دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۶

خطاب به امیرفرشاد ابراهيمی

من هيچ‌جور زبان اين امیرفرشاد ابراهيمی را نمی‌فهمم! واقعاً به چه زبانی بايد بگویم که برای من ايميل نفرست؟ من که زبانم مو درآورد...
اين حضرت آقا، با چند ايميل مختلف، مرتب ايميل "بيا آپديت کردم!"‌ می‌فرستد برايم. باور کنید شايد سی بار برايش ايميل زده‌ام که "ای برادر!‍ جان هر چی مرد است، دست از سر من‌يکی بردار"، امّا به خرجش نمی‌رود که نمی‌رود. من واقعاً به چه زبانی بايد بگویم که خواننده‌ی نوشته‌های "خواندنی‌" ايشان نيستم؟
احترام‌گذاشتن به حق انتخاب ديگران اين‌قدر سخت است؟ کسی که مدعی است دیگر حزب‌اللهی نيست، فکر نمی‌کند که رفتارش در همان خط سرکوب‌گری حزب‌الله است؟
آقا جان بگرد چهارتا هم‌خط و هم‌سفره پيدا کن!‍ آخر چه فايده‌ای برايت دارد که آدمی مثل من خواننده‌ات باشد؟ کجای دنيای تو من قرار گرفته‌ام که فکر می‌کنی بايستی بساط "تشریک مساعی فکری" باهام راه بیاندازی؟ برو دنبال همان دعای-کميل-خوان‌ها و شله‌زردخورها مثل خودت و -سر جدّت- ما اهل بی‌خيالی را بگذار به حال خودمان...

توجه!

از زور کلافه‌گی، اين تکه را چسباندم پايين صفحه:
«نقل بخشی از يادداشت‌‌، با ذکر نام نويسنده و لینک به منبع، بی‌اشکال است.»
البته دوستان توجه دارند که خطاب حرف من، کسانی هستند که زبان آدمیزاد می‌فهمند!

پ.ن: شما اسم کسی را که نوشته‌تان را کامل در وبلاگش کپی کند به اين قصد که به اصل نوشته لينک ندهد چه می‌گذاريد؟ بی‌کلاس؟ دزد؟ عوضی؟
...
باور کنيد من هر چه گشتم، لقبی که گويای شخصيت "والای"‌ این فرد باشد نيافتم!

یک اشاره به نوشته‌ی گوشزد

«در دنیای مجازی، بی‌پروایی در گفتار و فاش و دریده‌گویی مذموم نیست ولی در دنیای حقیقی غیر قابل درک بوده و باعث از بین رفتن "اندوخته‌های اجتماعی" گوینده می‌شود، چنان‌که فریاد‌زدن در بیابان مجاز و در سالن اپرا ناپسند است
با کمی دیگر مخلفات، از وبلاگ گوشزد. البته توضیحی که در پايین می‌آورم مربوط به اين تکه‌ از نوشته نیست.

هر چند بی‌پروا نوشته، امّا مشکل تحليلی گوشزد اين است که انسان را به‌کل موجودی "عقل‌مدار" فرض کرده است و بر همين اصل، مقوله‌ی "خواست/لذّت" در انسان را محصول "منطق" او دانسته است. موضوع جالبی است برای نوشتن... اگر فرصت کنم!

شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶

ديشب اين رفيق گردن‌شکسته‌ی ما من‌را برد یک‌جا کنسرت که باور کنید تا صبح مغزم داشت ونگ‌ونگ می‌کرد! حالش بود شرحش را می‌نويسم.
قابل توجه طرفداران جاز: نورا جونز یازده می در Massey Hall کنسرت دارد. خلاصه تا دير نشده بليط بخريد!
Rush هم چند روز پيش، در تورنتو آلبوم جديدش را معرفی کرد. راش از آن گروه‌های راک است که تا ابد ماندگار است.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۶

و حجاب...

اسلام دو اصل فيزيکی انکارناپذير دارد: ختنه‌ی مردان و حجاب زنان. يعنی مردی که ختنه نکرده باشد و زنی که چادر-روسری-مقنعه-برقع سر نکند، مسلمان [کامل] نیست.
در آيه‌ی 31 سوره‌ی نور، به طور مشخص به حجاب برای زنان امر شده. اين واقعيت کتبی-تاریخی را نمی‌شود ناديده گرفت. ضمناً اسلام فقط به يک کتاب خلاصه نمی‌شود؛ مجموعه‌ای از احکام و احاديث است که در آن‌ها، نه توصيه بل‌که "امر" به حجاب، مشخص و برجسته است. نيز راهبر يک مسلمان "شرع اسلام" است که حجاب در آن رکنی اساسی‌ست. پس، زن مسلمانی که حجاب ندارد، با چند درجه تخفيف، مسلمان خوبی نيست.
دوستانی که در پی ماله‌کشی بر واقعيت‌های دین هستند، توجه داشته باشند که "شترسواری، دولا-دولا نمی‌شود"‍! هر چند اصلاح‌طلبی در دين کاری شايسته و ضروری است، امّا شرط اوليه‌ی آن "راستی" است. کسانی که در لباس نوگرايی دينی، ادعا می‌کنند که اصلاً حجاب ربطی به بنياد اسلام ندارد، اين اصل را زير پا می‌گذارند. نخست بايد واقعيت تاریخی را نشان داد، بعد ضروريات روز را به رخ کشيد، سپس به نقد گذشته و فرامين ناسازگار با شرايط روز برخاست.

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۶

جدال ذهنی آدم دروغگو

طرح پرسش
برای من هميشه اين پرسش وجود داشته که چرا آدم‌های رياکار، اصرار عجيبی دارند خودشان را پاک و منزّه نشان بدهند؟ درست مثل کوری که لقب "عين‌الله" را يدک بکشد! من خودم چندی پيش با کسی آشنا شدم که مثل آب خوردن و برای کوچک‌ترين چيزها دروغ می‌گفت و واقعيت را پنهان می‌کرد، آن‌وقت همين آدم تمامِ مدّت ديگران را به راستی نصيحت می‌کرد و می‌گفت بزرگ‌ترين مشکل ما مردم اين است که راستی را فراراه خودمان قرار نمی‌دهيم!

کندوکاو در یک استدلال
شايد دليل، "رويکرد ذاتی انسان به راستی" باشد که اين‌قدر او را از دروغ -حتا از دروغ خودش- منزجر می‌کند و به پنهان‌کاری‌اش وامی‌دارد. اين هم البته برای خودش دليلی‌ست، امّا چندان پايه‌ی استدلالی ندارد؛ بيش‌تر نشأت‌گرفته از آموزه‌های مذهبی ا‌ست تا عقل سليم و شناخت پايه از انسان. بايد پرسيد: پس چرا آدم‌های اغلب راستگو (می‌گويم "اغلب"، چون همه‌ی ما گاهی -کم يا زیاد- دروغ می‌گوييم) چنين اصراری ندارند؟ احتمالاً به‌خاطر اعتماد به نفس است. آدمی که دروغ می‌گويد، درونش از ترس انباشته است، به اين خاطر در تلاش "تبرئه"‌ی خويش است. اين دوگانه‌گی رفتاری دقيقاً جدالی‌‌ست درونی (Inner Conflict) ميان "خواست" و "وجدان" فرد. اين‌جا هنوز وجدانی هست که صورت واقعی انسان در آن بازبتابد.

خودفريبی
گاه نيز مقولات "خواست" و "وجدان" از شکل جدا و جدلی خارج شده در هم می‌تنند و کنار هم می‌ايستند. آميخته‌گی اين‌دو، آن‌ها را تفکيک‌ناشدنی می‌کند. در چنين وضعی، فرد دروغگو گمان می‌کند -بهتر است گفت باور می‌کند- که دارد راست می‌گويد. يعنی دروغ، پوستين راستی تن می‌کند. اين‌جا، دروغگويی از شکل "عادت" به حالت "اعتقاد" رنگ عوض کرده است: فرد به روشنی دروغ‌ می‌گويد، گاهی حتا از نوع نخ‌نما و شاخدارش، ولی اعتقاد راسخ دارد که چيزی جز حقيقت بر زبان نمی‌آورد! اگر در مرحله‌ی اوّل فرد در پی فريب ديگران بود، در اين وضع -به‌واقع- دارد خودش را فريب می‌دهد. کمی جلوتر برويم: دروغگويی و راست‌کرداری از لحاظ محتوايی جابه‌جا می‌شوند و انسان به وسط ميدان "فريب‌خورده‌گی" پرتاب می‌شود. اين‌، مرحله‌ی خفتن وجدان است.

پايان سخن
اين گفت‌آورد از گوبلز شايد بهترين نمونه‌ی "دروغ خودآگاه" باشد: «دروغ هر چه بزرگ‌تر، باورکردنی‌تر»! "دروغ خودآگاه" دروغی‌ست که به شکل تاکتيک يا مصلحت به‌کار می‌رود و يا شاخصه‌‌ای اخلاقی و منبعی‌ست برای خودارضايی روحی. امّا "دروغ ناخودآگاه"، حاصل آسيب‌ديده‌گی روانی انسان است؛ نوعی آسيب‌ديده‌گی که باعث شده مفاهيم بنيادينی چون "راستی" و "رياکاری" در درون هم محو و مسخ شوند. دروغگويی در اين وضع، پاره‌ای از شخصيت فرد است نه صرفاً خصوصيتی از اخلاق او.

