پنجشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۶

باز هم حجاب؛ در پاسخ یک نقد

قبل از ورود به متن نقد کیوان، توضیحی را ضروری می‌دانم:
من نمی‌دانستم نشناختن دیگری جرم حساب می‌شود، اگر این‌طور است، این ساطور و این‌هم گردن از مو نازک‌تر من! با جرئت می‌توانم بگویم که تا این لحظه محال بوده راجع به کسی که در نت خانه‌ای داشته خطی نوشته‌ باشم، بدون لینک‌دادن به او. اگر موردی دیده‌اید، پا پیش بگذارید و من و خوانندگان این صفحه را هم آگاه کنید! اگر اهل این‌جور بازی‌ها بودم، طبعا به خود کامنت نیز لینک نمی‌دادم. آبی هم از آب تکان نمی‌خورد. یک‌طرفه به قاضی رفتن و ذهنیت‌ساختن برای خواننده رسم مجید زهری نیست.
من کم‌تر وقت وبلاگ‌خوانی دارم، روی همین حساب، نشده که با خیلی از وبلاگ‌های خواندنی این‌روزها آشنا بشوم. خودتان دیده‌اید که یک‌دفعه چند ماه غیب‌ام می‌زند! این‌ها همه به‌خاطر کمبود وقت است و حجم گرفتاری‌های زندگی در دنیای امروز که همه‌مان را در خود فروبلعیده است. روی لینک پیام کیوان نیز که تقه زدم، صفحه‌ای باز نشد. خلاصه که تحقیر و تعمدی در کار نبوده. آن‌هایی که از دیگری نام می‌برند بدون این‌که به او لینک بدهند، هم نشان می‌دهند که از او وحشت دارند، هم شعور و حق انتخاب خوانندگان‌شان را به‌مسخره می‌گیرند. این رسم مجید زهری نیست.
اگر نوشته‌ای به نظرم بی‌محتوا بیاید، اصولا به آن توجهی نمی‌کنم، چه رسد که چیزکی درباره‌اش بنویسم. فهم این منطق ساده است. این از باب توضیح و رفع سوء تفاهم احتمالی.

و اما پاسخ من:
از قضا بحث من راجع به حجاب پدیدارشناختی است که ناگزیر، پای فلسفه نیز به میان می‌آید. من نیز چون شما معتقدم که میدان بحث راجع به حجاب برد و وسعتی مشخص و محدود دارد و بایستی حیطه‌ی آن‌را شناسایی کرد. از همین رو، ما داریم با گفت‌وگو راجع به حجاب اسلامی، نخست ریشه‌های آن‌را می‌شناسیم، سپس تبعات آن‌را در جامعه‌ی بشری می‌سنجیم و بعد با یک جمع‌بندی، آن‌را در کلیت‌اش ارزیابی و ارزش‌گذاری می‌کنیم. ابزار پدیدارشناسی به ما کمک می‌کند که حجاب را با پوشش صرف و معمولی اشتباه نگیریم، چه حجاب قبل از آن‌که پوشش باشد، نماد تفکر مذهبی‌ست. در کنارش، وقتی بحث "اجبار و اختیار" به‌میان می‌آید، می‌توانیم آن‌را حتا به حضور بشر بر روی کره‌ی خاک بسط دهیم، چرا که اصولا تولد انسان و پای‌گذاشتن او به دنیای مادی چیزی جز جبر نیست. زندگی خودش بزرگ‌ترین تحمیل است؛ ما انتخاب نکرده‌ایم که زندگی کنیم، بل‌که به آن محکوم شده‌ایم. پس می‌بینی دوست من که دامنه‌ی بحث را تا کجاها می‌شود گستراند.

از لحاظ پدیدارشناسی، پوشش در یک جامعه، در حیطه‌ی "قراردادهای اجتماعی" می‌گنجد. شهروندان -بدون این‌که در قانون رسمی آمده باشد- به این نتیجه رسیده‌‌اند که تن خود بپوشانند. از این لحاظ، تکلیف انسان با موضوع پوشش روشن است. برای فهم چرایی موضوع پوشش نیز بایستی به پیشینه‌ی تاریخی آن رجوع کرد. باید دید که چرا انسان به این نتیجه رسید که باید برای خودش لباس تهیه کند و چه روندی را طی کرد تا به این‌جا رسید. حجاب اما بین قراردادهای اجتماعی و شرع مذهبی دست‌وپا می‌زند. نخست این‌که مسئله‌ی حجاب مستقیما با جنسیت انسان سروکار دارد و بر اساس تفکیک جنسیتی شکل گرفته است که در تضاد است با اصل برابری انسان‌ها که خود یکی از مهم‌ترین دست‌آوردهای حقوق بشر است. بنابراین، قضیه از حدود انتخاب می‌گذرد و پای اجبار مذهبی به میان می‌آید. با علم به این واقعیت، وقتی در موضوع دقیق‌تر می‌شویم، می‌بینیم که مذهب (من آگاهانه از واژه‌ی مذهب به جای دین استفاده می‌کنم) زنان را به حجاب امر کرده (نه توصیه)، تا عفت آن‌ها حفظ شود. نقطه‌ای که باید رویش دست بگذاریم اتفاقا همین‌جاست: زن از قالب انسانی آزاد و صاحب رای، به موجود دست‌دومی تحت حاکمیت موجود دست‌اولی به نام مرد درمی‌آید و شان انسانی او به ارضاکننده‌ی جنسی و تولید‌کننده‌ی کودک فروکاسته می‌شود. پس می‌بینیم که حجاب صرفا یک پوشش نیست، بل نماد تفکری مذهبی‌ست. حالا من وارد بحث استفاده‌ی ابزاری (برای سرکوب نیمی از اجتماع یعنی زنان) و سیاسی از آن نمی‌شوم که خود مقالی جداگانه را می‌طلبد.
اینک باید پرسید: تکلیف انسانی مثل من -که داستان حجاب را از پایه‌هایش می‌داند- در قبال زنان محجبه چیست؟ منی که می‌دانم قضیه از کجا آب می‌خورد، اگر به آن -به عنوان حق انتخاب- احترام بگذارم، آیا آلوده به ریاکاری نشده‌ام؟ پس به‌تکرار: از زاویه‌ی انسانی غیر مذهبی، حجاب قابل تحمل است نه احترام.

