سفرنامهی اونور آب - جامعهشناسی مهاجرت* به قلم پرویز رجبی یادآور رفتار خاصی است که نیاز به اشاره دارد. نکتهای که ایرانیان خارج از کشور -منظورم غالب اهل قلم آن دیار- گرفتارش هستند و هیچوقت هم انگار از آن درس نمیگیرند این است که سفرای فرهنگی ارسالی از درون مرز -حالا ما نمیگوییم از سوی فلان رژیم- میآیند اینجا، میخورند، میخوابند، میچرخند، پذیرایی میشوند، آخر سر هم که برگشتند، برای خود ما لغز میخوانند! تا بوده همین بوده. از مرحوم گلشیری بگیرید تا ریز و درشتشان. مسئله البته بازمیگردد به دلتنگی ما برای ایران که شکنندهمان کرده و مهماننوازی خاص ایرانی -که راستش فقط مایه زحمت است- و احتمالا کمی بیتوجهی به درس تجربه. شاید هم دلیل دیگری دارد که من نمیدانم و لابد شما میدانید.
نکتهی غریب در دعاوی این سفرا -و اصلا کل ماجرا- این است که ما خارجنشینان "نادان"، در این گوشهی غربت، داریم زندگی خودمان را تلف میکنیم و حواسمان هم به ماوقع نیست و از آنطرف و بدتر از آن، شعور درک ماهیت لطیف و انسانی زندگی زیر سایهی نظام جمهوری اسلامی را نداریم! برای نمونه به قول دکتر پرویز رجبی، زندگی واقعی و کیفیتدار در قهوهخانهها و چلوکبابیهای بین راهی (مخصوصا جادههای شوسه) ایران جریان دارد، نه ۵۰۰۰ رستوران شیک مونتریال، با این توضیح که در این قهوهخانهها مردم واقعا زندگی میکنند، اما در رستورانهای مونتریال یا دیگر جاهای کانادا فقط زندگی را میگذرانند یا به بیان مودبانهاش زندگی خود را دارند تلف میکنند یا سادهتر اگر بخواهیم بگوییم، آنها زندگی نمیکنند بلکه زندگی آنها را می...! باز صد رحمت به
غربزدهگی آل احمد!
برعکس وقت و حوصلهی دریامثال شما دوستان، همین چندقطره فرصت ناچیز من همهگاه در معرض تبخیر است، روی همین حساب، بررسی "اثر ماندگار" دکتر پرویز رجبی بماند برای اهلش، یا بیخ ریش همقطاران و "رفقا"یشان. با اجازهی شما، من تنها با چند اشاره از این کتاب میگذرم که خودش مشت نمونهی خروار است و اهل خرد را بس.
مشکل اصلی کتاب نه شاخوبرگها، که محتوی و پیام آن است. تصویری که پرویز رجبی از حالوهوای کانادا و زندگی ایرانیان مهاجر ارائه میدهد خام است و در همان سطح باقی میماند. او ایرانیان کانادا را عدهای وامانده نشان میدهد که با وجود موفقیتهای بعضا شغلی و تحصیلی، مزهی زندگی واقعی را نچشیدهاند. از لحاظ این کتاب، ایرانیان کانادا توان جذبشدن در کانادا و درهمآمیزی با جامعهی آن را -آنطور که باید- نداشتهاند. در بخش پایانی کتاب حتا نویسنده از این هم میگذرد و خیلی صریح میگوید که ایرانیان مهاجر آنطور که شایسته است، مدنیت کانادا را درک نکردهاند! این لابد معنیاش این است که مثلا ما وقتی نیمهشب داریم رانندگی میکنیم، پشت هیچ چراغ قرمزی نمیایستیم! یا راننده اتوبوس ایرانی اگر یکوقت عصبانی شد، به رسم میهن اسلامیمان، همانجا ترمز دستی را میکشد و با مسافر گلاویز میشود! جالب اینکه کل این درک افسانهای و جامعهشناسانه را نویسندهی محترم در طول فقط یکماه سفر به کانادا، و آنهم از پشت پنجرهی آپارتمان میزبانش بهدست آورده است...
