دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶

قضيه شوک الکتریکی و حسين درخشان!

حسين درخشان در توضیح وبلاگش چنين آورده: «شوک الکتریکی حسين درخشان به مغزهای شما» که البته گزافه‌ای بيش نيست. واقعيت اين است که ياوه‌سرايی‌های اين آدم صرفاً موجب خنده و بيش از آن مايه تأسف است که يک فرد مهاجر* که لابد برای زندگی بهتر به خارج کوچيده، به اين فلاکت و وضع رقّت‌بار افتاده. يک بچه‌بازارای تن‌پرور و مفت‌خور که بعد از هفت سال زندگی (بخوان وقت‌گذرانی) در دنيای کاپيتاليسم، صد دلار پول توی جيبش نيست و با خانه‌به‌دوشی، هر شب جايی بيتوته می‌کند و سر کسی خراب می‌شود...
امّا اگر به حکايت آن جمله‌ی کذايی برگرديم، با خواندن سردبير: خودم احتمال می‌دهيم کسی که اين اراجيف را همه‌روزه سر هم می‌کند و به خورد مردم می‌دهد، احتمالاً بايد شوک الکتریکی به یک‌جایش فرو رفته باشد!

* البته صفت "مهاجر" در معنای واقعی‌اش به شرايط حسين درخشان اطلاق نمی‌شود. اين فرد با ازدواج با دختری که تبعه‌ی کانادا بوده، توانسته به شکل اسپانسرشيپ (یعنی استفاده از تابعيت او - بخوان آويزان‌شدن به او) اقامت کانادا را کسب کند. البته وقتی خرش از پل گذشت، خانم را طلاق داد! به همين لحاظ، بدون وجود زن سابقش، حسین درخشان حائز گرفتن اقامت کانادا نبوده است.

یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (1)

اشاره
از سر وعده‌ای که گذاشته‌ام، یک‌سری از دیدگاه‌هايم را در رابطه با نکته‌ی محوری‌ای که شاهین دلنشین مطرح می‌کند می‌نويسم. اين پاره‌يادداشت‌ها، پاسخ مستقيم به نامه‌ی او نيستند؛ شرحِ نظرگاهِ کلّی من‌اند، به بهانه‌‌ی آن نامه. از اين رو، ترجيح اين قلم، ارائه‌ی مونولوگی شسته‌-رفته و منظم است تا ديالوگی نامتوازن و گاه بی‌سرانجام.

ديباچه
هر جامعه زيرمجموعه‌هايی دارد. به طور کلّی، زيرمجموعه از "اکثريت" و "اقليت" تشکيل می‌شود. شاخصه‌ی اصلی این‌دو بخش اين است که هر کدام تعداد قابل توجهی از اعضای يک جامعه را به خود اختصاص داده‌ است و هر یک وزنی دارد غير قابل کتمان. حال، آن تعداد ناچيزی که خود را به هيچ‌يک از قشرها و طبقات مشخص اجتماع متعلّق نمی‌دانند، آنانی که به اصطلاح "در وطن خويش غريب‌"اند و در پهنه‌ی اجتماع پايه ندارند، "استثنا" شمارده می‌شوند. اشتباه تحليلی -و اتفاقاً نکته‌ی ظريف- اين است که اين تعداد را جزئی از "اقليت" به‌حساب می‌آورند که چنين نيست. اقلیت، هر چند از اکثريت کم‌تعدادتر و کم‌وزن‌تر است، امّا حجم اجتماعی قابل ملاحظه‌ای دارد که بدون آن، اجتماع فرم ناقص به خود می‌گيرد. "استثنا" امّا بود و نبودش برای اجتماع یکی است. گاه حتا نبودش بهتر است، چه یک مزاحم کم می‌شود! خاصيت "استثنا" اين است که قدرت جریان‌سازی ندارد... يا اگر هم بسازد، آن جريان ديری نمی‌پايد که فروريزد و چون برفی که اوّلین آفتاب به‌خود ببيند، آب می‌شود. از اين رو، "اشتثنا"ها می‌آيند، صدايی می‌کنند، اگر خوش‌شانس باشند شنيده می‌شوند، اثری می‌گذارند (و اغلب نمی‌گذارند) و در انتها خاموش می‌شوند. اين اثر يا نمی‌ماند، يا اگر هم بماند، به درون بطن اجتماع نمی‌تواند نفوذ کند (فقط تعدادی "استثنا"ی ديگر را به سوی خود می‌کشد) و خلاصه نمی‌تواند پايه‌گذار جریانِ فکری استوار و ريشه‌داری بشود. اين، حکايتِ "آمدن، شدن و رفتن" "استثنا"ها در جامعه‌‌ی ماست.

پنجشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۶

جُستار عالمانه‌ی اسماعيل نوری‌علا با عنوان چرا همه به 28 مرداد محتاجند؟ بس خواندن دارد. حيف امّا از آن کنايه‌ی پاراگراف آغازين‌اش... در شأن دکتر نوری‌علا نيست که بدون نام‌بردن، آن‌هم با کنايه‌ای سياسی، نظريه‌ای را نقلِ قول و "روی ميز تشريح" بگذارد.

باز آمدم!

پريروز دوستی زنگ زد که «وبلاگت سه روز است بالا نمی‌آيد... جریان چيست؟» از آن‌ زمان، تازه امروز امکانی شد که بيایم اين‌جا و گیر کار را پيدا و رفع کنم.
اگر قرار باشد در اين تابستان، بين دوچرخه‌سواری، باغبانی، نشست‌وبرخاست با رفقا و تلويزيون... با وبلاگ‌نويسی، یکی را انتخاب کنم، معلوم است که... با اين اوصاف، زیاد لازم نيست باهوش باشيد که به اين سئوال جواب بدهید! ته کار، اگر چيزی از وقتم باقی بماند، می‌آيم خِر اين وبلاگ زبان‌بسته را می‌گيرم که خانه‌ی آخر است و ديوارش هم حسابی کوتاه.

پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶

پژوهش تازه‌ی علی ميرفطروس پيرامون کارنامه‌ی محمّد مصدّق

اهالی تاریخ معاصر، ديدگاه‌های علی‌ ميرفطروس راجع به محمّد مصدّق را از دست ندهند! یادداشت دنباله‌دار آقای میرفطروس دکتر محمد مصدّق: آسیب شناسی یک شکست -که پاره‌های پيوسته‌ی کتابی‌ست که به زودی نشر خواهد يافت- در پيوند است با اثر تازه‌ی جلال متينی نگاهی به کارنامه‌ی سياسی دکتر محمّد مصّدق. به ظنّی، اين مجموعه‌جستار، پيوست و تکميلی‌ست بر آن کتاب خواندنی.
هر دو اثر -ضمن روشنگری و نقد بی‌طرفانه‌ی کرده‌های سياسی دکتر مصدّق-، بر "اسطوره‌زدايی" از شخصيت و کارنامه‌ی وی نطفه بسته‌اند و پا فشرده‌اند. اين روش، دقيقاً مسير شناخت شخصيت‌های تاریخی -آن‌گونه که بر تاریخ اثر گذاشته‌اند- است؛ مشی‌ای که در حوزه‌ی آکادميک جهان غرب سال‌ها -بل‌که دهه‌ها- ست رواج دارد، امّا در فضای هم‌چنان ايدئولوژیک‌زده و مذهب‌گرفته‌ی ايران ما، کم‌ياب و کم‌دسترس است.

از جنگ زرگری مشتی مفتخور!

وقتی دار-و-دسته‌ی اراذل و اوباش وبلاگی -که تا همين ديروز زير يک بيرق سينه می‌زده‌اند- بين‌شان اختلاف می‌افتد (احتمالاً به خاطر تضاد منافع)، چنان گند و کثافتی به اطراف می‌پاشند که آلودگی‌شان هيچ جايی را پاکيزه باقی نمی‌گذارد. یک‌مشت بيکاره‌ی لاابالی که همگی‌شان را روی هم بريزی، يک‌نیمچه آدم از تويش درنمی‌آيد. خلاصه در وبلاگ‌شهر که قدم می‌زنيد، حواس‌تان باشد پای‌تان روی فضولات اين حضرات نرود!

شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶

خطای ارزيابی در چند مقوله؛ نگاهی به نوشته‌ای از نيک‌آهنگ کوثر

مشکل نيک‌آهنگ کوثر اين است که زياد می‌نويسد و کم می‌خواند. اين درد بزرگی‌ست برای کسی که روزنامه‌نگار است، يا به هر حال دوست دارد که باشد. من در موضوع موشکافی نمی‌کنم که چرا اين‌طور است؛ آن‌چه امّا می‌بينم اين است که چنان تولیدات لحظه‌ای او سرريز کرده که گاه فکر می‌کنی چند نفر ماشین‌نويس در خدمت دارد!
شهرت، مخاطب فراوان و ارتباطات وسيع او ايجاب می‌کند که -با کمال احترام- از کنار بعضی ادعاهای بی‌پايه و ضعف‌های تئوریک‌اش به‌سکوت نگذريم. طبعاً خوانندگان توجه دارند که روی سخن اين يادداشت، فقط تعدادی از نوشته‌های اوست، نه مجموعه‌‌کارهايش.

