شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۴

یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۴

عنوانش را خودت بگذار!

من اصلاً قصد و حوصله‌ی بررسی قضيه‌ی رخوت، یا چه‌می‌دانم شدّت و حدّت در وبلاگشهر را ندارم. اين را گفتم تا از یادداشت قبلی یک‌وقت برداشت نشود که چنين خیالی دارم. البته این به آن معنا نیست که حالا دنیا معطل مانده که مثلاً یکی مثل من آستین بالا بزند!
این‌جا هم مثل بقیه‌ی جاها یک‌موقع آشوب است، يک موقع گُر گرفته، يک وقت گَر شده، وقت ديگر سوت و کور است و خلاصه هر روز یک سازی می‌زند. در کل اهمیتی هم ندارد. خلاصه که وبلاگ برای آدم‌هایی‌ست که انگيزه‌ی نوشتن دارند (حالا بلدند بنويسند یا بلد نيستند مهم نيست؛ نمره که نمی‌دهند!) و یک‌جورهایی هم دوست دارند با جماعت رابطه برقرار کنند. یعنی خودشان را ابراز کنند و خودی نشان بدهند (منظورم البته مثبت است).
طرف دارد منفجر می‌شود؛ خودش را می‌خواهد خالی کند؛ وبلاگ می‌نویسد. طرف مثل ارشميدس می‌خواهد "کشف‌"اش را جار بزند؛ رو می‌آورد به وبلاگ. کس دیگر تنهاست، آن‌ديگری می‌خواهد جنس مخالف تور بزند، کس دیگر آلوده‌ی فرسایش دنیای سیاست است، آن‌دیگری بدبختِ آوارگی در جایی‌ست، حال فرق نمی‌کند دنیای واقعی باشد یا مجازی، یکی هست که در دنیای واقعی توی سرش زده‌اند، حالا این‌جا می‌خواهد تنبان ملّت را بدرد... همه‌ وبلاگ می‌زنند. تعدادی هم اندوخته‌ای فکری دارند و می‌خواهند تقسیم‌اش کنند با جماعت... این‌ دسته البته زود دم‌شان را می‌گذارند روی کول‌شان و از همان راهی که آمده‌اند دنده‌عقب برمی‌گردند و خودمانی‌اش این‌که می‌زنند به چاک معرفت، چون سخت نیست که بفهمند وبلاگ‌شهر جای تولید و عرضه‌ی اندیشه‌ی جدّی و منسجم نیست.(شاید هم هست و ما نمی‌دانیم؟!)
آدم، آدمی که تا حدّی شعور دارد، در وبلاگش مرتب در حال تمرین راه‌وروش‌های مختلف است. یک موقع حرف‌های جدّی می‌زند، يک‌وقت تند می‌شود، وقت ديگر طنازی می‌کند... و خلاصه نواهای مختلف ساز می‌کند تا ببیند کدامش بهتر می‌رقصاند. یک‌موقع هم هست که این نواها به‌جای رقصاندن، ملّت را به گریه می‌اندازد! خلاصه همین است که هست. آدمیزاد که نفس می‌کشد و دست و پا می‌زند، دنبال راهی است برای "گفتن". این جماعتی هم که به وبلاگنویس مشهورند، دارند بالاخره می‌گویند ديگر؛ حالا چه می‌گویند بماند!
خلاصه که کريسمس مبارک!

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴

رخوت در وبلاگستان و باقی قضایا

عرض شود این بحث "رخوت در وبلاگستان" و از این حرف‌ها، از آن بحث‌هایی‌ست که کک به تنبان من می‌اندازد برای شرکت در آن، اما در کنارش، حال و حوصله می‌خواهد که بنشینی و هر چه در این باره نوشته شده را بخوانی و بفهمی چه گذشته. تازه بعدش باید فکرت را مرتب کنی و برداشت‌ها و باورهایت را سامان بدهی تا بشود عرضه‌شان کرد. بعد هم تایپ نوشته و ويرايش‌اش و باقی بدبختی‌های نوشتن... از آن طرف، از آن‌جا که این‌جانب بنده خودم از جمله "رخوتيون" هستم، این حق را برای خودم محفوظ می‌دارم که دلایلم را بگویم، اما بدبختی اين‌جاست که خودم هم از این دلایل به‌طور دقیق آگاه نیستم! رخوت که به جان آدم افتاد و انگيزه‌اش را کُشت، دیگر لزومی ندارد که پيه‌سوز دست گرفت و دنبال دلایل ماجرا گشت.
خلاصه همین است ديگر؛ گاهی امکانش را داری و سرِ دماغی و چيزکی می‌نويسی، گاهی هم چرخ انگيزه‌ات پنچر است و يک‌جورهایی نوشتن‌ات نمی‌آید...
در این باره هزار و یک حرف و حديث هست برای گفتن؛ نمونه‌ی نقدش: طرز تلقی جامعه‌ی ما از "شبکه" عميقاً اخلاقی (سنتی) است و اصولاً مفهوم جامعه‌شناختی آن را نمی‌دانیم و به همين خاطر به جای پذيرش آن، در مقابل‌اش موضع می‌گیريم. نزد ما، جمع‌شدن عدّه‌ای وبلاگ‌نويس در حلقه‌ای مجازی و ارتباط آن‌ها به "مافيا" تعبير می‌شود؛ تفسير ما از بده‌بستان آن‌ها، "نان‌قرض‌دادن" است! همین شده که کسی جرئت نمی‌کند نسبت به ديگری اظهار علاقه کند، چون می‌ترسد فردا بگویند که شده "نوچه‌"ی طرف. خلاصه مسئله‌ی ما دست‌وپازدن در زنجير سنت و اخلاقی است که ديگر در دنیای مدنی -که پایه‌اش ارتباط قاعده‌مند است- پذيرفتنی نیست و کارکردش فقط ایستایی، فرسایش و چرخيدن دور خود است.
حوصله‌اش بود، باز هم در این باره می‌نویسم.

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

درباره‌ی "سنگام" از مهرنوش مزارعی

سنگام نوشته‌ی مهرنوش مزارعی قصه‌ای ا‌ست در فرم خاطره (دفترچه خاطرات)، با ملاط سمبلیزم. این قصه را دو شخصیت می‌سازند، دو همکار، دو زن، یکی ایرانی و ديگری هندی که اولی حکایت دومی بازمی‌گوید. زن هندی (شالپا) شوهرش را از دست داده و با خاطره‌ی او -شاید بهتر است گفت در خاطره‌ی او- زندگی می‌کند. اتاق کار او پر است از عکس‌های شوهر سابقش و هر چه می‌گوید در داِیره‌ی خاطرات مشترک‌شان می‌گذرد. سپس زن با مردی دیگر آشنا می‌شود و مرد نو جایگزین قبلی می‌شود.
نویسنده با برگرفتن نام و چارچوب فیلم هندی سنگام -که خود انتخابی تمثیلی است و در آن زنی در بین عشق دو مرد گیر می‌کند و جبر زندگی سرنوشت او را رقم می‌زند- به عصر حاضر و دنیای مدرن و ماشین (آمریکا) می‌آید و این‌بار زنی کارمند و تحصیل‌کرده با ظاهری مستقل را در همان قالب بازسازی می‌کند. در آخر، با کمک‌گرفتن از سمبلیزم، مثلاً سنگ سیاه بار که سمبل سنگ قبر است («تصویر محوی از سان‌جی بر سنگِ سیاهِ بار افتاده بود») و همبسترشدن خیالی راوی با شوهر مرده‌ی زن هندی که در واقع "همبستری وداع" است یا نوشیدن شراب در جام‌های خیلی مخصوص شوهر (گذشتن از مرز ممنوع و خط قرمز او)، آخرین سنگر حیات ذهنی او را می‌شکند.
تصویری که از شخصیت زن هندی در داستان ارائه می‌شود، تصویر "زن بی‌اختیار" است. شوهر هر چند مرده است، اما در جای‌جای داستان چون روحی سرگردان حضوری سلطه‌گر دارد. سانجی نماد فرهنگ سلطه‌گر و شالپا ضلع دیگر معادله و در واقع نماد سلطه‌پذیری و تابعیت است. پیرو باور به تناسخ، این فرهنگ از کالبدی به کالبدی دیگر روان است و چون موضوعی درونی است، مکان و موقعیت چندان تاثیری در تبلور آن ندارد. از این رو، هندی‌بودن شالپا و حضورش در مسیر تناسخ، خود نمودی دیگر از سمبلیزم در این داستان است.
سنگام حکایت بازتولید ذهنیت جبرگرا و زن سنتی در مناسبات دنیای مدرن است. علاوه بر آن، نشان می‌دهد که سیطره‌ی فرهنگ چگونه می‌تواند انسان‌ها را در هر موقعیتی که باشند از اختیار تهی کند: سیطره‌ی فرهنگ چون موضوعی درونی و روان‌شناختی، جایگاه زن و مرد و موقعیت‌شان را در قبال یک‌دیگر تعیین می‌کند و تعریف هر یک را تنها در این چارچوب ممکن می‌سازد.

برداشت من
با مهرنوش مزارعی با قصه‌ی یک فیلم خوب آشنا شدم که در فصلنامه‌ی "باران" منتشر شده بود. زبان بی‌پروا و شعور نویسندگی‌اش نظرم را گرفت. با خواندن سه مجموعه‌ی خاکستری، غرِيبه‌ای در اتاق من و کلارا و من دریافتم که علاوه بر این‌دو خصلت ادبی، ایجاز و آزمودن فرم‌های گوناگون نیز پایه‌های دیگری از کار او هستند.
فردا ساعت 5 تا شش (به وقت شرق کانادا) با او گفت‌وگوی رادیویی دارم که می‌شود از طریق اینترنت آن را شنید.

جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۸۴

گفت‌وگوی راديویی با مهرنوش مزارعی

میهمان اين هفته‌ی برنامه‌ی رادیویی‌ام قصه‌نویس ارجمند، مهرنوش مزارعی خواهد بود. دنیای قصه‌های مزارعی –تا آن‌جا که از سه‌ مجموعه‌قصه‌اش دریافته‌ام- دنیایی زنانه و مدرن است. شاید همین نگاه جهانی و پس‌زننده‌ی فکر سنتی و ایلی کار او را از خیلی‌ها متمایز کند.
زبان قصه‌های او بی‌پرواست و از پیچیدگی‌های تصنعی به‌دور. در کنارش، در اغلب داستان‌ها روایت را تمام و کمال در اختیار خواننده نمی‌گذارد و به این شکل او را به تفکر در بطن قصه و نتیجه‌گیری شخصی وامی‌دارد.
در باره‌ی همه‌ی این مطالب در "شهر در شهر" گپ خواهیم زد.

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴

دو آگاهی راديویی

1- شنبه بین ساعت شش و هفت (به وقت تورنتو)، تورج نگهبان در راديو ايران-تورنتو حضور به‌هم خواهد رساند و در گفت‌وگویی زنده شرکت خواهد جست. برنامه را می‌توانید از طريق اينترنت گوش کنيد.
ضمناً اگر ساکن تورنتو هستيد می‌توانید همان شب در رستوران "پاتوق" با او ساعتی بنشينيد و گپی بزنيد. من هم سعی می‌کنم فرصت ديدار با این ترانه‌سرای فرهيخته را از دست ندهم.
2- يکشنبه در برنامه‌ی "شهر در شهر"، من و شيما کلباسی، نويسنده و شاعر و همسايه‌ی وبلاگی‌مان گفت‌وگوی تلفنی خواهیم داشت. شيما قرار است -ضمن گفتن از سوابق فرهنگی و نظرگاهش راجع‌به دنيای وبلاگ‌ها- قطعه‌شعری از کارهايش را نيز بخواند.
در اين دو برنامه، با ما همسفر شويد!

پ.ن: ضمناً باخبر شدم که ساعت یک تا دو ظهر نيز ايشان در راديو خواهند بود.

یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۴

مختصر، در معرفی "يا مرگ يا تجدّد"

یا مرگ یا تجدّد - ماشاالله آجودانیيا مرگ يا تجدّد*، آخرين اثر منتشرشده از ماشاالله آجودانی، تورّقی‌ست تحليلی در پاگيری و تحوّل ادبيات در دوران مشروطه. آن‌طور که در عنوان فرعی کتاب آمده، اين دفترِ، «دفتری در شعر و ادب مشروطه» است. کتاب از چهار فصل و نه بخش تشکيل می‌شود. خواننده از خلال مقالات کتاب -که «به‌مرور و طی 18 سال گذشته در ايران و خارج از ايران منتشر شده‌اند»[1]- با ارتباط تنگاتنگ و رشد موازی ادب و سياست (تفکر، فضا، نظام... سياسی) آشنا می‌شود. از لحاظ تاريخی، کتاب، نقطه‌ی آغازين ادبيات مشروطه را «25 سال آخر حکومت ناصری»[2] برمی‌شمرد. در فصلی که به "نوآوری در ادبيات مشروطه" پرداخته می‌شود، با اشاره به «یکی از ويژگی‌های تحوّل ادبيات مشروطه»[3] که «اختصار و سادگی بيش از حد زبان اين ادبيات»[4] است، رستم‌التواريخ را طليعه‌ی چنين تحوّلی می‌نامد. گذشته از آقاخان کرمانی که در کتاب «برجسته‌ترين تدوين‌کننده‌ی ناسيوناليسم ايرانی»[5] نام گرفته، به رجال سياسی چون مستشارالدّوله و ديگر اهل فکر خطّ سير مشروطه چون آخوندزاده، طالبوف، ملکم، زين‌العابدين مراغه‌ای، عشقی، قزوينی و... -و نقش نوآور آنان- نيز اشاره می‌شود. اين کتاب را می‌شود ضميمه‌ای بر ديگر تحقيق نويسنده، مشروطه‌ی ایرانی، دانست.

*آجودانی، ماشاالله. يا مرگ يا تجدّد. تهران: اختران، تابستان 1382، 300 صفحه.

توضيحات:
1- برگ نخست پيش‌گفتار.
2- ص 53.
3 و 4- ص 87.
5- ص 121.

پی‌نوشت:
1- به باور من، ضعف عمده‌ی کتاب در کم‌تر پرداختن به ژورناليسم انتقادی و نيز ادبيات دراماتيک (نمايش) دوران مشروطه است. در مقابل، کتاب بيش‌تر روی شعر مشروطه تمرکز می‌کند. جا داشت که بر شاخ و برگ اين تحقيق افزوده می‌شد. نيز، نويسنده در همان چاهی سقوط می‌کند که ديگران کرده‌اند: مشروطه را جنبشی "همه‌گير" ارزيابی می‌کند که در واقع چنين نبوده است. به واقع در آن دوران، بسياری از مردم عامی ايران اصلاً از پاگيری چنين جنبشی اطلاعی نداشته‌اند و اين جنبش تنها منحصر می‌شده به بخشی از مردم پايتخت و چند نقطه‌ی ديگر؛ آن‌هايی که با حوزه‌ی انديشه و کتابت سر و کاری داشته‌اند. نه تنها مشروطه، بل‌که هيچ جنبش و انقلابی در جهان شايسته‌ی صفت "همه‌گير" نيست.
2- موضوع کتاب، مهم و گيراست. اميد که فتح بابی بشود برای کارهای جدّی‌تر.

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۴

لختی تأمل روی مسابقه‌ی وبلاگ‌نویسی

به جان هر چی مرد است، من هيچ خبر نداشتم که قدما بساط مسابقه‌ی وبلاگ‌نويسی به‌راه انداخته‌اند! انگاری از قافله‌ی جريانات وبلاگ‌شهر بدجوری پرت افتاده‌ام که البته خودمانيم، نشانه‌ی چندان بدی هم نيست:)

من نظرگاهم را در اين گفت‌وگوی وبلاگی -در حد لزوم- پرورده‌ام که هنوز هم بر آن پای می‌فشرم:
همان‌گونه که در یادداشت‌هایی چند، باورم را خاطرنشان کرده‌ام، ماهیت فردگرایانه‌ی وبلاگ‌‌ها –و نیز تعداد کثیر آن‌ها- باعث می‌شود که عملاً ارزشگذاری دقیق در این حوزه ناممکن شود. به همین خاطر، برپایی مسابقات وبلاگ‌نویسی نمی‌تواند آن‌طور که باید و شاید همه‌جانبه و فراگیر صورت گیرد. مشکل دیگری که پیش می‌آید "تقسیم‌بندی" و "الگوسازی" برای وبلاگ‌شهر است که با انتخاب وبلاگ‌های برتر عملاً چنین اتفاقی خواهد افتاد. این نیز به سود فضای باز، رنگارنگ و نسبتاً عادلانه‌ی وبلاگ‌شهر نیست. اصولاً زيبایی جامعه‌ی وبلاگ‌ها در چندرنگی، بی‌مرکزی و گوناگونی مضمونی و محتوایی آن است. هرچند چنین مسابقاتی می‌تواند مشوّق تعدادی از وبلاگ‌نویسان شود، اما تردیدی نیست که به یأس تعداد بیش‌تری از وبلاگ‌نویسان خواهد انجامید. این مسابقات از سوی هر نهادی که انجام شود همین ایرادها را –البته به درجات مختلف- به دنبال خواهد داشت. مثلاً مسابقه‌ی "بهترین وبلاگ مدافع آزادی بیان" که از سوی خبرنگاران بدون مرز انجام شد نیز حتا از این قاعده مستثنا نبود که البته با هوشمندی وبلاگ‌های منتخب، کلاف مسابقه از دست مجریان‌اش خارج شد و به دست خود اهالی وبلاگ‌شهر افتاد. کاری که بچه‌های منتخب کردند این بود که آرای خود را به صلاحدید خودشان به مجتبا سمیع‌نژاد –وبلاگ‌نویس دربند- اهدا کردند و این کار باعث شد که هم نام مجتبا بیش‌تر بر سر زبان‌ها بیافتد و مطرح شود و هم، خط مسابقه هر چه که بود (مثبت یا منفی) به آن سمتی هدایت شود که به نفع توسعه‌ی وبلاگ‌شهر، آزادی بیان و حقوق انسانی در آن است. من به هوشمندی و شرافت این دوستان آفرین می‌گویم و اتفاقاً همين همدلی‌ها و همکاری‌هاست که به "عقل جمعی" در جامعه‌ی ما شکل می‌دهد. ما در وهله‌ی اول، باید به توسعه‌ی وبلاگ‌شهر –از لحاظ کیفی و کمی- و جاافتادن همه‌جانبه‌ی این پدیده نظر داشته باشیم، زیرا این توسعه مساوی است با پاگیری و گسترش آزادی بیان که حقی‌ست بنیادی از حقوق انسان و نيز توسعه‌ی فرهنگی و زبانی ما...
امّا آن‌چه لازم است اضافه کرد اين است که اصولاً ما نياز چندانی نداريم که خارجيان در حوزه‌ی وبلاگ فارسی برای‌مان گزينش کنند و خوب و بد را نشان‌مان بدهند. اگر تاريخ باستان و ادبيات ما به تلاش غربيان معرفی شد، امّا وبلاگ حوزه‌ای است که ما خود به حدّ کفايت در آن تجربه و نيز صاحب‌نظر داريم.
نخستين پرسش -که خود پرسشی کافی‌ست- اين است که غربيان چگونه می‌خواهند وبلاگ‌های فارسی را بخوانند که بتوانند بعد ارزيابی‌شان کنند؟ مهم‌تر اين‌که درون‌مايه و علل وجودی و پاگيری وبلاگ فارسی با وبلاگ‌های ديگر زبان‌ها به‌غايت متفاوت است و کارکرد آن نيز. همين امر باعث می‌شود که انسان غربی نتواند به درک درستی از جامعه‌ی وبلاگ‌های فارسی برسد. بنابراين استدلال‌ها، غربيان اصولاً صلاحيت چنين کاری را ندارند و "خطّ‌دهی" آنان به ما از اساس زير سئوال است.
خلاصه اين که به‌راه‌انداختن مسابقات وبلاگی کاری از پايه عبث است.