به قول زنده‌یاد سعیدی سیرجانی: «ما در ایران تا بخواهید آزادی بیان داریم، اما آزادی بعد از بیان نداریم!»(در گفت‌وگو با رادیو آمریکا) هنوز حکایت کسروی در یادها هست که در سیستمی لاییک، مذهب را نقد کرد و چه بر سرش آمد. ما که نمی‌خواهیم با کلمات بازی کنیم و خودمان را گول بزنیم؟ بحث صرفا سر اقتدار حکومت نیست، بل‌که رشته‌های نامرئی‌ای است که در جوامع اسلامی به دست‌وپای همه‌مان تنیده شده است و تا می‌خواهیم تکانی بخوریم، سفت‌تر ما را در خود می‌پیچد. حجاب که امروز درست نشده؛ پیشینه‌ای سنگین را یدک می‌کشد. گفتن از حجاب و درافتادن با آن -که یک تابوی جدی است- گاه تبعاتی به‌همراه دارد ناگوارتر از حد تصور.

در باب نکته‌ی چهارم شما: در مثل مناقشه نیست! البته مراد من از ارائه‌ی آن نمونه، نه مقایسه که صرفا ارائه‌ی نمونه بوده است.
موفق باشید.

:: بحث از کجا آغاز شد:
  • دو موضوع و ایستار مشخص اهل فکر

  • اشاره‌ای به ماهیت حجاب، در پاسخ به یک نظر


  • :: خواندنی:
  • داستان اجباری‌شدن حجاب در ایران اسلامی
  • چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۶

    جلسه‌ی کتابخوانی در تورنتو

    در تورنتو یک‌‌سالی هست که گروهی راه افتاده به اسم "کانون کتابخوانی" (Toronto Book Club). کار این گروه، بحث و تفحص راجع به آثار تاریخ معاصر است. شکل کارشان این‌طور است که هر جلسه -که در نخستین جمعه هر ماه (ساعت ۷ تا ۱۰) برگزار می‌شود- کتابی را می‌گذارند روی میز و تشریح می‌کنند. در آخر همان جلسه نیز کتاب ماه بعد معرفی می‌شود تا در این یک‌ماه فرصت، اهالی مو را از ماست‌اش بیرون بکشند.
    گفتنی‌ست که این تشکیلات به هیچ سازمان و خط فکری و مشی تئوریک-عملی خاصی وابسته نیست و تا آن‌جا که من در این سه جلسه شرکت‌ام دریافته‌ام، اصل "استقلال" را سفت‌وسخت در آغوش گرفته است.
    من شخصا چندتن از گردانندگان کانون را از دور می‌شناسم. در باره‌ی کارنامه‌شان حکمی نمی‌دهم که نه لازم است، و نه اصولا شناخت کافی وجود دارد. آن‌چه به نظر من اما معرف این افراد و جلسه‌شان است، نحوه‌ی اداره و برگزاری آن است که خود بهترین شاخص و معرف تواند بود. گذشته از استثناهایی -که هر جایی را با صحنه‌ی پیکار سیاسی و تبلیغات حزبی اشتباه می‌گیرند و انگار جز از دریچه‌ی تنگ تعلقات ایدئولوژیک‌شان روزنه‌ی دیدی به پیرامون ندارند و صد البته اگر این‌ها در جلسات ما ایرانیان حضور نداشته باشند باید به ایرانی‌بودن‌ خودمان شک کنیم (!)- قریب‌به‌اتفاق افراد می‌آیند تا با حضوری صلح‌آمیز و حاوی احترام و تحمل، از هم بیاموزند. در این جلسات، آن‌چه بیش از هر چیز تمرین می‌شود رواج "فرهنگ شنیدن" است؛ شنیدن و تحمل آرای دیگری، بدون ورم‌کردن رگ‌های گردن. اگر بر انصاف باشیم، این سیاق در میان ما ایرانیان سخت کمیاب و به‌ گفتی حتا تابوشکنی است! شرکت روزافزون مشتاقان -طوری که گاه جا برای نشستن نمی‌ماند- خود بهترین گواه موفقیت این جلسات است.

