جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۸

تایگر وودز و مسئله‌ی سیاهان در آمریکا

Tiger Woodsدر آمریکا یک سیاه‌پوست باید خیلی خوش‌شانس باشد که اگر به بالاها رسید، به لجن نکشندش. نمونه می‌خواهید: از مالکوم ایکس و لوترکینگ بگیرید تا برسد به مایک تایسون، مایکل جکسون و همین آخری تایگر وودز. آدمی که در پشت این‌گونه ماجراها دنبال "توطئه" بگردد شاید به بدبینی متهم بشود، اما ندیدن رابطه بین افراد و تشابه در نحوه‌ی فروافتادن آن‌ها از اوج نیز کورچشمی‌ست. مثالی بزنم تا کمک کند به فهم مغزه‌ی حرف: قبول که عمده‌دلیل سلطه‌پذیری ملت‌های شرق، عقب‌مانده‌گی و خوی‌وخصلت تسلیم‌گرای خود آن‌هاست، اما در این بین نباید نقش سلطه‌گر را از یاد برد و او را تبرئه کرد. اگر می‌خواهیم مسئله را درست ببینیم، بایستی نوعی توازن در ابعاد ماجرا برقرار کرد.

وضعیت تایگر وودز در ورزش گُلف -اگر بشود اسم‌اش را ورزش گذاشت-، منحصر به خود او است. تایگر وودز ورزشگار بسیار ماهر و بااستعدادی‌ست که توانست گلف را از قلمرو مشتی پیروپاتال و لژنشین بی‌خاصیت، به درون جامعه‌ بکشد و برایش مخاطب‌های مردمی فراهم کند. خوش‌تیپی او باعث شد که برای اولین بار زنان نیز به این ورزش -لااقل به تماشایش- راغب شوند. تایگر وودز گلف را از ورزشی پرهزینه، به ورزشی پرسود بدل کرد. خود او حدود سالی صد میلیون دلار درآمد دارد (داشت)، حالا حساب کنید از قِبل او، برگزارکنندگان، تبلیغات‌چی‌ها و پشتِ صحنه‌ای‌ها چقدر پول می‌سازند؟ برای ارزیابی اهمیت و مقدار تأثیر او در دنیای گلف، دانستن همین یک نکته کافی است که در هر تورنومنتی که شرکت نمی‌کرده، بازدهی مالی آن تورنومنت به نصف می‌رسیده. تایگر وودز نه یک گلف‌باز، که اسطوره‌ی گلف است.

قضایایی که برای او این‌روزها پیش آمده (بخوان آورده‌اند) -که چیزی بیش از خاله‌زنک‌بازی‌های مجلات و رسانه‌های زرد و اخلاق‌گرایی و خوراک‌دهی تبلیغاتی نوع آمریکایی نیست-، این آدم را کامل زیر ضرب گرفته و به حاشیه رانده، طوری که امروز اعلام کرده تا مدتی از این ورزش کناره می‌گیرد. این که سرنوشت گلف بدون تایگر وودز -حالا برای مدت کوتاهی حتا- چه می‌شود بماند به عهده‌ی مفسرین امر؛ حرف این است که در دنیای آمریکایی، یک موقع هست که به اوج نرسیده، با سر پرتاب می‌شوی به قعر، به‌ویژه اگر رنگین‌پوست باشی. حالا ببینیم سرنوشت بوراک اوباما چه خواهد شد!

چهارشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۸

Garfunkel در کنسرت

Art Garfunkelامشب Art Garfunkel در Richmond Hill Center برنامه دارد. کنسرت کوچکی خواهد بود که از هشت شب شروع می‌شود و باید لااقل نیم‌ساعتی زودتر آن‌جا بود.
بلیط را -اگر هنوز مانده باشد- می‌شود از این‌جا خرید: [+]
* Art Garfunkel و Paul Simon گروهی نیویورکی بودند به اسم Simon & Garfunkel که ترانه‌های خاطره‌انگیزی ازشان به‌جا مانده؛ مخصوصاً این‌ها:
Sound of Silence - Scarborough Fair - El Condor Pasa - The Boxer - ...

چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۸

این‌را مهربانی در فیس‌بوک گذاشته است که ظاهراً از صادرات ادبی و تا بخواهید قصار جناب شاملو است:
«هنر شهادتی است از سر صدق : نوری که فاجعه را ترجمه می کند تا آدمی حشمت موهون اش را باز شناسد.»

من‌که نفهمیدم چه می‌گوید... هر کس فهمید، جان مادرش توضیح بدهد ما هم روشن بشویم!

یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۸

نکته: ادبیات خشن سوسیالیستی

بدترین شکل خشونت بعد از قتل نفس، در کلمات است. من دیده‌ام که چطور خشونت کلامی فرد را به قفس حاشیه‌نشینی پرتاب می‌کند؛ دیده‌ام چطور او را تا سال‌ها ناکار می‌کند و در افسردگی محض از پا می‌درآورد.
کسانی که با فهمی باز و نگاهی "خارج از گود" و فارغ از موضع‌گیری، ادبیات سال‌های انقلاب (بعد از پیروزی) را خوانده‌اند، چه کتاب و چه نشریات، عمق خشونت هولناک زبانی را با تن‌لرزه‌های‌شان حس کرده‌اند. من با انقلابیون دیروز، با آن‌ها که گیسی سپید کرده‌اند و قوز درآورده‌اند، ولی هم‌چنان در میدان جنگ‌های ممسنی به سبک دون‌کیشوت به جنگ آسیاب بادی می‌روند و در باب سینه‌سپرکردن‌های‌شان در مقابل ارتش تا دندان مسلح شاه رجز می‌خوانند و داستان‌سرایی می‌کنند کاری ندارم... این‌ها را باید به حال خود گذاشت، چه گامی بیش تا خانه‌ی سالمندان فاصله ندارند!

آزادی‌‌ای که ادبیات سوسیالیستی تبلیغ می‌کرد، مصداق کامل ضدیت با آزادی بیان بود. ادبیات سوسیالیستی -که خطی‌ست موازی با ادبیات فاشیستی-، با انگ‌زدن و لجن‌مال‌کردن هر پیکر و ندای مخالف، آن‌ها را به حاشیه‌ی حذف می‌راند. در دایره‌ی ادبیات سوسیالیستی، جایی برای حضور دگراندیشان نیست؛ نه این، که جایی برای پذیرفتن احتمال اشتباه ایده‌ی خود هم نیست. با تمام این توضیح، شوربختی این‌جاست که اگر چپ ایرانی را از چارچوب سوسیالیسم بیرون بکشی، وِرد ناپدیدشدن‌اش خوانده‌ای... و سوسیالیسم، بستر فکری همه‌ی انقلاب‌های قرن گذشته بود.

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۸

Persian Empire

دیشب شبکه‌ی "تاریخ" مستندی پخش کرد در باره‌ی مهندسی جنگی و کشورداری هخامنشیان که به‌گمانم، خون غرور زیر پوست هر ایرانی می‌دواند. تکه‌هایی از فیلم را پیدا کردم که دیدن دارد، به‌ویژه برای اطلاعات تاریخی و فهم بهتر از آن‌چه بوده‌ایم:



کسی اگر کامل این مستند را گیر آورد، خبر بدهد.

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

از خاطرات انقلابِ رفقای انقلابی!