  • یکی از کارهای پايه در ارتباط با موضوع "حضور دوگانه‌گی" در انسان:
    Emile Durkheim: The Dualism of Human Nature and Its Social Conditions
  • سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۶

    ترانه‌های کنار اين وبلاگ

    با موزيک-ويدئوهايی که در "نگاه" می‌گذرام چطوريد؟ بهتان می‌چسبد؟ هم‌سليقه‌ايم؟ یا کج‌سليقه‌ام؟! چيزی ازشان درمی‌آيد که به‌درد بخورد؟
    ...
    اين‌ها همان‌هاست که من گوش می‌دهم. بخشی جدّی از زندگی‌ام‌اند. در واقع با هم هم‌خانه‌ایم. تعدادشان هم زياد است؛ اين‌قدر زياد که شک دارم حالاحالاها ته بکشد!
    در زندگی شخصی‌ام جای‌شان ثابت است؛ اين‌جا هم دارند جاگير می‌شوند. يعنی قرار است موزيک-ويدئو بشود پاره‌ای از اين وبلاگ؟ نمی‌دانم! فعلاً که هست.

    حالا که حرف موسيقی شد، این آخری را هم بگویم و برسم به ديگر کارها: به موسيقی پيام‌دار اعتقادی ندارم. شاخصه‌‌ی اصلی موسيقی برايم زيبايی هنری آن است. پيام هم داشت، خب داشت. نداشت هم نداشت. اگر نداشت، چيزی از آن کم نمی‌شود. نفس "تفریح" آن مهم است. به هنرمند مربوط نيست که بخواهد جامعه را نصيحت کند. هنرمند، تنها تعهدش، اگر تعهدی داشته باشد، خلق اثری هنری ا‌ست، در منتهای ارزش‌اش. همين را بکند، کارستان کرده. باقی پيش‌کش‌اش! دورانی که هنر ابزار سياست و رساندن پيام (سياسی، اجتماعی و ...) و خط‌دادن به جامعه بود به‌سر آمده. آن‌ها که تمام مدّت در موسيقی دنبال مفهوم می‌گردند، دنيای‌ تيره‌شان با رنگارنگی هنر بس فاصله دارد. آن‌ها هم که فقط "شاهکار" و کلاسيک گوش می‌کنند، دارند سر خود شيره می‌مالند. درون‌شان تفريح می‌خواهد و آن‌ها خفه‌اش می‌کنند. دارند نمايش بازی‌ می‌کنند؛ گاه نمايشی که تماشاگری ندارد!

    دوشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۶

    ساده‌ترین راه؛ فرار از تحليل!

    در آمریکا و حتا اروپا، برای اين‌که سروته يک گند اجتماعی را هم بياورند، سريع عامل آن را می‌بندند به "بيماری روانی". طرف جنايت می‌کند، بدون اين‌که موضوع را ريشه‌يابی کنند و بستر رشد جنايت را نشان دهند، خيلی ساده می‌گويند "روانی بوده"... و خلاص! ما هم در زمان کدورت، مخالف خود را به صفت ممتاز "روانی" ملقب می‌کنيم. خب اين دمِ دست‌ترین راه است برای خراب‌کردن طرف. قصدمان که حل‌وفصل مشکل و پيوند دوباره نيست؛ متخصص تخريب‌ايم!
    آدم‌هايی نيز که به ويروس ايدئولوژی دچارند، تا اتفاقی در جهان سرمايه‌داری می‌افتد، فوراً برگ‌های کاپيتال مرحوم مارکس را سر نيزه می‌کنند و شروع می‌کنند به رويافروشی (بخوان آرمان‌گرايی) و برای ملّت نسخه‌ی "جامعه‌ی بی‌طبقه سوسياليستی" و "عدالت اجتماعی" می‌پيچند! تخفيف هم در کارشان نیست؛ يا عدالت اجتماعی يا هيچ! البته کسی که آدميزاد را -آن‌طور که واقعاً هست- بشناسد و از آن‌سو از ذهنيت آدم‌های "آرمان‌گرا" مطلع باشد، می‌داند که جامعه‌ی عادل مورد نظر رفقا در جايی جز پهنه‌ی تخيل ساخته نمی‌شود! و البته تاريخ سده‌ی گذشته نمونه‌های اين "عدالت" ادعايی را بسيار به خود ديده...
    مذهبی‌ها هم ريشه‌ی هر چه معضل است در "کفر" می‌بينند! ذره‌ای هم از اين باور کوتاه نمی‌آیند. خب از خاصيت‌های ايمان است ديگر. در جامعه‌ی فاسد (بخوان بی‌ايمان)، فراوانی جنايت است. البته برادران يادشان می‌رود علّت جنايت‌های نوع ديگر جوامع خودشان را آدرس بدهند...

    در روزهای گذشته، قضيه‌ی دانشجوی آمریکايی کره‌ای‌تبار زياد با ذهنم درپيچيد. آدم بايد در زندگی‌اش به بد نقطه‌ای برسد که دست به چنين جنايت هولناکی بزند. بايد از محيط خودش متنفر باشد. کودکی و نوجوانی وحشتناکی بايد داشته باشد. کمبود رسيدگی و محبت والدين "بيزی" که حکایتِ زندگی مهاجرت است. يا شايد هم تحت تأثير هايپر رئاليتی بازی‌های کامپيوتری و فيلم‌های احمقانه‌ای مثل متريکس و کيل بيل بوده! زندگی واقعی که با دنيای مجازی جابه‌جا شود فاجعه می‌آفريند. می‌تواند از تحقير نژادی در رنج باشد. فشار تحصيل و دانشگاه هم هست. مشکلات مالی؟ نحوه‌ی تربيت و بغرنج‌های خانوادگی شايد سر ديگر قضيه باشد. جنون آنی چطور؛ به هر علّتی؟ رويکرد فناتیک مذهبی يا ايدئولوژيکی؟ باز هم دليل هست...
    این دلايل، هر کدام می‌تواند سرفصل بحثی فراخ‌دامن بشود. شايد به نتیجه برسد، شايد هم نرسد. امّا آن‌چه مسلّم است، با پروپاگاندای رسانه‌ای و تحليل‌های آبکی ايدئولژيکی نمی‌شود معضل جنايت را تحليل کرد.

    پی‌نوشت:
    چون سونگ دو تک‌پرده‌ی نمايشی نيز نوشته است که به نظر من ارزش ادبی ندارند، امّا برای شناخت روحيه‌ی اين آدم گويااند: Richard McBeef و Mr. BrownStone.

    یکشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۶

    No Man's Land

    چند وقت پيش، در يکی از ترجمه‌ها، چشمم خورد به عبارت "سرزمين نامردی"! به نظرم خيلی عجيب آمد. واقعاً ماندم که مترجم محترم، چه چیزی را "نامردی" ترجمه کرده. مگر چنين تمثيلی در انگليسی هست؟
    گذشت تا چندی پيش متن اصلی را در نت پيدا کردم. یاد همان عبارت افتادم. گشتم و ديدم "No Man's Land" است. توضیح اضافه نمی‌دهم. از آوردن نام مترجم -که اتفاقاً نامی هم دارد- معذورم. فقط حساب‌اش را بکنيد حکايت کيفيت ترجمه در ايران، البته بعضی از ترجمه‌ها، چيست و ملّت قرار است چه چيزی از اين‌جور ترجمه‌ها ياد بگيرند!

    پ.ن: باب سيگر و بيلی جول -هر دو- ترانه‌ای دارند با همين نام. مال باب سيگر نبود. شنيدن/ديدن کار بيلی جول خالی از لطف نيست: No Man's Land
    امروز بعد از ظهر، راديوی جاز تورنتو، تمامِ مدّت اپرای زبان‌های مختلف را پخش کرد. آن‌ها که گوش داده‌اند حظ‌اش را برده‌اند لابد، علاقمندانی نيز که نتوانسته‌اند، طبعاً از کف داده‌اندش.
    اپرا در زبان آلمانی چيز ديگری‌ست. آلمانی، با آن گام‌های نوايی بالا، با ضرب‌آهنگ پُرتنش و تکان‌ها و شکستگی‌های پی‌درپی، با آن خشونت درونی که در تَن و تُن واژه‌واژه‌ی اين زبان است، اپرايش -به‌ويژه در فرم تراژدی- نظير ندارد. اپرای ايتاليايی هم بد نيست. فرانسوی و بدتر از آن انگليسی امّا، چيزی نيست جز "تقليدی فکاهی"! روح اپرا با اين‌دو زبان هيچ‌جور جور درنمی‌آید. اپرای ارمنی هم قشنگ است. نمی‌دانم تا به حال شنيده‌ايد يا نه؟ برای منِ نوعی که خاطره‌برانگيز است.
    اين جيگرطلا بدجوری دلم را برده بود. هر چه کردم، نتوانستم در مقابل‌اش مقاومت کنم. خلاصه گرفتم‌اش!

