چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶

قدری گله‌گی از هم‌ميهنان تازه‌وارد

به بچه‌های ايرانی که اين‌جا به‌دنيا آمده يا بزرگ شده‌اند اعتماد دارم. شرم و شرافت ايرانی و صافی و صداقت کانادايی را جمع دارند. بچه‌هايی که تازه از ايران می‌آینده امّا حساب‌شان سواست! بين‌شان کم نيستند آن‌هايی که تمام توان و استعداد خود را وقف حقه‌بازی و شيره‌ماليدن سر ديگران کرده‌اند...
من نه می‌خواهم با یک چوب همه را برانم، نه نوشته‌ام بوی کلی‌بافی و توهين بگيرد؛ چيزی که دارم می‌نويسم تنها بازتاب حيرتی است که از برخورد با هم‌میهنان تازه‌وارد به من دست می‌دهد؛ حيرتی که به شوک پهلو می‌زند و لحظه‌به‌لحظه به آن افزوده می‌شود.
همين چند سال دوری کافی بوده که دريابم با چه سرعتی جامعه‌ی ايران رو به قهقرا می‌رود. نکته‌ی مشترک در بسياری از تازه‌واردین "تنفر از ديگر ايرانی‌ها" و تلاش برای بستن بار خود به هر قيمت است. يعنی تنها معيار ارزش براشان پول است و بس. اين، آن ايران و ايرانی‌ای نیست که من می‌شناختم. واقعاً چه بر سر اين مردم آمده؟
چند تا از اين افراد آمدند پيش ما کار کنند. به هفته نشده بود که تک‌تک بيرون‌شان کردم! بی‌دليل دروغ می‌گفتند؛ مثل خصلتی اخلاقی يا عادت. چيزی را که من به چشم خودم ديده بودم را حاشا می‌کردند. در محیط کار دسته‌بندی می‌کردند و از دست‌شان می‌آمد پشت صغير و کبیر بد می‌گفتند. توطئه می‌چيدند. فهم کار مشترک و زندگی با ديگر مليت‌ها را نداشتند. واقعاً متحيّر مانده بودم در رفتارشان. از کاری نيز که انجام می‌دادند شرمسار بودند. آدم اگر کاری را که می‌کند دوست نداشته باشد، نمی‌تواند درست انجامش بدهد. همين بود که در هر فرصتی از زير کار درمی‌رفتند. همه‌شان هم در ايران مرفه بودند و چند تا کارخانه داشتند و صد تا کلفت و نوکر خدمت‌شان را می‌کرده... و همه‌ی اين امکانات را ريخته بودند دور و آمده بودند در برهوت کانادا! توقع داشتند که بين آن‌ها و ديگران (مثلاً خارجی‌ها) فرق بگذارم و بهشان امتياز بدهم؛ کاری که هيچ اعتقادی به آن ندارم. برای من و شرکتی که در آن کار می‌کنم، کيفيت کاری که فرد ارائه می‌دهد اهميت دارد نه مليّت او. افراد را بر اساس نژاد و زبان و رنگ پوست و محل تولد تقسيم‌بندی نمی‌کنيم. امّا خب هم‌ميهنان ما توقع‌هايی که دارند که اگر زیر بارش نروی، می‌شوند دشمن خونی‌ات! ما هم که زير بار نمی‌رويم و نخواهیم رفت و خر خودمان را می‌رانيم...

خیلی جسته-گريخته شد اين يادداشت. یادداشت بعد از کار طولانی است ديگر...

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

یکشنبه در خيابان ما، در داغی ظهر، تعدادی نوجوان را می‌ديدی که با هياهو از رانندگان می‌خواستند که ماشين‌ها‌شان را بشويند. دختر و پسر بودند، از هر نژاد؛ به زيبايی جوانی. طراوت و شادابی‌شان قدرت تصميم را از کف‌ات چنگ می‌زد. همين شد که زدم کنار...
ماشین شرکت دستم بود؛ غول بی‌شاخ‌ودمی که شستن‌اش حسابی کار می‌برد. از چپ‌وراست، از زمين و زمان ریختند سرش. به دقيقه نرسيده بود که ماشین ترگ و ورگل زير آفتاب برق می‌زد. پرسيدم چقدر می‌شود؟ گفتند ده دلار. دادم‌شان؛ با رضا و از ته دل.
با اين‌جور خرده‌کاری‌ها، نوجوانان واردشدن به بدنه‌ی اجتماع را تمرین می‌کنند. از همان آغاز می‌آموزند که برای رشد جامعه‌شان تلاش و تشريک مساعی لازم است. بايد درس خواند و در کنارش کار کرد...

