جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳

بزرگ‌ترين متفکر آمريکا!

تازه که آمده بودم کانادا، توی کلاس زبان با يک دختر آفريقايی از اهالی کنگو آشنا شدم. دختر مهربانی بود. دقيق يادم هست که چه سئوالی باعث آشنايی ما شد: "با هيجان، از او در باره‌ی شاعر بزرگ کشورشان امه سه‌زر پرسيدم". راستش وقتی که گفت تا به حال اسمش را هم نشنيده، يکّه خوردم! گفتم عجب آدم بی‌ذوقی است که شاعر بزرگ کشور خودش را هم نمی‌شناسد! البته او بعد از چند روز جستجو به من گفت که نام امه سه‌زر را نه در زمره‌ی "شعرا"ی کشورش (حالا بزرگش پيش‌کش!) بل‌که در ميان کارمندان محلی مستعمراتی‌ها يافته است! آن‌جا بود که به يکی از فريب‌کاری‌های علی شريعتی و شرکا پی بردم.
زنده‌ياد احمد شاملو از ميان صدوبيست‌وچهارهزار پيغمبر آمريکايی، حضرت جرجيس، يعنی جناب لنگستون هيوز را کشف کرده بود. ايشان نيز مدعی بودند که لنگستون هيوز يکی از "برجسته‌ترين و مبارزترين شعرای آمريکا است" در صورتی که واقعيت می‌گويد اين زبان‌بسته يک ستاره هم در آسمان ادب و هنر آمريکا ندارد!
حضرت فرانتس فانون و "صورتک‌های سفيدش" را هم که همه يادمان هست؟ آن قهرمان مبارزه و آن "نويسنده‌ی بسيار برجسته" را می‌گويم که کتاب‌هايش ورق زر روشنفکران انقلابی‌مان شده بود؟!

اين روزها که "رفقا" دست در دست "برادران" در تشييع جنازه‌ی سوزان سونتاک شرکت کرده‌اند و با وجودی که تشييع‌جنازه تمام شده دل از قبرستان و گريه و زاری نمی‌کنند، به ياد موارد بالا افتادم! همان واژه‌ها را می‌شنوم که در مدح و ثنای حضرات بالايی می‌شنيدم: «بزرگ‌ترين متفکر، بزرگ‌ترين روشن‌فکر...» و اين يکی از همه مضحک‌تر است: «قهرمان زندگی (تا ديروز "شهادت" مد بود، حالا "زندگی‌کردن" رو بورس است!) و ... کذا»!
امّا در تمام اين شخصيت‌ها که کمی باريک شويم، می‌بينيم که قضيه اصلاً بر سر خلاقيت‌های ادبی آن‌ها نبوده و نيست، بل‌که دليلِ دستچين‌شدن‌شان، صرفاً مواضع سياسی-ايدئولوژيک آن‌ها و بيش‌تر، مواضع سياسی-ايدئولوژيک کسانی بوده که آن‌ها را به ملت به عنوان "اديب و متفکر" قالب کرده بودند. در سه مورد نخست، سياه‌پوست‌بودن و در مورد بخصوص فانون و هيوز، دشمنی‌شان با آمريکا و سفيدپوست‌های به‌اصطلاح "نژادپرست" يا "امپرياليست" يا چه می‌دانم "اشرافی" بوده که دهان شريعتی و شاملو و امثالهم را آب انداخته و ايشان را به سمت‌شان کشانده بود و هم‌امروز، در مورد آنارشيستی به نام سوزان سونتاک -که من نمی‌دانم کجا و چه وقت و از سوی که به مقام "بزرگ‌ترين متفکر آمريکا" نائل آمده(!)- طرفداری‌های او از تروريست‌های بانی يازده سپتامبر و مخالفتش با سياست‌های آمريکا وی را به قهرمان روشنفکران جهان سوّمی بدل کرده است. بحث بر سر کيفيت‌های احتمالی اين چند نفر نيست، بل‌که دانستن اين واقعيت است که هرکس که چپ بزند و با سياست آمريکا مخالفت کند، می‌شود عزيزدردانه‌ی اين حضرات و بلافاصله زير علم‌اش صف می‌کشند و سينه می‌زنند. داستان فکاهی-تراژيک اين دوستان آن‌جا به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد که ايشان دم از علاقه‌مندی به يکی از به‌اصطلاح "بزرگ‌ترين متفکران آمريکايی" می‌زنند، در صورتی که در دنيای واقعی، سايه‌ی هر چه آمريکايی هست -بی‌سواد و باسواد فرقی نمی‌کند- را با تير می‌زنند! اصلاً اين‌ها به واژه‌ی "آمريکا" آلرژی دارند و با شنيدن‌اش فوراً کهير می‌زنند! بخش فارسی بی بی سی که بی‌شباهت به دانشگاه امام صادق نيست هم در اين ميان -چون هميشه- تبليغات‌چی اين جمع شده است.
اين تازه چند مورد کوچک بود که برشمردم؛ کل تاريخ صدساله‌ی ما را با همين جعل و حقه‌بازی‌ها بافته‌اند! هر چه انسان شريف و خدمت‌گزار بوده به خائن، و هرچه آدم شر بوده به قهرمان تبديل کرده‌اند؛ ملّت نيز طوطی‌وار پذيرفته‌اند و اين جفنگيات -خدشه‌ناپذير- چون وحی منزل توی کله‌شان لانه کرده است. در واقع به جای اين‌که تاريخ معاصر به مردم ما چيزی بی‌آموزد، فقط آنان را برانگيخته می‌کند و باعث اختلاف‌شان می‌شود، چرا که درون‌مايه‌اش واقعی نيست. اميد دارم دوستانی که اهل انديشه‌اند و شناسنامه‌ی سياسی مستقلی دارند، قبل از افتادن در اين موج‌های ايدئولوژيک و فريادکشيدن نام شخصيت‌هايی که از آن‌ها اصولاً شناخت دقيقی ندارند، کمی بررسی کنند و در اصل موضوع بيش‌تر بی‌انديشند تا نشوند دنباله‌رو و سياه‌لشکر عدّه‌ای سودجو.

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۳

ارزش‌گذاری زمانی انديشه‌ها

به هنگام نقد هر انديشه‌ای‌، يکی از کليدی‌ترين نکاتی که می‌بايستی مورد توجه قرار گيرد، دورانی است که آن انديشه به آن تعلق دارد. اشتباه نشود: منظورم از "دوران"، تقويم نيست بل‌که "ارزشگذاری تاريخی" است. ما به عنوان خواننده يا منتقد، می‌بايستی نخست ماهيت کار پژوهشگران را با معيار جهان مدرن بسنجيم و طبقه‌بندی کنيم و ببينيم که چشمداشت آن پژوهشگر رفتن به آينده و رشد است يا بازگشت به گذشته و پسرفت. برای نمونه، انديشه‌ی دکتر آرامش دوستدار را هرطور برانداز کنيم و با هر شيوه‌ای به سنجش گيريم -چه موافق و چه مخالف-، کتمان نتوانيم کرد که متعلق به عصر حاضر است. او با متد، ابزار و خرد امروزی جهان پيرامونی را می‌سنجد و همپای انسان مدرن امروزی گام می‌زند و زندگی می‌کند. در مقابل، ابزار فکری و انديشه‌ی دکتر عبدالکريم سروش از لحاظ ماهيتی متعلق به بخش عقب‌مانده‌ی جامعه‌ی بشری است و آن‌چه می‌گويد در بخش مدرن جهان نه کاربردی دارد، نه هيچ عينيتی می‌يابد و نه انسان مدرن به آن وقعی می‌نهد و بنابراين، متعلق به دنيای مدرن -يعنی سرسلسله‌ی تاريخ (زمان تاريخی) معاصر- نيست. مثال ساده‌ای بزنم: شما ممکن است همسايه‌ای را که اغلب موزيک‌اش را بلند می‌کند تحمل کنيد، اما محال است همسايه‌ای را که در مجتمع آپارتمانی گوسفند نگه می‌دارد، يا می‌خواهد به جای گاز، از اجاق چوب‌سوز برای غذا پختن استفاده کند تحمل کنيد، برای اين‌که او به دهات تعلق دارد نه مجتمع شهری.
پژوهشگری چون دکتر سروش که با پشتوانه‌ی گذشته به جنگ حال می‌رود و با اين ابزار قصدش تأثيرگذاری بر آينده است، به واقع حتا به ايستايی جهان هم قانع نيست، چه ايده‌آل او در گذشته تحقق يافته است. او جهان معاصر را نمی‌پسندد، به اين دليل ساده که جهان گذشته را می‌پسندد و در آن حال‌وهوا سير می‌کند، حال اين جهان گذشته ممکن است خيالی يا واقعی باشد (که اغلب خيالی و "مدينه فاضله" است). امّا هدف پژوهشگری چون دکتر دوستدار، عبور از گذشته و رسيدن به آينده‌ای متفاوت با گذشته است. بنابراين، نقد امثال من بر انديشه‌ی آرامش دوستدار، تا حدود زيادی متدولوژيک است و نه ماهيتی، ولی نقد بر انديشه‌ی عبدالکريم سروش يا علی شريعتی و امثالهم، بنيادی و ماهيتی است (من در اين جا قصدم روشن‌کردن ايستارها است).
اين شايد بزرگ‌ترين کيفيت انديشه‌ورز باشد که در زمان معاصر به‌سر برد و بزرگترين کيفيت خواننده، که بتواند "تعلق تاريخی-زمانی" پژوهش‌گران را تشخيص بدهد.

