‏نمایش پست‌ها با برچسب معرفی نویسنده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب معرفی نویسنده. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۴۰۴

محترم اسکندری و جمعیت نسوان وطنخواه


محترم اسکندری (1274 – 1303) روزنامه‌نگار برجسته‌ی ناسیونالیست و تجددخواه، پیشگام در آموزش و فرهنگسازی، بنیانگذار اصلی و مدیر مهمترین نهاد برابری‌خواهی زنان در عصر رضاشاه بزرگ است: جمعیت نسوان وطنخواه.

نشر و سردبیری مجله‌ی "جمعیت نسوان وطنخواه" را نیز هماو بر عهده داشت که یکی از مهمترین اسناد تاریخی سیر تجدد در ایران است.




محترم اسکندری دختر محمدعلی میرزا اسکندری از موسسین "انجمن آدمیت" بود و از دوران طفولیت در کنار پدر در جلسات این انجمن شرکت می‌جست.

فرازهایی از اساسنامه‌ی جمعیت نسوان وطنخواه به شرح زیر است:

تعلیم و تربیت و سوادآموزی دختران و زنان

پرورشگاه برای دختران یتیم

تاسیس مریضخانه برای زنان بی‌بضاعت

تشکیل هیئت تعاونی به منظور تکمیل صنایع داخلی

مساعدت مادی و معنوی نسبت به مدافعین وطن در هنگام جنگ.

محترم اسکندری از مخالفین سرسخت حجاب و خرافات مذهبی بود و می‌گویند جستارها، سخنرانی‌ها، و گفتارهای او بر رضاشاه بزرگ تاثیر بسزایی داشته است. نیز همین مقالات مایه‌ی طرح شماری از لوایح قانونی و مساعدت دولت در تغییرات قانونی پایه به سود برابری‌خواهی و تجدد بوده است.

از نگاه معرفت‌شناختی و بر اساس کارنامه‌ی عمر کوتاه اما بسیار پربار او، محترم اسکندری چه بسا از انگشت‌شمار پیشگامان برابری‌خواهی باشد که شایسته‌ی لقب "پهلوان" است.

یکی جام پر باره خسروان...... بکف برنهاد آن زن پهلوان (حکیم طوس فردوسی)

بی کم و کاست، محترم اسکندری قهرمان ملی ما ایرانیان است.



#محترم_اسکندری
#جمعیت_نسوان_وطنخواه

پنجشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۹۳

اشاره به کتاب "بدون بدهی برای همیشه"


بعضی از کتاب‌ها را هر بار که می‌خوانی، نکته‌ی جدیدی به تو می‌آموزند. بعد شگفت‌زده می‌شوی که چطور تا به حال متوجه این نکته‌ نشده بودی! این خاصیت کتاب‌های ارزشمند است.
من اعتقاد راسخ دارم که لحظه‌ای را نباید روی کتاب‌های بد و بی‌ارزش تلف کرد، در مقابل معتقدم کتاب‌های عالی را هر چند وقت یک‌بار باید از نو دست گرفت. ذهن ما -بسته به روحیه‌ و دغدغه‌های همان لحظه- با نکاتی در این کتاب‌ها گره خواهد خورد که در مطالعه‌ی قبلی، با کم‌توجهی از روی آن‌ها رد شده بودیم.
یکی از این کتاب‌ها که حکایت برنامه‌ریزی مالی پایه است، نوشته‌ی خانم Gail Vaz-Oxlade است به نام "بدون بدهی برای همیشه" (Debt-Free Forever). آگاهی‌های این کتاب برای امروز من شاید خیلی ابتدایی باشند، اما با هر بار مراجعه، نکاتی را در ذهنم زنده می‌کند که دارند رو به کمرنگ‌شدن می‌روند. مثلاً این نکته‌ی پایه که "شیوه‌ی خرج‌کردن مهم‌تر از میزان درآمد است" را گاهی ما بدون این‌که خود متوجه‌اش باشیم فراموش می‌کنیم!
این کتاب بیش‌تر برای مخاطب کانادایی و آمریکایی نوشته شده و با سیستم مالی این کشورها سازگاری دارد، ولی آموزه‌ی محوری آن -که برنامه‌ریزی مخارج و شیوه‌ی خرج‌کردن است- موضوعی جهانی است و هر جا که زندگی کنیم، به‌‌ کار ما می‌آید.
تارنمای نویسنده:
http://www.gailvazoxlade.com/index.html
See More

سه‌شنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۹۲

اشاره‌ای به "نویسنده چیست؟" اثر میشل فوکو


برای بازخوانی یک متن، دیروز، مقاله‌ی معروف "نویسنده چیست؟" میشل فوکو را باز برگی زدم. این مقاله در سال 1969 به‌ فرانسه منتشر و ده سال بعد به انگلیسی ترجمه شده است. بعضی از نکات آن اما هم‌چنان می‌تواند موضوع اندیشیدن باشد. مثلاً این دو-جمله:
«چگونه می‌توان چند گفتمان را به یک نویسنده‌ی مشخص نسبت داد؟ چگونه می‌توانیم کارکرد نویسنده را برای پاسخ به این پرسش به‌کار گیریم که با یک فرد روبه‌رو هستیم یا چند فرد؟»

به زبان ساده، در این‌جا فوکو مطرح می‌کند که یک نویسنده دوره‌های مختلفی دارد که گاه این دوره‌ها، در تضاد با هم هستند. پس یک فرد با یک شناسنامه، می‌تواند در جوهر خود چند نویسنده باشد. نیز در جای دیگر مطرح می‌کند که دوران نویسندگی یک فرد با زمان حیات تاریخی او منطبق نیست، چه شماری از تلاش‌های قلمی همین فرد حاصل دوران "نگارنده‌گی" اوست که "اثر" نیستند و تنها بخش‌هایی از نوشته‌های او این فرد را "نویسنده" کرده است. یعنی بین "نگارنده" (Writer) که می‌تواند مثلاً یک اعلامیه‌ی دیواری بنویسد با "نویسنده" (Author) که با متن ارتباط ارگانیک دارد و آفریننده‌ی آن است فرق است. همچنین فوکو "مناسبات قدرت" را در متن رد می‌گیرد که موضوعی قابل اعتنا و از مباحث مورد علاقه‌ی نویسنده است، ولی به بحث ما این‌جا بی‌ارتباط است.
با خواندن این دیدگاه‌ها ما می‌فهمیم با متفکری پیچیده طرف هستیم که می‌داند چگونه در لالوی معانی مانور دهد و موی از ماست مفاهیم بکشد. از این متن چند صفحه‌ای، بهروز شیدا* ترجمه‌ای به‌دست داده که بیش‌تر باید گفت چکیده و اقتباسی از متن اصلی است برای توضیح "تئوری گفتمان" میشل فوکو. با این وجود، شیدا با دقتی مثل‌زدنی، مفاهیم پایه در متن را  بدون دستکاری و با وفاداری به زبان فوکو، در ترجمه‌ی خود گنجانده است. طبق معمول، کنجکاو شدم که ببینم آیا ترجمه‌ی دیگری از این متن به فارسی موجود است؟
ظاهراً این جستار به فارسی نیز برگردانده شده است، زیر عنوان "مولف کیست؟" متن فارسی را نخوانده‌ام، اما همین‌که عنوان کلیدی مقاله غلط ترجمه شده، شاید بشود به فهم عمیق مترجم از متن شک کرد! عنوان مقاله‌ی فوکو (What is an Author?)  است که واژه به واژه‌ی آن با دقت انتخاب شده است.
 برای درک این مقاله، نخست باید به تفاوت دو واژه‌ی Author و Writer توجه کرد. این دو مفهوم-واژه هر چند این‌روزها در متن‌های انگلیسی نیز جابه‌جا به‌کار می‌روند، اما گویای مفاهیم متفاوتی هستند.  در زبان فارسی البته چنین تفکیکی وجود ندارد، ولی برای فهم نظریه‌ی فوکو، ما لازم است این تفاوت محتوایی را بشناسیم.
Author ایده‌ای را می‌آفریند و مناسبات معنایی آن‌را می‌سازد و ورز می‌دهد. او ایده را می‌آفریند، توسعه می‌دهد و به گفت‌وگو می‌گذارد.  از این رو او خالق اثر است. تئوری‌های ادبی یا علوم سیاسی همه حاصل کار Author هستند.
Writer کسی است که ایده‌ای را که دیگری خلق کرده به شکلی تحلیل و بیان می‌کند.  او خالق ایده نیست؛ تنها شرح‌دهنده‌ی آن است. روزنامه‌‌نویس‌ها یا زندگی‌نامه‌نویس‌ها از این جمله‌اند.
آثار ادبی‌ای که از لحاظ فرم یا محتوا یگانه هستند و در آن‌ها مفهومی خلق می‌شود، Author دارند. آثار ادبی‌ای که موضوعی قبلاً آفریده‌شده را نوسازی می‌کنند و از سویی دیگر شرح می‌دهند، حاصل کار Writer هستند.
نکته‌ی دیگر، تنها کسی Author خوانده می‌شود که اثرش منتشر شود (کاغذ یا اینترنت). ایده در حد گفتاری یا حتا شخصی‌نویسی‌های روزمره، فرد را Author نمی‌کند؛ ایده باید ثبت شود تا شناسنامه بگیرد.