در اين‌جا تکه‌هايی از يادداشت اخير او و اما جماعت اسلاموفوب را وامی‌رسيم که مصداق کامل توضیح بالاست:

«... بحث و جدل من هم بر سر این بود که آیا کار روزنامه دانمارکی براساس پیش‌داوری و نگاه خاصی نسبت به یک عقیده و دیدگاه بوده یا کاری خبری و رسانه‌ای؟»
اگر از دنيای هپروت و شعار به جهان واقعيت پا بگذاريم، سخت نيست که متوجه شويم کسی که فکری در سر و قلمی در دست دارد، همیشه با "نگاهی خاص" در حمايت و تبليغ عقيده‌ای می‌نويسد. اين یک حکم است، چه خصلت و اساس کار نوشتن چيزی جز اين نیست. به راستی کدام نويسنده -در طول تاریخ- صد در صد بی‌طرفانه قلم زده است؟ نویسنده مگر داور مسابقه است؟ به نظر من، اگر کسی چنين امر بديهی‌ای را نبيند (یا نخواهد که ببيند) و بدتر از آن، آن‌را در سنخيت با "حرفه‌ی روزنامه‌نگاری" نداند، بايد گشت و ديد که لنگی کارش در کجاست!
وقتی کار به نقد فناتيسم و دين اسلام می‌رسد، آقای کوثر بلافاصله صدايش در‌می‌آيد و حتا آن‌را با "نژادپرستی" یکی فرض می‌کند: «حس می‌کنم ترس بسیاری از کارتونیست‌ها تکامل یافته نژاد‌پرستی پنهانی بوده که نتوانسته‌اند در سال‌های اخیر عیانش کنند. توضیح ویژه هم بدهم که کارتون مطبوعاتی بشدت از نظر نژادی سفید است!»
نژادپرستی يعنی افتخار به يک نژاد (نژاد خود) و تنفر از ديگر (یا يکی از) نژادها. انتقاد از يک دين که بماند؛ حتا تنفر از يک دين نيز ربطی به مفهومی به نام "نژادپرستی" ندارد. عملکرد آقای کوثر و ديگر همفکرانش مغالطه‌ای‌ست حساب‌شده: استفاده‌ی ابزاری از فرهنگ واژگان دموکراسی، برای خفه‌کردن یکی از ارکان اصلی خودِ دموکراسی، يعنی "حق انتقاد از دين". احترام به بشريت، ابداً به معنی سکوت در مقابل باورهای انسان‌ها نیست. وادارکردن انسان‌ها به سکوت -حال در هر موردی- در واقع سرکوب عقل آزاد و نقّاد و نبرد با "پُرسندگی" و انداختن جامعه‌ی سيال به مسير سکون است.
در اين‌جا شايد بد نباشد مثال زنده‌ای بزنم تا معنی نژادپرستی برای دوست‌مان بهتر جا بيافتد: آیا اين آقای مسلمان حاضر است با يک يهودی هم‌کاسه بشود يا از غذايی بخورد که يک مسيحی می‌خورد؟

