دوشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۶

آخرین چکه‌ی دوات این قلم در 2007

فکر کنم بایستی سال نو میلادی را تبریک گفت! البته دروغ چرا -به قول زنده‌یاد مش‌قاسم: تا قبر آ آ آ آ!- بعد از این درازای سال‌های زندگی در غرب، هنوز درون من نتوانسته با این تغییر تقویمی کنار بیاید و همراهش بشود. یعنی آن هیجان و کششی که لحظه‌ای معین و جرقه‌ای به اسم "تحویل سال" بایستی در آدم ایجاد کند، در من یکی که جایش خالی‌ است؛ یا لااقل رنگ‌ورویی ندارد. آن برانگیخته‌گی عیدانه را در خودم پررنگ نمی‌بینم. مفهومی به اسم "عید"، از نقطه‌ی لمس من -تا بخواهید- فاصله دارد... شاید این هم از بغرنج‌های زندگی مهاجرت باشد که منطق زبان‌بسته می‌ماند چطور پاسخ درخوری برایش پیدا کند، شاید هم...
خلاصه اگر پرحرفی شد به بزرگی خودتان ببخشید؛ قصد فقط تبریک عید سعید مسیحی بود و بس... یک چیز دیگر هم البته بود: خواستم گفته باشم پیرو رسم ماندگار آتشکده‌ها، فتیله را شاید گاهی پایین بکشم، اما اهل خاموش کردن‌اش از بنیان نیستم، چه گفته‌اند (هر چند نه چندان مربوط):
"به جای لعنت فرستادن به تاریکی، شمعی بیافروز!"
سال نو مبارک!

چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۶

امروز، یکی از بچه‌های برزیلی که برای شرکت کار می‌کند، گفت: "خبر داری در چند روز گذشته، کلّی ايرانی آمده برزیل پناهنده شده؟ ما به‌شان غذا و جای خواب داده‌ایم. بیچاره‌ها آدم تحصیل‌کرده و فنی هم توشان زیاد هست"!
به جان شما اگر زمین دهن باز می‌کرد و من را می‌بلعید، بهتر از این بود که این حرف را بشنوم! بهش گفتم: "من فکر می‌کردم مردم فقط می‌روند برزیل برای صفا، نگو پناهنده هم قبول می‌کند"! البته لحظه‌ای نگذشت که از طرز برخورد خودم پشیمان شدم.
پشت سرش از من با طعنه پرسید: "مجید! شما در ایران همجنس‌گرا ندارید؟" گفتم چطور؟ البته می‌دانستم قضیه از کجا آب می‌خورد. گفت: "آخه رئیس جمهورتان می‌گفت"! و بلافاصله زد زیر خنده! حسابی کِنِف شدم به جان شما! این‌جا دیگر دهنم کلید شد. یعنی در موقعیتی گیر افتادم که زبانم فرمان مغز را نمی‌خواند، مغز هم گیرپاژ کرده بود و از گوش‌ها دود بیرون می‌داد...
این از آن موقعیت‌هایی بود که به خودم گفتم واقعاً تا کی آدم‌هایی مثل من باید به‌خاطر حماقت یک‌عده‌ی دیگر تحقیر بشوند؟
...

دوشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۶

چی بودیم، چی شدیم!

دیدید رئیس دانشگاه کلمبیا احمدی‌نژاد را چطور معرفی کرد؟ مخم واقعاً سوت کشید! فکر می‌کنم چنین معرفی‌ای، در تاریخ دانشگاه‌های آمریکا -آن‌هم از یک به هر حال رئیس جمهور- بی‌سابقه باشد:
"Mr. President, you exhibit all the signs of a petty and cruel dictator."

برخورد تند و بدور از شأن آکادمیک رئیس دانشگاه -به نظر من- به این دلیل بود که به ارباب جمعی آمریکا حالی کند هر چند که برای سخنرانی دعوت‌اش کرده‌اند، امّا فاصله‌شان را هم با او حفظ می‌کنند. یعنی یک‌جور رفع شرّ از سر خود و پیشگیری از عواقب بعدی.