    جمعه هشتم فوریه قرار است که چهاردهمین جلسه‌ی کانون کتابخوانی برگزار شود. نه عضو‌شدن می‌خواهد و نه حق شرکت و عضویت. ورود برای عموم آزاد و حضور هر کس که علاقمند به کتاب و تاریخ معاصر است، به دیده‌ی منت گرفته می‌شود.
    این هم نشانی جلسه:
    Room 4
    North York Civic Centre

    در این جلسه قرار است کتاب دولت و جامعه در ایران: انقراض قاجار و استقرار پهلوی نوشته‌ی دکتر محمدعلی همایون کاتوزیان به معرفی و بحث گذاشته شود. مسئولین جلسه این کار را به عهده‌ی من گذاشته‌اند. در این جلسه بیش‌تر روی چهار فصل پایانی کتاب تمرکز خواهد شد. البته چون موضوع بحث کارنامه‌ی بیست‌ساله‌ی دوران رضاشاه است، از دیگر منابع و اسناد نیز کمک گرفته خواهد شد.
    به هر رو، قصد من از این یادداشت معرفی این جلسات -در حد بضاعت خودم- بود که از چندی پیش تصمیم‌اش را داشتم، اما به‌خاطر گرفتاری‌های جوراجور هی به تعویق می‌افتاد. اگر آمدید و خلاصه بد گذشت، خسارت وارده را بنویسید به حساب من!

    یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۶

    گذری تا بخواهید مختصر به کتاب "روانشناسی مهاجرت - سفرنامه اونور آب"

    نکته‌ای که ایرانیان خارج از کشور -منظورم غالب اهل قلم آن دیار- گرفتارش هستند و هیچ‌وقت هم انگار از آن درس نمی‌گیرند این است که سفرای فرهنگی ارسالی از درون مرز -حالا ما نمی‌گوییم از سوی فلان رژیم- می‌آیند این‌جا، می‌خورند، می‌خوابند، می‌چرخند، پذیرایی می‌شوند، آخر سر هم که برگشتند، برای خود ما لغز می‌خوانند! تا بوده همین بوده. از مرحوم گلشیری بگیرید تا ریز و درشت‌شان. مسئله البته بازمی‌گردد به دلتنگی ما برای ایران که شکننده‌مان کرده و مهمان‌نوازی خاص ایرانی -که راستش فقط مایه زحمت است- و احتمالا کمی بی‌توجهی به درس تجربه. شاید هم دلیل دیگری دارد که من نمی‌دانم و لابد شما می‌دانید.
    نکته‌ی غریب در دعاوی این سفرا -و اصلا کل ماجرا- این است که ما خارج‌نشینان "نادان"، در این گوشه‌ی غربت، داریم زندگی خودمان را تلف می‌کنیم و حواس‌مان هم به ماوقع نیست و از آن‌طرف و بدتر از آن، شعور درک ماهیت لطیف و انسانی زندگی زیر سایه‌ی نظام جمهوری اسلامی را نداریم! برای نمونه به قول دکتر پرویز رجبی، زندگی واقعی و کیفیت‌دار در قهوه‌خانه‌ها و چلوکبابی‌های بین راهی (مخصوصا جاده‌های شوسه) ایران جریان دارد، نه ۵۰۰۰ رستوران شیک مونتریال، با این توضیح که در این قهوه‌خانه‌ها مردم واقعا زندگی می‌کنند، اما در رستوران‌های مونتریال یا دیگر جاهای کانادا فقط زندگی را می‌گذرانند یا به بیان مودبانه‌اش زندگی خود را دارند تلف می‌کنند یا ساده‌تر اگر بخواهیم بگوییم، آن‌ها زندگی نمی‌کنند بل‌که زندگی آن‌ها را می‌...! باز صد رحمت به غرب‌زده‌گی آل احمد!

    برعکس وقت و حوصله‌ی دریامثال شما دوستان، همین چندقطره فرصت ناچیز من همه‌گاه در معرض تبخیر است، روی همین حساب، بررسی "اثر ماندگار" دکتر پرویز رجبی بماند برای اهلش، یا بیخ ریش هم‌قطاران و "رفقا"ی‌شان. با اجازه‌ی شما، من تنها با چند اشاره از این کتاب می‌گذرم که خودش مشت نمونه‌ی خروار است و اهل خرد را بس.

    مشکل اصلی کتاب نه شاخ‌وبرگ‌ها، که محتوی و پیام آن است. تصویری که پرویز رجبی از حال‌وهوای کانادا و زندگی ایرانیان مهاجر ارائه می‌دهد خام است و در همان سطح باقی می‌ماند. او ایرانیان کانادا را عده‌ای وامانده نشان می‌دهد که با وجود موفقیت‌های بعضا شغلی و تحصیلی، مزه‌ی زندگی واقعی را نچشیده‌اند. از لحاظ این کتاب، ایرانیان کانادا توان جذب‌شدن در کانادا و درهم‌آمیزی با جامعه‌ی آن را -آن‌طور که باید- نداشته‌اند. در بخش پایانی کتاب حتا نویسنده از این هم می‌گذرد و خیلی صریح می‌گوید که ایرانیان مهاجر آن‌طور که شایسته است، مدنیت کانادا را درک نکرده‌اند! این لابد معنی‌اش این است که مثلا ما وقتی نیمه‌شب داریم رانندگی می‌کنیم، پشت هیچ چراغ قرمزی نمی‌ایستیم! یا راننده اتوبوس ایرانی اگر یک‌وقت عصبانی شد، به رسم میهن اسلامی‌مان، همان‌جا ترمز دستی را می‌کشد و با مسافر گلاویز می‌شود! جالب این‌که کل این درک افسانه‌ای و جامعه‌شناسانه را نویسنده‌ی محترم در طول فقط یک‌ماه سفر به کانادا، و آن‌هم از پشت پنجره‌ی آپارتمان میزبانش به‌دست آورده‌ است...

