چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷

دیدار با مهشید امیرشاهی

جشنواره‌ی تیرگان بهانه‌ای شد برای حضور خوش‌هنگام مهشید امیرشاهی در تورنتو و نیز سه دیدار نسبتاً بلند من با او. خانم امیرشاهی از حدود یک‌‌ماه قبل از آن به من خبر داده بود که عازم این‌جاست، اما اشاره نکرده بوده که مناسبت‌اش چیست. من‌هم که به خاطر گرفتاری‌های روزمره‌، تقریباً از قریب‌به‌اتفاق رویدادهای جامعه‌ی ایرانی شهرم دور افتاده‌ام، طبیعی بود که نتوانم حدس بزنم که قضیه چیست. البته اهمیتی هم نداشت؛ مهم دیدار با نویسنده‌ای بود که مورد احترام و علاقه‌ام است، نه دلیل آمدن‌اش.

چهارشنبه شانزدهم جولای، حدود ساعت چهار تلفنم زنگ خورد: خانم امیرشاهی پشت خط بود. تازه رسیده بود و آن‌طور که می‌گفت، خسته‌ی سفر بود و حوصله‌ی هیاهو نداشت و خلاصه بدش نمی‌آمد با دوستی خلوت کند و گپی بزند. آماده‌شدنم دقایقی بیش‌تر طول نکشید. به راه افتادم.

از خانه‌ی من تا هتل محل اقامت مهشید امیرشاهی چیزی حدود بیست کیلومتر راه بود (و هست)؛ از یکی از شمالی‌ترین نقاط شهر، تا آخرین نقطه‌ی جنوبی شهر، کنار ساحل. بی‌توجه به نصیحت‌های خانم امیرشاهی که از من می‌خواست آهسته برانم، در میان راه یک قبض بالای صد دلار از پلیس هدیه گرفتم! به هتل رسیدم و بعد از حدود یک‌ربع چرخ زدن، جای پارک گیر آوردم. به لابی که رسیدم، از همان‌جا به خانم تلفن کردم.

چالاکی مهشید امیرشاهی دهن‌کجی‌ای بود به سنش (فکر می‌کنم 70 سال). خیلی مناسب و مرتب لباس پوشیده بود و گرمای برخوردش همان بود که انتظارش را داشتم. با هم بیرون زدیم و با ماشین ساعتی چرخیدیم و بازگشتیم. بعد در لابی نشستیم و بعد گفت‌و‌گوی‌مان به اتاق خانم امیرشاهی کشید، انگار حرف‌هامان تمامی نداشت. کتاب‌ها را برایم با بزرگواری پشت‌نویس و امضا کرد که می‌ماند به یادگار.

پس‌فردایش -یعنی جمعه-، به اتفاق امیر مهیم رفتیم به قصه‌خوانی‌اش. به نیمه‌های برنامه رسیدیم، از بس خیابان‌ها شلوغ بود و جای پارک کم. بعد از آن، با جمعی از دوستان به کافه‌ای کنار ساحل رفتیم و بعد به‌اتفاق شام مختصری خوردیم و به همراه دو تن دیگر به هتل آمدیم و تا نزدیک یک‌وسی‌ نیمه‌شب گفت‌وگومان به درازا کشید.

شنبه آخرین دیدارمان بود. خانم افتخار دادند به منزل من بیایند. برادرم و سه تن دیگر از دوستان انتظار می‌کشیدند که رسیدیم. از نشستن‌مان در بالکن دقیقه‌ای نگذشته بود که رعدی زد و ... و کشاندمان به درون. خلاصه تا سینه‌به‌سینه‌ی لحظات پایانی نوزدهم جولای گفت‌وشنیدمان ممتد شد. خانم را تا هتل همراهی کردم.