به نتایج ديگری هم می‌شود از اين نوشته رسيد... که بماند برای وقتی ديگر. فقط خواستم در لذّت رويداد شريک‌تان کرده باشم.

یکشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۶

بستر فرهنگی ملاحسنی

امروز ديدم گيله‌مرد کاليفرنيايی تکّه‌ای از افاضاتِ نمازجمعه‌ای ملاحسنی (نسخه‌ی اصلی را می‌گويم نه بدلش را:)) را در صفحه‌اش پرچم کرده به اين شرح:
«کسانی که می‌گويند خارجه از ما پيشرفته‌تر است احمقند! ...» [و باقی فرمایشات گه‌هربار آقا]

آن‌چه من می‌خواهم بگویم، عين واقعيت و چيزی است که با چشم‌های خودم ديده‌ام: خاندانی را در تورنتو می‌شناسم از بچه‌های اروميه -يا کسانی که با آن‌ها وصلت کرد‌ه‌اند- که هر يک به نوعی با آقای ملاحسنی برخورد داشته‌اند. همه هم ماشاالله با تحصيلات عاليه... چندتاشان نيز در ايران پست‌های مهم غير حکومتی داشته‌اند. باور کنيد چنان از خلاقيت‌ها و انديشه‌ی بلند ملاحسنی تعريف می‌کنند که فکر می‌کنی ملای تعريفی اين حضرات، کسی است جدای آن ملايی که همه‌مان می‌شناسيم! یکی می‌گويد ابتکارات اين آملا در کار کشاورزی -در سراسر ايران- رودست ندارد. یکی ديگرشان می‌گويد بزرگ‌ترين افتخار زندگی‌اش، حضور ايشان در مراسم ختم پدرش بوده است... و باقی قضايا. البته گاهی هم مزه‌پرانی‌های آقا را ريشخند می‌کنند، امّا در درون، برايش احترامی عميق قائل‌اند. اين‌ها تازه کسانی‌اند که دست‌شان به دهن‌شان می‌رسيده و توانسته‌اند بيايند آمريکای شمالی؛ تکليف سيب‌زمينی‌کاران منطقه که دیگر روشن است!

مشکل اکثر ما اين است که فهمی پايه از "مفهوم فلسفی زمان در تاریخ" نداریم. هنوز که هنوز است، شبح ديالکتيک نخ‌نمای مارکس بر فراز ذهنيت روشنفکری ما پرسه می‌زند. به‌جای خواندن توضيحات هايدگر در اين زمينه، تا نامش را می‌شنويم، می‌گويیم "گور پدرش، اين‌ بابا که نازی بوده"! اصلاً اسم هنری برگسون را شنيده‌ايم؟ لايبنيتز را چطور؟

در گفته‌ی فکاهی ملاحسنی شايد بشود تکه‌هایی از حقيقت را جست. آن‌چه او از "فاصله‌ی زمانی ما و غرب" می‌گويد (البته فقط از لحاظ تيتر، نه ريزه‌کاری‌های گفته‌اش) بحثی‌ست پايه از مفهوم فلسفی زمان و ارزش‌گذاری زمانی انديشه‌ها. نخستين شرط مدرن‌بودن و توسعه‌يافته‌گی، هم‌خطی و حرکت با زمان است. مبدأ زمان نيز جهان مدرن غرب است. نشستن پای ماهواره و سوار بنز شدن در جهان سوّم، کسی را مدرن نمی‌کند!

