سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

برای من نوشتن آمد-نیامد دارد. یک موقع هست که سر شوق‌ام؛ خب، چیزی قلمی می‌کنم. اغلب اما حرفی برای گفتن نیست... بگذارید راست‌اش را بگویم؛ در گوش‌تان بگویم: حرف برای زدن زیاد هست، آن‌قدر که دارد لبریز می‌کند، ولی من آدم گفتن‌اش نیستم. یعنی مخاطبی که دقیقه‌ای چشم بدوزد به کلامم را نمی‌بینم. شاید هم باشد، آن گوشه ایستاده باشد به‌نظاره، ولی من لزومی به سرویس‌دادن بی‌جا به او یا کس دیگری نمی‌بینم. گاهی اگر بخواهم ذهنم را تخلیه کنم، البته گاهی، سرکی می‌زنم به این دکان و کرکره‌ای بالا می‌کشم و دستمالی روی پیشخوان به‌گردگیری، و الا...

طول مدت نوشتن این نوشته: دو دقیقه و بیست و هشت ثانیه. دروغ نگفته باشم، با بازخوانی و ویرایش (وسواس است دیگر!)، چیزی حوالی چهار دقیقه.

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

یادی از ایرج عماد

ایرج عماد کهنسال‌ترین وبلاگ‌نویس فارسی بود. من این لقب را به او داده بودم. درست و غلط‌اش هم پای خودم. برایش وبلاگی ساختم، تا کمی از زندگی هذیانی‌اش را شب‌ها توی آن بریزد؛ هم خودش را تخلیه کند و هم دیگران را از دست خود راحت. او هم می‌نوشت و خوشحال بود از آن، چون اغلب نشریات نوشته‌هایش را بایکوت کرده بودند... و همین بود که وبلاگ شده بود خانه‌ی امیدش.
ایرج همین شنبه‌شب مرد. خبر را امشب شنیدم. همه‌مان می‌میریم روزی! عماد اما عقایدی داشت که در جایش بحث‌برانگیز بود. او ستیز خاصی داشت با اسلام. می‌گفت فلاکت عظیم ملت ما همین غوطه‌وری و دست‌وپازدن در باتلاق اسلام است. او هیچ فرصتی را برای تندی‌کردن به اسلام از دست نمی‌داد. خیلی موارد هم مورد لعن قرار می‌گرفت از این بابت، اما کوتاه‌آمدن رسم او نبود.
القصه، قبل از مرگ، وصیت کرده بود که او را بسوزانند. گفته بود مبادا جسم‌اش سر از مسجد درآورد! اما نمی‌دانست که قرار است همین فردا برایش مجلس ختم بگیرند...
من قصد قضاوت در عاقبت او را ندارم. سرگذشت هر کسی سزاوار استقلال است؛ درست مثل بودن‌اش. خواستم فقط یادی از او کرده باشم و گفته باشم "خواستن همیشه توانستن نیست". باید دید برای جامه‌ی عمل پوشاندن به خواستی، آیا امکاناتش هم فراهم است یا نه؟

یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

غرور در مقابل حقارت

کامنت‌گذاری به اسم سیدتقی پای این مطلب می‌نویسد:
«فک کنم آدم مغروری باشی... حس بدی دارم نسبت بهت»
و پاسخ من:
«معمولاً آدم‌های حقیر نسبت به آدم‌های مغرور حس بدی دارند

و اصل ماجرا:
نظر هر چقدر احمقانه، اگر جرقه‌ای بزند در ذهن‌ات برای اندیشیدن، شایسته‌ی توجه است. حرف این وبگرد البته تازگی ندارد، ولی بد نیست بچرخیم در دانسته‌ها، ببینیم ریشه‌اش در کجاست؟

غرور حس باشکوهی‌ست. لازمه‌ی حضور با شأن انسانی است. انسان حقیر هم در محیط حاضر می‌شود، ولی کسی به او اهمیتی نمی‌دهد مگر برای بهره‌کشی. او به‌واقع در "محیط دیگران" است که حاضر می‌شود، نه تعلقی از خویش. هیئت و هیبت او، مهمانِ ناخوانده‌ی توسری‌خور است، نه بیش. انسانِ غرور از دست داده، همیشه آماده‌ی تسخیر است.