یا این‌که آقا فرمود "در ایران هم‌جنس‌گرا نداریم که"! خب چرا این فرد را یک‌سفر نمی‌فرستند قزوین که دیگر این‌قدر پرت‌وپلا نگوید؟

باور کنید تا این لحظه همین‌طور دارم خودم را می‌خورم. مردمی که همین 28 سال پیش، به هر کجای دنیا می‌توانستند بدون ویزا مسافرت کنند، امروز چنین به گند کشیده می‌شوند! من از احمدی‌نژاد خوشم نمی‌آید، امّا تحقیر نیز بر روحم خراش می‌اندازد. یعنی حساب‌اش را که بکنی، آخر سر من و تو ایرانی هستیم که چوب تحقیر طرفین را می‌خوریم.

یکشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۶

غنچه‌ای در شوره‌زار

کنار دستِ صفحه‌ی سفیدرنگ، درست آن بالا -زیر چروک پیشانی- سمتِ چپ، قعطه‌شعری آرميده که علف هرز رویش سایه انداخته. خواندمش؛ به دلم نشست. بخوان، ببین به دل تو هم چنگ می‌زند یا نه؟
و من انگار گیاهی کوچک
و تو آن نور
که از دور
به من می‌تابی
عمر من کوتاه است
همه می‌میرند
اما علف هرزه‌ی کوچک
زودتر خواهد مرد
باغبان خیلی زود
خواهد چیدش
فردا
وقتی خورشید بیاید بالا
او نخواهد فهمید
که زمین یک‌نفر کم دارد
آفریننده‌ی قطعه حامد‌نامی است؛ صادقی‌صفت. نمی‌شناسم‌اش. راستی چه فرق می‌کند؟ کار دلچسب، دلچسب است... حال، هر امضايی که پايش باشد.
این‌روزها کم پیش می‌آید که شعاع سروده‌ای، از درز پرده‌ی چندلایه‌ی دلم به درون بتابد. کم پیش می‌آید که در پهنه‌ی سنگلاخ دلم، تخمی بیافشاند که نرم‌نرمک جوانه‌ای از آن قد بکشد و بالا-بلند شود و دل‌ببرد. اغلب هر چه می‌خوانم، زمخت است: تعبیرها زمخت، انتخاب واژه زمخت، کنار هم چیدن‌شان زمخت... زمخت، زمخت، زمخت...
شعرها فاقد "شاعرانه‌گی‌"‌اند. سروده‌ها زوری و کارگاهی‌اند؛ از دل سرریز نکرده‌اند و از قلم نچکیده‌اند. کنار هم گذاشتن تکّه‌های دیگران، شده‌ است تولید بعضی‌ها؛ پررویی، با چاشنی زبان‌ریزی شده است هنرشان. در کارهاشان اصالت و یک‌دستی نمی‌بینی. اصرار هم دارند که بخوانی و تحسین کنی و چهچهه بزنی، چون نامی دارند؛ بماند که این نام را چه‌جور دست‌وپا کرده‌اند! خوشه‌چینی در کویر می‌دانی که چقدر سخت است؟
...
برده‌ی نام نیستم. گور پدر نام‌ها! تنها زنده باد هنر، که می‌ماند و باید هم بماند...

پی‌نوشت:
من به‌عنوان خواننده‌ی شعر، دوست‌تر داشتم که یکی-دو واژه را در آن طور دیگر می‌خواندم. مثلاً بر این گمانم که هیچ باغبانی علف هرز را "نمی‌چیند" (فقط گل و غنچه را می‌چینند)، بل از ریشه درمی‌آورد، يعنی "ریشه‌کن" می‌کند. با این تغییر، هم شعر از لحاظ معنی درست‌تر می‌شد، هم از لحاظ آهنگ کوبنده‌تر و گیراتر. یا صفت "کوچک" را برای علف هرزه نمی‌پسندم. خیلی چیزهای دیگر می‌شد جای‌اش گذاشت. "بی‌مقدار" چطور است؟ یا ... در کل، روی دست‌چین‌کردن واژه باید وسواس بیش‌تری به‌خرج داد. البته شاید من بی‌مورد وسواسی‌ام! علامت‌گذاری نیز در شعر جایگاهی کلیدی دارد. در این شعر امّا جایش به کل خالی‌ است. سپردن نوشته به دست ویرایش‌گر قبل از انتشار، هیچ از قدر نویسنده کم نمی‌کند. نه این، که حتا بر قدر او و کارش می‌افزاید. یادمان باشد که قرار نیست هر شاعر یا نویسنده‌ی خوبی، ویراستار خوبی هم باشد. نویسنده متکی به خلاقیت است و ویراستار به فن. برای همین، تصحیح ادبی در هر متنی، کار ویراستار است نه نویسنده... و چقدر هم این کار لازم است.

شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۶

امروز از یک مهندس چیزی شنیدم که عجیب برایم جالب بود. دو تا شاخ کوچولو هم بعدش روی سرم سبز شد که البته جای نگرانی نیست!
گفت وزن متوسط یک ساختمان دوطبقه در کانادا 25 تُن است، در صورتی که همین ساختمان در ایران -با احتساب مصالح- چیزی حدود 250 تُن می‌شود، یعنی ده‌برابر سنگين‌تر! همین است که بعد از بیست‌‌ سال، از قیافه‌ی ساختمان‌ها در ایران نکبت می‌بارد، امّا در کانادا صد‌ساله‌گی را هم می‌بینند.

پنجشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۶

مسئله‌ی پناهندگان مکزیکی و چند نکته

تعدادی پناهجو‌ی مکزیکی -بالغ بر صد نفر (شاید هم بیش‌تر)- از مرز آمریکا می‌آیند به Windsor و اعلام پناهندگی می‌کنند. به دستگاه سوسیال این شهر کوچک فشار وارد می‌شود. شهردار آن‌جا وضعیت را اضطراری می‌بیند و از دولت فدرال کمک فوری می‌خواهد.[منبع]

در رادیو امروز بحث سر همین موضوع بود. مصاحبه‌ای هم با شهردار آن‌جا کردند. می‌گفت تا حالا چیزی حدود دویست‌هزار دلار خرج روی دست‌مان گذاشته‌اند (لابد جای غذا، طلا خورده‌اند و شب هم در پر قو خسبیده‌اند)! مجریان رادیو می‌گفتند کانادا پناهنده‌ی اقتصادی قبول نمی‌کند و این‌ها در طول مدّت حدوداً یک‌سالی که پروسه‌ی پناهندگی‌شان طول می‌کشد، از حقوق سوسیال و دیگر امکانات پناهندگی استفاده (بخوان سوء استفاده) می‌کنند... که البته این حرف در تضاد با واقعیت و منطق نیست. می‌گفت این‌ها سربار اجتماع‌اند و کانادا سربار نمی‌خواهد. علناً می‌گفت باید بی‌معطلی این‌ها را به مکزیک پس بفرستند. ادعا می‌کرد اداره‌ی مهاجرت فلوریدا به این‌ها گفته در قبال پرداخت چهارصد دلار، آن‌ها را به کانادا می‌فرستد و در کانادا به آن‌ها راحت اقامت می‌دهند!

این‌جا چند نکته مطرح می‌شود: اوّل این‌که به ظنّ من، برخورد مجریان رادیو -و تا حدّی شهردار- با مسئله غیر انسانی است. این‌قبیل گفتارهای برانگیزنده و نابرازنده در رادیو چه عواقبی جز نشر نژادپرستی می‌تواند داشته باشد؟ دیگر این‌که چه کسی به یک رادیوچی حق داده جای قاضی پناهندگی بنشیند و حکم اخراج صادر کند؟ به علاوه، طبق قانون پناهندگی، اگر کسی از کشور ثالثی به کانادا آمده باشد، در صورت دیپورت، وظیفه دارند او را به همان‌جا عودت بدهند، نه محل تولّد او. ولی موضوع این است که این‌ها حواس‌شان هست که نباید با شاخ گاو دربیافتند! در کل من در گفتار این حضرات، نوعی فخرفروشی ملّی و ضدّیت با خارجی دیدم که با ماهیت کشوری چندفرهنگی به اسم کانادا و شرط طول عمر آن در تقابل است.

جلوی ورود خارجی‌ها به کانادا را نمی‌شود گرفت. نباید هم گرفت. چرخ اقتصاد این کشور بدون خارجی نمی‌چرخد. بدون خارجی زنده هم نمی‌ماند. همین الآن، با وجود سیل ورود خارجی‌ها، رشد جمعیت کانادا زیر حد نصاب (2.3٪) است. نکته‌ی دیگر این‌که همه‌کس شرایط مهاجرت را ندارد. مهاجران نیز چندان رغبتی به کارهای یدی ندارند. همین است که حضور پناهنده در بدنه‌ی اجتماع را الزامی می‌کند.
در کنارش، چه آماری در دست است که نشان بدهد پناهندگان سربار اجتماع‌اند و بعداً به بزهکار تبدیل می‌شوند؟ در کانادا مگر می‌شود بدون کار زندگی کرد؟ گذشته از این، شور رقابت و تلاش برای زندگی‌ای بهتر مگر می‌گذارد کسی خانه بنشیند و با کمک‌های ناچیز دولتی امرار معاش کند؟
به نظر من عیب است برای فردی که قبای ژورنالیسم به تن دارد، آن‌وقت مسئله‌ی حیاتی پناهندگی -آن‌هم در کشوری مثل کانادا- را بیش از پوسته نبیند. این، حکایت چیره‌شدن احساس است بر عقل... که زیاد اتفاق می‌افتد و در موارد مختلف.