    هر چند نویسنده در جای‌جای کتاب اصرار دارد که «جامعه‌شناس نیست» که این خود در تعارض با عنوان کتاب است، اما تا بخواهید فتواهای جامعه‌شناسانه صادر می‌کند. مثلا بعد از تعریف فراوان از فضاهای عمومی و رستوران‌های مونتریال، بر این اعتقاد جسورانه پای می‌فشرد که مردم در آن شهر و دیگر جاهای کانادا فقط عمر خود را می‌گذرانند و از آن‌ -آن‌گونه که بایسته‌ی زندگی واقعی است- بهره نمی‌برند... حالا تعریف زندگی‌ای که کیفیت دارد چیست بماند!
    نکته‌ای که آقای رجبی بدون تامل کافی از میانش میانبر می‌زند این است که معنی زندگی در جاهای مختلف کره‌ی خاک یکسان نیست. حتا برای ساکنان یک منطقه‌ی مشخص جغرافیایی نیز یکسان نیست. در کنارش، ایرانیان درون مرز بایستی توجه داشته باشند که انسان مهاجر درگیر "جبر تغییر" است و پس از مدتی سکونت در کشوری غربی، بسته به پذیرایی جامعه‌ی میزبان و بازبودن محیط آن و بسته به دریافت و قابلیت فردی خود فرد، به آن کمابیش دلبسته می‌شود و خو می‌گیرد. از این رو، نگاهش به زندگی نمی‌تواند بر مدار نگاه قبل از مهاجرت‌اش بماند. همین است که انسان مهاجر -در اغلب نمونه‌ها- درک مشترکی با ایرانی ساکن ایران ندارد یا که این درک کمرنگ است. دلیل احترام‌نگذاشتن بعضی‌ها به گونه‌های مختلف نگاه به زندگی درواقع درک ناقص آن‌ها از این "تفاوت ناگزیر" است.

    ایستایی روند زندگی شمار اندکی از ایرانیان نسل اول مهاجر و دلبستگی و منجمدماندن‌شان در همان طرز زندگی ایرانی که از آن آمده‌اند، برای نویسنده‌ی کتاب ارزشی معنوی به‌شمار می‌آید! نویسنده در چند جای کتاب از دوستانش که هم‌چنان در عرفان و موسیقی سنتی ایران غوطه می‌خورند با تمجید فراوان یاد می‌کند. طعنه‌ای هم می‌زند به ایرانی "غرب‌زده‌"ای که از رادیوی وی آهنگ غربی پخش می‌شده! من نمی‌خواهم بگویم که این طرز زندگی عیبی است برای این افراد، اما هر چه باشد کیفیت هم نیست. شاید بشود گفت سلیقه است یا عدم قابلیت تطبیق‌پذیری یا چیزی از این قبیل. ساختن خلوت‌کده و فرورفتن در پیله‌ی خود اجتناب است از حضور در بستر فرهنگ و بدنه‌ی اصلی جامعه.

    نویسنده‌ی کتاب، دکتر رضا براهنی را جهانی‌ترین نویسنده‌ی ایرانی معرفی می‌کند که البته اظهار نظر در این باب را به اهل فن می‌سپاریم. نیز نویسنده میزبان خود را یکی از بزرگان حوزه‌ی قلم امروز ایران معرفی می‌کند که باز سنجش در این مورد حواله می‌شود به اهل فن، با این امید که چوب‌خط ما پر نشده باشد! این‌جا اما حرف من این است که صرف یک‌ماه میهمان کسی بودن یا رفاقت با میزبان آیا باید میهمان را به یک‌چنین نظرپرانی تنک‌مایه و کم‌بنیه‌ای وادارد؟ این آیا اظهارنظر کارشناسانه است یا به تعبیری، چیزی شبیه به نان-قرض-دادن؟ شاید هم در لفافه‌ی قدرشناسی و آداب‌دانی، زمینه‌ی سفر بعدی چیده می‌شود که البته قابل درک است.

    نشست‌وبرخاست با چند دوست هم‌نسل و احتمالا با پیشینه‌ی سیاسی مشترک را نباید به شناخت کامل از جامعه‌ی گسترده و متفاوت ایرانیان کانادا تعبیر کرد؛ نحوه‌ی زندگی و عقاید این چند تن را نیز نبایستی به کل جامعه‌ی ایرانیان تعمیم داد. این جز تقلیل‌گرایی نیست. افتادن به دام این‌گونه کلی‌گویی‌ها، شایسته‌ی پژوهشگری نیست که در حوزه‌ی تاریخ باستان ایران کارهای ماندگار و گرانسنگی کرده است.

    به نظرم پاسخ دکتر رجبی به دکتر نوری‌علا راجع به قضیه‌ی سد سیوند از همه جالب‌تر باشد. وقتی اسماعیل نوری‌علا متذکر می‌شود که با آب‌انداختن سد سیوند، امکان نبش و جست‌وجوی آثار باستانی منحصر‌به‌فرد در منطقه از میان می‌رود، پرویز رجبی می‌گوید خب همه جای ایران آثار باستانی دارد! هم‌چنین اذعان می‌کند که مشکل کم‌آبی منطقه را نباید دست کم گرفت که این مشکل روز آن مردم است. به باور من، این استدلال پای‌چوبین روشنفکری، می‌تواند بهترین چوبدست را دست رژیم اسلامی بدهد تا با آن بر فرق سر تاریخ و هویت ملی ما بکوبد.