نسرین بصیبی از اشغال سفارت ایران در آلمان شرقی می‌گوید
تصمیم گرفتیم کاری جنجالی کنیم. کاری که رسانه‌‌ها به آن توجه کنند. رفتیم به شرق برلین و سفارت ایران در آلمان شرقی را برای چند ساعت اشغال کردیم. ده مرد و دو زن بودیم. از مردها پرویز دستمالچی و احمد طهماسبی را به خاطر دارم. زن دیگر، روحی بود که یک بچه‌ی کوچک داشت. سفارت در طبقه‌ی دوم خانه‌ای با ظاهری معمولی در خیابان استراوانگر قرار داشت.
ابتدا احمد طهماسبی و من زنگ در را فشار دادیم و گفتیم می‌خواهیم ازدواج کنیم. در را که باز کردند بقیه بچه‌ها که تا آن هنگام در پاگرد پله ایستاده بودند بالا آمدند و همراه ما وارد شدند. به کارمندان گفتیم، آرام باشند و اتفاقی نمی‌افتد و ما دو سه ساعتی آنجا می‌مانیم. هدف‌مان را از اشغال سفارت برایشان توضیح دادیم. ترسیده بودند و هیچ نمی‌گفتند. درگیری در کار نبود.
از سفارت به رسانه‌ها زنگ زدیم و دوستان ما در غرب هم بر اساس قرار قبلی به رسانه‌های غربی خبر دادند. چند ساعت بعد پلیس در محل حاضر شد و دست و پای ما را که بی حرکت روی زمین نشسته بودیم و از جایمان تکان نمی‌خوردیم، گرفت و از پله‌ها پائین برد. گروه بزرگی از خبرنگاران دوربین بدست، جلو در منتظر ما ایستاده بودند. ما را سوار ماشین پلیس کردند، خبرنگاران در این فاصله از ما عکس و فیلم می‌گرفتند. آن شب دوستان ما در غرب چهره‌های یکی یکی ما را که پلیس از سفارت بیرون می‌برد، در اخبار اصلی تلویزیون دیدند
.[+]
در تعجبم که این "رفقا"ی دانشجو، با این‌همه مشغولیت و گرفتاری، کی وقت می‌کرده‌اند درس بخوانند و دکترا بگیرند؟! لابد تقصیر کمک‌هزینه‌های درشت رژیم پهلوی به دانشجویان "خیلی فعال" خارج از کشور بوده...

سه‌شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۸

ترانه‌ی تبعیدی U2

کنسرت U2 در YouTube (برای YouTube) را تماشا می‌کردم، این‌طور به نظرم آمد که دیگر دوران کنسرت‌های U2 هم تمام شده است... و شده است چیزی شبیه به پینک فلوید، که هی خودش را تکرار می‌کند. از اواخر دهه‌ی هشتاد که با یوتو آشنا شدم، همیشه آرزو داشتم در کنسرت‌شان حضور داشته باشم، اما به‌گمانم تاریخ مصرف این آرزو هم دیگر گذشته است...
چیزی که برایم عجیب است، هیچ‌وقت ندیده‌ام که U2 ترانه‌ی به‌یادماندنی Acrobat را زنده اجرا کند. دلیل‌اش را واقعاً نمی‌دانم. اکروبات یکی از آن‌ ترانه‌هایی بود که این گروه را به صفحه‌ی ذهنم منگنه کرد. به نظرم، اکروبات نه‌تنها یکی از بهترین ترانه‌های یوتو از بهترین آلبوم‌شان (Achtung Baby - 1991) است؛ شاید یکی از جذاب‌ترین کارها در سبک راک آلترناتیو در بین همه‌ی گروه‌های این شیوه باشد. داشتن فقط همین یک‌ترانه در کارنامه‌ی یک گروه کافی است که برای همیشه معتبرشان کند، اما یوتو برایش حتا نماآهنگ هم نساخته است!
یوتو تقریباً در هر کنسرتی آهنگ نسبتاً بازاری I Still Haven't Found What I'm Looking For را -که کار البته بدی هم نیست، ولی تا بخواهید "همه‌پسند" است- اجرا می‌کند، اما ترانه‌هایی عمیقاً زیبا مثل Love is a Blindness یا اکروبات را جامی‌اندازد؛ شاید به‌خاطر بیش‌تر شخصی‌بودن و کم‌تر بازاری‌بودن‌شان. به هر حال دنیا، دنیای عرضه است و تقاضا!

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۸

درستکاری نمرده است

دو روز پیش شب‌هنگام، در پمپ بنزین Esso در خیابان یانگ بالاتر از 401، رفتم که از دستشویی استفاده کنم. ساعتِ دلبندم را درآوردم و گذاشتم به‌کناری، تا موقع شستن دست و رو، خیس نشود. نیم‌ساعت بعد، موقع رانندگی، وقت را که آمدم ببینم، با مچ لخت دستم روبرو شدم! بلافاصله برگشتم.
مستقیم رفتم سراغ پمپ بنزینی و با لحنی نگران و البته مداراگر، از ساعتم پرسیدم. مرد هندی از من نشانی خواست. توضیح دادم. لبخندی زد و با طمأنینه، ساعت طلایی‌ بندچرمی را گذاشت روی پیشخوان. ماوقع را که پرسیدم گفت: "فروشنده‌ی Tim Horton's وقتی آن‌را در دستشویی پیدا می‌کند، با این گمان که صاحب‌اش آن‌را جاگذاشته، پیش من می‌گذاردش به امانت... بد نیست که از او تشکر کنی". طبیعتاً همین قصد را هم داشتم.
پسری بود احتمالاً ترک، شايد سی‌ساله. از او یک کافی خواستم. داد. اسکناسی به او دادم و گفتم بقیه‌اش هم انعام‌ات. متعجب شد! گفتم باورم نمی‌شد کسی بتواند از یک ساعت سوئیسی قاب‌طلا بگذرد، آن‌هم با بندی چرمی که به دست همه بخورد؟! پول را قبول نکرد و گفت اگر می‌خواهی کمک کنی، به درون صندوق کودکان بی‌بضاعت بیانداز. انداختم. گفت تنها وظیفه‌اش را انجام داده نه بیش.
خانه که می‌آمدم، با حسی خوب، حسی که هم گرم بود و هم امیدوارانه، به ساعتم نگاه می‌کردم و به جای رد زمان، صورت صادقانه‌ی پسر را در آن می‌دیدم.

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

این نکته‌ای است که کاملاً با آن هم‌آوا هستم:
«پس از سا‌ل‌ها تعمق و تأمل در رسانه‌های اين‌سوی جهان، و به ويژه در مطبوعات و رسانه‌های آلمان، به اين نتيجه رسيدم که رسانه‌های غرب نقش مؤثر در دامن‌زدن به اختلاقات قومی و مذهبی در جهان و به‌ويژه در آسيا و آفريقا بازی می‌کنند...» [الاهه بقراط]

بحث اعتیاد در ایران و نتیجه‌گیری از آن هم بماند به‌عهده‌ی اهل سیاست و جامعه‌شناسان!

پنجشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۸

عکس‌های سه‌بعدی "گوگل نقشه‌ها"

عکس‌های سه‌بعدی Google Maps طوری آدم را هیجان‌زده می‌کند که نمی‌داند چه کلماتی را برای توضیح این وضع به‌کار ببرد! این عکس‌ها ظاهراً برای بخش کوچکی از جهان فعلی هستند. تورنتو که کامل تحت پوشش است. یعنی می‌شود هر جای این شهر را که خواستیم سیاحت کنیم، بدون پرداخت پول بلیط!

دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۸

نویسنده‌ی مسئول - نویسنده‌ی ملتزم

تحلیل اخبار روز؟!

من همیشه سعی کرده‌ام نشان دهم: می‌شود وبلاگ نوشت، در عین حال، آدمی "روزمره" هم نبود. این عمده‌تمرینی است که در این وبلاگ کرده‌ام. همین اصل فراراه من بوده تا اگر چیزی منتشر می‌کنم، حتا کوتاه، در آن نکته‌ای باشد برای فکرکردن.
کار روزنامه‌نگارِ تحلیل‌گر، گذشته از خبررسانی، برانگیختن مخاطب است. من از این مشی بدورم. آتش که به جان کسی انداختی، در کم‌ترین حالت فقط خودش را سوزانده‌ای؛ اگر گُر بگیرد و زبانه بکشد که اطرافیانش هم خاکستر شده‌اند! من اما با زدن جرقه‌ای کوچک -آن‌هم در ذهن نه در دنیای عواطف- موافق‌ترم. معتقدم قدکشیدن احساسات فرد، نتیجه‌اش افتادن سایه‌ای ضخیم روی عقل اوست. انسان‌های برانگیزاننده، استادان سواری بر پهنه‌ی ناهموار موج احساسات مردم‌اند.
بایستی فکرها را تمرین داد. بایستی عامل اندیشیدن ایجاد کرد.
البته نمی‌شود نوشت و برنیانگیخت. این واقعیتی‌ست. نوشته‌ای خالی از شررهای احساس، نه موثر است و نه قابل خواندن. اما باید برای برانگیختن حد نگه داشت و سطحی قائل شد. باید مواد خام اندیشیدن بیش‌تری به متن تزریق کرد. این خودش مصداق کامل مسئول‌بودن نویسنده* است.