این را هم محض ختم کلام بگویم: همین هفته‌ی پیش بود که یکی از کاندیداها در استان نیوفانلند مدعی شد که اگر انتخاب بشود، به هر کس که بچه‌ای را به فرزندخوانده‌گی قبول کند (یا بزاید؟) هزار دلار پاداش می‌دهد. این دیگر از آن حرف‌های تهی‌‌مغزانه است! هزار دلار پول چندماه پوشک یک نوزاد هم نمی‌شود، چه رسد به این‌که بخواهد در آینده‌ی او نقشی بازی کند. اگر از تمام کسانی که از سال 1982 به این سو در نیوفانلند به‌دنیا آمده‌اند، نیمی‌شان از آن‌جا کوچیده‌اند، ایراد کار لابد در جای دیگری بوده است. این‌ها به جای این‌که با ایجاد کار و تبلیغ برای جذب مهاجر، مسئله را از راه معقول و مدرن‌ و انسانی‌اش حل کنند، چاره‌اندیشی‌شان به تولید "محصولات" بومی خلاصه شده است! واقعاً ته ذهن‌ این‌ها چه می‌گذرد که در مهم‌ترین کشور چندفرهنگی دنیا، هم‌چنان بر طبل بومی‌گرایی می‌کوبند و حضور پررنگ دیگر نژادها را نادیده می‌گیرند؟ همین است که هر چه خارجی است، فقط می‌آید به تورنتو، ونکوور، کبک (بیش‌تر فرانسوی‌زبان‌ها؛ اعراب شاخ آفریقا و چند کشور آفریقای سیاه مثل کونگو)، مونترآل و اخیراً ادمونتون و کلگری... و یکی-دوجای دیگر. چند سال دیگر، احتمالاً حضرات بومی‌گرا باید بنشینند کنار عکس نوه‌های ترک‌کرده‌شان و سماق بمیکند!*

*صحیح‌اش "بمکند" است که من عامیانه‌اش را به‌کار برده‌ام.

چهارشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۶

من نمی‌دانستم که "نوشتن از وطن" یک بازی وبلاگی است که تازه راه افتاده. همین الان فهمیدم. این را نوشتم که گفته باشم اگر آن یادداشت را نوشتم، کاری بوده بی‌وقت و شخصی و در لحظه‌ای از ماشه‌ی قلم دررفته... و خلاصه ارتباطی با بازی مربوطه ندارد. شرمنده که بازیکن خوبی نیستم!

ماه رمضان و گوشت خوک!

