‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد ادبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد ادبی. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۹۴

عدالتِ رمان؟

بهروز شيدا، در جُستار مويه‌ی ماه‌منير و عدالتِ جهانِ رمان، به مهشيد اميرشاهی خرده می‌گيرد که در در حضر و در سفر، از جاده‌ی انصاف خارج شده و "عدالت را رعایت نکرده است". افتخار آشنایی با نامبردگان اين اجازه را به من می‌دهد که کمی در نکته موشکافی کنم. به باور من، ارزيابی بهروز شيدا، در جانمایه‌ی (Essence) ادبی خود دچار خطاست.

جست‌وجوی عدالت در رمان، شوری اخلاقی است نه نقادی ادبی؛ شاید نیز سر در آرمان‌گرايی سوسياليستی دارد. به عبارتی، اين همان نگاه "ملتزم" به ادبيات است که برای ادبيات، شاخصه‌ی "تعهد" می‌تراشد. تعهد به آموختن، به هدايت توده، به فلان آرمان، به عدالت... چه فرق می‌کند! بر این عقیده، بهتر است گفت نقد بهروز شيدا به رمان‌های مهشید اميرشاهی، بيش از آ‌ن‌که ادبی باشد، اخلاقی و ايدئولوژيک است.

به‌راستی نويسنده به چه چيز تعهد دارد؟ خود رمان چطور؟ اگر گفته‌ای از خود بهروز شيدا را مبنا قرار دهيم که «رمان صحنه‌ی تجلی‌ی اين حضور پيچیده (منظور حضور انسان) است»، پس تنها تعهد رمان خلق شخصيت/روایت/ساختار است و بس؛ شخصيت‌هايی که "انسان‌"اند، روایتی انسانی، ساختاری برای تعریف روایت/مضمون با تمام گوناگونی‌ها و پيچيدگی‌هايش.

صحنه‌ی زندگی آيا عادلانه است؟ حکمرانی عدالت بر زندگی ما انسان‌ها تا به کجاست؟ هنوز چقدر فاصله داریم با دنيایی عادلانه؟ آيا چنین دنيایی اصولاً دست‌يافتنی‌ست؟ اين دنيا را قرار است کدام انسان‌ها بسازند؛ انسان‌های کره‌ی خاک؛ همين انسان‌های تاريخی؟ درون‌مايه‌ی رمانی واقع‌گرايانه، نبايستی از واقعيت هستی دور باشد. ساخت دنيايی کاملاً عادلانه در رمان، دقيقاً بيرون‌زدن از جاده‌ی واقع‌گرايی‌ است.

از لحاظ اصول، در خلق يک رمان، "نظر" فردی نويسنده به تمامی اولويت دارد بر عدالتی که مد نظر خواننده است. چه بسا هر خواننده‌ای عدالتی خاص در ذهن بپرورد که با عدالت ديگری سال‌های نوری فاصله داشته باشد. تفاوت برداشت خوانندگان از یک اثر، به تعداد خود خوانندگان است! خلاصه کنم: رمان، اقلیم حکومت نویسنده است، با تمام آمال و سرخوردگی‌هایش. شاید حتا نویسنده بپسندد که فضایی "غیر عادلانه" خلق کند!

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۹۲

قهرمان چیست؟ بت چیست؟

فاصله‌ی میان "قهرمان" و "بت" از مویی باریک‌تر است که شوربختانه در فرهنگ سیاسی و اجتماعی ما مغشوش شده است. قهرمان و بت چند وجه تمایز دارند که اشاره به آن‌ها سودمند است.
نخست این‌که قهرمان را می‌ستایند، اما بت را می‌پرستند. هیچ‌کس دیده نشده که رو به یک قهرمان نماز بخواند و از او شفا بطلبد!
قهرمانان قطعات حرمت نفس و غرور یک ملت را می‌سازند، اما بت‌ها با به‌بندگی‌کشیدن و شکستن غرور انسان‌ها، آنان را از حرمت و اراده خالی می‌کنند. انسان بت‌پرست، گناهکار و حقیر است و انسانی که در پیشینه‌اش قهرمان دارد، از درون پر است و سرشار.
معتقدین به قهرمان، با الگوگیری از قهرمانان و اساطیر خود، عملگرا و به خود متکی‌ هستند. بت‌پرستان ایدئولوژیک یا مذهبی در دیگر سو، سخت ایمان دارند که بدون پشتوانه‌ی بت‌های‌شان، هیچ‌اند؛ از این‌رو، بی‌عمل و خموده‌اند. بت‌هاشان را که از آنان بگیری، به‌آنی فرو می‌ریزند.
سرگذشت شورانگیز قهرمان مایه‌ی انگیختن یک ملت است. باعث می‌شود ملت باور کند که "می‌تواند". حکایت بت‌پرستی اما در یک کلام، پذیرش ناتوانی خویش است. ملت بت‌پرست، با اقتدا به بت‌هایش نفس می‌کشد.
قهرمانان ضامن تداوم زیست یک ملت هستند، اما بت‌ها با لنگرانداختن در روان انسان‌ها، آن‌ها را از زیست درونی خالی می‌کنند و به بنده‌گانی دنباله‌رو فرومی‌کاهند. بت در زندگی یک بت‌پرست، اکسیر حیات او است.
در تمام بخش‌های زندگی و تصمیم‌گیری‌های بت‌پرستان، بت آنان به نحوی حضور دارد. فردیت در جهانبینی بت‌پرستی به هیچ گرفته می‌شود. ملت صاحب قهرمان اما توانایی‌های فردی خود را می‌آزماید و به آن‌ها می‌بالد، چون قهرمانان او قبلاً این توانایی‌ها را در سرگذشت خویش ثابت کرده‌اند.
 هم قهرمان و هم بت می‌توانند در هاله‌ای از ابهام فرو روند و رنگ اساطیری به خود گیرند، با تمام این وجود اما، قهرمان همچنان قابل لمس است اما بت دور از دسترس. رستم دستان با وجودی که شخصیتی خیالی است، اما می‌شود با او همدل بود و از شخصیت، گفتار و رفتار و ظاهر او الگو گرفت. رگه‌های ماهیتی رستم، در لایه‌های روانی و جهان‌بینی یک ملت حضور دارد. در مقابل، حتا تصور نشستن در جایگاه یک بت کفر تلقی می‌شود، چه باید فاصله‌ی خود را با بت‌ها حفظ کرد تا استیلای همیشه‌گی آنان بر ذهن‌ها و دل‌ها حفظ شود.
ملت‌هایی که بت می‌سازند و می‌پرستند، هر روز چاه فلاکت خویش را ژرف‌تر می‌کنند؛ در مقابل، ملت‌های صاحب قهرمان، زیست خود را تداوم می‌بخشند. فردوسی با فرمول‌بندی و احیای قهرمانان اساطیری ایران‌زمین، وجود و حضور یک ملت را معنی بخشید و ادامه‌ی حیات تاریخی‌اش را میسر ساخت. در مقابل، ملت‌هایی که دین آن‌ها تغییر کرده، همان‌جا تاریخ‌شان نیز ایستاده است. روسیه وقتی کمونیستی شد، تاریخ‌اش نیز قطع شد و وقتی نظام شوروی پایان یافت، باز از نو تاریخ این کشور آغاز شد! این وابستگی مطلق به بت، نشانگر خالی‌بودن از زندگی و فردیت و تنها نفس‌کشیدن و زیست کماوار یک ملت تواند بود. ایران اسلامی شد، اما هویت ملی خود را از دست نداد، چون پیوندش با میراث تاریخی‌اش حفظ شد (حال با شدت و ضعف‌هایی).
هیچ ملتی بدون قهرمان زنده نخواهد بود و نبایستی ستایش قهرمان را با ماهیت سخیف بت‌پرستی همآورد گرفت. ملتی صاحب قهرمان، نامیراست.

یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸

نکته: ادبیات خشن سوسیالیستی

بدترین شکل خشونت بعد از قتل نفس، در کلمات است. من دیده‌ام که چطور خشونت کلامی فرد را به قفس حاشیه‌نشینی پرتاب می‌کند؛ دیده‌ام چطور او را تا سال‌ها ناکار می‌کند و در افسردگی محض از پا می‌درآورد.
کسانی که با فهمی باز و نگاهی "خارج از گود" و فارغ از موضع‌گیری، ادبیات سال‌های انقلاب (بعد از پیروزی) را خوانده‌اند، چه کتاب و چه نشریات، عمق خشونت هولناک زبانی را با تن‌لرزه‌های‌شان حس کرده‌اند. من با انقلابیون دیروز، با آن‌ها که گیسی سپید کرده‌اند و قوز درآورده‌اند، ولی هم‌چنان در میدان جنگ‌های ممسنی به سبک دون‌کیشوت به جنگ آسیاب بادی می‌روند و در باب سینه‌سپرکردن‌های‌شان در مقابل ارتش تا دندان مسلح شاه رجز می‌خوانند و داستان‌سرایی می‌کنند کاری ندارم... این‌ها را باید به حال خود گذاشت، چه گامی بیش تا خانه‌ی سالمندان فاصله ندارند!

آزادی‌‌ای که ادبیات سوسیالیستی تبلیغ می‌کرد، مصداق کامل ضدیت با آزادی بیان بود. ادبیات سوسیالیستی -که خطی‌ست موازی با ادبیات فاشیستی-، با انگ‌زدن و لجن‌مال‌کردن هر پیکر و ندای مخالف، آن‌ها را به حاشیه‌ی حذف می‌راند. در دایره‌ی ادبیات سوسیالیستی، جایی برای حضور دگراندیشان نیست؛ نه این، که جایی برای پذیرفتن احتمال اشتباه ایده‌ی خود هم نیست. با تمام این توضیح، شوربختی این‌جاست که اگر چپ ایرانی را از چارچوب سوسیالیسم بیرون بکشی، وِرد ناپدیدشدن‌اش خوانده‌ای... و سوسیالیسم، بستر فکری همه‌ی انقلاب‌های قرن گذشته بود.

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

راه تحلیل تاریخ، باز‌آفرینی رخدادها

ولاديمير ناباکوف -استاد برجسته‌ی ادبیات دانشگاه‌های آمریکا- در سلسله‌درس‌های خود، برای تحليل مسخ کافکا لازم دانست که نخُست نقشه‌ی خانه و شکل قهرمان داستان -یا همان گرگور زامزا که سوسک شده بود- را ترسيم کند. ناباکوف معتقد بود بدون تجسم طرح خانه، وضعيت شخصيت اصلی داستان و اتاق او و ارتباطی که شخصيت‌ها درون شکل ساختاری ساختمان با هم برقرار می‌کنند، نمی‌توانيم ربط اجزای داستان به هم را -و طبعاً جوهر داستان را- بفهميم. کارآگاه‌ها نيز برای کشف عامل جنايت و حل معماهای جنايی، از طريق شواهد و سرنخ‌ها، کل واقعه را بازآفرينی می‌کنند.