توضیح:
* مفهوم "نویسنده‌ی مسئول" سر تا پا با "نویسنده‌ی ملتزم" فرق دارد. نویسنده‌ی ملتزم تحت تأثیر کامل نوعی ایدئولوژی، پیرو تئوری ماکیاولی، به هر وسیله دست می‌زند تا احکام ایدئولوژی‌اش را نشر دهد و پیاده کند. "نویسنده‌ی مسئول" ولی پراگماتیست است و با دنیای روز هم‌خوان؛ نه این‌که در ایدئولوژی خاصی یخ زده باشد. او تمام مدت در حال اضافه‌کردن به دانش و سرندکردن باورهای قبلی است.

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۸

پرسه‌زدن در گذشته‌ی خویش؟

امروز
درون دفتر مرده‌ی زندگی‌ام جاری شدم
و هر برگ را دوباره زيستم.
[+]

آدم‌هایی که دائماً در گذشته‌ها پرسه می‌زنند، دور و بر همه‌مان زیادند. این "گرفتاری شخصیتی" می‌تواند دلایل زیادی داشته باشد؛ در این میان اما، دو دلیل عمده‌تر هستند:

1- "حال" مشوش
یادِ دائم از گذشته و زنده‌نگه‌داشتن آن‌چه دیگر نیست، نشان‌دهنده‌ی روزگار ناخوشایند فرد است؛ تصویر دلگیری و انزجار اوست از حالِ حاضرش. کسی که از زندگی‌اش نتیجه‌ی دلخواه نگرفته، پرونده‌ی "موفقیت‌ها"ی گذشته را باز نگه می‌دارد. ناگفته نماند که اغلب این موفقیت‌ها "فرضی" هستند و در اوهام فرد ساخته شده‌اند تا مرهم و پوششی باشند برای شکست‌های روزمره‌اش؛ آن‌که به جای واگویی، وانمود می‌کند. او کسی‌ است که نمی‌تواند با وضعِ حال خود کنار بیاید؛ "حال"ی به‌غایت آزاردهنده.

2- پرسش بی‌پاسخ
رشته‌ای از ذهن انسان که سر گذری گره بخورد، تمام لحظات بعدی‌اش صرف بازکردن این گره می‌شود. ذهن ما تمام مدت در حال یافتن پاسخ‌های "قانع‌کننده" برای پرسش‌هایی‌‌ست که با آن درگیر است. مهم نیست که پاسخی که می‌یابد درست و دقیق باشد؛ مهم تنها این است که بتواند خودش را قانع کند. این، وظیفه‌ی اصلی سیستم منطق انسان است.
"تصادف"هایی هستند که خود را به میان جاده‌ی زندگی ما می‌اندازند. اگر سیستم منطق توانست پاسخی قانع‌کننده برای تبعات و علت وجودی آن‌ها پیدا کند که کرد، و الا، عجز منطق همانا و ماندگاری تنِ خون‌چکان‌‌شان در ذهن ما همان. دیده‌اید کسی را که درس‌اش را نیمه‌کاره رها می‌کند و بعد از سال‌ها، هم‌چنان در این افسوس می‌سوزد؟ دیده‌اید فرصت‌سوزی‌هایی را که امتداد‌شان تا اکنون، آتش به جان‌مان می‌اندازد؟ دیده‌اید داغ‌هایی را که هم‌امروز هم تازه‌اند؟ دیده‌اید... انباشت مسائل لاینحل در ذهن، تبعید ناخواسته به سرزمین اندوهگین گذشته است.

یاد هدایت به‌خیر که تلنگرمان زد: "در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد...".[+]

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۸

نوبل صلح برای بوراک اوباما؟!

در این‌که جایزه‌ی نوبل نوعی ابزار قدرتِ سیاسیِ اروپایی است شکی نیست، اما کم‌تر دیده شده بود که از آن به این شکل زننده استفاده شود! من مانده‌ام بوراک اوبامای تازه‌رسیده واقعاً چه در کارنامه دارد که او را شایسته‌ی چنین جایگاهی کرده است؟

من نوعی حس "تأثیرگذاری" در این جایزه می‌بینم. گمانم این است که اتحادیه‌ی اروپا -از طریق این ابزار سیاسی خود- خواسته اوبامای نسبتاً جوان و جویای نام را از لحاظ روانی سیراب کند تا به راه دنباله‌روی -یا لااقل همکاری- با آن‌ها بیافتد.
چهره‌ی آمریکا -بعد از رکودِ اقتصادی- شکننده‌تر از هر زمان دیگری شده است. همین میدان باز، اروپایی‌ها را به صرافت انداخته تا در کم‌کردن یکه‌تازی آمریکا بکوشند و سهم بیش‌تری در هم‌کاری بطلبند... و به‌راستی چه کسی بهتر از نخستین رئیس جمهور سیاهپوست ابرقدرت جهان؛ شیفته‌ی تاریخ‌سازی، چون هر سیاست‌مرد جوانِ دیگر؟

جالب‌تر از همه، لحن خود اوباما بود که چطور از شنیدن این خبر یکه خورده بود!

  • در همین باره، از حمید میداف: [+]
  • دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۸

    فیلم جدید مایکل مور

    تازه‌ترین مستند مایکل مور -کاپیتالیسم: یک داستان عاشقانه (Capitalism: A Love Story)- در راستا و ادامه‌ی همان حرف‌هایی است که فیلمساز اولترا چپی آمریکایی در همه‌ی این سال‌ها مرتب تکرار کرده است. فیلم با آوردن تکه‌هایی دست‌چین از واقعیت‌های کاملاً نخ‌نما و بدیهی برای همه‌کس -در تصور خودش-، خشونت و آز سیستم کاپیتالیستی را محاکمه و اضمحلال آن‌را پیش‌بینی می‌کند. روش مایکل مور نیز مانند باقی چپی‌های ایدئولوِژیک، دار-دارکردن بخش کوچکی از واقعیت‌ها برای پوشاندن بخش عمده‌تر است.
    فیلمساز با بهانه‌قراردادن رکود اقتصادی در جهان فعلی -که از لحاظ چپی‌ها، همه‌اش زیر سر آمریکای جهان‌خوار است و بقیه‌ی قدرت‌های اقتصادی در آن کم‌ترین نقشی ندارند[!]- بالای سر نعش مهد کاپیتالیسم فاتحه‌ای غرا می‌خواند. او اما توجه نمی‌کند که همین مدنیت فرآورده‌ی سرمایه‌داری است که به آدمی مثل او آزادی می‌دهد هر چه دل تنگ‌اش می‌خواهد بگوید!
    بحث این نیست که سیستم کاپیتالیستی در جوهر خود خشن است؛ باید اما پرسید کدام سیستم نیست؟ کدام نمونه‌ی تاریخی بهتر از کاپیتالیسم موجود است؟ لااقل می‌شود گفت با سابقه‌ی "درخشان"ی که سیستم‌های سوسیالیستی از خود به‌جا گذاشته‌اند، گمان نمی‌کنم کسی که از شعوری در حد حتا خیلی معمولی بهره‌ برده باشد، زندگی در قمری سوسیالیستی را به جهان باز کاپیتالیستی ترجیح بدهد، همان‌طور که خود چپی‌ها و کمونیست‌ها -جمیعاً- پناهجویان همین جهان استکباری هستند.

    سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۸

    رومن پولانسکی تجاوزگر - سکوت رسانه‌ها!

    رومن پولانسکی (Roman Polanski)، یکی از فیلم‌سازان ارشد "سینمای مستقل" این‌روزها، آن‌طور که خبرها می‌گویند، سال 1977 (دهم مارس) در لوس‌آنجلس به دختری سیزده‌ساله به اسم Samantha Geimer تجاوز می‌کند. قضیه در خانه‌ی خالی جک نیکلسون اتفاق می‌افتد: پولانسکی 44 ساله، با خوراندن داروی خواب‌آور (مخدر) به دخترک سیزده‌ساله -که به‌عنوان مدل عکاسی استخدام شده بوده-، او را به وان-جکوزی حمام می‌کشاند و باقی‌ قضایا! بعد از آن، او در دادگاه به جرم تجاوز محکوم می‌شود و 42 روز موقتاً حبس می‌شود و درست یک‌روز قبل از اجرای حکم قطعی دادگاه، به فرانسه [در] می‌رود (1978).