دوستی که گاهی برایم نامه‌ای می‌فرستد (اغلب گله‌گی) و من اغلب وقت نمی‌کنم پاسخی برایش روانه کنم، این‌دفعه انگ زده که من به‌قصدِ توهین به مسلمان‌ها بوده که درست در ماه رمضان قضیه‌ی گوشت خوک را پیش کشیده‌ام! چند چیز را روشن می‌کنم، با وجودی که می‌دانم لزومی به این کار نیست:
آن متن یک داستانک است نه گزارش. فرق اساسی است بین این‌دو. داستان در باطن تعهدی به واقعیت ندارد؛ دقیقاً برخلاف گزارش. ضمناً مدّت‌ها پیش نوشته شده؛ فقط زمان نشرش افتاده به رمضان. واقعیت‌اش را بخواهید، من در زندگی روزمره‌ام اصلاً متوجه نمی‌شوم رمضان کی می‌آید و کی می‌رود! کسی اگر حواسش به "رویت ماه"‌ است، خب مفتِ چنگ‌اش!
چرا باید برای چیزی که اعتقادی به آن ندارم احترام قائل باشم؟ چرا باید "تقیه" کنم؟ من وقتی باور دارم روزه‌گرفتن عملی است که سلامت انسان را به خطر می‌اندازد و هیچ هدفی ‌جز به‌اطاعت‌کشیدن آدمی در آن نیست، چرا باید به آن احترام بگذارم؟ خودآزاری مگر قابل احترام است؟ من دین‌ستیز نیستم، امّا کار خلاف عقل را هیچ‌وقت توجیه نمی‌کنم. سکوت نیز در مقابل‌اش نمی‌کنم که خودش یک‌جور توجیه است. افراد آزادند که روزه بگیرند، همان‌طور که بعضی دیگر آزادند که روزه نگیرند. از این واضح‌تر می‌شود زندگی مسالمت‌آمیز را تعریف کرد؟ و چه چیز احترام‌آمیزتر از زندگی مسالمت‌آمیز؟
حرف دیگر این‌که باور کنید خوک خیلی باکلاس‌تر از گوسفند است! از گاو هم باشعورتر است. اصلاً حیوان باحالی است. بانمک است. می‌گویند بامعرفت هم هست... که البته من خبر ندارم! مانده‌ام این چه دشمنی کوری است که مسلمان‌ها با این حیوان می‌کنند؟ این‌ها به مغزشان رجوع کرده‌اند یا فقط تابع امر و احساس‌اند؟ برای یک‌بار هم که شده، جان هر چی گاو و گوسِفَند است، کباب خوک را با یک گیلاس بوربون بزنید توی رگ تا به حرف این حقیر برسید... هیچ هم نترسید: گناهش به گردن من!
حضور در جمع، یک‌جور استعداد خاص می‌خواهد. یعنی که بروی در میان عدّه‌ای (مثلاً کلاس) و باهاشان جور بشوی. آن‌جا که هستی، احساس خوبی داشته باشی. بتوانی ارتباطی دوطرفه‌ برقرار کنی. هم تحمّل دیگران را داشته باشی، هم رفتاری از خودت نشان بدهی که دیگران بتوانند تو را تحمّل کنند. خلاصه باید آدم اجتماعی باشی.
برای من این‌طوربودن سخت است. من آدمِ جمع‌های کوچک‌ام. در ازدحام احساس خفگی می‌کنم؛ گاهی هم غریبی. در شلوغی یک‌جورهایی معذب‌ام. چرایش را نمی‌دانم...

با این کمبود وقت و حجم سنگین کار، دو روز کلاس هم به برنامه‌ی هفته‌گی‌ام اضافه شده! حالا بماند که چه کلاسی‌ست. نه حوصله‌ی کلاس را دارم، نه گپ‌وگفت با همکلاسی‌ها را. عجیب خسته‌ام می‌کند. با این حال، لازم است که فعلاً ادامه‌اش بدهم. تحمّل آدم‌های جديد را ندارم. آشنایی‌ها، روال زندگی‌ام را از مدار خارج می‌کند.
خلاصه کسی اطراف نبود، گفتم این‌ها را به شما بگویم. می‌دانم که پیش خودتان می‌ماند!

یکشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۶

از عمده‌مشکلات من!

نمی‌دانم چرا هر چقدر سعی می‌کنم، دلم برای ايران تنگ نمی‌شود! جداً می‌گویم به جان شما! بارها شده به‌یاد کوچه‌ای، پارکی، محله‌ای... افتاده‌ام، امّا به دقيقه نکشیده، خاطره‌ی بدی از همان کوچه، پارک یا محله در ضمير من نقش بسته و فاتحه‌ی آن "ياد" را بلافاصله خوانده است. مخصوصاً وقتی بعد از ماهی-سالی گذرم به یکی از تجمع‌های ايرانی‌ها می‌افتد، همه‌ی آن برگ‌های سیاه شروع می‌کنند به رژه‌رفتن از جلوی چشم‌هام. این‌قدر هم تصاویرشان واضح و شفاف است که مانده‌ام ذهن من با چه دوربینی از آن‌ها فیلمبرداری کرده!

مشکل دیگر من این است که خودم را هم بکشم، نمی‌توانم به این مردم افتخار کنم! اصلاً در این مورد بخصوص، افتخار را سال‌هاست شوهر داده‌ام، رفته است پی کارش! این به کنار، حتا ته‌علاقه‌ای هم که قبلاً به‌شان داشتم دارد می‌خشکد. در هر برخوردی نیز، این وضعیت تشدید می‌شود.
با تمام این تفاصیل، مانده‌ام آن چیست که در عمیق من هم‌چنان زنده است و من را به سوی آن کهنه‌دیار می‌کشد...
خیلی بد است که اتاق خواب آدم چسبیده باشد به اتاق خواب یک زوج جوانِ از حال مجردها بی‌خبر! در این صورت، بهتر است شنبه‌شب برود خانه‌ی دوست و آشنا بخوابد.

