‏نمایش پست‌ها با برچسب پيرامون وبلاگ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پيرامون وبلاگ. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه، دی ۲۰، ۱۳۹۰

ولی از حق که نگذریم، هیچ چیز جای وبلاگ را نمی‌گیرد. خلوتِ خلوت هم که باشد، باز خانه‌ی انس است. احساس می‌کنی تویی در آن‌جا... و ‌آن‌جاست خانه‌ات.
بد نیست گاهی به هر عنوانی این‌جا خطی بزنیم، حالا نه به یادگار، که برای خالی‌نبودن عریضه!

چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۰

پیش‌کش به روز وبلاگ فارسی؛ خاطره‌ای از اولین وبلاگ‌ها

من چون تقریباً و از ابتدا با تولد وبلاگ فارسی مشتری آن بوده‌ام، با فشار به حافظه‌ی این‌روزها نه‌چندان دقیقم می‌توانم تعدادی از نسل اولی‌ها را اسم ببرم که در واقع سکه‌ی این عمارت را ضرب کردند: وبلاگ سلمان، احسان، سردبیر خودم، پسرک شیطان، سایه‌ی بی‌سر، حسن آقا، شبح، عجب، دکتر سکس، انگوری، فضول، امید میلانی، خلبان کور، پینکفلویدیش، خورشید خانوم، عبور از حلقه‌ی آتش (رضا قاسمی)، کلمات (اکبر سردوزامی)، لیلای لیلی، گل‌کو، وبلاگ قدیمی حسین نوش‌اذر که اسم‌اش یادم نیست، و تعدادی دیگر... من این وبلاگ‌ها را تا آن‌جا که امکاناتم اجازه می‌داد پیگیری می‌کردم و خود تک‌نفره‌بودن وبلاگ برایم سخت خوش‌آیند بود. من آن زمان کامپیوتر نداشتم و تازه به کانادا مهاجرت کرده بودم، برای همین، بعد از کار مستقیم می‌رفتم به کافی نت برای وبلاگ‌گردی.

اما وبلاگ‌هایی که شعاع سبک نوشتارشان خیلی زود به درون من تابید و عشق راه‌انداختن وبلاگ شخصی را در عمیق من جوانه زد دو وبلاگ بودند: پرواز 3000 (آزاده سپهری) و افکار پراکنده یک زن منسجم (ندا حریری). من این واقعیت را هیچ‌وقت هیچ‌کجا نگفته بودم، اما امروز -که روز وبلاگ فارسی است- جا دارد که گفته شود. این‌دو وبلاگ به هم شباهت‌های عجیبی داشتند، البته با کمی تفاوت. تفاوت‌شان این بود که پرواز 3000 عمدتاً سیاسی و یک زن منسجم اجتماعی و زنانه بود. گذشته از شباهت‌های فراوان، اما شباهت عمده‌شان این بود که دو زن جوان در حال رشد با کله‌هایی داغ، روزنه‌ای یافته بودند برای ابراز بی‌پرده‌ی عقایدشان. من تا قبل از آن، این‌طور نوشته‌های باز و لخت را کم‌تر دیده بودم، آن‌هم یادداشت‌هایی کوتاه، با سوژه‌های جالبی که همه‌روزه منتشر می‌شدند و احساس می‌کردی آدمی پشت آن‌هاست که نفس می‌کشد و حتا می‌توانی او را لمس کنی. این درست تفاوت وبلاگ و دیگر سبک‌های انتشار مثل روزنامه و کتاب و الخ بود. کششی که این وبلاگ‌ها در من ایجاد کردند، برانگیختگی من برای پی‌گیری روزانه‌ی وبلاگ و سرانجام راه‌انداختن صفحه‌ی شخصی خودم بود.

این هم خاطره‌ی کوتاهی بود از نخستین روزهای وبلاگ فارسی.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۹

حمید و میداف‌اش...