    رومن پولانسکی، همین دو روز پیش که برای شرکت در فستیوال فیلم زوریخ (و احتمالاً گرفتن جایزه) به سوییس می‌رود، همان‌جا دستگیر می‌شود؛ بعد از 31 سال.[منبع] جالب این‌جاست که پولانسکی در سوییس مالک خانه‌ای‌ست که طبعاً گاه‌وبی‌گاه به آن‌جا سفر می‌کرده (هم جای قشنگی‌ست، هم به فرانسه نزدیک)، ولی دستگیری‌اش می‌کشد به این‌روزها... که باید گشت پی دلیل سیاسی پشت ماجرا.

    سئوال این است که چرا تا‌به‌حال، همه‌ی رسانه‌ها و اکتیویست‌های اروپایی مهر سکوت بر لب زده بوده‌اند، آن‌هم برای جرمی به این چندش‌آوری؟ چرا در تمام این مدت دولت‌های اروپایی هیچ اقدامی در این‌باره نکرده‌اند؛ اقدامی نکرده‌اند که هیچ، فرانسه او را با آغوش باز پذیرفته و باقی هم چپ‌وراست به این "مبارز چپ مستقل ضد آمریکایی" جایزه بذل‌وبخشش کرده‌اند و شرایط صعودش به قله‌ی شهرت را مهیا؟ چرا هنرمندان "انسانگرا" و سیاستمداران "بشردوست" اروپایی (و تعدادی هم آمریکایی)، با نادیده‌گرفتن جرمی که محرز است، برای آزادی او یقه می‌درانند؟

    حکایت پولانسکی و 31 سال زندگی آزادانه‌اش در اروپا، حکایت سربریده‌شدن حقوق بشر و عدالت، در پای سمت و مقاصد سیاسی است.

    دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸

    رفتن دیوید میلر؟!

    به نظرم جمعه‌ی گذشته بود که دیوید میلر -شهردار [چپ] تورنتو- اعلام کرد، دیگر حاضر به ابقا در پست شهرداری نیست. من کاری ندارم که چه شد او این پست را ترک [خواهد] کرد و اصولاً کارنامه‌ی کاری‌اش چیست؛ انگشت اشاره‌ام فقط رو به نفس این عمل او است.
    خیلی‌ها می‌گویند او آدم ضعیفی است -چون نایستاده و نجنگیده‌(!)- و خلاصه حرکت‌اش را نوعی "فرار از مسئولیت" حساب می‌کنند. من دقیقاً برعکس، فکر می‌کنم دیوید میلر نشان داد سیاستمداری‌ست به‌غایت شجاع.
    شهردار مهم‌ترین شهر یکی از مهم‌ترین کشورهای جهان، دیده‌ است از عهده‌ی مسئولیت خود برنمی‌آید (حالا به هر دلیلی)، آمده صراحتاً این را اعلام کرده تا میدان باز بشود برای آدمی [احتمالاً] مستعدتر. این آدم از پُست و موقعیتی دل کنده که خیلی‌ها در آروزیش دارند پرپر می‌زنند و حاضرند خیلی چیزها را فدا کنند تا به آن برسند و در آن باقی بمانند. این خودش درسی است برای سیاسیون فرتوت عاشق قدرت جهان سومی... و البته جهان اولی. دل‌کندن از قدرت اسم‌اش اگر شجاعت نیست، پس چیست؟ آدم این روزها به مطالب بعضی از رسانه‌های تورنتو که دقیق می‌شود، می‌بیند فرهنگ "شهیدسازی" در این‌ها هم انگار بدجوری رخنه کرده!

    جان کلام: اگر دیوید میلر در دوران شهرداری خود خلافی مرتکب شده باشد، حتماً محاکمه خواهد شد؛ اگر کم‌کاری یا اشتباه کرده باشد، کارنامه‌اش نشان خواهد داد؛ منصفانه اما این است که طرز رفتن‌اش حمل بر شجاعت‌اش بشود نه بزدلی‌اش.

    یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

    گروه راک ایرانی

    این ویدئویی که کنار صفحه گذاشته‌ام مال گروهی است به اسم Minus One، داخل خاک ایران؛ درست ور دل امام رضا! باورنکردنی‌ است که از خاک شهری عمیقاً مذهبی و آخوندپرور مثل مشهد، موسیقی راک جوانه بزند...
    آن‌طور که خودشان می‌گویند، تا حالا سه ویدئو بیرون داده‌اند که من دوتایش را بیش‌تر ندیده‌ام[یک و دو]. سبک کارشان "راک آلترناتیو" است، با ته‌مایه‌هایی از سنت ایرانی موسیقی (مثل گیتار آخر همین ترانه). به هر حال برای من جالب است که در بازار داغ تولیدات خودی-سنتی، موزیک غیر خودی هم ساخته شود.
    این‌جور حرکت‌ها، گذشته از ابداع و همراهی با جهان امروز، شنای جسورانه‌ای است بر خلاف جریان آب، در میان جماعت موج‌سواران.

  • بعد از تحریر: سومی‌اش را هم همین الان دیدم: [+]
  • جمعه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

    اشاره به بحث "رسانه‌ی ملی"

    این بحث "رسانه‌ی ملی" از آن بحث‌هاست که باید حسابی رویش دقیق شد و موی از ماست‌اش کشید، فقط حیف که به حد "بازی‌ای وبلاگی" نزول کرده است؛ حیف! من‌هم حرف‌هایی دارم در این باره که بشود خواهم زد. طرفه این‌که فکر می‌کنم اعتقاد به داشتن "رسانه‌ای ملی" از پایه غلط و نشانه‌ی استبدادزده‌گی جمعی ماست؛ نشانی‌ست از نداشتن دانش و درکی کافی از مفهوم "رسانه‌ی آزاد" در فضایی باز. شاید حرفم ثقیل به‌چشم بیاید... که حتماً می‌آید. امیدوارم بتوانم ایده‌‌ام را سر فرصت عبارت‌بندی کنم و شرح بدهم.

    یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۸

    China Blue

    چند روز پیش TVO مستندی پخش کرد راجع به "بهره‌کشی" در چین به اسم China Blue. فیلم، گوشه‌ای بود از سرگذشت رونق اقتصادی و حضور کاپیتالیسم جهان‌گرا در کشوری کمونیستی که به‌کارکشیدن کودک در آن امری عادی‌ست. فیلم تأثیرگذاری‌ست. البته من فکر می‌کنم در خیلی از جاهای دنیا، وضع بدتر از آن چیزی باشد که در این فیلم می‌بینیم.

    دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

    اشاره‌ای به فیس‌بوک

    گاهی که می‌شود، سری می‌زنم به فیس‌بوک ببینم دنیا دست کی‌ست. گذرا اغلب رد می‌شوم از روی عکس و فیلم و نوشته‌ها... چیزی که هست، خیلی از بلاگرها رو آورده‌اند به فیس‌بوک، به جای وبلاگ. علت‌اش را باید دید که چیست.
    به‌نظرم فیس‌بوک خیلی بیش‌تر به "کافه‌ی فرهنگی" شبیه است تا وبلاگ. جمعی‌تر است. رفت‌و‌آمد در آن بیش‌تر است. برخوردها خلاصه‌تر و کوتاه‌تر است (نمی‌گویم مختصر و مفید). موقعیت در آن عادلانه‌تر تقسیم می‌شود، برای همین [تقریباً] فرصت خوانده‌شدن برای همه یکسان وجود دارد. تلفیق تصویر و متن در آن چشم‌گیرتر است. و البته نوتر است و نو، هیجان‌انگیزتر از کهنه است.
    متن اما در فیس‌بوک ماندگاری ندارد. پرده‌ی "فرمالیسم" بر پنجره‌های فیس‌بوک تیره‌تر آویزان است تا وبلاگ. همین است که در آن‌جا فقط باید گفت و رد شد؛ جرقه‌ای زد و زود به خاموشی نشست.