با توجه به تعاریف بالا، آن‌چه فوکو در پی توضیح‌اش برآمده، ماهیت‌شناسی این‌دو واژه و تفکیک آنها از یکدیگر بوده است. بعنی جستار فوکو پدیدارشناختی است و از این رو آگاهانه What (چیست) را به جای Who (کیست) به‌کار برده است. فوکو در مقاله‌ی خود موفق می‌شود که این‌دو را از هم تمیز دهد و بازشناساند.
شوربختانه در فارسی، دو واژه‌ی "نگارنده" و "نویسنده" برابرنهاد مناسبی برای Writer و Author نیستند. امیدوارم توضیح من توانسته باشد از مراد فوکو رونمایی کند.

:: متن اصلی مقاله: What is an Author?
:: بهروز شیدا دارای دکترای ایرانشناسی، منتقد و پژوهشگر ادبی ساکن سوئد است.

سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

الیس مونرو، برنده‌ی نوبل ادبیات 2013

نوبل ادبیات امسال به الیس مونرو، داستان‌نویس 82 ساله‌ شهیر کانادایی تعلق گرفت. می‌توان با قاطعیت گفت که این نویسنده از جمله برندگان این جایزه است که صرفاً به‌ خاطر غنای ادبی و شایستگی‌هایش انتخاب شده و نه بر اساس ملاحظات سیاسی یا حقوق بشری.

اليس مونرو استاد به‌تصويرکشيدن ارتباطات انسانی از جمله شهرک‌نشينی، تحصيل، ازدواج، طلاق، درگيری‌‌های خانوادگی و اجتماعی، مسائل مربوط به مهاجرت و ديگر نقاط واقعی زندگی در محيطی بومی ‌در آمريکای شمالی است. بنابراين کارهایش را می‌توان روايت ادبی از تاریخ و اجتماع اين منطقه دانست. با این حال، خواننده در هر کجای کره‌ خاک که بزید، می‌تواند با داستان‌های او ارتباط برقرار کند.
خلاقیت ویژه‌ الیس مونرو، طرح پرسش‌هایی کانونی در کوتاه‌ترین شکل ممکن است: زندگی منطقه‌ای/شهرکی چیست؟ مادربودن به چه معناست؟ زن بودن چگونه است؟ کانادایی یعنی چه؟ مرزهای عشق کجاست؟ خیانت چیست؟ تسلیم چیست؟ در بطن داستان‌های کوتاه این نویسنده –که همگی بستری اجتماعی دارند- با شرایط روانی و مادی انسان در ارتباط و جدال با این پرسش‌ها آشنا می‌شویم. جالب توجه اینجاست که نویسنده برش‌هایی تاثیرگذار و عمیق از زندگی شهروند آمریکای شمالی را با ظرافت تمام،‌ اما با دوری از پیچیدگی‌های زبانی بیان می‌کند که این‌ سیاق، کار قلمی‌او را از نویسندگان نسل پست مدرن یا آثار روان‌نگر یا نگاشته در فرم «جریان سیال ذهن» به‌کل متفاوت می‌کند.
شخصیت‌های‌ داستانی الیس مونرو آدم‌هایی هستند از بطن اجتماع، اما نه از اعماقش. داستان‌های او ارادتی به فقرگرایی یا ایدئولوژی‌ها و «ایسم»های رنگارنگ ندارند و در آن‌ها، انسان‌ها در عین درگیری با رنج‌ها و مصائب زندگی، طعم خوشبختی را نیز می‌چشند. الیس مونرو نویسنده‌ای است که هیچ‌گاه تسلیم مدهای روز ادبی نشد و در تمام کارهایش تلاش کرد تا تصویری امیدوار و واقع‌گرایانه از انسان ارائه دهد.
اليس مونرو را بايستی يکی از پيروان مکتب «ادبيات تصوير» نیز دانست که شاخصه‌ ادبيات آمريکایی است. در اين نوع ادبيات، بيش از آنکه به مسائل صرفاً روان‌شناختی يا تکنيک‌های زبانی و شگردهای بيانی توجه شود (مثل ادبيات فرانسوی یا آمريکای جنوبی یا پیروان آنها در ایران خودمان)، ارتباطات انسانی را با دقت نقاشی می‌کند و به تصوير می‌کشد. او به دست شخصیت دوربین میدهد تا از زاویه نگاه خود محیط را نشان دهد. به همين لحاظ، اين نوع ادبيات پایه‌ای است برای نمايش و سينما. دقت در تحليل لحظات و بازنمايی موقعیت‌های فرد در اجتماع نيز شاخصه‌ ديگری از کار مونرو است که به این نوع ادبیات شاید بشود گفت «داستان موقعيت».
آثار الیس مونرو جوایز جهانی متعددی را به خود اختصاص داده‌ است. از جمله این آثار می‌شود به این عنوان‌ها اشاره کرد: «رقص سایه‌های خوشحال»، «زندگی دختران و زنان»، «چیزی که منظورم بود به شما بگویم»، «فکر می‌کنی کی هستی؟»، «ماه‌های ژوپیتر»، «پیشرفت عشق»، «دوست جوانی‌هایم»، «اسرار فاش‌شده»، «عشق زن خوب»، «نفرت، دوستی، معاشقه، عاشقی، ازدواج»، «گریزپا»، «دورنمای کسل راک»، «خوشحالی بسیار» و «زندگی عزیز».
نکته: اگر اشتباه نکنم، او نخستین نویسنده داستان کوتاه است که نوبل می گیرد.

× این یادداشت در شماره‌ی 270 روزنامه‌ی قانون (سه‌شنبه ۲۳ مهر 92) زیر عنوان "نوبلی شایسته‌ ادبیات" منتشر شد: [پیوند]

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۲

اشاره‌ای گذرا به کتاب "ثروت خانوادگی"


کتاب ثروت خانوادگی نوشته‌ی جیمز هیوز جونیور، تلاشی پدیدارشناسانه است در فرمول‌بندی مفهوم "میراث". در این کتاب،‌ ثروت به سه بخش اصلی "سرمایه‌ی انسانی"، "معلومات انسانی" و "پول" تقسیم می‌شود. این سه بخش در یک قالب و تنیده در یکدیگر محتوای ثروت را می‌سازند. بر خلاف نظر عامه که ثروت را با پول یکی می‌گیرد، بدون هر یک از این سه مورد،‌ کار ساخت میراث لنگ می‌ماند.
این کتاب، اصول ساخت شجره در یک خانواده را شرح می‌دهد. موضوع این کتاب، بیش از آ‌ن‌که در دایره‌ی ثروت‌اندوزی خلاصه شود، به فهمی عمیق از مفهوم میراث در زمینه‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی، تاریخی و الخ کمک می‌کند و اهمیت بی‌بدیل آن‌را نمایان می‌سازد. از این روست که برای فهمی فلسفی و عقل‌گرایانه از "میراث"، خواندن این کتاب یک باید است. ما با خواندن این کتاب متوجه می‌شویم که چرا در اروپا خانواده‌هایی با چند صد سال پیشینه حضور دارند و رکن سلطنت در جایگاه سمبل میراث، چرا و چگونه حراست می‌شود.
این کتاب آموزشی را نویسنده برای تدریس به خانواده‌های ثروتمند و کورپوریشنهای آمریکایی و بینلمللی تالیف کرده است.

شناسه:
Hughes Jr., James E.; Family Wealth: Keeping It in the Family: How Family Members and Their Advisers Preserve Human, Intellectual, and Financial Assets for Generations; New York: Bloomberg Press; 2004.

دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

در راستای نقدی به "پيرمرد و دريا"ی همينگوی


در پی جست‌وجویی، چشمم به نوشته‌ای خاک‌گرفته خورد و کک انداخت به تنبان‌ام که پس‌نوشته‌ای برایش بیایم. این چند خط، حاصل کار است:

من نمی‌دانم اين نقدنوشته‌ واقعاً کار بارگاسيوسا است، يا جناب مترجم محترم زحمت نوشتن‌اش را کشيده... آن‌چه که می‌دانم امّا اين است که ربط چندانی به پيرمرد و دريای ارنست همینگوی ندارد. بگذاريد از نوشته شاهد بياورم، با اضافه‌کردن توضیحاتی:

نویسنده در باره‌ی شخصيت اصلی پيرمرد و دریا چنين می‌نویسد: «مردی با حریف کینه‌توزی درگیر شده و در پایان چه برنده باشد و چه بازنده، احساس منزلت و بزرگی بیشتری می‌کند و به آدم بهتری تبدیل می‌شود».
ظاهراً اين "رفيق" کمال‌طلب، همينگوی را با اعضای متعهد حزب کمونيست اشتباه گرفته‌ است؛ همین‌طور پیرمرد خنزرپنزری داستان را با قهرمانان خلق! همينگوی شخصيتی خلق نکرده که بعد از يک نبرد به "آدم بهتری" تبديل شود و بشود به‌اصطلاح "انسان طراز نوین"... همينگوی نویسنده‌ی فرم مسخره‌ی "رئاليسم سوسياليستی" نبوده که به "نفس مبارزه" بهایی گزاف بدهد. اغلب داستان‌های همينگوی -به‌ويژه اين داستان‌اش- روايت شکست آدمی‌ست، در تقلا و نبرد بی‌حاصلی که زندگی نام‌اش است. در این نبرد، هیچ ارتقایی در انتظار نیست.