:: نگاهی ديگر به موضوع:
  • مختصری در باره مفهوم زمان و تاريخ در اسلام نوشته‌ی چوبينه
  • Gay Pride

    امروز در داون‌تاون جشن گی‌هاست. ديروز هم بوده. قبلاً دو روز بوده، امّا انگار اين اواخر به طول يک هفته دراز شده! کارناوال نسبتاً جالبی‌ست. فقط بدی‌اش اين است که خيلی به خانه‌ی من دور است و نمی‌شود همين‌طور گذری سری به آن‌جا بزنم. بروم، کل روزم رفته. آن‌وقت کارهای تلنبارشده باز قطورتر می‌شوند... و حالا بيا و درست‌اش کن!
    ديدن کارناوال‌های خيابانی، حالا هر کارناوالی که می‌خواهد باشد، لطف تابستان تورنتو است. داون‌تان که زندگی می‌کردم، اگر سر کار نبودم، می‌ديدم‌شان. اين‌جا که من هستم، کم‌تر گذرم به شهر می‌افتد... مگر برای کار يا ملاقات دوستی.

    شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۶

    تعداد لینک و تأثيرگذاری؟!

    جدّی‌ترین و ماندگارترین آثار جهان، هيچ‌وقت مردمی‌ترین آثار نبوده‌اند. اصولاً آثار سنگين مخاطبین محدودی دارند. کارهايی با تأثير ژرف، فقط برای تعدادی نخبه نوشته می‌شوند. عامّه، نه حوصله‌ی باریک‌شدن در اثری جدّی را دارد، نه قدرت فهم آن‌را. بنابراين، مورد توجه و اقبال عامه قرار گرفتن، اصولاً ربطی به حدودِ تأثيرگذاری و عيار يک اثر ندارد.

    در پهنه‌ی وبلاگ‌شهر نيز -که سوای ديگر بخش‌های زندگی نيست- وضع نبايد ديگرگونه باشد. اگر بخواهد تعداد بازديدکننده يا توجه فراگير مردم معيار سنجش و ارزشگذاری يک وبلاگ باشد، طبعاً در اين ميدان وبلاگ‌های سکسی از همه پیشی می‌گيرند!

    وبلاگ محل عرضه‌ی خود است؛ محل خودارضايی روانی‌ست؛ محلی‌ست برای نمايش گستره‌ی تنهايی‌مان. اين محل نه جای فخرفروشی‌ست، نه به‌رخ‌کشیدن حقارت‌های خويش. ولی خودمانيم: آدم چقدر بايد در زندگی واقعی ورشکسته باشد که از يک وجب خاک اينترنتی به اسم وبلاگ هويت و ارزش بگيرد...
    سيستم پيامگير اين وبلاگ فعلاً رفته است دَدَر؛ کی بيايد... هيچ معلوم نیست! زياد روی اين زبان‌بسته کليک نکنيد... خودتان را بيخود خسته نکنيد... بالابيا نیست!

    جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۸۶

    پيوستی بر "اغتشاش رسانه‌ای" نبوی

    مطلب اغتشاش رسانه‌ای ابراهيم نبوی حرف برای گفتن زياد دارد، امّا مشکلی محتوايی نيز دارد: نمی‌تواند از آن‌چه می‌گويد جمعبندی شسته‌-رفته‌ای به‌دست دهد. نبوی در نوشته‌اش تا دم در می‌آيد، امّا جرأت نمی‌کند بيايد تو؛ مثل آدمی‌ست که تعداد زیاد درخت‌ها نمی‌گذارد جنگل را ببيند!
    همین‌جا بگويم که نبوی در يادداشت جسورانه‌اش خط درستی را پی گرفته است و شخصاً با مواضع وی احساس نزديکی می‌کنم.

    مشکل يادداشت اغتشاش رسانه‌ای اين است که با وجودی که قطعات موضوع را نسبتاً دقيق روی دايره می‌ريزد، امّا به جست‌وجوی علّت اين به‌اصطلاح "اغتشاش" نمی‌پردازد. در واقع اين یادداشت فقط طرح مسئله است نه بيش.
    در اين طرح مضمون، نه تحلیل رسانه‌ای، که "پديدارشناسی هويتی" اهميت و ارجحيت بررسی دارد. مسئله به گمان من روشن است: وقتی هر کدام از ما "ايرانی ويژه‌ی خود" در ذهن می‌پرورانيم، وقتی تا اين حد در بينش و نگرش‌ ما مردم گوناگونی و فاصله وجود دارد، طبعاً آن رشته‌های قدرتمند که بايستی بين اعضای یک "هويت" وجود داشته باشد در بين ما نيست یا ضعيف است. در نتیجه، ما ايرانيان از هويتی يک‌دست -يا حتّا نسبتاً يکنواخت، در حد معمول ديگر جوامع- برخوردار نيستيم. ساده‌تر بگويم: ما مردم مشکل هويتی داريم. اگر باز هم رک‌تر بخواهيد: هويت ايرانی به سختی بيمار است!

