من هر چند به هيچ ايدئولوژی خاصی باور ندارم، ولی از کنار آنها -به مثابه "پديدههايی اجتماعی"- بیتفاوت نمیگذرم. برای مثال، معتقدم فمينيسم -با زيرمجموعههايش- در بنياد خود نگاهی ايدئولژيک به جهان دارد و بر همين اصل، انسانها را به دو گروه سياه و سفيد تقسيم میکند و به حد "همرزم" يا "خصم" فرومیکاهد. نيز معتقدم
اهداف و آمالهای آن در هنگام پاگيری، با آنچه امروز میبينيم بس فاصله گرفته است. درست به همين دليل است که اين طرز فکر نتوانسته از دايرهی کوچک دانشگاهيان و اکتيويستها -آنهم تعداد قليلی از آنها- پا را فراتر بگذارد و به بستر جامعه بيايد. با تمام اين وجود، انتقاد از آن -چون بهترين روش ارتقا- کاری پسنديده است.
عجيبترين نوع فمينيسم در اين سالها، "فمينيسم غير سکولار" يا مذهبی بوده است. اين نوع ايده -یا بهتر است گفت ايدئولوژی- بر آن است که احقاق و احيای حقوق زنان را میشود در همان چارچوب مذهب پی گرفت. اين طرز فکر نيز چون ديگر تفکرهای "رفرميستی مذهبی"، در پی آشتیدادن و سازگارکردن آموزههای مذهبی با دستآوردهای مدرنيته و حقوق بشر است. اگر نقطهی آغاز و مسير پيشروی جنبشهای اجتماعی و موضوع حقوق بشر را از عصر مدرنيته به اين سو بدانيم، و اگر مدرنيته را نقدی همهجانبه به ساختار فرهنگی-اجتماعی-سياسی دوران استيلای سنت و مذهب در نظر بگيریم، بنابراين درمیيابيم که فرزند مدرنيته را نمیشود با ضد خود آشتی داد.
با ظهور نوع دیگری از تقسيمبندی تئوريک جهان به "استعمارگر" و "استعمارشده" که شايد شاخصترین چهرهی اين
طرز فکر استاد پيشين ادبيات تطبيقی دانشگاه کلمبيا
ادوارد سعيد باشد، اين گفتمان بوجود آمد که غربیها در پی تحميل نوع زندگی خود به شرقیها و بر-باد-دادن ارزشهای سنتی-دينی-فرهنگی آنها هستند. اين تئوری -که شايد بشود ردّ اصلیاش را در فلاسفهی پستمدرن فرانسوی جست (و مکتب فرانکفورت؟)-، با نگرشی "تبارشناسانه"معتقد است که با بهرسميتشناختن ذرّهبينیترین قومیتها و کمک به حفظ زبان، فولکلور و ارزشهای آنان، در راه ماندگاریشان بايستی کوشيد. اين تظاهر فريبنده، باطنی ضدّ تاریخ و واپسگرا دارد. نمونهی این مشی را در کانادا و در قبال سرخپوستان میبينيم که چطور آنان را به "زبالههای شهری" بدل کرده است. در کشورهای اروپايی نيز با فروبردن جهانِ سوّمیها در ارزشهای خودشان، آنها را هر چه بيشتر به حاشيه میرانند و از بدنهی قدرت و اجتماع دور میکنند. در حوزهی مهاجرت، اين مشی در تضاد کامل است با اصل "تطبيقپذيری اجتماعی" (Integrations / Evolutionary Adaptations) و تأثير متقابل مهاجران و بومیان بر هم و برخاستن فرهنگی نو که حاصل اين تطبيقپذيری است.
نکتهی ديگر اين است که ماهيتاً حقوق بشر فرزند خلف ارزشهای غربی است. کابرد آن نيز در ساز-و-کار زندگی از نوع غربی است. بنابراين، عبوردادناش از دالان سنتگرايی شرقی جز مسخ آن حاصلی ندارد.
از لحاظ ماهيت، هيچ سنت و دينی در تاریخ بشر اصل برابری حقوقی-اجتماعی انسانها را به رسميت نشناخته است. فرهنگهای قبل از مدرن و جهانبينیهای مذهبی، به خاطر خصلت "طبيعتگرا"ی خود، مردسالار و ضدّ برابری هستند. حقوق بشر برابری انسانها را از لحاظ قضايی/حقوقی، استفاده از منابع طبيعی و امکانات اجتماعی و در کل از لحاظ جنسيتی به رسميت میشناسد. اين دقيقاً تضاد حقوق بشر با جهانبينی سنتی-مذهبی است که افراد را بر اساس جنسيت آنها تقسيم میکند.
ارائهی "مدل مذهبی" از زن، يکی ديگر از دستآوردهای فمينيسم اسلامی است. فمينيستهای اسلامی، به خاطر بستر فکری-مذهبی خود، علنی و غير علنی، "حجاب اسلامی" را بهرسميت میشناسند. احترام مضاعف اين گروه به حجاب، تضمين ماندگاری آن است. واقعيت اين است که حجاب، بارزترین نشانهی نگاه جنسی به زن و لاجرم تبعيض جنسيتی است. حجاب، ناقض برابری اجتماعی است. از لحاظ نمادين و نشانهشناسی، حجاب عاملی است برای جلوگيریکردن از برانگيختهگی جنسی مردان. به همين خاطر، زن را به حدّ يک "ابزار جنسی" و "عامل ارضا" تنزل میدهد. از لحاظ جامعهشناسی، با مرزبندی جنسيتی و ايجاد فاصله بين دو جنس، جلوی مشارکت زنان در اجتماع را -به حد قابل توجهی- میگيرد، آنان را عقب نگه میدارد و حرکت رو به جلوی جامعه را به تنگنا میبرد. از لحاظ زيبايیشناسی و مواضع انسانی، حجاب باعث آلودگی بهداشت روانی جامعه است. چطور انسان میتواند در کنار کسی که خودش را از او پنهان کرده و دارد آشکاربودن و شفافيت يک برخورد انسانی را زير سئوال میبرد بنشيند و احساس راحتی کند؟ به واقع حجاب، مولد نابرابری در ارتباط انسانی است. بنابراين، کسانی که داعيهی احقاق حقوق زنان را دارند، در گام نخست لازم است که در مقابل مسئلهی "حجاب" موضع بگيرند.
در اين باره فراوان میشود نوشت. با احترام به حوصله و وقت خواننده، ادامهی کار را به فرصتهای بعدی موکول میکنم.
در همين زمينه: دوراهی فمينيسم ايرانی: آزادی جهانشمول يا عامليت بومی از عبدی کلانتری