اين تکه خواندنی‌ست: «... وقتی سانتیگو خسته و کوفته با دستان خونین به دهکده‌ی کوچکی که آن‌جا زندگی می‌کند برمی‌گردد، استخوان‌های بی‌خاصیت ماهی بزرگ را که کوسه ماهی‌ها آن را خورده‌اند با خود حمل کند و به نظرمان می‌رسد که این فرد بر خلاف تجربه بی‌حاصل اخیرش، از نظر روحی وضع بهتری پیدا کرده و نسبت به قبل جلو افتاده و هم از نظر روحی و هم جسمی توانایی‌های محدود یک انسان فانی را ارتقا داده است
نویسنده نه‌تنها محتوای اثر هنری همینگوی را به پست‌ترین نقطه نزول داده، بل‌که با ناديده‌گرفتن سمبوليسم کليدی اين اثر، تن نویسنده را نیز در قبر لرزانده است!
بگذاريد سخن را کوتاه کنم: پیرمرد و دريا در يکی از فرم‌های شناخته‌شده‌ی داستان کلاسيک، يعنی "داستان بر مبنای تقابل/جدال" (Conflict) نوشته شده است. تقابل در اين داستان -که اساس است- "جدال انسان با طبيعت" (Man Vs Nature) است. در دنیای داستان کلاسيک، در جدال با طبيعت، انسان شکست می‌خورد (با استثناهای تکنولوژيکی کاری نداريم). بر این اصل، قهرمان داستان همينگوی پی ريخته شده تا در بيهوده‌گی زندگی تقلایی بکند و بعد شکست بخورد. استخوان‌های ماهی نيز شمايل و تمثيل خود او است؛ آيينه‌ی تمام نمای او و ثمر زندگی‌اش. به هر رو این داستان هر چه هست، گمان نمی‌کنم توضیح "راه تجلی انسان" باشد!

«داستان همینگوی غم‌انگیز است اما بدبینانه نیست. برعکس، همینگوی نشان می‌دهد که همیشه و در همه حال حتی در رنج و محنت هم امیدی وجود دارد؛ رفتار انسان می‌تواند شکست را به پیروزی تبدیل کند و به زندگی‌اش معنا ببخشد.
من می‌گویم اين داستان به معنای واقعی کلمه بدبينانه است. محتوای رئاليستی آن نیز -که تز داستان‌نویسی همينگوی است- اصولاً همين است. به‌عبارتی، همینگوی نویسنده‌ی ورشکستگی انسان است نه موفقیت‌اش. همينگوی هيچ‌کجا سعی نکرده خواننده‌اش را به زندگی خوشبين و اميدوار کند؛ لااقل من نخوانده‌ام.
این درست که قهرمان داستان با زدن به دریا می‌خواهد به زندگی‌اش معنا ببخشد، اما نتیجه‌ی کارش چه می‌شود؟

«سانتگو...مرد فروتنی‌است؛ در کلبه‌ی درب و داغانی زندگی می‌کند و تختواب‌اش را روزنامه‌ها تشکیل می‌دهند و توی دهکده اسم و رسمی دارد
معيارهای ارزشی‌ نویسنده‌ی محترم را می‌بينيد؟ فلاکت‌زده‌گی یک فرد را در کدام جهان‌بینی -به‌جز مذهبی (مخصوصاً اسلامی و صوفیستی آن) و نیز چپی- می‌شود به "فروتنی" او تعبیر کرد؟ واقعیت این است که سانتیاگو آدم بدبختی است که فلاکت از سر و روی زندگی‌اش می‌بارد. او در دايره‌ی بيهوده‌گی زندگی افتاده و دارد مثل بقيه دست‌وپا می‌زند، شاید به جایی برسد. او ته‌مانده‌ی امیدش را هم خرج می‌کند، ولی ته کار به آدمی باخته و تسلیم مبدل می‌شود. ماهيگری سانتیاگو تیر آخری است که می‌اندازد که اتفاقاً به سنگ می‌خورد. اين تصويری است که ارنست همينگوی در خیلی از کارهاش در صدد ارائه‌‌اش برآمده است.

اين تکه را در دنباله‌ی توضیح قبل داشته باشید: «نبرد سانتیگو با نیزه‌ماهی او را تبدیل می‌کند به آدمی شگفت‌انگیز که به سادگی و با فروتنی تمام مثل قهرمان‌ها رفتار می‌کند و بی‌آنکه لاف بزند یا که مغرور شود؛ تنها به سادگی مسئولیتش را انجام می‌دهد
جداً حال آدم از اين‌همه رمانتيسم بی‌محتوا به‌هم می‌خورد! کدام ساده‌گی، کدام فروتنی،... کدام مسئوليت؟ طرف رفته شکم‌اش را سیر کند، چيزی از آب بگيرد و بیاورد در بازار بفروشد دوزار گیرش بیايد؛ اين آخر چه ربطی به فروتنی دارد؟ مغروربودن یا نبودن یک پیرمرد بدبخت و در اعماق چه اهمیتی در دایره‌ی زندگی بشر دارد؛ کدام گره را از مشکلات بشر می‌گشاید؟ "مسئوليت"؟ طرف مگر پيغمبر است که آمده باشد مسئوليت‌اش را انجام بدهد و برود پی کارش؟ یا "انسان طراز اول" حزبی است که از آغاز ملتزم به دنیا آمده باشد؟ تا حالا کجای دنيا ديده‌ايد کسی ماهی بگیرد به‌خاطر مسئوليتی معنوی؟ رئاليسم سوسياليستی نخ‌نما در این نوشته به‌راستی که حیرت‌آور است! جز چهارتا آدم جهانِ سوّمی، کسی تره هم خرد نمی‌کند برای اين ذهنيت‌های آرمان‌گرای عقب‌مانده...

«رمان دو نقطه مهم و اساسی دارد که ماجرای سانتیگو را تغییر می‌دهد، یکی رویارویی با ماهی و دیگری مواجه‌شدن با کوسه ماهی‌ها، که داستان را به سمت اندیشه‌های داروینی پیش می‌برد، یعنی انسانی برای بقایش مجبور است موجودی را بکشد و وقتی منزلتش در خطر است از تمام شجاعت‌اش بهره می‌گیرد تا مقاومت کند
سانتیاگو از روی استيصال و ناچاری تمام توانش را گذاشته که توشه‌ای به‌چنگ بیاورد، برای اقتصاد زندگی‌اش. خب از آن حراست می‌کند که عکس‌العملی است طبیعی. اگر بخواهیم روانشناسانه هم به موضوع نگاه کنیم، او در پی اثبات این نکته است که "هنوز آدم به‌دردبخوری است".

«سانتیگو که ویران شده و بی‌سواد است؛ نمادی‌است از انسان در بهترین وضعی که قرار دارد؛ تصمیم می‌گیرد که بر خودش مسلط شود و با خدایان و اسطوره‌های مختلف نبرد کند.»
جداً جز تبسم، چه پاسخی می‌شود به این نظرپرانی داد؟ آدم یاد بعضی مفصران می‌افتد که حافظ بیچاره را به "قرآن‌خوان" تبدیل کرده‌اند! زبان توجیه‌گر که در پی کشف حقیقت نیست...

و اما از همه جالب‌تر، پاراگراف آخر است:
«مدت زمان کمی پس از آن که این کتاب به چاپ رسید؛ فاکنر گفت که همینگوی «خدا را کشف کرده.»
خب اگر گفته، حرف بی‌جایی زده! لااقل به این داستان ربطی ندارد.
«در این داستان شگفت‌انگیز، احساسات‌گرایی با نبودن خود؛ خودنمایی می‌کنند
اگر قرار باشد محوری را در این داستان روی میز تشریح بگذاریم، آن "خشونت" است نه "احساسات": خشونت طبیعت، خشونت زندگی و انتهای غم‌انگیز پیرمرد. جای احساسات در این داستان کجاست؟
«سانتیگو مثل اسپارتان‌ها در قایق خود در میان اقیانوس نشسته است. و نکته اصلی داستان که در تک تک عبارات آن نهفته است و در آن‌ها نفوذ کرده این است که وقتی سانتیگو پیر خسته و کوفته است و غم و غصه دارد و در سراشیبی قرار دارد؛ دیرک قایقش را به دست می‌گیرد و در دهکده خوابیده پیش می‌رود. آن چیزی که خواننده در این لحظه حس می‌کند را نمی‌توان به این سادگی‌ها تشریح کرد، و این همان رازی است که کتاب‌های بزرگ و به‌یاددماندنی همراه خود دارند؛ شاید این راز «شفقت»؛ «دلسوزی» یا «انسانیت» باشد اما هر چه که هست به احساسات بشر مربوط می‌شود
فرق اساسی و غیر قابل قیاس این است که اسپارت‌ها، در سرگذشت اسطوره‌ای و تخیلی‌شان پیروز می‌شوند، اما سانتیاگوی همینگوی شکست می‌خورد... و در شکست، هیچ رازی نهفته نیست.

