به بهانهی جلسات کانون ايرانيان در دانشگاه تورنتو
شکستگی دست، و به تبع آن بيکاری در دو-سه ماه گذشته، اين فرصت را ايجاد کرد که به خيلی از جاها سرکی بکشم. يکی از آنها جمعی بود که به کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو شهرت داشت(و دارد). درکل من دو بار در جلسات آنها شرکت کردهام: يکی بحث راجع به انتخابات آمريکا و ديگری ديشب، در بارهی رفراندوم. اينجا بايد اعترافی بکنم: آنچه که من را به حضور در اين جمع واداشت، شايعههايی بود که از گوشه و کنار شنيده بودم. بسياری -که تعدادیشان خود دانشجو يا فارغالتحصيل از دانشگاههای تورنتو هستند- معتقدند که آنچه به عنوان کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو میبينيم، عکسبرگردان انجمنهای اسلامی دانشگاههای ايران است و جمع کثير دانشجويان ايرانی دانشگاههای تورنتو را نمايندگی نمیکند. به همين دليل هم هست که تاکنون با اقبال چندانی از سوی دانشجويان ايرانی روبرو نشده است. اين خودش دليل کافیيی بود که شم خبرنگاری من عود کند؛ میخواستم ببينم چقدر اين موضوع صحت دارد.
در نخستين جلسه، کلآ سطح بحث چندان دندانگير نبود. اين موضوع البته برای من اهميتی نداشت و آن علتی نبود که مرا به آنجا کشانده بود. برای دريافت بهتر مسئله، کاری که من کردم اين بود که وضعيت اقامتی هر تعداد از شرکتکنندگان جلسه را که توانستم جويا شدم. اين مهم است که شما دانشجوی ايرانی-کانادايی (مقيم يا تبعه کانادا) باشی، و يا اينکه با ويزای دانشجويی و بورسيه آمده باشی. البته اين موضوع برای من ژورناليست بار منفی ندارد، امّا از لحاظ نگاه به رويدادهای ايران تفاوتهايی را ايجاد میکند که خواهم گفت. باری، قريببهاتفاق کسانی که من با آنها گفتوگو کردم، با ويزا آمده بودند. بعضیشان البته در اينجا تقاضای اقامت کرده بودند. فضای فکری جلسه، فضای اصلاحطلبی حکومتی بود. حتا بعضی از حضار مسئلهی "تغيير بنيادين جمهوری اسلامی"(انحلال) را امری از رده خارج عنوان میکردند. نيز نگاه اکثريت جمع به سياستهای غرب، نگاهی منفی بود. اين درست همان تفاوتیست که بايد به آن ظريف شد: تفاوت کسی که مقيم و ساکن غرب است و طبعاً منافع آن برايش اهميت دارد، و در مقابل نگاه کسی که ميهمان غرب است. اگر هردوی اين گروه از افراد واقعبين (منظور نگاهی سنتی به سياست داشته باشند) باشند، قاعدتاً در فرجام، به تحليل متضادی از سياستهای غرب میرسند. حال، اگر کسانی از گروه "ميهمان"، سابقهی تلاش برای "ماندگاری جمهوری اسلامی" در انجمنهای اسلامی دانشگاهی را داشته باشند، بیشک نگاه منفیتری به سياست غرب خواهند داشت، چه سمتگيری آنان نمیتواند فارغ از تعلّقات "عقيدتی-سياسی" و "شهروندی"(شهروند ايران، ميهمان کانادا) باشد. اين موضوع قابل درک است و ايرادی هم بر آن وارد نيست، فقط قصد روشن کردن صفآرايیهايی است که به راستی وجود دارند امّا گاهی ما قادر به ديدن آنها نيستيم. ناگفته نگذارم که اقليتی نيز با تفکر غالب مخالفت میکردند، امّا اين مخالفتها -به لحاظ کيفی- شنيده نمیشد و نمیتوانست به تفکّر جمعی جهت دهد. همچنين خود اين افراد آنطور که بايد از "طرز نگاه ايرانی-اسلامی به سياست غرب" کنده نشده بودند و به همين خاطر، بر باورهای (يافتهها) نوين خود محکم نمیايستادند. در اين جمع، کميت انسانی (تعداد) چندان تعيين کننده نبود، زيرا اهرمهای عملی در دست عدّهی معدودی بود که فضای غالب را سمت و شکل میدادند.