پ.ن: یاد یکی از طنزنوشته‌های عباس پهلوان افتادم که بازنویسی‌اش می‌کنم:
یکی از رزمندگان اسلام که چند ماهی در جبهه‌های حق علیه باطل مشغول حرب با صدامیان کافر بوده، بالاخره مرخصی می‌گیرد و می‌آید خانه و خلاصه می‌خواهد همان شب با حاجیه خانم سنگ تمام بگذارد! مشغول که می‌شوند، همين که صدای آخ و اوخ خانم بلند می‌شود، همسایه می‌کوبد به دیوار و می‌گوید: "باز امشب هم شروع کردی!"

شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۶

حضور نویسنده برای خودش یا برای سرویس‌دهی به ما؟!

در پیامگیر یکی از طنزنویسان وبلاگی دیدم از او گله کرده بودند که چرا بعضی وقت‌ها جدّی می‌نویسد! ایراد طرفِ ايرادگیر این مضمون بود که "من وقتی حالم گرفته است می‌آيم این‌جا که یک‌کمی بخندم و شنگول بشوم و بروم پی کارم، ولی تو با این نوشته‌ات هر چی ته‌مانده‌ی حال هم برامان باقی مانده بود گرفتی"! خودمانیم: استفاده‌ی ابزاری و سوءِ استفاده از حضور یک نویسنده مگر شاخ‌ودُم دارد؟!
بعضی به حضور دیگری تنها موقعی رسمیت می‌دهند که خواسته‌های‌شان را تأمین کند، وگرنه نباشد بهتر است. او را برای این می‌خواهند که کمبودهای‌شان را جبران کند؛ چیزهایی را که ندارند به‌شان بدهد. به نویسنده امر می‌کنند چیزی را بنویسد و در خطی بنویسند که آن‌ها را ارضا می‌کند، تو گویی نویسنده قلم دست حضرات است و تا عمر باقی‌ست، بدهکارشان! این همان نگاهی است که انسان را به حدّ یک ابزار و آلتِ دست فرومی‌کاهد...

واقعاً چه عیب دارد که حضور انسان‌ها را همان‌گونه که هستند بپذیریم؟ مگر صرف به‌دنیا‌آمدن افراد این است که به من و شما خدمت کنند؛ که دنباله‌رو ما باشند؟ چه عیب دارد که بخشی از زندگی‌مان را برای همدلی و احترام به تفاوت‌های دیگران هزینه کنیم؟
برای یک نویسنده چه چیز مهم‌تر از این است که خودش باشد؛ که آن‌چه در فکر و درونش می‌گذرد را -همان‌طور که واقعاً هست- بازتاباند؟ مگر انسان ماشین است که همه‌اش یک چیز تولید کند؟ نویسنده‌ی مستقل بسته به شرایط روحی و فکری‌اش است که می‌نویسد، نه دلبخواه آدم‌های خودخواه و همیشه‌طلبکار.

در برخورد بعضی انسان‌ها که دقیق می‌شوی، رگه‌هایی از خوی تجاوزگر و تمامت‌خواه را در رفتار‌شان می‌بینی؛ خیلی‌هایی که در ادعا، می‌خواهند نقش آموزگار و ناصح من و شما را در زندگی بازی کنند!

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

تصویر سه

- «اه اه! خاک تو سرت که خوک می‌خوری!»
پیداکردن صاحب صدا سخت نیست. درست دوقدمی‌ام است.
تا کلمات فارسی‌اش -مثل قطب منفی آهن‌ربا- گردنم را می‌چرخاند، رویش را از تعجبِ چشم‌هام می‌دزدد و سمت دخترش صورت می‌گیرد. زنی است که عمرش پنجاه را نشانه گرفته، امّا آرایش غلیظ‌اش به سن دهن‌کجی می‌کند. بی‌پروا لباس پوشیده تا جوان‌تر بزند، ولی حضور دختر تقريباً سی‌ساله‌اش همه چيز را لو می‌دهد! رايحه‌ی عطر او که سنگینی بوی فروشگاه مواد غذایی را عقب زده، باز مانع نمی‌شود که در عبوسی چهر‌ه‌اش دقیق نشوی.
دستم که بسته‌ی Bacon را مشت کرده، همان‌جا منجمد مانده است. خودم را پیدا می‌کنم. گوشت را می‌گذارم در سبد، به اضافه‌ی تکّه‌ای Ham.
یک‌ربع بعد، در ردیف صندوق‌دارها، چند صف آن‌طرف‌تر، چپ‌چپ‌نگاه‌کردن مادر و دختر با چاشنی خودخوری و بازوبسته‌شدن اخم پیشانی، می‌گوید که هنوز حرف بر سر حرام‌خوری من است...