    اين فقدان زخمی‌ست که هر روز در گوشه‌ای از پوسته‌ی جامعه‌ی ما سر باز می‌کند و خون‌چکان می‌شود. و امّا شوربختی اين‌جاست که خودمان اصلاً متوجه‌اش نیستيم، در نتيجه، فقط برای‌مان سر-در-گمی بيش‌تر می‌آورد و مشکلی جدید بر کوه مشکلات‌مان می‌نشاند...

    پی‌نوشت:
    فهم و نورتاباندن به مشکل هویتی ايرانيان با پژوهش در تاریخ معاصر ميسر است. نگاه ريشه‌يابانه به تاریخ پس از مشروطيت، مشکل هويتی مردم ما را مشخصاً آدرس می‌دهد. نقطه‌ی اوج اين مشکل در انقلاب اسلامی 57 پيکر گرفت. در واقع انقلاب ثمره‌ی تصادم و برخورد هویت (ها) بود؛ انقلاب صحنه‌ی زد و خورد صاحبان هويت‌های گوناگون بود.

    چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶

    این‌طور که از فرمايشات این سرکار عليه پيداست، پارتنر ايشان بايد الآن در چند "زبان" به درجه‌ی استادی رسيده باشد!

    سه‌شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۶

    بزرگ‌ترین شاهکار ما ملّت!

    اهل فرهنگ و ادب -و حتا گاه عوام- ما، ضمن باليدن به شاهکارهای ادبی ايرانزمين مثل شاهنامه، غزليات حافظ، مجموعه‌آثار عطار، کارهای مولوی، بوستان و گلستان سعدی... و امثالهم، از آن‌ها به عنوان "شناسه‌ی ملّی" ايرانيان نام می‌برند. مفهوم اين حرف اين است که اين آثار را "معرّف هويت ايرانی" قلمداد می‌کنند.
    من شخصاً بر اين باورم که بهترین معرّف فرهنگی-هويتی ما ايرانيان، شاهکار بی‌بديل‌مان انقلاب اسلامی است! واقعيت اين است که نمی‌شود خلاقيت‌های فردی عدّه‌ای ادبای تاریخی‌ را به‌پای جميع مردم نوشت. اين خبطی است که سال‌هاست مرتکب شده‌ايم... مخصوصاً بعد از مشروطه و در حکومت پهلوی‌ها اين باور اوج گرفته.
    انقلاب اسلامی هويتی‌ترین عملکرد تاریخی ايرانيان بوده است. ولايت مطلقه‌ی فقيه نتيجه‌ی زايمان تاريخی اين ملّت است. می‌خواهيد باور کنيد يا نکنيد، ولی به‌واقع اگر اين مردم را در هر کجای ارض آزاد بگذاريد، عين يا چيزی شبيه به همان بساط را پديد می‌آورند! اين وسط البته عدّه‌ای آدم روشن که خصلت شهروندی دارند باقی می‌مانند که بهتر است آن‌ها را استثنا دانست.
    این فريب بزرگ که "ادبيات هر ملّت، شناسه‌ی آن ملّت است" ديگر کم‌تر کسی را تحت تأثير قرار می‌دهد. چرا نوع حکومت و عملکردهای تاریخی یک ملّت -از جمله خباثت‌ها و رذالت‌هايش- را برگ هويتی آن ندانيم؟

    یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶

    دروغ نگفته باشم، چند روزی بود که يادم رفته بود وبلاگ دارم! در طول اين چند سال، شايد اوّلين يا دوّمين باری باشد که اين اتفاق افتاده. خوب و بدش حالا بماند، امّا چيزی که در کنارش هست اين است که چقدر نقش وبلاگ در زندگی آدم پررنگ است که وقتی چند روز فراموش‌اش می‌کنی، از آن به عنوان "اتفاق" نام می‌بری...
    من نمی‌فهمم اين طرح "ازدواج موقت" واقعاً چه اشکالی دارد که جار و جنجال راه می‌اندازيد؟ ... یک کار مثبت هم که می‌خواهند بعد از اين‌همه سال بکنند شما ملّت چوب لای چرخ‌شان می‌گذارید!

    یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶

    الهی من جگرتو برم که اينقدر نازی! می‌شه آخه چيزی اينقدر خوشگل باشه؟ به اين ترگل-ورگُلی؟
    +

    توضیحی کوتاه در باره‌ی یک لینک

    چند روز پيش، به نوشته‌ای از دوستم آقای خسرو فانيان لینک دادم که باعث عکس‌العمل ديگر دوستم آقای چوبینه شد. اين توضيح شايد به‌درد چوبينه بخورد:
    چند سالی‌ست که خسرو را می‌شناسم. با هم رفاقتی داريم. گاهی اگر بشود، در جايی نظير کافی‌شاپ قراری می‌گذاریم و راجع به تاریخ معاصر گپی می‌زنيم. البته اين قرارها، زمانی‌ست که به‌خاطر بی‌انگيزه‌گی من، قطع شده.
    مدّت‌ها در کار نوشتن کتابی بودم، پيرامون انقلاب اسلامی ملّت ايران. از جمله وقت‌کشی‌های جوانی به‌حساب‌اش آورید! القصه: اين کتاب قرار بود ضميمه‌ای داشته باشد شامل چند مصاحبه. یکی از افرادی که برای مصاحبه انتخاب شده بود -و موافقت کرده بود- خسرو بود. پایه‌ريزی اين مصاحبه، حاصل ساعت‌ها نشست با او بود که در طول يک‌سال‌واندی انجام گرفت.
    خسرو چپی نيست؛ عقايد دست‌ِ راستی دارد. به نوعی ناسيوناليسم بومی‌گرا معتقد است که در مقابل جهان‌گرايی کاپيتاليستی می‌ايستد. تحلیل‌هايش اغلب از اين زاويه است.
    می‌دانم که بهايی‌زاده است، امّا گمان نکنم به آيینی باور داشته باشد. عشق پرخروشی به ايران باستان دارد. گمان می‌کند که ايران روزی، چون ققنوس، از خاکستر خويش برخواهد خاست. می‌گويد ايرانيان در روند تاریخ، بارها زانو سست کردند، امّا کمرشان نشکست. آينده‌ی ايران بسته به جوانه‌زدن، رويش و نمو تخمه‌ی خودزای درون مليت و فرهنگ ماست. این‌ها حرف‌های او است با تکرار من.
    مثل خيلی از ايرانی‌ها، سال‌هاست که در دل اميد تغيیر ايران می‌پرورد. چيزی اگر می‌نويسد يا گفتاری در راديو تنظيم می‌کند، از روی همين جوشش است. گفتنی‌هايش را "به‌واسطه‌ی" تريبون‌های مختلف به گوش و چشم مخاطبش می‌رساند. فلان نشريه برای او، محلی است برای رساندن پیام... نه بيش.

    عجیب اين‌که هم خسرو و هم چوبینه، هر دو دانش‌آموخته‌ی "تاریخ هنر" هستند؛ يکی در ايتاليا و ديگری در آلمان!

    جمعه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۶

    دوستی (12)

    امشب، در جوار ياران غم و شادی، مهر و صفا، می و ساغر، نشسته‌ايم و حالی می‌کنيم. چه شبی‌ست امشب.
    یار وفادار، دوستی که نام دوست، برازنده‌ی اوست، کنار دستم است. اسمش را اجازه دارم که بگويم؟ چرا که نه! مجتبای خودمان است؛ مجتبا درخشان. مردی که در جهان کاپيتاليسم، عمر گذاشته روی کار فرهنگی.
    و اما نازنين دوست ديگری هم هست که شعله داده به آتش گرم دوستی؛ که چراغی شده پرنور در محفل دوستی. نامش امير است با کنیه‌ی مهيم.
    با هم دمی داديم و دمی گرم کرديم و دمی ساييديم... و حالی بود و حالی کرديم. شبی بود امشب...
    همين.
    ...
    اين خط‌نوشته کار دست هرسه‌مان است. گفتیم، بماند به یادگار... شايد خطی شد در برگ‌های دفتر دوستی‌مان...

    دوشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۶

    کی دوست ندارد در خارج زندگی کند؟

    خواننده‌ای پيامی پای اين يادداشت نهاده که حائز توجه است:
    «شايدم آدمي كه از تغيير دادن مايوس مي شه ، مي ره خارج زندگي كنه»

    قرار نيست بر هر گزاره و رخدادی، رابطه‌ی "علّت‌ومعلول" حکمفرما باشد. يعنی سمتی، چون مکمل، به کار تشريح آن‌ديگری بيايد. اين يک.
    و امّا قضيه اين است ‌که درهای خارج باز نیست تا هر کس مثلاً مأيوس شد يا از ننه‌اش قهر کرد برود آن‌جا. اگر بر فرض محال اين‌طور بود، شک ندارم که ايران از سکنه خالی می‌شد! واقعاً کدام ايرانی دوست ندارد به جای جمهوری اسلامی، در جهان غرب زندگی کند؟ اين را حتماً از خودتان بپرسید...
    آن‌طور که من خبر دارم، جوانِ امروزی، با آرزوی آمدن به کانادا سر بر بالين می‌گذارد و با همان رويا، صبح برمی‌خيزد. غير از اين باشد، لابد عقل سليم را شوهر داده رفته پی کارش! بنابراين، اين شايعه‌ی باسمه‌ای که "هر کس رفته خارج، مردش نبوده بماند و ايران را بسازد" و از اين‌جور اراجيفِ صد من يک قاز، یک‌جور خود-گول-زنک فکاهی است که ممکن است فقط کمی دل گوينده‌اش را خنک کند؛ مثل قماربازی که وقتی می‌بازد، می‌گويد به ت...م تا از سکته‌ی احتمالی جلوگيری کند!
    همه‌ی آدم‌ها دنبال زندگی بهتر هستند و اگر کمی عقل توی کله‌شان باشد، اين آموزه‌ی مذهبی خودويرانگر که می‌گويد "بسوز و بساز" را بلافاصله می‌اندازند توی سوراخ توالت و سيفون را می‌کشند! والسلام.

    یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶

    حکايت بعضی‌ها

    آدمی که از زندگی خودش در خارج از کشور نتيجه‌ای نگيرد، دل می‌بندد به تغيير در ايران!

    اهميت نشر انديشه‌ی دوستدار

    ورود آثار، و در کل انديشه‌ی آرامش دوستدار به بستر فکری ايران امروز، نه يک قدم، بل صد قدم به جلو است. موافق يا مخالف‌بودن با او بماند به عهده‌ی خود اشخاص، امّا نکته‌ی مهم اين است که در فضای انحصار کامل و ميدان‌داری ذهنيت‌های جوراجور مذهبی، روزنه‌ای هم باز شده برای کسی (کسانی) که دگر می‌انديشد و "ايدئولوژی رسمی" را به چالش می‌گيرد.

  • آرامش دوستدار در نيلگون
  • قابل توجه دوستان مبارز و قهرمانان جان-بر-کف (گاهی کف-بر-لب) ملّت!
    منت گذاشته، طومارهای‌تان را به ميل‌باکس حقير اين‌جانب نفرستيد، چون من مدّت‌هاست امضاکردن را ترک کرده، فقط انگشت می‌زنم!
    باقی بقای‌تان!

    شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۶

    ارتباط با هم‌ميهنان؟

    هفته‌نامه‌ی سلام تورنتو -که از معدود نشريات فارسی‌زبان تورنتو است که گاهی سربرگش را می‌خوانم- اصرار غريبی دارد برای پيوندزدن ايرانيان به هم. مثلاً می‌گويد "ما ايرانی‌ها -مثل ايتاليايی‌ها، يونانی‌ها یا ديگر مليت‌ها- اين حق را داریم که خيابانی به اسم‌مان بشود". یا می‌گويد ما بايد در بدنه‌ی سياسی کشور نفوذ کنيم و نماينده داشته باشیم... و از اين دست حرف‌ها. خلاصه می‌خواهد به زور سيريش هم شده، ايرانی‌ها را به هم بچسباند يا به جايگاهی که لابد لياقتش را ندارند برکشد! البته چنين تلاشی جای تقدير دارد، امّا اگر منطقی به آن نگاه کنيم، اين‌هم به‌نوعی حکايت "آب در هاون کوبیدن است" به گمانم...