من گمان نمی‌کنم لازم باشد گفته‌هایی که بین ما رد-و-بدل شده را بازگو کنم. قصد من این‌جا گزارش‌نویسی یا نشر مصاحبه نیست. دامنه‌ی نشستی خصوصی را نباید به علن گستراند. فقط این‌را بگویم که واقعاً از تیپ شخصیتی و گفتار مهشید امیرشاهی لذت بردم. مهشید امیرشاهی -بر خلاف بسیاری از نویسندگان و بدون هیچ‌گونه تظاهری- دقیقاً آیینه‌ی تمام‌نمای آثارش است. به‌عبارتی، آثار او بی‌کم‌وکاست خود او است و اوست که در آن‌ها جریان دارد. چنین خصوصیتی در میان نویسندگان ایرانی بس کمیاب است. مثل غالب انسان‌های عمیق، زودرنج است، با قلبی تا بخواهید رئوف. همین‌جا این خط نوشته را نگه دارم. من لزومی نمی‌بینم وارد جزییات شخصیتی او یا کس دیگری بشوم. او نیز فردی است از افراد، با خصوصیات کاملاً انسانی. این را بگویم و ختم کلام که حیف از آفتابی چون مهشید امیرشاهی که جلوی نورافشانی‌اش را به درون میهن‌مان گرفته‌اند...

  • روز واقعه!
  • [1][2][3]

    دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

    آمدن‌ و رفتن...

    خواب زمستانی این وبلاگ در بهار رخ داد! بهاری که تنبل‌ترین گیاهان را هم با سیلی ناغافل خود می‌پراند، خرناسه‌های این قلم را شنید و دم نزد...
    دوستی می‌گفت: «تابستان است و وبلاگ تو هم‌چنان مشغول تبریکِ نوروز گویی!» ولی خودمانیم: چه باک که سردر وبلاگی نوروز را برای تمام فصول نقش زند؟

    رفتن‌ها و از سر آغازیدن‌های نویسنده‌ی این صفحه دیگر برای اغلب شما عادت شده است. از صبوری بعضی‌تان بارها یکه خورده‌ام! به‌دور از تنگ‌نظری، خودخواهی‌های این قلم را بخشیده‌اید و باز از چشم‌اندازی به این سو سرک کشیده‌اید. این لطف و لطافت زندگی قلم در جهان‌شهر نت است که بایستی غنیمت شماردش.

    من گمان نمی‌کنم کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد بتواند از وبلاگ دل بکند. عشق نوشتن در نت، مرهم هر آزرده‌گی‌ست. من‌که این‌طور فهمیده‌ام...

    وبلاگ نوعی تخلیه‌گاه روان است و وبلاگ‌نویس، مدام در حال خودارضایی روحی! این به ظن نظری من، مهم‌ترین کارکرد وبلاگ‌ است. انسان تا راه بهتری برای خودارضایی نیابد، از وبلاگ دست نمی‌کشد. من‌که این‌طور فهمیده‌ام...

    غیبت صغرای من کی به کبرایی بگراید را دیگر نمی‌دانم؛ آن‌چه اما مهم است، این است که فعلاً هستم و "دم"، همه‌ی زندگی‌ست...

    یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

    نگاهی فراسوتر از تنگِ ملیت؟

    طنز گزنده و عبرت‌انگیز دوستم ف.م. سخن (نامه‌ به احمد باطبی) محال است آدمی که در نهادش حتا ته‌مانده‌ای از وجدان باقی مانده باشد را تحت تأثیر قرار ندهد، اما من فکر می‌کنم نوشته‌ای به این حد خوب را هم بشود از جواری دیگر دید و سنجید. "تقلیل‌گرایی" نه، اما "تقلیل‌گری" شاید صفتی باشد که به قامت این نوشته بیاید. چرا این گفتم، چون نویسنده تجربه‌ی مهاجرت ندارد و موضوع را از نگاه "ایرانی‌ای ایرانی" دیده است، نه مثلاً "ایرانی‌‌ای فرانسوی"، یا به دیگر واژه "فرانسوی ایرانی‌تبار".

    زندگی در مهاجرت تنها "نواختن گیتار و موزه‌گردی" نیست! پیچیده‌گی زندگی در مداری دووجهی حبس نمی‌ماند. به‌واقع، نفس مهاجرت جبری است برای دگردیدن زندگی.