پی‌نوشت Dec 30, 2004:
در قسمت پيامگير، خواننده‌ای به نام آقای حسنعلی نمازی به نکته‌ی درخور توجهی اشاره کرده‌اند که جا دارد به آن پرداخته شود. از آن‌جا که کامنت‌ها به‌طور اتوماتيک پس از مدّتی پاک می‌شوند، اين نظر را به همراه توضيحی که بر آن نگاشته‌ام به اين جا منتقل می‌کنم:
حسنعلی نمازی: اصل تعلق انديشه به دوران خاص هم مطلب مهمي است. چگونه ميتوان اين مسئله را در هنگام شنيدن يک فکر و زماني که آن فکر به اصطلاح تازه است تشخيص داد؟ و بفرض تشخيص ، عکس العمل صحيح در قبال افکاري که تاريخ انقضا دارند چيست ؟ بعبارت ديگر ، اگر بنده نوعي و ديگر امثال بنده در سال ۱۳۵۷ تشخيص ميداديم که مطالب علي شريعتي تاريخ انقضا دارند ، الا بي تفاوتي و شانه بالا انداختن ، حرکت معقول ديگري در قبال اين تفکرات موجود بود؟ البته بحث تاريخ انقضا و ارتباط آن با خرد و حکمت هم خود مقوله ديگري است.

مجيد زهری: این‌جا دو مطلب بايد از هم تفکيک شوند:
يکی همان که می‌گوييد، يعنی «تعلق انديشه به دورانی خاص» که البته مبنای نوشته‌ی من نيست. آن ديگری آن دورانی است که انديشه‌ورز "از لحاظ فکری" در آن زندگی می‌کند (اين دوران ربطی به "زمان تقويمی" ندارد) و برای آن دوران انديشه توليد می‌کند و انديشه‌اش فقط به درد مردم متعلق به همان دوران می‌خورد. توجه داشته باشيد که بسياری از کشورهای عقب‌مانده‌ی جهان، همين امروز، حتا از قرن هيژدهم-نوزدهم آلمان هم عقب‌تر هستند و مثلاً حرف‌های کانت و امثالش کم‌ترين جايی در جهان‌شان ندارد. ما در دنيايی عميقاً نامتوازن زندگی می‌کنيم، و امّا در همين دنيای نامتوازن، شروط و قواعدی پايه‌ريزی شده است که در حکم "مبنا"، ملّت‌ها و انديشه‌ها را -از لحاظ سطح رشد- طبقه‌بندی می‌کند.
حال معيار برای سنجش تاريخی (سطح توسعه) جوامع چيست؟ مبنا، کشورهای رشديافته‌ی غربی هستند. ممکن است در کوه‌های کليمانجارو، قبايلی باشند که با آسودگی و آرامش خيال زندگی کنند، امّا اين آسودگی در زندگی، معيار سنجش تاريخی (توسعه‌يافتگی) آن‌ها نيست. اين مردم "عقب‌مانده" نام می‌گيرند، زيرا با معيار توسعه‌ی غربی -که همانا سطح رشد جوامع غربی است- سنجيده می‌شوند. اين‌که در جهان به بعضی از کشورها "پيشرفته" و به بعضی "در حال توسعه" و به بعضی ديگر "عقب‌مانده" می‌گويند، دقيقاً بر اساس همين معيار است. حتا از لحاظ جغرافيايی نيز جهان با مبنای اروپايی تقسيم‌بندی شده است و برای نمونه، خاور دور و خاور ميانه، بر اساس موقعيت جغرافيايی‌شان با اروپا نام‌گذاری شده‌اند. حال در تثبيت اين معيارها تا چه حد اصل عدالت رعايت شده بحث ديگری‌ست، ولی چه بخواهيم و چه نخواهيم، اين واقعيت جاری جهان ما است. پس، خط‌کش سنجش توسعه در جهان مشخص است: معيار کشورهای غربی.
حال، وقتی نگاه دو فيلسوف -آرامش دوستدار و عبدالکريم سروش- را به جهان پيرامونی، با همان معياری که ذکر شد می‌سنجيم، به نتيجه‌ای می‌رسيم که من در اين يادداشت رسيده‌ام.

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳

پرسش و پاسخ: نقد جواد طباطبايی بر آرامش دوستدار؟

بخش نخست
کودک ايران اين پرسش را با من مطرح کرده و خواسته است که در وبلاگ به او پاسخ بدهم:
جناب زهری:
با سپاس فراوان از ارایه دو لینک بسیار بامحتوایی که در بلاگ مطرح نمودید:
1— مقدمه کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی اثر استاد آرامش دوستدار
2— نقش گسترده دین در حیات جامعه ایران از گفتگوی نشریه تلاش با دکتر طباطبایی
مطلبی که خواستم با شما درمیان گذارم نقدی بوده از آقای طباطبایی به اثر استاد آرامش دوستدار که من را وادار به بازخوانی این دو اثر نمود اما همچنان بر گره های من افزوده شد.
خواستم نظر شما را در خصوص انتقادات آقای طباطبایی بدانم؟
اول اجازه دهید برداشت خودم از کتاب ایشان را ارایه دهم:
نخست آنکه متاسفم پس از چند سال از نشر این اثر زیبا این لحظه توانستم آن را مطالعه نمایم آن هم در حد مقدمه کتاب و نه همه آن و این بیش از پیش حاکی از فقر فرهنگی مایی که در درون مرز هستیم است و ممنون میشوم اگر شما میتوانید کمکی به من نمایید تا از هر طریق بتوانم این اثر را در درون مرز تهیه نمایم.
برگردیم به اصل مطلب:
انتقاداتی که آقای طباطبایی به این اثر داشتند از لحاظ نحوه نگرش ایشان به تاریخ اندیشه سیاسی که به قول ایشان تخصص ایشان است شاید درست باشد اما اینکه به کلیت این اثر حمله نموده و در چندین مورد این کار را نموده اند از دید من نمیتواند درست باشد و آن نادیده گرفتن سیر بنیان فکن دین در تاریخ ایران میباشد که از هر نظر که به آن نگریسته شود آثار مخرب آن اصلی ترین عامل عقب ماندگی ایران میباشد.
خواستم اگر امکان دارد در خصوص علت این انتقادات آقای طباطبایی از شما توضیح بخواهم که این انتقادات با توجه به اینکه خود آقای طباطبایی نیز نسبت به دین دیدگاه انتقادی دارند از چه سرچشمه میگیرد؟
البته نحوه برداشت من از این دو نوشته متاسفانه محدود به خواندن مقدمه کتاب استاد دوستدار میباشد و شاید در اثر خواندن همه آن کتاب به شناخت کاملتری از آن میرسیدم.
البته از چند دوست در داخل کشور نیز در خصوص کارهای قبلی آقای دوستدار سوالاتی را نیز کردم اما متاسفانه هیچ کس از ایشان شناختی نداشتند که بر ابهامات من افزودند.
ممنون میشوم در این مورد به ذهن آشفته من یاری رسانید.
يادآوری:
دکتر طباطبايی در گفت‌وگوی بلند خود، به اقتضای تنوع پرسش‌ها، به مسائل گوناگونی اشاره می‌کند که هر يک می‌تواند در جای خود پايه‌ی بحث مفصلی باشد. بنابراين از اين گفت‌وگو تنها می‌شود به سرخط انديشه‌ی او پی برد نه بيش‌تر. همچنين شخصاً معتقدم برای نظردادن راجع به کارنامه‌ی ارباب انديشه، بهتر است مجموعه‌آثارشان را بخوانيم و در آن بی‌انديشيم، و الا با مرور تنها تکه‌ای از آن مجموعه، به شناخت دقيقی از بن مايه‌ی فکری و آن‌چه در صدد ارائه‌اش بوده‌اند نخواهيم رسيد. حال که از من نظر شخصی‌ام را جويا شده‌ای، دوست‌تر دارم که اين نوشته را چون گپی دوستانه بپذيری تا نظری کارشناسانه.