خبر فوت حمید واقعاً شوکه‌ام کرد! نه این‌که مردن چیز عجیبی باشد... نه... حمید اما این‌قدر محکم و بشاش بود که کم‌تر کسی فکر می‌کرد مرگ حتا از صد فرسخی‌اش بگذرد.
نثر استوار و سبک ویژه‌ی روایتگری حمید -با طنزی که آویخته به سردر تقریباً همه‌ی نوشته‌هایش بود- آدمی را به تحسین وامی‌داشت، در پی این پرسش که "چطور ممکن است آدمی که بخش عمده‌ی زندگی‌اش را (بیش از چند دهه) در غرب زیسته باشد، این‌طور قوی بنویسد؟" طنز حتا یقه‌ی تلخ‌ترین و تندترین یادداشت‌های سیاسی او را هم ول نمی‌کرد... طنزی گزنده و گیرا.
من اما بیش از هر چیز، منش و مردمداری حمید را می‌پسندیدم. می‌شد گفت که نام دوست، واقعاً برازنده‌ی او بود. حمید این هنر را داشت که با یک پیام کوتاه پای نوشته‌ای، دل کسی را به‌دست آورد و روز او را بسازد.
من حمید را از نوشته‌ها و درون نوشته‌هایش شناخته و دیده بودم... او هماره در متن نوشته‌هایش روان است...

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

بازگشت بلاگرول

یکی از خواص دنیای رقابت بدون مرز این است که اگر مدتی از صحنه خارج شوی، دیگر سخت بتوانی به موقعیت قبلی‌ات بازگردی. همین است که اعضا، تمام مدت در حال نوکردن خودند تا اگر به نقطه‌ی بالاتری صعود نمی‌کنند، لااقل موقعیت قبلی‌شان را از دست ندهند. ما هم سعی‌مان این است که حرف نویی بزنیم و شیوه‌ها‌ی نوشتاری تازه‌ای را بیازماییم... و خلاصه نسبت به قبل متفاوت باشیم، و الا در خط قبلی ماندن همان و پوسیدن همان! البته خیلی از چیزهایی را که شاخصه و معرف هویت ما هستند را حفظ می‌کنیم، تا نشویم منوچهر "شهر قصه".
این‌طور که از قرائن پیداست، بلاگرولینگ بالاخره از سفر دور و درازش برگشته. حالا باید دید که آیا نای رقابت با بلاگ‌چرخان گوگلی را دارد یا نه؟

توضیح:
من کمی با بلاگرولینگ امروزی وررفتم. سرعت‌اش پایین است و کمی هم شل می‌زند! آن‌طور که من دیدم، از ارتقای سیستم و امکاناتی که قرار بوده بیاورد خبری نیست. این جدیده، تقلیل‌یافته‌ی قبلی است به عبارتی.

سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

حسین درخشان، از طرفداران دولت احمدی‌نژاد و برنامه‌های هسته‌ای جمهوری اسلامی در خارج از کشور، پس از بازگشت به ایران، در روز اول نوامبر در منزل پدری خود بازداشت و روانه‌ی زندان شد. خبر بازداشت وی بر اساس آگاهی‌ای است که نازلی کاموری -از نزدیکان خانوادگی درخشان- در هشتم دسامبر منتشر کرده است.
درخشان در سال 2000 و با اسپانسر همسر سابق خود به کانادا آمد و مدتی پس از گرفتن سیتی‌زنی کانادا، این کشور را ترک کرد. او دو سفر به اسراییل داشت که شرح آن‌را در وبلاگ خود منتشر کرده است. درخشان که از بانیان اوجگیری وبلاگ‌نویسی فارسی بود، با استفاده از شهرت خود، بر علیه فعالان حقوق بشر، زندانیان سیاسی و مخالفان جمهوری اسلامی در خارج و درون‌مرز -با بدترین لحن- تمام مدت مطلب می‌نوشت! او طی مصاحبه‌هایی -و از جمله با تلویزیون دولتی کانادا- داشتن انرژی اتمی را حق مسلم جمهوری اسلامی برمی‌شمرد. درخشان شغل و کار ثابتی نداشت و چند بار در کانادا و انگلیس به دانشگاه رفت و سپس ترک تحصیل کرد.
حسین درخشان یکی از عواملی بود که به فضای نوپای سیاسی اینترنت فارسی آسیب فراون زد، با ایجاد جنجال، آدمفروشی... او قربانی رفتار غلط خود شد، همانگونه که استبدادها فرزندان خود را می بلعند!

پنجشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۷

حتا در جنگ نیز باید مروت داشت

حکایت زندگی همه‌اش پیرامون "صلح" نیست؛ "جنگ" نیز جدایی‌ناپذیر از این حکایت است. جنگ اما -با آن‌که بد است و اغلب تحمیلی- خود قواعدی دارد و بازیگران‌اش -اگر مکلف به حدودی از اخلاق و شرافت‌ باشند- ملزم به رعایت‌اش.
انتهای رذالت هنگامی است که فردی ترسو، بدون هیچ شناسه و سابقه‌ی قابل اتکایی، پشت نامی مستعار، آن‌هم نصفه-نیمه، مخفی بشود و به آدم‌های شناخته‌شده "شبیخون" بزند: [+]
نکته‌ی عبرت‌انگیر حالا این‌است: اگر این جناب گمنام "انتهای رذالت" است، کسی که دارد از نوشته‌ی سراسر تخریب و عقده‌گشایانه‌ی او استفاده‌ی ابزاری می‌کند و به این وسیله، با فرصت‌طلبی‌ای موذیانه از مخالف خودش انتقام می‌گیرد، چه صفت برازنده‌اش است؟

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷

قبلاً خدمت‌تان عرض شده، ولی خب بازگویی‌اش کم‌بدک نیست: تنها آخوندی که سرش به تنش می‌ارزد همین ملا حسنی وبلاگنویس خودمان است به جان شما! البته از خالی‌بودن حجره‌اش پیداست که این حضرت را بالاخره گرفتند و خلع لباس کردند و خلاصه که رفت پی کارش!

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

آمدن‌ و رفتن...

خواب زمستانی این وبلاگ در بهار رخ داد! بهاری که تنبل‌ترین گیاهان را هم با سیلی ناغافل خود می‌پراند، خرناسه‌های این قلم را شنید و دم نزد...
دوستی می‌گفت: «تابستان است و وبلاگ تو هم‌چنان مشغول تبریکِ نوروز گویی!» ولی خودمانیم: چه باک که سردر وبلاگی نوروز را برای تمام فصول نقش زند؟
رفتن‌ها و از سر آغازیدن‌های نویسنده‌ی این صفحه دیگر برای اغلب شما عادت شده است. از صبوری بعضی‌تان بارها یکه خورده‌ام! به‌دور از تنگ‌نظری، خودخواهی‌های این قلم را بخشیده‌اید و باز از چشم‌اندازی به این سو سرک کشیده‌اید. این لطف و لطافت زندگی قلم در جهان‌شهر نت است که بایستی غنیمت شماردش.
من گمان نمی‌کنم کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد بتواند از وبلاگ دل بکند. عشق نوشتن در نت، مرهم هر آزرده‌گی‌ست. من‌که این‌طور فهمیده‌ام...
وبلاگ نوعی تخلیه‌گاه روان است و وبلاگ‌نویس، مدام در حال خودارضایی روحی! این به ظن نظری من، مهم‌ترین کارکرد وبلاگ‌ است. انسان تا راه بهتری برای خودارضایی نیابد، از وبلاگ دست نمی‌کشد. من‌که این‌طور فهمیده‌ام...
غیبت صغرای من کی به کبرایی بگراید را دیگر نمی‌دانم؛ آن‌چه اما مهم است، این است که فعلاً هستم و "دم"، همه‌ی زندگی‌ست...

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

کسی نرم‌افزار نیم‌فاصله‌نویسی سراغ ندارد که با ویندوز ویستا سازگار باشد؟

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۷

در رثای نبود...