    جمعه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۶

    گوناگونی را ارج بنهيم

    يادتان هست چند روز پيش راجع به کارگرهای مسلمانی نوشته بودم که موقع اذان، در هر وضع و موقعيتی که باشند، از کار دست می‌کشند و می‌ايستند به نماز؟ يکی می‌شود پيش‌نماز و باقی هم پشت سرش. بهشان گفتم که در يادداشتی، اشاره‌ای کرده‌ام به آن‌ها. اجازه دادند که موقع نماز، عکسی بگيرم ازشان. بعد پيش‌نمازشان خواست که عکسی هم با من بگيرد به يادگار. اين‌جاست. ديدم گوشی iPod به گوشش است! پرسيدم: «حاجی به چی گوش می‌دی؟» گفت قرآن. قرآن کامل را در آی‌پادش ذخيره داشت و تمام مدّت به گوشش بود.
    دين خون را در شريان‌هاشان به حرکت درمی‌آورد. نمی‌گذارد در سرزمين بيگانه فسيل شوند و بپوسند؛ سرپا نگه‌شان می‌دارد؛ روزنه‌ی اميد و پناه‌گاه‌شان است.

    اين‌هم همان دوستی است که خارجی‌ها را -مخصوصاً از نوع مسلمان‌اش- زیاد دوست ندارد. به او گفتم حالا که در عالم واقع با هم نمی‌سازيد، عکس‌هاتان را می‌گذارم کنار دست هم... و لااقل آن‌جا آشتی‌تان می‌دهم. از پنجره‌ی طبقه‌ی دوّم به نمازگزاران نگاه می‌کرد و می‌گفت: «اين‌ها به‌جای اين‌که وقت‌شان را اين‌طوری تلف کنند، بهتر است بچسبند به کارشان و بيش‌تر پول دربياورند!» می‌گفت خودش سالی فقط يک‌بار کليسا می‌رود؛ روز کریسمس.

    اين‌ها مردمی هستند که فارغ از نژاد و مرام و مذهب، از صبح تا غروب زحمت می‌کشند تا نانی ببرند سر سفره‌ی خانواده‌شان. از کار لذّت می‌برند و حرفه‌ی خود را دوست دارند. مسئوليت‌پذيرند. عضوی هستند از خانواده‌ی سازندگی اين کشور. از دست‌شان بيايد، از کمک به هم‌نوع دريغ نمی‌کنند، حتا با وجود اختلاف. اختلاف هم هميشه هست؛ در طبيعت ما انسان‌هاست.
    اگر به "تفاوت‌ها" احترام بگذاريم، دنيای انسانی‌تری خواهیم داشت.

    سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

    بی‌بلاگ‌رولينگی را عشق است!

    بلاگ‌رولينگ باز ماتحت‌اش را زمين گذاشته! البته برای اين وبلاگ همچين فرقی هم نمی‌کند. اين‌جا خوانندگان ثابت خودش را دارد. پينگ بشود یا نشود، توفيری نمی‌کند.

    با خيلی از پاهای ثابت اين نشانی آشنام. با بعضی سلام‌وعليکی دارم و با بعضی روبوسی. با چندتايی پا بدهد کل‌کلی می‌کنم و با چندی ديگر حالی باشد، حال‌واحوالی. شماری نيز، تا هم را می‌بينيم، سر را کج می‌کنيم و از آن ور خيابان رد می‌شويم!

    خواننده‌ی ثابت اين صفحه می‌داند که بازديد روزانه‌اش را بی‌جا خرج نمی‌کند. در بدترين وضع‌اش، هفته‌ای پنج نوشته ديگر روی شاخ‌اش است. حالا درخور توجه بودن‌ يا نبودن‌اش بماند به قضاوت خواننده...

    چندوقتی بود که "نقطه‌ی اشتراک" خوانندگان اين وبلاگ ذهنم را دنبال خودش می‌دواند. به نتيجه‌ای رسيدم: چه آن‌ها که نوشته‌هام براشان آيينه‌‌ای است که حرف دل خود در آن می‌بينند، چه آن‌ها که سایه‌ام را با تير می‌زنند، همگی آدم‌های باسوادی هستند. آدم سطحی اين‌جا يک‌دقيقه بند نمی‌شود؛ می‌زند به چاک معرفت، يا عافيت!
    کسی که شش‌ونيم صبح بزند بيرون و پاسی از ده شب گذشته برسد خانه، نايی برايش می‌ماند بنويسد؟
    ...
    انگار آن‌ ته‌ها چيزکی مانده!

    دوشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۶

    اشاره‌ای به ترانه‌های محسن نامجو

    در گستره‌ی موسيقی، اين‌روزها، بسيار هستند کسانی که با تلفيق سازهای غربی و ايرانی سعی در نوآوری در موسيقی دارند. از معروف‌ترين‌ها، Axiom of Choice است. موسيقی متن فيلم The Sweet Hereafter نيز جذّاب است و با همين مایه. قديم، اگر در ياد داشته باشيد، کورش يغمايی نيز پای سازهای غربی را به موسيقی ايرانی کشيد و کارهای يادماندنی‌ای ارائه کرد که هنوز می‌شود گوش داد و لذّت برد.

    چند باری نام محسن نامجو را در نوشته‌های دوستان ديده بودم، بدون اين‌که کارش را پی بگيرم؛ تا امروز. موسيقی نامجو در همان رديف New Age است، البته با شاخصه‌های خودش. شخصاً آن‌را نپسنديدم. يکی تُن صدايش برايم گيرا نبود -به‌ويژه فريادهايش که نفهميدم چه علّتی پشت آن است-، ديگر اين‌که اشعاری که اغلب استفاده می‌کند، به تبعيت از ديگران در همين سبک، اشعار کلاسيک فارسی است. اين اشعار، برای نسل جوان، مخصوصاً آن‌ها که در خارج از کشور باليده‌اند، ثقيل و نامفهوم‌اند. اين گروه سنّی شک دارم بتواند با آن‌ها ارتباط برقرار کند. اين اتفاقاً ضعف عمده‌ی موسيقی سنّتی ايرانی نیز هست که چشم‌ها را بسته و همين‌طور در خط سده‌های قبل می‌گازد! نسل‌های قبل‌تر نيز توقع دارند که کارهای نوتر بشنوند و در همان دايره‌ی بسته چرخ نزنند.
    ريتم ترانه‌های نامجو قشنگ است. پرداختش امّا درست نيست. هم‌آوايی سازها -از لحاظ ميکس صدا- طراز درستی ندارد و به همين خاطر، به جای سمفونی، به راه "تک‌صدايی" موسيقی سنتی ايرانی رفته است.

    به هر رو، به نوآوری‌ها بهتر است خو‌ش‌آمد گفت تا ميدان ايستايی، همه‌چيز را در خود نبلعد.

  • چند ترانه از Axiom of Choice، اما کارهای نه‌چندان دندانگيرش: [+]
  • یکشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۶

    نويسنده به دنبال کاراکتر يا کاراکتر در دست نويسنده؟

    شاهرخ مسکوب در جايی -به نظرم در گفت‌وگو با علی بنوعزيزی- می‌گويد "وقتی در کوی دوست را شروع کردم به نوشتن، کلاف نوشته از دستم در رفت و مرا به دنبال خود کشاند و به جايی برد که خودش می‌خواست. اين گوناگونی که در آثار من می‌بينيد، به همين خاطر است" (نقل به مضمون - جمله‌ها بازنويسی من است). محمود فلکی در داستان قهرمان داستان طرحی می‌ريزد که در آن، شخصيت اصلی از همراهی با مضمون سر-باز-می‌زند و از اين رو، تقابل/جدالی پديد می‌آيد بين نويسنده و کاراکتر. امروز ديدم رضا قاسمی در مقايسه‌ای که از "فضای مجازی" اينترنت و "واقعيت" به‌دست داده، به همين نکته اشاره کرده: «... نوشتن، به يک معنا، چيزی نيست جز آفريدن فضايی مجازی. تفاوتی اگر هست اين است که، برخلاف فضای مجازی وب، در فضای مجازی هر نوشته، نويسنده (و حتا خواننده) بازيگر است نه بازيچه
    واگوی تئوریک اين‌گونه داستان‌نويسی و طرز فکر را می‌شود در جستار معروف مرگ نويسنده (The Death of the Author) رولن بارت (Roland Barthes) ديد. به طور خلاصه، اين تئوری معتقد است: "اين شخصيت‌های داستانی هستند که نويسنده را به‌دنبال خود می‌کشند و اصولاً نويسنده تنها ابزاری است برای روايت -نه خلق- آن‌ها". شماری حتا نويسنده را آلتِ دست شخصيت‌های داستانی قلمداد کرده‌اند.

    بعضی هم معتقدند که "می‌نويسيم، تا اتفاق بيافتد"، مثل رمان اتفاق ايرج رحمانی. از اين دست طرز فکر -در قالب رمان و داستان- فراوان است؛ طرفداران خودش را نيز دارد.

    من شخصاً بر اين باورم که می‌شود از نظريه‌ها و مشی‌های گونه‌گون ادبی لذّت برد و اثر گرفت، امّا به نفع نويسنده است که برده‌ی فکری هيچ‌يک از آن‌ها نشود. تئوری را می‌شود هم "ابزار شناخت" دانست و هم "ابزار ساخت". اوّلی -به‌نظرم- ارجح است.

    شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۶

    موضوع تلويزيون فقط "گزارشگری" نيست

    در ميان رسانه‌ها، تلويزيون اين ويژگی را دارد که علاوه بر پيام، لحن کلام را نيز منتقل می‌کند. چشم‌-در-چشم‌نشستن مخاطب و توليد‌کننده، با تلويزيون است که ممکن می‌شود. موضوع تأثيرگذاری جعبه‌ی سياه تنها در آگاهی‌هایی که می‌دهد خلاصه نمی‌شود؛ خمير روان آدمی را نيز فرم می‌دهد و بر ضميرش نقش می‌زند.

    وقتی موضوع به تلويزيون‌های سياسی لوس‌آنجلسی می‌رسد، قِسم دوّم تأثيرگذاری برجسته‌تر می‌شود. بسياری از اين برنامه‌ها، گذشته از آن‌که در ازای وقتی که صرف‌شان می‌شود چيزی به آگاهی انسان نمی‌افزايند، بر اعصاب و روان او نيز تأثير مخرّب می‌گذارند. کار بعضی‌شان فقط پراکندن تخم نفرت‌ است و بس. يعنی نوع انتقال محتوا، تزريق تنفر است به انسان. انسانی که انباشته شود از تنفر، طبعاً نمی‌تواند سالم و آزادانديش باشد. البته منظور اين نوشته، برنامه‌های درخور اعتنا نیست.

    کمی به حاشيه بزنم: در تحليل‌های پيرامون انقلاب اسلامی، جای "نشانه‌شناسی" و "جامعه‌شناسی دين" -خصوصاً از نوع ماکس وبر- خالی است. آن‌چه در اين باره نگاشته شده، اکثراً از زاويه‌ی سياسی بوده است. تعدادی نيز بر مشی نوتاريخی‌گری (New Historicism) پژوهيده‌اند که البته در جای خود حائز اهميت است. با اين وصف، آن‌چه جای آن خالی می‌ماند، شناخت از روان‌شناسی يک جامعه درون کالبد فرهنگی آن است. مثلاً تحليل سياسی، هر چقدر هم عمیق، نمی‌تواند به اين پرسش پاسخ بدهد که چرا يک ملّت -هم‌زمان- تصوير امام را در ماه ديد. يا نمی‌تواند پاسخ بدهد که چه ضرورتی باعث شد که آل احمد کتاب غرب‌زدگی‌اش را نوشت. ما فقط محتوای متنی غرب‌زدگی را نقد کرده‌ايم، امّا بستر فرهنگی و نشانه‌شناختی رويش چنين اثری را کم‌تر به بررسی نشسته‌ايم. در هر اثر، بايستی به دنبال بستر فرهنگی و رگه‌های روان‌شناسی‌اش گشت، چه اثر واگوی پاره‌ای از روان‌شناسی و فرهنگ اجتماع است.
    در باب رسانه يا نوشتار، روان‌شناسی/نشانه‌شناسی گفتار و متن، به‌واقع صورت ديگر ماجرا -يعنی لايه‌ی درونی آن- را برای ما روشن می‌کند. يعنی ما مثلاً وقتی يک‌ساعت پای برنامه‌ی صور اسرافيل می‌نشينيم، گذشته از اطلاعاتی که به درست يا غلط می‌دهد، اثر روحی نيز از او می‌گيريم. اين اثر روحی، با پايان برنامه پی کارش نمی‌رود؛ برجا می‌ماند و به زندگی عادی ما رسوخ می‌کند. فردا نيز اثر بعدی را می‌گيريم و بر حجم آثار قبلی همين‌طور اضافه می‌شود...

    انسان -چه بخواهد، چه نخواهد- در حجم خاطراتش سرگردان است. اين خاطرات خوب و بد دارد. وقتی حجم "بدها" از مرز ويژه‌ای بگذرد، اين سرگردانی دائمی می‌شود و زندگی حال را از انسان می‌گيرد. يعنی متن زندگی ديروز، جايگزين متن امروز می‌شود. چنين فردی در گذشته‌ی خود منجمد می‌شود و اين يخ را کم‌تر شرايطی يارای آب‌کردن دارد. گاه حتا خود فرد متوجه اين دگرديسی نیست. تلاش سازنده‌ی ما، جلوگيری از حجم‌گيری بی‌رويه‌ی آثار روحی-روانی منفی است.

    هر يک از ما انسان‌ها ظرف مشخصی از انرژی و ظرفيت دارد. اين انرژی محدود است. کارهای انجام‌نشده و ناتمام نيز تا بخواهيد فراوان. زمان هم با بی‌رحمی و شدّت در گذر است. روان انسان نيز چون طفلی کوچک، هر لحظه در معرض آلودگی‌ست. پس، در برخورد با رسانه، بايد سبک-سنگين کرد که چه چيز از ما می‌گيرد و چه به ما می‌دهد. آيا آن‌چه هزينه کرده‌ايم را می‌توانستيم در جای ديگر، به شکلی بهتر هزينه کنيم يا نه.

    ناگفته نگذارم که بعضی از انسان‌ها، ضمير خود را در سخنان پر از خشونت و نفرت ديگران می‌بينند. در واقع با اين‌گونه سخنان خود را تراپی و ارضا می‌کنند. سخن پرخشم‌ونفرت، فقط آيينه‌ای در مقابل آنان می‌گذارد و فرصتی به آنان می‌دهد که آتش نفرت درون خود را شعله‌ورتر کنند. طبعاً مخاطب اين نوشته اين افراد نیستند!

    تلويزيون‌های لوس‌آنجلسی!

    کسی را اگر می‌خواهی شکنجه بدهی، وادارش کن که فقط شبکه‌های لوس‌آنجلسی را ببيند! کم ديده‌ام که رسانه‌ای به این حد در آسيب‌زدن به روحيه‌ی افراد کارايی داشته باشد. اين تلويزيون‌ها هر چه افق روشن و انرژی مثبت در وجود انسان است را دود می‌کنند و می‌فرستند به هوا! البته همه‌ی برنامه‌ها را با یک چوب نبايد زد، امّا چند شاخه گل هم طبعاً نمی‌تواند کوير را بهاری کند. در اين باره مشروح‌تر خواهم نوشتم.

    پنجشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۶

    گياه باید خيلی پررو باشد که در اتاقی که تمام مدّت کرکره‌اش پايين است، باز گل بدهد!
    الآن متوجه شدم اين گلدان کوچک کنار اتاق من، گلدانی که اصلاً اين‌روزها حواسم به آن نبوده، چند تا گل داده! دیدن‌اش، آن‌هم ناگهانی، دلنشین بود. در ميان مشتی کتاب و تيروتخته، نبضی هست که می‌زند...

    سه‌شنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۶

    وکيل‌مدافع مسلمان‌ها؟!

    یکی از زجرآورترين وضعيت‌ها اين است که گاهی شرايط، آدمی مثل من را در جايگاه "وکيل‌مدافع مسلمان‌ها" بنشاند! موضوع روشن است: در آمریکا و کانادا، مردم خاورمیانه را -با تمامی گوناگونی‌هاشان- یک‌کاسه می‌کنند. نقطه‌نظرشان را نيز لابد نسبت به اين مردم می‌دانید که چيست...

    امروز گپی پا داد با مردی از کانادايی‌های فرانسوی‌زبان. داشتیم در زنگ تفریح کار قهوه می‌خوردیم که خودش سر حرف را باز کرد. بی‌مقدمه پرسيد: تو مسلمونی؟ طبعاً اين سئوال را باید با سئوالی جواب می‌دادم: چطور مگه؟ گفت: همين‌طوری پرسيدم! گفتم: اين‌جور سئوال‌ها را که نمی‌شود "همین‌طوری" پرسيد؟!

    طوری باهاش تا کردم که راحت حرف دلش را بزند. به چند تا از کارگرهای مسلمان اشاره کرد که داشتند در گِل‌های حياط نماز می‌خواندند. گفت از اين‌ها که ريش بلند می‌گذارند يا زن‌های روسری‌به‌سر خوشش نمی‌آيد! بعد نظرم را راجع به شش سرباز کانادايی که چند روز پیش در افغانستان کشته شدند پرسيد. گفتم‌اش هر چه از اين الاغ‌ها کم‌تر، بهتر! جا خورد! حرف را برگرداند به جای اوّلش و گفت: راستش اين ریخت‌ و قيافه‌های اسلامی يک‌جور توهين است به منِ کانادايی. گفتم‌اش فکر نمی‌کنی بدون مقدمه پرسيدن از دين کسی نيز یک‌جور بی‌حرمتی باشد؟ البته حرفم را پذيرفت. ولی روی حرف خودش هم اصرار داشت. می‌گفت اين‌ها اگر با جهان غرب نمی‌توانند کنار بيايند، بروند همان کشورهای اسلامی‌شان! گفتم اتفاقاً اين‌ها می‌آیند به شهری بزرگ مثل تورنتو و مثلاً نمی‌آيند به شهرک کوچک تو (شهرش يازده ساعت شمال تورنتو است!)، تا شهرک‌نشينان نژادپرست روزگارشان را سياه نکنند. البته زير بار "اتهام" نژادپرستی نرفت.