ملاحظه‌ای در تئوری‌ آرامش دوستدار
دکتر آرامش دوستدار سه کتاب در زمينه‌ی فلسفه منتشر کرده است: ملاحظات فلسفی در دين و علم، درخشش‌های تيره و اخيراً امتناع تفکّر در فرهنگ دينی که تکميل‌شده‌ی سلسله مقالات او در نشريه‌ی الفبا (به سردبيری غلامحسين ساعدی) است. در اين سه اثر، او نظريه‌ی خود يعنی "دين‌خويی تاريخی ايران(ايرانيان)" را مفصل به بحث می‌نشيند. اين تئوری مدعی است که فرهنگ ايران به لحاظ "دين‌خويی"ِ وخيم خود، سترون بوده و توانايی زايش هيچ نوع انديشه‌ی مستقلی را ندارد. دوستدار معتقد است که به استثنای خيام، انديشه‌ورزان ايرانی جميعاً دچار هراسی درونی -نشأت گرفته از دين‌خويی خود- بوده‌اند که اين، آنان را از توليد انديشه باز می‌داشته است. به همين دليل، هيچ‌يک از ايشان نه مولّد فکر بوده‌اند، و نه در اصطلاح "اُريجينال" و بکر و يکتا. اين توضيحات داده شد تا به مغزه‌ی تئوری دوستدار و نيز راديکاليسم بيانی او آگاه شويم.
يکی از نقدهای اساسی بر عملکرد دوستدار اين است که برای تئوريزه‌کردن نظريه‌ای چنين برانگيزنده، موظف بوده است طی مقالات، نشست‌های آکادميک و يا سخنرانی‌هايی ابهام‌های ذهنی خوانندگان خود را مرتفع سازد يا تقليل بخشد. مسئوليت نظريه‌پرداز، سخن گفتن با مخاطبانش است، چه او که تخمی می‌کارد، اگر به عمل خود باور دارد، می‌بايستی به باليدن و بارورشدن‌اش همّت گمارد. امّا مشکل آرامش دوستدار اين است که گذشته از آن‌که او به فارسی می‌نويسد، ظاهراً به روشنگری خواننده‌ی "دين‌خوی" خود اهميتی نمی‌دهد! آرامش دوستدار تا همين چند ماه پيش، نويسنده‌ای "زيرزمينی" محسوب می‌شد، زيرا هيچ‌کس نه او را ديده بود، نه در نشستی حضور به‌هم رسانده بود، نه در جايی سخنرانی کرده بود و نه به‌جز مرحوم الفبا، در جايی نوشته بود. اين گوشه‌گيری، نه تنها از سوی مخاطب نابخشودنی‌ست، بل‌که به ضرر خود نويسنده نيز هست، چه حرفش در ميان حجم آثار منتشرشده گم می‌شود و برای مثال، وقتی کودک ايران به دنبال کتاب او می‌گردد، حتا کسی نام نويسنده را هم نشنيده است! در اين ميان، کسانی نيز فرصت می‌يابند تا با انگيزه‌ای سياسی-عقيدتی، يکّه‌تاز ميدان شده، نويسنده و آثارش را بزنند و فروکاهند.
در مقام پاسخ‌گويی به تئوری "دين‌خويی"، می‌توان پرسيد: اگر آرامش دوستدار کار فردوسی را -برای مثال- کم‌مايه ارزيابی می‌کند، در مقابل بگويد در "اروپای زاينده و غير دين‌خو"ی هم‌عصر فردوسی، کدام اثر حتا همپايه‌ی همين شاهنامه خلق شده است؟ به جز يونان باستان -که چون عصر دايناسورها به يک‌باره ناپديد شد- به غير از دانته که من کمدی الهی او را چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ غنای هنری و انتخاب سوژه باز همسنگ شاهنامه نمی‌دانم، به‌راستی چه کسی را می‌شود در اروپا، همتراز فردوسی، بيهقی، حافظ، رازی، پورسينا، طبری، سهروردی، ناصرخسرو، عطار، ابوريحان بيرونی، خوارزمی، خيام، نظامی و ده‌ها اديب و انديشمند صاحب‌نام که ايران‌زمين به جهان هديه کرده است يافت؟ من باور دارم که حتا نظير متفکّرانی که شناسنامه‌ای عربی-اسلامی داشته‌اند -چون ابن خلدون و ابوالعلاء معری- نيز در اروپای هم‌عصر برنخاسته است. حاصل کار پژوهش‌گرانی چون دکتر علی ميرفطروس که در زمينه‌ی جنبش‌های اجتماعی ايران تحقيق می‌کنند، درست عکس نظريه‌ی دکتر آرامش دوستدار را نشان می‌دهد. مقاله‌ی نکاتی در شناخت جنبش‌های اجتماعی در ايران نمونه‌ی گويايی از اين دست است. نکته‌ی ديگری که نظر شخص من را در کارهای دوستدار به خود جلب کرده است، کم‌دانی او از شخصيت‌های تاريخی و عدم تسلط او به تاريخی است که مدعی صاحب‌نظری در آن است. همين ضعف باعث گشته که دوستدار در رخدادهای تاريخی چندان باريک نشود و فقط از آن‌ها گزاره‌هايی در جهت اثبات نظريه‌ی خود بسازد. چنين است که در اثر فلسفی‌يی که نگاهی تاريخی دارد، با انگاشت همسانی سده‌ها، گاه با پَرش‌هايی چندصدساله روبرو می‌شويم، بدون اين‌که به درون‌مايه‌ی اين چندصدسال توجهی بشود! به‌همين خاطر، بندهايی از پژوهش آرامش دوستدار، رنگ يکسونگری و بيش از آن تحقير به خود گرفته است. اگر امکانی فراهم شد، در مقاله‌ای مجزا خطاهای تاريخی سه اثر آرامش دوستدار را برخواهم شمرد.
و امّا در حيطه‌ی نظری، آن‌چه بر من مسلم است، دوستدار بيش از هر کس تحت تأثير آموزه‌های ماکس وبر بوده است. وبر در اثر مهم خود اخلاق پروتستانی و روح سرمايه‌داری (The Protestant Ethic and the Spirit of Capitalism)، هرچند نگاهی مذهبی به تاريخ ندارد، امّا به هر رو ريشه‌ی مسيحيت را به يونان باستان پيوند می‌زند و مدعی‌ می‌شود که مسيحيت -به‌ويژه پروتستانيسم- با ايجاد گونه‌ای نظم اخلاقی، بن‌مايه‌ی انديشه و بستر رشد را در اروپا فراهم کرده است. به اين طريق، وبر فرهنگ‌های باليده در مسيحيت را "دارای توان رشد، و غير را فاقد اين توان" ارزيابی می‌کند. آرامش دوستدار هرچند فيلسوفی بی‌دين است، امّا تأثير انديشه‌ی ماکس وبر بر او انکار نشدنی‌ست.
در قسمت بعد، به مبحث "دين‌خويی" مورد نظر دوستدار بيش‌تر خواهيم پرداخت.

  • گفت‌وگو با آرامش دوستدار پيرامون آثارش (لينک‌ها از کودک ايران)
  • : [يک][دو][سه] [صدا]
  • گزارشی از جايگاه آرامش دوستدار در تاريخ معاصر، از کيواندخت قهاری
  • : [متن][صدا]
  • پای حرف‌های آرامش دوستدار
  • : [+]
  • يادداشتی از نيلوفر بيضايی با اشارات متعددی به آرای آرامش دوستدار
  • : [+]
  • گزارشی از تنها سخنرانی آرامش دوستدار
  • : [+]
  • معرفی درخشش‌های تيره، الاهه بقراط
  • : [+]

    چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۳

    چند کلمه درباره‌ی "ساختار ادبی"

    در جهان امروز اهميت فرم در نوشتارها به حدّی است که برای نمونه در فضای مطبوعاتی و دانشگاهی غرب، محال است نوشته‌ای که چارچوب‌های تثبيت شده و مشخص (علمی) را رعايت نکند جدّی گرفته ‌شود يا اقبال انتشار بيابد. به خبرها در روزنامه‌های معتبر که دقّت کنيد، جدای از محتوا، همگی يک فرم دارند؛ مقالات نيز به همين‌ شکل. در دانشگاه‌ها هيچ مقاله‌ای -حتا در حد تکليف شب- پذيرفته نمی‌شود مگر ساختار Essay در آن رعايت شده باشد. قصه‌نويسی نيز همين اندازه -و چه بسا بيش‌تر- تابع فرم است. قصه‌ی بی‌ساختار قصه نيست، "حکايت" است.
    با اين تفاصيل، ما ايرانيان هنوز نه درک درستی از ساختارگرايی ادبی[1] داريم و نه اصولاً شناختی از فرم‌های رايج نوشتاری! بعضی نيز که اين فرم‌ها را می‌شناسند، در ارائه‌شان در کارهای خود کوتاهی می‌کنند، چه می‌دانند مخاطب پيش رو شناختی از آن‌ها ندارد. اکثر رمان‌های فارسی که من ‌خوانده‌ام، از بی‌ساختاری رنج می‌برده‌اند و اغلب به "خطابه" شبيه بوده‌اند تا رمان. برای نمونه، کافه رنسانس نوشته‌ی ساسان قهرمان را که مرور می‌کردم، با اهتمام به کيفيت‌ها و نگاه انسانی نويسنده، به نظرم آمد که در دو فصل آخر، نويسنده در کالبد يک جامعه‌شناس بر سکو ايستاده و در حال ايراد خطابه است! يا گاه، بعضی نويسندگان رمان را با تز دکترای علوم سياسی اشتباه می‌گيرند و با طرح تز خود، کل رمان را به دفاع از آن اختصاص می‌دهند که نمونه اخيرش بهشت خاکستری از عطاالله مهاجرانی است. درست اين هنگام است که وقتی به داستان بلند مسيو ابراهيم و گل‌های قرآن[2] بر می‌خوريم، هرچند با درون‌مايه‌ی آن موافق نباشيم، تسلط نويسنده بر فرم داستانی را تحسين می‌کنيم.
    به احتمال قريب‌به‌يقين، سبب، بی‌دانشی نويسندگان است که رمان‌های ايرانی را از تصويرگرايی به درون‌گرايی سوق داده است، چه ايشان توان صحنه‌سازی ادبی و به تصوير کشيدن رخدادها را ندارند و به همين خاطر سعی می‌کنند با حضور در نقش ناصح يا دانای کل و گاه نظريه‌پرداز سياسی، اين خلا را جبران کنند. همين می‌شود که شخصيت‌ها، به جای شهروندان واقعی يک جامعه، به سربازان هم‌شکل يک پادگان تغيير ماهيت می‌دهند!
    من پيشنهاد می‌کنم هر نويسنده‌ای که شناخت دقيقی از فرم‌های نوشتاری علمی ندارد، حال در هر جايگاهی که هست، يک کتاب راهنما تهيه کند و بخواند و بياموزد، و درست آن وقت است که به درازگويی‌ها و خروج‌های غير تعمدی ادبی خود پی خواهد برد.

    توضيحات:
    1- منظورم مکتب "ساختارگرايی" نيست بل‌که صرفاً نظر به تبعيت از فرم‌های پذيرفته شده‌ی آکادميک دارم.
    2- می‌شود گفت که اين داستان، درست نقطه‌ی مقابل زوربای يونانی (نوشته‌ی نيکوس کازانتزاکيس) است. زوربای يونانی نگاهی مترياليستی دارد و فرهنگ "خوش‌باشی و دم را غنيمت شمار" را تبليغ می‌کند، امّا مسيو ابراهيم... ديدگاهی موراليستی دارد و قواعد مکانيکی زندگی غربی (به ظن نويسنده از خود بیگانه و خالی از معنا و معنويت) را زير سئوال می‌برد و جهان‌بينی صوفيانه‌ی مذهبی را تجويز می‌کند. به عقيده‌ی من، هر چند در هر دو اثر نگرش ضد مدرن مشهود است (به خصوص در موسيو ابراهيم...)، امّا از لحاظ ساختار بسيار قابل توجه‌اند.
  • اصول ابتدايی مقاله‌نويسی
  • (Essay): [+]
  • اصول ابتدايی گزارش‌نويسی
  • (Report): [+]
  • اصول ابتدايی نقد تطبيقی
  • (Comparison & Contrast): [+]
  • روش خلاصه‌کردن يک متن
  • (Summary): [+][+]

    سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۳

    نتيجه‌ی رفراندوم وبلاگی

    رفراندوم وبلاگی را برداشتم. به نظرم با مجموع 138 رأی بعد از ده روز بشود به يک نتيجه‌گيری "وبلاگی" رسيد. گزينه‌ها و تعداد رأی‌ها به شرح زير بودند:
    1- به هدف تثبيت رژيم است: 25
    2- به هدف تغيير رژيم است: 16
    3- به هر حال به تثبيت رژيم کمک می‌کند: 6
    4- به انحلال رژيم تسريع می‌بخشد: 39
    5- همگام با اصلاحات حکومتی است: 6
    6- مغاير با اصلاحات حکومتی است: 8
    7- هيچ سودی ندارد: 38

    البته من خودم شاهد بودم که ظرف دو ساعت، دوازده رأی به گزينه‌ی آخر (#7) اضافه شد، حالا يا سيستم درست کار نمی‌کرده و کسی چندبار کليک کرده، يا از پروکسی‌های مختلف استفاده کرده و يا...؟ گزينه‌ی اوّل نيز ظرف همين ديروز به يک سير نجومی (+10) رسيد که احتمالاً به بلای شماره‌ی 7 دچار شده بود! با تمام اين وجود، نتيجه چنان مغشوش بود که با چند رأی بالا و پايين تفاوتی در اصل آن حاصل نمی‌شد. هرچند گزينه‌ی چهار -که گزينه‌ی انتخابی خود من هم بوده- با اقبال بيش‌تری روبرو شد، ولی در کل اختلاف نظرها به حدّی است که نمی‌شود هيچ برداشتی از زاويه‌ی ديد عمومی به‌دست داد. جالب اين‌جاست که دقيقاً همين نگاه مغشوش را در اين چند روزه، در دنيای واقعی نيز شاهد بوده‌ايم!
    در کل تجربه‌ی بدی نبود. از دوستانی که به آن لينک دادند تشکر می‌کنم.

    دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۳

    اشاره‌ای به پروژه‌ی وبلاگ‌نويسان

    من می‌خواهم خودم را مجاب کنم که به سياست کاری نداشته باشم حتا در حيطه‌ی نظری آن، امّا سياسی‌نويسی کشش عجيبی دارد! اين کشش همان‌قدر زياد است که جذّابيتِ وبلاگ نوشتن، در صورتی که می‌شود از اين وقت برای کارهای ماندگار و پرمايه‌تری (مثلاً پژوهشی دامنه‌دار و نوشتن کتاب) استفاده کرد.
    ماجرای پيام فضلی‌نژاد چند روزی‌ست که به دغدغه‌ی ذهنی من تبديل شده است. به نظر من کل داستان او ساختگی می‌آيد. اوّلين بار سينا مطلبی بود که نام او را -به عنوان شکارچی وبلاگ‌نويسان- به دهان‌ها انداخت. آن موقع برخورد او با فضلی‌نژاد، بيش‌تر به دشمنی دو جوان جويای نام و رقيب می‌مانست تا موضوعی قابل اعتنا. امّا سيگنالی که او فرستاد، با ذهنيت جامعه‌ی ايران خواند و به باور تبديل شد. جمهوری اسلامی نيز -به عنوان رژيمی که روان جامعه‌ی ايران را به‌خوبی می‌شناسد چه خودش زاده و محصول اين روان است- همين سيگنال را در قالب پروژه‌ای به جامعه باز گرداند. قراردادن عکس فضلی‌نژاد، بدون هيچ توضيح اضافی، درست در مقابل عکس چهار متهمی که سر در گريبان در نقش توّاب‌هايی مظلوم حضور دارند، اتّفاقی نيست. يا در عکسی ديگر هم‌اوست که "خندان" متهمان را در راهروی دادگاه همراهی می‌کند يا بهتر است بگوييم به دادگاه می‌آورد. در اين ميان کسی از خودش نپرسيد که رژيمی پليسی اگر می‌خواست هويت بازجوها و عوامل اطلاعاتی‌اش را در اختيار مردم بگذارد که ديگر پليسی نمی‌شد؟! امّا موضوع اين است که جهان‌بينی ديرپا و اسطوره‌ای "شر و خير"، در جان و روان ما چنان با قدرت حضور دارد که با شيفتگی به ديدن نمايش‌هايی با عناصر شر و خير می‌نشينيم و بر عليه شرّ فرياد بر می‌آوريم... اين فرياد البته بيش از آن‌که در حمايت از "خير" باشد، در لعن "شرّ" است. عنصر "تنفر" نيز در کنار ناآگاهی، حتا قوی‌تر از آن، در جان و روان ما حضور دارد و تحقيقاً همين عنصر بود که در کنار ديگر عناصر، در انقلاب اسلامی نقش‌آفرينی کرد. ياد جملات پايانی بيگانه اثر کامو می‌افتم که آن اعدامی، آرزو می‌کرد هياهو و تنفر حاضران پای چوبه‌ی دارش، هر چه بلندتر و بيش‌تر باشد!
    همان‌طور که من و شما می‌دانيم شيوه‌ی "اعتراف‌گيری تلويزيونی" نخ‌نما شده و ديگر کاربردی ندارد (حتا صدای معاون سابق رئيس جمهور را هم در آورده!)، بايد از خود بپرسيم پس چرا رژيمی که طبعاً او هم مثل ما اين واقعيت را می‌داند از اين ابزار سوخته کماکان استفاده می‌کند؟ تحليل‌اش بماند برای مفسران سياسی، امّا قدر مسلم اين است که روان جامعه برای پذيرش از اين قبيل بازی‌ها کاملاً آمادگی دارد. به همين خاطر، رد پای "تلقين" حکومتی را (برای منحرف‌کردن ذهن‌ها؟) می‌شود در ماجرا پررنگ ديد.

    شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

    1 و 2 و 3...