پی‌‌نوشت:
برداشت نشود که من با منتخبين اين مسابقه مشکل دارم که ابداً چنين نيست؛ اختلاف من نه با منتخبين يا نحوه‌‌ی برگزاری مسابقه، که در واقع با اساس اين‌‌گونه مسابقات است.

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴

ظهور راست لیبرال در روشنفکری

خواندن مقالات امثال مرتضا مردی‌ها در ذهن من جرقه‌ای می‌زند: جرقه‌ی ظهور راست ليبرال در حوزه‌ی روشنفکری ما. به باوری، بیش از آن‌که محتوای مقالات او برایم ارزشمند باشد، "جنس"‌ اين مقالات است که مهم است. موضوع اين نيست که ما در فضای روشنفکری‌مان راست ليبرال نداشته‌ایم که تازه بخواهد پا بگيرد؛ حرف اين است که اين خط فکری، درون ايران تريبونی نداشته که بخواهد عرض اندام کند، به گفتمان‌های همه‌گیر دامن بزند و خود را تکثير کند.
در پرانتز -بی مجامله- اضافه کنم که سطح کارهای مردی‌ها آن‌طور دندانگير نيست که بخواهد توجه مضاعف برانگيزد و بيش‌تر به ژورناليسم انتقادی پهلو می‌زند تا تحليل‌هایی ژرف با راهِ حل‌هايی سازنده درون‌شان.
من این اعتقاد را قبلاً نيز مطرح کرده‌ام که چپ ايرانی از همان ابتدا گوژ به‌دنيا آمد و با همين رويه که در پيش دارد، تا به آخر نيز ناقص‌الخلقه باقی خواهد ماند. به واقع، در ساز و کار امروز جهان ثابت شده که چپ کارش (رسالت‌اش) بیش‌تر چوب‌گذاشتن لای چرخ سير حرکت جهان مدرن است و در کارنامه‌ی امروزی‌اش چندان از سازندگی خبری نيست. در کنارش، خوب که بنگری می‌بينی چپ از نوع ايرانی‌اش که ديگر نوبر است؛ هم از لحاظ تاريخی و بنيان انديشه واپس‌مانده‌ است (هنوز از کارهای مارکس، لنين و امثالهم مايه می‌گیرد)، هم شعارهای از رده خارجی دارد که واپسمانده‌ترين نيروهای فکری نيز از آن‌ها برگذشته‌اند (طرفداری از فلسطينی‌ها و دشمنی کور با اسرائيل مثلاً، آمريکاستيزی مزمن و ...) و هم از لحاظ توانايی همزيستی با جهان نو در مضيقه‌ی جدّی است. من قصد چالش‌کردن با تفکر چپ را ندارم و هنوز نيز معتقدم که حضور چپ در يک جامعه می‌تواند سازنده باشد (از فساد و تک‌صدايی جلوگيری کند)؛ تمام حرفم امّا اين است: ورود انديشه‌ی ليبرال به حوزه‌ی اندیشه‌ی ما -به‌ويژه به حوزه‌ی انديشه‌ی سياسی- بسی کارساز و فرخنده است و بايستی به آن سوخت رساند و تقويت‌اش کرد. همين!

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

برنامه‌ی 23 راديويی

بيست‌وسوّمين برنامه‌ی شهر در شهر اختصاص داشت به مراسمی که برای جمع‌آوری کمک مالی برای دانش‌نامه‌ی ايرانيکا برگزار خواهد شد، در روز جمعه، 25 نوامبر، در تورنتو. به اين منظور، مسئول هيئت برگزارکننده‌ی اين مراسم دعوت شده بود؛ خانم تينا تهرانچيان.
در گفت‌وگوی راديويی امشب از مسائل مختلفی صحبت شد، از جمله اين‌که ايرانيکا چيست، اين دانش‌نامه از کی آغاز به تدوين کرده، چقدر در سال هزينه دارد، چگونه اين هزينه تأمين می‌شود، چه زمان به پايان خواهد رسيد و ... ديگر پرسش‌هايی از اين دست. در مجموع -به نظرم- برنامه‌ی رضایت‌بخشی از آب درآمد.
به هر رو، اميدوارم که در حد کفايت کمک جمع شود تا اين پروژه‌ی ملّی و انسانی به سرانجام رسد.
شعری که در آغاز برنامه خوانده شد عکس فوری عشقبازی از شيدا محمّدی بود. ترانه‌های طول برنامه نيز از کارهای Matt Dusk انتخاب شده بود که در سبک جاز می‌خواند و به فرانک سيناترای حال حاضر مشهور است.

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴

تورج نگهبان در تورنتو

تورج نگهبان از آن ترانه‌سراهايی‌ست که کارهايش تکه‌هایی از خاطرات اکثرمان را ساخته است. طرفه این‌که این جمعه می‌آید تورنتو. قرار است ساعتی با دوستداران شعر و ترانه گپ بزند. اگر اهل تورنتو و توابع هستيد و علاقمند به ترانه، با چکاندن این شماره در حلقه‌ی تلفن، بلیط‌اش را رزو کنید:
2540 886 - 905
اگر توانستم از کار جیم شوم، خودم را می‌رسانم به حلقه‌ی عاشقان شعر.

شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۴

جهت اطلاع "تهرانتويی‌ها": همراه با ايرانيکا

جمعه 25 نوامبر، در تورنتو مراسمی برگزار خواهد شد در حمايت از دانشنامه‌ی ايرانيکا. هدف اين مراسم، جمع‌آوری کمک‌های مردمی جهت بقا و توسعه‌ی اين پروژه است.
اين‌که قيمت بليط چقدر است، آدرس‌اش کجاست يا ديگر اطلاعات را می‌توانيد فردا ساعت 5 تا 6 عصر (به وقت شرق کانادا) از زبان يکی از مسئولين اين مراسم بشنويد؛ کافی‌ست به برنامه‌ی "شهر در شهر" از راديو صدای ايران - تورنتو گوش کنيد.

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴

پی‌نوشتی بر:

جسته-گريخته در مورد غائله‌ی اخير در فرانسه

برای به‌دست‌دادن تحليلی دقيق و متديک، و رسم و سپس بررسی يک معادله‌ی اجتماعی، لازم است که اجزای آن معادله را با نگاهی پديدارشناسانه ارزيابی و ارزش‌گذاری کنيم. منظور اين‌که به هر تکه‌ از اين معادله سهم و جايگاه مشخص خودش را بدهيم. يکسان‌ديدن جايگاه‌ها دقيقاً معضلی‌ است که اکثر ارزيابی‌های تحليلگران ما را بی‌پايه‌وارزش کرده است، زيرا تفاوت جايگاه -و سهم در اثرگذاری- هر يک از نقش‌آفرينان اجتماعی (در هر رخدادی) با ديگری را در نظر نمی‌گیرند.
تحليلگرانی که به ابزار "دیالکتيک" (چپ) مجهز هستند، اغلب در همين دام می‌افتند. برای مثال، توکای باغ آينه زير عنوان شوريدن حاشيه بر متن...، هر چند مسئله‌ی به بن‌بست‌رسيدن دموکراسی‌های اروپايی را تا حد زيادی درست برمی‌رسد، امّا به باور من نقشی که به طرفين دعوا می‌دهد با واقعيت ماجرا نمی‌خواند. ارائه‌ی مثالی شايد در ديدن بهتر ماجرا مفيد باشد:
وقتی هنرپيشه مخملباف را در سينما شهرقصه (مرحوم!) می‌ديدم، وقتی فيلم به سکانس پايانی‌اش رسيد، يکدفعه از خنده روده‌بر شدم؛ در صحنه‌ای که گدای کولی لال يکدفعه زبان باز می‌کند و به هنرپيشه (اکبر عبدی) می‌گويد: «اکبر! من خوب می‌فهمم‌ات»! مخملباف -از روی ضعف بينش اجتماعی- به يک گدای کولی "شعور يک روشنفکر" را می‌بخشد و به اين ترتيب، شخصيت او را مسخ می‌کند و در اوج تراژدی، خواننده را به قهقهه می‌اندازد. در واقع، گدای کولی چيزی بيش از يک "گدای کولی" نيست و نبايد هم باشد و هنگامی می‌تواند از لحاظ هنری در کاراکتر خود درست ظاهر شده و نقش خود را دقيق ايفا کند که از شعور و رفتار يک "گدای کولی" برخوردار باشد نه چيز ديگر.

سخن کوتاه کنم: همان‌طور که در يادداشت جسته-گريخته در مورد غائله‌ی اخير فرانسه اشاره کردم، «آن‌چه در فرانسه رخ داد، بايستی رخ می‌داد. يعنی موضوع عجيب و غير قابل پيشبينی‌ای نبود که بخواهد کسی را شوکه کند». واقعيت اين است که شرايط اجتماعی و تضاد دو جنس (فرهنگ-سنّت اعراب مسلمان شاخ آفريقا و فرهنگ غربی فرانسوی) "به ناگزير" وضع را به اين سو هدايت کرد؛ در بستر اجتماع زخمی بود که روزی بايد سر باز می‌کرد که کرد و خون‌فشان شد. امّا اين به آن معنا نيست که عدّه‌ای عرب حاشيه‌نشين به تبعيض‌های جامعه و دموکراسی فرانسوی دقيقاً پی برده‌اند و روی آن به دقّت انديشيده‌اند و سپس تصميم گرفته‌اند که "قيام کنند". مسئله قبل از آن‌که تعقّلی باشد، احساسی و جبری است. در انقلاب اسلامی نيز هر چه در اسناد به‌جای‌مانده از آن دوران کند و کاو کردم، تعريف درستی از "آزادی" نديدم، هر چند "آزادی" شعار عمده‌ی آن دوران بود. در اين اسناد، آزادی گاه ترجمان اسلام و "عدل علی" (بازرفت تاریخی) بود، گاه شنود رهبری سازمان، گاه صرفاً "شاه بايد برود" نه چيز ديگر و گاه... امّا هر چه بود، معنی مشخص و ليبراليستی آزادی انسان نبود. به همين خاطر می‌شود اذعان کرد که درک درست و دقيقی از آزادی در آن دوران در جامعه‌ی چندلايه‌ی ايران نهادينه نشده بود که بخواهد برای به‌دست‌آوردن‌اش انقلاب کند. انقلاب اسلامی ايران نيز نوعی ناگزيری فرهنگی بود. اين "تضاد فرهنگی دستگاه با فرهنگ عامه" بود که سر بزنگاه و در "شرايطی ويژه"‌ جرقه‌ی انقلاب را زد، نه شعور جمعی. شورش اعراب در فرانسه نيز جز اين نيست، به همين خاطر، نه بايد از اين شورشِ جبری -که بر اساس تضاد دو فرهنگ در بستر اجتماع- رخ داده يک انقلاب يا "فرهنگ مقاومت" عقل‌مدار ساخت، و از آن‌سو نه بايد آن‌را دستِ کم گرفت و راه حل مضحک "اخراج خارجيان" را دست‌آویز نافهمی خود از ماجرا کرد.
شورش اخیر خود طرح درست مسئله است: بافت انسانی اروپا ديگر "اروپايی خالص" نيست و به همين جهت مردم و دولتمردان اروپايی بايستی به برآوردی نو و واقعی از جامعه‌ی خود برسند و به تمام لايه‌های اجتماعی در راه‌بری اجتماع نقش بدهند. در اين شرايط و با خلق فرهنگی نو، همه‌ی انسان‌ها در حد "شهروند" خواهند بود، نه "خارجی" و "شهروند درجه‌ی چندم". اين مسئوليت‌بخشی به جامعه‌ی بزرگ اعراب نيز فرصت خواهد داد که از بن‌مايه‌های ايلی و سنت‌های قبيله‌ای خود فاصله بگيرند و خويش را با جهان مدرن تراز کنند.

یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۴

جسته-گريخته در مورد غائله‌ی اخير در فرانسه

آن‌چه در فرانسه رخ داد، بايستی رخ می‌داد. يعنی موضوع عجيب و غير قابل پيشبينی‌ای نبود که بخواهد کسی را شوکه کند. طرفه اين‌که اگر جلوی آن‌را با هوشمندی و سرعت نگيرند، به ديگر اقمار اروپای واحد نیز دامن خواهد کشيد، زيرا مسئله یکی‌ست و فقط جغرافيای‌اش کمی متفاوت.

1- اين‌روزها، اشتباهی که تحليل‌گران مرتکب می‌شوند، "ريشه‌يابی" غائله و لاجرم قضاوتِ آن -و دادن حق به يکی از طرفين دعوا- است. ريشه‌يابی مسئله هرچند لازم است، امّا نياز به زمانی کافی و برنامه‌ای همه‌جانبه و دقيق -در سطح ملّی و اروپا- دارد. در لحظاتی که "احساس" و تشنّج بر فضا سنگينی می‌کند، ردگيری ريشه‌های غائله با اشکال جدّی روبه‌رو خواهد بود. در لحظات کنونی، مهم‌ترين و لازم‌ترين کار، جلوگيری از وسعت‌گرفتن غائله و دامن‌کشيدن آن به ديگر نقاط اروپا و جهان متمدّن است.
2- چنان‌چه اعراب شورشی در اين نبرد -حتا از لحاظ احساسی- پيروز شوند و از جامعه و دولت امتياز بگيرند، اين امر آنان را در شورش‌های بعدی و فراگيرتر -این‌بار به وسعت کل اروپا- ثابت‌قدم خواهد کرد. با پيروزی شورشيان، "سنت" جديدی متولد خواهد شد: سبک و سياق مبارزه‌ی مدنی جای خود را به روش زور و خشونت خواهد سپرد.
3- همزيستی مسالمت‌‌آميز عرب الجزايری و مراکشی -آن‌هم به تعداد زياد، در وسعت يک جامعه‌- با مردم کنونی فرانسه اگر غير ممکن نباشد لااقل دور از دسترس است. اين‌را کسانی که در اروپای غربی زندگی کرده یا می‌کنند و به خلق و خوی اعراب شاخ آفريقا و فرانسويان (کلاً اروپاييان) واردند تأیید می‌کنند. ایجاد فضای همزيستی نياز به طرحی بلندمدّت دارد که در آن بايستی عدالت حکمفرما باشد. چرا "عدالت" شرط اصلی است؟ دليل اين است که تا عرب ساکن فرانسه از سوی جامعه‌ی بومی به شکل "شهروند" دیده نشود (سوای حقوقی که به او تعلق می‌گیرد)، اين همزيستی رخ نخواهد داد. شرط در اين کار، انعطاف‌پذيری طرفين است.
4- جامعه‌ی فرانسه و جوامع اروپایی بايد بپذيرند که بافت انسانی آن‌ها با ورود ميليون‌ها خارجی تغيیر کرده است. این‌طور که از قرائن پيداست، هنوز ذهنيت اروپايی اين واقعيت را نپذيرفته است و همچنان در اروپای اوايل قرن بيستم سير می‌کند! هنوز کسانی هستند که اخراج خارجيان را بهترين و نهايی‌ترين راه حل می‌پندارند (يعنی پاک‌کردن صورت مسئله)، غافل از آن‌که چند ميليون آدم را که نمی‌شود اخراج کرد؟! کليد حل مسئله‌ی اروپا فهم اين "واقعيت" بنيادی است که بافت انسانی و فرهنگی اروپا تغيير کرده است و هر روز نيز بيش‌تر تغيير می‌کند و بايستی اين تغيير را پذيرفت و با آن همگام شد. راه حل‌های آينده لازم است پيرامون اين محور چيده شود، يعنی اروپا و انسان‌های اروپایی نخست بايد تغيير در جامعه‌ی خود را بشناسند و بپذيرند و تغيير در خود را بياموزند و به آن همّت گمارند، بعد به فکر حل مسئله باشند. دو مثال در همين رابطه:
الف- دوست کانادايی من که چينی‌تبار است تعريف می‌کرد که برای تعطيلات به اتريش رفته بود. در فرودگاه، پليسِ گيشه به دليل اين‌که او "چشم‌بادامی" بوده باورش نمی‌شده که کانادايی باشد! تصور آن پليس و کلاً تصور غالبِ اروپايی اين است که شهروند کانادایی، انسانی سفيدپوست است.
ب- هنگامی که در معرفی امی تن (Amy Tan) نوشتم "نويسنده‌ی آمريکايی"، دوستی نامه داد که "چطور ممکن است اين آدم با اين قيافه آمريکايی باشد"؟!
امروزه کانادايی‌ها و آمریکايی‌ها دريافته‌اند که جوامع‌شان ديگر جوامعی "سفيد" نيستند. اين درک هنوز در اروپا نهادينه نشده است.
5- غائله‌ای که امروز در فرانسه شاهدش هستيم، پيکار دو جنس مخالف و نامتجانس است. اگر ترجمان دقيق اين پيکار و اين‌دو جنس برخورد تمدّن‌های ساموئل هانتينگتون نباشد، امّا از بسياری جهات به تعریف او نزديک است. هانتينگتون نيز در کتاب خود اين پيکار را قطعی و ناگزير ارزيابی می‌کند که من با آن موافقم. امّا می‌توان راه‌حلی سوای آن‌چه او پيشنهاد می‌کند[1] انديشيد. بايستی به جای نبرد، بستر جذب و همزيستی را -در طرح‌هايی بلندمدّت- ايجاد کرد. سرکوب اقليت‌های قومی و به‌حاشيه‌راندن آن‌ها فقط زنده‌نگه‌داشتن "نبرد" را تضمين می‌کند و راه حلی مناسب برای رفع اختلاف ميان اين‌دو جنس نيست.
6- شورش‌های اخیر -در نفس خود- زدن ريشه‌ی نظم اجتماع را در هدف دارند. اگر توجه کنيم که دموکراسی و مدنيت بر نظم شالوده ريخته می‌شود و "قراردادهای اجتماعی" نيز چيزی جز اجرای منظم قواعد پذيرفته‌شده از سوی اجتماع نيست، آن‌وقت متوجه خواهيم بود که حفظ اين نظم چقدر مهم است. اما پرسش اين‌جاست که برای حفظ اين نظم چه بهايی بايد پرداخت؟ آيا حفظ اين نظم به اروپاييان جواز سرکوب خارجيان را می‌دهد؟ بحث اين‌جاست که اصل نظم را -که اجتماع بر پايه‌ی آن می‌گردد- بايستی حفظ کرد، امّا خواسته‌ی خارجيان را نيز بايد در آن سهم داد. اين سهم‌دهی، فرم نظم موجود را به سوی همزيستی‌ مسالمت‌‌آميز تغيیر می‌دهد.
7- روشنفکر کافه‌نشين و نيز روشنفکران جهانِ سوّمی، به جای ديدن و ارزيابی جدّی واقعيت‌ها، آن‌را با معيارها و ساختار ذهنی خود سازگار می‌کنند. در نزد ايشان، کل ماجرا به "قيام کوخ‌نشينان" بر عليه "مستکبران خاج‌نشين" تعبير می‌شود و اين‌طور قال مسئله‌ای ملّی، ريشه‌ای و جدّی -که سرش به اصل "فرهنگ مهاجرت" وصل است- کنده می‌شود! ساده‌انديشی از اين واضح‌تر؟
8- روش اروپاييان در برخورد با خارجی‌ها، به‌حاشيه‌راندن آن‌ها بوده است. منطق اروپاييان اين بوده که کلاف تمام کارهای مهم در دست خودشان باقی بماند. اين‌که چرا جهان‌ "سفيد" به سوی تغيير بافت‌ انسانی رفته خود بحثی فراخ‌دامن و خارج از حوصله‌ی اين يادداشت است، امّا آن‌چه واقعی و ملموس است خود اين تغيير است. اين تغيير را بايد ديد، فهميد و به آن تن داد. بکرماندن فضای انسانی-فرهنگی اروپا تصوّری محال و تا حد زيادی نژادپرستانه است.
9- بعضی معتقدند: يا اروپایی شو، يا برگرد به سرزمين خودت! همسان‌سازی خارجيان با خود نيز طرحی غير کاربردی است. در آزمايشگاه تاریخ، مارکسيست‌ها با به‌راه‌انداختن "کارخانه‌ی انسان‌سازی" شکست اين طرح را به جهانيان ثابت کردند. اگر قرار بر تغيير است، دوطرف بايد تغيير کنند؛ بايد فرهنگ نويی خلق شود که در ساخت آن همه‌ی شهروندان سهم داشته باشند. افق همزيستی مسالمت‌آميز زمانی پديدار می‌شود که به خارجيان امکان ورود "واقعی" به جامعه داده شود، بستر جامعه همان‌طور که بر آنان اثر می‌گذارد از آنان نيز اثر بگيرد، فضای شراکت در همه‌ی امور جامعه و رشد ايجاد شود و آن‌وقت است که شاهد فضايی انسانی خواهيم بود.
10- بعضی نيز با راهکاری به ظاهر دموکراتيک و زير نقاب "احترام به باورهای مختلف" کوشش می‌کنند که بخشی از خارجيان کم‌فرهنگ‌تر هر چه بيش‌تر در تفکرات سنتی خود فرو روند. پرسيدنی‌ست: چطور می‌توان به تفکرات مثلاً مردسالارانه و خرافی احترام گذاشت؟ اين روش -که در کانادا مصداق دارد- بيش‌تر خارجيان را به حاشيه رانده از دخالت در امور اساسی بازشان می‌دارد. اصولاً بايستی تأکيد بر لفظ "خارجی‌" کنار گذاشته شده به انسان به شکل انسان نگريسته شود. اگر روشی آزموده شده به سوی رشد در دسترس است (که جهان مدرن آن‌را در سير تمدّن خود آزموده است)، در به‌کارگيری اين روش بايستی به همه‌ی انسان‌ها سهمی مساوی داد. در کنارش، با تن‌دادن به انعطاف‌پذيری، تفاوت‌ها و خواست‌های نو -که توسط خارجيان به جامعه‌ی ميزبان وارد می‌شود- را بايستی ديد و پذيرفت و به آن‌ها امکان ابراز وجود و ميدان داد.

