند.

انسان موفق روی مسائل مهم کار می‌کند و انسان معمولی خود را فقط مشغول می‌کند تا کاری کرده باشد! به همین لحاظ است که درون ذهن آدمی معمولی، پرونده‌های باز و کارهای ناتمام، بی‌شمار پراکنده‌اند و این‌قدر روی هم تلنبار می‌شوند که خلاصی از آن‌ها دیگر ناممکن می‌شود.  انسان موفق در مقابل، هر روز در حال جشن‌گرفتن نتیجه‌ای است که از پایان هر یک از کارهایش می‌گیرد و هیچ کاری را بدون پایان کار قبلی شروع نمی‌کند.

به تکرار، تفاوت انسان موفق با معمولی در نظام فکری این‌دو است.

:: دیگر بخش‌های همین مجموعه: [یک][دو][سه][چهار]

یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۲

روز خود را از همان اول صبح بسازیم

هر صبح به‌ محضی که از خواب بیدار می‌شویم،‌ متوجه می‌شویم که فکری دارد در سر ما چرخ می‌زند و ما خودمان نمی‌دانیم از کجا آمده است! این فکر هر چه هست، دقیقاً معرف روحیه‌ی ما در آن روز است و ما با همین روحیه روزمان را آغاز می‌کنیم. اگر فکری آشفته در سر ما چرخ بزند، روحیه‌ی خوبی نداریم و اگر فکر دلپذیری باشد،‌ طبعاً بانشاط روز را شروع می‌کنیم. 

این‌که این فکر از کجا آمده، چقدر واقع‌گرایانه یا غیر واقعی ا‌ست یا اساساً ریشه‌ها و ابعادش چیست را کناری بگذاریم؛ تنها به این نکته بیاندیشیم که تا چه حد می‌توانیم در ساختن آن سهم داشته باشیم.

 معمولاً اکثر آدم‌ها به‌طور غیر ارادی خود را در اختیار فکر صبح اول وقت‌شان قرار می‌دهند، چون دخالتی در ساخت آن ندارند و این فکر از ماورای افکار آن‌ها به روحیه‌شان تزریق شده است. بعضی نیز اما هستند که بلافاصله بعد از بیدارشدن، به موسیقی یا متن گویای نشاط‌آور و روحیه‌دهنده‌ای گوش می‌دهند، ویدئویی در همین زمینه می‌بینند، فکر منفی را با فکری مثبت و مفید جایگزین می‌کنند و شروع می‌کنند به تمرکز بر اهداف جدی زندگی‌شان و به همین طریق، مسیر روز خود را از دقیقه‌ی اول خود تعیین می‌کنند. آدم‌های گروه اول غریزی زندگی می‌کنند و فقط به تاثیر محیط "عکس‌العمل" نشان می‌دهند اما گروه دومی‌ها،‌ سازنده‌ی فکر و طبعاً روز و روزگار خود هستند.

ما جزو کدام گروه هستیم؟ آیا همان اول صبح خمیازه‌کشان با اخبار نگران‌کننده، مسائل تنش‌زا و موضوعات کسالت‌بار روزمان را آغاز می‌کنیم، یا این‌که با اختیار، موضوعاتی را پی می‌گیریم که درون‌مان را گرم کند و به حرکت درآورد؟ آیا به ذهن‌مان خوراکی می‌دهیم که برای‌مان دیگران پخته‌اند، یا خوراکی که خود برایش تهیه کرده‌ایم؟ آیا ذهن‌مان را از همان اول صبح درگیر در مسائل افراد دیگر می‌کنیم، یا به مسائل مربوط به زندگی خود و خانواده‌ی خود می‌پردازیم؟ آیا ذهن‌مان را در اختیار حوادث قرار می‌دهیم که درگیرش کنند و به هر جا که خواستند ببرند، یا این‌که با انتخاب فکری سازنده‌ و دلخواه، نقشه‌ای مشخص برای تعیین مسیر در اختیار ذهن خود می‌گذاریم؟ ما واقعاً‌ جزو کدام دسته از افراد هستیم؟

آیا ما همان‌قدر که در انتخاب خوراک روزانه‌ی خود دقت داریم، در انتخاب خوراک ذهن و روان‌مان نیز می‌کوشیم، یا این‌که خود را تمام‌مدت در معرض حوادث پیرامون و بمباران رسانه و اطرافیان قرار می‌دهیم و می‌گذاریم هر طور که خواستند خمیر روحیه‌ی ما را ورز دهند؟ با اندیشیدن در این پرسش‌ها در می‌یابیم که تا چه میزان در شکل‌دهی به ذهنیت روزانه‌ی خویش سهم داریم. حال باید دید چگونه از این حق انتخاب استفاده می‌کنیم.

پی‌نوشت:
امید که این یادداشت برای‌تان مفید بوده باشد. اگر چنین است، آن‌را برای دوستان خود نیز بفرستید و این سرا را در حلقه‌های اینترنتی خود معرفی کنید. با سپاس.