در حوزه‌ی تاریخ نیز راه جز این نيست؛ بايستی رخداد را بازآفريد و به شخصيت‌های دخيل در آن‌ها جان داد. تنها به‌ این وسيله است که می‌شود به این‌گونه "شخصيت‌های تاريخی" با نگاهی تاريخی نگريست و رويداد را تحليل کرد. این، تفاوت نگاهی تاریخی با نگاهی ايدئولوِژيک، خطی و متعصابه است. درواقع در نگاهی ايدئولوژيک، فضای رخدادها و شخصيت‌های آن رخداد غیرواقعی، احساسی يا اساطيری هستند، نه آدم‌هايی که مثل من و شما غذا می‌خورند، سردشان می‌شود، خسته می‌شوند و ... در نگاه احساسی و چارچوب‌دار (ایدئولوِژيک)، این کهن‌الگو (Archetype) و زمینه‌های روحی-روانی (سنتی، قومی، خانوادگی، اخلاقی، نوستالژيک و...) است که ذهنيت می‌سازد نه بنیاد واقعه. در نگاهی تاريخی اما، علاوه بر این‌که شخصيت‌ها جلوه‌ای کاملاً انسانی دارند و سطح آگاهی‌، اهداف، ريشه‌های خانوادگی و ... و طرز تلقی آن‌ها سنجيده می‌شود، عوامل مختلف در وقوع رخداد -مثل عوامل روانی، انگيزه‌ها، نوستالژی و ...- نيز به دقت درنظر گرفته می‌شود. به‌واقع بدون درنظرگرفتن این عوامل، نمی‌شود علّت به‌وقوع‌پيوستن رخداد را شناخت.

با این مِتُد اگر به کار بررسی تاريخ همين سده‌ی اخیر بروید، خواهيد ديد که چه‌طور غول‌ها، قهرمان‌ها و شهدای تاريخی ما یکی پس از ديگری شکسته‌ می‌شوند و فرو می‌ريزند؛ خواهيد ديد که "حماسه‌ها" چه‌طور رنگ می‌بازند و بعضی‌شان به خيمه‌شب‌بازی‌هایی بی‌مقدار تنزّل می‌يابند؛ درخواهيد يافت که کليت تاريخ ما به شدت آلوده‌ی "تاريخ‌سازی" جريان‌ها و افراد بوده است. آن هنگام است که از يک‌سو از این تاريخ‌سازی‌ها خنده‌تان می‌گیرد و از سويی ديگر، به حال ملّتی که تاريخ‌اش سراسر تضاد و ناهمگونی است می‌گریيد.

یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷

درون، پایه‌ی عمل

"ناشناس" می‌نویسد:
«این همون نویسنده‌ی است که در دیدار کانون نویسندگان با خمینی اصرار داشت که دست خمینی را ببوسد و خمینی اجازه نداده بود البته به خاطر نامحرم‌بودن با داشتن چنین زنان ذلیل روشنفکری اینده درخشانی داریم خانه از پایبست ویران است
».[+]

چند نکته را فهرست می‌کنم، خودتان آن‌ها را به هم بچسبانید:
1- پند فرهنگی-دینی ما می‌گوید: "نبینید کی گفته؛ ببینید چی گفته"! من در همین صفحه بارها صمیمانه تاکید کرده‌ام که این حرف ارزش اعتنا ندارد. آیا واقعاً "محتوای حرف" ملاک است، یا "نفس گفتن" آن؟ درست همین پرسش کلیدی است که ما را نسبت به سابقه‌ی گوینده کنجکاو می‌کند. دقت کنید که هیچ جنایتکاری در تاریخ بشر در "فواید جنایت" داد سخن سرنداده؛ او جنایت کرده، اما در پوشش "کار نیک". در حرف، جنایتکاران درست همان را گفته‌اند که خیرین و خادمین بشریت؛ همه در باره‌ی "بهترشدن" گفته‌اند، نه "بدترشدن"، حال با کلماتی متفاوت. اما نتیجه چه شده: همیشه جنایتکار جنایت کرده و خادمین خدمت. این توضیح ما را وادار می‌کند که وقتی حرفی شنیدیم، آن‌را "پدیدارشناسی" کنیم و بگردیم دنبال ریشه‌هایش... که جایی جز درون خود گوینده نیست.

2- اغلب ما انسان‌ها خودمان را تکرار می‌کنیم، تا کار نویی خلق کنیم. در میان انبوه تولیدات، واقعاً چندتاشان جدیدند؟ ما مصرف‌کنندگان تولید همدیگریم. از این‌رو "متن" به خودی خود مستقل و زنده نیست؛ از دیگر متن‌ها است که زندگی می‌گیرد.

3- آن‌چه صادق هدایت را از باقی نویسنده‌های ما متمایز می‌کند، "رفتن به عمیق انسان‌"ها است. من کس دیگری را جز او -بزرگ علوی و بیژن نجدی در انگشت‌شماری از داستان‌های‌شان- سراغ ندارم که از چنین استعدادی برخوردار بوده باشد. هدایت در داستان سخت خواندنی زنی که مردش را گم کرد ، از دلتنگی زن برای "بوی سرطویله‌ی" مردش خبر می‌دهد. این شاید از نگاهی سطحی‌بین، مسخره‌کردن دهاتی‌جماعت تلقی شود، اما او با شناخت فرهنگی دقیق و درایتی مثل‌زدنی، "علاقه‌ی نوستالژیک و ناخودآگاه" قهرمان داستانش را روی دایره می‌ریزد. او تیپی را نشان خواننده‌اش می‌دهد که شاید بارها از کنارش رد شده باشد، اما توجهی به "خاصیت شخصیتی-روانی" او نکرده است. هدایت کاشف روان شخصیت‌های داستانی‌اش است.
اما واقعاً "بوی گند" چه جذابیتی می‌تواند برای فرد داشته باشد؟ این برمی‌گردد به توضیح شماره‌ی یک همین یادداشت. ما انسان‌ها مبلغ خوبی‌ها هستیم، خوبی‌هایی که جز "قردادهای اجتماعی" همه‌پسند نیستند. در این میان آن‌چه از قلم می‌افتد، فتیش (Fetish) و علاقه‌ی درونی ما به بسیاری از چیزهاست که حتا جرئت برزبان‌آوردن‌شان را هم نداریم (گاهی حتا پیش خود).

4- چقدر باید روی انسانی کار کرد که از "با دست غذا خوردن" لذت می‌برد؟ با کسی که ماهی باید لااقل یک‌بار پای مصیبت‌خوانی بنشیند و اشکی بریزد چه باید کرد؟ اصولاً چه "باید"ی وجود دارد که این‌ آدم‌ها را عوض کرد و به آن شکلی که ما فکر می‌کنیم درست است درآورد؟ همه‌ی این حرف‌ها قبول. موضوع اما زمانی با سر می‌خورد به مشکل، که کسی که از "با دست غذا خوردن" لذت می‌برد، بشود مبلغ "اندر فواید غذاخوردن با قاشق و چنگال"! شاید بگوییم انسان چندبعدی است و ممکن است هم از راک اند رول لذت ببرد و هم از نوای نی چوپان. این‌هم قبول. اما کسی که فقط از نوای نی لذت می‌برد و به دروغ می‌گوید "چه حالی دارم با راک می‌کنم"، به‌واقع هم دارد شخصیت دیگرگونه‌ای از خود به‌نمایش می‌گذارد (تظاهر - دروغ)، هم دارد نفس لذت‌بردن از نوعی موسیقی غربی را با درک غلط خود و کلمات بی‌ریشه‌اش به‌مسخره می‌کشد و مسخ می‌کند. این دقیقاً نکته‌ای است که باید رویش تمرکز کرد، یعنی قرارگرفتن -یا خود را قراردادن- در موقعیتی که ربطی به واقعیت وجودی ما ندارد. حال چقدر شرایط زمانه و اجتماع (جبر) یا آرزوهای نفسانی (اختیار) در این رویکرد تظاهرگونه دخیل است، دیگر بحث دیگری‌ست و صدالبته در جای خود قابل تامل.

5- انسان با درگیری درونی (Inner Conflict) زاده می‌شود و می‌میرد. انسان در مقابل تغییر سخت است. استفاده از مواهب زندگی بشر مدرن، انسان قبل از مدرن را با موضوع تغییر درگیر می‌کند. او از بسیاری قسمت‌های درون‌مایه‌ی خود دل‌می‌کند و از بسیاری نه. گاه حتا آزار می‌بیند... گاه با ظاهری آراسته و نوشده، مستقیم یا غیر مستقیم به جنگ تغییر می‌رود و پشت کهنه‌گی درمی‌آید.

6 و خاتمه- مشکل من با "شتر-گاو-پلنگ"های بی‌هویتی مثل سیمین دانشور این است که با ابزار مدرن، عقب‌ماندگی و "بازگشت به خویشتن خویش"ی که زندگی جز از نوع خیش و گاوآهن نیست را تبلیغ می‌کنند. آنان در لباس دکتر و مدرس دانشگاه و دیگر فرآورده‌های بشر مدرن، گاه گاف‌هایی می‌دهند که بین‌شان فرقی با فلان خانم جلسه‌ای که عصرها با همسایه‌ها می‌نشیند به غیبت‌های خاله‌زنکی و سبزی‌پاک‌کردن نمی‌بینی. در قالب رمان -که نوعی بیان انسان شهرنشین است- به جنگ تفکر شهرنشینی (احترام به قانون، زندگی در ساختار ساختمانی شهر و تبعاتش) و تبلیغ یاغی‌گری و خصایل ایلی و دهاتی می‌روند (در سو و شون). اینک اگر توجه کنیم اینان سازندگان فرهنگ نسل‌ها بوده‌اند، ریشه‌ی مصیبت را بهتر خواهیم دید و تعجب نخواهیم کرد که با نسلی روبه‌روییم که خودش نمی‌داند هویت‌اش چیست. با این وجود، چه جای تعجب است که در ایران ما -و نه مثلاً در جاهای دیگر که ریشه‌ی استبداد بس قطورتر و ژرف‌تر بوده- انقلاب اسلامی بشود؟

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

گذری تا بخواهید مختصر به کتاب "سفرنامه‌ی اونور آب - جامعه‌شناسی مهاجرت" اثر پرویز رجبی