وبلاگ که از زندگی آدم بیرون برود، به چندی نمی‌کشد که آرامش از آن‌یکی در تو می‌آید. امتحان کنید تا به درک مشترک با من برسید! ولی موضوع این است که هر چیزی که برود -فرقی هم نمی‌کند که چه باشد- درست از همان و در همان نقطه‌ای که ‍پر کشیده، تکه‌حجمی باقی می‌گذارد پر از خالی! این حجم کوچک و بزرگی‌اش بسته به جایگاهی است که آن چیز در زندگی فرد داشته. با تمام این اوصاف، میزان کم‌وکاست را که کنار بگذاریم، این واقعیت است که چشم می‌زند: هیچ‌کس تا به حال ندیده که نقطه‌ای تهی پر شود... آن‌چه پررنگ‌تر از هر چه می‌ماند "هیچ" است و فقط هیچ...

سه‌شنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۶

در اورکات و فیس بوک

زیاد اتفاق افتاده که بعضی خواسته‌اند من را به جمع دوستان خود در اورکات و اخیراً فیس‌ بوک اضافه کنند، امّا من نپذیرفته‌ام. دلیل‌اش را احتمالاً این‌جا گفته‌ام، اما تکرارش بد نیست.
برای من، نفس حضور در اورکات یا فیس بوک درازکردن لیست رفقا نیست! من آدمِ شرکت در این‌جور مسابقه‌ها نیستم. بر این اصل، تنها کسی را به فهرست خودم اضافه می‌کنم که واقعاً دوست من باشد، نه این‌که قرار باشد بعداً دوست بشویم! اگر زمانی دوستی‌ام نیز با دوستی کم‌رنگ بشود، طبعاً نامش در فهرست من خط خواهد خورد.
من فکر می‌کنم تعداد و نوع لینک‌های کنار این وبلاگ خودش بهترین ویترین روحیه و منش من باشد. من اگر اهل سنت رایج "لینک بده، لینک بستون" بودم، ترافیک صفحه‌ام لااقل ده برابر امروز بود. ولی مهم برای من -در هر مرحله‌ای از زندگی و از جمله حضور در اینترنت- کیفیت است نه کمیت. تاثیر ماندگار فرآورده‌ی کیفیت است، چه کمیت در کار فرهنگی ترقه‌ای می‌زند و زود هم خاموش و فراموش می‌شود.

درخواستم از دوستانی که خوش دارند نام مجید زهری را در میان فهرست خود داشته باشند این است که قبل از اضافه‌کردن، با من مکاتبه کنند و آشنایی بدهند.

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

امروز بعد از چند ماه، سری زدم به شمارشگر وبلاگ. دیدم تعداد بازدیدکننده روی یک حدودی ثابت مانده و از آن پايين‌تر نرفته. تعداد هم کم نبود. بعدش توی آيينه دیدم دو تا شاخ کوچولو روی سرم سبز شده!

چهارشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۶

من نمی‌دانستم که "نوشتن از وطن" یک بازی وبلاگی است که تازه راه افتاده. همین الان فهمیدم. این را نوشتم که گفته باشم اگر آن یادداشت را نوشتم، کاری بوده بی‌وقت و شخصی و در لحظه‌ای از ماشه‌ی قلم دررفته... و خلاصه ارتباطی با بازی مربوطه ندارد. شرمنده که بازیکن خوبی نیستم!

یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶

ارجحيت؟

قصدم از نوشتن از خواص وبلاگ! این بود که به مقوله‌ی "ارجحيت" در بین مردمی با فرهنگ‌های گوناگون اشاره‌ای کرده باشم. ورود به این مبحث ما را به جاده‌های پرپیچ‌وخمی می‌کشد... مثلاً یکی‌اش "نسبیت در اخلاق"... یکی دیگرش موضوع "تقدّم‌ها در فرهنگ‌ها و جوامع مختلف". پیام‌گزاران نیز -پای یادداشت- از زوایای مختلفی بر همین نکته دقّت کرده‌اند.
چیزی که امّا بايد رویش فکر کرد این است که "این حق تقدّم‌ها از کجا آب می‌خورد و ريشه‌اش در کجاست"؟ چرا از یک ابزار ثابت و مشترک (مثلاً‌ همین وبلاگ)، به گونه‌هايی کاملاً مجزا و متفاوت استفاده می‌شود؟ ابزار است که نوع کاربرد و کارکرد خود را تعيین می‌کند يا کاربر؟