    می‌گفت در شهرشان فقط دو نفر خارجی وجود دارد؛ دو مرد پاکستانی. گفتم اين‌ها چه می‌کنند آن‌جا؟ گفت ازدواج کرده‌اند و ماندگار شده‌اند. از اين بابت خيلی ناراحت بود! به او گفتم واقعاً پاکستانی‌ها در حق شما محبت کرده‌اند مانده‌اند آن‌جا، چون وقتی مردها می‌آیند شهرهای بزرگ برای کار، طبعاً کسی نمی‌ماند که با زن‌ها ازدواج کند. می‌گفت پاکستانی‌ها بمب‌گذارند! می‌گفت مردم هر لحظه منتظرند که در جايی از شهر ما بمبی منفجر بشود! گفتم‌اش نژادپرستی که شاخ‌ودم ندارد. در ثانی یادت نرود تو الان داری برای شرکتی کار می‌کنی که مال مسلمان‌زاده‌‌هاست. یعنی مسلمان‌زاده‌ها برای توی کانادايی کار و درآمد ايجاد کرده‌اند. در دل امّا به اين فکر می‌کردم که اين پاکستانی‌ها بايد آدم‌های بی‌رگی باشند که اين فشار سنگين اجتماعی را دارند تحمّل می‌کنند و زندگی‌ خودشان را تباه!

    گفت‌وگو را قطع کردیم و برگشتيم سر کار. تمام مدّت امّا اين انديشه در سرم چرخ می‌زد که چرا يک انسان غربی بايد چنين نظر راديکالی نسبت به مسلمانان داشته باشد و بدتر اين‌که چرا آدمی مثل من بايد وقت‌وبی‌وقت پاسخ‌گوی چيزی باشد که خودش قربانی آن بوده...

    دوشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۶

    دوستی (11)

    خيلی از اشتباهات ديگران را می‌شود بخشيد، امّا ناسپاسی را هرگز. آدم بی‌چشم‌-و-رو کسی است که فکر می‌کند ديگران ساخته شده‌اند که فقط به حضرتش سرويس بدهند! آدم بی‌‌چشم‌-و-رو، از آن‌جايی که در قبال ديدن محبت از ديگران تف هم کف دست‌شان نمی‌اندازد، در یک کلام فردی است خائن؛ او به اعتماد دوستش خيانت می‌کند.
    مثالی بزنم: کسی را در نظر بگيريد که در خانه‌ی شما هميشه به رويش باز بوده. بارها به خانه‌ات آمده. طوری رفتار کرده‌ای که اصلاً احساس غريبی نکند، انگار از اعضای خانواده‌ی خودت است. کتاب خواسته؛ گفته‌ای اصلاً نيازی به درخواست نيست؛ مختار است هر کدام را که می‌خواهد بردارد. چيزی اگر خواسته گفته‌ای خودش برود از آشپزخانه بردارد تا احساس خودی‌بودن بکند. حتا اتاق‌خوابت را به او نشان داده‌ای؛ کمد لباس‌هايت را. خلاصه با او صادق و مهربان بوده‌ای. اخم‌وتخم‌اش را تحمّل کرده‌ای. از پرمدعايی و ادعاهای توخالی‌اش چشم‌پوشی کرده‌ای. قضاوت‌های سرسری و بلافاصله‌اش را به گوش نگرفته‌ای. از او بارها رنجيده‌ای، امّا به روی خودت هيچ نياورده‌ای. حتا موقعی که داشته پشت‌نويس عکس‌های خانوادگی‌ات را می‌خوانده، زيرچشمی رد کرده‌ای! به او شخصيت داده‌ای. از کارهایش اغراق‌آميز تعريف و تمجيد کرده‌ای تا خودش را پيدا کند و پابگيرد. به خاطر کرده‌های او چندباری مورد انتقاد دوستانت قرار گرفته‌ای، امّا به انتقادشان کم‌ترين توجهی نکرده‌ای... آن‌وقت حساب کنيد همين آدم حتا نشانی خانه‌اش را از تو مخفی کند! هيچ از زندگی و محل کارش به تو نگويد. تنها هنرش "پنهان‌کاری" باشد؛ فقط از تو حرف بکشد و پرونده‌ات را قطورتر کند. با پنهان‌کاری‌های نابه‌جا، فقط دروغ تحويلت بدهد و شعورت را به ريشخند بگيرد. با تو در جايی شریک شده باشد، امّا در جای ديگر زير-زيرکی قاطر خودش را براند و به ريشت بخندد تا کمبود رياست‌طلبی و خودرأيی‌اش ارضا شود. حتا در آن مکان جسارت کرده، چند خطی هم خطاب به تو مسخره‌گی کند! کسی که اين‌قدر راحت لگد بزند زير تمام سوابق و نان‌ونمکی که خورده‌ايد و سلام‌وعلیکی‌ که کرده‌ايد و چرخ دوستی را بی‌ملاحظه واژگون کند، چه اسمی دارد؟ عمل اين فرد آيا نامی جز "خيانت" می‌تواند داشته باشد؟
    آدمی که از لحاظ اخلاقی ناراست است، همان‌طور که در موارد کوچک خیانت می‌کند، پا بدهد، از خيانت‌های بزرگ‌تر هم ابا نمی‌کند. او نه انس می‌گيرد، نه الفت می‌فهمد. او فقط پشته‌ی توقع‌هايش را روزبه‌روز بالاتر می‌برد. چنين انسانی، در تنهايی‌اش، در دنيای بسته‌ای که مملو از حقارت‌هایی است که خودش هم درست نمی‌شناسدشان، ناايستا دست‌وپا می‌زند. چنين فردی، هر چه باشد مسلماً "دوست" نيست.
    امّا زندگی از اين بازی‌ها زياد جلوی پای آدمی می‌گذارد. هر چيز در حدّی ارزش دارد و بايد به حد ظرف‌اش به آن اهميت داد. تجربه می‌گويد ياد اين‌تيپ افراد را بايد در پهنه‌ی خاطره دفن کرد و بر وقتی که هدرشان رفته افسوس نخورد. تجربه‌اندوزی امّا بهايی دارد که بايد پرداخت، اگر جویای آن‌ايم.
    نترسيد، یک‌روز اين‌جا به‌روز نشود هيچ چيز نمی‌شود؛ نه دنيا به آخر می‌رسد، نه خواننده‌ای زانوی غم بغل می‌کند؛ فقط یک کليک حرام می‌شود و بس!
    نمی‌دانم کسی چيزخورتان کرده، يا طلسمی چيزی شده‌ايد که هر روز تعدادتان بيش‌تر می‌شود! به اين می‌گويند تکثير با اسپرم وبلاگی!

    Babel

    ديروز حوصله‌ای بود بنشينم فيلمی ببينم. ديدم دوستان تبليغ فيلم مسعود ده‌نمکی را کرده‌اند. فيلم را داونلود کردم، امّا هر چه به خودم فشار آوردم نتوانستم بيش از ده دقيقه بنشينم پاش! با دنيای اين افراد هيچ‌گونه رابطه‌ای نمی‌توانم برقرار کنم.
    جايش Babel را ديدم؛ درامی متفاوت و خوش‌ساخت، با داستانی گيرا در چند برش، مثل رمان مدرن. اگر امکانی دست داد در باره‌اش خواهم نوشت.

    یکشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۶

    درباره‌ی اصول نقادی و حاشيه‌‌ای بر موضوع مهدی خلجی

    نخست نظرگاه پيام يزدانجو را با هم بخوانیم تا برسيم سر اصل حرف:
    اسف­آور است كه عده­ای عقده­ای، آدم انديشايی مثل مهدی خلجی را آماج اتهامات ابلهانه كرده‌اند – و همچنين دردآور كه كوتوله­ی بی‌شرمی به خود اجازه­ی توهين به او را داده. مهدی خلجی، آن­گونه كه من از خلال نوشته­ها و نقدونظرهای هرازگاهی شناختم، انسانی است ارزنده و از اين رو شايسته­ی انتقاد، ولو با گزنده‌ترين الفاظ. گفتن ندارد: با همه­ی اختلاف نظرها، از بابت كوششی كه در راه انديشه­گری دارد، من احترامی برای او قائل‌ام بسيار بيش از آن‌كه بداند. [منبع]
    مهدی خلجی را از روی نوشته‌هايش می‌شناختم. بعداً با هم تماسی هم پيدا کرديم، تا زد و حدود دو سال پيش آمد تورنتو. می‌خواست در کانونی به اسم آگورا، مال تعدادی دانشجوی ايرانی که اين‌روزها بی‌شباهت به "انجمن اسلامی" نيست، سخنرانی کند. به نظر می‌آمد که تشکيلات اين افراد را زيادی جدّی گرفته است! من تلويحاً به او يادآور شدم که خطّ و ربط بعضی از گردانندگان اين تشکيلات از هيچ‌يک از فعّالين ايرانی تورنتو پوشيده نيست و بهتر است دامن خودش را آلوده نکند. البته سخت نبود که بفهمم از حرفم خوشش نيامده. مهم برای او این بود که در محلی "دانشگاهی" حرف بزند، عدّه‌ای هم گوش بدهند! بعد از آن ديگر با هم ارتباطی نداشتيم.