    موضوع دیگر شوربختانه سوارشدن بر موج بازار است. علاقه‌ی روزافزون جوانان درون مرز برای زندگی در کانادا از کسی پوشیده نیست. از این لحاظ است که سفرنامه‌ای که عنوان کانادا را یدک بکشد، به سال نمی‌رسد که چند چاپ پیاپی را رد می‌کند. دو نشانی که این‌جا با یک تیر زده می‌شوند یک بدنمایی زندگی ایرانیان خارج از کشور برای خوشحال‌کردن اهالی قدرت است و در دیگر سو، استفاده‌ی اقتصادی از عطش جوانان امروز ایران است. گمان نمی‌کنم این طرز نگرش و عمل چندان شرافتمندانه باشد. شاید هم من زیادی بدبین‌ام...

    نثر پرویز رجبی را دوست دارم. لطافت و روح دارد و احاطه به واژه و تعبیر هم. در کل اما گفتنی‌ست که گرفتاری در چنبره‌ی تعبیرسازی‌های طاقت‌گیر و زدن به صحرای کربلای گاه‌به‌گاه، این‌جا و آن‌جا، جز این‌که مسیر سفر سفرنامه را منحرف و ذهن خواننده را خسته کند، عایدی‌ای ندارد. نیز در چاردیواری گمان من، با سیاق امروزین سفرنامه‌نویسی نمی‌خواند.

    قبل از خسبیدن، این را هم از باب اصلاح بگویم و بروم که امیدوارم به سوء نیت گرفته نشود: در میانه‌ی کتاب، اصطلاح "شستم خبردار شد" به اشتباه، «شصتم خبردار شد» ذکر شده است.
    شصت: عدد شصت
    شست: انگشت شست

    باز هم می‌شد نوشت، ولی برای وبلاگ‌خوان‌ها حوصله‌‌بر می‌شد. ضمنا نگاه من مطلق نیست. نوشته‌ام ممکن است تند بزند، اما شیله‌پیله‌دار هم نیست. من فقط نظرم را گفتم، با زبانی کاملا شخصی و انتخابی. درک و تصمیم روی این کتاب بماند به عهده‌ی شعور فردی خود خوانندگان.

    شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶

    اشاره به کتابی تازه

    اخیرا کتابی به تورنتو رسیده با عنوان روانشناسی مهاجرت - سفرنامه اونور آب نوشته‌ی پرویز رجبی. هر چند این کتاب بی‌نکته و حرف حساب نیست، اما در مجموع و به باور من، مجموعه‌ای است از لوده‌گی و صدور احکام کلی و خام‌اندیشانه. در نخستین فرصت، با آوردن فرازهایی از کتاب، نگاهی اجمالی به آن خواهم داشت.

    سه‌شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۶

    حمایت گوگل از فارسی

    گوگول از قضا، رسما شروع کرده به پشتیبانی از زبان فارسی. یعنی درست‌ترش این است که هر کار کرد، نتوانست از پشت این کار شانه خالی کند. به شکرانه، بلاگر هم دیگر زبان-فارسی-‌دار شد. خب دست‌اش طلا!
    اما خودمانیم: آدم وقتی می‌بیند میکروسکپی‌ترین زبان‌ها را حمایت می‌کنند و آن‌وقت زبان ما را به فلان‌شان هم نمی‌گیرند، یک‌جایش درد می‌گیرد. یعنی بهتر است بگویم یک‌جایش می‌سوزد. خب بگذار بسوزد! در عوض ما همین روزها بمب-اتمی-دار می‌شویم. این به آن در!
    از فرمایشات گه‌هر‌بار اخیر نماینده‌ی امام در لندن:
    این را خمینی بزرگ هم به شکلی قشنگ در جمله‌ی تاریخی‌اش که «جنگ برای ایران نعمت است» گفته بود و آدم هر چه بیشتر لاکلاو و فوکو می‌خواند بیشتر می‌فهمد چطور این پیرمرد توانست دنیا را با گفتمان یگانه‌اش بلرزاند. [+]

    این فرد با یک‌همچین اراجیف آزاردهنده‌ای که همه‌روزه به‌هم می‌بافد و به خورد ملت می‌دهد، مثل نشادوری است که اول به آن فلفل بزنند، بعد تا ته فرویش کنند به ماتحت وبلاگ‌شهر فارسی! اگر قرار باشد در تاریخ کوتاه پدیده‌ی "وبلاگ فارسی" نقشی برای این فرد قایل شویم، چیزی می‌شود در حد همان که نوشتم.

    دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۶

    من فکر می‌کنم بهتر است بحث و جدل راجع به مسئله‌ی اعدام را به همان مردم درون مرز بسپاریم، برای این‌که موضوع زندگی روزمره‌ی من و تو نیست. بر حسب شرایط جغرافیایی و فرهنگی، ما بهتر است در مسائل محل زندگی خودمان دقیق شویم.
    به هر رو، اگر در یاد داشته باشی، نزدیک به سه سال پیش بود که آغازگر بحثی در همین باره بودم و نظرات و جدل‌های ذهنی‌ام را در یادداشتی -و پیام‌هایش- شرح دادم.

    چهارشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۶

    معجونی از خریت و درمانده‌گی!