هر چند نویسنده در جایجای کتاب اصرار دارد که «جامعهشناس نیست» که این خود در تعارض با عنوان کتاب است، اما تا بخواهید فتواهای جامعهشناسانه صادر میکند. مثلا بعد از تعریف فراوان از فضاهای عمومی و رستورانهای مونتریال، بر این اعتقاد جسورانه پای میفشرد که مردم در آن شهر و دیگر جاهای کانادا فقط عمر خود را میگذرانند و از آن -آنگونه که بایستهی زندگی واقعی است- بهره نمیبرند... حالا تعریف زندگیای که کیفیت دارد چیست بماند!
نکتهای که آقای رجبی بدون تامل کافی از میانش میانبر میزند این است که معنی زندگی در جاهای مختلف کرهی خاک یکسان نیست. حتا برای ساکنان یک منطقهی مشخص جغرافیایی نیز یکسان نیست. در کنارش، ایرانیان درون مرز بایستی توجه داشته باشند که انسان مهاجر درگیر "جبر تغییر" است و پس از مدتی سکونت در کشوری غربی، بسته به پذیرایی جامعهی میزبان و بازبودن محیط آن و بسته به دریافت و قابلیت فردی خود فرد، به آن کمابیش دلبسته میشود و خو میگیرد. از این رو، نگاهش به زندگی نمیتواند بر مدار نگاه قبل از مهاجرتاش بماند. همین است که انسان مهاجر -در اغلب نمونهها- درک مشترکی با ایرانی ساکن ایران ندارد یا که این درک کمرنگ است. دلیل احترامنگذاشتن بعضیها به گونههای مختلف نگاه به زندگی درواقع درک ناقص آنها از این "تفاوت ناگزیر" است.
ایستایی روند زندگی شمار اندکی از ایرانیان نسل اول مهاجر و دلبستگی و منجمدماندنشان در همان طرز زندگی ایرانی که از آن آمدهاند، برای نویسندهی کتاب ارزشی معنوی بهشمار میآید! نویسنده در چند جای کتاب از دوستانش که همچنان در عرفان و موسیقی سنتی ایران غوطه میخورند با تمجید فراوان یاد میکند. طعنهای هم میزند به ایرانی "غربزده"ای که از رادیوی وی آهنگ غربی پخش میشده! من نمیخواهم بگویم که این طرز زندگی عیبی است برای این افراد، اما هر چه باشد کیفیت هم نیست. شاید بشود گفت سلیقه است یا عدم قابلیت تطبیقپذیری یا چیزی از این قبیل. ساختن خلوتکده و فرورفتن در پیلهی خود اجتناب است از حضور در بستر فرهنگ و بدنهی اصلی جامعه.
نویسندهی کتاب، رضا براهنی را "جهانیترین نویسندهی ایرانی" معرفی میکند که البته اظهار نظر در این باب را به اهل فن میسپاریم!! نیز نویسنده میزبان خود را یکی از بزرگان حوزهی قلم امروز ایران معرفی میکند که احتمالاً بجاآوردن رسم میهمانی است و شاید هم نقبی به گذشتههایی که در اتوپیای "چپ" همسنگر بودهاند! اینجا اما حرف من این است که صرف یکماه میهمان کسی بودن یا رفاقت با میزبان آیا باید میهمان را به یکچنین نظرپرانی تنکمایه و کمبنیهای وادارد؟ این آیا اظهارنظر کارشناسانه است یا به تعبیری، چیزی شبیه به نان-قرض-دادن؟ شاید هم در لفافهی قدرشناسی و آدابدانی، زمینهی سفر بعدی چیده میشود که البته قابل درک است!