    اعضای یک جمعيت‌ يا مليت -یا هر چه که اسم‌اش را می‌خواهيد بگذاريد- بايد در حد قابل توجهی بستر فکری-فرهنگی مشترک داشته باشند. بايد شاخصه‌های مشترک قوی‌ای داشته باشد. بايد به هم‌ديگر کشش داشته باشند. بايستی به پيشينه‌ی خود افتخار کنند... من چنين مواردی را در بين ايرانيان خارج از کشور نمی‌بینم. ايرانيان خارج البته از اين بابت فرقی با داخلی‌ها ندارند.

    شما اگر نمی‌خواهيد با خودتان روراست باشيد، من اصرار دارم که باشم! واقعيت اين است که ايرانی‌ها در هر کجای کره‌ی خاک، سايه‌ی هم را با تير می‌زنند. از روحيه و رفتار هم گريزانند، امّا چون به پيشينه‌ی خود عادت دارند و ضمناً خيلی‌هاشان سخت می‌توانند با محيط جديد خو بگيرند، باز به سمت هم می‌روند. اين، يک نوع حالت کشش و دافعه‌ ايجاد کرده که با اکثر ايرانيان است: از یک‌طرف هم را نمی‌خواهند، از سمت ديگر باز سراغ هم را می‌گيرند. برای همين است که نفرت از خودی در جامعه‌ی ايرانی، اين‌قدر واضح است که هيچ‌جور نمی‌شود پنهان‌اش کرد.

    دوستان خود من اکثراً ايرانی‌ هستند، امّا موضوع اين است که من در اين مورد بخصوص حق انتخاب داشته‌ام و با آن‌ کسانی نشست‌وبرخاست می‌کنم که خودم می‌خواهم. صرفاً "ايرانی‌بودن" من را وادار نمی‌کند که با کسی حتا سلام‌وعلیک کنم؛ رفاقت که بماند. به عنوان شهروند آزاد اين جهان، با خيلی از مردم ديگر ملل راحت‌تر هستم. این يک واقعيت است. دلیل بيرون‌آمدنم از ايران‌ نيز زندگی بهتر در محيطی بهتر بوده، نه مبارزه‌ی سياسی و از اين حرف‌ها. البته با هم‌ميهنانم خصومتی نيز ندارم. برای آينده‌ی ايران -مثل همه‌ی شما- نگرانم، ولی به آينده‌ی وطن دوّمم نيز می‌انديشم.

    با موسيقی ايرانی به سختی ارتباط برقرار می‌کنم. شايد باور نکنيد، امّا در تمام اين سال‌های زندگی در خارج، حتّا يک کنسرت ايرانی هم نرفته‌ام (خارجی البته تا دل‌تان بخواهد)! وقتی پانزده-شانزده سال داشتم، پدرم به من روزی گفت: «مجيد جان! بزرگ‌تر که بشوی، از اين جفنگيات خارجی ديگر گوش نمی‌دهی. فعلاً نوجوانی و خب توی باغ نيستی!» البته بعد از گذشت سال‌ها من هم‌چنان توی باغ نيستم! ناگفته نگذارم که زبان فارسی و بزرگان تاریخ و بخش‌هايی از فرهنگ ايران را دوست دارم، مخصوصاً ادب و شعرش را.

    شما هم وقت کرديد، بنشينيد کلاه‌تان را قاضی کنيد که نسبت به مسئله‌ی "ارتباط با هم‌ميهنان" چگونه فکر و عمل می‌کنيد؟
    یادم باشد در باره‌ی اين گروهی که ترانه‌اش را گذاشته‌ام کنار صفحه (Satellite Party) -که خواننده‌اش (Perry Farrell) از سلاطين "راکِ آلترناتیو" است- چيزکی بنویسم. از گروه‌هايی که در آن خوانده معروف‌ترين‌هاش Jane's Addiction بوده که برای خودش وزنی بوده در اين سبک. اين هم نمونه‌ی کارش: