شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

1 و 2 و 3...

1- در آستانه‌ی سال نو، اين‌جا را همچين بگی‌نگی خانه تکانی کردم. نمی‌دانم چرا اين کار را کردم چون شکل و شمايل قبلی را دوست داشتم (به قول بعضی‌ها حرفه‌ای بود!). شايد دلم را زده بود؟ اين خصلت جانور دوپا است که هرچيزی بعد از مدّتی دلش را می‌زند... به هر حال بدک نشد.
2- در قهوه‌خانه‌ی اورکات، شانسی چشمم خورد به کاميونيتی دبيرستانی که دو سال آن‌جا درس خوانده بودم. گشتم در ميان اعضا، سه‌ تا از بچه‌ها را گير آوردم که اتفاقاً با دوتاشان از دوران دبستان و راهنمايی هم‌کلاس يا هم‌مدرسه‌ای بوديم. خواستم عضو شوم، دستم لرزيد! راستش به نظرم احمقانه آمد که ياد آن دوران نکبتی را زنده نگه دارم! يادم هست بزرگ‌ترين دغدغه‌ی ناظم مدرسه اين بود که چرا مدرسه‌ی ما -که مدرسه بچه‌درس‌خوان‌ها بود- بر خلاف مدارس ديگر هيچ شهيد نداده! بنده خدا حالش از اين بابت خيلی گرفته بود! تا اين‌که يکی از جوجه‌بسيجی‌ها -که اغلب ديوانه‌بازی در می‌آورد و دعوا راه می‌انداخت و به اين خاطر بچه‌ها اسمش را گذاشته بودند "سامورايی"- زد و شهيد شد و برای‌شان افتخار آفريد! حالا با چه دوز و کلکی آن زبان‌بسته را روانه کرده بودند، کسی خبر نداشت. باور بفرماييد اگر می‌دانستيم که بعد از اين قضيه، چه به روزگارمان می‌آورند و محيط دبيرستان را چطور با سرعت به تکيه تبديل می‌کنند و چطور -چپ و راست- گوش ما را می‌گيرند و جای تشويق به درس خواندن، به مراسم سينه‌زنی و توسرزنی می‌کشانند، هر طور بود ره‌اش را می‌زديم که شهيد نشود!
3- "رفراندوم وبلاگی" کنار صفحه را، چند روز ديگر بر می‌دارم. به نظرم در حدّی رأی داده‌اند که بشود نتيجه‌ای گرفت. نتيجه‌اش همين حالا هم برای من روشن است و البته قابل پيش‌بينی بود. در يادداشتی مستقل در باره‌اش خواهم نوشت.
به قول هادی خرسندی، اينم از اين!