موضوع ديگری که بايستی به آن توجه شود، مدّتزمانیست که روند تکميلی انسجام عقيدتی افراد به آن نياز دارد. تغيير يک شبه ممکن نمیشود. در کنارش، اين جزو محالات است که کسی در غرب درس بخواند و از محيط اثر نگيرد. با کسانی که از قبل با انديشهی جمهوری اسلامی مشکل داشتهاند و به اينجا آمدهاند کاری ندارم، امّا من شخصاً اين تغيير را در کسانی که قبلاً در انجمن اسلامی فلان دانشگاه فعاليت میکردند، مشاهده کردهام. نگاه اين افراد از جزمهای رايج مبدأ، فاصله گرفته بود و آنان را به نوعی همزيستی مسالمتآميز با کسانی که از لحاظ جمهوری اسلامی "ضد انقلاب" و "خطر" ناميده میشوند کشانده بود. اين را میشد از همنشينی و روند گفتوگوها دريافت. اين از فوايد و يا بهتر است بگوييم جبر دموکراسی است. من اينجا روی سخنم با جمع عددی حاضران نيست، بلکه نگاهم فقط متوجه آن تعدادی است که تفکر غالب انجمن دانشجويان ايرانی دانشگاه تورنتو را -با حضور و فعّاليت خود- شکل میدهند.
نکتهی ديگری که سرعت تغيير در اين افراد را کُند کرده است، توقعی است که همقطاران قبلی (اغلب ساکن ايران) در آنها ايجاد میکنند. انسان در حال گذار، هميشه سنگينی نگاه همقطاران قبلی را بر خود احساس میکند و خود را موظف به پاسخگويی و تشريح وضعيت لحظهای خود به آنان میداند. بهويژه با وجود اينترنت، اين "نگاه" (کنترل) با شدّتی بيشتر حضور دارد و نمیشود با بیتفاوتی از کنارش گذشت. بخشی از شخصيت انسان را "آن چيزی که ديگران از او میخواهند باشد" میسازد. مثلاً تصورش را بکنيد کسی که تا ديروز در انجمن اسلامی فلان دانشگاه، دانشجويان را به نماز جماعت ترغيب میکرده يا "ضد انقلاب" را مشتی حقوقبگير آمريکا میدانسته، امروز در جلسهای با افرادی که کمترين ارزشی برای آرمانهای "امام امت" و انقلاب اسلامی قائل نيستند حضور بههم میرساند و آنگاه، دوستان و همفکران ديروزیاش -که همان باورهای گذشته را نمايندگی میکنند-، کنجکاوانه و بيش از آن با نگرانی پیگير دانستن ماوقع میشوند. اين، تغيير در اين افراد را کُند میکند. با تمام اين اوصاف، اجبار فضای جديد و ارتباطی که با دگرانديشان خود برقرار میکنند -اگر در محيط جديد ماندگار شوند- به احتمال قوی به تغييرکردن و همسازشدن با تفکّر فضای نوين منجر خواهد شد.
در جلسهی دوّم، بر خلاف پيشبينی من (به خاطر برفیبودن هوا و دلايل ديگر)، علاوه بر اعضا، حتا تعدادی از اهل قلم سرشناس تورنتو هم حضور داشتند. دو دليل برای اين موضوع میشود برشمرد: 1- اين اهل قلم، خود تشکّلی مناسب و فضايی برای بحث و تبادل نظر ندارند، به همين خاطر برای حرفزدن به جمع دانشجويان پناه آوردهاند. اين نشان میدهد که بچههای کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو، در ارائهی نوعی گفتمان مداراگر و متمدنانه، از بقيهی اقشار موفقتر بودهاند. 2- میخواهند در محيط دانشگاهی و جوان نفوذ کرده و با استفاده از امکانی که موجود است، بر جمع تأثير بگذارند. در کنارش، آشنايی با تفکّرهای جوان، هميشه برای اهل قلم جذابيت داشته است.