در اين‌باره حرف بسيار است و فرصت کم. کاستی‌های اين نوشته نيز از همين روست. اگر نکته‌ای به نظر شما می‌رسد، با بيان آن به تکميل اين يادداشت کمک کنيد.

توضيحات:
1- در کتاب برخورد تمدّن‌ها می‌خوانيم که از نبرد بين دنيای مدرن با دنيای بنيادگرا و بدوی گريزی نيست. يعنی يا بايد پيروز شد، و يا در انتظار شکست لحظه‌شماری کرد.

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۴

مختصر و شخصی در باره‌ی يک رمان

گفته‌ بودم اگر حوصله‌اش بود، همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها* را کمی چوب می‌زنم تا ببينيم چقدر خاک ازش بلند می‌شود؛ خُب الوعده وفا!
با موضوع کتاب چندان نتوانستم ارتباط برقرار کنم. حرف اين است که از مغز نويسنده‌های مسن ما کم‌تر چيز دردخور بيرون می‌آید. لااقل من اين‌طور فکر می‌کنم. این‌ها همه‌اش در حال افتادن از سمتی از بام هستند و به خاطر آسيبی که روزگار به‌شان زده، هيچ‌جور نمی‌توانند ذهن‌شان را از دنيایی که بوی نا می‌دهد بيرون بکشند. یعنی هميشه می‌گردند چيزی را به تصوير می‌کشند و شخصيت‌هایی می‌سازند که به آدمیزاد نکشد... شايد هم همه‌ی تقصيرها گردن من است که تعارف را مدّت‌هاست خاک کرده‌ام و عقيده‌ام را اين‌قدر لخت می‌گذارم کف دست مخاطب؟ القصه؛
به ظن من، حکايت داستان آن‌جورها دندانگير نبود. زبان‌اش را امّا بس پسنديدم. زبان کتاب "طنز تلخ" و گزنده بود که من -می‌دانيد- دوست دارم. حتا بيش‌تر از دوست‌داشتن، نوعی شيفته‌گی به آن دارم.
پرداخت و صيقل داستان حرفه‌ای بود، چيزی که در رمان‌های فارسی يک استثناست. در رمان‌های فارسی اگر درازگويی و پرت‌پريدن هم که نبينی، کم ببينی که ايجاز را درست به کار برده باشند. يعنی گاه اين‌قدر از داستان می‌تراشند که کلاف موضوع از دست خواننده -چه بسا خود نويسنده- در می‌رود. رضا قاسمی را نويسنده‌ای يافتم که می‌داند چگونه رمان بنويسد و از فوت‌و‌فن‌های ادبی سر-در-می‌آورد. در ضمن، هنگام نوشتن کتاب، گوشه‌چشمی هم به ترجمه‌ی آن در آينده داشته. يعنی طوری نوشته که قابل ترجمه باشد. مثالی بزنم: اکثر کارهای گلشيری ارزش ترجمه ندارند، برای اين‌که خلاصه می‌شوند در تکنيک‌های زبانی و فرم‌ "دايره‌ای روايت". حتا خواننده‌ی فارسی‌زبان که از ادبيات سررشته‌ی چندانی نداشته باشد کارهايش را نمی‌تواند درست بگيرد. مثلاً نگاه کنيد به: انفجار بزرگ يا معصوم دوّم. کار رضا قاسمی از اين بابت اعتبار دارد.
نتيجه اين‌که: در برهوت رمان فارسی، همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها می‌تواند جايگاهی داشته باشد.

*قاسمی، رضا. همنوايی شبانه کنسرت چوب‌ها. چاپ پنجم. تهران: اختران، 1384، 192ص.

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴

چرا خويش تحقير می‌کنيم؟!

هیچ ملتی در تاريخ به اندازه‌ی ايرانيان خودش را تحقير نکرده است! این‌بار، خواندن مصاحبه‌ی همايون کاتوزيان داغم را تازه کرد که به پاره‌ای از اين ندانم‌کاری و عادت ملّی اشاره کرده بود. ما ملّت معترفيم که هر بار خارجی‌ها اراده کرده‌اند، کسی را بر صدر حکومت ما نشانده و تاريخ مصرف‌اش که تمام شد، برداشته‌اند! يعنی درکی از جنبش‌ها، رخدادها، عوامل تغيير و در واقع خواست خود نداريم. چند نمونه می‌آورم:

1- ما هنوز به "جنبش مشروطه" به اشتباه می‌گوييم "انقلاب مشروطه"، و به همين لحاظ، معنی سياسی و لغوی انقلاب را نمی‌دانيم. همين ندانم‌کاری به ظاهر کوچک، به نافهمی ملّی بزرگی دامن زده است. من حتا خود شاهد بوده‌ام که اين‌جا در تورنتو چگونه عنوان نامربوط "انقلاب مشروطيت" را به دانشجو زورچپان می‌کنند، آن‌هم به‌وسيله‌ی "اساتيدی" که توشه‌ی دانش‌شان چيزی بيش از مطالعه‌ی چند کتاب و مجله و "آمارگيری" نيست.
2- آقای حسن کامشاد -آن‌طور که در مقدمه‌ی کتاب ایران، برآمدن رضاخان... خود معترف است- از سر سليقه‌ی شخصی، عنوان اصلی کتاب را که ایران و برآمدن رضاشاه... بوده به آن‌چه گفته شد يعنی «ایران، برآمدن رضاخان... و نقش انگليسی‌ها» تغيير می‌دهد! مترجم گذشته از آن‌که فرق تاريخی "رضاخان" با "رضاشاه" را نمی‌داند[1] و به همين خاطر کار ارزشمند سيروس غنی (نويسنده‌ی کتاب) را به بيهوده می‌کشد و از معنا می‌اندازد، نيز به اين طريق دارد همان باور غلط قديمی را بازتوليد می‌کند که انگليسی‌ها کسی را آوردند سوار اين ملّت کردند و بعد هم خودشان برش داشتند؛ ملّت هم اين وسط لابد هويج بوده!
3- نمونه‌ی جالب ديگری از اين‌دست که به چشمم خورد، ترجمه‌ی عمداً غلط عنوان کتاب حميد سيف‌زاده توسط ناشر بود. سيف‌زاده که عضو حزب زحمتشکان ايران بوده و طبعاً به چيزی به نام "کودتای 28 مرداد" اعتقادی ندارد، نسخه‌ای از کتابش را به من داد و من در پشت جلد مشاهده کردم که ناشر محترم، «کالبدشکافی توطئه‌ی 28 مرداد 1332» را به «کالبدشکافی کودتای 1332 در ايران» (Anatomy of the 1952 Coup in Iran) ترجمه کرده است!
4- با انقلاب اسلامی نيز همين مسئله را داشته‌ایم. بخشی از سلطنت‌طلبان مدعی‌اند که "قدرت‌ها" روحانيون را بر اريکه‌ی قدرت سوار کردند و در زمان مقتضی، خود برشان خواهند داشت. اين نيز نمونه‌ی ديگری از مغالطه و "خودحقيربينی" ملّی ماست، بدون درنظرگرفتن خاستگاه روحانيت و نقش اسلام و سنت در مناسبات فرهنگی-اجتماعی ايرانيان.

تعصّب (و حس حقارت) در قالب‌های مختلف رخ می‌کند و کاری ندارد که شخص از چه حد از سواد و آگاهی برخوردار است. آدم متعصّب، متعصّب است. در کنارش، تعصّب خود به ياریِ "ساده‌کردن" پيچيدگی‌های تاریخی می‌آيد. چنين است که انسان جزم‌انديش، به جای آن‌که در کنار تاريخ قرار بگيرد و آن‌را بی‌غرضانه بسنجد، در مقابل یا همسوی رخدادها و شخصيت‌ها می‌ایستد و آن‌ها را به‌کل تایید يا تخريب می‌کند.


توضيحات:
1- از سوّم اسفند 1299، يعنی زمان کودتا، تا آذرماه 1304 که مجلس موسسان عنوان "پادشاهی" را به رضاخان می‌دهد، او "رضاخان" لقب داشته است. پس از آن تا شهريور 1320، او "رضاشاه" لقب داشته است. لازم به ذکر است که بررسی تاريخ، بدون دقت در "جايگاه‌ تاریخی" شخصيت‌ها اصولاً خارج قاعده و غير علمی است.

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۴

عنوانش را خودت بگذار!

1- خواندن برای من تنها یک عادت نیست؛ يک نياز است. وقتی از آن دور می‌شوم، بی‌تاب می‌شوم، بهانه می‌گيرم، حس می‌کنم جایی از کارم لنگ است... که لنگ هم هست. اين چند روز هيچ نخواندم. يعنی خواندم، اما آن‌قدر نبود که بشود اسمش را "خواندن" گذاشت. خواندن وبلاگ‌های شما دوستان نیز طبعاً از قلم افتاد. چه حيف! به‌جز دو پيام بلند-بالا برای اين يادداشت و دو ايميل به بچه‌های خبرچين و خواندن پاسخ‌هاشان، هيچ نکردم. هنوز پاسخی به پيام‌های اين يادداشت بده‌کارم.
بچه‌های خبرچين را دوست دارم. احساس می‌کنم بيش از دوست، بخشی از خانواده‌ام هستند. ای‌کاش نزديک بوديم و دور هم می‌نشستيم و دل و نفسی با هم تازه می‌کردیم... ای کاش!
2- اين يکشنبه برنامه‌ی راديويی‌ام را از سر خواهم گرفت. اگر شنونده‌ی آن هستيد بدانيد که وجودتان را از دور نفس می‌کشم؛ اگر پای آن بنشينيد احساس‌مان -با هر فاصله که از هم داشته باشیم- با هم گره می‌خورد و در هم می‌پيچد... به برنامه‌ی خودتان خوش آمدید دوستان!
...
3- امشب تا آن‌جا که جا داشت رقیق شده‌ام. دلیلش هر چه هست، نمی‌دانم‌اش.
4- اندکی پيش، بهروز شيدا چهار جلد از کتاب‌هايش را برايم فرستاد. خواندنی می‌نويسد اين نويسنده. چنان تند خواندم‌شان که خودم شگفت‌زده شدم! بعد... به خود می‌گفتم: چه می‌شد اگر در ادبيات ذوب می‌شدم، حل می‌شدم، محو می‌شدم، ... دفن می‌شدم؟

شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴

می‌گفت: برای که بنويسم؟!

دوستی دارم که سابقاً استاد تاريخ هنر -در ايران- بوده. شصت سالی بايد داشته باشد، امّا کم‌تر می‌زند. گاهی می‌نشينيم به گپ‌زدن.
همان يکی-دو ديدار اوّلِ آشنايی‌مان کافی بود که بفهمم آدم عميقی‌ست. هرچند با پاره‌ای از ديدگاه‌هايش هم‌رای نيستم -و اصلاً همين عامل نشست‌های ماست-، امّا در اين‌که در مجموع حرف‌هايش پايه و اساس دارد هيچ‌وقت شک نکرده‌ام... از او کم نياموخته‌ام.
بارها از خود پرسيده‌ام چرا او چيزی نمی‌نويسد. واقعاً چرا نمی‌نويسد؟ بالاخره همين پرسش را با او مطرح کردم. پاسخش کوتاه و در عين حال گويا بود: برای که بنويسم؟!
"مخاطب"، انگيزه‌ی نوشتن است. نویسنده برای خوانده‌شدن می‌نويسد؛ می‌خواهد ارتباط برقرار کند؛ تعامل داشته باشد؛ اثر بگذارد. نويسنده اگر خود را خارج از دايره‌ی اين معادله ببيند، قلم‌ کناری می‌نهد. دوست من می‌گفت: برای که بنويسم؟!
بسياری از آثار قبل از خلق‌شدن خمير می‌شوند، درست به دليلی مشابه که گفت؛ در واقع در نطقه خفه می‌شوند و اصلاً به خميرشدن نمی‌رسند... نام وضعيتی که دوست من به آن دچار است را نمی‌دانم چه بايد گذاشت. يأس؟ درست نمی‌دانم. ذهن انسانی که از مخاطب خود مأيوس شده را چطور می‌شود تعريف کرد؟
ولش کن اصلاً!

پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۴

يک دو-سه‌خطی و ...

1- گرفتاری این چند روزه امانم نداد به این‌جا سرکی بکشم و چیزکی بنویسم. البته اين گرفتاری -که چندان بد هم نیست- کماکان پابرجاست و ادامه دارد.
2- نکته‌ی ديگر اين‌که بدانيد هر ايميلی در هفته‌ی گذشته با نام من -و با ايميلی غير از ايميل خودم- دريافت کرده‌ايد جعلی بوده است! جداً برايم سخت است که باور کنم کسی از يک همچين شوخی بی‌مزه‌ای لذت ببرد! ضمناً من هيچ آی دی ديگری جز همين که کنار صفحه می‌بينيد ندارم، پس ايميل های ديگری که با اسم من به دست‌تان رسيده را خيلی ساده بفرستيد به سطل زباله.
3- اين هفته هم برنامه‌ی راديويی من می‌خورد به اذان و ... ديدار شنيداری‌مان (!) می‌افتد به يکشنبه‌ی پس از آن.
4- هين ديگر! تا بعد...

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴

در روشنفکری (5)

Viaducts Break Ranks by Paul Klee

روشنفکر می‌داند که زبان چيزی است فرای "وسیله‌ی ارتباطی" انسان‌ها. "کلمات" تنها ترجمان فکر نيست، بل‌که مصالح ساختمان فکر است. يعنی نظام فکری، حس، خودآگاه-ناخودآگاه و تمامی ذهنيت انسان از "زبان" او مايه گرفته و از درون آن توليد شده و بخش اعظم آن درون همين زبان باليده است. به اين خاطر، روشنفکر کسی‌ست که به زبان خود تا حدودی رويکرد هویتی دارد.
پ.ن: بعضی اين "رويکرد هویتی" را به "دلبستگی" ترجمه می‌کنند که خود نوعی فروکاستن است.

جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۸۴

در روشنفکری (4)

Face of a Face by Paul Klee

"روشنفکری" مترادف با "انسان‌گرایی" (اومانيسم) نيست.
در اومانيسم:
اومانيسم به معنای انسان‌محوری و انسان‌گرایی است. اومانيسم انسان را در مرکز می‌نشاند و هر چه ديگر هست را پيرامو‌ن‌اش. امّا خبطی که اومانيسم مرتکب می‌شود تعريف ايده‌‌آليستی‌ای است که از انسان به‌دست می‌دهد. در اين تعريف، انسان جمع همه‌ی صفات عالی است. با عنايت به اين واقعيت که چنين انسانی هنوز در کره‌ی خاک زاده نشده، چنين تعريفی نيز با واقع‌گرایی سازگار نتواند بود. اگر شاخصه‌ی مهم روشنفکر را واقعگرابودن او بگيريم، پس نه تنها روشنفکری در نگرش (ايدئولوِژی؟) انسانگرایی تعريف نمی‌شود، بل‌که از جهتی در تضاد با آن قرار می‌گیرد.

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۴

در روشنفکری (3)

Paukenspieler by Paul Klee

روشنفکر تابع اقليم نيست، امّا وابسته به جغرافياست. همان‌قدر که اصطلاح "روشنفکر بومی" بی‌معناست، "روشن‌فکر جهان‌وطن" از آن‌هم بی‌معناتر. از آن‌جایی که انسان با "زبان" خود فکر می‌کند (با زبان خود خواب هم می‌بيند!) و فکر در زبان ساخته می‌شود، از بستر زبانی خود کنده نمی‌شود. اگر نيز کسی دانش خود را در زبان ديگری به‌دست آورده باشد، در ذهن مدام در حال ترجمه‌ی دانسته‌ی خود به زبان مادری‌ست. و باز، ورود به حوزه‌ی زبانی ديگر، فقط جای يک زبان را با زبانی ديگر عوض می‌کند، به همين خاطر، اصل "مايه‌گیری از زبان" پابرجا می‌ماند.

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

در روشنفکری (2)

Angelus Novus by Paul Klee

رسالت روشنفکری چيست؟ به‌واقع هيچ! اصلاً قائل‌شدن رسالت برای روشنفکری خودش خبطی‌ست در اساس فهم از روشنفکری. وقتی "روشنفکر" تعريف مشخصی ندارد (و نمی‌تواند هم داشته باشد)، هنگامی‌ که هدف مشخصی ندارد، چگونه ممکن است رسالت برای آن قائل شد؟ برای روشنفکر فقط می‌توان "شاخصه"‌هایی را -آن‌هم با توجه به وضع اجتماع و فرهنگ خود او و سپس انطباق آن با وضع روز جهان- برشمرد، امّا تعريف آن به شکل عام ممکن نيست و تقلايی‌ست بيهوده.

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۴

در روشنفکری (1)

Head of Man by Paul Klee

روشنفکری که فقط می‌پرسد، چيزی‌ است در حد مزاحم و مدعی‌العموم نظم و مکانيسم اجتماع! توصيه‌ی سازنده اين است که روشنفکر بخواند، جست‌وجو کند و بیش از همه‌ی اين کارها، خودانديشد. اين از همان جزم بنيادين انسان مايه می‌گيرد که هميشه "قضاوت" را بر "ادراک" ترجیح می‌دهد و چنين است که روشنفکر قصه‌ی ما، خود را در مقام "معلّم اخلاق"، "آموزگار" یا "دادستان" جامعه می‌نشاند. روشنفکر تنها فردی است از افراد، نه بيش، با نقشی که دقيقاً مشخص نيست که چيست.

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۴

در روشنفکری (0)

من می‌خواهم بعضی از يافته‌هايم از روشنفکری را اين‌جا بنويسم. کوتاه و در چند بخش منتشر می‌کنم که خواندنش خسته‌کننده نشود، چون می‌دانم اصل بحث طاقت‌گير است. ناگفته نگذارم که این يادداشت‌ها از ترتيب و فرم برخوردار نيستند و تنها منحصرند به محتوا؛ من اگر موفق شوم انديشه‌ام را بازتابانم هنر کرده‌ام، ساختارش ديگر پيش‌کش! در عين حال، اين نوشته‌ها هم‌چون تمام نوشته‌های من، با هر محتوايی، سعی دارند آزمونی باشند در ادبيات (تضاد را می‌بينيد؟!). از پيش بگویم که شايد اختصار اين پاره‌نوشته‌ها -از لحاظ بعضی- به کلّی‌گویی بزند که از آن هم باکی نيست!

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۴

برنامه‌ی نوزدهم راديويی

يکشنبه‌ای که گذشت، در برنامه‌ی راديويی‌ام "شهر در شهر"، از سه موضوع سخن گفته شد: يکی نحوه‌ی برگزاری جشن مهرگان در تورنتو که در آن جای پرچم ايران خالی بود، دوّم درباره‌ی عدم استقبال ايرانيان از فيلمی که فيلمسازی کانادايی به‌نام تينا پتروا راجع‌به زندگی مولانا ساخته بود، و بعد و گسترده‌تر، شماره‌ی اخير فصلنامه‌ی باران معرفی شد. در اين فصل‌نامه مقاله‌ای منتشر شده سخت تکان‌دهنده به قلم شهرنوش پارسی‌پور. در اين مقاله که نويسنده‌ی فقير در تبعيد! عنوان دارد، شرح داده می‌شود که چطور ناشرين داخل و خارج از کشور حقوق او را زير پا گذاشته‌اند و کتاب‌هایش را سانسور و بازنويسی کرده و با این حال، پس از انتشار حق او را نپرداخته‌اند! به‌راستی وضع این نويسنده‌ی 59 ساله‌ی بی‌پناه -که دستش به هيچ‌کجا بند نيست- دل هر انسان باوجدانی را به‌درد می‌آورد. انگار که رذالت در سطح اجتماع ما نهادينه شده است و بزرگ‌ترین مشغوليت اين مردم شده است آزار ديگری؛ چنان به ظلمی که در حق ديگری می‌شود بی‌اعتنا هستند که وقتی کسی سر ديگری را زير آب می‌کند، آب هم از آب تکان نمی‌خورد!
موضوعی که معمولاً در گوشه و کنار برنامه به آن پرداخته می‌شود نحوه‌ی اطلاع‌رسانی نشرِيات تورنتو است. ما در اين شهر چند نشريه داريم، امّا در مجموع، بخش اعظم مطالب اين نشريات به مسائل داخل ايران اختصاص می‌يابد نه شهر و کشور محل انتشارشان. اين در حالی‌ست که جامعه‌ی بزرگ ايرانيان کانادا هزار و يک مسئله برای طرح در جرايد دارد. اين جز سهل‌انگاری و بی‌توجهی به رسالت کار رسانه‌ای نيست، چه نشريه اگر نتواند مسائل مردم محلی را بازتاباند، غير حرفه‌ای و غیر مسئول ا‌ست. يک نشريه زمانی می‌تواند نهاد شهر خود باشد که مسائل مردم و شهری را که از آن ريشه می‌گيرد و کسب درآمد می‌کند موضوع کار خود قرار دهد. اين دغدغه‌ی مهمی‌ست که سعی دارم به آن در هر فرصت بپردازم.
ترانه‌هايی نيز که در طول برنامه پخش شد از خواننده‌ی سنتی کانادايی لورينا مک‌نيت (Loreena McKennitt) برگزيده شده بود. اين‌هم نمونه‌ای از کارهاش:
Loreena McKennitt


"The Mummers Dance"

"All Souls Night"
ضمناً از اين هفته، برنامه‌ی من یک یا دوبار -در روز بعد- بازپخش می‌شود. زمان بازپخش را اعلام خواهم کرد.

سه‌شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۴

حکم اعدام؟

صاف بروم سر اصل مطلب: بايد ديد که آیا مخالفت با اعدام پایه‌ی استدلالی قوی‌ای دارد يا اين‌که آلوده به شعارزده‌گی و گونه‌ای پيروی از مد روز است؟ در اين‌که اين حکم بايد لغو شود یا پابرجا بماند بحثی ندارم، امّا آن‌چه را که می‌توانم فعلاً اذعان کنم اين است که استدلال‌های ارائه‌شده از سوی مخالفان اعدام را کافی و قانع‌کننده نمی‌بينم. ده‌ها پرسش می‌توان طرح کرد که احتمالاً يکی از آن‌ها نيز از سوی مخالفان اعدام پاسخ نخواهد گرفت؛ من فقط به طرح يکی بسنده می‌کنم تا ببينيم ضعف تئوريک اين ايده در کجاست:
تصوّر کنيد فرد بيچاره‌ای به‌خاطر چک برگشتی به چندماه حبس محکوم می‌شود و ناگزير بايستی در کنار جنايتکاری سر کند که چندبار مرتکب قتل شده و هربار هم چيزی بيش از حبس ابد نگرفته. شخص دوّم طبعاً از آدمکشی نمی‌ترسد، زيرا می‌داند جزای جرم او اعدام نخواهد بود و اصولاً وضع قبلی او را بدتر نخواهد کرد. حالا حساب کنيد اين آقا از چشم و ابروی آن بيچاره‌ی چک‌برگشت‌خورده‌ خوش‌اش نيايد! مگر کسانی که به جرم‌های کوچک به زندان افتاده‌اند انسان نيستند که از معادلات انسانگرایانه‌ی مخالفان اعدام حذف می‌شوند؟
من موافق يا مخالف اعدام نيستم. راست‌اش در اين باره به اندازه‌ی کافی نيانديشيده‌ام. آن‌چه را نيز خوانده‌ام -به‌تکرار- کفايت نمی‌کرده قانع‌ام کند. امّا اين حق را به خودم می‌دهم که طرح پرسش کنم. به هر حال بايد ديد بستر يک خواست اجتماعی چيست و تا چه حد با منطق روز سازگار است.

یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۴

نوزدهمين برنامه‌ی راديويی

در برنامه‌ی راديويی پيش رو، نامه‌‌ای را خواهم خواند به‌غايت تکان‌دهنده از شهرنوش پارسی‌پور. اين نامه را فصلنامه‌ی باران منتشر کرده است. با خواندنش مخم سوت کشيد! بخش‌هايی از آن را می‌خوانم و توضيحی نيز چاشنی‌اش می‌کنم. حرف‌های ديگر هم دارم برای شما.
قرارمان: هر يکشنبه، پنج تا شش عصر به وقت شرق کانادا، يازده تا دوازده شب به وقت اروپا.
پ.ن: اين برنامه در طول شب يک‌بار تکرار می‌شود.

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۴

نگاهی فرای تعلقات

دوست بلاگر کوواش نکات و پرسش‌هايی را در پيام‌گیر اين يادداشت مطرح ساخته که گفتم بی‌اشاره و پاسخ نگذارم و نگذرم. ضمناً اين کار، بحث يادداشت مزبور را بهتر باز می‌کند.

در ابتدا اين توضيح لازم که: من سعی می‌کنم نگاهم به مسئله‌ی نظام فعلی ايران -و حول و حوش آن-، نگاهی فرای تعلقات يا اختلافات سياسی باشد. از آن‌ مهم‌تر، نگاه به تاريخ و شخصيت‌های تاريخی است که دوچندان عدالت و بی‌طرفی می‌طلبد، و الا قضاوت تاريخی می‌شود چيزی در حد حکم‌های ايدئولوژيکی که در تمام اين سال‌ها مردم را با آن بمباران کرده‌اند. اشکال در اين است که اکثر تحليل‌هايی که در رسانه‌ها می‌خوانيم و می‌شنويم، يا از زاويه‌ی مخالف و يا موافق ارائه شده‌اند که به همين لحاظ نمی‌تواند چندان دقيق باشد. نگاه به مسئله‌ی مهاجرت و ايرانيان خارج از کشور نيز مشمول همين وضع بوده است.

آن‌چه را که راجع‌به مسئله‌ی ايرانيان "شهر تورنتو" (نه جاهای ديگر) گفته‌ام، نتيجه‌ی مشاهدات و بررسی‌های شخصی من بوده است. دليل برانگيخته‌شدن و شگفتی از آن سخن به‌واقع نوبودن و غیررسمی بودن آن است که نشنيده‌ام تا قبل از آن کسی باصراحت -در باره‌ی بدنه‌ی اصلی جامعه‌ی ايرانيان تورنتو- چنين نظر بدهد. به‌تکرار، اکثريت اين جامعه نسبت به مسائل سياسی ايران خنثا است و اصلاً مسئله‌ی سياست و مسائل داخل ايران مسئله‌اش نيست. تا به حال هر چه شنيده‌ایم یا آنان را "ضد انقلاب کوردل" شمارده یا "عاشقان سينه‌چاک ايران" و "خارج‌نشين"هايی که برای بازگشت به ايران لحظه‌شماری می‌کنند! اين روايات واقعيت ندارند.
می‌گویی:‌ «به‌طور كلی نظرم اين‌ست كه "شمار زيادی" از ايرانيان مهاجر «خاصيت جذب در جامعه‌ی ميزبان را ندارند» بدون توجه به اين‌كه در كدام كشور باشند. برای مثال مگر كم‌اند مردانی كه پس از سال‌ها زندگی در آن‌ور دنيا می‌آيند ايران تا صرفاً دختری "باكره" را به زنی بگيرند»؟ برای اين ادعا نياز به آمار و ادله است که نه شما داری نه کس ديگر. استدلالی نيز که ارائه داده‌ای آن‌چنان مربوط و گويا نيست. دو-سه نکته را در اين ميان نبايد از ياد برد: نخست، درک غلط از "محتوای جامعه‌ی ميزبان" است. جامعه‌ی تورنتو -برخلاف نگاه جميع خارجيان (حتا اروپاييان)- جامعه‌ای تماماً "سفيد" نيست. اين جامعه تشکيل‌شده از انواع نژادها و مليت‌هاست. 49٪ آن اصلاً در تورنتو به‌دنيا نيامده‌اند. بخش بزرگی از مابقی نيز والدينی خارجی دارند. مسئله‌ی "پرده‌ی بکارت" نيز فقط مسئله‌‌ی ايرانيان نیست! تعصّب در خیلی از مليت‌های ساکن تورنتو حادتر از ايرانيان است، حدود آن نیز وسيع است. اگر عادلانه قضاوت کنيم، ايرانی‌ها هرچند خاصيت همزيستی مسالمت‌‌آميز با خود را چندان ندارند، امّا يکی از مليّت‌‌های تطبيق‌پذير و سطح‌ بالای تورنتو و کانادا هستند. ايرانی‌ها از لحاظ رشد اقتصادی، دانش آکادميک و تطبيق‌پذيری اجتماعی جزو بهترین‌ها هستند. مشکل ويژه‌ای نيز در اين جامعه ندارند که بخواهد از جذب آنان به بدنه‌ی اجتماع ممانعت کند.
مسائل ايرانيان خارج از کشور به وسعت جهان است، به همين خاطر، نبايد مسائل آنان را يک‌کاسه کرد و کلّی‌گويانه -با آوردن عبارت "ایرانيان خارج از کشور"- در باره‌شان نظر داد. مسئله‌ی ايرانيان تورنتو با ایرانيان فلان کشور اروپايی يکسان نيست. حتا درون شهر تورنتو با اقشار مختلفی از ايرانيان برخورد می‌کنیم که تو گویی از سرزمين‌های گوناگونی آمده‌اند. اين مسئله‌ی يک‌کاسه‌کردن ما را از به‌دست‌آوردن برآوردی صحيح دور می‌کند. مثلاً مثال نويسنده‌ای مسن (59 ساله) به نام شهرنوش پارسی‌پور -که به لحاظ سن و شغل قابليت چندانی برای جذب در جامعه ندارد- نه تنها به جامعه‌ی تورنتو ربطی ندارد، بل‌که به جامعه‌ی خود کاليفرنيا هم تعميم‌پذير نيست، چون آن‌جا نيز همه‌جور ايرانی‌ای وجود دارد و هر کس روال خاص خود را در زندگی در پيش می‌گیرد. در مورد تورنتو خلاصه کنم: از لحاظ رقم ناچيز مشارکت در تظاهرات‌ها و نشست‌های ضد رژيم يا طرفدار رژيم، از لحاظ رفت‌وآمد بالای ایرانيان تورنتو با ايران، با رجوع به دغدغه‌های اين مردم -که اصلاً سياسی نیست-[1] و دلايل ديگری که بايد از نزديک بود و ديد، می‌شود گفت که اين جامعه سياسی نيست؛ در آن فعاليت سياسی به‌چشم می‌خورد، امّا اساس آن سياسی نيست. بدون درنظرگرفتن استثناها، بايستی گفت قريب‌به‌اتفاق اعضای اين جامعه دارند اين‌جا زندگی می‌کنند و ذهن‌شان را در ايران جا نگذاشته‌اند و در شرايط سال‌ها پيش منجمد نشده‌اند.
* * *
در مورد زنده‌ياد شاملو، شوربختانه اغراق فراوان شده است. شاملو آن‌چه باید باشد نيست. تا زمانی که شاملو را عدّه‌ای بپرستند و او را در حد يک شاعر نبينند، هر ابراز عقيده‌ی مخالفی نیز برانگيزنده خواهد بود، آن‌هم از جهتی منفی. به همين دليل بود که مقاله‌ی احسان نراقی چنين باعث رنجيده‌گی عدّه‌ای شد. در اين‌که شاملو سال‌ها حقوق‌بگير یکی از سازمان‌های دولتی رژيم پهلوی (وابسته به فرح پهلوی) بوده شکّی وجود ندارد. مسعود بهنود هم بوده. بعد هم که انقلاب شد، شدند از پاپ کاتوليک‌تر! از اين فرصت‌طلبی‌ها در تاريخ کم نيست و زياد نبايد آن‌ها را عمده کرد. دليلی هم نيست که اين‌ها را به رخ‌شان بکشیم و دادگاهی بسازيم و آن‌ها را بنشانيم در جای متهم. اين‌هم خودش خبطی‌ است بزرگ‌تر از پرستيدن آن‌ها. همين که انسان نسبت به مسائل و شخصيت‌های تاريخی‌اش آگاه باشد کفايت می‌کند؛ انتقام‌گرفتن بدتر از پرستيدن است. خلاصه که راه رسيدن به آگاهی، نگاهی فرای تعلقات و تنفرهاست. شاملو شاعر نسبتاً خوبی بوده، امّا در حوزه‌ی تاريخ -که او خود را در آن صاحب‌نظر می‌دانسته- دانش چندانی در چنته نداشته است. برای نمونه هرآن‌چه در رابطه‌ با فردوسی گفته، عيناً کپی‌برداری از آرای دکتر علی حصوری بوده است که اصل کلام نيز زير پرسش است و معتبر نیست. در حوزه‌ی زبان و زبان‌شناسی نيز "گاف" اين‌قدر داده که از مثل گذشته است. گذشته از ايرادهايی که بهاءالدّین خرمشاهی و ديگران از ضعف زبانی او گرفته بودند، همان ايرادهایی که معلمی به نام ملکی از آيين نگارش او گرفته بود (در شماره‌ی 96 آدينه) را اگر پاسخ گفتند باقی‌اش پيشکش! شاملو حتا شعر حافظ را (با آهنگ‌ شهبازيان) در جايی غلط می‌خواند. با نگاهی هرچند گذرا به چند دهه‌ی گذشته می‌بينیم که تقسيم موقعیت در فرهنگ و جامعه‌ی ما چندان تابع عدالت نبوده است. يعنی غالباً کسانی رو آمده‌اند که یا حرف مد روز زده‌اند، يا با نظام حاکم ساخته‌اند. مثلاً اين‌روزها برای نادر ابراهيمی بزرگداشت می‌گیرند زيرا -در پرانتز بگوِيم- او قبلاً چند جلد "رمان" در قالب زندگی‌نامه‌ی آیت‌الله خمينی نوشته بوده، امّا آوردن نام بزرگ‌مردی چون احسان یارشاطر در رسانه‌ها، کماکان کفر تلقی می‌شود! آدم موج‌سواری به‌نام نادر ابراهيمی چه خدمتی به ادبيات و فرهنگ ما کرده؟ آن‌زمان تمام همّ و غم‌اش اين بود که يا جيب "کتاب کودک" را خالی کند، یا گوش انتشارات "پروگرس" شوروی کمونيستی را بِبُرد که اين آقا را به سِمَت مصحح ترجمه‌های فارسی آن بنگاه بگمارند. ورق که برگشت، ورق آقا هم برگشت! يعنی با هر سازی که بگويید رقصيد و مثل مسعود بهنود، هم از توبره‌ی آن رژيم خورد و هم از آخور اين نظام. يا سيمين دانشور -که به باور من مايه‌ی چندانی در ادبيات ندارد- را با هياهو بزرگ می‌دارند و فرد تنک‌مايه‌ای به نام جلال آل احمد را -که شهرتش مرهون شلوغ‌بازی‌های سياسی‌اش بوده- به "اديب" تبديل می‌کنند! می‌خواهم بگويم از اين مسائل تنها نباید به عنوان "اشتباه" گذشت و به نقدی بسنده کرد، بل‌که بايد تماميت نگاه تاریخی‌مان را به تاريخ و شخصيت‌های تاريخی اصلاح کنيم. شوربختانه شاهديم که آن شخصيت‌پردازی‌های تصنعی و بی‌عدالتی‌ها در ارزيابی تاريخ هم‌چنان دارد خودش را بازتوليد می‌کند و به روزگار ما نيز پای لنگش را کشانده است.
شاملو کتاب "کوچه‌‌"اش خوب است، خوب دستش درد نکند! کلاً من به‌عنوان يکی از عاشقان شعر و ادب، نه شعر شاملو را چندان می‌پسندم نه نثر او را. شعری که جز "خنجر" و "خون" عنصری ندارد و جای لطافت و عشق و عاطفه در آن به‌کل خالی‌ست لااقل نمی‌تواند شخص من را جذب کند. کسی را نيز که در زمانه‌ی ما شعر را سنگر مبارزه کند -بی‌تعارف- چندان نمی‌پسندم. قبلاً چنين بوده، امروز قرار نیست در امتداد "قبلاً" زندگی کنيم و عيناً فراراه‌مان قرارش دهيم. شعر باید شعر باشد، قصه باید قصه باشد نه بيانيه‌ی سياسی یا روش انسان‌سازی. اين نظر من است و نظر مخالف من نيز محترم. بگذريم جانا؛ خیلی طولانی شد...