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

"ایرانیان و اندیشهء تجدد" از جمشید بهنام


کاوشگران پگاه اندیشه‌ی تجدد در ایران مشروطه، اغلب از ارتباط فکری ایرانیان با روسیه و غرب خبر می‌دهند. خبر می‌دهند که با طلوع افکار غربی -اعم از اجتماعی، فرهنگی و فنی- بر پهن‌دشت فکر منورالفکرهای آن دوران، اندیشه‌ی مشروطه‌طلبی و حکومت قانون جوانه زد. این‌میان آن‌چه از قلم می‌افتد، حرکت قطار مدرنیته در همسایه‌گی‌مان بوده که بسیاری از منورالفکرها به‌واقع مسافر همان قطار بودند.
جمشید بهنام در ایرانیان و اندیشه‌ء تجدد*، پاگیری تجددطلبی در ایران را از همین منظر برمی‌رسد. او به نوش‌گاه بسیاری از جویندگان فکر و بعدها اندیشه‌گران ایرانی اشاره می‌کند که جایی جز سرچشمه‌ی حوزه‌ی ‌روشنفکری ترکیه نبوده است.

*شناسه:
بهنام، جمشید. ایرانیان و اندیشه‌ء تجدد. تهران: نشر فرزان، چاپ دوم، 1383.

چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷

دیدار با مهشید امیرشاهی


جشنواره‌ی تیرگان بهانه‌ای شد برای حضور خوش‌هنگام مهشید امیرشاهی در تورنتو و نیز سه دیدار نسبتاً بلند من با او. خانم امیرشاهی از حدود یک‌‌ماه قبل از آن به من خبر داده بود که عازم این‌جاست، اما اشاره نکرده بوده که مناسبت‌اش چیست. من‌هم که به خاطر گرفتاری‌های روزمره‌، تقریباً از قریب‌به‌اتفاق رویدادهای جامعه‌ی ایرانی شهرم دور افتاده‌ام، طبیعی بود که نتوانم حدس بزنم که قضیه چیست. البته اهمیتی هم نداشت؛ مهم دیدار با نویسنده‌ای بود که مورد احترام و علاقه‌ام است، نه دلیل آمدن‌اش.

چهارشنبه شانزدهم جولای، حدود ساعت چهار تلفنم زنگ خورد: خانم امیرشاهی پشت خط بود. تازه رسیده بود و آن‌طور که می‌گفت، خسته‌ی سفر بود و حوصله‌ی هیاهو نداشت و خلاصه بدش نمی‌آمد با دوستی خلوت کند و گپی بزند. آماده‌شدنم دقایقی بیش‌تر طول نکشید. به راه افتادم.

از خانه‌ی من تا هتل محل اقامت مهشید امیرشاهی چیزی حدود بیست کیلومتر راه بود (و هست)؛ از یکی از شمالی‌ترین نقاط شهر، تا آخرین نقطه‌ی جنوبی شهر، کنار ساحل. بی‌توجه به نصیحت‌های خانم امیرشاهی که از من می‌خواست آهسته برانم، در میان راه یک قبض بالای صد دلار از پلیس هدیه گرفتم! به هتل رسیدم و بعد از حدود یک‌ربع چرخ زدن، جای پارک گیر آوردم. به لابی که رسیدم، از همان‌جا به خانم تلفن کردم.

چالاکی مهشید امیرشاهی دهن‌کجی‌ای بود به سنش (فکر می‌کنم 70 سال). خیلی مناسب و مرتب لباس پوشیده بود و گرمای برخوردش همان بود که انتظارش را داشتم. با هم بیرون زدیم و با ماشین ساعتی چرخیدیم و بازگشتیم. بعد در لابی نشستیم و بعد گفت‌و‌گوی‌مان به اتاق خانم امیرشاهی کشید، انگار حرف‌هامان تمامی نداشت. کتاب‌ها را برایم با بزرگواری پشت‌نویس و امضا کرد که می‌ماند به یادگار.

پس‌فردایش -یعنی جمعه-، به اتفاق امیر مهیم رفتیم به قصه‌خوانی‌اش. به نیمه‌های برنامه رسیدیم، از بس خیابان‌ها شلوغ بود و جای پارک کم. بعد از آن، با جمعی از دوستان به کافه‌ای کنار ساحل رفتیم و بعد به‌اتفاق شام مختصری خوردیم و به همراه دو تن دیگر به هتل آمدیم و تا نزدیک یک‌وسی‌ نیمه‌شب گفت‌وگومان به درازا کشید.

شنبه آخرین دیدارمان بود. خانم افتخار دادند به منزل من بیایند. برادرم و سه تن دیگر از دوستان انتظار می‌کشیدند که رسیدیم. از نشستن‌مان در بالکن دقیقه‌ای نگذشته بود که رعدی زد و ... و کشاندمان به درون. خلاصه تا سینه‌به‌سینه‌ی لحظات پایانی نوزدهم جولای گفت‌وشنیدمان ممتد شد. خانم را تا هتل همراهی کردم.

من گمان نمی‌کنم لازم باشد گفته‌هایی که بین ما رد-و-بدل شده را بازگو کنم. قصد من این‌جا گزارش‌نویسی یا نشر مصاحبه نیست. دامنه‌ی نشستی خصوصی را نباید به علن گستراند. فقط این‌را بگویم که واقعاً از تیپ شخصیتی و گفتار مهشید امیرشاهی لذت بردم. مهشید امیرشاهی -بر خلاف بسیاری از نویسندگان و بدون هیچ‌گونه تظاهری- دقیقاً آیینه‌ی تمام‌نمای آثارش است. به‌عبارتی، آثار او بی‌کم‌وکاست خود او است و اوست که در آن‌ها جریان دارد. چنین خصوصیتی در میان نویسندگان ایرانی بس کمیاب است. مثل غالب انسان‌های عمیق، زودرنج است، با قلبی تا بخواهید رئوف. همین‌جا این خط نوشته را نگه دارم. من لزومی نمی‌بینم وارد جزییات شخصیتی او یا کس دیگری بشوم. او نیز فردی است از افراد، با خصوصیات کاملاً انسانی. این را بگویم و ختم کلام که حیف از آفتابی چون مهشید امیرشاهی که جلوی نورافشانی‌اش را به درون میهن‌مان گرفته‌اند...


  • روز واقعه!
  • [1][2][3]

    سه‌شنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۶

    مختصر: هوشنگ معین‌زاده و کتاب‌هایش

    ادبيات الحادی رشته‌ای است در ادبيات که با به‌خدمت‌گرفتن فرم و زبان ادبی، به مفاهيم و مضامين نقاد دين و خدا می‌پردازد. از این رو، این سیاق، پیش و بیش از آن‌که ارتقای ادبی (هنر برای هنر) مد نظرش باشد، روشنگری فلسفی را در هدف دارد. شيوه‌ی ادبی یادشده در زبان ما کم‌سابقه نيست، اما تا بخواهيد کم‌ياب است. دليل‌اش هم چوب تکفير همه‌ی این سال‌ها بوده است که احیانا یادآوری نمی‌خواهد.
    هوشنگ معين‌زاده نماينده‌ای است بس گرانقدر در اين حوزه. معين‌زاده با ذهنی باز، نگاهی ژرف و نثری پرداخته، آثار ارجمندی آفريده است که هيچ خانه‌ و کتابخانه‌ای را از آن‌ها خالی مباد. در جامعه‌ای که غالب نويسندگان آن خودسانسوری و نان‌ به نرخ روز خوردن را روش خود کرده‌اند، شجاعت‌مردی چون هوشنگ معين‌زاده چراغ پرنوری است در ظلمات سهمگین‌اش. هر چند مضمون آثار معین زاده سکوت غالب منتقدین ادبی را در پی داشته (لابد از ترس تکفیر)، با تمام این وصف، ماهیت غنی و محتوی روشنگر این آثار سببی بوده که زیر سایه نمانند و خواننده‌ی خود را در بیرون و درون مرز بیابند؛ اشتیاق روزافزون نسل جوان ایران به دانستن نیز از قلم نیافتد.
     ختم کلام این‌که چشمه‌ی وجدان آدمی بایستی رو به خشکی باشد اگر خواندن آثار این نویسنده ستایش‌اش برنیانگیزد.

    چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

    عمران صلاحی چه زود رفت!


    کار مشترک عمران صلاحی و پرويز شاپور را ورق می‌زنم. ياد آ‌ن‌روز می‌افتم که برای نخستين بار ديدم‌اش...
    قبل از تعريف قضيه و برای پيشگيری از هرگونه شبهه و جلوگيری از سکته‌ی ناقص آدم‌های حسود و اقنای اهل شک، لازم است خودمانی بگويم که داستان من شبيه به داستان بعضی‌ها نيست که می‌خواهند از اين‌جور نمدها کلاهی برای خودشان دست‌وپا کنند و مثلاً تا طرف مرد، بشوند پسرخاله‌اش و چنان "خاطراتی" -بخوان تخيلاتی- از تنبان مبارک درآورند که تو گویی ساقدوش متوفا بوده‌اند و فقط سری از هم جدا بوده‌اند و...! نه قربانتان گردم! اين‌جانب بنده نه با آن مرحوم فالوده میل کرده‌ام، نه اصلاً سری در سرها داشته‌ام که آدم حسابم کند. ملاقات با عمران صلاحی کاملاً اتفاقی بود... که الآن قضيه‌اش را خدمت‌تان عرض می‌کنم.