مدعی می‌شود: «در همین آمریکا جماعت نمی‌توانند به گروه‌هایی با هویت مشخص حمله کنند، ولی چون مسلمانان بعد ۱۱ سپتامبر هدف خوبی بوده‌اند، خیلی راحت توانسته‌اند لجن‌مال‌شان کنند. البته متاسفانه عملکرد تندروها به این کار بعضی‌ها مشروعیتی احمقانه داده
اوّل اين‌که اگر چند تا از اين "گروه‌ها" را اسم می‌برد، قضيه‌ برای ما بی‌خبران نيز بهتر جامی‌افتاد! به نظر من، اين ادعا گزافه‌ای بيش نیست. در کدام کشور دنيا جز آمريکا، آدمی مثل چامسکی می‌تواند تريبون داشته باشد؟ در کدام کشور رئيس جمهورش می‌آيد از مردم به‌خاطر دروغی که گفته معذرت می‌خواهد؟ این‌همه بچه‌مسلمان مثل حسين درخشان و سيما شاخساری و خود نيک‌آهنگ که دارند بر ضد آمريکا تبليغ و فحاشی می‌کنند پای‌شان روی کدام خاک است؟
و امّا اين از خاصيت‌های ذهنيت جهان سوّمی است که فقط خطاها را از بيرون می‌بیند، چه خودش گلِ بی‌عيب است! ملّت‌های متمدّن مثل آلمان و امثالهم، هميشه به خطاهای‌ خود معترف بوده‌اند، امّا در جهان سوّم، مثلاً در ايران ما، هميشه دست خارجی بوده که کودتا يا انقلاب کرده! هر چه جنايت و خيانت می‌بينيم، کار خارجی‌هاست! حتا برای مستبدين خودی شجره‌نامه‌ جعل می‌‌کنند که ريشه‌ی طرف را خارجی نشان بدهند...
اگر این روزها، اسلام فناتيک اين‌طور انگشت‌نما و منفور شده، ايراد از عملکردهای خودش بوده؛ ايراد در کارنامه‌ای‌ست که در دو-دهه‌ی گذشته برجا گذاشته. کدام کوشش از سوی مسلمانان يا کشورهای مسلمان صورت گرفته که کمی جلوی خشونت‌های جهان‌گستر هم‌کيشان خود را بگيرند؟ با اين بساطی که همه شاهدش هستيم، به غربی‌ها بايد حق داد که از اسلام اين آقایان وحشت داشته باشند و در مقابل‌اش موضع بگيرند.

در خاتمه، من واقعاً مانده‌ام اين دوستان مسلمان، با اين‌همه تنفر از سازوکار دنیای غرب، در اين‌جا چه می‌کنند؟! البته حق انتخاب محل سکونت برای همه محترم است، امّا چه شده که اين افراد، خودآزاری تمام‌وقت را به جان خريده، به جايی جز غرب نمی‌روند؟ لابد چشم‌پوشی از منافع مادّی و آزادی‌ای که "کافران" ايجاد کرده‌اند سخت است!

پ.ن: فکر نکنم لازم به گفتن باشد که اين نقدنوشته، از سر حسن نيت نگاشته شده است. اميد که برداشت ديگری نشود.

نامه‌ی رسيده و چند خطی به‌پيوست

خواننده‌ی محترمی -در ارتباط با يادداشتِ بزرگ‌ترین شاهکار ما ملّت! من- مطلب نسبتاً بلندی نگاشته‌اند که عيناً اين‌جا منتقل‌اش می‌کنم:
آیا جمله ی " آقای مجید زهری نتیجه ی زایمان تاریخی این ملت است"، یک توهم است؟

آقای زهری، نوشته ی کوتاهتان را به نام "بزرگترین شاهکار ما ملت!" خواندم. عالی بود، البته با یه قید و شرطهایی.
من شاید اگه سایت داشتم جمله ی "ولایت مطلقه‌ی فقیه نتیجه‌ی زایمان تاریخی این ملت است" ِ شما را بر سردر سایتم مینوشتم. یک قِضاوت درست و بی رَحم است که مثل تبر فرود میاد بر بسیاری توهمات. البته نمیدونم چرا شما اول از "ما ملت" میگویید، ولی در اینجا از "این ملت" حرف میزنید. ولی از این که بگذریم، من نمیتونم این جمله را هم توهم فرض کنم: " آقای مجید زهری نتیجه ی زایمان تاریخی ما ملت است" . من واقعن نمیتونم بگم که این حرف درست نیست. من و شما هم جزوی از این ملت و زاده ی این ملتیم. هم آنیم و هم از آنیم. من نمیتونم این جمله را توهم فرض کنم: " زمانی در 30 سال پیش، معرف فرهنگی-هویتی ما ایرانیان، شاهکار بی بدیل مان انقلاب اسلامی بود". ولی اکنون بعد از 30 سال، امثال زهری داریم که او هم زاده ی این ملت است. شما در اول نوشته تان، از اهل فرهنگ و ادب نام برده اید. و اگه فرض کنم که منظور از فرهنگ، فرهنگ سیاسی هم میباشد، میشه گفت: " ولایت مطلقه ی فقیه نتیجه ی زایمان تاریخی جماعت روشنفکر ایرانی است". از بچه ی 15 ساله چه انتظاری میشه داشت؟ از اونی که از صبح تا شب مجبوره بیل بزنه، چه انتزاری میشه داشت؟ انقلاب اسلامی: ثمره ی طول تایخ روشنفکری در ایران. ولایت فقیه: زایمان تاریخی ِ روشنفکران ایران. روشنفکرای 30 سال پیش، که ثمره ی زاده و پرورده شدن توسّط کل ایرانیان بودند و از خارج هم تعسیر میگرفتند، زایمان کردند و ولایت فقیه، نسیب شد.

