شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۱

"انگیزه": پیام محتوایی هر نوشته

نوشته‌ها را می‌شود بر حسب مقدار انگیزه‌ای که می‌دهند یا تلف می‌کنند طبقه‌بندی کرد. این خودش سیستمی است برای ارزیابی نوشته‌های خوب، بد، عالی یا مخرب.

نوشته‌ی خوب نوشته‌ای است که انگیزه‌ای را در انسان تقویت کند. نوشته‌ای بی‌ارزش یا بد طبعاً نوشته‌ای است که انگیزه‌ی مثبتی منتقل نکند. اما نوشته‌های عالی و در مقابل مخرب چگونه نوشته‌هایی هستند؟
 
نوشته‌ای را عالی می‌گویند که در انسان انگیزه‌ای تولید کند. یعنی در عمیق انسان شمعی بیافروزد و درونش را به‌حرکت درآورد. نوشته‌ای عالی، چنان جرقه‌ای در ذهن خواننده می‌زند که تا شعله‌ای از آن زبانه نکشد، دست‌بردارش نیست. نوشته‌ای عالی، سازنده‌ی فکری مثبت است؛ انسان را امیدوار می‌کند و علاقمند به خود و زندگی‌اش.
 
نوشته‌ای مخرب در مقابل، کشنده‌ی انگیزه است. وقتی می‌خوانی‌اش، آن ته‌مانده انگیزه‌ای را هم که داری از دست می‌دهی و به ناامیدی می‌رسی. درون ذهنت را تصایر کج و معوج از درماندگی و فلاکت پر می‌کند. چنین نوشته‌هایی اغلب رنگ انسان‌مدارانه و شفقت دارند و ترحم تولید می‌کنند، و از قضا اولین کسی را که قربانی می‌کنند و در صف آدم‌های مفلوک و لایق ترحم قرار می‌دهند خود خواننده است! نوشته‌ای مخرب، فریادگر فلاکت‌های انسانی است، بی‌توجه به خلاقیت‌های انسانی، از همین رو، انسان را از خود و زندگی‌اش منزجر می‌کند. این‌دست نوشته‌ها فقط از بدبختی و ورشکستگی می‌گویند و از زبان آدم‌های قربانی روایت می‌شوند که خود نماینده‌ی قربانیان هستند. چنین نوشته‌ای هر چقدر هم که پر از اطلاعات باشد، باز کمکی به روان آدمی نمی‌کند و او را به جلو نمی‌برد.

برای فهم محتوایی یک نوشته، بایستی کالبدشکاف لحن آن بود. بایستی نحوه‌ی بیان نوشته را روی میز تشریح گذاشت و دید که اجزای آن با انگیزه‌ی انسان چه رفتاری می‌کنند. برای مثال، به این دو روایت دقت کنید:

1- آدم‌های سیگاری زندگی خود و خانواده‌شان را ویران می‌کنند.
2- آدم‌های غیر سیگاری از سلامت و روابط خانوادگی بهتری برخوردارند.

هر دوی این جملات یک معنی را می‌رسانند، اما با دو لحن متفاوت. مرکز ثقل اولی واژه‌ی سنگین و منفی "ویران" است و دومی، بر "بهتر" تمرکز دارد. روانشناسی متن از قضا بیش‌تر همین لحن روایت است، هر چند محتوا نیز بی‌اهمیت نیست. با تنظیم لحن گفتار و انتخاب صحیح واژگان، به‌واقع نوع انتقال موضوع به مخاطب را به شکلی دلخواه تنظیم کرده‌ایم. البته لازمه‌‌ی شیوه‌ی بیانی مثبت،‌ شیوه‌ی تفکر مثبت است. این دقیقاً مغزه‌ی تمام گفتار ماست و چیزی است که باید در مسیر خودسازی روی آن مصمم کار کرد: باید پاکیزه، امیدوار و مثبت فکر کرد تا پاکیزه و امیدوار و موفق زیست.

پی‌نوشت:
چنانچه این متن را مفید یافتید، برای دوستان‌تان بفرستید و این وبلاگ را به آن‌ها معرفی کنید.



شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (1)

پیش‌درآمد:
‌همه‌ی انسان‌ها دوست دارند موفق باشند، اما آیا همه‌ می‌دانند تعریف موفقیت چیست؟ چگونه تعریف گویایی می‌شود از موفقیت به‌دست داد؟ آیا موفقیت یک فرم بخصوص دارد یا شیوه‌ی خاصی از زندگی است؟ و در کل، لازمه‌ی موفقیت چیست؟

انسان‌های موفق در روزگار ما بن‌مایه‌ی مشخصی دارند، در اشکالی گوناگون. اصل مشترک در همه‌ی انسان‌های موفق، "بی‌نیازی مادی" است یا می‌توان گفت قدرت پاسخگویی به نیازمندی‌های اساسی در زندگی. از این رو برای موفق‌بودن بایستی از سطحی مشخص از تمول مادی -به بالا- برخوردار بود. پس، توان مالی شرط موفقیت است.