1- برای مثال، پرتيراژترين نشريه‌ی اين شهر ايران جوان است که در 180 صفحه منتشر می‌شود و در آن فقط قصه‌ی دختر فراری و زن طلاق‌گرفته و عشق نافرجام و از اين دست مطالب منتشر می‌شود، مثل زنده‌یاد زن روز! به‌علاوه، بيش‌ترين مشارکت مردم غالباً در جشن‌هاست که به‌واقع طبيعی هم هست.

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴

نشست رسانه‌ای با پروفسور احسان يارشاطر

احسان يارشاطردر کنفرانس رسانه‌ای پريروز شنبه، پرسشی که با دکتر یارشاطر مطرح کردم اين بود: "آیا بر ترجمه‌هايی که از ايرانيکا در ايران منتشر شده نظارتی داشته‌اند و از لحاظ وفاداری به متن اصلی، آن‌ها را چگونه ارزيابی می‌کنند" که ايشان با دقت و تواضع پاسخ دادند. نظر ايشان اين بود که ترجمه‌ها دارای نقص‌هايی‌ست، اما در مجموع کار مفيدی بوده است. پرسشی نيز در طول مسير و تمام مدّت با من در کش و قوس بود که بالاخره همان‌جا در ذهنم مدفون شد: "آيا برای جانشينی شما شخص شایسته‌ای در نظر گرفته شده"؟ هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم با خودم کنار بيايم که از ايشان بپرسم‌اش. پيرمرد با آن دست‌های لرزان و کهولت سن می‌گفت 14-15 سال ديگر تا تکميل ايرانيکا راه هست...
کاری که ايشان و يارانش دست گرفته‌اند، کار يک دولت است نه چند نفر ايرانی مهاجر؛ به راستی کاری‌ست کارستان که قدر کارشان را تاريخ خواهد دانست... اگر بداند! در دل می‌پرسيدم: آیا اين رواست که خود مسئول پروژه با اين سن و سال و بيماری، به نيت جمع‌کردن توشه‌ی ادامه‌ی راه، در سرزمين‌های مختلف بگردد و طلب همياری کند؟ آیا ايشان نباید گوشه‌ی دنجی بنشيند و دوران بازنشستگی را بگذراند؟ آیا اين رواست که بزرگ‌ترين پروژه‌ی فرهنگی ايران ما در غربت با مشکلات مادّی‌ای چنين طاقت‌کش دست‌وپنجه نرم کند؟ ...و عدالت از دست زندگی می‌گريزد و در کوچه‌ها سرگردان می‌میرد... از اين دست پرسش‌ها در ذهنم بسيار بود...

به گفته‌ی احسان يارشاطر، پروژه‌ی ايرانيکا حداقل سالی نهصدهزاردلار هزينه دارد. اين هزينه تاکنون توسط افراد و سازمان‌های خيّر غير دولتی -و در واقع خود مردم- تأمين شده است. در تمام ممالک جهان، کار برگ هويت ملّی و دانشنامه‌ی تاريخی-بوم‌شناختی‌شان با سرمايه‌ی دولتی سامان می‌گیرد، امّا شوربختی اين‌جاست که جمهوری اسلامی تاکنون حتا یک ريال به اين پروژه‌ی در‌واقع ملّی کمک نکرده است! بدتر از آن، امکان ترجمه‌ی دولتی آن را در درون مرز فراهم نکرده است که بی‌شک مسئوليتی‌ست بر دوش نظام حاکم. چنين است که ارباب ايرانيکا تمام‌مدّت در مضيقه‌ی مادّی-معنوی هستند.

ديدار با استاد یارشاطر برایم غنيمتی بود؛ نه بهتر است گفت افتخاری بود. لحن کلام، نگاه و برخورد استاد سخت به من چسبيد. تواضع ايشان -با وجود جايگاه بی‌مثل علمی‌شان- به‌راستی مثال‌زدنی بود. در کنار ايشان ايرانی ايران‌دوست و خيّری، بانويی با نام فرشته بخرد نشسته بودند که به‌همراه فردی ديگر حاضر شده بودند در ازای هر دلار که ايرانيان شهر تورنتو به اين پروژه کمک کنند، يک دلار هم ايشان کمک کنند و سقف اين کمک را نيز يک ميليون و دويست هزار دلار معين کرده بودند. به ايشان در دل آفرين گفتم. در زمانه‌ای که در آسمان ردّ پشيزی را می‌زنند و برای سکه‌ای خون به‌پا می‌کنند، چنين انسانی نيز يافت می‌شود و به محيط اميد می‌افشاند... و در دل آفرين‌اش گفتم. در آخر، پرسش اين‌جاست که آیا همّت عالی ايرانيان تورنتو[1] به اندازه‌ی همين يک زن هست؟ بايد صبوری کرد و ديد... و اين‌جاست که فرق "جامعه" با "جمعيت" نمود می‌کند.
1- 25 نوامبر قرار است در تورنتو جشنی به‌پا شود و در آن، برای کمک به برقرارماندن پروژه‌ی ايرانيکا پول جمع کنند.

  • ايرانيکا را آنلاين بخوانيد: «Encyclopaedia Iranica»

  • گزارش مهين ميلانی از جايزه‌ی "احسان یارشاطر" در ونکوور:
  • «کار نه اين گنبد گردان کند...»
  • توضيحات ف.م. سخن
  • : «ترجمه‌ی ايرانيکا و حکومت ايران»

    شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴

    گفت‌وگوی راديویی درباره‌ی جامعه‌ی کانادا

    قصد دارم نکاتی را که در یادداشت پيش مطرح کردم در برنامه‌ی راديويی فردا بسط دهم و بیش‌تر باز کنم. به همين خاطر، ميهمانی دعوت کرده‌ام که با او به رايزنی خواهم پرداخت. در اين گفت‌وگوی راديويی، به وضعيت عقيدتی جامعه‌ی کانادا، نقاط اشتراک و تفاوت اين جامعه با ديگر جوامع مهاجران ايرانی (مثلاً در اروپا) و اهداف و تفکر آن خواهيم پرداخت. اساس گفت‌وگو مفاد یادداشت پيشين است.
    زمان برنامه: فردا يکشنبه، ساعت 5:00 تا 6:00 عصر به وقت شرق کانادا، 11:00 تا 12:00 شب اروپای غربی.
    می‌توانيد به اين برنامه به‌طور مستقيم گوش کنيد.

    چهارشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۴

    شناخت از جامعه‌ی ايرانيان تورنتو؟

    ديروز شبکه‌ی TVO فيلم مستند کوتاهی پخش کرد درباره‌ی جامعه‌ی ايرانيان در تورنتو. موضوع اين فيلم، ماهيت‌شناسی جامعه‌ی ايرانی در قالب گفت‌وگو با سه شخصيت ايرانی بود که از طيف‌های گوناگون سياسی انتخاب شده بودند. اين اشخاص عبارت بودند از خانم نياز سليمی فعّال حقوق بشر و هنرمند تئاتر از مهاجران نسل اوّل، خانم مريم اقوامی گزارشگر راديو فردا و نسبتاً تازه‌وارد به کانادا (دقيق نمی‌دانم) و آقای ياسر کراچيان، دانشجويی که در سال 1999 با ويزا و برای تحصيل به کانادا آمده‌ است. نياز سليمی در قالب مخالف نظام و ياسر کراچيان در ضلع مقابل او از طرفداران جمهوری اسلامی بود؛ مريم اقوامی نگاهی کم‌تر سياسی و بیش‌تر اجتماعی به مسئله‌ی مهاجرت داشت. مغزه و محتوای فيلم بر اين بود که جامعه‌ی ایرانیان تورنتو را "جامعه‌ای سياسی" معرفی کند. بدون ارزيابی استدلال‌هایی که طرفين ارائه کردند، بايستی گفت که خودِ پيام فيلم -يعنی سياسی‌بودن جامعه‌ی ايرانی- با واقعيت موجود چندان انطباق ندارد. اين ضعف نگرش ناشی از عدم شناخت سازنده‌ی فيلم از جامعه‌ی ايرانيان تورنتو است که فیلم را در حد يک آگهی تبليغاتی و بازکردن تکليف از سر خود فروکاسته است.

    "جامعه‌" يا "جمعيت" ايرانيان؟
    شهر تورنتو قريب به هشتادهزار -یا به گمانی صدهزار- ايرانی را در خود سکنا داده است. مجموع اين تعداد "کاميونيتی ايرانی" ناميده می‌شود که من بيش‌تر موافقم به آن "جمعيت ايرانيان" گفته شود تا "جامعه‌ی ايرانيان"، زيرا فاقد بسياری از شاخصه‌های يک جامعه -مثل نهادهای منسجم مدنی و رسانه‌های قوی- است. اين جامعه هنوز نشريه‌ای که بازتاب صدای جامعه باشد ندارد. هنوز نهاد جدی‌ای ندارد که بتواند راهنمای تازه‌واردین به کانادا باشد. نهادی جدّی برای شغل‌یابی ندارد. باشگاه یا کتابخانه‌ی ايرانی ندارد. بدتر از آن حتا "کانون ايرانيان" هم -به معنای واقعی کلمه- ندارد! البته کارهایی در زمينه‌های مختلف صورت گرفته، امّا هنوز آن‌طور که بايد به‌بار ننشسته است. به همين لحاظ، قضاوت در مورد کليت اين جمعيت يا جامعه با اشکال روبه‌رو می‌شود، زيرا فرمی مشخص ندارد.

    کمی درباره‌ی نسل اوّل مهاجران
    "نسل اوّل" به مهاجرانی اطلاق می‌شود که در دهه‌ی هشتاد به کانادا آمده‌اند. اين عدّه اکثراً پناهنده بوده‌اند تا مهاجر. دلايل ورود آنان به کانادا البته گونه‌گون است، امّا قشر سياسی اين نسل -به‌تقريب- کسانی را در بر می‌گیرد که در انقلاب شرکت داشته و پس از روی کار آمدن اسلاميون، به اپوزيسيون آن بدل شده‌اند. بسياری از اين افراد امروز جذب جامعه‌ی میزبان شده‌‌اند، سرگرم کار و حرفه‌ی خويش‌اند، ارزش‌های جامعه‌ی ميزبان را پذيرفته‌اند، کودکان‌شان در اين‌جا متولّد و رشد و نمو کرده‌ و برای رفت‌وآمد به ايران مانعی در سر راه خويش نمی‌بينند. اندک تعدادی از اين نسل کماکان مخالفان جمهوری اسلامی باقی مانده‌اند و به فعاليّت سياسی مشغول‌اند. در اين‌جا خواننده حتماً توجه دارد که بحث بر سر فعال سياسی به شکل عام کلمه است نه باورمند به فلان عقيده‌ی سياسی، و الا می‌دانيم که ايرانيان غالباً مردمی سياست‌زده هستند و همه‌وقت آماده برای بحث سياسی! برای دست‌یافتن به برآوردی نزديک به واقعيت از تعداد اين عدّه می‌توان همايشی را مثال آورد که در سوّم آگوست امسال در تورنتو برگزار شد. هر چند که اين کنفرانس مردم را به بحث درباره‌ی حقوق بشر -و نه سياست که بی‌شک موضوعی راديکال‌تر است- فرا می‌خواند، امّا نتوانست بيش از چهل نفر را به خود بکشد. اين تعداد نيز غالباً پای ثابت این جلسات بودند. اين درحالی‌ بود که درست ده روز قبل از آن و در همان مکان (North York Center) جمعيتی چندهزارنفری در جشنی خيابانی پای‌کوبی می‌کردند. اين نگاه آماری، واقعيت حل‌شدن نسل اوّل مهاجران سياسی در کانادا را به‌خوبی نشان می‌دهد، نسلی که ديگر وزن چندانی در بين مهاجرين ايرانی ندارد.

    طرفداران جمهوری اسلامی در کانادا
    تعداد طرفداران جمهوری اسلامی (طيف‌های مختلف درون نظام) در مقايسه با جمعيت کل مهاجران بسيار ناچيز و بی‌اهميت است. اين افراد مشتمل بر بعضی از دانشجويان بورسيه‌ای، شرکت‌های چند کاره که با بدنه‌ی نظام ارتباط اقتصادی دارند و اندک افرادی است که به نحوی از سوی نهادهای نظام تغذيه یا حمايت می‌شوند. هر چند شرايط فعاليت سياسی در کانادا به مراتب بازتر از ديگر کشورهاست، امّا با اين وجود باز در حدّی نيست که این افراد بتوانند به طور علنی فعاليت کنند؛ به‌ويژه پس از يازده سپتامبر که اطلاعات اداره‌ی مهاجرت در اختيار FBI و مهاجرت آمريکا قرار می‌گیرد، اينان بيش از پيش زير ذرّه‌بين هستند. در کل، اين عدّه از لحاظ تعداد، تأثيرگذاری و وزن اجتماعی-سياسی در حدّی نيستند که به‌حساب آيند.

    واقعيت جامعه‌ی ايرانيان تورنتو
    واقعيت اين است که اکثریت ايرانيان مهاجر، پس از مدّتی جذب جامعه‌ی کانادا شده و بخش عمده‌ی درگيری ذهنی-فيزيکی‌شان به جامعه‌ی ميزبان اختصاص می‌یابد نه مبدأ. فضای مهاجرپذير کانادا، حجم بالای مهاجران در بافت جمعيتی کانادا[1]، سرعت در گرفتن اجازه‌ی اقامت (سه سال برای تابعيت)، درصد پايين تبعيض قومی-نژادی-مذهبی در مقايسه با ديگر کشورها و امکانات کاريابی، آموزش و ديگر امکانات، امکان جذب سريع مهاجران را مهيّا کرده است. با رويکردی پژوهشی، آن‌چه به عنوان فعاليت سياسی مخالف یا موافق رژيم و پی‌گيری جدّی مسائل سياسی ايران می‌بينيم اختصاص می‌یابد به همان بخش نسل اوّل که سخن‌اش رفت و نيز بعضی از نسل تازه‌واردين به کانادا. عدّه‌ای نيز که در اين بين خاصيت جذب در جامعه‌ی ميزبان را ندارند (به دلايل مختلف) در همين طيف جای می‌گیرند.
    مریم اقوامی در سخنان خود به وبلاگ‌نويسان ايرانی در کانادا اشاره کرد که مسائل ايران را پی می‌گیرند و آنان را بازتاب نگرش جامعه‌ی مهاجر به [سياست] ايران خواند. گذشته از تعداد بسيار ناچيز اين افراد در مقايسه با جمعيت جامعه‌ی ايرانیان کانادا، لازم به توجه است که به‌جز چند استثنا، تمامی اين افراد را کسانی تشکيل می‌دهند که کم‌تر از شش سال از ورودشان به کانادا می‌گذرد. من اين نتيجه را شخصاً طی يک بررسی آماری به‌دست آورده‌ام. به همين لحاظ، رويکرد اين عدّه به جامعه‌ی ايران مقطعی است نه دائم و پس از سپری‌شدن مدّت‌زمان بيش‌تری تغییر خواهد کرد و طبعاً نبايستی آن‌را به کليت جامعه‌ی مهاجر تعميم داد.