نحوهی اجرای جلسه به اين صورت بود که چند نفر "منتخب"، هفت دقيقه (که البته در تمام موارد از اين مدّت تجاوز کرد) سخن میگفتند و بعد اگر کسی پرسشی داشت مطرح میکرد. به جز دو نفر از اين افراد، بقيه با رفراندوم مخالف بودند. اين در حالی بود که حضّار (شايد حدود چهل نفر، به غير از سخنرانان)، همگی به جز يک نفر، با رفراندوم موافق بودند! اين دقيقاً يکطرفه بودن جلسه و انتخابیبودن سخنرانان (البته نه همهشان) را نشان میداد؛ يعنی همان "تفکّر غالب" که از آن سخن رفت. من اينگونه صفآرايی را نمیخواهم از زوايهی تنگ سياسی تفسير کنم، چون بیترديد جنبهی روانی آن بيشتر حائز اهميت است.
اين نوع نگرش يا تقسيم کار، بيش از آنکه به صرف تعلقات سياسی افراد باشد، برآمده از نوعی عادت است که متأسفانه اين روزها به سنت اجتماعی جامعهی برونمرزی تبديل شده است. نسل انقلاب که از هر سو با تبليغات منفی رژيم بمباران شده و شخصيتاش در چارچوب اين نظام شکل گرفته است، قاعدتاً سخت بتواند بدبينی خود نسبت به "ضدّ انقلاب فراری" را از ميان ببرد و به ايرانی خارج از کشور به چشم ايرانی بدون پسوند و پيشوند بنگرد، هرچند اين بدبينی تنها به ايزولهشدن خودش میانجامد. آمدن به کانادا و تحصيل در دانشگاه، دليل بر حضور کامل در اجتماع نيست. تشکيل اينگونه حلقهها، از جهاتی خود میتواند نمايانگر انزوای دانشجويانی باشد که ارتباط را با همگنان خود بهتر برمیتابند و از ارتباط برقرارکردن با جامعهی اصلی ايرانی عاجزند (يا به هر رو اجتناب میکنند). از آنسوی، ايرانيان "تبعيدی" نيز همانقدر به دانشجويانی بدبين هستند که بورسيهی تحصيلی جمهوری اسلامی را در جيب دارند. نظر شخصی من اين است که بايد ديوار اينگونه بدبينیها را شکست و پای تعلقات سياسی را در هنگام برقراری ارتباطات انسانی به ميان نکشيد. اگر دموکراسی اين امکان را داده که افراد با امنيت در کنار هم زندگی کنند، میشود از اين امکان برای گسترش و کثرتبخشيدن به فضای گفتوگوها استفادهای بهينه کرد.
خود بحث ديروز چندان حرفی برای گفتن نداشت، چرا که هنوز رفراندومی در کار نيست که بخواهيم سر چند و چون آن چانهزنی کنيم!
در نخستين جلسه، کلآ سطح بحث چندان دندانگير نبود. اين موضوع البته برای من اهميتی نداشت و آن علتی نبود که مرا به آنجا کشانده بود. برای دريافت بهتر مسئله، کاری که من کردم اين بود که وضعيت اقامتی هر تعداد از شرکتکنندگان جلسه را که توانستم جويا شدم. اين مهم است که شما دانشجوی ايرانی-کانادايی (مقيم يا تبعه کانادا) باشی، و يا اينکه با ويزای دانشجويی و بورسيه آمده باشی. البته اين موضوع برای من ژورناليست بار منفی ندارد، امّا از لحاظ نگاه به رويدادهای ايران تفاوتهايی را ايجاد میکند که خواهم گفت. باری، قريببهاتفاق کسانی که من با آنها گفتوگو کردم، با ويزا آمده بودند. بعضیشان البته در اينجا تقاضای اقامت کرده بودند. فضای فکری جلسه، فضای اصلاحطلبی حکومتی بود. حتا بعضی از حضار مسئلهی "تغيير بنيادين جمهوری اسلامی"(انحلال) را امری از رده خارج عنوان میکردند. نيز نگاه اکثريت جمع به سياستهای غرب، نگاهی منفی بود. اين درست همان تفاوتیست که بايد به آن ظريف شد: تفاوت کسی که مقيم و ساکن غرب است و طبعاً منافع آن برايش اهميت دارد، و در مقابل نگاه کسی که ميهمان غرب است. اگر هردوی اين گروه از افراد واقعبين (منظور نگاهی سنتی به سياست