رابطه‌ی قدرت و غرور بیش از هر چیز حائز توجه است. قدرت در دست انسان حقیر، فقط ابزار ساخت جهنم است برای دیگران. آدم‌کشان نسل‌برانداز تاریخ، تقریباً همه‌گی انسان‌های آسیب‌دیده و تحقیرشده‌ای بوده‌اند. ناپلئون تمام عمر از قد کوتاهش خجالت‌زده بود. هیتلر از گذشته‌ی هنری‌اش (نقاشی)-که در آن به‌ جایی نرسیده بود- متنفر بود و مسائل زناشویی‌اش را هم که لابد خبر دارید. و بگردید دنبال باقی مثال‌ها که از سر و روی تاریخ می‌ریزند...

حس سرکوبگری، آن‌چه را که نخست در هدف درهم‌شکستن می‌گیرد، غرور افراد است. پس هر سرکوبگر، در بنیاد، خود فردی‌ست حقیر. آنان که خدمت سربازی را پشت سر گذاشته‌اند، می‌دانند که در نظام چطور غرور و شخصیت افراد را خرد می‌کنند تا از آنان مطیع اوامر بسازند. کارخانه‌ی "انسان‌سازی" و قالب‌زدن کمپوت انسانِ هم‌شکل در ایدئولوژی مارکسیستی (بهترین مثال پول‌ پوت) مبنا را بر شخصیت‌ستیزی گذاشته بود تا مبادا کسی سازی دگراندیشانه کوک کند و شکل و نظری دیگر داشته باشد. دستگاه‌ها و انسان‌های سرکوبگر، بیزارند از انسان‌های سرفراز و سرافراز.

و اما از منظر دین و مذهب: تعبد در ادیان اصل است، از این‌رو، آدم‌های مذهبی در نفس خود حقیراند و نشردهنده‌ی حقارت. مذهب تکیه‌گاه انسان مذهبی‌ست، برای همین، او نه مستقل است و نه متشخص. ایستادن بر پای خود و تکیه‌کردن به قابلیت‌های انسانی، ایستادن در مقابل مذهب است.

پرونده‌ی این بحث را باز می‌گذارم برای فرصتی بهتر.

پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

آمدن 2009 و به هر حال تبریک!

نوعی تعهد ضمنی می‌گوید: "سال نو که رسید، بلافاصله تبریک بگو و برای همه آرزوی بهترین‌ها را بکن"! خب، این‌هم مثل خیلی از رفتارهای روزمره‌ی ماست که انجامش می‌دهیم، بدون ذره‌بین انداختن به ریشه‌هایش. بد هم نیست البته. یک‌جور فرصت است برای نزدیک‌کردن انسان‌ها به هم. اما بدبختی این‌جاست به هفته نکشیده، باز از هم دور می‌شویم و "همان آش و همان کاسه"ی باقی روزهای سال!
من در تخیل خودم، می‌گردم دنبال امکانی که بشود بلندمدت‌تر انسان‌ها را به هم جوش داد. مثلاً متعصب‌نبودن در مذهب یا ایدئولوژی یا دیگر ایمان‌ها. ولی عقربه‌ی ساعتم یک‌چرخ‌اش تمام نشده منصرف می‌شوم، برای این‌که به گواه تاریخ، انسان‌ها دائماً بین این تعصب و آن جزم در غلت و چرخش‌اند!
امید هم چیز خوبی است البته. بی امید اصلاً مگر می‌شود زندگی کرد؟ ولی اگر سیر سال‌های گذشته را محکی بزنیم، می‌بینیم وضع آن‌طورها هم که باید بهتر نشده؟ سالی رفت و دیگری آمد و وضع اغلب ما... پس چه شد آن‌همه امید که خرج کردیم؟ فقط امیدواری به آینده‌ی بهتر که کافی نیست... ولی خب لازم است.
ولی من ته دل از تبریک سال نو خوشم می‌آید. برای من فرای عادت است؛ فرای دلگرمی‌دادن ا‌ست. نوعی همدلی با زمان و رفاقت با گذشته‌هاست... و روداشتن به آینده البته. تغییر سال لحظه‌ای است که مسیر شکسته‌ی زمان را به‌هم بند می‌زند. ایستگاهی‌‌ست برای تعویض قطار حرکت زندگی. برای درک آن‌چه رفته و آرزو برای آن‌چه قرار است بیاید، حضور این نقطه الزامی‌ست. و ما سرگردان بین این ایستگاه‌ها...
سال نو مبارک!