 از روی آثاری که از زندگی آدم‌های موفق در رشته‌های مختلف به‌رشته‌ی تحریر درآمده، یا از روی خاطرات و آثار آموزشی خود آنان، می‌توان به بنیان‌های فکری و شاخص‌های رفتاری و تفاوت آن‌ها با طرز فکر و رفتار انسان‌های معمولی پی برد. با وجود این اسناد دم دست، ما دیگر نیازی به کشف راز موفقیت نداریم!

موفقیت خصلتی ارثی نیست؛ یک تمرین است؛ می‌شود آموخت که چطور انسان موفقی بود. موفقیت مثل ریاضی، قوانین و فرمول‌هایی دارد که در حوزه‌ی فکری و روانی و زندگی مادی انسان جاری هستند. چنان‌چه ما شاخصه‌ی انسان‌های موفق را بشناسیم و آن‌ها را با جدیت تمرین کنیم و در زندگی خود به‌کار ببندیم، خود به انسانی موفق و مایه‌ی افتخار خود و دیگران تبدیل خواهیم شد. بایستی شاخصه‌های موفقیت را در روان و زندگی مادی خود جاری کرد تا موفق شد.

فرق اصولی انسان موفق با انسان معمولی در "طرز فکر‌کردن" است. انسان موفق ذهنش را روی موفقیت کوک کرده و برای مبدا، مسیر حرکت و هدف، در ذهن خود تصویر و برنامه دارد، اما انسان معمولی، ذهنش فقط درگیر گرفتاری‌های روزمره و گذشته است و سرگردان در زندگی. برای همین، انسان موفق برنامه‌ریز زندگی خود است، اما انسان معمولی اختیار خود را به دست دیگری داده تا برای زندگی‌اش برنامه‌ریزی کند (جامعه و محیط، نظام سیاسی، قراردادهای اجتماعی، کارفرما، رئیس، همسر، الخ)

در یادداشت‌هایی پی در پی، شماری از شاخصه‌های موفقیت را به تبادل نظر خواهیم گذاشت که اغلب بسیار بدیهی به‌نظر می‌رسند و گاه این‌قدر بدیهی‌اند که در روزمره‌ی خود به سادگی از کنار آن‌ها رد می‌شویم! جذابیت موضوع دقیقاً همین‌جاست: بدیهیات دست‌یافتنی‌اند، فقط توجه و تمرکز ما را می‌طلبند و بس. با مرکب شناخت، می‌شود به سفر موفقیت رفت...

تفاوت اول: برجسته‌کردن نکات مثبت
آدم‌های موفق عادت دارند که نقاط مثبت در افراد را برجسته کنند و آن‌ها را در قالب "تشویق" به رخ آن‌ها بکشند. با تشخیص و تشویق یک رفتار خوب در یک فرد، آن رفتار در او تثبیت می‌شود. انسان‌ها را با تشویق چه بسا می‌شود هدایت کرد و چه بهتر است که این تشویق بلافاصله بعد از انجام عمل و در ملاء‌ عام باشد. در نقطه‌ی مقابل‌ آدم‌های معمولی -که از قضا اکثریت هستند- قرار دارند که متخصص عیب‌یابی و قضاوت‌کردن آنی در روحیات و اعمال افراد هستند! شما کافی است کوچک‌ترین اشتباهی بکنید تا آن‌را بلافاصله به روی‌تان بیاورند. اشتباه هم نکنید، درون ذهن‌شان خطایی برای‌تان می‌تراشند؛ بسته به عمق بدبینی‌شان.

انسان موفق بر کیفیت افراد متمرکز است و انسان معمولی بر عیب افراد.