    1- در آستانه‌ی سال نو، اين‌جا را همچين بگی‌نگی خانه تکانی کردم. نمی‌دانم چرا اين کار را کردم چون شکل و شمايل قبلی را دوست داشتم (به قول بعضی‌ها حرفه‌ای بود!). شايد دلم را زده بود؟ اين خصلت جانور دوپا است که هرچيزی بعد از مدّتی دلش را می‌زند... به هر حال بدک نشد.
    2- در قهوه‌خانه‌ی اورکات، شانسی چشمم خورد به کاميونيتی دبيرستانی که دو سال آن‌جا درس خوانده بودم. گشتم در ميان اعضا، سه‌ تا از بچه‌ها را گير آوردم که اتفاقاً با دوتاشان از دوران دبستان و راهنمايی هم‌کلاس يا هم‌مدرسه‌ای بوديم. خواستم عضو شوم، دستم لرزيد! راستش به نظرم احمقانه آمد که ياد آن دوران نکبتی را زنده نگه دارم! يادم هست بزرگ‌ترين دغدغه‌ی ناظم مدرسه اين بود که چرا مدرسه‌ی ما -که مدرسه بچه‌درس‌خوان‌ها بود- بر خلاف مدارس ديگر هيچ شهيد نداده! بنده خدا حالش از اين بابت خيلی گرفته بود! تا اين‌که يکی از جوجه‌بسيجی‌ها -که اغلب ديوانه‌بازی در می‌آورد و دعوا راه می‌انداخت و به اين خاطر بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند "سامورايی"- زد و شهيد شد و برای‌شان افتخار آفريد! حالا با چه دوز و کلکی آن زبان‌بسته را روانه کرده بودند، کسی خبر نداشت. باور بفرماييد اگر می‌دانستيم که بعد از اين قضيه، چه به روزگارمان می‌آورند و محيط دبيرستان را چطور با سرعت به تکيه تبديل می‌کنند و چطور -چپ و راست- گوش ما را می‌گيرند و جای تشويق به درس خواندن، به مراسم سينه‌زنی و توسرزنی می‌کشانند، هر طور بود ره‌اش را می‌زديم که شهيد نشود!
    3- "رفراندوم وبلاگی" کنار صفحه را، چند روز ديگر بر می‌دارم. به نظرم در حدّی رأی داده‌اند که بشود نتيجه‌ای گرفت. نتيجه‌اش همين حالا هم برای من روشن است و البته قابل پيش‌بينی بود. در يادداشتی مستقل در باره‌اش خواهم نوشت.
    به قول هادی خرسندی، اينم از اين!

    چهارشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۳

    سياست‌زدگی ما مردم

    اگر کسی بخواهد در محدوده‌ی زبان فارسی وبلاگ بنويسد، از سياست‌زدگی گريزی نخواهد داشت. اين لااقل وضع خود من در اين مدّت بوده است. در همين تارنگار -به‌ويژه در سه-چهار ماه اخير- سياست‌زدگی از سر و روی نوشته‌ها می‌بارد؛ يادداشت‌ها را که از هر سمت بجوری*، بالاخره يک‌جوری به سياست ختم می‌شوند. تازه اين تارنگارِ هم‌چون منی است که اغلب کوشش دارم از سياست فاصله بگيرم؛ آن‌ها که اصلاً به هدف سياسی‌نوشتن به اين وادی پا گذاشته‌اند که جای خود دارند.
    در وبلاگ‌ها، از سرکوب و سانسور می‌گويند، از رفراندوم و انتخابات می‌گويند، از اعدام و شکنجه و حبس می‌گويند، از حرف فلان مقام حکومتی و بهمان مفسر سياسی و ... می‌گويند...، جای عشق را امّا، در گاه‌شمار زندگی جوانان‌مان خالی ديدم! نمی‌دانم اين سرنوشت را چه کسی برای مردم ما رقم زده که گفتن از سياست همه‌چيزشان بشود؟ چرا توليد فکری جوان ايرانی منحصر به سياست شده است؟ ريشه‌ی سياست‌زدگی مزمن مردم ما در کجاست؟

    * اين از آن فعل‌هاست که در نوشتارهای ما جايش خيلی خالی است. ظاهراً بيش‌تر در گويش اصفهانی کاربرد دارد.

    پی‌نوشت:
    دوست ارجمند آقای مسعود برجيان بر اين يادداشت پاسخی نگاشته‌اند که دوستان را به خواندن‌اش فرا می‌خوانم. فقط جهت توضيح، اميدوارم ياران توجه داشته باشند که من ننوشته‌ام "جای عشقی‌نويسی (يا مثلاً وبلاگ‌های عشقی) را در گاه‌نگار جوانان‌مان خالی ديدم"، بل نوشته‌ام: «جای عشق را... در گاه‌شمار زندگی جوانان‌مان خالی ديدم». بحث من عشقی‌نويسی نيست! حضور عشق در زندگی، معنای عام و انسانی دارد که دوستان در پيام‌ها به درستی به آن اشاره کرده‌اند. پرسش من اين است که بر کدامين سبب جای عشق و محبّت به "سياست‌زدگی" داده شده است؟ همچنين، واژه‌ی "گاه‌شمار" با واژه‌ی "گاه‌نگار" (يعنی وبلاگ) تفاوت بنيادين دارد که لابد دوستان به آن عنايت کافی مبذول داشته‌اند. بد نيست که يادآوری شود بحث من "سياست‌زدگی" است و نه "سياست" يا "انديشه‌ی سياسی" در معنای عام آن. من نوعی آلودگی اجتماعی را زير سئوال برده‌ام.
    در زمان انقلاب نيز -در آن هياهوی خام انقلابی- شوون انسانی را به کناری افکندند، به اين بهانه که اولويت در مبارزه با امپرياليسم است!

    سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

    بگذار ببوسمت!

    Morrissey
    [همواره] جايی هست در آفتاب
    برای آن‌کس که بخت يارش باشد
    يکی را دنبال کن
    و من فکر می‌کنم مال خودم را يافته‌ام
    آری معتقدم يافته‌ام مال خودم را.
    پس، چشمانت را ببند
    و به کسی فکر کن که اندامش را می‌پسندی
    و [آن‌گاه] بگذار ببوسمت...

    There's a place in the sun for anyone
    Who has the will
    Chase one and I think I found mine
    Yes I do believe I have found mine.
    So, close your eyes
    And think of someone you physically admire
    And let me kiss you
    ...
    Morrissey

    یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۳

    به بهانه‌ی جلسات کانون ايرانيان در دانشگاه تورنتو

    شکستگی دست، و به تبع آن بيکاری در دو-سه ماه گذشته، اين فرصت را ايجاد کرد که به خيلی از جاها سرکی بکشم. يکی از آن‌ها جمعی بود که به کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو شهرت داشت(و دارد). درکل من دو بار در جلسات آن‌ها شرکت کرده‌ام: يکی بحث راجع به انتخابات آمريکا و ديگری ديشب، در باره‌ی رفراندوم. اين‌جا بايد اعترافی بکنم: آن‌چه که من را به حضور در اين جمع واداشت، شايعه‌هايی بود که از گوشه و کنار شنيده بودم. بسياری -که تعدادی‌شان خود دانشجو يا فارغ‌التحصيل از دانشگاه‌های تورنتو هستند- معتقدند که آن‌چه به عنوان کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو می‌بينيم، عکس‌برگردان انجمن‌های اسلامی دانشگاه‌های ايران است و جمع کثير دانشجويان ايرانی دانشگاه‌های تورنتو را نمايندگی نمی‌کند. به همين دليل هم هست که تاکنون با اقبال چندانی از سوی دانشجويان ايرانی روبرو نشده است. اين خودش دليل کافی‌يی بود که شم خبرنگاری من عود کند؛ می‌خواستم ببينم چقدر اين موضوع صحت دارد.
    در نخستين جلسه، کلآ سطح بحث چندان دندان‌گير نبود. اين موضوع البته برای من اهميتی نداشت و آن علتی نبود که مرا به آن‌جا کشانده بود. برای دريافت بهتر مسئله، کاری که من کردم اين بود که وضعيت اقامتی هر تعداد از شرکت‌کنندگان جلسه را که توانستم جويا شدم. اين مهم است که شما دانشجوی ايرانی-کانادايی (مقيم يا تبعه کانادا) باشی، و يا اين‌که با ويزای دانشجويی و بورسيه آمده باشی. البته اين موضوع برای من ژورناليست بار منفی ندارد، امّا از لحاظ نگاه به رويدادهای ايران تفاوت‌هايی را ايجاد می‌کند که خواهم گفت. باری، قريب‌به‌اتفاق کسانی که من با آن‌ها گفت‌وگو کردم، با ويزا آمده بودند. بعضی‌شان البته در اين‌جا تقاضای اقامت کرده بودند. فضای فکری جلسه، فضای اصلاح‌طلبی حکومتی بود. حتا بعضی از حضار مسئله‌ی "تغيير بنيادين جمهوری اسلامی"(انحلال) را امری از رده خارج عنوان می‌کردند. نيز نگاه اکثريت جمع به سياست‌های غرب، نگاهی منفی بود. اين درست همان تفاوتی‌ست که بايد به آن ظريف شد: تفاوت کسی که مقيم و ساکن غرب است و طبعاً منافع آن برايش اهميت دارد، و در مقابل نگاه کسی که ميهمان غرب است. اگر هردوی اين گروه از افراد واقع‌بين (منظور نگاهی سنتی به سياست داشته باشند) باشند، قاعدتاً در فرجام، به تحليل متضادی از سياست‌های غرب می‌رسند. حال، اگر کسانی از گروه "ميهمان"، سابقه‌ی تلاش برای "ماندگاری جمهوری اسلامی" در انجمن‌های اسلامی دانشگاهی را داشته باشند، بی‌شک نگاه منفی‌تری به سياست غرب خواهند داشت، چه سمت‌گيری آنان نمی‌تواند فارغ از تعلّقات "عقيدتی-سياسی" و "شهروندی"(شهروند ايران، ميهمان کانادا) باشد. اين موضوع قابل درک است و ايرادی هم بر آن وارد نيست، فقط قصد روشن‌ کردن صف‌آرايی‌هايی است که به راستی وجود دارند امّا گاهی ما قادر به ديدن آن‌ها نيستيم. ناگفته نگذارم که اقليتی نيز با تفکر غالب مخالفت می‌کردند، امّا اين مخالفت‌ها -به لحاظ کيفی- شنيده نمی‌شد و نمی‌توانست به تفکّر جمعی جهت دهد. همچنين خود اين افراد آن‌طور که بايد از "طرز نگاه ايرانی-اسلامی به سياست غرب" کنده نشده بودند و به همين خاطر، بر باورهای (يافته‌ها) نوين خود محکم نمی‌ايستادند. در اين جمع، کميت انسانی (تعداد) چندان تعيين کننده نبود، زيرا اهرم‌های عملی در دست عدّه‌ی معدودی بود که فضای غالب را سمت و شکل می‌دادند.
    موضوع ديگری که بايستی به آن توجه شود، مدّت‌زمانی‌ست که روند تکميلی انسجام عقيدتی افراد به آن نياز دارد. تغيير يک شبه ممکن نمی‌شود. در کنارش، اين جزو محالات است که کسی در غرب درس بخواند و از محيط اثر نگيرد. با کسانی که از قبل با انديشه‌ی جمهوری اسلامی مشکل داشته‌اند و به اين‌جا آمده‌اند کاری ندارم، امّا من شخصاً اين تغيير را در کسانی که قبلاً در انجمن اسلامی فلان دانشگاه فعاليت می‌کردند، مشاهده کرده‌ام. نگاه اين افراد از جزم‌های رايج مبدأ، فاصله گرفته بود و آنان را به نوعی همزيستی مسالمت‌آميز با کسانی که از لحاظ جمهوری اسلامی "ضد انقلاب" و "خطر" ناميده می‌شوند کشانده بود. اين را می‌شد از هم‌نشينی و روند گفت‌وگوها دريافت. اين از فوايد و يا بهتر است بگوييم جبر دموکراسی است. من اين‌جا روی سخنم با جمع عددی حاضران نيست، بل‌که نگاهم فقط متوجه آن تعدادی است که تفکر غالب انجمن دانشجويان ايرانی دانشگاه تورنتو را -با حضور و فعّاليت خود- شکل می‌دهند.
    نکته‌ی ديگری که سرعت تغيير در اين افراد را کُند کرده است، توقعی است که هم‌قطاران قبلی (اغلب ساکن ايران) در آن‌ها ايجاد می‌کنند. انسان در حال گذار، هميشه سنگينی نگاه هم‌قطاران قبلی را بر خود احساس می‌کند و خود را موظف به پاسخگويی و تشريح وضعيت لحظه‌ای خود به آنان می‌داند. به‌ويژه با وجود اينترنت، اين "نگاه" (کنترل) با شدّتی بيشتر حضور دارد و نمی‌شود با بی‌تفاوتی از کنارش گذشت. بخشی از شخصيت انسان را "آن چيزی که ديگران از او می‌خواهند باشد" می‌سازد. مثلاً تصورش را بکنيد کسی که تا ديروز در انجمن اسلامی فلان دانشگاه، دانشجويان را به نماز جماعت ترغيب می‌کرده يا "ضد انقلاب" را مشتی حقوق‌بگير آمريکا می‌دانسته، امروز در جلسه‌ای با افرادی که کم‌ترين ارزشی برای آرمان‌های "امام امت" و انقلاب اسلامی قائل نيستند حضور به‌هم می‌رساند و آن‌گاه، دوستان و همفکران ديروزی‌اش -که همان باورهای گذشته را نمايندگی می‌کنند-، کنجکاوانه و بيش از آن با نگرانی پی‌گير دانستن ماوقع می‌شوند. اين، تغيير در اين افراد را کُند می‌کند. با تمام اين اوصاف، اجبار فضای جديد و ارتباطی که با دگرانديشان خود برقرار می‌کنند -اگر در محيط جديد ماندگار شوند- به احتمال قوی به تغييرکردن و همسازشدن با تفکّر فضای نوين منجر خواهد شد.

    در جلسه‌ی دوّم، بر خلاف پيش‌بينی من (به خاطر برفی‌بودن هوا و دلايل ديگر)، علاوه بر اعضا، حتا تعدادی از اهل قلم سرشناس تورنتو هم حضور داشتند. دو دليل برای اين موضوع می‌شود برشمرد: 1- اين اهل قلم، خود تشکّلی مناسب و فضايی برای بحث و تبادل نظر ندارند، به همين خاطر برای حرف‌زدن به جمع دانشجويان پناه آورده‌اند. اين نشان می‌دهد که بچه‌های کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو، در ارائه‌ی نوعی گفتمان مداراگر و متمدنانه، از بقيه‌ی اقشار موفق‌تر بوده‌اند. 2- می‌خواهند در محيط دانشگاهی و جوان نفوذ کرده و با استفاده از امکانی که موجود است، بر جمع تأثير بگذارند. در کنارش، آشنايی با تفکّرهای جوان، هميشه برای اهل قلم جذابيت داشته است.
    نحوه‌ی اجرای جلسه به اين صورت بود که چند نفر "منتخب"، هفت دقيقه (که البته در تمام موارد از اين مدّت تجاوز کرد) سخن می‌گفتند و بعد اگر کسی پرسشی داشت مطرح می‌کرد. به جز دو نفر از اين افراد، بقيه با رفراندوم مخالف بودند. اين در حالی بود که حضّار (شايد حدود چهل نفر، به غير از سخنرانان)، همگی به جز يک نفر، با رفراندوم موافق بودند! اين دقيقاً يک‌طرفه بودن جلسه و انتخابی‌بودن سخنرانان (البته نه همه‌شان) را نشان می‌داد؛ يعنی همان "تفکّر غالب" که از آن سخن رفت. من اين‌گونه صف‌آرايی را نمی‌خواهم از زوايه‌ی تنگ سياسی تفسير کنم، چون بی‌ترديد جنبه‌ی روانی آن بيش‌تر حائز اهميت است.
    اين نوع نگرش يا تقسيم کار، بيش از آن‌که به صرف تعلقات سياسی افراد باشد، برآمده از نوعی عادت است که متأسفانه اين روزها به سنت اجتماعی جامعه‌ی برون‌مرزی تبديل شده است. نسل انقلاب که از هر سو با تبليغات منفی رژيم بمباران شده و شخصيت‌اش در چارچوب اين نظام شکل گرفته است، قاعدتاً سخت بتواند بدبينی خود نسبت به "ضدّ انقلاب فراری" را از ميان ببرد و به ايرانی خارج از کشور به چشم ايرانی بدون پسوند و پيشوند بنگرد، هرچند اين بدبينی تنها به ايزوله‌شدن خودش می‌انجامد. آمدن به کانادا و تحصيل در دانشگاه، دليل بر حضور کامل در اجتماع نيست. تشکيل اين‌گونه حلقه‌ها، از جهاتی خود می‌تواند نمايانگر انزوای دانشجويانی باشد که ارتباط را با هم‌گنان خود بهتر برمی‌تابند و از ارتباط برقرارکردن با جامعه‌ی اصلی ايرانی عاجزند (يا به هر رو اجتناب می‌کنند). از آن‌سوی، ايرانيان "تبعيدی" نيز همان‌قدر به دانشجويانی بدبين هستند که بورسيه‌ی تحصيلی جمهوری اسلامی را در جيب دارند. نظر شخصی من اين است که بايد ديوار اين‌گونه بدبينی‌ها را شکست و پای تعلقات سياسی را در هنگام برقراری ارتباطات انسانی به ميان نکشيد. اگر دموکراسی اين امکان را داده که افراد با امنيت در کنار هم زندگی کنند، می‌شود از اين امکان برای گسترش و کثرت‌بخشيدن به فضای گفت‌وگوها استفاده‌ای بهينه کرد.
    خود بحث ديروز چندان حرفی برای گفتن نداشت، چرا که هنوز رفراندومی در کار نيست که بخواهيم سر چند و چون آن چانه‌زنی کنيم!

    شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۳

    فيلترينگ، امضای فرم رفراندوم

    دوستان حتماً خبر دارند که تارنمای رفراندوم فيلتر شده است؟ چنانچه قصد امضای آن را داريد، می‌توانيد مستقيماً به نشانی زير ايميل بفرستيد:
    newsletter@60000000.com

    جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۳

    تناسب زمانی دموکراسی

    در وبلاگ هوای تازه اين اظهارنظر نظرم را جلب کرد:
    «به نظر من دموكراسي در ايران حركت لاك پشتي دارد و به آهستگي در جريان است , اما بهتر از صادرات آن از طرف غرب خواهد بود.»[+]

    اين، شايد نگاه جمع کثيری از ايرانيان -به‌ويژه آنان که متمايل به "اصلاح‌طلبان" هستند- باشد، امّا به باور من، اين نظريه از دوگونه خطا رنج می‌برد: هم از لحاظ کاربردی و هم بُعد نظری. نقد بر تلفيقی از اين‌دو خطا را، می‌توان چنين عبارت‌بندی کرد:
    1- بر اساس نظر بالا، بايد فرض را بر اين بگذاريم که به‌راستی در ايران، روند دموکراسی در جريان است. دموکراسی، هرچند پايه‌های اجتماعی دارد، امّا در واقع فرمی از "دولت" و "نظام سياسی" است. واقعيت اين است که با گذشت بيست‌وپنج سال از استقرار جمهوری اسلامی، در ساختار نظام هيچ تغييری و در قانون اساسی نظام کم‌ترين تغيير اساسی به چشم نمی‌خورد. يعنی، يک ولی فقيه در رأس بوده (ابتدا آيت‌الله خمينی و سپس آيت‌الله خامنه‌ای) و رئيس جمهور و مجلسی نيز وجود داشته که نقش‌شان از "نماد" و "تدارکات"(فرماليته) فراتر نمی‌رفته است. در نتيجه، هرچند در چند بخش کوتاه زمانی، شاهد تغييراتی در شيوه‌ی زمامداری بوده‌ايم، امّا اصل به همان شکل دست‌نخورده باقی مانده است.
    2- اگر بپذيريم که دموکراسی در اوضاع جهان امروز، بخشی از "توسعه" تلقی می‌شود، و اگر بپذيريم که توسعه در جهانی که هر روز کوچک‌تر می‌شود امری پيوسته و فراملّی است، ناگزير بايستی بپذيريم که دموکراسی در چارچوب هر کشور، ملزم به هماهنگی با سير توسعه‌ی جهانی است. پس «حرکت لاک‌پشتی» به سوی دموکراسی در يک کشور، در زنجير پيوسته‌ی توسعه‌ی جهانی (به‌عنوان جامعه‌ای که عضوی از جامعه‌ی جهانی است) که شتابی فزاينده دارد، نوعی "بازرفت" و "عقب‌گرد" به حساب خواهد آمد. به زبان دقيق‌تر، وقتی جهان توسعه‌گرا دو گام پيش برود، ما يک گام پيش رفته‌ايم و در بُعد زمان، هر روز بر فاصله‌ی ما با هم افزوده خواهد شد. به اين شکل، ديگر نمی‌توانيم در موازنه‌ی جهان توسعه‌يافته نقشی بيابيم. پس، حرکت رو به جلوی ما بايد شتابی متناسب با روند توسعه‌ی جهانی داشته باشد. نکته‌ی ظريف اين‌جاست که اين شتاب را عدّه‌ای در داخل مرزها تعيين نمی‌کنند و خواستی شخصی يا صرفاً ملّی نيست، بل‌که وابستگی تام به شتابی دارد که جهان توسعه‌گرا را به‌پيش می‌برد. بنابراين، اين ما هستيم که می‌بايد روند دموکراسی‌ ملّی‌مان را با روند توسعه‌ی جهانی تنظيم و همساز کنيم و قاعدتاً نمی‌توانيم ساز خودمان را (بر اساس مثلاً تئوری نشدنی "دموکراسی دينی"!) بزنيم.
    حتا می‌شود با موضوع از زوايه‌ای راديکال‌تر برخورد کرد و به خواست جهانی برای "استقرار دموکراسی در بخشی از جهان" نقشی پررنگ‌تر داد. برای نمونه، کسی نمی‌تواند امروز ثابت کند که مردم عراق در زمان صدام حسين و مردم افغانستان در دوره‌ی طالبان، خود نيز سودای پی‌ريزی نظامی دموکرات در سر می‌پروراندند؟ برای اين ادعا هيچ دليل قابل قبولی در دست نيست، چه هيچ‌يک از اين‌دو ملّت حتا يک اپوزيسيون مطرح يا نيرويی سازمان‌يافته‌[1] بر ضد حکومت‌های خود نداشتند. با اين وجود، خواست جهانی آنان را ملزم (با جنگ) به اين کار کرد، چه نظام‌های آن‌دو کشور خطری برای "توسعه‌ی جهانی" تلقی می‌شدند.
    3- اين‌که ادعا کنيم "دموکراسی وارداتی نيست"، بيشتر به شعارهای ناسيوناليستی امثال جمال عبدالناصر و جمال‌الدين اسدآبادی می‌ماند تا واقعيتی تاريخی و جاری در جهان. چه ما بخواهيم و چه نخواهيم، دموکراسی دست‌آورد کوشش فکری جهان غرب است. از آن‌جا که اين دست‌آورد امتحان خودش را به خوبی پس داده، و از آن‌جا که قرار نيست انسان‌ها هر چيزی را خودشان از نو خلق کنند (و الا ما بايد خودمان مثلاً برق را اختراع کنيم!) دموکراسی را نيز می‌شود آموخت و نه خلق کرد. البته دموکراسی را بايد با فرهنگ و آداب و رسوم مردم آموخته کرد (بومی‌کردن دموکراسی، مثل ژاپن)، ولی اين بدان معنا نيست که دست‌آوردی به بزرگی دموکراسی را به صرف غربی بودنش، از خود ندانيم و نپذيريم و همه‌ی راه‌هايی را که انسان غربی رفته، بخواهيم از نو -و با شيوه‌ای نو و آزمايش نشده- برويم.
    ضمناً من تصور می‌کنم کسانی (مذهبيون، سنتی‌ها) که در دل مهری به دموکراسی و تجدد ندارند، اين شعار را -که "دموکراسی وارداتی نيست"- دستاويزی کرده‌اند تا امتناع خود از دموکراسی را پنهان کنند.

    توضيحات:
    1- در افغانستان البته "مجاهدين" بودند، امّا مجاهدين نماينده‌ی تنها بخش کوچکی از قوم تاجيک افغانستان بود که برای قدرت‌گيری خود می‌جنگيد و مقبوليت ملّی نداشتند. ژنرال دوستم نيز از ازبک‌ها بود و وجهه ملّی نداشت.

    سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۳

    نجس و باقی قضايا!

  • همکار من که فيليپينی است، تعريف می‌کرد که چند روز پيش، شوهر خواهرش يکی از همکاران عرب خود را به صرف شام دعوت می‌کند؛ او هم می‌پذيرد. خلاصه کنم: شب واقعه، آقای عرب، نه تنها شام صاحب‌خانه را پس می‌زند، بل‌که ميوه‌ای را هم که خانم خانه به او تعارف می‌کند، به آشپزخانه می‌برد و جلوی چشمان حيرت‌زده‌ی اهل خانه می‌شويد و بعد تناول می‌فرمايد! صاحب‌خانه‌ی شگفت‌زده که فکر کرده بود دوستش آن شب از دنده‌ی چپ بلند شده و کمی که بگذرد خوب می‌شود، خيلی آبرودارانه جريان نخوردن غذا و شستن ميوه را جويا می‌شود. طرف مربوطه هم ذهن صاحب‌خانه را بی‌رودربايستی روشن می‌کند که: "ما غذای حرام نمی‌خوريم"!
    حالا دوست من توقع داشت که من به‌عنوان يک مسلمان‌زاده -که به اين خاطر لابد بايستی همه‌جا جوابگوی نابخردی هم‌کيشان خود باشم- اين معما را حل کنم که اگر آن عرب غذای مردم را نجس می‌دانسته، پس چرا دعوت‌شان را قبول کرده بود؟! ظاهراً با وجود اعتراف صريح خود اعرابی، عکس‌العمل وی اين‌قدر ثقيل بوده که زبان‌بسته‌ها يارای هضم و تفسيرش را نداشتند! و امّا نظر من اين بود که آن عرب، دقيقاً به اين دليل مشخص دعوت‌شان را پذيرفته بود که بهشان گوشزد کند "غذای‌شان نجس است".

  • تابستان که به اروپا رفته بودم، با دوستان صحبت ا‌ز اين شد که بعد از يکی‌شدن واحد پولی اروپا، چقدر جنس‌ها گران شده است. دوستم گفت: «زياد نگران نباش! اگر قصد خريد داری، راه‌های ارزان‌خريدن هم هست»! گفت: «اين‌جا اعراب و هم‌کيشان آلبانيايی‌شان، هر جنسی را که "سفارش بدهی"، با نصف قيمت برایت می‌آورند». گفتم آخر چگونه؟ گفت: «از کفار غنيمت می‌گيرند»!