شما مینویسید: "واقعيت اين است که نمی‌شود خلاقيت‌های فردی عدّه‌ای ادبای تاریخی‌ را به‌پای جميع مردم نوشت." ولی ژن های پدر و مادر و محیط، آدما رو میسازه. آدمهایی که هر کدومشون تا اندازه ای استقلال فکری دارند. درسته که نمیشه این خلاقیت ها را به پای جمیع مردم نوشت، ولی به پای یک عده از مردم که میشه نوشت. هیچ کدوم از ما تو خلاء به دنیا نیومده. من هم مثل شما، وجود افراد استثنایی را قبول دارم، ولی آنها را هم جزو شناسنامه ی اون ملتی میدونم که این استثنائات به آنها تعلق داره. من و شما هم، چه استثنائی و چه غیر آن، به شناسنامه ی "ملت ایران" تعلق داریم. من حرف شما را تقریبن قبول دارم که تراوشات فکریِ این استثنائیان را نمیتوان "معرّف هوویت ایرانی" دانست. و تقریبن میگویم، چون مساله ربط داره به زمان. گویند ترا هست پدر عاقل و فاضل، از فَضل پدر تو را چه حاصل؟ فرهنگ و تمدن زمان کورش را شاید بتوان "معرف هوویت ایرانی" در آن زمان دانست. انقلاب اسلامی "معرف هوویت ایرانی" در 30 سال پیش بود. حرف از قبول حرف شما به طور تقریبی زدم، چون وقتی به شاعر استثنائیمان، یعنی آقای شاملو، فکر میکنم، میبینم که تراوشات فکری او تقریبن " معرف هوویت بخش بزرگی از جنبش "روشنفکری"ِ ایرانیان در
ده های 40 و 50" میباشد. آری،" ولایت مطلقه ی فقیه نتیجه ی زایمان تاریخی جماعت روشنفکر ایرانی است". شاید اینطوری هم بتوان گفت: " خلاقیتهای جمعیِ جمیع مردم را میتوان به پای جمیع روشنفکران آن مردم نوشت". حالا اول تخم مرغ بود یا مرغ؟
آقای زهری، شما وقتی به درستی مینویسید "ولی به‌واقع اگر اين مردم را در هر کجای ارض آزاد بگذاريد، عين يا چيزی شبيه به همان بساط را پديد می‌آورند!"، آیا خودتان را از این مردم جدا میکنید؟ فکر نکنم، وگر نه از اول از "ما ملت" حرف نمیزدید. من فکر میکنم وضعیت جنبش روشنفکریِ ایران در حال حاظر با وضعیتش در دهه های 40 و 50 ، خیلی فرق کرده. الان چندین هزار وبلاگ داریم. اون جوّ عقب مونده ی چپی و راستیِ اون دوران، دیگه یقه ی عده ی خیلی کمی رو میگیره. دوران تسفیه حساب در جنبش روشنفکری چند سالی است که شروع شده. الآن دیگه درست و حسابی!! نمیشه شاملو را به خوردِ دانشجو داد؟ اکبر گنجی مانیفست جمهوریخواهی مینویسه، در درون ملّاها، عده ای حرف از جداییِ دین و دولت میزنند. جوّ قالبِ این زمان، دمکراسیخواهی است. جدائیِ دین از حکومت، آزادیِ احزاب، حکومتِ پارلمان. این جوّ، به اندازه ی زمین تا آسمان، با جوّ روشنفکریِ 30، 40 سال پیش فرق داره، هر چند که باز هم بسیار عقَبمانده ایم. من میگم: " یک ملت، آیینه ی تمام نمای روشنفکرانش است". از بچه ی 15 ساله و یا اونی که از صبح تا شب باید مسافر کشی کنه، نباید انتظاری داشت. بار و مسعولیت اصلی روی دوش روشنفکرانی است که موقعیتش را داشته اند که روشنفکر شوند و (شاید بدبختیش را داشته اند که) نمیتوانند تماشاچی باشند. نمیتوانند دنبال پیدا کردن و حل مشکلات نباشند.
شاد باشید
با احترام
شاهین دلنشین
من حتماً در پاسخ اين دوست چيزکی خواهم نوشت. وعده‌ی مشخص نمی‌گذارم، امّا پاسخ‌دهی قطعی است. برای امشب، خود مطلب به حد کافی بلند و تأمل‌برانگیز هست که خوراک کامل خوانندگان فهيم اين صفحه باشد. ديالوگ ما پس بماند تا روزی ديگر...