داشته باشند) باشند، قاعدتاً در فرجام، به تحليل متضادی از سياستهای غرب میرسند. حال، اگر کسانی از گروه "ميهمان"، سابقهی تلاش برای "ماندگاری جمهوری اسلامی" در انجمنهای اسلامی دانشگاهی را داشته باشند، بیشک نگاه منفیتری به سياست غرب خواهند داشت، چه سمتگيری آنان نمیتواند فارغ از تعلّقات "عقيدتی-سياسی" و "شهروندی"(شهروند ايران، ميهمان کانادا) باشد. اين موضوع قابل درک است و ايرادی هم بر آن وارد نيست، فقط قصد روشن کردن صفآرايیهايی است که به راستی وجود دارند امّا گاهی ما قادر به ديدن آنها نيستيم. ناگفته نگذارم که اقليتی نيز با تفکر غالب مخالفت میکردند، امّا اين مخالفتها -به لحاظ کيفی- شنيده نمیشد و نمیتوانست به تفکّر جمعی جهت دهد. همچنين خود اين افراد آنطور که بايد از "طرز نگاه ايرانی-اسلامی به سياست غرب" کنده نشده بودند و به همين خاطر، بر باورهای (يافتهها) نوين خود محکم نمیايستادند. در اين جمع، کميت انسانی (تعداد) چندان تعيين کننده نبود، زيرا اهرمهای عملی در دست عدّهی معدودی بود که فضای غالب را سمت و شکل میدادند.
موضوع ديگری که بايستی به آن توجه شود، مدّتزمانیست که روند تکميلی انسجام عقيدتی افراد به آن نياز دارد. تغيير يک شبه ممکن نمیشود. در کنارش، اين جزو محالات است که کسی در غرب درس بخواند و از محيط اثر نگيرد. با کسانی که از قبل با انديشهی جمهوری اسلامی مشکل داشتهاند و به اينجا آمدهاند کاری ندارم، امّا من شخصاً اين تغيير را در کسانی که قبلاً در انجمن اسلامی فلان دانشگاه فعاليت میکردند، مشاهده کردهام. نگاه اين افراد از جزمهای رايج مبدأ، فاصله گرفته بود و آنان را به نوعی همزيستی مسالمتآميز با کسانی که از لحاظ جمهوری اسلامی "ضد انقلاب" و "خطر" ناميده میشوند کشانده بود. اين را میشد از همنشينی و روند گفتوگوها دريافت. اين از فوايد و يا بهتر است بگوييم جبر دموکراسی است. من اينجا روی سخنم با جمع عددی حاضران نيست، بلکه نگاهم فقط متوجه آن تعدادی است که تفکر غالب انجمن دانشجويان ايرانی دانشگاه تورنتو را -با حضور و فعّاليت خود- شکل میدهند.
نکتهی ديگری که سرعت تغيير در اين افراد را کُند کرده است، توقعی است که همقطاران قبلی (اغلب ساکن ايران) در آنها ايجاد میکنند. انسان در حال گذار، هميشه سنگينی نگاه همقطاران قبلی را بر خود احساس میکند و خود را موظف به پاسخگويی و تشريح وضعيت لحظهای خود به آنان میداند. بهويژه با وجود اينترنت، اين "نگاه" (کنترل) با شدّتی بيشتر حضور دارد و نمیشود با بیتفاوتی از کنارش گذشت. بخشی از شخصيت انسان را "آن چيزی که ديگران از او میخواهند باشد" میسازد. مثلاً تصورش را بکنيد کسی که تا ديروز در انجمن اسلامی فلان دانشگاه، دانشجويان را به نماز جماعت ترغيب میکرده يا "ضد انقلاب" را مشتی حقوقبگير آمريکا میدانسته، امروز در جلسهای با افرادی که کمترين ارزشی برای آرمانهای "امام امت" و انقلاب اسلامی قائل نيستند حضور بههم میرساند و آنگاه، دوستان و همفکران ديروزیاش -که همان باورهای گذشته را نمايندگی میکنند-، کنجکاوانه و بيش از آن با نگرانی پیگير دانستن ماوقع میشوند. اين، تغيير در اين افراد را کُند میکند. با تمام اين اوصاف، اجبار فضای جديد و ارتباطی که با دگرانديشان خود برقرار میکنند -اگر در محيط جديد ماندگار شوند- به احتمال قوی به تغييرکردن و همسازشدن با تفکّر فضای نوين منجر خواهد شد.
