شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۴

یکشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۴

عنوانش را خودت بگذار!

من اصلاً قصد و حوصله‌ی بررسی قضيه‌ی رخوت، یا چه‌می‌دانم شدّت و حدّت در وبلاگشهر را ندارم. اين را گفتم تا از یادداشت قبلی یک‌وقت برداشت نشود که چنين خیالی دارم. البته این به آن معنا نیست که حالا دنیا معطل مانده که مثلاً یکی مثل من آستین بالا بزند!
این‌جا هم مثل بقیه‌ی جاها یک‌موقع آشوب است، يک موقع گُر گرفته، يک وقت گَر شده، وقت ديگر سوت و کور است و خلاصه هر روز یک سازی می‌زند. در کل اهمیتی هم ندارد. خلاصه که وبلاگ برای آدم‌هایی‌ست که انگيزه‌ی نوشتن دارند (حالا بلدند بنويسند یا بلد نيستند مهم نيست؛ نمره که نمی‌دهند!) و یک‌جورهایی هم دوست دارند با جماعت رابطه برقرار کنند. یعنی خودشان را ابراز کنند و خودی نشان بدهند (منظورم البته مثبت است).
طرف دارد منفجر می‌شود؛ خودش را می‌خواهد خالی کند؛ وبلاگ می‌نویسد. طرف مثل ارشميدس می‌خواهد "کشف‌"اش را جار بزند؛ رو می‌آورد به وبلاگ. کس دیگر تنهاست، آن‌ديگری می‌خواهد جنس مخالف تور بزند، کس دیگر آلوده‌ی فرسایش دنیای سیاست است، آن‌دیگری بدبختِ آوارگی در جایی‌ست، حال فرق نمی‌کند دنیای واقعی باشد یا مجازی، یکی هست که در دنیای واقعی توی سرش زده‌اند، حالا این‌جا می‌خواهد تنبان ملّت را بدرد... همه‌ وبلاگ می‌زنند. تعدادی هم اندوخته‌ای فکری دارند و می‌خواهند تقسیم‌اش کنند با جماعت... این‌ دسته البته زود دم‌شان را می‌گذارند روی کول‌شان و از همان راهی که آمده‌اند دنده‌عقب برمی‌گردند و خودمانی‌اش این‌که می‌زنند به چاک معرفت، چون سخت نیست که بفهمند وبلاگ‌شهر جای تولید و عرضه‌ی اندیشه‌ی جدّی و منسجم نیست.(شاید هم هست و ما نمی‌دانیم؟!)
آدم، آدمی که تا حدّی شعور دارد، در وبلاگش مرتب در حال تمرین راه‌وروش‌های مختلف است. یک موقع حرف‌های جدّی می‌زند، يک‌وقت تند می‌شود، وقت ديگر طنازی می‌کند... و خلاصه نواهای مختلف ساز می‌کند تا ببیند کدامش بهتر می‌رقصاند. یک‌موقع هم هست که این نواها به‌جای رقصاندن، ملّت را به گریه می‌اندازد! خلاصه همین است که هست. آدمیزاد که نفس می‌کشد و دست و پا می‌زند، دنبال راهی است برای "گفتن". این جماعتی هم که به وبلاگنویس مشهورند، دارند بالاخره می‌گویند ديگر؛ حالا چه می‌گویند بماند!
خلاصه که کريسمس مبارک!

یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴

رخوت در وبلاگستان و باقی قضایا

عرض شود این بحث "رخوت در وبلاگستان" و از این حرف‌ها، از آن بحث‌هایی‌ست که کک به تنبان من می‌اندازد برای شرکت در آن، اما در کنارش، حال و حوصله می‌خواهد که بنشینی و هر چه در این باره نوشته شده را بخوانی و بفهمی چه گذشته. تازه بعدش باید فکرت را مرتب کنی و برداشت‌ها و باورهایت را سامان بدهی تا بشود عرضه‌شان کرد. بعد هم تایپ نوشته و ويرايش‌اش و باقی بدبختی‌های نوشتن... از آن طرف، از آن‌جا که این‌جانب بنده خودم از جمله "رخوتيون" هستم، این حق را برای خودم محفوظ می‌دارم که دلایلم را بگویم، اما بدبختی اين‌جاست که خودم هم از این دلایل به‌طور دقیق آگاه نیستم! رخوت که به جان آدم افتاد و انگيزه‌اش را کُشت، دیگر لزومی ندارد که پيه‌سوز دست گرفت و دنبال دلایل ماجرا گشت.
خلاصه همین است ديگر؛ گاهی امکانش را داری و سرِ دماغی و چيزکی می‌نويسی، گاهی هم چرخ انگيزه‌ات پنچر است و يک‌جورهایی نوشتن‌ات نمی‌آید...
در این باره هزار و یک حرف و حديث هست برای گفتن؛ نمونه‌ی نقدش: طرز تلقی جامعه‌ی ما از "شبکه" عميقاً اخلاقی (سنتی) است و اصولاً مفهوم جامعه‌شناختی آن را نمی‌دانیم و به همين خاطر به جای پذيرش آن، در مقابل‌اش موضع می‌گیريم. نزد ما، جمع‌شدن عدّه‌ای وبلاگ‌نويس در حلقه‌ای مجازی و ارتباط آن‌ها به "مافيا" تعبير می‌شود؛ تفسير ما از بده‌بستان آن‌ها، "نان‌قرض‌دادن" است! همین شده که کسی جرئت نمی‌کند نسبت به ديگری اظهار علاقه کند، چون می‌ترسد فردا بگویند که شده "نوچه‌"ی طرف. خلاصه مسئله‌ی ما دست‌وپازدن در زنجير سنت و اخلاقی است که ديگر در دنیای مدنی -که پایه‌اش ارتباط قاعده‌مند است- پذيرفتنی نیست و کارکردش فقط ایستایی، فرسایش و چرخيدن دور خود است.
حوصله‌اش بود، باز هم در این باره می‌نویسم.

شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۴

درباره‌ی "سنگام" از مهرنوش مزارعی

سنگام نوشته‌ی مهرنوش مزارعی قصه‌ای ا‌ست در فرم خاطره (دفترچه خاطرات)، با ملاط سمبلیزم. این قصه را دو شخصیت می‌سازند، دو همکار، دو زن، یکی ایرانی و ديگری هندی که اولی حکایت دومی بازمی‌گوید. زن هندی (شالپا) شوهرش را از دست داده و با خاطره‌ی او -شاید بهتر است گفت در خاطره‌ی او- زندگی می‌کند. اتاق کار او پر است از عکس‌های شوهر سابقش و هر چه می‌گوید در داِیره‌ی خاطرات مشترک‌شان می‌گذرد. سپس زن با مردی دیگر آشنا می‌شود و مرد نو جایگزین قبلی می‌شود.
نویسنده با برگرفتن نام و چارچوب فیلم هندی سنگام -که خود انتخابی تمثیلی است و در آن زنی در بین عشق دو مرد گیر می‌کند و جبر زندگی سرنوشت او را رقم می‌زند- به عصر حاضر و دنیای مدرن و ماشین (آمریکا) می‌آید و این‌بار زنی کارمند و تحصیل‌کرده با ظاهری مستقل را در همان قالب بازسازی می‌کند. در آخر، با کمک‌گرفتن از سمبلیزم، مثلاً سنگ سیاه بار که سمبل سنگ قبر است («تصویر محوی از سان‌جی بر سنگِ سیاهِ بار افتاده بود») و همبسترشدن خیالی راوی با شوهر مرده‌ی زن هندی که در واقع "همبستری وداع" است یا نوشیدن شراب در جام‌های خیلی مخصوص شوهر (گذشتن از مرز ممنوع و خط قرمز او)، آخرین سنگر حیات ذهنی او را می‌شکند.
تصویری که از شخصیت زن هندی در داستان ارائه می‌شود، تصویر "زن بی‌اختیار" است. شوهر هر چند مرده است، اما در جای‌جای داستان چون روحی سرگردان حضوری سلطه‌گر دارد. سانجی نماد فرهنگ سلطه‌گر و شالپا ضلع دیگر معادله و در واقع نماد سلطه‌پذیری و تابعیت است. پیرو باور به تناسخ، این فرهنگ از کالبدی به کالبدی دیگر روان است و چون موضوعی درونی است، مکان و موقعیت چندان تاثیری در تبلور آن ندارد. از این رو، هندی‌بودن شالپا و حضورش در مسیر تناسخ، خود نمودی دیگر از سمبلیزم در این داستان است.
سنگام حکایت بازتولید ذهنیت جبرگرا و زن سنتی در مناسبات دنیای مدرن است. علاوه بر آن، نشان می‌دهد که سیطره‌ی فرهنگ چگونه می‌تواند انسان‌ها را در هر موقعیتی که باشند از اختیار تهی کند: سیطره‌ی فرهنگ چون موضوعی درونی و روان‌شناختی، جایگاه زن و مرد و موقعیت‌شان را در قبال یک‌دیگر تعیین می‌کند و تعریف هر یک را تنها در این چارچوب ممکن می‌سازد.