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶

بالاخره حسين چی؟

دوستی پيشنهاد می‌کرد که از اين به بعد، حسين درخشان را "حسین آواره" صدا کنيم، آخر از وقتی که ياد داريم، چمدان به‌دست، با آن تی‌شرت سبز ضد قمه و هيبت مندرس و سر و صورت ژوليده، ويلانِ پس‌کوچه‌های غربت بوده و معلوم هم نبوده شب‌ها در کدام ناکجا‌آباد بيتوته می‌کرده... البته من شخصاً "حسین بی‌خانمان" را بيش‌تر می‌پسندم، چون در انگلیسی‌ نيز مصداق دارد: Hossein Homeless!
حالا انتخاب‌اش بماند به عهده‌ی خودتان. ما که بخيل نيستيم؛ به جای يکی، گفتيم دو تا پيدا کنيم که يک‌وقت دعوای‌تان نشود!

یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶

نظری به يک نظر؛ از خاصيت‌های مردم قبل از توسعه

مجيد در پيامگير برايم نوشته:
«...بعضي اوقات با خودم مي گم اگه همين دولت رو از سر اين مردم بردارن اينها هم ديگه رو زنده زنده پوست مي كنن مي خورن

احتمالاً بايد همين‌طور باشد، برای اين‌که اين خصلت ممالک قبل از توسعه است. در جوامعی که آداب شهرنشينی جا نيافتاده و نهادينه نشده است، تنها يک "نظم آهنين" از بالا می‌تواند سازوکار جامعه را بر مدار اصولی (حال هر اصولی؛ با درست و غلط‌اش کاری نداريم) بگرداند. اين نظم که فروپاشد، رشته‌های در-هم-تنیده‌ی روال/نظم جامعه نيز بلافاصله از هم می‌گسلد و هرج‌ومرج حکمفرما می‌شود.
در جوامع ايلی و بدوی، قانون نانوشته و قواعد سنّتی جامعه (اگر بشود اسم‌اش را جامعه گذاشت؟) و همبستگی قومی-فامیلی-ريشه‌ای آن‌را سرپا نگه می‌دارد. جوامع در حال توسعه امّا از اين خاصيت برخوردار نیستند، چه مبانی و سرفصل‌های اعتقادی/فرهنگی يک‌پارچه و مشترکی (در حد کفايت) در بين آن‌ها نیست.
مردم در حال توسعه مردمی‌اند که دارند از سرزمين "سنّت محض" به فضای "قانون‌مندی شهری" نقل مکان می‌کنند. يعنی مردمی‌اند ميان دوکرانه؛ نه اين هستند نه آن. همين سر-در-گمی، آنان را به "نظم‌دهنده"ای از بالا وابسته‌ی تام کرده است.

ياد مهستی پايا باد...

من چندان طرفدار صدا و ترانه‌های مهستی نبودم، امّا اين دليل نمی‌شود که از رفتن او -از درگذشت يک پيشکسوت- غم‌ام نگیرد.
مهستی از جَرگه‌ای بود که به سوختن در غربت محکوم شده بود. اين، سرنوشت او بود... و خيلی‌های ديگر در همين رديف. فرم هنری‌ای که مهستی، هايده، ابی، داريوش، رامش، گوگوش، ستّار و ... در آن جوانه زدند، به بخش مشخصی از زمان و فضا تعلّق داشت که ديگر حتا ته‌مايه‌ای از آن نيز باقی نمانده و طبعاً تکرار نمی‌شود. از اين‌روست که هر چه اين‌روزها -در داخل يا برون‌مرز- تولید می‌شود، به گرد پای آن کارها هم نمی‌رسد. خوانندگان و ترانه‌سرايانی که در اواخر دهه‌ی چهل و اوايل پنجاه پا به عرصه‌ی هنر کشور گذاشتند، حتّا با موی سپيدکرده و حنجره‌‌های خش‌گرفته، باز شرف دارند به جديدها. آن زمان، زمان طلايی موسيقی ايرانی بود که بر اثر سيل تاریخ، محکوم به فنا شد... و از شوربختی، ما را نيز محکوم کرد که بنشينيم و رفتن تک‌تک آن نسل را نظاره کنيم...