    در ايران، در ميان اهل قلم، ما با دو گروه از افراد مواجه‌ایم: آدم‌های خارج از بدنه‌ی قدرت -که اکثريت جامعه است- و هم‌چنين تعداد قليلی که به نحوی از قدرت مايه می‌گيرند و درون بدنه‌ی آن فعّال‌اند. سخن‌گفتن و تنفس برای نخستين گروه، به‌غايت دشوار و حتّا ناممکن است. آدمی که مذهبی نيانديشد يا از لحاظ تبار به مذهب رسمی کشور مرتبط نباشد، تمام مدّت زير ضرب است. من خودم اين فضا را با پوست و گوشت و خون تجربه کرده‌ام. من خود در اين فضا باليده‌ام و زوايای آن را زيسته‌ام. برای آدمی مثل من که حرفی برای گفتن داشت، فقط يک "دو-راهی" وجود داشت: يا دهنم را ببندم و تابع باشم و در صورت لزوم سازم را در همان ملودی کوک کنم، يا بزنم به چاک! من البته راه دوّم را برگزيدم، ولی موضوع اين است که همه‌کس امکان خروج از ايران را ندارد.
    و امّا گروه دوّم، کسانی بودند -و هستند- با ريشه‌ای مذهبی، با ساختار ذهنی مذهبی، که امکان استفاده از تريبون‌های داخل کشور در اختيارشان بود. کسانی که در نشريات و رسانه‌های داخل کشور فعال‌اند، از راستی‌ها تا چپی‌ها، از بنيادگرايان تا معتدل‌ها، جمله‌گی ريشه در اين گروه دارند. وقتی می‌شنويد که فلان کس، در فلان نشریه‌ی داخل ايران، فلان سال قلم زده، بی‌ترديد متعلق به همين طيف بوده است؛ تکه‌ای از گستره‌ی آن. اين طيف، برخلاف گروه نخست، نه در زمان تحصيل با مشکلی مواجه شده است، نه در ورود به دانشگاه با سدّی. پس از آن، به فراخور حال خود، تريبونی يافته برای نشر افکارش.

    من اين‌قدر ساده‌انديش نيستم که فکر کنم کسی می‌تواند با چند سال دانشگاه رفتن و خواندن چند جلد کتاب، خاستگاه و مکانيسم مذهبی ذهنش را تمام‌وکمال تغيیر دهد. من مکانيسمِ به معنای واقعی کلمه قدرتمند مذهب و کارکرد درونی آن را می‌شناسم. کارکرد روانی مذهب و خداترسی بانفوذ‌تر و ژرف‌تر از آن است که در کوتاه‌مدّت به تغيير تن دهد. خود من، با وجودی که در خانواده‌ام هيچ‌گاه موضوع دين تعيین‌کننده نبوده، چند سالی طول کشيد تا بر جدال دينی-خدايی ذهنم فائق آيم. آن‌روز که با مهدی خلجی دیدار کردم، در ابتدای برخورد، به او گفتم "من وبلاگ را به صرف تمرین فارسی‌نويسی و تصحيح غلط‌های املايی‌ام راه انداخته‌ام نه چيز ديگر"، تا به اين طريق، ورود به بحث جدّی را در همان خانه‌ی اوّل مسدود کرده باشم! من بر اين باورم که لازمه‌ی بحث جدّی، زمينه‌ی فکری مشترک است؛ داشتن اطلاعات مشترک و خوانده‌های مشترک کافی نيست. آد‌م‌هايی از دو جنس ناهمگون، فقط با هم جدل می‌کنند و از هم دلخور می‌شوند... و سخت بشود بين‌شان گفت‌وگویی سازنده دربگيرد. آدم‌های غير هم‌جنس، در نيت نسبت به هم ظنين‌اند و با پيش‌زمينه‌ی منفی ذهنی به هم‌دیگر نزديک می‌شوند، بنابراين، برخورد آنان در اکثر مواقع به مصاف می‌انجامد نه هم‌انديشی. همين است که آشنايی آنان اين‌قدر راحت به دشمنی می‌کشد. بر همين اصل، انسان‌ها را می‌شود از نوع انتخاب دوست و هم‌نشين و هم‌سخن شناخت، نه از طرز لباس‌پوشيدن و تظاهر کلامی و ظاهری‌شان. مغناطيس "جنس و اصالت" انسان چنان قدرتی دارد که در هر پوششی که باشی، تو را به خود می‌کشد. با تمام اين تفاصيل، استراتژی من در زندگی، حمايت از کسانی است که در تلاش بريدن از ذهنيت مذهبی-سنتی هستند. اين افراد را نبايد تنها گذاشت و بايد با آنان همدلی نشان داد. بايد پروسه‌ی تغيير در آن‌ها را با همدلی تسريع کرد.

    اين‌روزها بازار ناسزاگويی و اتهام‌زنی به مهدی خلجی حسابی داغ است. جالب اين‌که آن‌ها که او را به سخيف‌ترين ناسزاها و اتهام‌ها می‌نوازند، همان‌هايی هستند که دو سال پيش، پای منبرش نشسته بودند! انگار اين دایره‌گون دو سال مهلت می‌خواست تا به نقطه‌ی اوّلش برسد. حال بايد ديد چرا قضايا به اين سو رفته.
    آن‌چه در اين معادله تغيير کرده، نه روحيه و نگرش اين افراد، بل‌که شرايط حساس جهانی و فشارهای علنی آمریکا به جمهوری اسلامی است. همين باعث شده که اين‌ها نقاب اعتدال از چهره بردارند و شمشير از رو ببندند و هر کس که ساز مخالف می‌زند را از دم تیغ بگذرانند. طبعاً، در مرحله‌ی نخست، به سراغ کسانی (کسی) می‌روند که هم‌نشين سابق‌شان بوده. پرونده‌سازی‌های ناشيانه و برخوردهای هيستيريک و هتاکانه‌ای که با مهدی خلجی شده خاستگاهی جز اين ندارد. اکنون پرسش کليدی اين است که با علم به اين مسائل، با وجودی که ريشه‌ی دشمنی و بی‌پرنسيپی دشمن مشخص است، چطور بايد با او برخورد کرد؟ رسم منِ مجيد زهری اين است: کسی که بخواهد ريشه‌ام را بزند، بدون کم‌ترین ترحّم ريشه‌اش را می‌زنم، چه باور دارم ديرپاترين فلسفه‌ی تاریخ بشر "قانون جنگل" است و فلسفه‌ی قدرت (فلسفه‌های قدرت) تماماً از روی آن و با مايه‌گيری از آن تبيين شده است. يعنی چاره‌ای جز اين نمی‌ماند. آگاهم که کوتاه‌آمدن در مقابل دشمن، افزودن بر نيرو و حس تهاجم و تجاوزگری اوست. برخورد من با دشمن، برخوردی است که عيناً با سگ می‌کنم: تا پارس کرد او را می‌زنم تا بترسد و فرصت پاره‌کردن من را نيابد. ولی کسی که انسان‌ها را چيزی جز "ابزار بالارفتن" نمی‌بيند، فقط يک‌ راهِ حل می‌شناسد: معامله‌کردن! او اين‌قدر در مقابل بدخواهان سکوت می‌کند و انفعال نشان می‌دهد "تا خودشان سر عقل بيايند"، بی‌توجه به مقصود و نيت اين افراد. او به فضايی در حدّ توالت عمومی وارد می‌شود تا خودش را توجيه و تبرئه کند، بی‌عنايت به ريشه‌ها و بنياد دشمنی. اين چشم‌فروبستن‌ها عامدانه است؟ اين هم شايد مغناطيس بازگشت به سوی هم‌جنس باشد؛ کشش به کسی که فکر می‌کنی رشته‌های الفت و پس‌زمينه‌ی ذهنی مشترک با او داری؟ هر کسی اختياردار عمل خويش است...

    من به برخوردهايی که با مهدی خلجی شده به شکل "جنگ گرگ‌ها" نگاه نمی‌کنم. رذالت و هتک حرمت به هر سمتی و در هر قالبی را نکوهیده می‌شمارم. درست از همين روست که سکوت نکردم و موضع گرفتم. ولی نیز معتقدم برخورد انفعالی و معامله‌گر مهدی خلجی با مشتی اسلاميست درنده مجوزی به آنان می‌دهد برای پاره‌کردن افرادی بيش‌تر. يک شهروند، بايستی از تبعات رفتار خود در اجتماع آگاه باشد و همان‌قدر که به منافع خودش اهميت می‌دهد، منافع اجتماع را نيز درنظر بگيرد، چه در غالب اوقات، منافع شخص و اجتماع جدای از هم نيست.

    دوستی در اورکات؟

    به جعبه‌ی ايميل‌هام که سرک می‌کشم، گاهی می‌بینم دعوت‌نامه‌ای هم از اورکات رسيده است؛ کسی من را به فهرست دوست‌های خودش اضافه کرده است. روی لینک کليک می‌کنم و به خانه‌اش می‌روم. اکثر اوقات، نه آن شخص را می‌شناسم، نه خطی از نوشته‌هايش خوانده‌ام. گاه هم شده پروفايلی بوده با يک‌سری مشخصات گنگ، حتّا بدون عکس صاحبش.
    من کاری ندارم که ديگران چطور از اورکات استفاده می‌کنند، امّا از طرف خودم می‌توانم بگویم دنبال درازکردن فهرست اسامی هيچ‌گاه نبوده‌ام. مسابقه‌ که نيست! فقط کسی را به فهرست خودم اضافه می‌کنم که یا خودش را بشناسم (و دوستم باشد) و يا به‌واسطه‌ی نوشته‌هايش آشنايی‌ای بين ما باشد. قطعاً چنين فردی آدمی است با هويت مشخص، نه مجازی و گمنام. چرخ دوستی‌مان هم روزی کج شود، طبعاً اسمش را از فهرست حذف می‌کنم.
    خلاصه دوستانی که از سر لطف، من را به فهرست خود اضافه می‌کنند، محبت بفرمايند چند خطی از خودشان بنويسند، يا سابقه‌ی آشنايی‌مان را آدرس بدهند، تا آدم سر-در-گم نشود و حق انتخاب داشته باشد.

    شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۶

    دوستی (10)

    اين تک‌گويی پيروز، درست من را برد به روزهای آخری که در ايران بودم:
    دلم گرفته این روزها. به سختی دارم خودم رو تحمل می کنم. نه حوصله و انرژی لازم برای برقراری یک رابطه جدید رو دارم و نه حوصله برقرای رابطه دوباره با افرادی که در گذشته تو زندگیم بودند. هیچ کدامشان برایم اهمیتی ندارند. حجم حوادث تو این مدت اونقدر عظیم بوده که قدرت تعریف دوباره اش را برای یک رابطه جدید اصلن ندارم. دلم میخواد تو یک چشم به هم زدن نفر جدید همه چیز رو از من بدونه. از طرز فکر و عقایدم. اما میدونم که نمیشه. رابطه های بیمار و پوسیده گذشته هم می دونم هیچ کمکی بهم نمیکنه.[منبع]
    دنيای غريبی‌ست: دو انسان، با دو گونه روحيه و سن، در زمان‌های گوناگون، هر دو در یک کانون گرفتار و سرگردان‌اند! آدم دوتاست و زخم يکی. ناگزيری روزگار است که انسان‌ها را به "نقطه‌ی تلاقی" می‌کشد، تو گويی وزش ما بر مدار تکرار را پايانی نيست...
    از آن روزها امّا، فقط طعم گس خاطره‌ای مانده که گاهی بی‌موقع طلوع می‌کند و خودش را به ديواره‌ی ذهن من می‌کوبد... خبر ندارد که زمان او را مدفون کرده است...

    دو صورت برف

    Snow-Covered Road

    باورکردنی‌ نيست که برفِ به اين زيبايی بتواند چنين آسان کار و زندگی انسان را مختل کند! دورويی‌اش را گويی از بعضی انسان‌ها به‌ ارث برده! ولی چه‌کنم که زندگی به من آموخته فقط سپيدی را ببينم...

    * Snow-Covered Road by Claude Monet.

    جمعه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۶

    بعضی از فمينيست‌های ما!

    یکی از سخيف‌ترين مقايسه‌هايی که می‌شود از جنسيت زن و مرد ارائه داد:
    ... آلتی که به راه افتاده و اکنون می خواهد ملتی را به دنبال خود بکشد، در حالی که هیچ شناختی از ژرفای شهوت اقیانوس مانند زن ندارد، حفره ای که بی آن که آلتش همیشه افراشته باشد می تواند همه چیز را در درون زهدان مادرانه و مرموز خود محو کند.[چشمان بيدار]
    هنگامی که شبان نيکو نوشته‌ی مهستی شاهرخی را می‌خواندم، تمام مدّت اين پرسش در سرم می‌چرخيد: مگر می‌شود يک زن تا اين حد از مردان متنفر باشد؟! با احترام به نويسنده امّا گفتنی‌ست در واژه‌‌واژه‌ی داستان‌هایی چون "شام آخر" و "خواب نوشين"، نفرت بود که زبانه می‌کشيد و به صورتم می‌زد. اساس ادبيات فمينيستی چيست، نفرت از جنس مخالف؟ صف‌آرايی دو جنس در مقابل هم؟ به زبان خودمانی، ظاهراً شماری از فمينيست‌های ما، از مسگری فقط کون‌جنباندن‌اش را بلدند!
    من وقتی فکر می‌کنم که حدود شصت-هفتاد سال پيش، زنانی چون منير افخمی، شمس‌الملوک مصاحب، بدرالملوک بامداد، فاطمه‌ سياح و زهرا کيا (خانلری) پيشتاز جنبش زنان بودند، در خود افسوس می‌خورم و پس‌رفت را به‌روشنی می‌بينم... و می‌بينم که پس‌رفت ما ملّت، فقط از مسير سياست نبوده است.

    پی‌نوشت:
    مهستی شاهرخی نويسنده‌ای است که با قناعت و خون دل خوردن دارد در تبعيد اثر ادبی خلق می‌کند. ارزش کار اين نويسنده بر کسی پوشيده نيست. آن‌چه مد نظر من در اين يادداشت است امّا، آدرس‌دادن نگرش غلط به موضوع جنسيت است.

  • نه‌چندان مرتبط: گذری کوتاه به فمينيسم مذهبی و پست‌کلونياليزم
  • لينک‌ندادن به منبع مورد نقد

    نوعی ضدِّ اخلاق اين‌روزها باب شده به اين شکل که وقتی می‌خواهند به‌اصطلاح کسی را نقد کنند يا حرفش را زير سئوال ببرند، به نوشته‌ی او لينک نمی‌دهند. بهانه هم اين است که "نمی‌خواهیم طرف مطرح شود"! اين رفتار چيزی نيست جز عقده‌گشايی و پابندنبودن به اصول حرفه‌ای نشر.
    اين تيپ رفتار بی‌احترامی به شعور خوانندگان نيز هست، برای اين‌که خواننده را از خواندن منبع مورد نقد محروم می‌کند و به اين شکل، از او حق قضاوت شخصی را می‌گيرد. ضمناً کسی را که نقد شده در بی‌خبری می‌گذارد و به اين ترتيب، به او اجازه‌ی دفاع‌کردن از خود نمی‌دهد. استبداد مگر شاخ‌ودم دارد؟
    اگر معتقدیم که با استبداد در هر شکل‌اش بايستی مبارزه بود، بهتر است اوّل خوی مستبد درون خودمان را خاموش کنيم.

    پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۶

    سطحی‌نگری دينی!

    مسلمان‌زاده‌گانی که به نيت گرويدن به دینی ديگر از اسلام می‌برند، يا به هدف تبليغ برای دينی ديگر اسلام را نقد می‌کنند، هيچ‌ احترامی در من برنمی‌انگيزند. ايراد کار اينان، برنگذشتن از پوسته و شناخت سطحی‌شان از اساس دين است.
    خداپرستان بی‌دين نيز فرق چندانی با گروه نخست ندارند، چه هنوز در هراس ماورا‌لطبيعه دست‌وپا می‌زنند...

    چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶

    چرا "دوستی"؟

    دوستی از من پرسيده "چرا اين‌طور پی‌گير مسئله‌ی دوستی هستم، اين دغدغه از کجا آمده و در کل منظورم از نوشتن در اين باره چيست"؟ (نقل به مضمون)
    The Love of Souls

    نوشتن راجع‌به "دوستی" در واقع بهانه‌ای است برای تشریح ارتباط انسانی از هر دو جنبه‌ی "عقلی" و "عاطفی". کنکاش در موضوع "ارتباط نزدیک انسانی" دغدغه‌ی جدّی همه‌ی اين سال‌های من بوده است. رجوع به تجربيات شخصی و برخوردکردن از زوايای مختلف با ديگران و سپس دقّت در عکس‌العمل آنان ابزاری است برای تصويرکردن نمودار اخلاقی-روانی جمع. بدون ماهيت‌شناسی رفتاری نمی‌شود به عمق ارتباط‌های انسانی نفوذ کرد. بايد ديد انگيزه‌ی افراد در فلان ابراز نظر و بروز بهمان رفتار چه بوده؛ بايستی وضع روحی و نيز منظور عقلی آنان را کشف کرد.
    نمودار "اخلاقی-روانی جمع" شکل خطّی ندارد؛ پاره‌پاره و پراکنده است. هر تکّه -که در جای خود گویای مفهوم و نوع ارتباط خاصی است- را می‌شود در یادداشتی به اختصار آورد. مجموعه‌ی اين يادداشت‌ها حاصل شناختی است از موضوع "ارتباط نزديک". اين شناخت البته کامل نيست و مثلاً نمی‌شود آن‌را در یک ظرف ريخت و به شکل مثلاً کنسرو عرضه کرد! گوناگونی و پراکنده‌گی اين یادداشت‌ها، دقيقاً به دليل ماهيت ناهمگون رفتار انسان‌ها و در کل ارتباط انسانی است. از ياد نبريم که اجتماع، ساخته‌وپرداخته و تجلّی حضور پيچيده‌ی انسان است. برای شناخت اجتماع، نخست اجزايش را بايد شناخت.

    اين را هم بگویم که من هيچ سودا و ادعايی در اين باب ندارم. من فقط يافته‌های خودم را بازگو می‌کنم، با اين اميد که واگويی اين يافته‌ها نه توقعی ايجاد کند، نه من را بر صندلی پاسخ‌گويی بنشاند.

    * The Love of Souls کاری از Andrew Gonzalez.

