سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

برای من نوشتن آمد-نیامد دارد. یک موقع هست که سر شوق‌ام؛ خب، چیزی قلمی می‌کنم. اغلب اما حرفی برای گفتن نیست... بگذارید راست‌اش را بگویم؛ در گوش‌تان بگویم: حرف برای زدن زیاد هست، آن‌قدر که دارد لبریز می‌کند، ولی من آدم گفتن‌اش نیستم. یعنی مخاطبی که دقیقه‌ای چشم بدوزد به کلامم را نمی‌بینم. شاید هم باشد، آن گوشه ایستاده باشد به‌نظاره، ولی من لزومی به سرویس‌دادن بی‌جا به او یا کس دیگری نمی‌بینم. گاهی اگر بخواهم ذهنم را تخلیه کنم، البته گاهی، سرکی می‌زنم به این دکان و کرکره‌ای بالا می‌کشم و دستمالی روی پیشخوان به‌گردگیری، و الا...

طول مدت نوشتن این نوشته: دو دقیقه و بیست و هشت ثانیه. دروغ نگفته باشم، با بازخوانی و ویرایش (وسواس است دیگر!)، چیزی حوالی چهار دقیقه.

۳ نظر:

حمید میداف گفت...

مجید عزیز، در همین دو دقیقه و بیست و هشت ثانیه یک دنیا مطلب گفتی. ولی این تنها محتوای مطالب نیستند که نوشته‌های تو را جذاب و سرآمد می‌کنند، قلم توانا، انشای ظریف، تسلط بر واژه‌ها - دستِ‌کم برای شخص من - همیشه آموزنده و رهنما بوده است و هنوز هم هست.

مجيد زهری گفت...

حمید جان!
این‌ها تمرین و مشق‌نویسی هستند برای فراموش‌نشدن زبان فارسی. با نوشتن یک‌جورهایی ذهنم را ورزش می‌دهم.
لطف‌ات زیاد و مهرت افزون دوست من.

بی نام گفت...

جناب زهری اگرچه حرف برای گفتن بسیار است اما چه مجالی و رمقی برای گفتن باقی مانده به قول حافظ از آن سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که مانده گلی یا که بوی یاسمنی.
با بهترین درودها