  • چند روز پيش که يکی از اعراب از فيلم تئو ونگوک‌نامی خوش‌اش نيامده بود، با همان صراحتی که هم‌قبيله‌ای‌اش به آن دوست فيليپينی گفته بود «شام شما نجس است»، فيلمساز مربوطه را سلاخی کرد! البته همفکران ايشان در بی‌بی‌سی برايش همدردی کردند و در «نقد محققانه‌ی» خود به‌درستی يادآور شدند که تقصير اصلی متوجه «دستگاه قضايی هلند» و بيشتر از آن، متوجه خود آن فيلمساز «غير مطرح» و ناآگاهی بوده که بلد نبوده فيلم خوب بسازد! ما به اين وسيله از پرتوافشانی اين محققان بر ذهن تاريک خود خاکسارانه سپاس‌گزاری می‌کنيم!

  • چند وقت پيش که هنوز راديو صدای پارسی پابرجا بود، خانمی زنگ زده از نژادپرستی ايرانيان گله می‌کرد. می‌گفت که شوهرش عرب است و به او مرتب سرکوفت می‌زند که چرا وقتی از ايرانيان می‌پرسند "آيا عرب هستيد"، با ناراحتی و بلافاصله جواب می‌دهند: "نه‌خير"!
  • شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۳

    رفراندوم نمادين نه واقعی

    نفس بحث‌های گوناگونی که پيرامون طرح رفراندوم در رسانه‌های ايرانی درگرفته، البته قابل درک است، امّا نکته‌ای که غالباً با بی‌توجهی روبرو شده، "نمادين‌بودن" اين طرح است. روشن است که طرحی نمادين قدرت اجرايی ندارد، بنابراين، تلاش گسترده‌ی انگيزه‌شناسانه و ريشه‌يابانه‌ی اين منتقدين، تنها حکايت‌گر جو مملو از بدبينی اپوزيسيون تواند بود. ايشان اگر متوجه باشند که از اين به‌اصطلاح رفراندوم، کسی به نان و آبی نخواهد رسيد و فقط قصد به محک گذاشتن بنيه‌ی سياسی و افزايش پتانسيل همياری جامعه است، ديگر اين‌قدر سر خوبی و بدی‌اش چانه‌زنی نمی‌کنند و مشارکت در آن را ساده‌تر می‌گيرند. همين بدبينی‌های مزمن، سهم‌طلبی‌ها و جاه‌طلبی‌ها است که اپوزيسيون را هم‌چنان اندر خم يک کوچه نگه‌ داشته است و امکان نمی‌دهد که شأنی درخور يک اپوزيسيون واقعی بيابد. چنين است که نه اپوزيسيون درک درستی از خواست جامعه دارد، -و مهم‌تر- نه مردم اعتماد چندانی به اپوزيسيون پيدا می‌کنند.

    پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۳

    اشاره‌ای به "سکولاريسم در اسلام" از نگاه دکتر جواد طباطبايی

    «نظريه‌ی‌ "وحدت‌ ديانت‌ و سياست‌"، در ايران‌، بسيار جديد است‌ و با ايدئولوژيک‌‌شدنِ‌ اسلام‌ پيوند دارد. اين‌ نظريه‌ را در ايران‌، نخست‌، علی شريعتی بر پايه‌ی‌ اقتباس ‌نفهميده‌ و نسنجيده‌ای‌ از ايدئولوژی‌ها سياسی جديد، به‌ويژه‌ ماركسيسم‌ مبتذل‌، عرضه‌ كرد. پيش‌ از او نيز آل‌ احمد -كه‌ در قلمرو مباحث‌ نظری مردی عامی‌، سخت‌ بی‌مايه‌ و بيشتر از آن‌، مردِ سياسی‌ مغرضی‌ بود- كوشش‌ كرده‌ بود از اسلام‌ به‌ عنوان‌ ابزار و حربه‌ای ‌سياسی استفاده‌ كند. بنابراين‌، اسلام‌ سياسی‌ كنونی‌، اسلامی‌ است‌ كه‌ در مسلخ‌ ايدئولوژی‌های سياسی‌ جديد قربانی‌ شده‌ است‌؛ نظريه‌ی‌ سياسی‌ نيست‌، بل‌كه ‌ايدئولوژی پيكار سياسی‌ است‌... جدايی دين‌ و دولت‌ در اسلام‌، بايد به‌ معنای ‌ايدئولوژی‌زدايی‌ از آن‌ باشد وگرنه‌ سكولاريزاسيون‌ در مورد اسلام‌ مفهومی‌ يكسره‌ بی‌معناست‌ و بی ‌سبب ‌نيست‌ كه‌ در همه‌ی‌ مطالب‌ بسياری كه‌ در اين‌ مورد نوشته ‌می‌شود، يک‌ جمله‌ی‌ جدّی‌ وجود ندارد. نبايد فراموش‌ كرد كه‌ پرچم‌داران‌ اين‌ تلقی‌ جديد از دين‌، كسانی‌ مانند عبدالكريم‌ سروش‌، نخست‌، خود از هواداران‌ شريعتی ‌در ايدئولوژيک‌‌كردن‌ دين‌ بودند و موضع‌ كنونی‌ آنان‌ نيز از ديدگاه‌ بحث‌ نظری در اين‌ باره‌ يكسره‌ بی‌ربط‌ و در بيراهه‌ است‌. در اين‌ مورد، برای نمونه‌ می‌توان‌ به‌ مقاله‌ای‌ از عبدالكريم‌ سروش‌ مراجعه‌ كرد كه‌ چند ماه ‌پيش‌ در كتابی باعنوانِ‌ سنت‌ و سكولاريسم‌ منتشر شده‌ است‌. در اين‌ مقاله‌، نويسنده‌، "سكولاريسم‌" را بی ‌آن‌كه ‌اشاره‌ای‌ به‌ مضمون‌ آن‌ در الهيات‌ مسيحی‌ بكند، به‌عنوان‌ مفهومی بديهی‌ به‌ كار می‌گيرد و آن‌گاه‌ پس‌ از توضيحاتی درباره‌ی‌ ترجمه‌ی‌ آن‌ واژه‌ به‌ عربی و آوردن ‌ابيات‌ بسياری‌ از مولوی و ديگران‌، نتيجه‌ می‌گيرد كه‌ به ‌هر حال‌، «عقل‌ سكولار كافی نيست‌» و از اقبال‌ لاهوری ‌نقل‌ می‌كند كه‌ «عقل‌ تا بال‌ گشوده‌ است‌، گرفتارتر است‌». آن‌چه‌، بر حسب‌ معمول‌، در اين‌ نوشته‌ی‌ عبدالكريم ‌سروش‌ ناگفته‌ می‌ماند، اين‌ است‌ كه‌ بالاخره‌ دعوا بر سرچيست‌ و اين‌، به‌ قول‌ عوام‌، «به‌ نعل‌ و به‌ ميخ‌ زدن‌»، چه‌فايده‌ای‌ دارد؟
    نظر من‌ اين‌ است‌ كه‌ امثال‌ عبدالكريم‌ سروش‌، از بيراهه‌ای‌ كه‌ سال‌ها پيش‌ در آن‌ گام‌ گذاشته‌ بودند، نمی‌توانند بيرون‌ بيايند. ايدئولوژيک‌‌كردن‌ دين‌، كوششی‌ نادرست‌ بود و تا زمانی‌ كه‌ روشنفكری‌ دينی دربحث‌ از نسبت‌ دين‌ و دنيا در اسلام‌ نتواند پرسش‌ را از اين‌ ديدگاه‌ مطرح‌ كند، نخواهد توانست‌ سخنی جدّی مطرح‌ كند. بحث‌های‌ كنونی روشنفكری‌ دينی‌، حجاب‌ پرسش‌هايی است‌ كه‌ بيراهه‌ی‌ ايدئولوژيک‌‌كردن‌ دين‌ ازچهار دهه‌ پيش‌ مطرح‌ كرده‌ است‌. روشنفكری‌ ايران‌ نبايد بيراهه‌ای را دنبال‌ كند كه‌ روشنفكری دينی در برابر او گشوده‌ است‌. تكرار می‌كنم:‌ زمان‌ آن‌ رسيده‌ است‌ كه ‌روشنفكری ايران‌ با اقتدای‌ به‌ شعار روشنگری‌ «جرأت‌ دانستن‌» را پيدا كند. در اين‌ راه‌، دو خطر، ما را تهديد می‌كند: نخست‌، خطر جدّی‌گرفتن‌ نظريه‌های «ازپای‌بست‌ ويران‌» روشنفكری دينی و ديگر، افتادن‌ در دام ‌كسانی كه‌ روشنفكری دينی را جدّی می‌گيرند.»
    دکتر جواد طباطبايی؛ برگرفته از گفت‌وگو با نشريه‌ی روشنفکری تلاش، مهر 82.