در جلسهی دوّم، بر خلاف پيشبينی من (به خاطر برفیبودن هوا و دلايل ديگر)، علاوه بر اعضا، حتا تعدادی از اهل قلم سرشناس تورنتو هم حضور داشتند. دو دليل برای اين موضوع میشود برشمرد: 1- اين اهل قلم، خود تشکّلی مناسب و فضايی برای بحث و تبادل نظر ندارند، به همين خاطر برای حرفزدن به جمع دانشجويان پناه آوردهاند. اين نشان میدهد که بچههای کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو، در ارائهی نوعی گفتمان مداراگر و متمدنانه، از بقيهی اقشار موفقتر بودهاند. 2- میخواهند در محيط دانشگاهی و جوان نفوذ کرده و با استفاده از امکانی که موجود است، بر جمع تأثير بگذارند. در کنارش، آشنايی با تفکّرهای جوان، هميشه برای اهل قلم جذابيت داشته است.
نحوهی اجرای جلسه به اين صورت بود که چند نفر "منتخب"، هفت دقيقه (که البته در تمام موارد از اين مدّت تجاوز کرد) سخن میگفتند و بعد اگر کسی پرسشی داشت مطرح میکرد. به جز دو نفر از اين افراد، بقيه با رفراندوم مخالف بودند. اين در حالی بود که حضّار (شايد حدود چهل نفر، به غير از سخنرانان)، همگی به جز يک نفر، با رفراندوم موافق بودند! اين دقيقاً يکطرفه بودن جلسه و انتخابیبودن سخنرانان (البته نه همهشان) را نشان میداد؛ يعنی همان "تفکّر غالب" که از آن سخن رفت. من اينگونه صفآرايی را نمیخواهم از زوايهی تنگ سياسی تفسير کنم، چون بیترديد جنبهی روانی آن بيشتر حائز اهميت است.
اين نوع نگرش يا تقسيم کار، بيش از آنکه به صرف تعلقات سياسی افراد باشد، برآمده از نوعی عادت است که متأسفانه اين روزها به سنت اجتماعی جامعهی برونمرزی تبديل شده است. نسل انقلاب که از هر سو با تبليغات منفی رژيم بمباران شده و شخصيتاش در چارچوب اين نظام شکل گرفته است، قاعدتاً سخت بتواند بدبينی خود نسبت به "ضدّ انقلاب فراری" را از ميان ببرد و به ايرانی خارج از کشور به چشم ايرانی بدون پسوند و پيشوند بنگرد، هرچند اين بدبينی تنها به ايزولهشدن خودش میانجامد. آمدن به کانادا و تحصيل در دانشگاه، دليل بر حضور کامل در اجتماع نيست. تشکيل اينگونه حلقهها، از جهاتی خود میتواند نمايانگر انزوای دانشجويانی باشد که ارتباط را با همگنان خود بهتر برمیتابند و از ارتباط برقرارکردن با جامعهی اصلی ايرانی عاجزند (يا به هر رو اجتناب میکنند). از آنسوی، ايرانيان "تبعيدی" نيز همانقدر به دانشجويانی بدبين هستند که بورسيهی تحصيلی جمهوری اسلامی را در جيب دارند. نظر شخصی من اين است که بايد ديوار اينگونه بدبينیها را شکست و پای تعلقات سياسی را در هنگام برقراری ارتباطات انسانی به ميان نکشيد. اگر دموکراسی اين امکان را داده که افراد با امنيت در کنار هم زندگی کنند، میشود از اين امکان برای گسترش و کثرتبخشيدن به فضای گفتوگوها استفادهای بهينه کرد.
خود بحث ديروز چندان حرفی برای گفتن نداشت، چرا که هنوز رفراندومی در کار نيست که بخواهيم سر چند و چون آن چانهزنی کنيم!
برچسبها: Social Issues



>>> صفحهی اصلی