    کیفیت پدیده‌ی اینترنت این است که هر کس را به فراخور حال‌اش مشغول کرده است. در آن برای هر روحیه‌ای مشغولیت هست. ولی خودمانیم: این میوه‌های یکدست و خوشرنگ که کنار هم گروهانی از سربازان را می‌مانند، هیچ‌کدام، بو و مزه‌ی آن میوه‌های کژ و کوژ و درهم میوه‌‌فروشی سر محله‌مان را ندارند... ؟

    دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۸

    کسی می‌داند با BlackBerry چطور می‌شود فارسی نوشت یا لااقل به‌فارسی خواند؟
    این‌طوری شاید بشود گاهی این‌جا چیزی نوشت.

    دوشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۸

    روی عکس کلیک کنید و بعدشم خودتان قضاوت:)
    البته با هوش سرشاری که در رئیس جمهور مردمی‌مان سراغ داریم، بعید است پیام دخترک را گرفته باشد!

    جمعه، تیر ۰۵، ۱۳۸۸

    مرگ مایکل جکسون و مسئله‌ی امروز ایران

    کم‌تر حادثه‌ای چون مرگ ناگهانی مایکل جکسون می‌توانست رویدادهای امروز ایران را در سایه بیاندازد. در چشم خبرگزاری‌های جهان، موضوع قیام در خیابان‌های ایران، از صدر خبر به حاشیه پرتاب شد... که ماندن در حاشیه، سرنوشتی جز خاک‌خوردن ندارد. پوشش‌دادن لحظه‌ای قیام در ایران توسط رسانه‌ها و کلاً خبررسانی، نقش عمده‌ای در تهییج و ادامه‌یافتن حرکت ایفا می‌کند.

    در باره‌ی مایکل جکسون -هنرمند بی‌نظیر و سلطان پاپ- حرف زیاد است که می‌شود همه‌جا دید، شنید و خواند. چیزی که من اما می‌خواهم بگویم این است که او شاید تلف‌شده‌ترین استعداد هنری آمریکا باشد که نه زندگی کرد، نه عاقبت خوشی داشت. روانش‌ پایا!

    پنجشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۸

    رکسانا صابری در سی ان ان

    امشب قرار است رکسانا صابری[1] در CNN ظاهر شود و در باره‌ی آن‌چه در مدت حبس بر او رفته سخن بگوید[+]. زمانش: ده شب به وقت شرق آمریکا.
    امیدوارم لااقل این‌یکی مثل آن تعداد فرصت‌طلبی از آب درنیاید[2] که بعد از مدت طولانی "چند ساعت" به‌اصطلاح بازجویی، از "باکلاسی" و "خوش‌برخوردی" برادران اطلاعات چه‌ها که نگفتند!

    توضیحات:
    1- رکسانا صابری خبرنگار آمریکایی (اصلیت: از طرف پدر ایرانی و مادر ژاپنی، متولد آمریکا) است که بیش از دو سال در ایران زندگی کرد و عشق‌اش این بود که با ملاهای اصلاح‌طلب مثل خاتمی عکس یادگاری بگیرد و در تایید "حضور دموکراسی نوع شرقی" در ایران برای جهان استکبار گزارش بفرستد. خودمانیم: زبان‌بسته در آخر بدجوری بهای "عشق‌اش" را پرداخت کرد!
    2- برای نمونه، فرناز سیفی (وبلاگ امشاسپندان) بود که بعد از ساعاتی "بازداشت" و بازجویی، در باب مهربانی و انسانیت برادران اطلاعاتی و فضای مطلوب "هتل اوین" مطلب نوشت، اما همین فرد، قضیه‌ی بازداشت‌اش را پیراهن عثمان (بخوان کیس سیاسی) کرد و از آن طریق، از دولت هلند پناهندگی سیاسی گرفت! جداً که جایزه‌ی نوبل فرصت‌طلبی هم برای این‌یکی کم است...

    یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۸

    و این روزهای ایران ما...

    در میان چند تحلیلی که از وقایع این روزها خوانده‌ام، "جمعه‌گردی" اسماعیل نوری‌علا را بیش‌تر واگوی واقعیت یافتم. توضیحی که از "سمت جریان موج" داده، به‌نظرم تأمل‌برانگیز است.
    جداً مایه‌ی شرم است: در قرن بیست‌ویک، در سال 2009، عده‌ای را که می‌خواهند نظر بدهند به خاک و خون بکشند! ما واقعاً در کجای این دنیا زندگی می‌کنیم؟ آن‌چه جمهوری اسلامی این روزها با مردم کرد، تف‌انداختن به چهره‌ی مدنیت بود و بس.
    در کل، این‌که دقیقاً چه خواهد شد را نه من می‌دانم و نه تو؛ آرزویم اما این است که شر نکبت جمهوری اسلامی از صفحه‌ی تاریخ کنده شود!

    پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۸

    کمی در مورد کار و زندگی مهاجرت

    بر خلاف اتمسفر موجود، من امسال چندان رکود اقتصادی را حس نکردم؛ برعکس، از سال‌های گذشته خیلی سرم شلوغ‌تر بود. حالا چرا؟

    1- بخشی از قضیه همیشه برمی‌گردد به شانس، که فعلاً فاکتورش می‌گیریم؛ ولی چیزی که مسلم است، آدم اگر وجدان کاری داشته باشد و درست کارش را انجام بدهد، به‌جای این‌که به چند دلار پول اضافه در لحظه فکر کند، با انصاف عملاً نهال کارهای بزرگ‌تر را بکارد، آینده‌نگر باشد و با کیفیت کارش دل مردم را به‌دست آورد و زمینه‌ی ذهنی مثبت ایجاد کند، سابقه‌ی درستی از خودش به‌جا می‌گذارد که همین می‌شود میدانی خودزا برای بیزنس‌های بعدی. این یکی از بهترین و سالم‌ترین راه‌های گسترش شبکه‌ی کاری است.

    2- تجربه هم سهم مهمی در کسب ایفا می‌کند. من معتقدم با تمرکز کامل و جدی روی کار، باید در هر دقیقه، چند دقیقه تجربه کسب کرد. در اساس، نباید با زمان حرکت کرد، بل‌که باید از زمان جلو زد تا در قافله‌ی آن‌ها که قبلاً از زمان جلو زده‌اند قرار گرفت. غیر از این راهی برای بالاآمدن نیست.

    3- نکته‌ی دیگر وقت‌گذاشتن روی کار است. کسی اگر برای خودش برنامه گذاشت که مثلاً ساعت هشت صبح می‌روم سر کار و پنج برمی‌گردم، او هیچ‌وقت نمی‌تواند بیزنس‌منی موفق باشد. او در واقع مشی کارمندی را می‌خواهد به دنیای بیزنس تحمیل کند. برای بیزنس باید آن‌قدر وقت صرف کرد که نیازش است؛ مخصوصاً بیزنس‌های نوپا که صرف وقت بیش‌تری را می‌طلبند. منظور من این نیست که باید خود را به موج بیزنس سپرد و تا هر جا که خواست با آن رفت و از زندگی هیچ نفهمید؛ من می‌گویم در مرحله‌ی پایه‌گذاری تا نقطه‌ی "جاافتادن"، زیاد نباید در قیدوبند زود-تعطلیل-کردن بود؛ البته باید زود شروع کرد.