    نتيجه‌ی سخن
    آن‌چه را که می‌توان به عنوان واقعيت جامعه‌ی ايرانيان کانادا اذعان کرد، "خنثابودن" اين جامعه در قبال مسائل سياسی ايران است. جامعه‌ی ایرانيان کانادا شايد سياسی‌تر از بعضی ديگر از جوامع در کانادا باشد، امّا در اساس و باطن خود جامعه‌ای سياسی نيست. در واقع مسائل سياسی ايران مسئله‌ی اين جامعه نيست. اين جامعه بيش از آن‌که در پی تغيیر در وضع سياسی ايران باشد، در پی تغییر و ارتقای وضع معيشت و زندگی خود است. اين جامعه در تلاش است که به جامعه‌ی ميزبان جذب شود و در اين راه به موفقيت‌هایی نيز دست‌ یافته است. چنان‌چه اعضای اين جامعه مورد پرسش قرار گيرند، گمان ندارم که حتا ده درصد از آن حاضر به بازگشت به ايران -حال با هر شرايطی- باشد. تمام اين توضيحات به اين معنی نيست که در کانادا فعّال سياسی وجود ندارد؛ اظهار نظر علمی و پايه‌ی کار پژوهشی ما را وامی‌دارد که برای ارائه‌ی آمار دست به مقايسه بين اقشار مختلف جامعه بزنیم. با اين کار درخواهيم یافت که از لحاظ تعداد، بخش فعّال سياسی تنها درصد کوچکی از اين جامعه را تشکيل می‌دهد.
    1- به عنوان نمونه، 49٪ از جمعيت تورنتو خارج از خاک کانادا متولد شده‌اند.

  • اين را هم ببينيد: ‌«ايرانيان در غرب»


  • پ.ن: کسی اگر مطلبی در اين باره نوشت -به‌خصوص اگر ساکن کانادا است- به من خبر بدهد تا پای همين یادداشت لینکش را اضافه کنم. ضمناً می‌توانيد عقايد و تجربيات‌تان را از طريق پيام‌گیر نیز در اختيار ديگران بگذاريد.

    سه‌شنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۴

    روز نتيجه‌ی انتخابات، پيش‌بينی کرده بودم که فضا بازتر از دوره‌ی خاتمی خواهد شد. آن روز اين حرف به چشم می‌زد که سودای شناکردن خلاف جريان آب را دارد، امّا گوينده‌ی آن هنوز هم بر سر ايستار خود پابرجاست. اين پيش‌بينی برای منی که زندگی‌ام خارج از جغرافيای ايران است و در نتيجه‌ی انتخابات ذی‌نفع نيستم و طبعاً از نتيجه‌ی آن شوکه هم نشده بودم چندان مشکل نبود. حکومت وقتی يک‌دست شود، ترسی ندارد که فضا را باز کند. اکثريتی نيز که فغان می‌کرد "برمی‌گردیم به وضع اوايل دهه‌ی شصت" توجه نداشت که چهارده‌سالی از آن سال‌ها گذشته و آن آرمان‌ها و راه‌کارهای اوّل انقلاب ديگر به تاريخ پيوسته و نه درون و نه برون نظام، آن را برنمی‌تابد.
    تحقق آن پيش‌بينی را می‌شود در کارهایی شاهد بود که روزنامه‌ی شرق در روز‌های اخیر ارائه کرده است. بزرگ‌داشت چهره‌ی مغضوب نظام استاد عاليجاه پرويز ناتل خانلری که خدمات او به زبان فارسی و فرهنگ ايران جز با چند تن مانند نيست، جز اين نشان ندارد. خلاصه کنم: من که تا اين هنگام پی‌گیر خواندن روزنامه‌های داخل ايران نبوده‌ام، شوق خواندن شرق اين‌روزها را در خود حس می‌کنم. به جميع دست‌اندرکاران شرق به نوبه‌ی خودم خسته‌نباشيد می‌گویم.

    دوشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۴

    کتاب عقاب و شير (The Eagle and the Lion) را تمام کردم. خواستم فقط بگويم که اگر به پُست‌تان خورد، هيچ وقت روی‌اش نگذاريد و به آن ضرب‌المثل آشنا گوش نکنيد که می‌گوید "هر کتاب به يک‌بار خواندن‌اش می‌ارزد"! مهمل‌بافان هم حکايتی دارند برای خودشان...
    من‌هم البته بی‌تقصير نيستم، چون کتاب از آن ژورناليست‌نوشته‌هايی است که حکايت قبل از سال 1988 را بازگو و تحليل می‌کند و خُب معلوم است که توپ آن دوره تا به حال هزار چرخ خورده و چيز زيادی نمانده‌ که ندانيم. اوضاع سياسی دو کشور (آمریکا=عقاب/ايران=شير) نيز دستخوش تغيیرات فراوان گشته که لازم به یادآوری نيست. همين ديگر؛ خواستم توصيه کنم که نخوانيدش!
    شناسه‌ی کتاب، برای خالی نبودن عريضه:
    A. Bill, James. The Eagle and the Lion. U.S.A: YALE University Press, 1988.

    یکشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۴

    در راديو، با شما

    امروز هفدهمين شماره از برنامه‌ی راديويی‌ام را اجرا می‌کنم. ساعتش را در زير می‌نويسم تا اگر خواستيد مستقیم گوش کنيد:
    ساعت ۵ تا ۶ به وقت شرق کانادا (ايسترن)، ۲ تا سه بعد از ظهر به وقت غرب کانادا (پاسيفيک)، یازده تا دوازده شب به وقت اروپای غربی و بالاخره ۱:۳۰ تا ۲:۳۰ پس از نيمه شب ايران.

    بعد از برنامه:
    اوّل اين‌که من حواسم نبود ساعت در ایران یکساعت تغییر کرده، به همين خاطر آدرسِ اشتباه دادم؛ حالا از سهل‌انگاری بوده یا عوارض پیری دیگر نمی‌دانم!
    در برنامه از پرويز شاپور و کاريکلماتورهايش صحبت شد. بعد از معرفی کتاب مهشيد اميرشاهی که مهين ميلانی قلمی کرده بود. بخش‌هایی از اين یادداشت فکاهی نيز روخوانی شد و همين‌طور مطالب ديگر...

    پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴

    اشاره‌ای به "نگاه ماه"

    نگاه ماه مجموعه‌ی شش قصه -به دو زبان فارسی و سوئدی- از حميرا طاری است که در فاصله‌ی پاييز 2001 تا بهار 2003 نگاشته شده‌اند. در اين مجموعه چند قصه هست به معنای واقعی کلمه "قصه". يکی-دو بی‌دقتی جزئی نيز در قصه‌ها ديده می‌شود که البته به اصل کار صدمه‌ای نمی‌زند.
    از چند ماه پيش که اين کتاب به دستم رسيد و خواندم‌اش، به نظرم آمد که دينی دارم به آن. به همين لحاظ، در اولين فرصت معرفی دقیقی از آن می‌نویسم که اگر نويسنده خواست، در چاپ‌های بعدی از آن استفاده کند. فعلاً برای آن‌که بی‌اشاره رد نشويم، چند يافته از درون کتاب را فهرست‌وار ذکر می‌کنم. اين نقطه‌نظرات را طبق عادت، در پايان هر قصه نوشته‌ بودم.

    تشريح، در کوتاه‌ترين شکل:
    - نگاه ماه -که داستان اصلی کتاب است-، داستانی‌ست نوستالژيک و اجتماعی. بیش‌تر برای کسانی جذاب است که در امور تربيتی دستی دارند.
    - سوپرمارکت يک "روان‌داستان" است که زمينه‌ی رئال دارد. اين وجه تمايز کارهای حميرا طاری با ديگران است که توضيح خواهم داد. داستان، حکايت ورشکسته‌گی بعضی مهاجران را به نمايش می‌گذارد. شخصيت‌پردازی‌هایش من‌را به یاد کارهای تنسی ويليامز می‌اندازد، چون همه‌ی شخصيت‌ها به نحوی مسئله دارند!
    - چشمان خاکستری شايد تکنيکی‌ترين داستان اين مجموعه باشد. داستان در دو زمان می‌گذرد.
    - ماه بانو داستان "تکرار سرنوشت" است.
    - اساس صدای شب "توهّم" است.
    - نگاه کلاغ‌ها تا حدّی ضد مرد است! از لحاظ ساخت و پردازش کاری‌ست به‌غايت زيبا. يکی-دو خطای جزئی نيز دارد که مهم نيست.

    در باره‌ی داستان‌ها:
    - بستر تمامی قصه‌ها در شهر نویسنده يوتوبوری در جنوب غربی سوئد شکل گرفته است. نويسنده -بر خلاف بسياری از نويسندگان خارج از کشور که هنوز در کوچه‌های کاه‌گلی کودکی‌شان سير می‌کنند- تلاش کرده مکان زندگی خود را به تصوير بکشد و درون قصه‌ها زندگی کند.
    - داستان‌ها عموماً توضیح روابط اجتماعی و عاطفی زن و مرد مهاجر است. در اين داستان‌ها، بيش‌تر زن در جايگاه ستم‌دیده می‌نشیند و مرد ستمگر. ناگفته نگذارم که ارزشگذاری انسانی بر جنسيت‌ها، سياقی جزم‌گرايانه يا فمينيستی ندارد و بيش‌تر عينی‌ است.
    - بر حسب توضیح بالا، کتاب در زمره‌ی "ادبيات مهاجرت" طبقه‌بندی می‌شود.
    - فضای داستان‌ها شهری و نوع روابط شهرنشينی است. اين مزيت عمده‌ی کتاب است.
    - عناصر "حيوان" و "طبيعت" با دقت در داستان‌ها به‌کار گرفته شده‌اند. از حيوان به مثابه "نشانه‌ی پيش‌بينی" (Foreshadowing) و انعکاس احساس آنی شخصيت‌ها استفاده شده است.
    - از شيوه‌ی تصويرسازی و استفاده از رنگ و صدا سخت نيست که بفهميم نويسنده سينما خوانده است!
    - "توهم" ديگر عنصری‌ست که در بعضی از قصه‌ها -مثل سوپر مارکت و صدای شب- ديده می‌شود، امّا وجه تمايز اين به‌کارگیری با غالب کارهای ديگر در اين عرصه اين است که توهّم با تصويرسازی سينمايی (رئال) درهم آميخته شده، در صورتی که داستان‌هایی که اساس‌شان توّهم است (مثل بوف کور)، "داستان‌ تصوير" نيستند و غالباً با ذهن در ارتباط‌اند تا با ديده؛ در اين‌گونه داستان‌ها، اشيا و انسان و حيوان، ابعاد و حس واقعی ندارند و ساخته‌ی خواست و ذهن نويسنده‌اند، درست خلاف آن‌چه در اين مجموعه می‌بينيم.
    - ايجاز و دوری از پُرگويی، قصه‌ها را از بسياری از کارهای نويسندگان ايرانی متمايز کرده است.
    - زبان کتاب سليس و آرام است، در عين اين‌که شگردهای بيانی در داستان‌ها کم نيست.

    چند برداشت و توصيه:
    - ناشر برای اين کتاب تبليغ چندانی نکرده است. اين مجموعه لايق معرفی و تشويق است.
    - کتاب لازم است دوباره ويراستاری شود. نقطه‌گذاری‌ها و بعضی از پاراگراف‌سازی‌ها ايراد دارد.
    - توصيه‌ می‌کنم که چاپ بعدی کتاب در ايران انجام شود. گمان نمی‌کنم انتشار اين مجموعه با محدوديتی در ايران روبه‌رو شود. اين کار کمک می‌کند که خواننده‌ی ايرانی، با فرمی از ادبیات که "ادبيات مهاجرت"‌اش خوانند، بهتر آشنا شود.

    نظر سليقه‌ای:
    - من حميرا طاری را شاعری اجتماعی-سياسی می‌شناختم، اما ديدم که او از آزمون قصه‌نويسی نيز با سربلندی بيرون آمد.
    - در چند جا می‌شود رد نويسنده را در داستان‌ها گرفت و او را در کالبد يکی از شخصيت‌های داستان ديد. اين را از روی شناخت شخصی‌ام از نويسنده می‌گویم.
    - سوپرمارکت و نگاه‌ کلاغ‌ها بيش از بقيه‌ی داستان‌ها نظرم را جلب کردند.

    شناسه: طاری، حميرا. نگاه ماه. چاپ نخست. سوئد: نشر نينا، سپتامبر 2003.

    سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

    لباس رزم روشنفکران!

    یکی از صدمات جدی‌يی که روشنفکری چپ اروپایی -امثال ژان پل سارت و ميشل فوکو- به بدنه‌ی روشنفکری زدند اين بود که لباس رزم به تن‌اش کردند. آنان در واقع "عملگرايی"[1] را به روشنفکر تزريق کردند، يعنی قلم را از او گرفتند و چماق به دستش دادند! اين آسيب چنان دامن‌گير بود که روشن‌فکر امروزی نيز هنوز نتوانسته اين لباس را کامل از تن خود بکند و رسوبات اين ذهنيت را از ذهن خود بزدايد. به‌راستی چه کسی گفته روشنفکر بايد بيانيه‌ی سياسی صادر کند، بايد چريک بشود، بايد انقلاب کند؟ چرا بايد روشنفکر هميشه در تقابل با دولت باشد نه در کنار آن؟
    روشنفکران ما هنوز که هنوز است در ميان دو کرانه پا-در-هوا مانده‌اند: نويسنده و پرسش‌گرند یا فعال سياسی-اجتماعی؟ تفکيک اين‌دو به منزله‌ی پاکسازی يکی از مُسری‌ترين آلوده‌گی‌های فکری در جامعه است. درست آن‌وقت است که انسان تکليف خودش را با اجتماع، تاريخ و آينده می‌فهمد.
    1- "عملگرایی" به مثابه مشی و روش انقلابی.

  • اگر نخوانده‌ایدش: «مرزگذاری بين "فعّاليتِ سياسی" و "پژوهشگری"»
  • پنجشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۴

    چالش بين لائيک‌ها و مذهبيون

    من اصلاً معتقد به تعامل و داد و سِتَد فکری بين لائيک‌ها و مذهبی‌ها نيستم. اين کار نه فايده دارد، نه ممکن است. چالش بی‌وقفه و همه‌جانبه بين اين‌دو گروه کاملاً ناگزير است و اصلاً باعث شادابی فکری جامعه می‌شود. در فرانسه مارکسيست‌ها با ليبرال‌ها در جدالی هميشه‌گی به‌سر می‌برند؛ در آمريکا محافظه‌کاران و ليبرال‌ها تمام مدّت در رقابت‌اند... آن‌چه بايد در ايران امروز، روشنفکران لائيک و مذهبی در پی‌اش باشند، در واقع "همزيستی مسالمت‌‌آميز" است نه چيز ديگر.
    اصولاً روشنفکران مذهبی چيزی ندارند که به سکولارها و لائيک‌ها عرضه کنند. آن‌ راهی را که آن‌ها می‌خواهند بروند، لائيک‌ها سال‌هاست که پيموده‌اند. در ثانی، وقتی تمام تريبون‌های رسمی کشور در دست مذهبيون است، حتا اگر اين‌دو می‌خواستند، باز توازن لازم برای تعامل فکری بين‌شان مهيّا نمی‌گشت؛ تبادل آرا نياز به برابری سطح و شرايط دارد.

    اينک پرسش اين‌جاست که با تمام اين تفاصيل، آيا باز بايد تلاش فکری مذهبيون را به فال نيک گرفت يا نه؟ من شخصاً در اين کار پُرفايده می‌بينم. دليل فراوان است؛ در اين‌جا تنها به دو نمونه بسنده می‌کنم که خود کفايت می‌کند: نخستين دليل اين است که انسان مذهبی زبان روشنفکر مذهبی را به‌تر می‌فهمد. فاصله بين اين‌دو به مراتب کم‌تر از فرد مذهبی با روشنفکر لائيک است. چنين است که روشنفکر مذهبی در جامعه نقش می‌يابد، چرا که خاستگاه اجتماعی دارد. برای مثال، باور دارم کسانی که در حوزه‌های علميه تلمّذ کرده‌اند (آخوندهای سابق)، واجد شرايط‌ترین افراد برای متحوّل‌کردن حوزه‌های علميه هستند. ديگر دليل اين است که ايجاد تحوّل در دين وظيفه‌ای‌ست بيش‌تر بر دوش روشنفکر مذهبی تا لائیک. لائيک‌ها بر آن قولی که به آن معتقدند هستند؛ اين امّا روشنفکران مذهبی‌اند که نوشدن دين را لازمه‌ی حرکت با زمان می‌دانند و ايستايی دين را به ضرر خود آن. برای اين لازمه، لازم است که تلاش کنند و اين رسالتی‌ست بر دوش خود آن‌ها.
    نتيجه اين‌که اگر هدف را درست بشناسيم، بدون هرزروی، مستقيم به سوی آن خواهيم رفت. هدف به باور من، "همزيستی‌" است نه "تعامل فکری". مثال اين‌که اگر آدمی چون من چنين راديکال با روشنفکر مذهبی برخورد می‌کند، در واقع سنّت فکری جامعه‌ای مدرن را به‌جا می‌آورد که آن "چالش بين افکار" به‌علاوه‌ی "به رسميت‌شناختن مخالف" است. به‌یاد داشته باشيم که خود اين برخوردها با يکدگر، رسميت‌‌بخشيدن به طرف مقابل قلمداد می‌شود و چه بهتر که بشود.

    چهارشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۴

    از خواص اجتماعی وبلاگ فارسی

    در غرب، هر چه معضل است به مردم نشان می‌دهند تا ايشان آگاه شوند و راه حل مقابله با این معضلات را بیاندیشند و بيابند. در ايران اما تمام معضلات را قايم می‌کنند تا مبادا چشم "نامحرم" به آن‌ها بيافتد! وبلاگ باعث شده است که مردم ظريف‌ترين و خصوصی‌ترين نقاط ذهن خود را به نمايش بگذارند؛ باعث شده است که مردم از ناخودآگاه و روان هم سر در بياورند. وبلاگ اين امکان را به ايرانیان داده است که متوجه شوند در زير پوست شهر چه می‌گذرد.
    آن‌چه می‌بينیم، چه بد و چه خوب، واقعيت‌های درونی ايرانيان است. به‌جای ابراز انزجار و فرار از صحنه، بايستی معضلات را شناخت و برای حل آن‌ها راهی انديشيد.

    Summary: In the western world, the media and academies mention most of the social issues and problems that improves people's knowledges. In Iran, they hide them avoiding of being publicated! Persian Weblog helps out knowing what is behind the mask.

