جمعه، تیر ۰۶، ۱۳۹۳

در ارزیابی خویش

بسیاری از انسان‌ها در زندگی خود، چشم به قضاوت دیگران دوخته‌اند و از آن اثر می‌گیرند. زندگی بسیاری حتا از روی قضاوت دیگران شکل می‌گیرد. کافی است کسی در باره‌ی مقوله‌ای در زندگی آن‌ها نظری بدهد، از آرایش مو بگیرید تا سبک زندگی و فکرکردن، بلافاصله آن‌را تغییر می‌دهند!
چرا بسیاری از انسان‌ها این‌قدر تحت تاثیر محیط هستند؟ چرا بعضی بیش از حد به نظر دیگران بها می‌دهند و از اطرافیان -حتا تلویزیون- خط می‌گیرند؟ دلیلش روشن است: فقدان خودباوری.
باور به خود به این معنی نیست که هر چه ما امروز هستیم درست و کامل است! منظور این است که بدانیم این سازه و روانی که در آن زندگی می‌کنیم را می‌شود بهتر کرد، از این رو می‌شود به آن متکی بود. باور به خود، از اتکا به خویش می‌آید.
طرز تلقی انسان‌هایی که عقاید دیگران را به‌کل نادیده می‌گیرند روی دیگر سکه‌ی کسانی است که چشم‌بسته از دیگران پیروی می‌کنند. به نظرگاه دیگران اگر درخور است باید توجه کرد و اگر فایده‌ای در آن هست، باید درونی‌اش کرد؛ دستِ آخر اما، سکان‌دار این "من" باید خود فرد باشد. از این رو، در هیچ شرایطی نباید اجازه داد که قضاوت دیگران، به واقعیت وجودی ما تبدیل شود. ما باید خود ارزیاب خویش باشیم و بس.

چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۳

جایگاه انسان در مقابل مشکلات

بزرگی یا کوچکی مشکلات در مقایسه با جایگاهی که انسان در آن قرار دارد معنی می‌دهد. از این رو، یک مشکل می‌تواند برای کسی کمرشکن، و همان مشکل برای دیگری اصلاً مشکل نباشد. قبض آب صد دلاری چهار ستون کسی را که تنها پنجاه دلار در جیبش دارد می‌لرزاند، اما برای کسی که صد هزار دلار در حساب پس‌اندازش موجود است، مثل مگسی است که با پشت دست آن‌را می‌تاراند!
 فکرکردن مدام به مشکلات و تمرکز روی آن‌ها عایدی‌ای ندارد جز سرخوردگی و باختن ته‌مانده‌ی شهامت ذخیره در خود. زانوی غم بغل کردن و نالیدن چه سودی دارد؟‌ در هنگام رویارویی با مشکلات، تنها فکری که باید در سر داشته باشیم یافتن راهِ حل برای برون‌رفت از آن وضعیت است. بهترین راه رفع مشکلات این است که خود از آن‌ها بزرگ‌تر شویم. چگونه؟ با افزایش آگاهی خود، تلاش بیش‌تر و عاقلانه‌تر، استفاده‌ی بهتر از زمان، بهتر فکر کردن و کلاً کارکردن روی زندگی خود از درون وسیع شویم؛ هر چقدر ما وسیع‌تر شویم، مشکل کوچک‌تر خواهد شد.

خود گو که کیستی!