    بر حسب همسايگی، مرتب پرويز شاپور را می‌ديدم. آن‌زمان، پرويز شاپور -با همراهی پسرش کاميار و به توصيه‌ی دکتر- روزی سه نوبت قدم می‌زد تا ساز و کار بدنش روبه‌راه بماند. بعضی از ظهرها که برای ناهار می‌آمدم خانه، در مسير قدم‌زدن‌ می‌ديدم‌اش و گپ کوتاهی می‌زديم.
    شاپور با من رفيق بود؛ يعنی با همه رفيق بود. کسی نبود که اين مرد را دوست نداشته باشد. عجيب آدم خوش‌زبان و البته متلک‌پرانی بود. تکه‌هایی داشت که انصافاً توی دکان هيچ عطاری پيدا نمی‌شد؛ آکبندِ آکبند! آدم اهل ذوقی بود و خوش‌مشرب. خلاصه قيمت خيابان کسری* بود. یک‌روز که لک‌ولِک‌کنان می‌آمدم خانه، ديدم‌اش که با کسی هم‌قدم است. طبيعتاً تعجب نکردم. به‌شان که رسيدم ايستادم به سلام‌وعليک. به آن‌ آقا معرفی کرد که اين حضرت "مجيد بی‌ستاره" است و بعد به من که اين‌ آقا هم عمران؛ عمران صلاحی. عمران صلاحی هم‌چين با من دست داد و چاق‌سلامتی کرد که انگار سال‌‌هاست رفيق‌ايم! دورزمانی بود که آدمی به اين صميميت نديده بودم. پرسيدم: «شما همان هستيد که طرح می‌کشيد و طنز می‌نويسيد»؟ شاپور گفت: «مگر نمی‌بینی چقدر طناز است»!
    از شاپور لااقل بيست‌سالی کوچک‌تر بود. بعدها باز ديدم‌اش که با پيرمرد دم گرفته و حالی می‌کند (یعنی می‌کرد). می‌بخشيد، امّا مضحک است که آدم در شصت‌ساله‌گی -با يک سکته‌ی ساده- بميرد! از برکات مملکت امکانات است ديگر! من را که تکان داد...
    روانش‌ پايا!

    *خيابان کسری، انشعابی از خيابان جامی، در مرکز تهران.

    شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

    نعلبنديان و "پوف"


    معرفی و انتشار اينترنتی آثار عباس نعلبنديان از کارهای شايسته‌ای‌ست که دوات به آن همّت گمارده است. نعلبنديان نمايشنامه‌نويس باذوقی بود (مسئول "کارگاه نمايش") که بعد از انقلاب، تاب زندگی را نياورد و داوطلبانه خود را از آن معاف کرد. بله، می‌گفتم: نعلبندیان چون ذهنی ايدئولوژيک نداشت و چپ نمی‌زد، از سوی جوّ غالب هنری آن‌دوران به حاشيه رانده شده بود. بعد از انقلاب هم که تکليف نشر ادبيات مستقل معلوم بود و هست. خلاصه اين‌جور آثار سرنوشتی ندارند جز خمیرشدن... و اين است که همّت دوات دوچندان ستودنی می‌شود.
    ضمناً شايد گفتن‌اش خالی از فايده نباشد که نعلبنديان، از اولين کسانی بود (شايد هم اوّلی بود) که در کارهايش، فارسی را همان‌طور که خوانده می‌شود نوشت که اين کارش جنجال فراوان به‌پا کرد. مثلاً می‌نوشت: خاهر به جای خواهر، اصلن جای اصلاً يا سندلی به جای صندلی... و الخ.

    انتشار سری‌نوشته‌های عباس نعلبندیان ادامه داشت تا رسيد به پوف. رضا قاسمی در معرفی پوف نخست آن‌را از جمله ادبيات اروتيک می‌شمارد و سپس مدعی می‌شود که «پوف از بهترين کارهای نعلبنديان است» که به باور اين نگارنده، اين سخنان پا از گزافه‌گويی فراتر نمی‌گذارند. آن‌چه من از اين نمايش‌نامه دريافتم، ادبياتی رکيک و پرخشونت، با ساختِ پورنو بود که طبعاً به اروتيسم ادبی ربطی ندارد. هر چند وقتی سخن از مجموعه‌آثار يک نويسنده به ميان می‌آيد، منظور مجموعه‌ی آثار اوست، نه بيش نه کم، امّا بحث من نوع ارزيابی ادبی و ارزشگذاری اين اثر است نه انتشار اينترنتی آن. به واقع، هر چقدر نشر پوف سانسورشکنی تلقی می‌شود، نسخه‌ای که آن‌را در آن می‌پيچند، شک و پرسش می‌آفريند.
    به نظر منِ خواننده‌‌ و علاقمند به آثار عباس نعلبندیان، در قياس با کاری چون داستان‌هايی از بارش و مرگ، پوف حرفی برای گفتن ندارد.

    یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

    "هزاره های پرشکوه" نوشته داریوش احمدی؛ اثری در نقد آرای ناصر پورپيرار


    چندی‌ست در ايران کتابی منتشر شده با نام هزاره‌های پرشکوه* -نوشته‌ی داريوش احمدی- که پاسخی است به ادعاهای ناصر پورپيرار در آثارش. اين کتاب‌ ثمره‌ی کنکاش بلندمدّت نويسنده و عرق‌ريزان فکر اوست. در ايران فعلی که -شوربختانه- ميدانی شده برای عرض اندام دشمنان تاريخ و فرهنگ ما، نگارش چنين آثاری نه تنها لازم، که به‌واقع چون توزيع پادزهر انديشه‌های مسموم بين مردم -به‌ويژه جوانان- است. نويسنده در ديباچه‌‌ چنين می‌آورد:
    در طول چند سال اخير، ظهور نويسندگانی كه پيوسته و هدف‌مند، با استفاده از ادبياتی كه در آن نژادپرستی و ميهن‌ستيزی رشد فزاينده‌‌ای دارد، به انكار و تخريب ريشه‌های تمدن و فرهنگ و هويت كهن و اصيل ايرانی روي آورده‌اند، ابعاد عظيم توطئه‌ی بيگانگان جهت لطمه‌زدن به كشور و ملت ايران، و ضرورت مقابله‌ی بنيادين با چنين تحركات مخرّبی را بيش از پيش آشكار و نمايان می‌سازد.
    از سال 1379 بدين سو، نويسنده‌ای به نام ناصر پورپيرار، با انتشار مجموعه‌كتاب‌هايی با نام كلی تأملی در بنيان تاريخ ايران و از سال 1382 با راه اندازی وبلاگی بر روی شبكه‌ی اينترنت، گفتمان كمابيش جديد و بی‌سابقه‌ای را طرح و ترويج نمود كه هدف و نتيجه‌ی آن، تحريف و تخريب تاريخ و تمدن ايران، تحسين و تجليل قوم عرب، و رويارو ساختن مليت و مذهب بوده است.
    وی با بهره‌گيری از ادبيات و لحني يک‌سره پرخاش‌گرانه، موهن و خودپرستانه، و با كاربرد داستان‌پردازی، اوهام‌بافی و دروغ‌سازی، در نگارش آثار خود، به انكار كامل فرهنگ و تمدّن پربار ايران باستان و تهی‌انگاشتن آن از هرگونه دست‌آورد و افتخاری، و تخريب چهره‌ی شخصيت‌های تاريخی و علمی ايران پرداخته و باور جهانی موجود درباره‌ی پيشينه‌های غنی فرهنگی و تمدنی ايران را توهمی القا شده از سوی يهوديان و حاصل توطئه‌های سازمان‌يافته و ديرينه‌ی صاحبان كليسا و كنيسه قلمداد كرده است.
    كتاب حاضر، با اتكا به اصول و شيوه‌های علمی، به سادگی و وضوح نشان داده است نظرياتی كه ناصر پورپيرار درباره‌ی تاريخ و تمدّن و فرهنگ ايران پراكنده ساخته، در حدّی وصف‌ناپذير و شگفت‌انگيز، نامستدل و نامستند، متناقض، بی‌بنيان و خودساخته، آكنده از تخيّلات و توهمات شخصی، و مبتنی بر انديشه‌ها و پيش‌فرض‌های قوم‌پرستانه‌ است.
    *شناسه:
     احمدی، داريوش. هزاره‌های پرشکوه. تهران‌: موسسه‌ی فرهنگی-انتشاراتی گرگان، 1384.

    یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

    اشاره به "سفر به انتهای شب" نوشته لویی فردینان سلین


    برای تحليل -يا حتّا معرفی- هر رمانی بايستی ابتدا "معنی رمان" را دانست. اين یک اصل است. حال اگر رمان انتخابی کاری بود کارستان، بايد از يک سطح دريافت و شعور ادبی-اجتماعی فراتر بود تا به ساختار و مغزه‌ی کار نزديک شد.
    در روزنامه‌ی شرق ديدم سفر به انتهای شب لویی فردینان سلين را معرفی کرده است. همين که کسی اين رمان را برای معرفی انتخاب می‌کند، نشان می‌دهد که بد و خوب را در کار ادبی تشخيص می‌دهد. مشکل من اما در دريافت نسبتاً ضعيف نويسنده از رمان است که در جای‌جای نوشته‌اش هويداست. بگذاريد به دو-سه مورد اشاره کنم:

    - «صحنه‌هاى اوليه رمان عمدتاً به مونولوگ‌ها و ديالوگ‌هاى راوى آنارشيست -فردينان باردامو- اختصاص دارد كه در آن روايتی امپرسيونيستى از جنگ به تصوير كشيده مى‌شود».
    به نظر من روايت سلين از جنگ اصلاً کمرنگ یا "امپرسيونيستی" نيست و اصولاً از قبيله‌ی ديگری‌ست. سلين بجای بیان ادراک لحظهای خود، با طنزی تلخ جنگ را ريشخند می‌کند و "راهِ حل شخصی"ای برای جنگ ارائه می‌دهد که چيزی جز فرار از آن نيست! نويسنده -در واقع- در عين اين‌که جنگ را خصلت بشر و پايه‌ی گذران روزگار آدمی می‌شمرد، خود از آن می‌گرِیزد و برای انسان‌های درگير در آن کم‌ترين دلسوزی نمی‌کند؛ او فقط حساب‌وکتاب خود را از "جامعه‌ی خطرناک" سوا می‌کند.