    سه‌شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۴

    در باره‌ی "غرض‌ورزی"

    اسباب غرض نيست هيچ جز غرض!

    "غرض‌ورزی" دليل نمی‌خواهد، زيرا مسئله‌ای‌ "غريزی" و "حسّی" است؛ انعکاس درون است نه حاصل فکر. به همين لحاظ، با ابزار منطق و در چارچوب‌های عقلی نمی‌شود علل رفتاری غرض‌ورزانه را در شخص ريشه‌یابی کرد. در اين‌که چرا کسی غرض می‌ورزد می‌شود چند و چون کرد، امّا ترديد نيست که قريب‌به‌اتفاق يافته‌هامان پا در روان آن شخص خواهند داشت نه در منطقش. برای همين، آن‌چه او برای توجيه غرض‌ورزی خود می‌آورد ربطی به دلیل و انگيزه‌ی واقعی عمل او ندارد و در واقع دارد چيزی را پنهان می‌کند (شايد هم خودش نداند). منطق انسان غرض‌ورز را روانش می‌سازد نه عقلش. از آن‌جا که عکس‌العمل‌های او تابع "حس" اوست نه عقلش، با معيارهای عقلی نمی‌شود عمل او را حلاجی کرد و فهميد؛ بايد در لالوهای روان و پيشينه‌ی روحی او کاوش کرد.
    تمامی لحظات انسان غرض‌ورز در انتظار فرصتِ‌ "انتقام‌گیری" سپری می‌شود؛ انتقام برای او امری مقدّس است. آتش کين در انسان غرض‌ورز خاموش نيست، بل‌که از آن‌جا که "زير خاکستر است"، ما آن‌را نمی‌بينيم؛ شعله‌کشيدن اين آتش محتاج جرقه‌ای‌ست که اين جرقه‌ اغلب "موفقيت" ديگران است. چنين است که من و شما بارها شاهد بوده‌ایم که يک‌دفعه از چند سمت -و همه‌شان با هم- به سمت‌مان يورش آورده‌اند و سپس به خود گفته‌ایم: انگار همه‌ی بلاهای دنيا منتظر ايستاده بودند تا یک‌جا روی سرمان هوار شوند!
    انسان غرض‌ورز دچار "فوران احساسات" است؛ به آنی عشق می‌ورزد و در لحظه‌ای آن عشق به تنفر بدل می‌شود؛ کسی را به‌ترين دوست خود می‌نامد و چند لحظه‌ی بعد او را دور می‌اندازد؛ او تعادل اخلاقی ندارد. موفقيت افراد، انسان‌ غرض‌ورز را ناراحت می‌کند. حتماً لازم نيست که جايزه‌ی نوبل بگيريد که او با شما دشمن شود؛ داشتن يک وبلاگ نسبتاً موفق که يادداشت‌هایش مورد توجه ديگران قرار گيرد و باعث عکس‌العمل‌های قلمی آن‌ها شود، یا کامنت‌های محبت‌آمیز ديگران خودش "انگيزه‌ای" قوی به او می‌دهد که شما را دشمن بدارد. تأثيرگذاری شما در بين وبلاگ‌نويسان يا حلقه‌ی دوستان خودتان نيز غرض‌ورز داستان ما را سخت می‌آزارد. بنابراين، اگر خواستيد کاری را سامان دهيد و به‌‌يکباره عدّه‌ای به‌طور "هماهنگ" مشغول سنگ‌اندازی به سوی شما شدند، از هماهنگی غرض‌‌آلود آنان يکّه نخوريد.
    غرض‌ورزی می‌تواند بستری فراهم کند که تعدادی آدم را به خاطر "حس مشترک" در کنار هم -و البته در مقابل شما- قرار دهد؛ آنان حتّا بدون هماهنگی فيزيکی و فقط تحت يک‌نوع "هماهنگی ضمنی" و غريزی در صف مقابل شما به شکلی متحد قرار می‌گيرند، به شما حمله‌ور می‌شوند و به کم‌تر از حذف شما نيز قانع نخواهند شد. انسان غرض‌ورز عميقاً معتقد است که "دشمن دشمن من، دوست من است"؛ او فرزند بدبينی، تئوری توطئه و آسيب‌های اجتماعی‌ست. اين است خاصيت غرض‌ورزی و حکايت آدم‌های غرض ورز...

    شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۴

    مغزه‌شکافی یادداشت پیشين

    به نظرم دوستان پیام‌گذار آن‌طور که بايد پيام يادداشت حکايت سخنان "منسوب" به ملکيان! را نگرفته‌اند و دچار بدفهمی شده‌اند. حرف من این نیست که کسی به گزارش مسعود برجیان اطمينان کند يا نکند. من معلم اخلاق کسی نيستم که او را به خاطر این کار توبيخ کنم یا اگر به گزارش اعتماد کرد، قدردان‌اش باشم! واقعيت اين است که هر کس بر اساس شناخت خود نسبت به ديگران به آنان اعتماد می‌کند یا بی‌اعتمادی نشان می‌دهد و به همين لحاظ، به برداشت‌های شخصی احترام بايد گذاشت. حرف من در آن‌جا چیز دیگری بوده است.
    تجدّد یک شی خارجی نیست که بخریم و بیاوریم‌اش! تجدّد در عرصه‌های مختلف پامی‌گیرد، ريشه می‌دواند و رشد می‌کند. يعنی يک پروسه است؛ يک پروژه تمام‌عيار و به‌هم‌پيوسته است. يکی از اين عرصه‌ها که بايد متجدّد شود "زبان" است. پالودن زبان از زنگارهای واپسمانده‌گی راه تجدّد است. لازم است برخوردهای زبانی ضدّ تجدّد را در گفتارها رد گرفت و نشان داد. هر متن به مثابه آزمایشگاهی‌ست که هزار چيز دارد برای کشف.
    کسی وقتی می‌گوید "سخنان منسوب به فلان کس"، شايد قصد توهين به گزارشگر را نداشته باشد، امّا ناخودآگاه و به شکلی سنتی، بی‌اعتمادی رایج از گزارشگری را نشان می‌دهد. او می‌خواهد در همان ابتدا از خود سلب مسئوليت کند تا اگر بعداً معلوم شد جايی از گزارش نقص داشته، به پای او نوشته نشود. تأثير اين عمل، بازتوليد بی‌اعتمادی در جامعه است، زيرا ديالوگ را بر پايه‌ای از "سوءظن" بنا می‌کند. البته چنين نيست که چنين بستری از سوءظن يک‌شبه به‌وجود آمده باشد؛ تمام حرف، نشان‌دادن ناسازگاری "حس سوءظن" با امر نقّادی و حتا خواندن گزارش است. در اين‌جا قول عباس ميلانی يادآوردنی‌ست که «نظريه‌ توطئه همزاد منجی‌پرستی و مهدی‌طلبی ماست»[1] و به همين لحاظ، چنين بستری پشت به تاریخی دراز دارد. حال چه بايد کرد که فضای اعتماد ايجاد شود: من يکی را از ارائه‌ی راه حل معاف داريد!
    گاه هم که سخنران خود را -به خاطر نقدها یا تهاجم قلمی ديگران- در تنگنا می‌بيند يا اين‌که حرفی زده که قرار نبوده بزند (از دهانش پريده)، مدعی می‌شود که حرف‌هايش به‌دقت گزارش نشده و به اين شکل برای خود راه فرار می‌گذارد. در بسياری از مواقع نيز واقعاً امانت در گزارش ماوقع رعايت نمی‌شود که اين هم خود امکانی‌ست. به هر رو، کل اين مجموعه بوی بی‌اعتمادی می‌دهد و من در آن يادداشت، صرفاً می‌خواستم يکی از سمبل‌های بی‌اعتمادی در زبان را نشان دهم که بدون زدودن آن راه به تجدّد نيست.
    1- میلانی، عباس. صياد سايه‌ها. لوس‌آنجلس: شرکت کتاب، 2005، ص 68.

    پی‌نوشت:
    شايد بی‌انصافی باشد اگر بعد از همه‌ی اين بحث‌ها درباره‌ی گفته‌های مصطفا ملکيان، من نظرم را بخورم و نگويم! پس از خواندن سخنان ملکيان -بيش از هر چيز- به حال روشنفکری امروز ايران تأسف خوردم که کارش به کجا رسيده است! خلاصه کنم: چيزی که من از کليت اين گفته‌ها دستگيرم شد اين بود که مصطفا ملکيان نه زبان روشنفکری و تجدّد می‌شناسد (پرسشگری بی‌پايه و بی‌نظم، تندی و راديکاليزم را با زبان تجدّد اشتباه گرفته است)، نه از تاریخ و "نگاه تاريخی" سررشته‌ی چندانی دارد. او بيش از هر چيز، به زبان "نهی" و از-پایه-ردکردن و قطع‌کردن هر آن‌چه نمی‌پسندد مجهز است که اين البته ربطی به کار فکری نتواند داشت. شگرد ديگری که استفاده می‌کند "جدال با بزرگان" است تا از اين طريق کسب اعتبار کند. مثلاً برخوردی تحقير‌آميز (و نه نقّادانه) با آرای جواد طباطبایی دارد یا متفکری به بلندای هگل را کوچک می‌شمارد تا خود قد بکشد، يا پيشينه‌ی باستانی ايران را -با گزافه‌های نخ‌نما و از مد افتاده‌ی امثال شريعتی- فرومی‌کاهد[1] تا سابقه‌ی اسلام را برکشد. شک نباید کرد که کلی‌گویی و گزافه‌گویی از شأن انديشه‌ورزی به‌دور است. تفکر سخنان او ملغمه‌ای است از مارکسيزم، اسلاميزم و نگاه اروپامدار به تاريخ ايران. در غالب گفته‌هايش نيز ردّ آرای آرامش دوستدار و حتا ناصر پورپيرار پيدا است. به همين لحاظ، اين‌که حرف او چندان جدّی گرفته نشده را به خاطر تنک‌مايه‌گی‌ آن بايد پنداشت.
    1- مصطفا ملکيان می‌گوید:‌ «يکی از بزرگ‌ترين دروغ‌هايی که ما به تاريخ گفته‌ايم اين است که ما فرهنگ و تمدن عظيمی داشته‌ايم»! اين از آن‌دست گزافه‌هايی‌ست که راه هر نوع برخورد آرا را از پيش می‌بندد و نشان می‌دهد که گوينده اصولاً باوری به گفت‌وگو ندارد.

    جمعه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۴

    حکايت سخنان "منسوب" به ملکيان!

    چند روز پیش مصطفا ملکیان آمده بود به دعوت بچه‌های اصفهان حرف زده بود. بعد مسعود برجیان گزارشی از اين جلسه را گذاشت در وبلاگش. اين گزارش به بحث‌هایی دامن زد؛ به اين گزارش نقدهايی شد. من کاری به محتوای نقدها و حتا خود سخنان ملکيان ندارم؛ حرف من نوع برخورد با اين گزارش و کليت مسئله است.
    منتقدین در اشارات خود گفته بودند "سخنان منسوب به ملکيان" نه سخنان ملکيان! از شخص خاصی اسم نمی‌برم؛ می‌خواهم سنت غلطی را نشان دهم که در فرهنگ ما رخنه کرده است. نمونه‌ی عينی اين سنت سياسيون فعلی ايران هستند که یک حرف را می‌زنند و يک ساعت بعد تکذيب می‌کنند و به اين شکل، "اعتماد خبری" -که در کار گزارشگری اصل است- را از بين می‌برند که برده‌اند. خيلی از مردم نيز محصول همين ضدّ فرهنگ هستند و خودشان خبر ندارند.
    نقد يک گزارش نيازمند حدودی اعتماد است. يعنی اگر من به متنی اعتماد نداشته باشم، بهتر است از همان اول عطای نقد آن‌را به لقايش ببخشم و خودم را دردسر ندهم. اما حرف ديگر که بيش‌تر باید روی‌اش دقت شود اين است که جامعه بايد ياد بگيرد به روزنامه‌نگار و خبرگزار اعتماد کند. جامعه در عمل حق دارد به اين اخبار ضد و نقيضی که خود خبرگزاری‌های دولتی به او می‌دهند مشکوک باشد، اما باید ياد بگیرد که به اساس کار خبررسانی احترام بگذارد و اعتماد کند. اگر اعتماد نباشد که اصلاً وجود خبرنگار بیهوده است، اصلاً چطور می‌شود گزارش تهيه کرد؟
    اين توصيه‌ای که من می‌کنم نمی‌دانم چقدر با تفکر امروز جامعه‌ی ايران فاصله دارد. اين را خود مردم داخل ايران بايد بسنجند. امّا به هر رو نوعی ايده‌آل دست‌یافتنی است؛ بخشی‌ست از فرهنگ سالم و مدنی. خلاصه که خود منتقدین و اهل فکر ما مراقب باشند که نشوند آلت فعل این ضد فرهنگ.

    پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۴

    بخش پايانی گفت‌وگو با مجيد زهری

    اسد علی‌محمّدی: یکی از ویژه‌گی‌های جالب وبلاگ بخش ‌نظرخواهی است. من حتا تا این‌جا پیش می‌روم که این بخش را به قلب تشبیه می‌کنم، امّا متاسفانه عده‌ای بی‌مسئولیت، با گذاشتن کامنت‌های توهین‌آمیز معضلی شده‌اند برای خیلی از بلاگرها، تا آن‌جایی‌که برخی از خیر کامنت گذشته‌اند. به‌خاطر دارم تو در چند يادداشت به این معضل پرداخته بودی. می‌خواهم موضوع را این‌جا بیش‌تر بشکافی؟

    مجيد زُهَری: تا وبلاگ هست، هرزنويسی هم هست. هر پديده‌ای، معضل‌های خاص به خودش را نيز به‌همراه می‌آورد. البته مسئله‌ی هرزنويسی در جامعه‌ی وبلاگی ما مختصات ويژه‌ی خودش را دارد. يک‌پای اين عمل در اختلافات عجيب‌وغريب و ريشه‌ای است که در جامعه‌ی ما بی‌دليل يا بادليل جا خوش کرده، يکی هم به علت ناآگاهی و نوع برخورد غلط ما با اين معضل است که به آن عملاً جواز رشد و ماندگاری می‌دهد. يکی هم اين‌که بعضی‌ها هنوز بلد نيستند از تکنولوژی درست استفاده کنند و گاهی در جلد هرزنويس فرو می‌روند.
    هنوز اين باور عمومی نشده که هر نوشته‌ای در بخش پيام‌گیر وبلاگ، اسمش "پيام" نيست و ممکن است "اسپم" باشد، همان‌طور که هر چه به آدرس ايمیل ما می‌رسد اسمش "نامه" نيست. بعضی از بلاگرها، پاک‌کردن ناسزاگویی و اتهام‌زنی در پيام‌گیر وبلاگ خود را نوعی سانسور تلقی می‌کنند که تلقی غلطی است. به واقع برجاماندن اين هرزنويسی به بازتوليد و پايایی آن می‌انجامد و اخلاق ارتباطی جامعه را فاسد می‌کند. در اين معادله دو سمت وجود دارد: يکی کسی که هرزنويسی می‌کند که در پشت نقاب و در تاريکی مخفی شده، و دیگری ما هستيم که او پيام‌گير وبلاگ ما را برای انجام عمل خود مورد استفاده (بخوان سوء استفاده) قرار می‌دهد. با قسمت اوّل معادله نمی‌شود با مدارا یا نصيحت برخورد کرد؛ سخت است او را متقاعد کنيم که کارش خطاست و اصولاً وی در دسترس نيست. اما طرف ديگر معادله که جامعه‌ی وبلاگ‌شهر است را می‌شود آگاه کرد که در مقابل اين سوءاستفاده‌گران بايستد و به آن‌ها مجال عرض اندام ندهد. اگر با اين معضل در سطح وبلاگ‌شهر برخوردی يکسان صورت گيرد و اين قاعده از سوی بلاگرها پذيرفته شود، تا حدّ قابل توجهی با اين معضل مبارزه شده است.[متن کامل]
  • ديگر بخش‌های همين گفت‌وگو: [نخست][دوّم]


  • Summary: It's the third part of Assad Ali Mohammadi's interview with Majid Zohari about the situation of Persian weblog in Iran's temporary culture, politics and society.

    چهارشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۴

    سالگرد پدیده وبلاگ فارسی

    به مناسبت شانزدهم شهريورماه، ورود پدیده‌ی وبلاگ فارسی به پنجمین سال حیات خود
    شانزدهم شهريور ماه امسال (نهم سپتامبر) مصادف است با ورود پديده‌ی وبلاگ فارسی به پنجمین سال حیات خود. درست در روز جمعه شانزدهم شهریور 1380 بود که نخستين یادداشت به فارسی در وبلاگ سلمان نوشته و منتشر شد و به اين شکل، پدیده‌ی وبلاگ فارسی متولد گشت. سلمان جريری –نويسنده‌ی وبلاگ سلمان- که در آن زمان دانشجويی 21 ساله بود، در وبلاگ خود نوشت:[متن کامل]

    Summary: The seventh of September every year is the anniversary of Persian Weblog. This year, it goes to the fifth of its auspicious year of life. According to that, many of Persian bloggers celebrate their very own event.

    دوشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۴

    چند کلمه‌ درباره‌ی اليس مونرو

    اليس مونروچند جا ديدم که از اليس مونرو (Alice Munro / دهم جولای 1931) -نويسنده‌ی شهير و معاصر کانادايی- ياد شده بود. نمی‌دانستم که نام و کارهای او در ايران شناخته شده است. به هر حال برایم جالب بود. امّا در طرز معرفی و برداشت‌هایی که از کار مونرو شده بود خطاهايی ديدم که نشان از بدفهمی داشت. از جمله مثلاً در جايی او را با مارگارت ادوود مقايسه کرده بودند. به باور من، مارگارت ادوود بيش‌تر به خاطر فعاليت‌های اجتماعی (Activism) و زبان بی‌پروای فمينيستی‌اش -که گاه جنجال‌آفرین است- شهرت دارد تا غنای هنری‌ در کارهایش، مثل آل احمد که تمام کارهايش را روی هم بگذاری، به اندازه‌ی همان دو تا کتاب بهرام صادقی ارزش ادبی ندارد. در مقابل، اليس مونرو استاد به‌تصويرکشيدن ارتباطات انسانی از جمله شهرک‌نشينی، تحصيل، ازدواج، طلاق، درگيری‌ و ديگر مسائل فيزيکی زندگی در محيطی بومی (نه به معنای Ethnicity) در آمريکای شمالی است، بنابراين کارهایش را می‌توان روايت ادبی از تاریخ اين منطقه دانست. اليس مونرو را بايستی يکی از پيروان مکتب "ادبيات تصوير"[1] دانست که شاخصه‌ی ادبيات آمريکایی است. در اين نوع ادبيات، بيش از آن‌که به مسائل صرفاً روان‌شناختی يا تکنيک‌های زبانی و شگردهای بيانی توجه شود (مثل ادبيات فرانسوی یا آمريکای جنوبی)، ارتباطات انسانی را با دقت نقاشی می‌کند و به تصوير می‌کشد. به همين لحاظ، اين نوع ادبيات پایه‌ای است برای نمايش و سينما. دقت در تحليل لحظات و بازنمايی موقعیت‌های فرد در اجتماع نيز شاخصه‌ی ديگری از کار مونرو است که در ايران به اين نوع ادبیات می‌گویند "داستان موقعيت".
    نکته‌ای که شايد چندان مهم به نظر نيايد تلفظ و نگارش غلط نام اين نويسنده است. نوشتن "آليس" به جای "اليس" خود نمايانگر اين واقعيت است که مترجمان کارهای او به احتمال زياد دانش کافی در زبان انگليسی نداشته‌اند. یادم هست وقتی به کانادا آمده بودم، به دنبال کارهای نويسنده‌ای می‌گشتم به نام "جان اشتاین بک"، اما هرجا که می‌رفتم کسی او را نمی‌شناخت! بعد متوجه شدم که نام او "استين بک" است نه اشتاين بک که در واقع تلفظی است آلمانی از نام او. در جاهای ديگر نيز اين خطا به‌چشم می‌خورد. مثلاً نام نويسنده‌ی پست‌مدرن آمريکایی دانلد بارتلمی را "دونالد" تلفظ می‌کنند که غلط است.
    به گمانم آن‌چه از ادبیات آمريکای شمالی در ايران ترجمه شده است شايد یک‌صدم حجم واقعی آن نباشد. ما فقط چند نمونه از اين ادبيات را می‌شناسيم، در صورتی که در عرصه‌های مختلف ادبی، کارهای آمريکایی و کانادایی شايد از بهترین‌ها باشند. مثلاً ماکسيم گورکی هر چه نوشته به فارسی برگردانده شده است، اما در ايران حتا نامی هم از راسل بنکس، تيموتی فينلدی، مارگارت لورنس ، گبريل روی، آن تيلور، سينکلر راس و امثالهم برده نشده است. شايد فقط من در اين وبلاگ از آن‌ها یاد کرده باشم! به نظر من، ترجمه‌‌ی آثار ادبی آمريکای شمالی باعث می‌شود که اول از همه ما بدانيم خودمان در عرصه‌ی ادبيات کجا ايستاده‌ايم و نويسندگان ما اين‌قدر از کارهای خود گزافه نگويند. و بعد، کمک می‌کند که بفهميم ادبيات مدرن چيست و در تخيلات خودمان از پست‌مدرن رد نشويم!
    1- اين اصطلاح از من است.

  • يکی از داستان‌های اليس مونرو: «دست‌مایه‌ها»

  • در همين رابطه: «امی تن، نويسنده‌ی نسل دوّم مهاجر»


  • Summary: Some pieces of Alice Munro's works have been translated and published in my homeland Iran, but with some few misunderstandings. First, she's been compared with Margaret Atwood, which is incomparable; they definitely categorize in different style of writings. Second, which is a very common mistake in eastern countries is that the way of pronuncing her name is wrong too. Also, the essence of her literature is not correctly mentioned. Overall, I'm glad that the marvelous Canadian author Alice Munro and her remarkable works are already known in my country.

    یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴

    دوستی‌مان برقرار...

    سه روز پیش که یادداشت "تولد" را با دلتنگی در حاشيه‌ی وبلاگ می‌نوشتم، اشک در چشم‌هایم حلقه زده بود. راست‌اش تا قبل از اين فکر نمی‌کردم فضايی مجازی به اسم وبلاگ هم بتواند چون فرزندی انسان را دلبسته‌ی خود کند. ظرِيف که بنگرید می‌بينید اين خود صفحه و چند خط نوشته در آن نيست که چنين می‌کند، بل‌که مهر دوستانی که در آن در کنار هم ساعاتی به تلاش و ارتباط گذرانده‌اند است که آن را به پاره‌ای از وجود انسان تبديل می‌کند... و کرده است. آن مهر جريانی‌ست سيال که از تک‌صفحه‌ای در اينترنت می‌آغازد و پَر می‌گيرد و خود را به اعماق وجود انسان برمی‌کشد.
    از نوشتن "تولّد" ساعتی نگذشته بود که پای آن باز مهر دوستان سرازِير گشت. به خود باليدم که عضوی از اين حلقه بوده‌ام و چنين دوستان همدلی دارم. حيفم می‌آيد اين ابراز محبت‌ها در پستوی پيام‌گير خاک بخورد؛ اين‌جا می‌آورم‌شان به‌رسم یادگار:

    آقای زهری گرامی!
    ممنون . حضور در خبرچین برای من هم فرصت مغتنمی بود. از اینکه قابل دانستید و مرا در جمع خود پذیرفتید تشکر می‌کنم.
    دخو | Homepage | 09.01.05 - 1:55 am | #

    مجید عزیز! ممنون از این همه محبت‌ات. دوران بسیار خوبی بود و امید که این دوستی‌ها ادامه داشته باشد...
    فرهنگ | Homepage | 09.01.05 - 5:47 am | #

    ای کاش، ای کاش، ای کاش...
    فرصتی بود که آمد و به خوبی به کار گرفتيم و حيف که سختی و سترگی کار وادار به ايستادن‌مان کرد. و اما با غروری کم‌نظير، چه به قول زهری عزيز، در اوج بوديم که تصميم دوستان خبرچين را چيد! هر چند در دل نخواستيم چنين کنيم که شد...
    سام الدين ضيائی | Homepage | 09.01.05 - 12:06 pm | #

    مجيد جان، شعر زيبايی گذاشتي، من هم متقابلا تشکر می‌کنم که تونستم در جمع شما دوستان خوبم باشم و اين تجربه خيلی عالی رو کسب کنم، و کسی چه می‌دونه، شايد باز دوباره به سرمون زد که کار خبرچين يا کار ديگه‌ای رو شروع کنيم!! :))
    شبنم | Homepage | 09.01.05 - 1:21 pm | #

    مجيد جان با سلام و درود
    وظيفه‌ي خود مي‌دانم از شما و تمامي دوستاني كه با صرف وقت و دقت فراوان در گزينش لينك‌ها به غنا و محبوبيت خبرچين كمك كردند و همه‌ي آنانكه فروتنانه به انتقاد پرداختند سپاسگزاري كنم.
    مسعود برجيان | Homepage | 09.01.05 - 2:15 pm | #

    چشم، فرو می‌نهم
    عطر ِ تو در چشم ِ من.
    صبح‌دمان
    شعله‌ور –
    باز تويی در نظر
    [شعر از: رضا مقصدی]
    مجیدجان! خوشحالم و سپاسگزار، که در برابر همه سختی‌ها، فشارها و انتقادهای ناروا، بردباری و متانت نشان ‌دادی تا خبرچين، در وقت و زمان خود به مقصد برسد. اگرچه عمر خبرچين کوتاه بود ولی، در همين مدّت کم، با شرکت در شادی‌ها و غم‌های بلاگرها و انعکاس آن‌ها، نشان‌داد که مرزی ميان دنيای مجازی و حقيقی نمی‌شناسد. از اين زاويه، اگر مضمون کار ما به يک معنا بذرپاشی بود، در فصل باروری و خوشه‌چينی، ارزش و اعتبار کار خبرچين به مديريت شما، روشن‌تر خواهد شد. خوشحالم که در کنار شما بودم و دست همه دوستان را به گرمی می‌فشارم.
    حسن دروِيش‌پور| Homepage | 09.01.05 - 6:09 pm | #

    مجید عزیز. من هم به نوبه‌ی خودم از زحمت‌هایی که در این مدت برای خبرچین کشیدید سپاسگزاری می‌کنم و خوشحالم که در این مدت کوتاه همراهی با شما را تجربه کردم. شاد و پیروز باشی. امیر
    امیر ملوک‌پور| 09.01.05 - 6:59 pm | #

    شعر زيبايی بود. من هم به نوبه خودم از زحمت‌هایی که در این مدت برای خبرچین کشیدید سپاسگزاری می‌کنم .خوشحالم که در این مدت با شما بودم. براي همه شما آورزي موفقيت دارم. موفق باشيد. به اميد روزي باز در کنار شما باشم.
    Tila | Homepage | 09.02.05 - 8:48 am | #

    نام مجيد زهري را با وبلاگ شناختم و قيافه‌اش را تا چندي پيش نيز نديده بودم. بعضي از آدم‌ها را مي‌شود از نوشته‌اشان به عمق مهرورزيشان پي برد و مي‌شود با تمام وجود به محبت‌شان رسيد. زهري از اين جمله بود و مهربانيش در نوشته‌هايش نيز هويدا بود؛ با ادب، با انصاف ، فكور، شجاع، رک‌گو (با دريده‌گو اشتباه نشود چون عده‌ائي رک‌گوئي را با زيبائي عنوان مي‌كنند و عده‌ائي ديگر دقيقا بددهن و دريده‌گو هستند) و خلاصه داراي تمامي صفاتي بود و هست كه براي اين حقير پسنديده بود.
    از اينكه درخواست مرا به عنوان عضوي از اعضاي خبرچين پذيرفتي، سپاسگزارم و اينک از اين همه محبتي كه به دوستانت و از جمله اينجانب داشتي، ممنونم.
    پاينده باشي و سرافراز
    فرزاد | Homepage | 09.02.05 - 1:53 pm | #

    درود بر مجید گرامی
    با عرض معذرت از تأخیر. دستت را می‌فشارم و تلاش و پشتکارت را می‌ستایم. در تمام مدتی که خبر چین برقرار بود واقعاً فشاری را که روی دوشت بود حس می‌کردم. از احترام و جو مثبتی که بر قرار بود لذت بردم. به امید روزهای بهتر و همکاری‌ها در ایران آزاد. از همه عزیزانی که از همکاری آن‌ها بهره بردم و نام من هم همراه آنها ثبت شد. حالا که تمام شده حیفم می‌آید. کاش من هم مثل سایرین زیاد کار می‌کردم. اما جناب زهری بهتر از هر کس می‌داند گاهی من شب‌ها تا صبح کار می‌کنم.
    عبدالقادر بلوچ | Homepage | 09.03.05 - 1:17 am | #

    درود بر مجيد عزيز،
    تشکر فراوان از همه تلاش‌هايى که در اين‌مدت کردى و لطفى که به بنده داشتى. ما که عضو کم‌کار بوديم و در مقابل جز محبت و مهر چيزى نديديم. سلامت و شادکامى همه دوستان عزيز اين جمع صميمى را آرزومندم.
    با سپاس و مهر
    پارسا | Homepage | 09.03.05 - 9:50 am | #

    سلام اقاي زهري
    اون كسي كه بايد ازش تشكر كرد خود شما هستين. ممنون از تمامي زحماتي (كه بودن هيچ چشم داشت ) براي وبلاگ‌هاي فارسي مي‌كشين. خبر چين فكر بسيار نابي بود و شما خالق اين فكر ناب هستين كه قابل ستايش. من خودم رو لايق سپاس نمي‌دونم چون تا به حال هيچ كاري نكردم بخصوص در برابر بزرگاني همچون شما.
    با تشكر و آرزوي روزهايي بهتر و پر بارتر از ديروز.
    قاصدک | Homepage | 09.03.05 - 8:51 pm | #

    چند اظهار لطف ديگر نيز از دوستان در پيام‌ها بود، امّا ترجيح دادم فقط مال بچه‌های خبرچين را اين‌جا کپی کنم تا به حرف‌ اين نوشته مربوط باشد. بدی سيستم هالو اسکن اين است که پس از چندی پيام‌ها را پاک می‌کند. همين شد که پيام‌ها را مجدّد ثبت کردم تا ضبط باشند برای دورزمانی.

    جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۴

    گلشيری و نثرش...

    هوشنگ گلشيریگلشيری جداً ستاره‌ای بود در آسمان ادب ما. آدم‌های تنبل که داستان‌هاش را ‌بخوانند، گیج می‌خورند و جان‌به‌لب می‌شوند، امّا اگر آدم کمی حوصله به خرج بدهد و فراز و فرودهای اصوات آن را با زبان سنجه‌ی هنری‌اش مزه‌مزه کند و بر پشت طياره‌ای که از کلام هوا می‌کند بنشيند، آن‌وقت می‌فهمد که یک "آفرین" به او بدهکار است.
    نقد که می‌نويسد، اين‌قدر مقتصد است در خرج‌کردن واژه که تو گويی برای هر يک‌اش جانش در می‌رود؛ چنان منظور را مفيد می‌رساند که اگر کلمات در دست‌اش مصالح ساختمان شود، عمارتی که از آب درمی‌آید از زيبایی، ميل همخوابه‌گی در انسان را برمی‌انگيزد! نثر گلشيری گونه‌ای اتکابه‌نفس در لالوی خود دارد که شعله‌ی پی‌گيری نوشته‌هاش را در جان و ذهن مخاطب می‌گيراند.
    جلد دوّم باغ‌در‌باغ را دست گرفته بودم رسيدم به "داش‌آکل" و برزخ کيميایی و چنان از بازی با نثر او حال آمدم که کِرم نوشتن این چند خط به تنبان‌ام افتاد!
  • انفجار بزرگ را گوش کن تا ببینی چه می‌کند با نثر!

  • بره گمشده راعی، از جدّی‌ترین کارهای ادبيات فارسی و

  • معصوم چهارم
  • چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۴

    نافهمی "تجدد و تجددستيزی"

    کسی که من را به خواندن تجدّد و تجدّدستيزی* تشويق کرد، دکتر علی ميرفطروس بود. ايشان اين اعتقاد را مطرح کرد که اين اثر، با متد و نگرشی نو به تاريخ نگريسته است. اين کتاب از آثاری‌ست که خيلی "شانسی" از زير دست دستگاه سانسور جان سالم به‌در برده و به دست خوانندگان اصلی خود -يعنی ايرانيان داخل کشور- رسيده است.

    تجدد و تجددستیزی در ایران گردآمده‌ی هفده مقاله‌ در زمینه‌ی نقد و پژوهش به قلم دکتر عباس میلانی است. جملگی این مقالات پیش‌تر -بین سال‌های 68 تا 77- در نشریات ایران‌شناسی و ایران‌نامه در آمريکا منتشر شده بود که نخستین آن‌ها مجله کاوه و مساله تجدد‌ و واپسین‌اش تجدد و اندیشه‌ سیاسی در چهار مقاله عروضی بوده است. مضمون اين کتاب، به‌سخن‌درآوردن متن‌های تاريخی و ردگيری جنب‌وجوش‌های تجدّد‌خواهانه در اعصار گوناگون تاريخ در ايران است. از همين رو، از تاريخ بيهقی و چهار مقاله‌ عروضی می‌آغازد تا به کارهای هدايت و گلشيری و سپس سعيدی سيرجانی و عقل آبی شهرنوش پارسی‌پور برسد. تکنیکی که نويسنده در اين کتاب از آن سود می‌جويد، نوتاريخی‌گری (New Historicism) است و در مقدمه‌ی آن، شرح گويایی از اين مکتب تحقيقی ارائه می‌کند. همين شرح را نويسنده در آخرين اثر پژوهشی خود صياد سايه‌ها**، در مقاله‌ای زير عنوان مدخلی بر داستان تاريخ و تاريخ داستان به شکل گسترده‌تری پی می‌گیرد.

    با چند خط توضيح بالا -در پاراگراف دوّم-، خواننده تا حدود زیادی متوجه می‌شود که با چگونه اثری سروکار دارد. اين معرفی کتاب با فرم مقاله‌نويسی غربی است که پاره‌ای از آن تقديم شد. و امّا تمام اين مقدمه آمد تا اشاره‌ای شود به مقاله‌ی تیغ اکام و عناصر پراکنده مدرنیت در تاریخ ایران نوشته‌ی آقای ملايری. در اين مقاله يا نقد‌، نويسنده بيش از آن‌که بر آگاهی خواننده بيافزايد، او را با قطار‌کردن نام‌ها و واژگان فلسفی و جامعه‌شناسی و تعاريف پراکنده بمباران می‌کند! حاصل اين عمل يکی فضل‌فروشی برای نويسنده است و آن ديگر، سردرگمی خواننده. من ديشب هر چه اين متن را خواندم، به هدف نهايی نويسنده از نوشتن آن پی نبردم.
    گاهی انسان چنان در خوانده‌ها و آگاهی‌های گوناگون درمی‌پيچد و گير می‌کند که توان نظم‌دادن به ذهن خود را ندارد. از آن‌سو، چنان خود را درگير مقايسه‌ی تطبيقی هر سطر از يک نوشته با دانسته‌های قبلی خود می‌کند که از ديدن اصل موضوع غافل می‌ماند، مانند کسی که وارد خانه‌ی زيبایی بشود و به‌جای توجه به فضاسازی و موقعيت ساختمان، شروع کند به تجزيه‌ی شيميایی آجرهای آن! محصول چنين ذهنی چيزی جز پريشان‌گویی نيست. از عنوان مقاله‌ی مزبور تا مفاد و نتیجه‌گیری آن سراسر بی‌ربط‌گویی است. در اين مقاله، اطلاعات مفيدی نيز ارائه می‌شود، امّا اگر هم نمی‌شد، کار نقد کتاب ميلانی لنگ نمی‌ماند.
    خود ميلانی در مقاله‌ی تحليلی و تئوريک مدخلی بر داستان تاريخ و تاريخ داستان با زبانی شسته‌رفته و نوشتاری منظم، آگاهی‌های دست‌ اوّلی از مکاتب جديد در تاريخ و ادب -به‌ويژه "نوتاريخی‌گری"- ارائه می‌کند، بدون اين‌که به درازگویی و بی‌ربط‌گویی بيافتد. اين دقيقاً خميرمايه‌ی تمام تلاشی‌ست که عباس ميلانی در پی ارائه‌ی آن بوده است، يعنی نوشتن با فرم پالوده‌ی "مقاله‌نویسی". با عنايت به اين موضوع می‌توان گفت که آقای ملايری، اين اصل را اصولاً نگرفته و به قولی، پيام تجدد و تجدّدستيزی را نفهميده است. با باقی گفته‌هايش کاری نداريم...

    *میلانی، عباس. تجدد و تجددستیزی در ایران. چاپ سوم. تهران: اختران، 1381.
    ** ميلانی، عباس. صياد سايه‌ها. لس‌آنجلس: شرکت کتاب، بهار 1384.