پاره‌ای از ضرب‌المثل‌ها که نمودار باورهای عام است را بایستی مورد بازنگری قرار داد. برای نمونه:
«مشک آن است که خود ببوید
 نه آنکه عطار بگوید!»
این مثل در لفافه می‌گوید: اجازه بده دیگران بگویند تو کیستی! به‌عبارتی، در فرهنگ عامه‌ی ما، تشخیص بودِ انسان (میدان کیفیت‌ها، استعدادها، قابلیت‌ها، اثرگذاری‌ها...) به قضاوت دیگران است نه خود فرد.
در جوامعی که عامه یک فرد را تعریف می‌کنند، فردیت وجود ندارد. فردیت مجموعه‌ای از شاخصه‌هایی است که در یک فرد جمع‌اند. این شاخصه‌ها در خیلی از مواقع منحصر تنها به یک فرد هستند. در جوامع فردگرا، فرد موظف به کشف خویش است و می‌داند این راهی است که یک‌تنه باید بپیماید. در جوامع توده‌وار، از آن‌جایی که فردیت فرد سرکوب می‌شود، هیچ‌گاه یک انسان به شکلی مستقل چهره و نام‌آور نمی‌شود.
رخ‌کردن انسان در بستر جامعه منوط به شرایطی است که زوایای یکتای شخصیتی و سلایق خاص آن فرد در شیوه‌ی گفتار/شنیدار/اندیشیدن را به‌رسمیت بشناسد. این شرایط در یک جامعه‌ی فردگرا که انسان شانی دارد چنین نمود می‌کند: فرد می‌تواند نظری بدهد که حتا با بافت فکری جامعه نخواند؛ سیاق زندگی‌اش را خود سازمان دهد؛ موضوعات مورد علاقه یا منفور را بسته به خواستِ خودش انتخاب ‌کند یا دوری ‌گزیند، نه دیکته از سوی قدرت برتر جامعه؛ به شهر/کشورش و جامعه‌اش احساس تعلق داشته باشد و برای بهترکردن آن بکوشد و مهم‌تر از همه او خود، خود را تعریف کند. انسان‌هایی که خود خالق زندگی خویش هستند، نه تنها در بهترکردن زندگی خویش، بل در همکاری با دیگر شهروندان نیز کوشا هستند. فرهنگ همکاری و همزیستی مسالمت‌آمیز و بی‌تنش از فردیت می‌آید.
در جامعه‌ی توده‌وار، فرد به جامعه و شهر/کشورش تنها "نوستالژی" دارد که در اکثر مواقع با "احساس تعلق" به‌اشتباه یکی گرفته می‌شود! هویت فردی در این جامعه در فراچنگ نیست، از این رو کسی برای به‌دست‌آوردن آن تلاشی نیز نمی‌کند. کسی به‌دنبال مطرح‌شدن نیست، چون مطرح‌شدن شاخصه‌ای عمیقاً منفی تلقی می‌شود.
آیا دقت کرده‌اید در جامعه‌ی ایرانی، هر کس تا می‌آید تلاش مستقلی بکند تا راه‌کاری ارائه دهد یا به زندگی را از نمایی دیگر بنگرد و حرف تازه‌ای بزند، بلافاصله با انگ "فلانی بدجوری می‌خواد خودش را مطرح کنه" روبه‌رو می‌شود؟ در جامعه‌ی توده‌وار، نخبه‌کشی به‌شکلی فراگیر صورت می‌گیرد، چون از سوی لایه‌های اجتماع پذیرفته شده است و پشتیبانی می‌شود و تنها نمی‌توان آن‌را مربوط به آتوریته دید. در چنین جامعه‌ای، مرزهای حقوق فردی را جامعه تعیین می‌کند که این مرزها، بسیار نیز تنگ هستند.
تنها راه به فردیت رسیدن، مبارزه با این هجمه‌ی ویرانگر است. انسان آن‌چه هست را باید با شجاعت اخلاقی فاش گوید. از تلاش‌ها، سلیقه‌ها، ایده‌آل‌ها و افکارش سخن بگوید، هر چند با ملاک خیلی‌ها نخواند. نگران انگ جامعه‌ی توده‌وار نباشد و در راه تعریف خود بکوشد. زندگی سفری است برای کشف "من". حل‌شدن در "ما"، جدی‌ترین تباه‌کننده‌ی "من" است. باید خود بود و خود زندگی کرد؛ آزادِ آزاد.

