کامنتگذاری به اسم سیدتقی پای این
مطلب مینویسد:
«
فک کنم آدم مغروری باشی... حس بدی دارم نسبت بهت»
و پاسخ من:
«
معمولاً آدمهای حقیر نسبت به آدمهای مغرور حس بدی دارند.»
و اصل ماجرا:
نظر هر چقدر احمقانه، اگر جرقهای بزند در ذهنات برای اندیشیدن، شایستهی توجه است. حرف این وبگرد البته تازگی ندارد، ولی بد نیست بچرخیم در دانستهها، ببینیم ریشهاش در کجاست؟
غرور حس باشکوهیست. لازمهی حضور با شأن انسانی است. انسان حقیر هم در محیط حاضر میشود، ولی کسی به او اهمیتی نمیدهد مگر برای بهرهکشی. او بهواقع در "محیط دیگران" است که حاضر میشود، نه تعلقی از خویش. هیئت و هیبت او، مهمانِ ناخواندهی توسریخور است، نه بیش. انسانِ غرور از دست داده، همیشه آمادهی تسخیر است.
رابطهی قدرت و غرور بیش از هر چیز حائز توجه است. قدرت در دست انسان حقیر، فقط ابزار ساخت جهنم است برای دیگران. آدمکشان نسلبرانداز تاریخ، تقریباً همهگی انسانهای آسیبدیده و تحقیرشدهای بودهاند. ناپلئون تمام عمر از قد کوتاهش خجالتزده بود. هیتلر از گذشتهی هنریاش (نقاشی)-که در آن به جایی نرسیده بود- متنفر بود و مسائل زناشوییاش را هم که لابد خبر دارید. و بگردید دنبال باقی مثالها که از سر و روی تاریخ میریزند...
حس سرکوبگری، آنچه را که نخست در هدف درهمشکستن میگیرد، غرور افراد است. پس هر سرکوبگر، در بنیاد، خود فردیست حقیر. آنان که خدمت سربازی را پشت سر گذاشتهاند، میدانند که در نظام چطور غرور و شخصیت افراد را خرد میکنند تا از آنان مطیع اوامر بسازند. کارخانهی "انسانسازی" و قالبزدن کمپوت انسانِ همشکل در ایدئولوژی مارکسیستی (بهترین مثال پول پوت) مبنا را بر شخصیتستیزی گذاشته بود تا مبادا کسی سازی دگراندیشانه کوک کند و شکل و نظری دیگر داشته باشد. دستگاهها و انسانهای سرکوبگر، بیزارند از انسانهای سرفراز و سرافراز.
و اما از منظر دین و مذهب: تعبد در ادیان اصل است، از اینرو، آدمهای مذهبی در نفس خود حقیراند و نشردهندهی حقارت. مذهب تکیهگاه انسان مذهبیست، برای همین، او نه مستقل است و نه متشخص. ایستادن بر پای خود و تکیهکردن به قابلیتهای انسانی، ایستادن در مقابل مذهب است.
پروندهی این بحث را باز میگذارم برای فرصتی بهتر.