    ‍"خریت" از آن دردهایی است که درمانی ندارد. نگردید، نیست! به جان حسین درخشان راست می‌گویم! "درمانده‌گی" هم البته درد بدی است. آدم درمانده‌ گاهی طوری دست‌وپا می‌زند که اگر چهار دست‌وپایش را به‌موقع نگیری، سر خودش بلا می‌آورد که هیچ، ممکن است یک‌وقت با آن جفتک‌پرانی و شلنگ‌-تخته‌ی ناهنجار، بزند دیوار آجری خانه را هم بریزد روی سر اهالی‌اش. اما خب شاید بشود این‌یکی را با کمی پول روبه‌راه کرد. حالا حساب کنید بیمار مبتلا به خریتی را که درمانده هم باشد. به قول شاعر: چه شود...
    در دولت‌سرای حودر چشمم به جمال لینکی نورانی شد با این ترکیب نخراشیده: "در صورت درگیری، آمریکا توان مقاومت دربرابر قایق‌های ایرانی را ندارد؛ نیویورک تایمز". اگر قرار باشد با حرفی که خیلی خارج قاعده است مرغ پخته به خنده بیافتد، باور کنید با این یکی بلند می‌شود برک دنس می‌رقصد!
    فرد مفتخر به صفت خریت، اغلب موجب خنده‌ی دیگران است. گاهی خریت‌اش که عود می‌کند، از خنده طوفان راه می‌اندازد و از چشم مردم اشک. ولی یک‌موقع هست که این خصوصیت نامبرده طوری می‌زند بالا و شدت می‌گیرد که هر که از صد کیلومتری‌اش رد شود را هم شوکه می‌کند. در موارد خیلی استثنایی که از این هم رد کند، آدم دیگر می‌ماند که بخندد، یا شوکه شود!
    ‍‍ضمنا با کلمات آلاگارسون و اتوکشیده هم می‌شود ناسزا گفت. مثلا به همین تیتر درخشان‌پز که خدمت‌تان نقل شد دقت کنید، دستگیرتان می‌شود که چه عرض می‌کنم. حالا حساب کنید زبان‌بسته آمریکا چه می‌کشد از این‌همه توهین!
    خلاصه ببخشید اگر ‍پرحرفی شد! دیگر دست خودتان است که بگذاریدش به پای زیاد خندیدن من، یا شوکه‌شدن، یا چیزی فرای این‌ها!

    یکشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۶

    دو موضوع و ایستار مشخص اهل فکر

    من فکر می‌کنم اهل قلم ایرانی، همه‌شان، در مقابل دو موضوع مشخص بایستی موضع خودشان را روشن کنند: حجاب اسلامی و انقلاب اسلامی. این موضوع‌ها طوری در مرکز حوزه‌ی روشنفکری ما قرار گرفته‌اند، که هیچ‌جور نمی‌شود دورشان زد و بی‌اشاره‌ای‌ فلنگ را بست! حکایت این است که ما ايرانی‌ها هر چقدر بر سر توافق گروهی با هم چانه بزنیم، اگر بر سر این دو موضوع اتفاق نظر نداشته باشیم، هر چه ببافیم بلافاصله رشته می‌شود. به‌واقع بی‌تفاوتی به ائتلاف بر سر اساس این‌دو موضوع، نشست‌های ساده را نیز بین ما مردم ناممکن می‌کند، چه رسد به دوستی‌های عمیق و همکاری‌های ریشه‌ای.

    توضیح حاشیه‌ای
    در بعد وسیع‌تر، اگر به مفاهیمی چون تاریخ ملی و سپس هویت ملی توجه کنیم، می‌بینیم سر در همین توافق‌های جمعی دارند. به عبارتی، تاریخ ملی به معنی توافق گروهی (ملت) بر سر رخدادهای تاریخی و شخصیت‌های تاریخی است. یعنی ملتی می‌تواند مدعی داشتن تاریخ ملی باشد، که برای مثال گروهی از آن نگوید مصدق خائن بود و گروهی قهرمان؛ عده‌ای انقلاب اسلامی را شاهکار آزادی‌خواهی ملت ایران لقب ندهند و گروهی دیگر شورش کور! رسیدن به توافق جمعی و ساختن تاریخ ملی -که چیزی جز توافق جمعی با رجوع به واقعیت‌های تاریخی نیست و البته کار ساده‌ای هم نیست و نیازمند کار فکری دامنه‌دار و از-خود-گذشته‌گی و انصاف فراوان است- خود از ارکان هویت ملی و پاسدار آن است. اگر تاریخ ملی وجود نداشته باشد، یک ملت نه‌تنها نمی‌تواند از هویت خود دفاع کند، بلکه حتا از پس تعریف آن نیز برنمی‌آید.

    حجاب اسلامی
    حجاب اسلامی از لحاظ تفکر سکولار و لائيک قابل احترام نیست، اما در شرایط فعلی قابل تحمل است. گاهی البته "تحمل" را با "احترام" اشتباه می‌گیریم و ناشیانه واژه‌ی دوم را به جای اولی به‌کار می‌بریم. حجاب چون نشانه‌ی ذهنیتی قشری است، چون کارکرد آن از بالا و از سوی خانواده/جامعه/حکومت/دین برای زن مشخص شده به او تحمیل می‌شود، چون جلوی تحرک و حضور واقعی زنان در جامعه را می‌گیرد و آن‌ها را در زندان می‌کند، چون مقام زن را به موجود دست دوم و کارخانه‌ی تولید بچه نزول میدهد، چون اتمسفر باز جامعه را با مرزبندی و پوششی غیر لازم لکه‌دار می‌کند، قابل احترام نیست. ولی آیا اگر کسی حجاب داشت، باید روسری از سرش کشید؟ این مصداق از آن سوی بام افتادن و بی‌حرمتی به حق انتخاب انسان‌هاست. پس به‌تکرار: حجاب را می‌شود تحمل کرد، ولی آن‌را نباید محترم شمرد، چه این خود ترویج آن است. اما باید به انسان -هم زن و هم مرد- آموزش داد تا خود بیاندیشد و تصمیم بگیرد.