ذهن؛ خانه‌ی همه‌ی درگیری‌ها

خانه‌ی همه‌ی درگیری‌ها ذهن انسان است. با هر کس یا موضوعی که درگیر شدید، شک نکنید که پیش‌درآمدش نطفه‌ای است که قبلاً در ذهن شما بسته شده است.
انسانی که ذهنش مدام درگیر با دیگران است، آسایش روانی را هیچگاه تجربه نخواهد کرد. کلاف اراده‌ی او در دست درگیری‌هایی است که هر جا خواستند او را با خود می‌برند. عادت به درگیری ذهنی، آغاز فراموش‌کردن خود است.
رهایی موضوعی عمیقاً درون‌نهاد است. برای رها شدن،‌ نخست باید از درگیری‌های بیهوده‌ی ذهنی رها شد؛ باید از آن‌ها گریخت و در برخوردهای ناگزیر روی برگرداند. آزادی را تنها می‌شود با ذهنی پالوده از درگیری در آغوش کشید.

سه‌شنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۳

آدم‌هایی که یک‌ریز پی‌گیر اتفاقات پیش پا افتاده هستند و آناً به خبرهای پراکنده در ناکجاآباد اینترنت عکس‌العمل نشان می‌دهند، بی‌تردید از کارهای بزرگ‌تر و جدی‌تر وامی‌مانند. در هر مکان و موقعیتی که زندگی کنیم، حکایت یکی‌ست: زمان سخت تنگ است و فرصت‌ها یک‌یک در گذرند و فریادرسی هم نیست... فریادرس تنها خود ماییم.
بدترین بلایی که ممکن است سر آدم بیاید این است که خرده‌ریزهای پیرامون جلوی پرداختن به موارد مهم زندگی را بگیرند. شب‌هنگام که گذشتِ روز خود را مرور می‌کنیم، با خود باید چرتکه بیاندازیم که فرآورده‌ی تلاش روزانه‌مان چه بوده است. آیا اصلاً تلاش و فایده‌ای در طول روز داشته‌ایم؟ از وقت‌گذرانی تا ثمربخش‌بودن فاصله از زمین تا آسمان است!
انسان باید به تاثیرگذاری ژرف و کارهای بزرگ بیاندیشد و به فراسوی روزمره نظر کند. بایستی دید چه چیز مهم‌تر است و اولویت‌ها چیستند. اولویت‌ها را نخست باید فهرست کرد و از مهم‌ترین به بعد را با خویش‌کاری پوشش داد. پرداختن به دغدغه‌های کوچک را بهتر است به آدم‌های کوچک واگذاشت...

چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۹۳

خود را جدی بگیرید

جایی از یک متفکر انگلیسی نقل شده بود که "افکارت را جدی بگیر، نه خودت را"! من معتقدم انسان هم خودش را و هم افکارش را باید جدی بگیرد. اگر کار خودتان را جدی نگیرید، اطمینان داشته باشید که هیچ‌کس آن‌را جدی نخواهد گرفت. وقتی مردم ببینند شما خودتان به افکار خود با دیده‌ی تردید می‌نگرید و شخصیت خود را جدی نمی‌گیرید، واقعاً چه دلیلی وجود دارد که آن‌ها شما را جدی بگیرند؟ بخش عمده‌ای از افرادی که دیگران را دستِ کم می‌گیرند، همان‌ها هستند که به خودشان هیچ اعتقادی ندارند. برای درست انجام دادن هر کار لازمه‌ی اصلی این است که به آن‌چه انجام می‌دهیم اعتقاد داشته باشیم. برای حرکت درست در مسیر زندگی، باید به تک‌تک گام‌هایی که برمی‌داریم اعتماد کنیم، مگر این‌که خلافش ثابت شود. خلافش نیز که ثابت شد، کافی است که آن‌را تصحیح کنیم، نه این‌که یک خطا باعث شود تمام اندوخته‌ی دانش و طرز نگاه و بینش خود را زیر پرسش ببریم و به نقطه‌ی صفر بازگردیم. اعتقاد به خود، همان سوختی است که برای حرکت نیاز داریم. بدون آن‌، مسیر حرکت دایره‌وار است و گنگ و فرسایشی.

تمسخر افراد با مشخصه‌ی بدنی‌شان!