برداشت من
با مهرنوش مزارعی با قصه‌ی یک فیلم خوب آشنا شدم که در فصلنامه‌ی "باران" منتشر شده بود. زبان بی‌پروا و شعور نویسندگی‌اش نظرم را گرفت. با خواندن سه مجموعه‌ی خاکستری، غرِيبه‌ای در اتاق من و کلارا و من دریافتم که علاوه بر این‌دو خصلت ادبی، ایجاز و آزمودن فرم‌های گوناگون نیز پایه‌های دیگری از کار او هستند.
فردا ساعت 5 تا شش (به وقت شرق کانادا) با او گفت‌وگوی رادیویی دارم که می‌شود از طریق اینترنت آن را شنید.

جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۸۴

گفت‌وگوی راديویی با مهرنوش مزارعی

میهمان اين هفته‌ی برنامه‌ی رادیویی‌ام قصه‌نویس ارجمند، مهرنوش مزارعی خواهد بود. دنیای قصه‌های مزارعی –تا آن‌جا که از سه‌ مجموعه‌قصه‌اش دریافته‌ام- دنیایی زنانه و مدرن است. شاید همین نگاه جهانی و پس‌زننده‌ی فکر سنتی و ایلی کار او را از خیلی‌ها متمایز کند.
زبان قصه‌های او بی‌پرواست و از پیچیدگی‌های تصنعی به‌دور. در کنارش، در اغلب داستان‌ها روایت را تمام و کمال در اختیار خواننده نمی‌گذارد و به این شکل او را به تفکر در بطن قصه و نتیجه‌گیری شخصی وامی‌دارد.
در باره‌ی همه‌ی این مطالب در "شهر در شهر" گپ خواهیم زد.

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴

دو آگاهی راديویی

1- شنبه بین ساعت شش و هفت (به وقت تورنتو)، تورج نگهبان در راديو ايران-تورنتو حضور به‌هم خواهد رساند و در گفت‌وگویی زنده شرکت خواهد جست. برنامه را می‌توانید از طريق اينترنت گوش کنيد.
ضمناً اگر ساکن تورنتو هستيد می‌توانید همان شب در رستوران "پاتوق" با او ساعتی بنشينيد و گپی بزنيد. من هم سعی می‌کنم فرصت ديدار با این ترانه‌سرای فرهيخته را از دست ندهم.
2- يکشنبه در برنامه‌ی "شهر در شهر"، من و شيما کلباسی، نويسنده و شاعر و همسايه‌ی وبلاگی‌مان گفت‌وگوی تلفنی خواهیم داشت. شيما قرار است -ضمن گفتن از سوابق فرهنگی و نظرگاهش راجع‌به دنيای وبلاگ‌ها- قطعه‌شعری از کارهايش را نيز بخواند.
در اين دو برنامه، با ما همسفر شويد!

پ.ن: ضمناً باخبر شدم که ساعت یک تا دو ظهر نيز ايشان در راديو خواهند بود.