وظیفه‌ی رسانه‌ای شخصی -مثل وبلاگ- بازتاب دغدغه‌های فرد است. این دغدغه‌ها گاه آشکار و گاه درونی و پنهان هستند.
بسیار شنیده‌ایم که "فلانی دو-شخصیتی است و در وبلاگ از خودش یک چهره‌ی دروغین نقاشی کرده است"! راست این است که این اظهار نظر، در پی تخریب شخص است، نه کنکاش در اصل ماجرا. آن‌چه مسلّم است، همه‌ی انسان‌ها دارای بُعدهای گوناگون شخصیتی هستند؛ گاه حتّا متضاد و در تقابل با یکدیگر. این خصلت، آيینه‌ی پيچيدگی و چندگونه‌گی پیکر شخصیت آدمی‌ست. بنابراين، اگر کسی در وبلاگش طوری خودش را نشان داد که با چهره‌ای که از او می‌شناسيم بسیار فاصله داشت، در اصل او دارد بخشی یا ضلعی از "منِ درونی" خودش را آشکار می‌کند.
به باور من، وبلاگ ويترين تمام‌نمای بلاگر است. هر چه او می‌نویسد و هر طور که در آن عمل می‌کند، -خودآگاه یا ناخودآگاه- دارد پاره‌ای از هستی خودش را نمايش می‌دهد. نمایش خود، جبری است که در آن اسيريم...

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

از خواص وبلاگ!

در رادیوی The Edge (رادیوی راک مدرن)، تبلیغی گذاشته بود برای وبلاگ‌های این رادیو. این تبلیغ را دو دختر اجرا می‌کردند. تا آن‌جا که ذهنم یاری می‌دهد، آگهی این‌طور بود:
دختر اولی به دومی می‌گوید: من وقتی می‌لاگم، با خودم ور می‌رم!
دوّمی می‌گوید: هیچی مثل لاگیدن منو حشری نمی‌کنه!!

رفتم توی فکر که ببینید فرق ماهوی وبلاگ‌های فارسی با انگلیسی از کجا به کجاست؟ یعنی ما چه از وبلاگ می‌خواهیم و می‌گیریم و بقیه چه چیز. به قول شاعر:
"دانه‌ی فلفل سیاه و خال مه‌رویان سیاه..... هر دو جان‌سوزند، امّا این کجا و آن کجا!"
و ورژن بی‌ادبی‌اش:
"دختران در زیر یار و اشتران در زیر بار...... هر دو نالانند، اما این کجا و آن کجا!"
(احتمالاً در این وبلاگ خواننده‌ی زیر 18 سال نباید داشته باشیم!)

وبلاگ فارسی محلی است برای جوش‌آوردن خون ما... وبلاگ‌هایی نظیر آن‌چه سخن‌اش رفت جایی است برای فان و تفریح. تا بخواهید ما این پدیده را جدّی می‌گيريم و در آن اندیشه‌ و دل و روان‌مان را می‌ریزیم... برای این‌ها محلی است برای هیجان و نشاط بیش‌تر. خلاصه فرق، از زمین تا زیرزمين است!

سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

آداب پیام‌گذاری

هنگام نشر بعضی از کامنت‌ها، مقابل دوراهی سختی خودم را می‌بينم: از یک‌سو پیام‌گذار حرفِ حساب زده است، از سوی ديگر از واژگانی سود جسته که از دایره‌ی نسبتاً تنگ اخلاقی من و خطوط قرمز اين تارنگار خارج است. واقعاً می‌مانم که چه کنم. گاه ساعتی به این بلاتکلیفی می‌گذرد و بعد، چه پاکش کنم چه منتشر، از کرده‌ی خودم پشیمان می‌شوم، چه کامل به آن مطمئن نبوده‌ام.
امروز هم دوستی بی‌نام، پیامی نهاده بود که حرفِ دل بود، امّا از آلت تناسلی زن نام برده بود که من بازتابِ چنين گويشی را در اين صفحه نمی‌پسندم. مجبور شدم پاکش کنم، امّا وجدانم اين‌قدر آزارم داد تا اين چند خط را نوشتم.
شاید هم دارم بسته عمل می‌کنم؟ نمی‌دانم! به هر رو، قواعدی برای خودم دارم که دوست دارم دوستانم رعایت کنند تا یک‌وقت عکس‌العملم موجب رنجش‌شان نشود.

پنجشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۶

باز آمدم!

پريروز دوستی زنگ زد که «وبلاگت سه روز است بالا نمی‌آيد... جریان چيست؟» از آن‌ زمان، تازه امروز امکانی شد که بيایم اين‌جا و گیر کار را پيدا و رفع کنم.
اگر قرار باشد در اين تابستان، بين دوچرخه‌سواری، باغبانی، نشست‌وبرخاست با رفقا و تلويزيون... با وبلاگ‌نويسی، یکی را انتخاب کنم، معلوم است که... با اين اوصاف، زیاد لازم نيست باهوش باشيد که به اين سئوال جواب بدهید! ته کار، اگر چيزی از وقتم باقی بماند، می‌آيم خِر اين وبلاگ زبان‌بسته را می‌گيرم که خانه‌ی آخر است و ديوارش هم حسابی کوتاه.

شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۶

تعداد لینک و تأثيرگذاری؟!

جدّی‌ترین و ماندگارترین آثار جهان، هيچ‌وقت مردمی‌ترین آثار نبوده‌اند. اصولاً آثار سنگين مخاطبین محدودی دارند. کارهايی با تأثير ژرف، فقط برای تعدادی نخبه نوشته می‌شوند. عامّه، نه حوصله‌ی باریک‌شدن در اثری جدّی را دارد، نه قدرت فهم آن‌را. بنابراين، مورد توجه و اقبال عامه قرار گرفتن، اصولاً ربطی به حدودِ تأثيرگذاری و عيار يک اثر ندارد.

در پهنه‌ی وبلاگ‌شهر نيز -که سوای ديگر بخش‌های زندگی نيست- وضع نبايد ديگرگونه باشد. اگر بخواهد تعداد بازديدکننده يا توجه فراگير مردم معيار سنجش و ارزشگذاری يک وبلاگ باشد، طبعاً در اين ميدان وبلاگ‌های سکسی از همه پیشی می‌گيرند!

وبلاگ محل عرضه‌ی خود است؛ محل خودارضايی روانی‌ست؛ محلی‌ست برای نمايش گستره‌ی تنهايی‌مان. اين محل نه جای فخرفروشی‌ست، نه به‌رخ‌کشیدن حقارت‌های خويش. ولی خودمانيم: آدم چقدر بايد در زندگی واقعی ورشکسته باشد که از يک وجب خاک اينترنتی به اسم وبلاگ هويت و ارزش بگيرد...
سيستم پيامگير اين وبلاگ فعلاً رفته است دَدَر؛ کی بيايد... هيچ معلوم نیست! زياد روی اين زبان‌بسته کليک نکنيد... خودتان را بيخود خسته نکنيد... بالابيا نیست!

یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶

دروغ نگفته باشم، چند روزی بود که يادم رفته بود وبلاگ دارم! در طول اين چند سال، شايد اوّلين يا دوّمين باری باشد که اين اتفاق افتاده. خوب و بدش حالا بماند، امّا چيزی که در کنارش هست اين است که چقدر نقش وبلاگ در زندگی آدم پررنگ است که وقتی چند روز فراموش‌اش می‌کنی، از آن به عنوان "اتفاق" نام می‌بری...