    نگاه به جغرافیا -به‌ویژه موطن آدمی- آمیخته‌ای است از "حس" و "منفعت". انسان که از وطنش جاکن شد و در دیگرسو جایگزین، حس و منفعت‌اش نیز رنگی دیگر می‌گیرد و از تنگِ قالب قبلی بیرون می‌زند. اگر انسان مهاجر کماکان همان حجم حسّ قبلی را دست‌نخورده حفظ کرده باشد، طبعاً جایی از کارش عیب دارد و آن عیب، "عدم تطبیق‌پذیری" با جامعه و فرهنگ کشور محل سکونتش است.

    اغلب این خودِ زندگی است که مسیر پیش رو را تعیین می‌کند تا خود انسان. دستِ اختیار کوتاه است... و دریغا که چنین است. آمیزش با اجتماع جدید، حس جدید می‌آورد؛ منافع جدید هم. حجم حسی که آدمی در آن غوطه می‌خورد حدود دارد و با سرازیرشدن حس جدید، حس قبلی سرریز می‌کند؛ جایگزینی جدید با قدیم. نمی‌شود در اجتماعی زیست و از آن تأثیر نگرفت و به آن عادت نکرد (با استثناها کاری ندارم). موضوع منافع نیز، تا آنجا که به قوت لایموت مربوط است، در همان محیط محل سکونت تأمین می‌شود، یا فرامنطقه‌ای می‌شود (باز با استثناها کاری ندارم). پس، توقع ماندن در همان دایره‌ی حال و هوای مکان قبلی، بی‌جا و ناشی از نبود تجربه‌ی زندگی در مهاجرت است.

    تعلق به وطن از بین نمی‌رود، اما کمرنگ می‌شود. این درس مهاجرت است. بماند که جانیافتادن بعضی در "وطن دوم"، عامل "پناه‌بردن"شان است به زادگاه، غافل که خانه‌ی پدری نیز -به‌تبع جبر روزگار- تغییر کرده است و با آن‌چه آنان در خاطره‌‌ی خویش محفوظ دارند، فرسنگ‌ها فاصله گرفته است. اینان با سلاح کُند بازرفت تاریخی، به جنگ سرنوشت می‌روند که خوش‌شان باد!

    طرفه این‌که توقع از مهاجری که تمام مدت به وطنش چشم بدوزد، بی‌جا و در جدال با جبر زندگی مهاجرت است. من با این نظر موافق نیستم که بایستی ایران را فراموش کرد و ایرانیان درون مرز را تنها گذاشت و به مسائل‌شان بی‌توجهی کرد، ولی موافق هم نیستم که ما مهاجرین خود را تماماً وقف ایران کنیم و بر واقعیت کنار دست و قابل لمس زندگی خود چشم فروبندیم.

    شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

    نشریه‌ی National Geographic شماره‌ی ماه آگوست خودش را اختصاص داده است به ایران، حالا به کجای ایران، آنش بماند! خلاصه آن‌ها که گوش‌شان تیز است حول ایران چه خبر است، از تهیه‌اش غافل نشوند!
    کسی نرم‌افزار نیم‌فاصله‌نویسی سراغ ندارد که با ویندوز ویستا سازگار باشد؟

    یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۷

    در رثای نبود...

    وبلاگ که از زندگی آدم بیرون برود، به چندی نمی‌کشد که آرامش از آن‌یکی در تو می‌آید. امتحان کنید تا به درک مشترک با من برسید! ولی موضوع این است که هر چیزی که برود -فرقی هم نمی‌کند که چه باشد- درست از همان و در همان نقطه‌ای که ‍پر کشیده، تکه‌حجمی باقی می‌گذارد پر از خالی! این حجم کوچک و بزرگی‌اش بسته به جایگاهی است که آن چیز در زندگی فرد داشته. با تمام این اوصاف، میزان کم‌وکاست را که کنار بگذاریم، این واقعیت است که چشم می‌زند: هیچ‌کس تا به حال ندیده که نقطه‌ای تهی پر شود... آن‌چه پررنگ‌تر از هر چه می‌ماند "هیچ" است و فقط هیچ...