آدم‌های موفق در برخورد با دیگران و حتا زیردست‌های خود، از روش "ترغیب" استفاده می‌کنند و با ایجاد و تقویت انگیزه، آن‌ها را به مسیری سازنده راهنمایی می‌کنند. چارلز شواب (Charles M. Schwab) از پایه‌گذاران صنعت فولاد در آمریکا، متخصص جذب استعدادها و شکوفاکردن آن‌ها بود، به‌طوری که او در تاریخ آمریکا اولین کسی است که سالی یک‌میلیون دلار حقوق گرفت (در سن 35 سالگی از اندرو کارنگی). جالب است بدانیم در آن دوره، با سالی سی هزار دلار می‌شد اشرافی زندگی کرد! او به‌خاطر توانایی بی‌نظیر خود در گرد‌آوردن استعدادهای انسانی و مذاکره و به‌کارگیری خودخواسته‌ی آنان، به یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران آمریکا تبدیل شد و به توسعه‌ی این کشور یاری رساند. او خود می‌گفت که همیشه از اشتباهات کارمندان خود چشم می‌پوشید و ابداً نقدشان نمی‌کرد و در مقابل نقاط قوت آنان را برجسته می‌کرد و به رخ‌شان می‌کشید و از این طریق انگیزه در آنان را برای رساندن خدمات بیش‌تر و حس همکاری شعله‌ور می‌ساخت.‌

انسان‌های معمولی اما چه می‌کنند: آنان مسلح به ابزار مخرب "محکوم‌کردن" هستند و به این وسیله هر جوانه‌ی انگیزه‌ای را در افراد می‌پژمرند.

آبراهام مزلو (Abraham H. Maslow) نخستین کسی بود که سیستم برجسته‌کردن کیفیت در افراد را در روانشناسی پیشنهاد کرد. روانشناسی او که به "روانشناسناسی انسان‌مدار" (Humanistic Psychology) معروف است و در "هرم مزلو" تشریح شده است، این ایده را در بنیان خود جا داده که با برطرف‌کردن نیازهای مادی و روانی (معنوی) انسان، او را می‌توان به تعالی رساند. او نهایت تعالی انسان را خودشکوفایی (Self Actualization) می‌داند، چنانچه پله‌های برطرف‌کردن نیازهای خود را یکی پس از دیگری طی کند. به باور مزلو، انسان تنها موقعی می‌تواند در مسیر پیشرفت قرار گیرد که نیازهایش پاسخ گیرند.

با تشویق و ترغیب، می‌توان افراد را به خودباوری رساند و باعث نمود و رشد نیروهای درونی و شکوفایی استعدادها در آن‌ها ‌شد. در مقابل، شلاق قضاوت‌های به‌جا و نابجا و محکوم‌کردن‌های گه‌گداری، انسان‌ها‌ را از هر چه روحیه‌ی مثبت است تهی می‌کند و به آن‌ها هر لحظه گوشزد می‌کند که "کسی نیستند"!

ما اما جزو کدام گروه هستیم؟ با خود خلوت کنیم و اگر جزو اولی هستیم، به خود جایزه‌ای به‌رسم تشویق بدهیم تا بهتر و بهتر شویم و اگر جزو دومی‌‌ها هستیم، لحظه‌ای برای تغییر مثبت تعلل نکنیم.


پانوشت:
یادداشت‌های این سرا را به دوستان و اعضای خانواده‌ی خود معرفی کنید.

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱

از بمبو آموز اخلاص عمل!

بمبوی چینی حکایت غریبی دارد: تا سه-چهار سال اولیه‌ی عمرش، بیش از ده سانتش را روی زمین نمی‌بینی، اما در همین مدت، با حوصله و پشتکار، در حال گسترانیدن ریشه‌ است. ریشه را که خوب در زمین دواند، آن‌وقت یک‌دفعه با چنان سرعتی رشد می‌کند که بعد از دو ماه اگر بخواهی نوکش را ببینی، کلاه از سرت می‌افتد! الگو برای برنامه‌ریزی درازمدت در زندگی و کسب، بمبو است.

در اصول، هر رابطه‌ای نیاز به برنامه‌ریزی درازمدت دارد: چه رابطه‌ی کاری و چه انسانی. رابطه‌ را که به‌دقت پی بریزی، ساقه‌ قطور می‌کند و به این راحتی‌ها نمی‌شکند. ورود و حضور در رابطه‌های کوتاه‌مدت، نگاه ما را نسبت به هر چیزی و از جمله زندگی لرزان می‌کند و به مرور بدبینی را در ما نهادینه می‌سازد. این مشی که عادت‌مان شد، دیگر به هیچ فرمی از رابطه‌ی پایا تن نخواهیم داد، چه طاقت ماندن در آن را نداریم و برای ساختن، مرمت و نگه‌داشتن‌اش تلاش کافی نمی‌کنیم.
 آدم رابطه‌های کوتاه،‌ عضو مفید کار جمعی نیست. با کشمشی گرمی‌اش می‌کند و با غوره‌ای سردی‌اش! برد نگاهش تا جلوی پایش است، نه به فراسو... و بی‌ثباتی در رویه‌ی زندگی، مایه‌ی بی‌اعتمادی افراد به اوست و بی‌اعتمادی او به افراد.