سفرنامه‌ی اونور آب - جامعه‌شناسی مهاجرت* به قلم پرویز رجبی یادآور رفتار خاصی است که نیاز به اشاره دارد. نکته‌ای که ایرانیان خارج از کشور -منظورم غالب اهل قلم آن دیار- گرفتارش هستند و هیچ‌وقت هم انگار از آن درس نمی‌گیرند این است که سفرای فرهنگی ارسالی از درون مرز -حالا ما نمی‌گوییم از سوی فلان رژیم- می‌آیند این‌جا، می‌خورند، می‌خوابند، می‌چرخند، پذیرایی می‌شوند، آخر سر هم که برگشتند، برای خود ما لغز می‌خوانند! تا بوده همین بوده. از مرحوم گلشیری بگیرید تا ریز و درشت‌شان. مسئله البته بازمی‌گردد به دلتنگی ما برای ایران که شکننده‌مان کرده و مهمان‌نوازی خاص ایرانی -که راستش فقط مایه زحمت است- و احتمالا کمی بی‌توجهی به درس تجربه. شاید هم دلیل دیگری دارد که من نمی‌دانم و لابد شما می‌دانید.
نکته‌ی غریب در دعاوی این سفرا -و اصلا کل ماجرا- این است که ما خارج‌نشینان "نادان"، در این گوشه‌ی غربت، داریم زندگی خودمان را تلف می‌کنیم و حواس‌مان هم به ماوقع نیست و از آن‌طرف و بدتر از آن، شعور درک ماهیت لطیف و انسانی زندگی زیر سایه‌ی نظام جمهوری اسلامی را نداریم! برای نمونه به قول دکتر پرویز رجبی، زندگی واقعی و کیفیت‌دار در قهوه‌خانه‌ها و چلوکبابی‌های بین راهی (مخصوصا جاده‌های شوسه) ایران جریان دارد، نه ۵۰۰۰ رستوران شیک مونتریال، با این توضیح که در این قهوه‌خانه‌ها مردم واقعا زندگی می‌کنند، اما در رستوران‌های مونتریال یا دیگر جاهای کانادا فقط زندگی را می‌گذرانند یا به بیان مودبانه‌اش زندگی خود را دارند تلف می‌کنند یا ساده‌تر اگر بخواهیم بگوییم، آن‌ها زندگی نمی‌کنند بل‌که زندگی آن‌ها را می‌...! باز صد رحمت به غرب‌زده‌گی آل احمد!

برعکس وقت و حوصله‌ی دریامثال شما دوستان، همین چندقطره فرصت ناچیز من همه‌گاه در معرض تبخیر است، روی همین حساب، بررسی "اثر ماندگار" دکتر پرویز رجبی بماند برای اهلش، یا بیخ ریش هم‌قطاران و "رفقا"ی‌شان. با اجازه‌ی شما، من تنها با چند اشاره از این کتاب می‌گذرم که خودش مشت نمونه‌ی خروار است و اهل خرد را بس.

مشکل اصلی کتاب نه شاخ‌وبرگ‌ها، که محتوی و پیام آن است. تصویری که پرویز رجبی از حال‌وهوای کانادا و زندگی ایرانیان مهاجر ارائه می‌دهد خام است و در همان سطح باقی می‌ماند. او ایرانیان کانادا را عده‌ای وامانده نشان می‌دهد که با وجود موفقیت‌های بعضا شغلی و تحصیلی، مزه‌ی زندگی واقعی را نچشیده‌اند. از لحاظ این کتاب، ایرانیان کانادا توان جذب‌شدن در کانادا و درهم‌آمیزی با جامعه‌ی آن را -آن‌طور که باید- نداشته‌اند. در بخش پایانی کتاب حتا نویسنده از این هم می‌گذرد و خیلی صریح می‌گوید که ایرانیان مهاجر آن‌طور که شایسته است، مدنیت کانادا را درک نکرده‌اند! این لابد معنی‌اش این است که مثلا ما وقتی نیمه‌شب داریم رانندگی می‌کنیم، پشت هیچ چراغ قرمزی نمی‌ایستیم! یا راننده اتوبوس ایرانی اگر یک‌وقت عصبانی شد، به رسم میهن اسلامی‌مان، همان‌جا ترمز دستی را می‌کشد و با مسافر گلاویز می‌شود! جالب این‌که کل این درک افسانه‌ای و جامعه‌شناسانه را نویسنده‌ی محترم در طول فقط یک‌ماه سفر به کانادا، و آن‌هم از پشت پنجره‌ی آپارتمان میزبانش به‌دست آورده‌ است...

هر چند نویسنده در جای‌جای کتاب اصرار دارد که «جامعه‌شناس نیست» که این خود در تعارض با عنوان کتاب است، اما تا بخواهید فتواهای جامعه‌شناسانه صادر می‌کند. مثلا بعد از تعریف فراوان از فضاهای عمومی و رستوران‌های مونتریال، بر این اعتقاد جسورانه پای می‌فشرد که مردم در آن شهر و دیگر جاهای کانادا فقط عمر خود را می‌گذرانند و از آن‌ -آن‌گونه که بایسته‌ی زندگی واقعی است- بهره نمی‌برند... حالا تعریف زندگی‌ای که کیفیت دارد چیست بماند!
نکته‌ای که آقای رجبی بدون تامل کافی از میانش میانبر می‌زند این است که معنی زندگی در جاهای مختلف کره‌ی خاک یکسان نیست. حتا برای ساکنان یک منطقه‌ی مشخص جغرافیایی نیز یکسان نیست. در کنارش، ایرانیان درون مرز بایستی توجه داشته باشند که انسان مهاجر درگیر "جبر تغییر" است و پس از مدتی سکونت در کشوری غربی، بسته به پذیرایی جامعه‌ی میزبان و بازبودن محیط آن و بسته به دریافت و قابلیت فردی خود فرد، به آن کمابیش دلبسته می‌شود و خو می‌گیرد. از این رو، نگاهش به زندگی نمی‌تواند بر مدار نگاه قبل از مهاجرت‌اش بماند. همین است که انسان مهاجر -در اغلب نمونه‌ها- درک مشترکی با ایرانی ساکن ایران ندارد یا که این درک کمرنگ است. دلیل احترام‌نگذاشتن بعضی‌ها به گونه‌های مختلف نگاه به زندگی درواقع درک ناقص آن‌ها از این "تفاوت ناگزیر" است.

ایستایی روند زندگی شمار اندکی از ایرانیان نسل اول مهاجر و دلبستگی و منجمدماندن‌شان در همان طرز زندگی ایرانی که از آن آمده‌اند، برای نویسنده‌ی کتاب ارزشی معنوی به‌شمار می‌آید! نویسنده در چند جای کتاب از دوستانش که هم‌چنان در عرفان و موسیقی سنتی ایران غوطه می‌خورند با تمجید فراوان یاد می‌کند. طعنه‌ای هم می‌زند به ایرانی "غرب‌زده‌"ای که از رادیوی وی آهنگ غربی پخش می‌شده! من نمی‌خواهم بگویم که این طرز زندگی عیبی است برای این افراد، اما هر چه باشد کیفیت هم نیست. شاید بشود گفت سلیقه است یا عدم قابلیت تطبیق‌پذیری یا چیزی از این قبیل. ساختن خلوت‌کده و فرورفتن در پیله‌ی خود اجتناب است از حضور در بستر فرهنگ و بدنه‌ی اصلی جامعه.

نویسنده‌ی کتاب، رضا براهنی را "جهانی‌ترین نویسنده‌ی ایرانی" معرفی می‌کند که البته اظهار نظر در این باب را به اهل فن می‌سپاریم!! نیز نویسنده میزبان خود را یکی از بزرگان حوزه‌ی قلم امروز ایران معرفی می‌کند که احتمالاً بجاآوردن رسم میهمانی است و شاید هم نقبی به گذشته‌هایی که در اتوپیای "چپ" همسنگر بوده‌اند! این‌جا اما حرف من این است که صرف یک‌ماه میهمان کسی بودن یا رفاقت با میزبان آیا باید میهمان را به یک‌چنین نظرپرانی تنک‌مایه و کم‌بنیه‌ای وادارد؟ این آیا اظهارنظر کارشناسانه است یا به تعبیری، چیزی شبیه به نان-قرض-دادن؟ شاید هم در لفافه‌ی قدرشناسی و آداب‌دانی، زمینه‌ی سفر بعدی چیده می‌شود که البته قابل درک است!

نشست‌وبرخاست با چند دوست هم‌نسل و احتمالا با پیشینه‌ی سیاسی مشترک (چپ) و شبهای دورهمی و احتمالاً به همراه می و خاطره‌گویی را نباید به شناخت کامل از جامعه‌ی گسترده و متفاوت ایرانیان کانادا تعبیر کرد و بر کتاب عنوان دهان-پر-کن "جامعه‌شناسی مهاجرت" نهاد؛ نحوه‌ی زندگی و عقاید این چند تن را نیز نبایستی به کل جامعه‌ی ایرانیان تعمیم داد. این جز تقلیل‌گرایی نیست. افتادن به دام این‌گونه کلی‌گویی‌ها، شایسته‌ی پژوهشگری نیست که در حوزه‌ی تاریخ باستان ایران کارهای نسبتاً ماندگار کرده است.

به نظرم پاسخ پرویز رجبی به اسماعیل نوری‌علا راجع به قضیه‌ی سد سیوند از همه جالب‌تر باشد. وقتی نوری‌علا متذکر می‌شود که با آب‌انداختن سد سیوند، امکان نبش و جست‌وجوی آثار باستانی منحصر‌به‌فرد در منطقه از میان می‌رود، پرویز رجبی می‌گوید خب همه جای ایران آثار باستانی دارد! هم‌چنین اذعان می‌کند که مشکل کم‌آبی منطقه را نباید دست کم گرفت که این مشکل روز آن مردم است. به باور من، این استدلال پای‌چوبین روشنفکری، می‌تواند بهترین چوبدست را دست رژیم اسلامی بدهد تا با آن بر فرق سر تاریخ و هویت ملی ما بکوبد.

موضوع دیگر شوربختانه سوارشدن بر موج بازار است. علاقه‌ی روزافزون جوانان درون مرز برای زندگی در کانادا از کسی پوشیده نیست. از این لحاظ است که سفرنامه‌ای که عنوان کانادا را یدک بکشد، به سال نمی‌رسد که چند چاپ پیاپی را رد می‌کند. دو نشانی که این‌جا با یک تیر زده می‌شوند یک بدنمایی زندگی ایرانیان خارج از کشور برای خوشحال‌کردن اهالی قدرت است و در دیگر سو، استفاده‌ی اقتصادی از عطش جوانان امروز ایران برای شناخت نادانسته‌های "فرنگ" است. گمان نمی‌کنم این طرز نگرش و عمل چندان شرافتمندانه و مرتبط به پژوهشی در جامعه‌شناسی مهاجرت باشد! شاید هم من زیادی بدبین‌ام...