    انقلاب اسلامی

    انقلاب را می‌شود از نتایج‌اش ارزیابی کرد. نتیجه‌ی انقلاب، از جنگ هشت‌ساله و ويرانی و کشتار، فرار مغزها و ثروت ملی و انسانی، تا آسیب روانی جمعی و پرتاب ایران به دهه‌ها قبل، چیزی نبوده است. آن شعار استقلال که با انقلاب آمد، پی‌آمدی جز وابستگی تمام‌عیار ایران نداشت. ایران امروز در صحنه‌ی جهانی کم‌ترین آبرویی ندارد، ایرانی نیز به‌همچنین.
    اگر منصفانه قضاوت کنیم، شاید بشود گفت که نیت خیلی از انقلابیون منفی نبوده است .دیکتاتوری سیاسی پهلوی‌ها را نمی‌شود نادیده گرفت. ولی آیا داشتن انگیزه‌ی خوب، دلیل بر عمل خوب است؟ کسانی که در انقلاب شرکت کردند، قريب‌به‌اتفاق‌شان بین شانزده تا بیست‌وپنج سال سن داشتند. از این رو، اگر انقلاب اسلامی را انقلاب بچه‌ها لقب دهیم، خطا نگفته‌ایم. حال پرسش کلیدی این‌جاست که تا چه حد بچه‌ها تجربه و شعور تصمیم‌گیری برای آینده‌ی ملک و ملتی را دارند؟ کدام ملتی عقلا و سیاسیون خود را بازنشست می‌کند و سرنوشت‌اش را می‌دهد دست یک‌مشت بچه؟!
    ما آیا هیچ‌وقت از خود پرسیده‌ایم که چرا یک‌دفعه همه‌ی جهان، جهان استکبار به حمایت از انقلاب عصر حجری ایران برخاست؟ من قصد بیرون‌کشیدن پرونده‌های خاک‌خورده را ندارم، اما توقع به‌جایم این است که لااقل انقلابیون دیروز منصف باشند و این‌قدر شهامت داشته باشند که مسئوليت خطای کرده‌ی خود را به‌گردن بگیرند؟ اعتراف به اشتباه، نقطه‌ی آغاز جبران است.

    در باره‌ی این‌دو مسئله‌ی ریشه‌ای، خلاصه‌نویسی نمی‌شود کرد. با این وجود، اشاره‌ به پارامترها و نقاط اصلی آن‌ها، خود شاید در ذهن‌ها جرقه‌ای بزند و باعث فراخ‌اندیشیدن در ظرافت‌ها و ابعاد گوناگون آن‌ها بشود.

    سه‌شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۶

    خداحافظ زندگی خصوصی

    یکی از چیزهایی که این روزها مورد دقت من بوده، کم‌رنگ‌شدن هرروزه‌ی حوزه‌ی خصوصی انسان‌هاست. این حوزه را دنیای انفورماتیک ویران کرد و ته‌مانده‌هایش را هم مدیا دارد دفن می‌کند. برای درک موضوع، کافی است کمی به عقب برگردیم تا ببینیم بسیاری از آن‌چه را که قبل‌تر در دایره‌ی زندگی خصوصی خود حفظ می‌کردیم، امروزه علنی جار می‌زنیم.

    یکی از موضوعات جالب برای مطالعه، مراسلات است. ما وقتی نامه‌های هدایت به شهیدنورایی را خواندیم، تازه فهمیدیم که او را تا آن‌موقع درست نمی‌شناخته‌ایم. نامه‌های فروغ به پرویز شاپور تکه‌های ناگفته از خصوصیات و حتا هویت آن‌ها را برای مخاطب عیان کرد. مکاتبات قزوینی-تقی‌زاده فرای گفت‌وگوی دو دوست بود؛ پاره‌ای بود از تاریخ نانوشته‌ی ما. خود ما، شاید همه‌ی ما، هنوز تعدادی نامه و کارت تبریک را که از عزیزان‌مان دریافت کرده‌ایم، در گنجه حفظ کرده‌ایم. اصلا با مرور همین نامه‌ها و کارت‌ها است که نام و خاطره‌ی بعضی از این عزیزان را به یاد می‌آوریم. خاطره‌نویسی نیز مشغولیت روزمره‌ی خیلی‌های‌مان بوده و هست و به گفتِ سروده‌ی کوتاهی از من، با گشتن در بر‌گ‌های آن دفترچه‌ها -که به واقع برگ‌های زندگی گذشته‌مان است- در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاطرات خود پرسه می‌زنیم و چیزی نزد ما زنده می‌شود که دیگر نیست. آیا می‌شود از گذشته‌ها بريد؟
    حکایت تصاویر نیز چیزی جز این نیست. اگر گرفتن عکس و چاپ آن با دشواری‌هایی همراه بود، اين‌قدر اما ارزش داشت که دهه‌ها در آلبوم عکس‌های ما خانه کند.