    4- نکته‌ی دیگر فاصله‌گرفتن از دنیای تخیل و چسبیدن به واقعیت زندگی است. برای من چند سالی طول کشید تا درک کنم دیگر شهروند جامعه‌ی ایران نیستم و زندگی‌ام دارد روی خاکی دیگر می‌گذرد... ولی بالاخره به این درک رسیدم. شوربختی این‌جاست که خیلی‌ها هیچ‌وقت به این درک نمی‌رسند. بسیاری را دیده‌ام که جسماً این‌جا هستند، ولی ذهن‌شان کماکان دارد در کوچه‌پس‌کوچه‌های ایران قدم‌آهسته می‌رود! خیلی‌شان اول انقلاب آمده‌اند و سی‌سال حتا کافی نبوده به درکی واقعی از زندگی جدید برسند، غافل از این‌که ایران "ذهنی" آن‌ها، ایران دوره‌ی شاه است نه زمامداری آخوند. چسبیدن به مسائل ایران، راهی است برای فرار از واقعیت موجود زندگی؛ فرار از آن فضایی که داریم در آن نفس می‌کشیم. همه‌مان آرزوی ایرانی آزاد و آباد را داریم. آرزو خوب است، اما افسار زندگی را که نمی‌شود کامل داد دست آرزو؟
    این‌ها جدل ذهنی است و ذهن ما انباشته است از جدال‌های ریز و درشت... ولی باید ببینیم تا چه حد بر این جدال‌ها مسلط‌ایم؟ نمی‌شود علایق و سلایق و سوابق ذهنی را یک‌جا دور ریخت و ذهن‌ را ازشان پاک کرد، ولی باید سعی در کنترل‌شان کرد.

    شروع زندگی مهاجرت؟
    تطبیق‌پذیری تحمیلی است که انسان‌ها -بسته به شرایط‌شان- در مقابل‌اش مقاومت می‌کنند. همگی‌مان مقاومت می‌کنیم. آن لحظه که فضا و مواد خام زندگی‌مان را آن‌طور که هست -نه آن‌طور که در ذهن‌مان پرسه می‌زند- شناسایی کردیم، تازه آن‌موقع لحظه‌ی ورودمان است به واقعیت زندگی مهاجرت. از این‌جاست که ما شروع می‌کنیم به به‌دست‌آوردن شأن شهروندی در جامعه‌ی نو.

    چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۸

    قضیه‌ی "جمعه‌ی پاک" و آزادی کسب

    امسال بالاخره کسبه Eaton Center اجازه پیدا کردند که روز جمعه‌ای که می‌آید، یعنی در Good Friday باز باشند. من حوصله ندارم برای آن‌ها که نمی‌دانند توضیح دهم که Good Friday اصلاً چی هست (بچرخند در گوگل پیدایش کنند)، فقط این را بگویم که این "ارفاق دولتی"، با مخالفت بعضی معتقدین به دین مبین مسیح روبه‌رو شده. حرف این عده این است که "ما مردم به استراحت هم نیاز داریم و بایستی روزی را کنار خانواده سر کنیم" که در بنیاد بهانه‌ای است برای لاپوشانی اعتقادات مذهبی‌شان! حرف این‌ها در اساس بی‌راه نیست، اما چون پایه‌ی مذهبی-دینی دارد، لاجرم ربطی به شعور و عقل ندارد. اگر امروز در شهر تورنتو -شهری که همین چند دهه پیش کارکردن در یکشنبه جرم بود و مجازات داشت- هفتاد و دو ملت دارند کنار هم -بی‌دردسر- زندگی می‌کنند و شأن انسانی‌شان حفظ می‌شود، این‌ها همه از مواهب سکولاریسم است.

    من معتقدم "کسب" یک حق است و پاره‌ای است جدانشدنی از تمدن بشری. مگر می‌شود عده‌ای کاسبی نکنند و بخش عمده‌تری خرید؟ در یک کلام: جامعه‌ی باز و پویا، جامعه‌ای است که اقتصاد در آن آزاد باشد. در ثانی، چرا باید دین در هر موردی برای جامعه کسبِ تکلیف کند؟ آیا باید اجازه داد که پای آموزه‌های دینی به اقتصاد نیز کشیده شود، آن‌هم در کشوری سکولار که دین رسمی ندارد؟

    مسیحی‌ها -به‌ویژه کاتولیک‌ها- می‌گویند که کارکردن در "جمعه‌ی پاک" توهین است به عقاید آن‌ها. باید پرسید: آیا بازداشتن جمعیت بزرگی که مسیحی نیستند از کار -و گرفتن حق انتخاب از آن‌ها-، توهین به آن‌ها نیست؟

    من معتقد نیستم که انسان‌ها به دین هم‌دیگر احترام می‌گذارند. به‌واقع انسان‌ها "وانمود" می‌کنند که احترام می‌گذارند. کسی که به دینی ایمان دارد، در مرحله‌ی نخست می‌آموزد که دین او از دیگر دین‌ها و مذاهب بهتر است. این اصولاً اساس ایمان به یک دین است. پس او عملاً نمی‌تواند احترامی برای دیگر ادیان قائل باشد. از این رو،‌ لازمه‌ی احترام به حقوق بشر، بریدن پای احکام دینی-مذهبی از حوزه‌ی جامعه و تبعید آن به حوزه‌ی خصوصی است.

    سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۸

    اشاره‌ای به جورج گالوی

    چند روزی است که می‌خواهم چیزی بنویسم راجع‌به جورج گلوی (George Galloway)، اما وقت نمی‌شود که نمی‌شود! برای آن‌ها که این شازده را نمی‌شناسند، این نوشته‌ی عزرا لوانت سودمند است.
    این جناب که کارمند و حقوق‌بگیر رسمی و مبلغ جمهوری اسلامی است[1]، طرفدار سرسخت برنامه‌ی هسته‌ای جمهوری اسلامی و حامی کامل حزب‌الله و حماس[2] و دیگر گروه‌های تروریستی اسلامی است، نفی‌کننده‌ی یازده سپتامبر است، دشمن هتاک اسراییل و یهودستیز است و ... از قضا قرار بوده یا می‌خواسته بیاید کانادا که [انگار] جلویش را گرفته‌اند (عجب کار درستی کرده‌اند). یک‌مشت اکتیویست بی‌سوادِ بی‌کاره هم که تا بخواهید این‌روزها در دانشگاه‌ها پلاس‌اند، افتاده‌اند دنبال ماتحت‌اش که "کجایید که لنگ‌های آزادی بیان هوا شد"! من مانده‌ام آخر چه حرف حسابی می‌تواند از دهن یک‌هم‌چین موجود مغلطه‌کار و بی‌شرمی بیرون بیاید؟
    برای شناخت این آدم و شوونات اخلاقی و سطح تربیت‌اش فقط کافی است یکی از ویدئوهایش را تماشا کنید؛ انتخاب‌اش هم به عهده‌ی خودتان، خرج‌اش با من: [+]. پیرو قضیه‌ای که طرف بچه‌اش کور بود گذاشته بود اسم‌اش را "عین‌الله"، یا آن‌یکی که کچل بود و بهش می‌گفتند "زلف‌علی"، این جناب هم حزبی در انگلیس راه انداخته به اسم "احترام" (Respect) که این دیگر آخر مسخره‌گی است...

    توضیحات:
    1- در پرس تی‌وی -شبکه‌ی رسمیِ خبری انگلیسی‌زبان جمهوری اسلامی- دو برنامه دارد: "Real Deal" و "Comment".
    2- برای حماس علناً کمک مالی جمع‌آوری می‌کند.

    یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

    بازگشت بلاگرول

    یکی از خواص دنیای رقابت بدون مرز این است که اگر مدتی از صحنه خارج شوی، دیگر سخت بتوانی به موقعیت قبلی‌ات بازگردی. همین است که اعضا، تمام مدت در حال نوکردن خودند تا اگر به نقطه‌ی بالاتری صعود نمی‌کنند، لااقل موقعیت قبلی‌شان را از دست ندهند. ما هم سعی‌مان این است که حرف نویی بزنیم و شیوه‌ها‌ی نوشتاری تازه‌ای را بیازماییم... و خلاصه نسبت به قبل متفاوت باشیم، و الا در خط قبلی ماندن همان و پوسیدن همان! البته خیلی از چیزهایی را که شاخصه و معرف هویت ما هستند را حفظ می‌کنیم، تا نشویم منوچهر "شهر قصه".
    این‌طور که از قرائن پیداست، بلاگرولینگ بالاخره از سفر دور و درازش برگشته. حالا باید دید که آیا نای رقابت با بلاگ‌چرخان گوگلی را دارد یا نه؟

    توضیح:
    من کمی با بلاگرولینگ امروزی وررفتم. سرعت‌اش پایین است و کمی هم شل می‌زند! آن‌طور که من دیدم، از ارتقای سیستم و امکاناتی که قرار بوده بیاورد خبری نیست. این جدیده، تقلیل‌یافته‌ی قبلی است به عبارتی.

    شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

    تبریک نوروزی اوباما

    تبریک نوروزی پرزیدنت بوراک اوباما -هم از لحاظ متن، هم اجرا- برایم جالب بود. از بابت متن، احترامی که به تاریخ ایران و ایرانیان گذاشت و توجه‌دادن به تاثیرگذاری‌شان -خصوصاً در آمریکا- دلچسب بود. هم‌چنین پیام سیاسی‌ای که در آن گنجانده شده بود جالب توجه بود؛ علاوه بر صراحت و بی‌حاشیه‌گی، اعتدال نیز در آن رعایت شده بود. از لحاظ قدرت بیان و اجرا، اوباما از قبیله‌ی کندی و کلینتون است، نه بوش و دیگر رئیس جمهورهای کابوی آمریکا. همین باعث دلگرمی برای یک ملت و باقی جهان است؛ حضور آدمی که سرش به تن‌اش می‌ارزد، در رأس مهم‌ترین کشور جهان.

    پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

    جوانه‌زدن روزِ نو در بهار دل‌هامان

    نوروز برای من چیزی است در حد یک "یاد"، نه بیش. این سال‌ها، سخت با خودم کلنجار رفته‌ام که حس‌اش کنم، اما نشده که نشده! ساده نیست چیزی را که در تو کمرنگ شده، واضح و گیرا کنی...
    نوروز هنگامه‌ای است برای بندزدن شکسته‌گی‌هامان. اگر حتا دو خرده از این پراکنده‌جام را به‌هم بست زند، کاری کرده است کارستان... که باید غنیمت شماردش. این عمده‌کارکرد نوروز است برای این‌روزهای من... و من همین را سفت در آغوش می‌فشارم.

    نوروزتان مبارک!

    یکشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۷

    Religulous

    کسی بین شما فیلم Religulous بیل مار (Bill Maher) را دیده است؟ لابد بعضی‌تان دیده‌اید. من‌که دیدم و لذت بردم.
    در میان حجم اراجیفی که این‌روزها به اسم "فیلم" به خوردمان می‌دهند، مستندِ ساختِ بیل مار کاری است شجاعانه و درخشان، و البته با پیامی آگاهنده و درخور توجه. برای آن‌ها که ندیده‌اند، در کوتاه‌ترین تعریف می‌شود گفت که "فیلم، نقدی است به دکانداری دینی-مذهبی، در هر شکل و بُعداش".

    سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

    توضیحی در باره‌ی "معرفی کتاب"

    من در این چند سال نوشتن، تعدادی کتاب را نیز معرفی کرده‌ام؛ کتاب‌هایی که گمان کرده‌ام ارزش معرفی دارند. باز هم اگر امکانی دست دهد، همین خط را ادامه خواهم داد.
    بعضی از این معرفی‌ها را دوستانی شناخته و نشناخته -از سر فرهنگ‌دوستی البته- در صفحات خود بازنشر کرده‌اند که باعث خوشوقتی‌ام است. موضوع اما این است که در متن بعضی از آن‌ها دست برده شده؛ حال به هر دلیلی.
    این مقدمه آمد که دو موضوع یادآور شود:
    برای من همیشه مسئله‌ی زبان و ضرب‌آهنگ متن و حسی که نویسنده در نوشته می‌ریزد، از محتوای متن مهم‌تر بوده است. من آدمی ‌"حسی‌نویس"ام تا "جدی‌نویس". برای همین است که وبلاگ می‌نویسم نه مقاله. حتا در تحلیل‌های جدی‌ام هم می‌شود ملودی کلمات و رنگ‌آمیزی سطرها را دید و حس را رد گرفت. واژه را به‌جای آن‌که بنویسم، از قلم جاری می‌کنم. همین است که نوشته‌هایم هویت دارند؛ باشناسنامه‌اند و فقط مال من‌اند... و می‌شود میان متن دیگران -اگر نظر ظریف و دقیق‌بین داشته باشی- تشخیص‌شان داد. همین است که در آن‌ها بیش‌تر تناقض می‌بینی تا یک‌دستی، چه هر یک حال‌وهوای "لحظه‌"ای نویسنده‌شان را بازتابانده‌اند. البته من در صدد توضیح‌ام، نه ارزش‌گذاری بر کار قلمی‌ام؛ آن بماند به عهده‌ی خواننده. خلاصه می‌خواهم بگویم اگر در متن من واژه و سطری جابه‌جا شود، آن متن دیگر نوشته‌ی من نیست.
    دوم این‌که اگر خواستید آن معرفی‌ها را بخوانید، بهتر است در همین صفحه بخوانید، نه جای دیگر.

    شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

    "حماقت" مسابقه‌ای است که شرکت‌کنند‌گانش -یعنی همین اعضای جامعه‌ی بشری- برای سبقت‌گرفتن از هم سخت در حال تاختن‌اند! حالا بیچاره آن کسی که بخواهد از ادامه‌ی مسابقه صرفِ نظر کند؛ چنان او را هو می‌کنند که به‌آنی متواری شود و خودش را در گوشه‌ای گم‌وگور کند و... این هم عاقبت‌اش!

    دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۷

    روزی که برای خودم شروع کردم به کار، برادرم به من گفت:
    «بدترین مشتری سفیدپوست باز بهتر از بهترین مشتری ایرانی است
    من البته خودم هم کمابیش به این حرف اعتقاد داشتم، اما نه به‌شدت امروز؛ امروز کامل دستم آمده که واقعیت چیزی جز این نیست... و واقعاً از این بابت متاسفم.

    شاید اگر حسی بود، بعداً این تاول را شکافتم...

    جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۷

    ساختن وبسایت

    می‌خواهم یک وبسایت بسازم. برای بیزنس. به کسی نیاز دارم که این کار را برایم انجام بدهد. مجانی هم نمی‌خواهم؛ پولش هر چه باشد می‌پردازم.
    ترجیح می‌دهم که سازنده در تورنتو باشد. این‌طوری، کارهای تدارکاتی و نگهداری وبسایت راحت‌تر است. اگر هم نبود البته مسئله‌ای نیست. به هر حال، اگر کسی این‌کاره است، به من ایمیل بزند. از پیش تشکر می‌کنم.

    شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

    دوست ارجمند اسماعیل نوری‌علا مطلبی نوشته که به ظن من، تمثیل کامل "کتمان" است. این نوشته، بر خلاف دیگر یادداشت‌های دکتر نوری‌علا، آن بنیه‌ی استدلال را ندارد که خواننده‌ را قانع کند و فقط تعداد پرسش‌های پیرامونی را افزایش می‌دهد. البته او هم مثل خیلی دیگر در "خانه‌ای شیشه‌ای نشسته"، اما جالب این‌که به‌جای دیگران، این‌بار این خود اوست که به خانه‌اش سنگ می‌زند. من اگر بودم، به‌جای پیچاندن مسائل تاریخی، خیلی راحت می‌رفتم سر اصل موضوع و می‌گفتم‌اش و دلایلم را هم لیست می‌کردم... و این یعنی ضدضربه‌کردن شیشه (Temper) خانه‌ام؛ حال چه باک که دیگران مرا داخل آن ببینند. شیشه را هم می‌شود سخت کرد، با حفظ شفافیت حضور.

    جمعه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۷

    فقط در ماه گذشته، 130 هزار نفر در کانادا شغل خودشان را از دست داده‌اند. حکایت از دست دادن شغل در دو-سه ماه گذشته، پشت آدم را می‌لرزاند! من البته برای خودم کار می‌کنم و وضعم‌‌ام هم در این روزها بد نبوده، ولی به عنوان عضوی از این جامعه، طبیعی است که از وضعیتی چنین خوشحال نباشم.

    سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۷

    برای من نوشتن آمد-نیامد دارد. یک موقع هست که سر شوق‌ام؛ خب، چیزی قلمی می‌کنم. اغلب اما حرفی برای گفتن نیست... بگذارید راست‌اش را بگویم؛ در گوش‌تان بگویم: حرف برای زدن زیاد هست، آن‌قدر که دارد لبریز می‌کند، ولی من آدم گفتن‌اش نیستم. یعنی مخاطبی که دقیقه‌ای چشم بدوزد به کلامم را نمی‌بینم. شاید هم باشد، آن گوشه ایستاده باشد به‌نظاره، ولی من لزومی به سرویس‌دادن بی‌جا به او یا کس دیگری نمی‌بینم. گاهی اگر بخواهم ذهنم را تخلیه کنم، البته گاهی، سرکی می‌زنم به این دکان و کرکره‌ای بالا می‌کشم و دستمالی روی پیشخوان به‌گردگیری، و الا...