نثر پرویز رجبی را دوست دارم. لطافت و روح دارد و احاطه به واژه و تعبیر نیز. در کل اما گفتنی‌ست که گرفتاری در چنبره‌ی تعبیرسازی‌های طاقت‌گیر و زدن به صحرای کربلای گاه‌به‌گاه، این‌جا و آن‌جا، جز این‌که مسیر سفر سفرنامه را منحرف و ذهن خواننده را خسته کند، عایدی‌ای ندارد. نیز در چاردیواری گمان من، با سیاق امروزین سفرنامه‌نویسی نمی‌خواند.

 اینرا هم در باب اصلاح بگویم و بروم که امیدوارم به سوء نیت تعبیر نشود: در میانه‌ی کتاب، اصطلاح "شستم خبردار شد" به اشتباه، «شصتم خبردار شد» ذکر شده است که یک غلط املایی است و لابد تقصیر ناشر!
شصت: عدد شصت
شست: انگشت شست

باز هم می‌شد نوشت، ولی برای وبلاگ‌خوان‌ها حوصله‌‌بر می‌شد. ضمنا نگاه من مطلق نیست. نوشته‌ام ممکن است تند بزند، اما شیله‌پیله‌دار هم نیست. من فقط نظرم را گفتم، با زبانی کاملا شخصی و انتخابی. درک و تصمیم روی این کتاب بماند به عهده‌ی شعور فردی خود خوانندگان.

شناسه:
رجبی، پرویز؛ سفرنامه‌ی اونور آب - جامعه‌شناسی مهاجرت. تهران: کتاب آمه، 1389، 312 برگ.

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

غنچه‌ای در شوره‌زار

کنار دستِ صفحه‌ی سفیدرنگ، درست آن بالا -زیر چروک پیشانی- سمتِ چپ، قعطه‌شعری آرميده که علف هرز رویش سایه انداخته. خواندمش؛ به دلم نشست. بخوان، ببین به دل تو هم چنگ می‌زند یا نه؟
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک‌نفر کم دارد
آفریننده‌ی قطعه حامد‌نامی است؛ صادقی‌صفت. نمی‌شناسم‌اش. راستی چه فرق می‌کند؟ کار دلچسب، دلچسب است... حال، هر امضايی که پايش باشد.
این‌روزها کم پیش می‌آید که شعاع سروده‌ای، از درز پرده‌ی چندلایه‌ی دلم به درون بتابد. کم پیش می‌آید که در پهنه‌ی سنگلاخ دلم، تخمی بیافشاند که نرم‌نرمک جوانه‌ای از آن قد بکشد و بالا-بلند شود و دل‌ببرد. اغلب هر چه می‌خوانم، زمخت است: تعبیرها زمخت، انتخاب واژه زمخت، کنار هم چیدن‌شان زمخت... زمخت، زمخت، زمخت...
شعرها فاقد "شاعرانه‌گی‌"‌اند. سروده‌ها زوری و کارگاهی‌اند؛ از دل سرریز نکرده‌اند و از قلم نچکیده‌اند. کنار هم گذاشتن تکّه‌های دیگران، شده‌ است تولید بعضی‌ها؛ پررویی، با چاشنی زبان‌ریزی شده است هنرشان. در کارهاشان اصالت و یک‌دستی نمی‌بینی. اصرار هم دارند که بخوانی و تحسین کنی و چهچهه بزنی، چون نامی دارند؛ بماند که این نام را چه‌جور دست‌وپا کرده‌اند! خوشه‌چینی در کویر می‌دانی که چقدر سخت است؟
...
برده‌ی نام نیستم. گور پدر نام‌ها! تنها زنده باد هنر، که می‌ماند و باید هم بماند...

پی‌نوشت:
من به‌عنوان خواننده‌ی شعر، دوست‌تر داشتم که یکی-دو واژه را در آن طور دیگر می‌خواندم. مثلاً بر این گمانم که هیچ باغبانی علف هرز را "نمی‌چیند" (فقط گل و غنچه را می‌چینند)، بل از ریشه درمی‌آورد، يعنی "ریشه‌کن" می‌کند. با این تغییر، هم شعر از لحاظ معنی درست‌تر می‌شد، هم از لحاظ آهنگ کوبنده‌تر و گیراتر. یا صفت "کوچک" را برای علف هرزه نمی‌پسندم. خیلی چیزهای دیگر می‌شد جای‌اش گذاشت. "بی‌مقدار" چطور است؟ یا ... در کل، روی دست‌چین‌کردن واژه باید وسواس بیش‌تری به‌خرج داد. البته شاید من بی‌مورد وسواسی‌ام! علامت‌گذاری نیز در شعر جایگاهی کلیدی دارد. در این شعر امّا جایش به کل خالی‌ است. سپردن نوشته به دست ویرایش‌گر قبل از انتشار، هیچ از قدر نویسنده کم نمی‌کند. نه این، که حتا بر قدر او و کارش می‌افزاید. یادمان باشد که قرار نیست هر شاعر یا نویسنده‌ی خوبی، ویراستار خوبی هم باشد. نویسنده متکی به خلاقیت است و ویراستار به فن. برای همین، تصحیح ادبی در هر متنی، کار ویراستار است نه نویسنده... و چقدر هم این کار لازم است.

دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

گاهاً!

بزرگ‌ترین خبطی که ابوالحسن نجفی در غلط ننويسيم مرتکب شده، و اتفاقاً در همان برگ‌های نخست، اين است که "گاهاً" غلط است، چه اسم فارسی را نبايد به تنوين عربی آراست. من می‌گويم اين دگم‌انديشی است و بس! با اين وصف، تکليف ما با مردمی که "خواهشاً" از زبان‌شان نمی‌افتد چيست؟ خلاصه که: زبانی که سراسرش التقاطی است، با اين‌گونه "فتواها" تصفيه نمی‌شود.

  • خاستگاه: [+]
  • چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

    ژانر!

    عجيب اصرار دارند بعضی از اهل ادبیات که لغت نامأنوس "ژانر" را فلفل‌-نمک دست‌پخت‌شان بکنند؛ واژه‌ای فرانسوی که حتا در فارسی نمی‌شود آن‌را درست تلفظّ کرد؟ ايرادی دارد اگر به جای آن "سبک"، "فرم"، "گونه"، "شاخه" و از اين دست واژه‌های "خودی" -بسته به جايگاه کلمه در متن- استفاده کنیم؟ چيزی از سوادمان کم می‌شود؟ لابد!
    تاریخ استفاده از واژه‌های غربی که بار مفهومی دارند می‌رسد به دوره‌‌ی ناصرالدّين‌شاه. شايد هم کمی عقب‌تر که من اطلاعی ندارم. البته آن‌موقع زبان فارسی جايگزینی برای‌شان نداشت و خب اهل فکر چاره‌ای نداشتند. امّا امروز به نظرم وضع کمی فرق بکند...
    استفاده از لغت‌های غربی در نوشته‌ها و قطارکردن نام‌ کتاب‌هایی که اغلب لای‌شان هم باز نشده پای تحقیق‌ها، نوعی فخرفروشی و تظاهر بيش نيست. يک‌جور لاپوشانی بی‌سوادی‌ست. به قول گفتنی، طرف که پای استدلالش چوبین است و قلمش زور چندانی ندارد، دست به دامن اين‌قبيل ترفندها می‌شود. ذکر منبع برای نوشته البته خوب است و حتا لازم است، امّا تکرارکردن یک منبع در سراسر نوشته از همان جنس است که عرض شد.

    شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

    معنی شعر نو نزد بعضی‌ها!

    اين سال‌ها، در حوزه‌ی شعر فارسی شاهکارهایی خلق شده که وظيفه‌ی تک‌تک هنردوستان است آن‌ها را معرفی کنند. خصوصاً مکتب "استاد" رضا براهنی شعرای ساختار-پساساختارشکن بی‌مثلی را پرورش داده و به خانواده‌ی ادب اين مرزوبوم هديه کرده است که برای نشستن روی قله‌ی ادبيات، واقعاً ديگر جا کم آمده است! من مفتخرم يکی از "شاهکارها"ی بی‌بديل معاصر را -که داغ داغ از تنور درآمده- معرفی کنم تا شما نيز از چشمه‌ی هنر اين هنرمند وطنی سيراب شويد:

    اين قطعه که زیر عنوان "گوشه‌های ابن افسان 6" رقم خورده -که احتمالاً به زبانی غير از فارسی است-، با اين ابيات شکسته و رمزگونه آغاز می‌شود:

    آرشه به منقار نکش وقتی بلد نیستی از آسمان بباری
    تو پيش از اين که به پنير برسی
    در جلد هفتم لغت‌نامه‌ای با پرهای کبود از پشت بام افتاده کلاغ نرفته‌ای...
    حالا ديوار دعا از من می‌خواهی؟


    که لابد دوستان هنردوست ما متوجه‌ سمبليسم نهفته در شعر هستند. و بعد ادامه‌ می‌يابد که:

    (دلم برايش می‌سوزد
    می‌خواهد دوباره قارقار شود
    خدا درکی از ساعت و حافظه ندارد و چشم‌های او ...)

    آغاز سمبليک قعطه‌ی مزبور، در چرخشی آنی، از خطاب به "سوّم‌شخص" به "دوّم شخص" تغيير جهت داده، سياقی رمانتیک به خود می‌گيرد:

    بيا برايت سفر در بقچه می‌گذارم
    اگر آمدی شايد بخواهی شمال‌هايت را برداری و بيايی کنار چنار
    من هم بايد بروم سراغ چشمی که کلاغ سفيد را در بخش سی‌سی‌یو ديده است.
    راستی به اطلسی هم سپردم اگر میل داشتی در دلت صبح بکارد

    دوستان ظرافت عشق را در واژگان می‌بينيد! چه کسی هست که خطاب اين ابيات قرار بگيرد و زانوانش سست نشود و دلش هُرّی نريزد پايين؟ واقعاً بايد به شاعر خوب‌مان یک خسته‌نباشيد جانانه گفت!
    و طنين شاعر را می‌شنويم که در اين بيت، در رگ‌وپی تک‌تک خوانندگان نفوذ می‌کند و دل و هوش از همگی‌شان می‌برد و سر جا ميخ‌کوب‌شان می‌کند:

    (وارد اتاق که می‌شوم حس می‌کنم کسی مرا از پشت نگاه می‌کند تا برمی‌گردم ...)
    خدا درکی از ساعت و خروس جنوبی ندارد...