    - «شخصيت‌هاى رمان‌هاى سلين... به آدم‌های مى‌مانند كه روى لايه‌اى ضخيم از كثافت و فلاكت رها شده باشند».
    سلين در گفت‌وگويی -که در مقدمه‌ی مرگ قسطی آمده است- وقتی مورد پرسش قرار می‌گیرد که "چرا فضای رمان‌هايش اين‌قدر مملو از خشونت و تلخی است" خاطرنشان می‌کند که «من چيزی جز آن‌چه می‌بينم -و وجود دارد- نمی‌نويسم». (نقل به مضمون). در همين راستا، سلين رمان‌های کلاسيک را بدون بار واقع‌گرايی می‌داند چه فقط به رنگ‌های برّاق و زيبای زندگی توجه کرده‌اند. به همين لحاظ، از نوع شخصيّت‌پردازی و نگاه شخصی سلين در کارهايش نمی‌توان خرده گرفت.

    - «سلين با زبانى لخت و ركيك به قلب واقعيت مى‌زند و به اين ترتيب تلخى ماجرا را كمى مى‌گيرد.[!] جملات مغرضانه و پرنيش و كنايه‌اش و قطعى‌گويی‌ها و مطلق‌انگارى‌هاى تحريک‌كننده‌اش بازنمودى است از غليان‌هاى احساسى او و برداشت‌هاى كاملاً شخصى در مواجهه با واقعيت‌هايی كه به او اصابت مى‌كنند و او را بدل به انسانى متنفر از هر چه كه در دنياى واقعى مى‌گذرد، مى‌سازند».
    اشتباه نويسنده محترم -و غالب "منتقدين" ايرانی- در اين است که توجه ندارند "رمان اساساً چيزی جز برداشت شخصی نويسنده‌اش از پيرامون نيست". به واقع آن‌چه در يک رمان به تصوير کشيده می‌شود، بازتاب چيزی است که نويسنده‌ از اطراف فهميده و برداشت کرده است. چرا منتقد ايرانی اصرار دارد که پای "نصيحت" و "خطبه" را به متن ادبی باز کند؟ چرا او رمان‌نويس را با پيشوا و ليدر سياسی (يا اجتماعی و ...) و رمان را با رساله و مقاله‌ اشتباه می‌گيرد؟ رمان‌نويسی، "تاريخ‌نگاری" نيست که نويسنده همه‌ی جوانب را درنظر بگيرد. بحث، بحث درک‌نکردن معنی واژه‌ی "رمان" است و بس.

    در نوشته‌ی آقای شهرام رستمی باز هم می‌شود خطا ديد، مثلاً اين‌که معرفی او فاقد مشخصات نشر کتاب است* که در یک معرفی الزامی‌ست. اين نوشته البته مختصر است و از اختصار در معرفی رمان انتظاری مضاعف نمی‌توان داشت. نکات ظريف و صحيحی نيز دارد که ستودنی‌ست و دست نويسنده‌اش فشردنی. به هر رو، گفتن از کارهای ادبی درخشان -از هر سو که باشد- نيکوست.
    نکته پایانی اینکه برای خواندن سلین، گذشته از اینکه به درکی فرا-منطقهای نیازمندیم و بایستی فهمی جهانی از ادبیات داشته باشیم، لازم است از تحولات تاریخی جهان در میانه جنگ جهانی اول تا یکی-دو دهه پس از جنگ جهانی دوم نیز آگاه باشیم.

    * سلين، لويی فردينان (ترجمه‌ی فرهاد غبرايی). سفر به انتهای شب. تهران: جام، 1373، 534 صفحه.

    سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵

    زبان‌پریشی و بی‌تعلقی به واژه: اشاره‌ به قطعه‌ای از سید علی صالحی

    زبان‌پریشی همراه با بی‌تعلقی به واژه، عمده‌گرفتاری نسلی از شاعران و نویسندگانی است که تولیدات‌شان در هیچ حوزه‌ی هنری و ادبی جدی محک نخورده است. این‌دسته از شاعران و نویسندگان، شهرت خود را مدیون "روابط" و به‌تبع آن "تعداد بازنشر آثارشان" هستند. همان‌قدر که بالارفتن از نردبان ترقی از طریق "روابط" و محیابودن شرایط نکوهیده است، تجدید چاپ آثار نیز همیشه گویای غنای یک اثر ادبی نیست، چه بسا ادبیات عامه‌پسند بالاترین شمار نشر و توزیع را در چنگ خود دارد.

    برای نمونه، بی‌تعلقی به واژه و زبان‌پریشی را می‌شود در قطعه‌ی زیر از سید علی صالحی -شاعر طراز اول شعر امروز ایران- به‌روشنی دید. گذشته از شلخته‌گی در چینش واژه‌ها و نداشتن ضرب‌آهنگ شعری، کپی‌برداری از سوژه‌ای بیات‌شده آن‌هم به طرزی الکن و نیز خلاء عنصر "عاطفه" -که لازمه‌ی هر شعری است-  از دیگر نقاط ضعف این قطعه‌ی کوچک هستند. بار محتوایی قطعه را به بحثی دیگر وامی‌نهیم و برای جاانداختن موضوع، قطعه‌ی زیر را با استفاده از همین لغات بازنویسی می‌کنیم:

    سید علی صالحی:
     «خیلی‌ها خیلی وقت است...که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته‌اند
    به عمد آمده‌اند زندگی کنند
    می‌گویند بی خیال هرچه که بود و بی‌خیال هرچه که هست.
    تو هم مثل خیلی‌ها از اشتباه نترس
    نزدیک‌تر بیا
    اشتباه یکی از عالی‌ترین علائم اثبات آدمی‌ست.»



    بازنویسی قطعه:

    خیلی وقت است خیلی‌ها... در ایستگاهی دور، رویای خود را جاگذاشته‌اند
    آمده‌اند که فقط زندگی کنند
    می‌گویند: "بی‌خیال هر چه بود و هست"!
    [نیاز به ادامه‌ی دارد...]
    تو اما مثل آن‌ها از اشتباه نترس!
    نزدیک‌تر بیا:
    "اشتباه‌کردن اثبات آدمیت است".

    این قطعه را می‌شد با واژگانی مناسب‌تر،‌ فرمی فاخرتر و طبعاً مفهومی پخته‌تر نوشت که این کار دست اساتید فن را می‌بوسد!
    به باور این قلم، قطعه‌ی سید علی صالحی اصولاً شعر نیست و یک "نصیحت بی‌ربط" از روی بی‌حوصله‌گی است و به همین لحاظ، هر چه باز نوشته شود، باز به مرحله‌ی شعرگونه‌گی لازم نمی‌رسد. با این حال، می‌شود از ساختمان همین قطعه‌ی کوچک ایرادهای اساسی بیرون کشید. برای مثال، وقتی که می‌گوید "تو هم مثل خیلی‌ها از اشتباه نترس"، اشاره به کسانی است که "رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته‌اند". در این‌جا در واقع دارد شخص مورد خطاب را با گروه نخست هم‌گروه فرض می‌کند، در صورتی که گروه اول کسانی هستند که "از اشتباه می‌ترسند" برای همین "به عمد آمده‌اند زندگی کنند". شاعر بایستی بین شخص مورد خطاب با گروه اول تفاوتی قائل باشد تا بتواند به او بفهماند "اشتباه یکی از عالی‌ترین علائم اثبات آدمی‌ست". این هم یک اشتباه لپی معناشناسی!
    در این قطعه، ایراد دیگری که به چشم می‌خورد و من آن‌را به بی‌حوصله‌گی شاعر نسبت داده‌ام،‌ بی‌ارتباطی عاطفی شاعر به سروده‌ی خود است. یعنی در آن لغزش ظریف احساسات که واژه را آبستن خود کرده باشد نمی‌بینی. واژه‌ها در کنار هم هارمونی عاطفی ندارند، چون در قالب نصیحت عرضه شده‌اند.
    سید علی صالحی کسی است که نزدیک‌کردن شعر به حالت روایی نثر را ترویج می‌کند. اما مشکل این‌جاست که نثر پیشنهادی او اصلاً نثر نیست؛ غنای شعری‌اش که دیگر بماند...

    یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۴

    مختصر، در معرفی "يا مرگ يا تجدّد"

    یا مرگ یا تجدّد - ماشاالله آجودانیيا مرگ يا تجدّد*، آخرين اثر منتشرشده از ماشاالله آجودانی، تورّقی‌ست تحليلی در پاگيری و تحوّل ادبيات در دوران مشروطه. آن‌طور که در عنوان فرعی کتاب آمده، اين دفترِ، «دفتری در شعر و ادب مشروطه» است. کتاب از چهار فصل و نه بخش تشکيل می‌شود. خواننده از خلال مقالات کتاب -که «به‌مرور و طی 18 سال گذشته در ايران و خارج از ايران منتشر شده‌اند»[1]- با ارتباط تنگاتنگ و رشد موازی ادب و سياست (تفکر، فضا، نظام... سياسی) آشنا می‌شود. از لحاظ تاريخی، کتاب، نقطه‌ی آغازين ادبيات مشروطه را «25 سال آخر حکومت ناصری»[2] برمی‌شمرد. در فصلی که به "نوآوری در ادبيات مشروطه" پرداخته می‌شود، با اشاره به «یکی از ويژگی‌های تحوّل ادبيات مشروطه»[3] که «اختصار و سادگی بيش از حد زبان اين ادبيات»[4] است، رستم‌التواريخ را طليعه‌ی چنين تحوّلی می‌نامد. گذشته از آقاخان کرمانی که در کتاب «برجسته‌ترين تدوين‌کننده‌ی ناسيوناليسم ايرانی»[5] نام گرفته، به رجال سياسی چون مستشارالدّوله و ديگر اهل فکر خطّ سير مشروطه چون آخوندزاده، طالبوف، ملکم، زين‌العابدين مراغه‌ای، عشقی، قزوينی و... -و نقش نوآور آنان- نيز اشاره می‌شود. اين کتاب را می‌شود ضميمه‌ای بر ديگر تحقيق نويسنده، مشروطه‌ی ایرانی، دانست.

    *شناسه:
    آجودانی، ماشاالله. يا مرگ يا تجدّد. تهران: اختران، تابستان 1382، 300 صفحه.

    توضيحات:
    1- برگ نخست پيش‌گفتار.
    2- ص 53.
    3 و 4- ص 87.
    5- ص 121.

    پی‌نوشت:
    1- به باور من، ضعف عمده‌ی کتاب در کم‌تر پرداختن به ژورناليسم انتقادی و نيز ادبيات دراماتيک (نمايش) دوران مشروطه است. در مقابل، کتاب بيش‌تر روی شعر مشروطه تمرکز می‌کند. جا داشت که بر شاخ و برگ اين تحقيق افزوده می‌شد. نيز، نويسنده در همان چاهی سقوط می‌کند که ديگران کرده‌اند: مشروطه را جنبشی "همه‌گير" ارزيابی می‌کند که در واقع چنين نبوده است. به واقع در آن دوران، بسياری از مردم عامی ايران اصلاً از پاگيری چنين جنبشی اطلاعی نداشته‌اند و اين جنبش تنها منحصر می‌شده به بخشی از مردم پايتخت و چند نقطه‌ی ديگر؛ آن‌هايی که با حوزه‌ی انديشه و کتابت سر و کاری داشته‌اند. نه تنها مشروطه، بل‌که هيچ جنبش و انقلابی در جهان شايسته‌ی صفت "همه‌گير" نيست.
    2- موضوع کتاب، مهم و گيراست. اميد که فتح بابی بشود برای کارهای جدّی‌تر.

    پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۴

    اشاره‌ای به "نگاه ماه"

    نگاه ماه مجموعه‌ی شش قصه -به دو زبان فارسی و سوئدی- از حميرا طاری است که در فاصله‌ی پاييز 2001 تا بهار 2003 نگاشته شده‌اند. در اين مجموعه چند قصه هست به معنای واقعی کلمه "قصه". يکی-دو بی‌دقتی جزئی نيز در قصه‌ها ديده می‌شود که البته به اصل کار صدمه‌ای نمی‌زند.
    از چند ماه پيش که اين کتاب به دستم رسيد و خواندم‌اش، به نظرم آمد که دينی دارم به آن. به همين لحاظ، در اولين فرصت معرفی دقیقی از آن می‌نویسم که اگر نويسنده خواست، در چاپ‌های بعدی از آن استفاده کند. فعلاً برای آن‌که بی‌اشاره رد نشويم، چند يافته از درون کتاب را فهرست‌وار ذکر می‌کنم. اين نقطه‌نظرات را طبق عادت، در پايان هر قصه نوشته‌ بودم.

    تشريح، در کوتاه‌ترين شکل:
    - نگاه ماه -که داستان اصلی کتاب است-، داستانی‌ست نوستالژيک و اجتماعی. بیش‌تر برای کسانی جذاب است که در امور تربيتی دستی دارند.
    - سوپرمارکت يک "روان‌داستان" است که زمينه‌ی رئال دارد. اين وجه تمايز کارهای حميرا طاری با ديگران است که توضيح خواهم داد. داستان، حکايت ورشکسته‌گی بعضی مهاجران را به نمايش می‌گذارد. شخصيت‌پردازی‌هایش من‌را به یاد کارهای تنسی ويليامز می‌اندازد، چون همه‌ی شخصيت‌ها به نحوی مسئله دارند!
    - چشمان خاکستری شايد تکنيکی‌ترين داستان اين مجموعه باشد. داستان در دو زمان می‌گذرد.
    - ماه بانو داستان "تکرار سرنوشت" است.
    - اساس صدای شب "توهّم" است.
    - نگاه کلاغ‌ها تا حدّی ضد مرد است! از لحاظ ساخت و پردازش کاری‌ست به‌غايت زيبا. يکی-دو خطای جزئی نيز دارد که مهم نيست.

    در باره‌ی داستان‌ها:
    - بستر تمامی قصه‌ها در شهر نویسنده يوتوبوری در جنوب غربی سوئد شکل گرفته است. نويسنده -بر خلاف بسياری از نويسندگان خارج از کشور که هنوز در کوچه‌های کاه‌گلی کودکی‌شان سير می‌کنند- تلاش کرده مکان زندگی خود را به تصوير بکشد و درون قصه‌ها زندگی کند.
    - داستان‌ها عموماً توضیح روابط اجتماعی و عاطفی زن و مرد مهاجر است. در اين داستان‌ها، بيش‌تر زن در جايگاه ستم‌دیده می‌نشیند و مرد ستمگر. ناگفته نگذارم که ارزشگذاری انسانی بر جنسيت‌ها، سياقی جزم‌گرايانه يا فمينيستی ندارد و بيش‌تر عينی‌ است.
    - بر حسب توضیح بالا، کتاب در زمره‌ی "ادبيات مهاجرت" طبقه‌بندی می‌شود.
    - فضای داستان‌ها شهری و نوع روابط شهرنشينی است. اين مزيت عمده‌ی کتاب است.
    - عناصر "حيوان" و "طبيعت" با دقت در داستان‌ها به‌کار گرفته شده‌اند. از حيوان به مثابه "نشانه‌ی پيش‌بينی" (Foreshadowing) و انعکاس احساس آنی شخصيت‌ها استفاده شده است.
    - از شيوه‌ی تصويرسازی و استفاده از رنگ و صدا سخت نيست که بفهميم نويسنده سينما خوانده است!
    - "توهم" ديگر عنصری‌ست که در بعضی از قصه‌ها -مثل سوپر مارکت و صدای شب- ديده می‌شود، امّا وجه تمايز اين به‌کارگیری با غالب کارهای ديگر در اين عرصه اين است که توهّم با تصويرسازی سينمايی (رئال) درهم آميخته شده، در صورتی که داستان‌هایی که اساس‌شان توّهم است (مثل بوف کور)، "داستان‌ تصوير" نيستند و غالباً با ذهن در ارتباط‌اند تا با ديده؛ در اين‌گونه داستان‌ها، اشيا و انسان و حيوان، ابعاد و حس واقعی ندارند و ساخته‌ی خواست و ذهن نويسنده‌اند، درست خلاف آن‌چه در اين مجموعه می‌بينيم.
    - ايجاز و دوری از پُرگويی، قصه‌ها را از بسياری از کارهای نويسندگان ايرانی متمايز کرده است.
    - زبان کتاب سليس و آرام است، در عين اين‌که شگردهای بيانی در داستان‌ها کم نيست.

    چند برداشت و توصيه:
    - ناشر برای اين کتاب تبليغ چندانی نکرده است. اين مجموعه لايق معرفی و تشويق است.
    - کتاب لازم است دوباره ويراستاری شود. نقطه‌گذاری‌ها و بعضی از پاراگراف‌سازی‌ها ايراد دارد.
    - توصيه‌ می‌کنم که چاپ بعدی کتاب در ايران انجام شود. گمان نمی‌کنم انتشار اين مجموعه با محدوديتی در ايران روبه‌رو شود. اين کار کمک می‌کند که خواننده‌ی ايرانی، با فرمی از ادبیات که "ادبيات مهاجرت"‌اش خوانند، بهتر آشنا شود.

    نظر سليقه‌ای:
    - من حميرا طاری را شاعری اجتماعی-سياسی می‌شناختم، اما ديدم که او از آزمون قصه‌نويسی نيز با سربلندی بيرون آمد.
    - در چند جا می‌شود رد نويسنده را در داستان‌ها گرفت و او را در کالبد يکی از شخصيت‌های داستان ديد. اين را از روی شناخت شخصی‌ام از نويسنده می‌گویم.
    - سوپرمارکت و نگاه‌ کلاغ‌ها بيش از بقيه‌ی داستان‌ها نظرم را جلب کردند.

    شناسه: طاری، حميرا. نگاه ماه. چاپ نخست. سوئد: نشر نينا، سپتامبر 2003.

    جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۴

    گلشيری و نثرش...

    هوشنگ گلشيریگلشيری جداً ستاره‌ای بود در آسمان ادب ما. آدم‌های تنبل که داستان‌هاش را ‌بخوانند، گیج می‌خورند و جان‌به‌لب می‌شوند، امّا اگر آدم کمی حوصله به خرج بدهد و فراز و فرودهای اصوات آن را با زبان سنجه‌ی هنری‌اش مزه‌مزه کند و بر پشت طياره‌ای که از کلام هوا می‌کند بنشيند، آن‌وقت می‌فهمد که یک "آفرین" به او بدهکار است.
    نقد که می‌نويسد، اين‌قدر مقتصد است در خرج‌کردن واژه که تو گويی برای هر يک‌اش جانش در می‌رود؛ چنان منظور را مفيد می‌رساند که اگر کلمات در دست‌اش مصالح ساختمان شود، عمارتی که از آب درمی‌آید از زيبایی، ميل همخوابه‌گی در انسان را برمی‌انگيزد! نثر گلشيری گونه‌ای اتکابه‌نفس در لالوی خود دارد که شعله‌ی پی‌گيری نوشته‌هاش را در جان و ذهن مخاطب می‌گيراند.
    جلد دوّم باغ‌در‌باغ را دست گرفته بودم رسيدم به "داش‌آکل" و برزخ کيميایی و چنان از بازی با نثر او حال آمدم که کِرم نوشتن این چند خط به تنبان‌ام افتاد!


  • انفجار بزرگ را گوش کن تا ببینی چه می‌کند با نثر!

  • بره گمشده راعی، از جدّی‌ترین کارهای ادبيات فارسی و

  • معصوم چهارم
  • جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴

    چند کلمه راجع‌به "ایرانيان و انديشه‌ی تجدد"


    ايرانيان و انديشه‌ی تجدد* اثر دکتر جمشيد بهنام را برای بار دوّم دست گرفته‌ام. قصدم اين بوده است که برای نگارش مقاله‌ای از آن سود جويم. اين کتاب هرچند کم‌قطر ا‌ست (183 صفحه)، امّا از پيوست‌ها و کتابنامه‌ی آن می‌شود عرق‌ريزان نويسنده برای فراهم‌آوردن‌اش را به عين دید. من البته برلينی‌های دکتر بهنام را بسی پرمایه‌تر يافتم، چه پلی زده بود به خدمات قدمای تجدّدخواهی چون علامه قزوينی، تقی‌زاده، جمال‌زاده و ديگر بزرگانی که تجدّد نيم‌بند ايران ما وامدارشان است، و نيز، نشريه‌ی ارجمند کاوه.
    البته با احترام به نويسنده، اعتراف می‌کنم که کار دکتر بهنام چندان جلب توجه‌ام نکرد، هرچند دوبار مرا به مطالعه‌ی خود فراخواند. بحث اين‌جاست که کتاب، زياد این‌شاخه به آن‌ شاخه می‌پرد و مثلاً از سير تجدّد در اروپا، روسيه و ژاپن می‌آغازد تا موطن خويش ایران و شگفت اين‌که تمام اين راه پرسنگلاخ و نه‌چندان همگون را با "کلّی‌گویی" می‌پيمايد. ديگر اين‌که حرفهایی را که عباس ميلانی در کارهای خود چون تجدّد و تجدّدستيزی و صياد سايه‌ها بر آن اصرار می‌ورزد، در قالب تعريفی ديگر تکرار می‌کند که "تجدّد بايد از درون فرهنگ ايران ببالد". اين گفته تا چه حد کاربردی و نزديک به واقع است را من نمی‌دانم، امّا آن‌چه می‌دانم اين است که تکنولوِژی، يعنی يکی از ستون‌های تجدّد، به‌طور کامل در يد غرب بوده و هست. به هر رو، خواندن اين کتاب، برای علاقمندان به تجدّد بد نيست.

    *بهنام، جمشيد. ايرانيان و انديشه تجدّد. چاپ دوّم. تهران: فرزان، 1383.

    از دکتر جمشيد بهنام:

  • مدرنيته بايد از درون جامعه ظهور کند

  • تازه بحث مدرنيته را شروع کرده‌ايم

  • سنت را نبايد مقابل مدرنيته قرار داد
  • دوشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۴

    در اشاره به سخنرانی عباس میلانی در تورنتو

    عصر شنبه 28 می، سخنرانی عباس میلانی با استقبال فراوان مردم روبه‌رو شد؛ سالن سیصدنفره لبالب پر بود. حرف‌هایش البته جذاب بود اما من نمی‌توانم به هسته‌ی تئوری او زیاد نزدیک شوم.
    به دریافت من، میلانی معتقد است که تجدد بایستی از درون فرهنگ خود ایران بجوشد و ببالد و ما تنها می‌باید از نکات مثبت غرب در این راه استفاده کنیم، نه این‌که غرب را الگو و فراراه خویش قرار دهیم. این تئوری در ظاهر زیبا -و البته نه‌چندان جدید و یکتا-، هر چقدر زیباست، ناکاراست؛ دلیل‌اش نیز گویاست: دنیا نمی‌ایستد تا ما سلانه‌سلانه از درون هویت پاکباخته و فرهنگ پرسنگلاخ و ناپیراسته‌ی خود تجدد استخراج کنیم! ضریب رشد ما از لحاظ تاریخی سال‌ها از دنیای مدرن عقب است و ما برای قد راست‌ کردن بایستی این پسرفت را با جهشی غول‌آسا جبران کنیم و برای این کار، نخست باید دست از شعارهای پوپولیستی و خود-گول-زن بشوییم و بی‌تعصب، خردمندانه عاقبت بی‌اندیشیم. به‌تر آن است که اسطوره‌ی ققنوس -که از خاکستر خویش برخاست- را به همان جهان غیر واقع اساطیر وانهیم و پای‌اش به تئوری‌های جهان واقع نکشیم. ضمناً به مسئله‌ی "استقلال" به شکل واپسمانده و ایدئولوژِیک آن، یعنی "تئوری مرزهای بسته" (مثل جبهه‌ی ملی، پان ایرانیست و اقمارش) ننگریم و نگاه‌مان جهانی باشد. امروز ارزش‌های غربی فقط "ارزش‌های غربی" نیستند؛ رسانه‌ و تکنولوژی، و صد البته درخواست روزافزون پهن‌دشت جهان، آن‌ها را جهان‌شمول کرده‌ است و جهان ما را "جهان‌شهر".
    خلاصه، هرچند من نیز معتقد به الگوگیری صرف از غرب نیستم، اما به‌گمانم تجدد را به‌تر می‌توان از والدینش آموخت تا که خود آن را زایید!

    دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۳

    تغيير نگرشِ عبدالحسين زرّين‏كوب

    دوستی از من پرسيده‌اند که چرا استاد زرّين‌کوب در آيينه‌ی دو اثرش -دو قرن سکوت و کارنامه اسلام- چنين متفاوت به نظر می‌آيد؟ ايميل ايشان را با هم می‌خوانيم:
    کتاب "کارنامه اسلام" از دکتر زرّين‌کوب را از کتابخانه شما انتخاب و خواندم. مشکلی با آن پيدا کردم که خواستم با شما در ميان بگذارم. اين اثر کاملآ متفاوت با آنی است که پيشتر از اسلام خوانده بودم و تا حدود زيادی متفاوت با آن‌چه در کتاب "دو قرن سکوت" از همين نويسنده می‌باشد. ممنون می‌شوم بتوانيد در خصوص اين تناقض توضيح بدهيد.
    در پاسخ اين دوست، مختصری نوشتم که با کمی تغيير اين‌جا می‌آورمش:
    من بدون ورود در مضمون اين دو کتاب، فقط شما را اشارت می‌دهم که برای خوانش دقيق هر کتاب، نبايستی "هرمنوتيک" را از نظر دور داشت. استاد زرّين‌کوب، دوقرن سکوت را در جوانی در سن 29 سالگی (1330ه‌خ) و کارنامه اسلام را در پيرانه‌سری به رشته‌ی تحرير درآورد. انتقادها و حتا تهديدها به استاد زرّين‌کوب -پس از انتشار دوقرن سکوت- چنان بود که ايشان در چاپ دوّم، بخش‌هايی از کتاب را حذف کرد و متن را زيربنايی ويرايش نمود و در مقدمه‌ای که بر آن نگاشت، آن اثر را "محصول دوران جوانی خود" خواند. از جهاتی هم می‌شود اذعان داشت که دوقرن سکوت بازتاب رويکرد ناسيوناليستی و باروری انديشه‌های وطن‌خواهانه در فضای آزاد سال‌های 20 تا 30 و کارنامه اسلام، محصولی از سير اسلاميزه‌شدن جامعه و دولت بوده است که روشنفکران نيز از گزندش در امان نماندند. و نيز کارنامه اسلام، ثمره‌ی فشار همه جانبه‌ی روانی بر نويسنده‌ای "ناسيوناليست" و لائيک بوده که در جامعه‌ی غالب، تاب دفاع از باورهايش را نداشته است. يک دليل هم شايد اين باشد: "سن که گذشت، محافظه‌کاری عارض می‌شود"، چنان‌که اغلب آثاری که جهان را متحوّل کردند، در سنين جوانانی نويسندگان‌شان خلق شدند.