    امروز نامه‌ها جای‌شان را به ایمیل داده‌اند. اگر نامه که می‌نوشتیم، حس از قلم روی کاغذ می‌چکید و دل لابلای سطرها جاری می‌شد، امروز اما تایپ می‌کنیم و پاک می‌کنیم و تایپ می‌کنیم و... آخر سر کلمه را به ماشین می‌دهیم و ماشین -که خودش واسطه است- می‌زند روی صفحه‌ی مونیتور و بعد بدون امضای ما، با کلیک یک دکمه، پرتابش می‌کند به ناکجاآباد اینترنت و از هزار دالان که نمی‌شناسیم عبورش می‌دهد و مخاطب‌مان -که اغلب کسی است که هرگز ندیده‌ایم‌اش- نگاهی به آن می‌اندازد و با کلیکی از صحنه‌ی روزگار محوش می‌کند. همین!
    امروز دفتر خاطرات جایش را به وبلاگ داده است. اگر دیروز می‌نوشتیم که فقط خودمان بخوانیم، امروز اصرار داریم که همه بخوانند و تازه جلوی پای هر خواننده‌ی تازه‌رسیده فرش قرمز پهن می‌کنیم. بدتر از آن حرف‌هایی را که حتا در گذشته از نوشتن‌شان در دفتر صد در صد خصوصی خاطرات‌مان شرم داشتیم، امروز جلوی چشم جهان آویزان می‌کنیم.
    امروز کنار دست هیچ بچه‌ای نیست که دوربین دیجیتال پیدا نشود. اگر هم نداشت، موبایل که دارد! هر روز هم حافظه‌اش را بیش‌تر می‌کنند که عکس‌های یک‌بارمصرف بیش‌تری بگیریم؛ عکس‌هایی که سرنوشت بیش‌ترشان پاک‌شدن بعد از فقط یک‌بار ديدن است... محوشدن به کلیکی.
    امروز در رسانه‌های غرب، مد روز "شوهای واقعی" است؛ نشان‌دادن مثلا زندگی روزمره‌ی یک خانواده، یا ول‌کردن چند جوان در یک خانه یا جنگل و فیلم‌گرفتن از آن‌ها. امروز در شوهای تلویزیونی -روان‌شناسی، خانوادگی یا تفریحی... یا هر چه اسمش را می‌گذارید- شرکت‌کننده‌گان خصوصی‌ترین نقاط زندگی‌شان را فریاد می‌زنند و اصرار دارند که همه بدانند. جری‌شو را دیده‌اید؟ دکتر فیل را چطور؟ و بقیه‌شان... اگر رژیم‌های سرکوب‌گر مرز زندگی خصوصی انسان‌ها را می‌شکنند، غول‌های رسانه‌ای و نحوه‌ی جدید و مدرن زندگی هر چه خصوصی است را ویران می‌کنند. اگر روزی انسان فضای خلوتی -حال هر چقدر کوچک- برای خودش مهیا کرده بود که به‌وقت لزوم به آن پناه ببرد، امروز در خلوت‌ترین فضای ممکن هم فکر می‌کنی که تو را می‌بینند و می‌شنوند.
    ...

    دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶

    دیشب فيلمی دیدم از برتولو‍چی، اسمش The Dreamers. فيلمی بود از سينمای مستقل که لابد خرد‌ه‌روشنفکرهای چپ ولو روی کره‌ی خاک، برایش سرودست می‌شکنند. تحليل و تفسيرش حالا به‌کنار؛ سوال این است که واقعا این تيپ فيلم‌ها خودشان را رقيب هاليوود می‌دانند؟! این‌جور مواقع است که آدم باید برود از بيچاره سنگ پای قزوین اعاده‌ی حیثيت کند!

    یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

    امروز بعد از چند ماه، سری زدم به شمارشگر وبلاگ. دیدم تعداد بازدیدکننده روی یک حدودی ثابت مانده و از آن پايين‌تر نرفته. تعداد هم کم نبود. بعدش توی آيينه دیدم دو تا شاخ کوچولو روی سرم سبز شده!

    پنجشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۶

    جدل‌های ذهنی در باره‌ی محتوی نوشتن

    ١- در زندگی همیشه نفرت داشته‌ام از این‌که چیزی بشود تکلیف و وظیفه‌ام، حال می‌خواهد هر چه باشد؛ حتا می‌خواهد نوشتن باشد که سخت دوست‌اش دارم. ببینم اگر چیزی به اسم قلم قرار است هر شب خفتم را بچسبد، کنارش می‌گذارم... حالا شده برای مدت کوتاهی. بر اساس همین خصلت است که تا به حال نخواسته‌ام -یا بهتر است بگویم نتوانسته‌ام- وابسته‌ی چیزی بشوم. یک‌جورهایی می‌شود گفت اعتیادگریزم... و چه بهتر که این‌طور است.

    ٢- در زندگی قلمی‌ام، هیچ‌وقت تا به این حد مرتبه‌ی مخاطب برایم فرو نریخته بوده. مخاطب باید بیارزد که پایش خرج کنی. کسی که می‌گوید برای دل خودش می‌نویسد، اصرار عجیبی دارد که دیگران خر فرض کند! (البته با اجازه‌ی حضرت رولان بارت)

    ٣- یک‌سری خصوصیت‌های اخلاقی هست که خاص ما ایرانیان است، مثلاْ "تواضع". راستی که ما ملت چقدر نفرت‌انگیزیم!

    ٤- قلمی که تواضع کلیشه‌ای ایرانی را ریشخند کند، تخصص‌اش دشمن‌تراشی است. البته باور کنید داشتن این‌جور دشمن‌ها خودش کلی کلاس برای آدم می‌آورد، همان‌طور که همراه‌شدن با این مردم چیزی جز سرگذشت آن چوپانی نیست که تمام زندگی‌اش به هم‌نشینی با گوسفندان گذشت!

    ٥- موقعی می‌توانیم باور کنیم بزرگ شده‌ایم (یا از دیگران بزرگ‌تر شده‌ایم) که از گفتن علنی آن ترسی نداشته باشیم. یعنی نترسیم از گفتن این‌که مثلاْ از تو باشعورترم، فهمیده‌ترم، باسوادترم، بامعرفت‌ترم، تیزهوش‌ترم، انسان‌ترم... و امثال این‌ها.