    کاری بود از ياشار احد صارمی، از مجموعه‌شعر من و این‌همه زن که هنوز زير چاپ نرفته، برگرفته از نشريه‌ی باران، شماره‌ی 13، ص82. بعد از خواندن اين شعر، شايد توصيه اين باشد که شاعر بااستعداد و باذوق ما فعلاً از چاپ مجموعه‌شعرش دست نگه دارد تا چارستون ادب فارسی بيش از اين نلرزد! البته بد هم نيست چاپ کند؛ ملّت بيش‌تر مستفيض می‌شوند!

    یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

    پاسخ به یک نقد: مختصراشاره به اثر و جهان‌بينی شاملو

    انتقاد خوب را بايد پاسخ داد. تکه‌های حقيقت را اصولاً جايی غير از ميان گفت‌وگوهای سالم نمی‌شود جُست. در وبلاگ آئيل نقدی آمده به يادداشت رمانتيسمی که به مردم ما فرو شد!. من در حد بضاعت خويش سعی می‌کنم پاسخی بر آن بنگارم تا شايد ابهام‌های ايجادشده مرتفع شود.

    بر خلاف ادعای نويسنده، به‌یاد نمی‌آورم که جايی گفته باشم "شعرهای شاملو را هيچ نمی‌پسندم"![1] مشکل من -بيش و پيش از هر چيز- با جهان‌بينیِ شاملو است. شعر شاملو ويترينی‌ است از انديشه‌ها‌ی سياسی-اجتماعی او و نوع برخوردش با اين مقولات. نيز روان شاعر را می‌شود در شعرش (و سخنرانی‌ها و دست‌نوشته‌هايش) رد گرفت. برای نمونه، به قطعه‌ی شبانه[2] -که از کارهای معروف شاعر است- دقّت شود:
    در نيست
    راه نيست
    شب نيست
    ماه نيست
    نه روز و
    نه آفتاب.
    ما
    بيرون زمان
    ايستاده‌ايم
    با دشنه‌ی تلخی
    در گرده‌های‌مان.
    هيچ‌کس
    با هيچ‌کس
    سخن نمی‌گويد
    که خاموشی
    به هزار زبان
    در سخن است.
    در مردگان خويش
    نظر می‌بنديم
    با طرح خنده‌ئی،
    و نوبت خود را انتظار می‌کشيم
    بی‌هيچ
    خنده‌ئی!
    داوری در اين قطعه می‌گويد: از لحاظ صنعت شعری، شعر نسبتاً خوبی‌ است؛ ضرب‌آهنگ دارد، واژه‌ها سنجيده کنار هم چيده شده‌اند، ساده است و تصوير را واضح ارائه می‌دهد. امّا این شعر از لحاظ محتوايی چيزی نيست جز ايجاد هراس و ترويج بدگمانی. در عناصر شعری احمد شاملو نظر کنيد: "دشنه، مرده، خون، کفن، خاموشی، ظلمات، کابوس، هيچ‌کس (تنهايی و بيگانگی)، ويرانی و..." و از اين دست عناصر که برای ويران‌کردن روان هر انسانی به‌غايت کافی است! اين‌گونه شعر -به‌راستی- مخاطب را به کدام سو می‌برد؟ شعر شاملو ترجمان درد يک ملّت نيست، بل‌که کارکردش تهيیج و تشديد فلاکت آن ملّت است. آن‌چه شاملو در زندگی کرد و در شعرش گفت، تا حدّ زياد، ملغمه‌ای بود از نهيليسم ويرانگر توده‌ای، خواب‌های تحقق‌ناپذير سوسياليستی، فرصت‌طلبی، ضدّيت با ايده‌آل‌های ملّی و تزريق نفرت و نااميدی در قالب اميدواری‌های کاذب.

    نويسنده مدعی‌ است "شاملو با خرافه سر ستيز داشت" (نقل به مضمون). واقعيت اين است که از حرف تا عمل فاصله‌ای‌ست گاه دست‌نيافتنی و قطعاً "با حلوا‌حلواکردن هم دهن هيچ‌کس شيرين نمی‌شود"! شاملو بعضاً خود با ارباب خرافه نشست‌‌وبرخاست داشت و در مدح‌شان شعرها سرود.[3] هم‌چنين با مبارزه‌ای دون‌کيشوت‌وار با اساطير و غرور ملّی ايرانيان و ناسزاگویی به بزرگان و جاودان‌نامان اين ملّت، خود به کوره‌ی خرافه‌پرستی سوخت رساند و در نشر کذب -با کفش‌هايی آهنين- شرکت جست. در اين زمينه سخنرانی او در دانشگاه برکلی[4] به‌يادآوردنی‌ست که با کپی‌کردن حرف‌های علی حصوری، چطور اسطوره و کهن‌الگو را با واقعيت تاریخی اشتباه گرفت و از تنيدن‌ آن‌ها -با چاشنی پرخاش و لحن چاله‌ميدانی- آش درهم‌جوشی ساخت که جز قلب و مسخ واقعيت نامی بر آن نتوان نهاد.[5] شاملو با ابزار مثلاً ديالکتيک مارکسيستی، به ارزيابی حماسه‌ی جاودان ايران شاهنامه‌ می‌نشيند و نتيجه می‌گيرد که فردوسی -يعنی انسان هزار سال پيش- "ضد زن" بوده و لابد از بيانيه‌ی حقوق بشر امروزی هم آگاهی کافی نداشته است![6] شاملو در سخنرانی خود، داستان‌های اساطيری را که فردوسی با خونِ دل خوردن سی‌ساله‌ی خويش به‌ نظم درآورده بوده -تا ملّت مغلوب و تحقیرشده‌ای را زنده کند- به سخره می‌گيرد و به وادی‌ای پا می‌گذارد که نه صلاحيت‌ علمی‌اش را داشته، نه شرافت قلمی‌اش را. و امّا غفلت سينه‌زنان حرم هوچی‌های تاريخی در اين است که نمی‌دانند دانش‌پژوه امروزی نه از روی اوهام‌بافی و گزافه‌گويی‌های مثل شاملو، که از پژوهش‌های گران‌سنگ اساتيدی چون جلال خالقی مطلق به شناخت فردوسی می‌نشيند.

    یادم هست دو سال پيش، جمال ميرصادقی در گفت‌وگویی که با خبرگزاری ايلنا داشت شنيده‌ای را از شاملو بازگو کرده بود به اين شرح: جمال‌زاده نويسنده‌ی واقعی يکی‌بود، يکی‌نبود نيست؛ ظاهراً شاملو گفته بوده که جمالزاده قصه‌های اين مجموعه را از دو نويسنده‌ی عصر مشروطيت که کشته شده بودند دزديده بوده! همان موقع من در اين باره مطلبی نوشتم با عنوان نظر عجيب‌غريب احمد شاملو!. با علم به اين‌که جمالزاده پدر داستان‌نويسی مدرن فارسی و یکی‌بود، يکی‌نبود نخستين اثر ثبت‌شده در حوزه‌ی داستان کوتاه فارسی است، پس دغدغه‌ی شاملو نه نورتاباندن بر واقعيت تاریخی، که به واقع درافتادن و به ظنّی ويران‌کردن "مبدأهای فرهنگی" اين ملّت بوده است. ملّتی که مبدأهای فرهنگی و افتخارات تاريخی‌اش شکسته شد، در واقع مرده‌ی متحرکی بيش نيست. رويکرد شاملو به غزليات حافظ -و مثلاً تصحيح و به واقع دستبرد در آن- نيز جز اين نبود و جنبه‌ی ارتقادهی نداشت... که حافظ نيازی به ارتقادادن امثال شاملو ندارد.

    واپسين سخن اين‌که من قصد زدن يک‌سويه‌ی شاعری به اسم احمد شاملو را ندارم، امّا آن‌چه معتقدم و به آن اصرار می‌ورزم اين است که بايستی با رويکردی تاریخی به هر شخصيت از-دست-رفته‌ی تاریخی نگريست و با رجوع به کارنامه‌ی او سره از ناسره‌اش باز شناخت. بدون اين روش و با نگاه و برخوردی صرفاً نوستالژيک و احساسی، هم‌چنان در زير سايه‌ی بت‌ها و غول‌های دست‌ساز خود دست‌وپا خواهيم زد و اين دور فرسايش و باطل را ادامه خواهيم داد...

    توضيحات:
    1- هرچند اگر روزی بگويم نيز اين يک حق محفوظ و سليقه و نظر شخصی‌ است.
    2- شاملو، احمد. کاشفان فروتن شوکران. چاپ دوّم. تهران: انتشاراتی ابتکار، 1363.
    3- برای نمونه، شعری که در رثای آل احمد گفته بود.
    4- 18 فروردين 1369 = APR 08, 1990
    5- شاملو در سخنرانی خود ضحاک ماردوش را به "قهرمانی انقلابی" و کاوه را به يک شارلاتان تبديل می‌کند که این خود طنز تاریخ است! هم‌چنین سخت به فردوسی می‌تازد که "ضد زن بوده" و نارواهای ديگری را هم به او می‌بندد!
    6- برای خواندن نقدی خواندنی به گفته‌های شاملو: حماسه‌ی ايران به قلم دکتر جليل دوستخواه.



  • به مناسبت ششمين جايزه‌ی احسان يارشاطر به جلال خالقی مطلق

  • يک سند تاريخی: فردوسی و اهميت شاهنامه از محمّدعلی فروغی
  • سه‌شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵

    رمانتيسمی که به مردم ما فرو شد!

    آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
    کوچک
    هم‌چون گلوگاه ِ پرنده‌يی،
    هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمی‌ماند.
    ساليان ِ بسيار نمی‌بايست
    دريافتن را
    که هر ويرانه نشانی از غياب ِانسانی‌ست
    که حضور ِ انسان
    آبادانی‌ست
    .
    شاملو

    اوّل اين‌که «پرنده‌یی» نيست و "پرنده‌ای" است، البته اگر بخواهیم فارسی بنويسيم! دوماً، چه کسی گفته «حضور انسان آبادانی‌ست»؟ پس اين‌همه ويرانی کار دست کيست؟ لابد اجنه! حالا ديگر در محتوای حرف باريک نمی‌شويم که مثلاً تعريف اين "آزادی" از ظنّ شاعر چه بوده و الخ...
    به راستی درشگفت نيستيم از اين‌ حجم رمانتيسم بی‌محتوای چپ که در طی ساليان به خوردمان داده‌اند؟ چه پند و نکته‌ای در حرف یا عمل از اين دست افراد بوده که اين‌طور بر جايگاه احترام نشانده‌شان؟ کلاه‌مان را خود قاضی کنيم که اين جايگاه (بخوان بارگاه!) آيا حقيقی‌ است يا تصنعی و زاده‌ی خود-کم-بينی هویتی ما ايرانيان؟

    شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

    نعلبنديان و "پوف"


    معرفی و انتشار اينترنتی آثار عباس نعلبنديان از کارهای شايسته‌ای‌ست که دوات به آن همّت گمارده است. نعلبنديان نمايشنامه‌نويس باذوقی بود (مسئول "کارگاه نمايش") که بعد از انقلاب، تاب زندگی را نياورد و داوطلبانه خود را از آن معاف کرد. بله، می‌گفتم: نعلبندیان چون ذهنی ايدئولوژيک نداشت و چپ نمی‌زد، از سوی جوّ غالب هنری آن‌دوران به حاشيه رانده شده بود. بعد از انقلاب هم که تکليف نشر ادبيات مستقل معلوم بود و هست. خلاصه اين‌جور آثار سرنوشتی ندارند جز خمیرشدن... و اين است که همّت دوات دوچندان ستودنی می‌شود.
    ضمناً شايد گفتن‌اش خالی از فايده نباشد که نعلبنديان، از اولين کسانی بود (شايد هم اوّلی بود) که در کارهايش، فارسی را همان‌طور که خوانده می‌شود نوشت که اين کارش جنجال فراوان به‌پا کرد. مثلاً می‌نوشت: خاهر به جای خواهر، اصلن جای اصلاً يا سندلی به جای صندلی... و الخ.

    انتشار سری‌نوشته‌های عباس نعلبندیان ادامه داشت تا رسيد به پوف. رضا قاسمی در معرفی پوف نخست آن‌را از جمله ادبيات اروتيک می‌شمارد و سپس مدعی می‌شود که «پوف از بهترين کارهای نعلبنديان است» که به باور اين نگارنده، اين سخنان پا از گزافه‌گويی فراتر نمی‌گذارند. آن‌چه من از اين نمايش‌نامه دريافتم، ادبياتی رکيک و پرخشونت، با ساختِ پورنو بود که طبعاً به اروتيسم ادبی ربطی ندارد. هر چند وقتی سخن از مجموعه‌آثار يک نويسنده به ميان می‌آيد، منظور مجموعه‌ی آثار اوست، نه بيش نه کم، امّا بحث من نوع ارزيابی ادبی و ارزشگذاری اين اثر است نه انتشار اينترنتی آن. به واقع، هر چقدر نشر پوف سانسورشکنی تلقی می‌شود، نسخه‌ای که آن‌را در آن می‌پيچند، شک و پرسش می‌آفريند.
    به نظر منِ خواننده‌‌ و علاقمند به آثار عباس نعلبندیان، در قياس با کاری چون داستان‌هايی از بارش و مرگ، پوف حرفی برای گفتن ندارد.

    یکشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۵

    اشاره به "سفر به انتهای شب" نوشته لویی فردینان سلین


    برای تحليل -يا حتّا معرفی- هر رمانی بايستی ابتدا "معنی رمان" را دانست. اين یک اصل است. حال اگر رمان انتخابی کاری بود کارستان، بايد از يک سطح دريافت و شعور ادبی-اجتماعی فراتر بود تا به ساختار و مغزه‌ی کار نزديک شد.
    در روزنامه‌ی شرق ديدم سفر به انتهای شب لویی فردینان سلين را معرفی کرده است. همين که کسی اين رمان را برای معرفی انتخاب می‌کند، نشان می‌دهد که بد و خوب را در کار ادبی تشخيص می‌دهد. مشکل من اما در دريافت نسبتاً ضعيف نويسنده از رمان است که در جای‌جای نوشته‌اش هويداست. بگذاريد به دو-سه مورد اشاره کنم:

    - «صحنه‌هاى اوليه رمان عمدتاً به مونولوگ‌ها و ديالوگ‌هاى راوى آنارشيست -فردينان باردامو- اختصاص دارد كه در آن روايتی امپرسيونيستى از جنگ به تصوير كشيده مى‌شود».
    به نظر من روايت سلين از جنگ اصلاً کمرنگ یا "امپرسيونيستی" نيست و اصولاً از قبيله‌ی ديگری‌ست. سلين بجای بیان ادراک لحظهای خود، با طنزی تلخ جنگ را ريشخند می‌کند و "راهِ حل شخصی"ای برای جنگ ارائه می‌دهد که چيزی جز فرار از آن نيست! نويسنده -در واقع- در عين اين‌که جنگ را خصلت بشر و پايه‌ی گذران روزگار آدمی می‌شمرد، خود از آن می‌گرِیزد و برای انسان‌های درگير در آن کم‌ترين دلسوزی نمی‌کند؛ او فقط حساب‌وکتاب خود را از "جامعه‌ی خطرناک" سوا می‌کند.

    - «شخصيت‌هاى رمان‌هاى سلين... به آدم‌های مى‌مانند كه روى لايه‌اى ضخيم از كثافت و فلاكت رها شده باشند».
    سلين در گفت‌وگويی -که در مقدمه‌ی مرگ قسطی آمده است- وقتی مورد پرسش قرار می‌گیرد که "چرا فضای رمان‌هايش اين‌قدر مملو از خشونت و تلخی است" خاطرنشان می‌کند که «من چيزی جز آن‌چه می‌بينم -و وجود دارد- نمی‌نويسم». (نقل به مضمون). در همين راستا، سلين رمان‌های کلاسيک را بدون بار واقع‌گرايی می‌داند چه فقط به رنگ‌های برّاق و زيبای زندگی توجه کرده‌اند. به همين لحاظ، از نوع شخصيّت‌پردازی و نگاه شخصی سلين در کارهايش نمی‌توان خرده گرفت.

    - «سلين با زبانى لخت و ركيك به قلب واقعيت مى‌زند و به اين ترتيب تلخى ماجرا را كمى مى‌گيرد.[!] جملات مغرضانه و پرنيش و كنايه‌اش و قطعى‌گويی‌ها و مطلق‌انگارى‌هاى تحريک‌كننده‌اش بازنمودى است از غليان‌هاى احساسى او و برداشت‌هاى كاملاً شخصى در مواجهه با واقعيت‌هايی كه به او اصابت مى‌كنند و او را بدل به انسانى متنفر از هر چه كه در دنياى واقعى مى‌گذرد، مى‌سازند».
    اشتباه نويسنده محترم -و غالب "منتقدين" ايرانی- در اين است که توجه ندارند "رمان اساساً چيزی جز برداشت شخصی نويسنده‌اش از پيرامون نيست". به واقع آن‌چه در يک رمان به تصوير کشيده می‌شود، بازتاب چيزی است که نويسنده‌ از اطراف فهميده و برداشت کرده است. چرا منتقد ايرانی اصرار دارد که پای "نصيحت" و "خطبه" را به متن ادبی باز کند؟ چرا او رمان‌نويس را با پيشوا و ليدر سياسی (يا اجتماعی و ...) و رمان را با رساله و مقاله‌ اشتباه می‌گيرد؟ رمان‌نويسی، "تاريخ‌نگاری" نيست که نويسنده همه‌ی جوانب را درنظر بگيرد. بحث، بحث درک‌نکردن معنی واژه‌ی "رمان" است و بس.

    در نوشته‌ی آقای شهرام رستمی باز هم می‌شود خطا ديد، مثلاً اين‌که معرفی او فاقد مشخصات نشر کتاب است* که در یک معرفی الزامی‌ست. اين نوشته البته مختصر است و از اختصار در معرفی رمان انتظاری مضاعف نمی‌توان داشت. نکات ظريف و صحيحی نيز دارد که ستودنی‌ست و دست نويسنده‌اش فشردنی. به هر رو، گفتن از کارهای ادبی درخشان -از هر سو که باشد- نيکوست.
    نکته پایانی اینکه برای خواندن سلین، گذشته از اینکه به درکی فرا-منطقهای نیازمندیم و بایستی فهمی جهانی از ادبیات داشته باشیم، لازم است از تحولات تاریخی جهان در میانه جنگ جهانی اول تا یکی-دو دهه پس از جنگ جهانی دوم نیز آگاه باشیم.

    * سلين، لويی فردينان (ترجمه‌ی فرهاد غبرايی). سفر به انتهای شب. تهران: جام، 1373، 534 صفحه.

    سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵

    زبان‌پریشی و بی‌تعلقی به واژه: اشاره‌ به قطعه‌ای از سید علی صالحی

    زبان‌پریشی همراه با بی‌تعلقی به واژه، عمده‌گرفتاری نسلی از شاعران و نویسندگانی است که تولیدات‌شان در هیچ حوزه‌ی هنری و ادبی جدی محک نخورده است. این‌دسته از شاعران و نویسندگان، شهرت خود را مدیون "روابط" و به‌تبع آن "تعداد بازنشر آثارشان" هستند. همان‌قدر که بالارفتن از نردبان ترقی از طریق "روابط" و محیابودن شرایط نکوهیده است، تجدید چاپ آثار نیز همیشه گویای غنای یک اثر ادبی نیست، چه بسا ادبیات عامه‌پسند بالاترین شمار نشر و توزیع را در چنگ خود دارد.

    برای نمونه، بی‌تعلقی به واژه و زبان‌پریشی را می‌شود در قطعه‌ی زیر از سید علی صالحی -شاعر طراز اول شعر امروز ایران- به‌روشنی دید. گذشته از شلخته‌گی در چینش واژه‌ها و نداشتن ضرب‌آهنگ شعری، کپی‌برداری از سوژه‌ای بیات‌شده آن‌هم به طرزی الکن و نیز خلاء عنصر "عاطفه" -که لازمه‌ی هر شعری است-  از دیگر نقاط ضعف این قطعه‌ی کوچک هستند. بار محتوایی قطعه را به بحثی دیگر وامی‌نهیم و برای جاانداختن موضوع، قطعه‌ی زیر را با استفاده از همین لغات بازنویسی می‌کنیم:

    سید علی صالحی:
     «خیلی‌ها خیلی وقت است...که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته‌اند
    به عمد آمده‌اند زندگی کنند
    می‌گویند بی خیال هرچه که بود و بی‌خیال هرچه که هست.
    تو هم مثل خیلی‌ها از اشتباه نترس
    نزدیک‌تر بیا
    اشتباه یکی از عالی‌ترین علائم اثبات آدمی‌ست.»