نشستوبرخاست با چند دوست همنسل و احتمالا با پیشینهی سیاسی مشترک (چپ) و شبهای دورهمی و احتمالاً به همراه می و خاطرهگویی را نباید به شناخت کامل از جامعهی گسترده و متفاوت ایرانیان کانادا تعبیر کرد و بر کتاب عنوان دهان-پر-کن "
جامعهشناسی مهاجرت" نهاد؛ نحوهی زندگی و عقاید این چند تن را نیز نبایستی به کل جامعهی ایرانیان تعمیم داد. این جز تقلیلگرایی نیست. افتادن به دام اینگونه کلیگوییها، شایستهی پژوهشگری نیست که در حوزهی تاریخ باستان ایران کارهای نسبتاً ماندگار کرده است.
به نظرم پاسخ پرویز رجبی به اسماعیل نوریعلا راجع به قضیهی سد سیوند از همه جالبتر باشد. وقتی نوریعلا متذکر میشود که با آبانداختن سد سیوند، امکان نبش و جستوجوی آثار باستانی منحصربهفرد در منطقه از میان میرود، پرویز رجبی میگوید خب همه جای ایران آثار باستانی دارد! همچنین اذعان میکند که مشکل کمآبی منطقه را نباید دست کم گرفت که این مشکل روز آن مردم است. به باور من، این استدلال پایچوبین روشنفکری، میتواند بهترین چوبدست را دست رژیم اسلامی بدهد تا با آن بر فرق سر تاریخ و هویت ملی ما بکوبد.
موضوع دیگر شوربختانه سوارشدن بر موج بازار است. علاقهی روزافزون جوانان درون مرز برای زندگی در کانادا از کسی پوشیده نیست. از این لحاظ است که سفرنامهای که عنوان کانادا را یدک بکشد، به سال نمیرسد که چند چاپ پیاپی را رد میکند. دو نشانی که اینجا با یک تیر زده میشوند یک بدنمایی زندگی ایرانیان خارج از کشور برای خوشحالکردن اهالی قدرت است و در دیگر سو، استفادهی اقتصادی از عطش جوانان امروز ایران برای شناخت نادانستههای "فرنگ" است. گمان نمیکنم این طرز نگرش و عمل چندان شرافتمندانه و مرتبط به پژوهشی در جامعهشناسی مهاجرت باشد! شاید هم من زیادی بدبینام...
نثر پرویز رجبی را دوست دارم. لطافت و روح دارد و احاطه به واژه و تعبیر نیز. در کل اما گفتنیست که گرفتاری در چنبرهی تعبیرسازیهای طاقتگیر و زدن به صحرای کربلای گاهبهگاه، اینجا و آنجا، جز اینکه مسیر سفر سفرنامه را منحرف و ذهن خواننده را خسته کند، عایدیای ندارد. نیز در چاردیواری گمان من، با سیاق امروزین سفرنامهنویسی نمیخواند.
اینرا هم در باب اصلاح بگویم و بروم که امیدوارم به سوء نیت تعبیر نشود: در میانهی کتاب، اصطلاح "شستم خبردار شد" به اشتباه، «
شصتم خبردار شد» ذکر شده است که یک غلط املایی است و لابد تقصیر ناشر!
شصت: عدد شصت
شست: انگشت شست
باز هم میشد نوشت، ولی برای وبلاگخوانها حوصلهبر میشد. ضمنا نگاه من مطلق نیست. نوشتهام ممکن است تند بزند، اما شیلهپیلهدار هم نیست. من فقط نظرم را گفتم، با زبانی کاملا شخصی و انتخابی. درک و تصمیم روی این کتاب بماند به عهدهی شعور فردی خود خوانندگان.
شناسه:
رجبی، پرویز؛
سفرنامهی اونور آب - جامعهشناسی مهاجرت. تهران: کتاب آمه، 1389، 312 برگ.