کسی را می‌شناختم که وقتی می‌خواست راجع به کسی حرف بزند، اول به مشخصات فیزیکی او اشاره می‌کرد. مثلاً، می‌گفت: "فلانی را می‌شناسی که قدش کوتاه است!" یا "بهمانی را می‌شناسی که لکنت زبان دارد یا لهجه دارد!" و از این دست. برای هر کس نیز، یک چیزی گیر می‌آورد یا اگر نداشت، می‌ساخت! جالب این‌که تمام شاخصه‌هایی که برای افراد برمی‌شمرد،‌ منفی بودند و در واقع عیب تلقی می‌شدند. حتا یک‌بار از من پرسید: "تونی ر...ابینز را می‌شناسی؟ همان که مثل هیولا می‌ماند؟" من تا به حال ندیده بودم کسی از شخصیتی محبوب و جهانی مثل تونی رابینز با پیشوند هیولا نام ببرد...
از لحاظ روانشناسی،‌ کسانی که از دیگران با عیب‌های فیزیکی‌شان نام می‌برند یا روی افراد عیب فیزیکی می‌گذارند، آدم‌هایی هستند که در کودکی و پس از آن، عمیقاً تحقیر شده‌اند و خانواده و اطرافیان آن‌ها را به باد تمسخر می‌گرفته‌‌اند. نوعی نفرت نهادینه در این افراد هست که در نقطه‌ای که به معرفی دیگران می‌رسد، بیرون می‌زند.
مسخره‌کردن، خصوصیت آدم‌های حقیر است. وقتی مسخره‌کردن دیگران به تفریح فرد و فرهنگ یک جامعه تبدیل شود، نشان می‌دهد که روان او و جامعه‌اش تا چه حد نژند و آسیب‌دیده است.
راه‌های سالمی برای تفریح وجود دارد. حتا هنگام مخالفت، نیازی نیست که مخالف خود را مسخره کنیم. آدمی که مسخره می‌کند، غیر مستقیم نشان می‌دهد که مسخره‌گی پاره‌‌ای از وجدانِ شخصیتی او گشته است. و این‌که، از رویارویی مستقیم و برابر با دیگران واهمه دارد.
من معتقدم در دوستی یا مخالفت، فرق نمی‌کند، آدمی باید از یک‌سری ارزش‌های رادمنشانه پیروی کند که نگذارد به مرزهای انسانی دیگران صدمه بزند.

چگونه بنویسیم که شرمسارش نشویم

گاهی به‌خاطر یک حس آنی، یادداشتی از قلم ما می‌چکد که به لحظه نکشیده، از کار خود پشیمان می‌شویم. احساس می‌کنیم که این یادداشت، معرف اندیشه‌ی ما نیست و با روحیه‌ و آن‌چه از خود می‌شناسیم نمی‌خواند. در درون ما،‌ افکار و روحیات مثبت و منفی در جریان است، اما تنها موقعی این افکار/حس‌ها تثبیت می‌شوند و اثرات‌شان به ما برمی‌گردد که آن‌ها را مکتوب کنیم. از این رو، وقتی چیزی می‌نویسیم، خودکار به آن متعهد می‌‌شویم. این جدال درونی همه‌ی ماست.
نوشتن یک حس یا فکر منفی، درست مثل نشاندن بذر بد در زمینی حاصلخیز است: بذر زنده می‌شود، هیولاوار بزرگ می‌شود و تمام سرزمین ذهن را تصرف می‌کند و هر چه ترد و ظریف است را می‌خشکاند.
یک نوشته‌، چه در عمیق ما جوانه زده باشد و چه از اندیشه‌ی دیگری تراوش کرده باشد، یک آفرینش است. هر چه را که بیافرینیم،‌ بخشی از ما می‌شود و با ما زندگی می‌کند؛ اگر منفی باشد چینی می‌شود بر ضمیر ما و اگر مثبت باشد، صورت ما از وجودش گل می‌اندازد. پیش از نوشتن هر بند و رهاکردن آن در دنیا، اگر این طرز نگاه را فراراه خود قرار دهیم، هیچ‌گاه از تولیدات قلمی خود شرمسار نخواهیم بود.