    بازنویسی قطعه:

    خیلی وقت است خیلی‌ها... در ایستگاهی دور، رویای خود را جاگذاشته‌اند
    آمده‌اند که فقط زندگی کنند
    می‌گویند: "بی‌خیال هر چه بود و هست"!
    [نیاز به ادامه‌ی دارد...]
    تو اما مثل آن‌ها از اشتباه نترس!
    نزدیک‌تر بیا:
    "اشتباه‌کردن اثبات آدمیت است".

    این قطعه را می‌شد با واژگانی مناسب‌تر،‌ فرمی فاخرتر و طبعاً مفهومی پخته‌تر نوشت که این کار دست اساتید فن را می‌بوسد!
    به باور این قلم، قطعه‌ی سید علی صالحی اصولاً شعر نیست و یک "نصیحت بی‌ربط" از روی بی‌حوصله‌گی است و به همین لحاظ، هر چه باز نوشته شود، باز به مرحله‌ی شعرگونه‌گی لازم نمی‌رسد. با این حال، می‌شود از ساختمان همین قطعه‌ی کوچک ایرادهای اساسی بیرون کشید. برای مثال، وقتی که می‌گوید "تو هم مثل خیلی‌ها از اشتباه نترس"، اشاره به کسانی است که "رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته‌اند". در این‌جا در واقع دارد شخص مورد خطاب را با گروه نخست هم‌گروه فرض می‌کند، در صورتی که گروه اول کسانی هستند که "از اشتباه می‌ترسند" برای همین "به عمد آمده‌اند زندگی کنند". شاعر بایستی بین شخص مورد خطاب با گروه اول تفاوتی قائل باشد تا بتواند به او بفهماند "اشتباه یکی از عالی‌ترین علائم اثبات آدمی‌ست". این هم یک اشتباه لپی معناشناسی!
    در این قطعه، ایراد دیگری که به چشم می‌خورد و من آن‌را به بی‌حوصله‌گی شاعر نسبت داده‌ام،‌ بی‌ارتباطی عاطفی شاعر به سروده‌ی خود است. یعنی در آن لغزش ظریف احساسات که واژه را آبستن خود کرده باشد نمی‌بینی. واژه‌ها در کنار هم هارمونی عاطفی ندارند، چون در قالب نصیحت عرضه شده‌اند.
    سید علی صالحی کسی است که نزدیک‌کردن شعر به حالت روایی نثر را ترویج می‌کند. اما مشکل این‌جاست که نثر پیشنهادی او اصلاً نثر نیست؛ غنای شعری‌اش که دیگر بماند...

    دوشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۴

    دو نگاه به عشق: نقد تطبیقی نگره سعیدی سیرجانی با رضا براهنی

    اين نقد با نگاهی روانشناختی-طبّی به شعر دشنه‌ی رضا براهنی می‌نگرد، به جز پاراگراف آخر که عناصر شعری آن‌را به سنجش می‌کشد. از زاويه‌ی ديگری نيز امّا می‌شود به اين‌گونه اشعار نگريست: زاويه‌ی "فرهنگی-اجتماعی".
    کاری که سعيدی سيرجانی در سيمای دو زن می‌کند، نقد تطبيقی دو اثر از يک شاعر است: ليلی و مجنون و شيرين و فرهاد از نظامی گنجوی. اگر هنرمندی شاعر و بازنمود و تشريح آن توسط سيرجانی در اين است که عشق را همان‌طور که در بستر فرهنگی مشخص خود روئيده نشان می‌دهند
    بر اساس سنجش جانمايه‌دار سيرجانی، هنرمندی نظامی در اين است که عشق را از بستر فرهنگی-اجتماعی آن جدا نمی‌کند و دقيقاً با عناصر بومی خود به‌تصوير می‌کشد. يعنی هر چند اين‌دو اثر نظامی از لحاظ تخيل و ايده‌آل رمانتيک هستند، امّا از لحاظ عناصر شعری و رخدادهای طبيعی پا در واقع‌گرايی دارند. بنابراين، سرگذشت دو زوج عاشق در دو ديار -یکی عرب و ديگری ايرانی (شمال ايران)-، طبعاً به دوگونه‌ی متفاوت است؛ داستان عشق‌شان نيز در دو راه گوناگون رخ می‌دهد؛ سرانجام این‌دو عشق نيز باز وابسته‌ی کاملی است به همان شرايط.
    در باره‌ی "روان نثر" و "تنيدگی فکر و زبان" امروز ما همه می‌دانيم که بر خلاف ادعای مارکسيست‌ها، زبان صرفاً "وسيله‌ی ارتباطی" نيست، بل‌که اساساً ساختمان فکر انسان در بستر زبان شکل می‌گيرد. به عبارتی، واژه نه تنها کوچک‌ترین واحد متن، بل‌که خشتی از ساختمان فکر است. اين خود يکی از دلايل گوناگونی فکر در آدميان است. در مقابل، به‌کار‌گيری زبان ويترينی است که درونمایه فکر و روان انسان را به نمايش می‌گذارد... و اين نوعی آميخته‌گی و ارتباط دوطرفه است.

    بر اساس توضیحات بالا، اگر رضا براهنی مدعی می‌شود که جمله يا مصرع «به قصد كشت می‌زنم بلند نوک دشنه را به خود» "عاشقانه" است، به اين دليل است که باور دارد عشق همين است! در واقع شعر که جوششی درونی‌ست، چنين از روان "شاعر" جاری می‌شود و پرده برمی دارد.

    شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

    درباره‌ی "سنگام" از مهرنوش مزارعی


    سنگام اثر مهرنوش مزارعی نخستین قصه‌ از مجموعه داستان غریبهای در اتاق من* است که در فرم روایی-خاطرهنویسی با ملاط سمبلیزم نوشته شده است. این قصه را دو شخصیت می‌سازند، دو همکار، دو زن، یکی ایرانی و ديگری هندی که اولی حکایت دومی بازمی‌گوید. زن هندی (شالپا) شوهرش را از دست داده و با خاطره‌ی او -شاید بهتر است گفت در خاطره‌ی او- زندگی می‌کند. اتاق کار او پر است از عکس‌های شوهر سابقش و هر چه می‌گوید در داِیره‌ی خاطرات مشترک‌شان می‌گذرد. سپس زن با مردی دیگر آشنا می‌شود و مرد نو جایگزین قبلی می‌شود.
    نویسنده با بهره گرفتن از نام و مضمون فیلم هندی سنگام -که خود انتخابی تمثیلی است و در آن زنی در بین عشق دو مرد گیر می‌کند و جبر زندگی سرنوشت او را رقم می‌زند- به عصر حاضر و دنیای مدرن و ماشین (آمریکا) وارد می‌شود و این‌بار زنی کارمند و تحصیل‌کرده با ظاهری مستقل را در همان قالب بازسازی می‌کند. در آخر، با کمک‌گرفتن از سمبلیزم، مثلاً سنگ سیاه بار که سمبل سنگ قبر است («تصویر محوی از سان‌جی بر سنگِ سیاهِ بار افتاده بود») و همبسترشدن خیالی راوی با شوهر مرده‌ی زن هندی که در واقع "همبستری وداع" یا "آخرین بوسه" است یا نوشیدن شراب در جام‌های خیلی مخصوص شوهر (گذشتن از مرز ممنوع و خط قرمز او)، آخرین سنگر حیات ذهنی او را می‌شکند.
    تصویری که از شخصیت زن هندی در داستان ارائه می‌شود، تصویر "زن بی‌اختیار" است. شوهر هر چند مرده است، اما در جای‌جای داستان چون روحی سرگردان حضوری سلطه‌گر دارد. سانجی نماد فرهنگ سلطه‌گر و شالپا ضلع دیگر معادله و در واقع نماد سلطه‌پذیری و تابعیت است. پیرو باور به تناسخ، این فرهنگ از کالبدی به کالبدی دیگر روان است و چون موضوعی درونی است، مکان و موقعیت چندان تاثیری در تبلور آن ندارد. از این رو، هندی‌بودن شالپا و حضورش در مسیر تناسخ، خود نمودی دیگر از سمبلیزم در این داستان است.
    سنگام حکایت بازتولید ذهنیت جبرگرا و زن سنتی در مناسبات دنیای مدرن است. علاوه بر آن، نشان می‌دهد که سیطره‌ی فرهنگ چگونه می‌تواند انسان‌ها را در هر موقعیتی که باشند از اختیار تهی کند: سیطره‌ی فرهنگ چون موضوعی درونی و روان‌شناختی، جایگاه زن و مرد و موقعیت‌شان را در قبال یک‌دیگر تعیین می‌کند و تعریف هر یک را تنها در این چارچوب ممکن می‌سازد.

    *شناسه:
    مزارعی، مهرنوش؛ غریبهای در اتاق من. تهران: آهنگ دیگر، 1382.

    برداشت من
    با مهرنوش مزارعی با قصه‌ی یک فیلم خوب آشنا شدم که در فصلنامه‌ی "باران" منتشر شده بود. زبان بی‌پروا و شعور نویسندگی‌اش نظرم را گرفت. با خواندن سه مجموعه‌ی خاکستری، غرِيبه‌ای در اتاق من و کلارا و من دریافتم که علاوه بر این‌دو خصلت ادبی، ایجاز و آزمودن فرم‌های گوناگون نیز پایه‌های دیگری از کار او هستند.
    فردا ساعت 5 تا شش (به وقت شرق کانادا) با او گفت‌وگوی رادیویی دارم که می‌شود از طریق اینترنت آن را شنید.

    دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۴

    از ذوق‌زدگی‌های ناگزير ما!

    تعیین حدود تأثيرگذاری نظاير عبدالکریم سروش!
    قبلاً هم گفته‌ام که بحث روشنفکری، بدون توجه به "ارزش‌گذاری زمانی انديشه‌ها" بی‌معناست. در حوزه‌ی انديشه حضور "الگو(ها)" و "مبنا(ها)" را نمی‌شود ناديده گرفت و اصولاً سير حرکت تاريخ، گردش زندگی انسان‌ها و تحولات جهان ما بدون الگو و مبنا ممکن نيست. حتا برای فهم فرامين یا اصول حقوق‌ بشر نيز لازم است "الگو"یی مد نظر قرار گیرد، یعنی باید جایی باشد که مردم به عنوان کشوری که در آن حقوق بشر رعايت می‌شود به هم نشان بدهند. فضای تمام اين تغيير و تحولات را "مقايسه" ايجاد می‌کند و اگر مقايسه نباشد، کسی به دنبال تغییردادن نمی‌رود. دليل اين است که در دنيا چيزی به نام "چهار ديواری اختياری" وجود ندارد و به همين لحاظ، هر ابداع، ابتکار، تغيير یا تحوّلی در ظرف "مقايسه" با ديگر ابداعات و ابتکارات... قرار می‌گیرد. در حوزه‌ی هنر نيز وضع چنين است. مثلاً موسيقی سواحيلی در جای خودش زيباست، امّا وقتی بحث از موسيقی جهانی می‌شود، بلافاصله ذهن‌ها به سمت انواع موسيقی غربی می‌رود (مبنا) و موسیقی سواحيلی در حد یک "موسيقی محلی" نزول می‌کند. در حوزه‌ی ادبيات نيز می‌شود قصه نوشت و درون مرزهای خود مطرح شد، اما برای مطرح‌شدن در سطح جهان بايستی "جهانی" نوشت و پا را از ترسیم روابط و تفکرات قومی-قبيله‌ای فراتر گذاشت و به سمت به‌تصويرکشيدن زندگی شهرنشینی و نگاه مدنی رفت. حوزه‌ی انديشه نيز از اين قاعده مستثنا نيست.