    طول مدت نوشتن این نوشته: دو دقیقه و بیست و هشت ثانیه. دروغ نگفته باشم، با بازخوانی و ویرایش (وسواس است دیگر!)، چیزی حوالی چهار دقیقه.

    دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

    یادی از ایرج عماد

    ایرج عماد کهنسال‌ترین وبلاگ‌نویس فارسی بود. من این لقب را به او داده بودم. درست و غلط‌اش هم پای خودم. برایش وبلاگی ساختم، تا کمی از زندگی هذیانی‌اش را شب‌ها توی آن بریزد؛ هم خودش را تخلیه کند و هم دیگران را از دست خود راحت. او هم می‌نوشت و خوشحال بود از آن، چون اغلب نشریات نوشته‌هایش را بایکوت کرده بودند... و همین بود که وبلاگ شده بود خانه‌ی امیدش.
    ایرج همین شنبه‌شب مرد. خبر را امشب شنیدم. همه‌مان می‌میریم روزی! عماد اما عقایدی داشت که در جایش بحث‌برانگیز بود. او ستیز خاصی داشت با اسلام. می‌گفت فلاکت عظیم ملت ما همین غوطه‌وری و دست‌وپازدن در باتلاق اسلام است. او هیچ فرصتی را برای تندی‌کردن به اسلام از دست نمی‌داد. خیلی موارد هم مورد لعن قرار می‌گرفت از این بابت، اما کوتاه‌آمدن رسم او نبود.
    القصه، قبل از مرگ، وصیت کرده بود که او را بسوزانند. گفته بود مبادا جسم‌اش سر از مسجد درآورد! اما نمی‌دانست که قرار است همین فردا برایش مجلس ختم بگیرند...
    من قصد قضاوت در عاقبت او را ندارم. سرگذشت هر کسی سزاوار استقلال است؛ درست مثل بودن‌اش. خواستم فقط یادی از او کرده باشم و گفته باشم "خواستن همیشه توانستن نیست". باید دید برای جامه‌ی عمل پوشاندن به خواستی، آیا امکاناتش هم فراهم است یا نه؟

    یکشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۷

    غرور در مقابل حقارت

    کامنت‌گذاری به اسم سیدتقی پای این مطلب می‌نویسد:
    «فک کنم آدم مغروری باشی... حس بدی دارم نسبت بهت»
    و پاسخ من:
    «معمولاً آدم‌های حقیر نسبت به آدم‌های مغرور حس بدی دارند

    و اصل ماجرا:
    نظر هر چقدر احمقانه، اگر جرقه‌ای بزند در ذهن‌ات برای اندیشیدن، شایسته‌ی توجه است. حرف این وبگرد البته تازگی ندارد، ولی بد نیست بچرخیم در دانسته‌ها، ببینیم ریشه‌اش در کجاست؟

    غرور حس باشکوهی‌ست. لازمه‌ی حضور با شأن انسانی است. انسان حقیر هم در محیط حاضر می‌شود، ولی کسی به او اهمیتی نمی‌دهد مگر برای بهره‌کشی. او به‌واقع در "محیط دیگران" است که حاضر می‌شود، نه تعلقی از خویش. هیئت و هیبت او، مهمانِ ناخوانده‌ی توسری‌خور است، نه بیش. انسانِ غرور از دست داده، همیشه آماده‌ی تسخیر است.

    رابطه‌ی قدرت و غرور بیش از هر چیز حائز توجه است. قدرت در دست انسان حقیر، فقط ابزار ساخت جهنم است برای دیگران. آدم‌کشان نسل‌برانداز تاریخ، تقریباً همه‌گی انسان‌های آسیب‌دیده و تحقیرشده‌ای بوده‌اند. ناپلئون تمام عمر از قد کوتاهش خجالت‌زده بود. هیتلر از گذشته‌ی هنری‌اش (نقاشی)-که در آن به‌ جایی نرسیده بود- متنفر بود و مسائل زناشویی‌اش را هم که لابد خبر دارید. و بگردید دنبال باقی مثال‌ها که از سر و روی تاریخ می‌ریزند...

    حس سرکوبگری، آن‌چه را که نخست در هدف درهم‌شکستن می‌گیرد، غرور افراد است. پس هر سرکوبگر، در بنیاد، خود فردی‌ست حقیر. آنان که خدمت سربازی را پشت سر گذاشته‌اند، می‌دانند که در نظام چطور غرور و شخصیت افراد را خرد می‌کنند تا از آنان مطیع اوامر بسازند. کارخانه‌ی "انسان‌سازی" و قالب‌زدن کمپوت انسانِ هم‌شکل در ایدئولوژی مارکسیستی (بهترین مثال پول‌ پوت) مبنا را بر شخصیت‌ستیزی گذاشته بود تا مبادا کسی سازی دگراندیشانه کوک کند و شکل و نظری دیگر داشته باشد. دستگاه‌ها و انسان‌های سرکوبگر، بیزارند از انسان‌های سرفراز و سرافراز.

    و اما از منظر دین و مذهب: تعبد در ادیان اصل است، از این‌رو، آدم‌های مذهبی در نفس خود حقیراند و نشردهنده‌ی حقارت. مذهب تکیه‌گاه انسان مذهبی‌ست، برای همین، او نه مستقل است و نه متشخص. ایستادن بر پای خود و تکیه‌کردن به قابلیت‌های انسانی، ایستادن در مقابل مذهب است.

    پرونده‌ی این بحث را باز می‌گذارم برای فرصتی بهتر.

    پنجشنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۷

    آمدن 2009 و به هر حال تبریک!

    نوعی تعهد ضمنی می‌گوید: "سال نو که رسید، بلافاصله تبریک بگو و برای همه آرزوی بهترین‌ها را بکن"! خب، این‌هم مثل خیلی از رفتارهای روزمره‌ی ماست که انجامش می‌دهیم، بدون ذره‌بین انداختن به ریشه‌هایش. بد هم نیست البته. یک‌جور فرصت است برای نزدیک‌کردن انسان‌ها به هم. اما بدبختی این‌جاست به هفته نکشیده، باز از هم دور می‌شویم و "همان آش و همان کاسه"ی باقی روزهای سال!
    من در تخیل خودم، می‌گردم دنبال امکانی که بشود بلندمدت‌تر انسان‌ها را به هم جوش داد. مثلاً متعصب‌نبودن در مذهب یا ایدئولوژی یا دیگر ایمان‌ها. ولی عقربه‌ی ساعتم یک‌چرخ‌اش تمام نشده منصرف می‌شوم، برای این‌که به گواه تاریخ، انسان‌ها دائماً بین این تعصب و آن جزم در غلت و چرخش‌اند!
    امید هم چیز خوبی است البته. بی امید اصلاً مگر می‌شود زندگی کرد؟ ولی اگر سیر سال‌های گذشته را محکی بزنیم، می‌بینیم وضع آن‌طورها هم که باید بهتر نشده؟ سالی رفت و دیگری آمد و وضع اغلب ما... پس چه شد آن‌همه امید که خرج کردیم؟ فقط امیدواری به آینده‌ی بهتر که کافی نیست... ولی خب لازم است.
    ولی من ته دل از تبریک سال نو خوشم می‌آید. برای من فرای عادت است؛ فرای دلگرمی‌دادن ا‌ست. نوعی همدلی با زمان و رفاقت با گذشته‌هاست... و روداشتن به آینده البته. تغییر سال لحظه‌ای است که مسیر شکسته‌ی زمان را به‌هم بند می‌زند. ایستگاهی‌‌ست برای تعویض قطار حرکت زندگی. برای درک آن‌چه رفته و آرزو برای آن‌چه قرار است بیاید، حضور این نقطه الزامی‌ست. و ما سرگردان بین این ایستگاه‌ها...
    سال نو مبارک!