در کسب، به هر کاری بایستی درازمدت نگریست، حتا کاری که می‌دانیم به‌زودی عوض‌اش می‌کنیم. مهم نوع کار نیست؛ مهم انگیزه‌ی ماست و روحیه‌ی مشارکت‌مان و برنامه‌ی ما برای آن کار و جدیت‌مان در ادامه و گسترش‌اش... و همه‌ی این‌ها با "نگاه درازمدت' در پیوند هستند."نگاه موقت" تشدیدگر روحیه‌ی بی‌ثباتی در ماست و به تبع آن، بی‌اهمیتی در مقابل وظیفه‌ای که بر دوش داریم. شک نکنیم که نگاه آینده‌نگر الزام پیشرفت است و نگاه موقت، بانی بی‌تفاوتی و پسرفت.

به هر کاری که وارد می‌شویم، آن‌را سکویی ببینیم برای پرش به سوی آینده‌ای بهتر. نوع نگاه ارتقایی به حرفه یعنی همین. شروعی با برنامه و محکم، سوخت لازم برای حرکت به سوی آینده‌ای موفق است. اگر در کار خود به هر دلیلی دوام نیاوردیم، تجربه‌های مثبت‌اش را در کارهای بعدی به‌کار ببندیم و از تجربه‌های منفی‌اش عبرت بگیریم. با این نوع نگاه، از هر تجربه‌ای -چه مثبت و چه منفی- می‌شود انگیزه‌ی حرکت ساخت.

هدف که در ذهن پی ریخته شد، وقتی خود را در قالبی که می‌پسندیم تجسم کردیم، وقتی به حضور در این قالب عادت کردیم، وقتی این قالب در شخصیت‌مان نشست و تمام زندگی‌مان شد، تصمیم به حرکت دیگر چندان سخت نیست. چه موقع وقت‌اش است؟ هیچ‌وقت بهتر از همین حالا نیست! کمی طاقت می‌خواهد و پشتکار و رحیه‌ای بمبویی...

پی‌نوشت:
نوشته‌های این سرا را به عزیزان خود معرفی کنید تا آن‌ها نیز مثل شما استفاده کنند.
 

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۱

نخست رها کنیم، سپس به‌دست آوریم

برای ثبت‌ نام در دانشگاهی عالی، بایستی نخست از دانشگاهِ معمولی فعلی خارج شد. برای یافتن کاری بهتر، باید اول کاری که داریم و نمی‌پسندیم را رها کنیم. برای زندگی در سرزمینی بهتر، راهی نیست جز این‌که از دیار خود بکَنیم و برویم. موقعی می‌شود دوست بهتری یافت و با جمع بهتری آمیخت که از دوست و جمع حاضر دل برید. برای حضور در رابطه‌ای بهتر، باید اول رابطه‌ی نه‌چندان دلچسب فعلی را  رها کرد... برای زندگی‌ای بهتر، شرایط زندگی فعلی را باید "ابتدا" تغییر بدهیم.

اگر به ترتیب درونی جملات مرکب بالا دقیق شوید، سخت نخواهد بود که دریابید اولین گزینه رهاکردن  است و بعد به‌دست‌آوردن: "ابتدا باید آن‌چه را نمی‌پسندیم رها کنیم تا به آن‌چه می‌پسندیم برسیم". این نفس تغییر ارتقایی است.

نمی‌شود نشست و لحظه‌ها را درجا زد و به امید روزهای بهتر دست زیر چانه گذاشت! نمی‌شود در زندگی‌ای نکبت‌بار سوخت و ساخت و چشم به فردایی بهتر دوخت که "شاید" بیاید! نمی‌شود عمر به بطالت گذراند و امید به معجزه‌ای داشت! امید خوب است اما کافی نیست؛ باید در زندگی هدف و برنامه داشت تا بلند شد. ما باید از آن‌چه نمی‌خواهیم "اول" دل بکنیم و رها شویم تا فضا برای آن‌چه می‌خواهیم مهیا شود. بایستی فقط بر "آن‌چه می‌خواهیم" تمرکز کنیم، نه آن‌چه را که نمی‌خواسته‌ایم و رها کرده‌ایم. آن‌چه رها شده، دیگر به تاریخ پیوسته؛ نباید گذشته‌ها را شخم زد و در آن‌ها سیر کرد؛ باید در حال زیست و چشم به آینده دوخت؛ آینده‌‌ای بهتر...


پی‌نوشت:
در این سرا، لااقل ماهی یک‌بار، یادداشتی در زمینه‌ی توسعه‌ی انسانی، "بهسازی خود" و "خودیابی" خواهید خواند. با معرفی این قلم به عزیزان‌تان، به تغییر مثبت در ایشان کمک کنید.