    این مقدمه آمد تا اشاره‌ای داشته باشد به نظرات اخیر عبدالکریم سروش. آ‌ن‌بخش از بازتاب‌ها که مربوط است به افرادی که مثل همیشه با شنیدن حرفی از سروش "وااسلاما" سر می‌دهند و تکفیر می‌کنند را می‌گذاریم و می‌گذریم؛ نظر این یادداشت به کسانی است که به غلط ابراز نظر سروش را "اوج روشنفکری" و "انقلابی در تفکر" نام دادند!
    دیدگاه‌ سروش را به دوگونه می‌شود سنجید: با دیدگاه ملّی و با دیدگاه جهانی. سروش به هر حال در ایران -و البته در بين معدود کسانی که نگرش دینی دارند- یک "متفکر" به‌حساب می‌آيد، اما مشکل از آن‌جا شروع می‌شود که بخواهند آرای سروش را به حد جهانی برکشند. این عمل ضد روند تحول‌گرای تاریخ است. آن‌چه دغدغه‌ی سروش است، دغدغه‌ی دويست-سیصدسال پیش اروپا بوده است؛ در آمريکا نيز مصداق عینی ندارد. بنابراین، عبدالکریم سروش را بايستی روشنفکری دینی با توان تاثیرگذاری منطقه‌ای، آن‌هم فقط برای تعدادی از افراد آن منطقه که باورهای دینی/مذهبی دارند شناسایی کرد. حرف سروش فقط در حوزه‌‌ای مشخص از جغرافيا و فرهنگ خوانده می‌شود و در بخش عمده‌ی کره‌ی خاک، اعتنایی نمی‌بیند. اگر این مرز مشخص مغشوش نشود، ايرادی نيز به‌وجود نمی‌آید، اما اگر کار به عرض اندام خود او یا همفکران و طرفدارانش برسد و بخواهند او را نماد روشنفکری یا با صفاتی نظیر این معرفی کنند، آن‌جاست که درست آغاز مغالطه است!

    پی‌نوشت:
    1- شماری از روشنفکران لائيک ما، با سروش برخوردی حذفی دارند. این روشنفکران دیدگاه‌های سروش را غیرکاربردی و خارج از رده ارزیابی می‌کنند. اين روشنفکران -که اکثراً خارج از ايران زندگی می‌کنند- چه بسا شناخت درستی از بستر اجتماعی-فرهنگی ايران امروز ندارند. در ايران امروز، دیدگاه‌های سروش در سطح وسيع بین مذهبیون خريدار دارد؛ خيلی ساده از عکس‌العمل‌های فراوان مذهبیون نسبت به مقالات او می‌شود به تأثيرگذاربودن‌اش (تاثیر مخرب) پی برد. تردید نباید کرد که سروش زبانِ فکر بخشی از دین محوران ايران امروز است. بهتر است پذيرفت که:
    2- دیدگاه روشنفکران لائيکی از اين دست، بیش از آن‌که پایه‌ی جامعه‌شناختی داشته باشد، دچار رمانتيسم (البته مثبت) است و بی‌شباهت به تعريف رمانتيک سوسيالیست‌ها از "انسان" نيست. آن‌چه سوسيالیست‌ها از "انسان" به تصوير می‌کشند، هنوز از مادر زاده نشده است! در واقع انسان کره‌ی خاک، موجودی‌ست دارای خصلت‌های گوناگون و اغلب متضاد؛ مجموعه‌ای ا‌ست از نيکی‌ها و رذالت‌ها، مهربانی‌ها و کینه‌توزی‌ها، رئوف است و گاه خشن... او جمع اضداد است. آن‌کس که انسان را مرکز ثقل تمام نیکی‌ها و بهترین‌ها قرار می‌دهد، به واقع انسان را نمی‌شناسد. هنگام بحث درباره‌ی حدود تاثیرگذاری سروش نیز بهتر است جامعه‌ی فعلی و واقعی ايران را درنظر بگيريم، نه آن‌چه در ذهن از این جامعه برای خود ساخته‌ایم.
    3. راه حلی که باید اندیشید، جلوگیری از مسموم شدن بیشتر نسل جوان با تفکر امثال سروش است! این مهم تنها با تولید محتوای روشنگرانه میسر است.





  • بی‌ربط، اما خواندنی: «بخش دوّم گفت‌وگو با مجيد زهری»
  • شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۴

    این‌دو قبله‌ی عالم!

    معضل فرهنگی ما: "دیگری را خراب کن تا خودت بزرگ شوی"!

    جواد طباطبایی و آرامش دوستدار -هردو- این خاصیت را دارند که انسان را خیلی سریع از خود متنفر کنند؛ پرخاشگری و انکارگرایی دوستدار و خودمحوربینی طباطبایی این را موجب شده است. در کل، برای کسانی که علاوه بر آرای اندیشه‌ورزان، به شخصیت و خلقیات آنان نیز گوشه‌چشمی دارند، ایشان نمی‌توانند افراد جالبی باشند. البته در میان اهل فکر کم نیستند کسانی که به همین "خصوصیت" دچارند که مثلاً زنده‌یاد گلشیری از آن جمله بود.
    و اما طباطبایی و دوستدار: هرچند این‌دو به کار یک‌دیگر اهمیت می‌دهند و همین سبب شده که مثلاً دوستدار، طباطبایی را به کپی‌برداری از خود متهم کند و طباطبایی نیز در کتاب و مصاحبه‌هایش دوستدار را به زبان تحقیر بزند، ولی کلاً هیچ‌یک از این‌دو دلیری درآویختن با اندیشه‌ی دیگری را ندارد. بنابراین، هنگامی که آرامش دوستدار می‌گوید «مشکل جدايی دين و دولت نيست، مشکل ما مشکل جدايی خودمان از خودمان است»، حق را بایستی به او داد! مختصراً این‌که: تا زمانی که اهل فکر ما یک‌دگر را جدی نگیرند و با اندیشه‌ی دیگری با "زبان اندیشه" گلاویز نشوند و درنیاویزند، و تحقیرگری و فرهنگ حذف را به فراموشی نسپارند، جنبش فکری گوژ ایران ما قد راست نخواهد کرد و به بار نخواهد نشست... و فرسایش می‌ماند و باز هم فرسایش.

    » در باره‌ی طباطبایی و دوستدار نوشته‌ام:


  • پرسش و پاسخ: نقد طباطبایی بر آرامش دوستدار؟
  • [+]


  • معرفی کتاب "سقوط اصفهان" به همت جواد طباطبایی:
  • [+]

    پی‌نوشت:
    مطلعم که یکی از دوستان، در کار تنظیم نقدی همه‌جانبه بر سه کتاب آرامش دوستدار است. چون اجازه ندارم از او نام ببرم، به همین مختصر اکتفا می‌کنم. به هر رو، به‌سنجش‌گرفتن آثار اندیشمندان غیر دینی یکی از لازمه‌های برکشیدن ایشان به متن فضای فکری جامعه است، زیرا تا امروز، این اندیشمندان جایگاهی جز حاشیه نداشته‌اند.

    پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

    بیوگرافی بدون تاریخ تولد!

    حرف از بیوگرافی‌نویسی شد، نکته‌ای یادم آمد که پیش‌تر در چند تارنما به چشم‌ام خورده بود. اگر دقت کرده باشید، بعضی از تارنماها که بخشی را به زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ اختصاص داده‌اند، مهم‌ترین قسمت از بیوگرافی او را آگاهانه از قلم انداخته‌اند که آن در واقع "تاریخ تولد" فرد است. مثلاً در یکی از این تارنماها که به یک رمان‌نویس تعلق داشت خواندم: «در ایران زاده شدم» و سپس مستقیم رفته بود سراغ آثارش!
    نخستین کنجکاوی خواننده در قبال نویسنده این است که او کی به‌دنیا آمده است تا بداند او به چه نسل و دوره‌ی تاریخی تعلق دارد. مسئله‌ی نسل‌ها -به‌ویژه در کشورهای درحال توسعه- اهمیتی انکارناپذیر دارد، زیرا هر نسل معرف، یا به‌تر است بگوییم آیینه‌ی تحولات آن دوره از تاریخ است. مثلاً در همین ایران ما، در طول پنجاه-شصت سال گذشته، این‌قدر تغییر و تحول‌های مهم رخ داده است که لیست آن خودش یک کتاب می‌شود؛ از کربلای 28 مرداد بگیرید تا بلوای خرداد 42 و شورش اسلامی 57 و هزار تغییر و تحول دیگر بین این‌ها. به همین لحاظ، شخصی که به نسل انقلاب تعلق دارد و مثلاً آن دوره 20 سال داشته، با کسی مثل من که در زمان انقلاب کودکی خردسال بوده، طبیعی است که تفاوت بینش داشته باشد. حال فاصله را بیش‌تر کنید و برسانید به شاهد زنده‌ی 28 مرداد مثلاً، و او را مقایسه کنید با فلان وبلاگ‌نویس دبیرستانی و سپس خود اختلاف را نظاره‌گر شوید. به موضوع از جهتی دیگر هم می‌شود نگاه کرد: بزرگ علوی هنگامی که موریانه را نوشت سال‌ها از انقلاب اسلامی گذشته بود، اما او در کتابش هم‌چنان نقش اول را به "یک ساواکی" داده بود! درست به همین خاطر است که بسیاری از کسانی که سال‌هاست در غرب زندگی می‌کنند، نمی‌توانند شرایط روز ایران را درست درک کنند.
    خلاصه کنم: چیزی که در هر بیوگرافی صدرنشین اهمیت است "تاریخ تولد" است و سپس محل تولد و بعد... باقی قضایا.