    سه‌شنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۶

    گذری کوتاه به فمينيسم مذهبی و پست‌کلونياليزم

    من هر چند به هيچ ايدئولوژی خاصی باور ندارم، ولی از کنار آن‌ها -به مثابه "پديده‌هايی اجتماعی"- بی‌تفاوت نمی‌گذرم. برای مثال، معتقدم فمينيسم -با زيرمجموعه‌هايش- در بنياد خود نگاهی ايدئولژيک به جهان دارد و بر همين اصل، انسان‌ها را به دو گروه سياه و سفيد تقسيم می‌کند و به حد "همرزم" يا "خصم" فرومی‌کاهد. نيز معتقدم اهداف و آمال‌های آن در هنگام پاگيری، با آن‌چه امروز می‌بينيم بس فاصله گرفته است. درست به همين دليل است که اين طرز فکر نتوانسته از دايره‌ی کوچک دانشگاهيان و اکتيويست‌ها -آن‌هم تعداد قليلی از آن‌ها- پا را فراتر بگذارد و به بستر جامعه بيايد. با تمام اين وجود، انتقاد از آن -چون بهترين روش ارتقا- کاری پسنديده است.

    عجيب‌ترين نوع فمينيسم در اين سال‌ها، "فمينيسم غير سکولار" يا مذهبی بوده است. اين نوع ايده -یا بهتر است گفت ايدئولوژی- بر آن است که احقاق و احيای حقوق زنان را می‌شود در همان چارچوب مذهب پی گرفت. اين طرز فکر نيز چون ديگر تفکرهای "رفرميستی مذهبی"، در پی آشتی‌دادن و سازگارکردن آموزه‌های مذهبی با دست‌آوردهای مدرنيته و حقوق بشر است. اگر نقطه‌ی آغاز و مسير پيشروی جنبش‌های اجتماعی و موضوع حقوق بشر را از عصر مدرنيته به اين سو بدانيم، و اگر مدرنيته را نقدی همه‌جانبه به ساختار فرهنگی-اجتماعی-سياسی دوران استيلای سنت و مذهب در نظر بگيریم، بنابراين درمی‌يابيم که فرزند مدرنيته را نمی‌شود با ضد خود آشتی داد.

    با ظهور نوع دیگری از تقسيم‌بندی تئوريک جهان به "استعمارگر" و "استعمارشده" که شايد شاخص‌ترین چهره‌ی اين طرز فکر استاد پيشين ادبيات تطبيقی دانشگاه کلمبيا ادوارد سعيد باشد، اين گفتمان بوجود آمد که غربی‌ها در پی تحميل نوع زندگی خود به شرقی‌ها و بر-باد-دادن ارزش‌های سنتی-دينی-فرهنگی آن‌ها هستند. اين تئوری -که شايد بشود ردّ اصلی‌اش را در فلاسفه‌ی پست‌مدرن فرانسوی جست (و مکتب فرانکفورت؟)-، با نگرشی "تبارشناسانه"معتقد است که با به‌رسميت‌شناختن ذرّه‌بينی‌ترین قومیت‌ها و کمک به حفظ زبان، فولکلور و ارزش‌های آنان، در راه ماندگاری‌شان بايستی کوشيد. اين‌ تظاهر فريبنده، باطنی ضدّ تاریخ و واپسگرا دارد. نمونه‌ی این مشی را در کانادا و در قبال سرخپوستان می‌بينيم که چطور آنان را به "زباله‌های شهری" بدل کرده است. در کشورهای اروپايی نيز با فروبردن جهان‌ِ سوّمی‌ها در ارزش‌های خودشان، آن‌ها را هر چه بيش‌تر به حاشيه می‌رانند و از بدنه‌ی قدرت و اجتماع دور می‌کنند. در حوزه‌ی مهاجرت، اين مشی در تضاد کامل است با اصل "تطبيق‌پذيری اجتماعی" (Integrations / Evolutionary Adaptations) و تأثير متقابل مهاجران و بومیان بر هم و برخاستن فرهنگی نو که حاصل اين تطبيق‌پذيری است.

    نکته‌ی ديگر اين است که ماهيتاً حقوق بشر فرزند خلف ارزش‌های غربی است. کابرد آن نيز در ساز-و-کار زندگی از نوع غربی است. بنابراين، عبوردادن‌اش از دالان سنت‌گرايی شرقی جز مسخ آن حاصلی ندارد.

    از لحاظ ماهيت، هيچ سنت و دينی در تاریخ بشر اصل برابری حقوقی-اجتماعی انسان‌ها را به رسميت نشناخته است. فرهنگ‌های قبل از مدرن و جهان‌بينی‌های مذهبی، به خاطر خصلت "طبيعت‌گرا"ی خود، مردسالار و ضدّ برابری هستند. حقوق بشر برابری انسان‌ها را از لحاظ قضايی/حقوقی، استفاده از منابع طبيعی و امکانات اجتماعی و در کل از لحاظ جنسيتی به رسميت می‌شناسد. اين دقيقاً تضاد حقوق بشر با جهان‌بينی سنتی-مذهبی است که افراد را بر اساس جنسيت آن‌ها تقسيم می‌کند.

    ارائه‌ی "مدل مذهبی" از زن، يکی ديگر از دست‌آوردهای فمينيسم اسلامی است. فمينيست‌های اسلامی، به خاطر بستر فکری-مذهبی خود، علنی و غير علنی، "حجاب اسلامی" را به‌رسميت می‌شناسند. احترام مضاعف اين گروه به حجاب، تضمين ماندگاری آن است. واقعيت اين است که حجاب، بارزترین نشانه‌ی نگاه جنسی به زن و لاجرم تبعيض جنسيتی است. حجاب، ناقض برابری اجتماعی است. از لحاظ نمادين و نشانه‌شناسی، حجاب عاملی است برای جلوگيری‌کردن از برانگيخته‌گی جنسی مردان. به همين خاطر، زن را به حدّ يک "ابزار جنسی" و "عامل ارضا" تنزل می‌دهد. از لحاظ جامعه‌شناسی، با مرزبندی جنسيتی و ايجاد فاصله بين دو جنس، جلوی مشارکت زنان در اجتماع را -به حد قابل توجهی- می‌گيرد، آنان را عقب نگه می‌دارد و حرکت رو به جلوی جامعه را به تنگنا می‌برد. از لحاظ زيبايی‌شناسی و مواضع انسانی، حجاب باعث آلودگی بهداشت روانی جامعه است. چطور انسان می‌تواند در کنار کسی که خودش را از او پنهان کرده و دارد آشکاربودن و شفافيت يک برخورد انسانی را زير سئوال می‌برد بنشيند و احساس راحتی کند؟ به واقع حجاب، مولد نابرابری در ارتباط انسانی است. بنابراين، کسانی که داعيه‌ی احقاق حقوق زنان را دارند، در گام نخست لازم است که در مقابل مسئله‌ی "حجاب" موضع بگيرند.

    در اين باره فراوان می‌شود نوشت. با احترام به حوصله و وقت خواننده، ادامه‌ی کار را به فرصت‌های بعدی موکول می‌کنم.

  • در همين زمينه: دوراهی فمينيسم ايرانی: آزادی جهانشمول يا عامليت بومی از عبدی کلانتری
  • دوشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۶

    12 فرودين

    دوازده فرودین گذشت، و منی که چند سالی ذهنم مدام مشغول انقلاب بوده، اصلاً متوجه نشدم! اين شايد نشانه‌ی خوبی باشد؛ نشانه‌ی تغيیر در ذهنيات من. مويه بر گذشته سودی ندارد هيچ، خودويرانگری‌ست.
    و امّا از زاويه‌ی تاریخ، بايسته‌ی گفتن است که در دوازدهم فرودين 58، قريب‌‌به‌اتفاق بزرگ‌سالان آن دوران به نظامی به اسم "جمهوری اسلامی" رأی دادند. اين‌که اين انتخابات به دو گزینه‌ی "آری" و "نه" ختم می‌شد بی‌شک رنگ دموکراسی را از آن می‌برد، يا اين‌که مردم چه تفکر و روحیه‌ و دليلی برای عمل خود داشتند بحثی‌ست جداگانه و البته لازم به بررسی، امّا آن‌چه مشخص است -و واقعيت تاریخی است- مشارکت جدّی مردم در آن انتخابات و اهدای رأی به نظام اسلامی است.
    برخورد ايدئولوژيک با اين واقعيت تاریخی، يعنی اين ادعا که "فقط تعداد کمی از مردم در آن انتخابات شرکت جستند" يا "در رأی‌گيری تقلب شد" و از اين دست انگاشت‌ها، فقط چشم‌بستن بر واقعيت و سرپوش‌گذاشتن بر اشتباه ملّی ملّتی معنی می‌دهد. این ادعای خنده‌دار که "انقلاب‌مان را اسلاميون دزديدند" يا خنده‌دارتر از آن که می‌گويد "اصلاً انقلابی رخ نداده و فقط شورش بوده" نيز از همين دست برخوردهاست. اين برخوردها، به‌دور از مشی پژوهشی و اخلاق پژوهشگری‌ست. با کتمان واقعيت، فقط راه برای تکرار اشتباهات گذشته هموار می‌شود. ما نخست بايد واقعيت تاریخی را ببينيم و نشان‌اش دهيم، سپس به خطای آن نسل معترف شويم تا تازه بتوانیم آن‌را به سياقی ريشه‌ای نقد و بررسی کنيم. جز اين، راهِ جبران نيست.