  • یک - دو

    سه‌شنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۶

    تصویر دو

    می‌خواهم پول آبجوها را بپردازم که باز فروشنده و مردی که آن‌طرف‌تر ایستاده جرّوبحث را از سر می‌گيرند؛ این‌بار عصبی‌تر. فروشنده کانادایی‌ست، میانه‌سال، مودّب اما خشمگین. چشم چپ و هر دو دستش تیک می‌زند؛ و احتمالاً پاهاش. مرد، با موهای از پشت بسته، سیاه‌چرده، تکیده و لاغر، چهل را رد کرده... و ايرانی‌ست. انگلیسی را خیلی خوب حرف می‌زند. رگ گردن مرد تسمه شده! چشم‌هاش مانده بیافتد جلوی پاش. لب‌هاش کف کرده و انگار از پس کنترل دست‌ها و ساکت‌کردن دهانش برنمی‌آید.
    فروشنده می‌گوید رأس ساعت ده، قاعده این است که می‌بندیم. کاری هم نداریم کسی در صف است یا نیست. مرد معتقد است که اگر دختر زیبای مو بلوند کانادایی بود، حتماً بهش ارفاق می‌شد و کارش را راه می‌انداخت! می‌گوید مشکل این بوده که خارجی است و لهجه دارد و به جای ک...، کی... لای پایش! فروشنده دارد خودش را می‌خورد. همین‌طور که لبش را می‌گزد، کلماتی را در دهان می‌چرخاند و مزه‌‌مزه می‌کند... ولی به‌زبان نمی‌آوردشان.
    آخرین جمله‌ی فروشنده این است: «آدم خیلی باید بدبخت باشد که برای الکل گریه کند!»
    فروشنده‌ی صندوق کناری مداخله می‌کند و به مرد می‌گوید اگر همین الآن LCBO را ترک نکند، پلیس خبر می‌کند. مرد تفی روی زمین می‌اندازد... و پشت‌اش که به ماست، ته‌مانده‌ی فحش‌هاش را می‌شود شنید...

  • یک

  • یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶


    تصویر آرمانی انسان‌گرایانه از انسان را باید شکست. علاوه بر خوبی‌هاش، منجلاب طینت آدمی را باید نشان داد تا کسی در "چندبعدی"بودن او شک نکند!

    *نقاشی: "زن"، نقش‌بسته‌ای از صادق هدایت

    جمعه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۶

    تصویر يک

    درِ خانه سوارم می‌کند. ایرانی ا‌ست: کم‌تر از شصت‌سال دارد. خوشحالم که به هم‌میهنم بیزنس می‌دهم.
    سر حرف را باز می‌کند. می‌گوید بیش از 20 سال است که کاناداست. در ایران سرهنگ نیروی هوایی بوده! می‌گوید تا دیروقت رانندگی می‌کند، تا قسط خانه‌اش عقب نیافتد...
    می‌پرسد در خانه تنها هستم؟ جواب مثبت را که می‌شنود، می‌گوید خانه شخصی است، یا استیجاری؟ می‌گویم فرقش چیست؟ می‌گوید همین‌طوری پرسیدم!
    سخت نیست که بفهمم آرام می‌رود که کیلومترشمارش بیش‌تر سکّه بیاندازد. خب کاسبی است دیگر! درکش می‌کنم. کار تا آن ساعت -آن‌هم نگاه‌در‌نگاه مردم- ساده نیست.
    چند دقیقه بعد می‌پرسد خانه‌ی شما زیرزمین هم دارد؟ می‌گویم طبعاً. می‌پرسد آماده است؟ می‌گویم هنوز نه. این‌بار من می‌پرسم: «چطور مگه؟» می‌گوید: «آخر با مادرم دنبال یک زیرزمین اجاره‌ای ارزان می‌گردیم!»

    نقاشی تازه‌‌ای در سرای من

    شنبه‌ی پیش بود. داشتم می‌رفتم که دیدم کنار کوچه بساط کرده‌اند. آن میان جشنی بود از نقاشی‌های نقاشی. از همه‌رنگ و در هر سبکی بود.
    من در بساطی‌ها دنبال دو-سه‌تا چیز بیش‌تر نمی‌گردم. اوّلی‌اش طبعاً نقاشی است. طرح و نقاشی خوب زانوهام را طوری سست می‌کند که دیگر تابی نمی‌ماند برای رفتن. کنجکاوی هم البته هست؛ دلیل دیگری برای میخ‌کوب‌شدن جلوی دست‌ِ‌دوّم‌فروشی‌ها. برایم همیشه جالب بوده که بدانم سلیقه‌ی دیگران چیست؛ ديگرانی که هیچ نمی‌شناسم‌شان. دیدن پشت پرده لابد تنها برای من جذاب نیست؟ دوست دارم از راز شی‌ای که مدّت‌زمانی را در زندگی کسی زندگی کرده سر-در-بیاورم؛ شی‌ای که برای ورود به مرحله‌ی دوّم زندگی‌اش در صفِ انتظار ایستاده.

    خانم نسبتاً جوانی آن‌جا بود؛ با شمایلی که انگار نقاشی‌اش کرده‌اند. در نقاشی‌ها که می‌گشتم، گفت خالق‌شان خانه است و اگر مایل باشم، می‌تواند صدایش کند. با خوشحالی پذیرفتم. زنی آمد: جوان، سفیدرو و بلوند، با قدّی بلندتر از معمول... که البته ظاهرش در این قضیه چندان اهمیتی ندارد و مشخصاتش را می‌نویسم که شکل روایی نوشته حفظ شود. آمد و توضیحکی داد راجع به کارهاش. اغلب‌شان البته چنگی به دل نمی‌زدند. یکی امّا چشم من را گرفت. نه خیلی، اما گرفت. من زیاد هواخواه نقاشی‌های امپرسیونیستی نیستم، ولی ترکیب رنگ‌ها شادابی‌ای داشت که به خوبی منتقل‌ می‌شد.
    قیمتش را پرسیدم. گفت: «هر چه دوست داری بده... اصلاً پیشنهاد خودت چیست؟» گفتم اهل قیمت‌گذاشتن روی کار هنری نیستم و اصولاً معتقدم اثر هنری غیر قابل قیمت‌گذاری‌ست. اثری را هم بخرم، در واقع احساسم این است که آن‌را به امانت گرفته‌ام تا در فضای خودم نگه‌اش دارم؛ روح و جسم‌اش را به قلمرو شخصی‌ام بیاورم تا هم‌نفس شویم‌. خلاصه که تصميم، تصميم آفريننده‌ی اثر است که بخواهد به چه مبلغی ودیعه بدهدش. گفت بیست دلار. گفتم قبول!
    نقاشی را زده‌ام روی دیوار و چه به رنگ سرخ تیره‌ی آن می‌آید. همین‌طور که به آن نگاه می‌کردم، این چند خط از سر قلمم چکید.

    چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

    خطی راجع به رادیو زمانه

    برخوردهایی که تا کنون با راديو زمانه شده، غالباً از زاويه‌ی سیاسی بوده است. این هم لابد از سر سیاست‌زده‌گی ما مردم و نیز خاستگاه سیاسی این رادیو بوده. می‌شود امّا از منظرهای دیگری نیز به این کار جمعی نگریست.
    اگر وجدان را فراراه خودمان قرار بدهيم، نباید از یاد ببریم که این تشکیلات، برای تعداد قابل توجهی از اهل قلم ما کار ایجاد کرده است؛ اهل قلمی که در درون و برون‌مرز، کالای‌شان عایدی‌ای ندارد جز خون دل. از این بابت، تلاش رادیو زمانه قابل تقدیر و ماندگار است.

    سپاسگزاری

    من دو-ماهی دیر خبر شدم! تازه همین دیروز... به هر حال، پرداخت بدهی، حتا با تأخیر، بهتر از نپرداختن‌اش است.
    می‌خواهم به خطی، سپاسی گفته باشم به توجه و لطف خانم سما شورايی، دوست نادیده در یوتوبوری.

    پ.ن: من با یوتوبوری پیوندی دارم. حمیرا طاری می‌داند چرا. و چه چيز زيباتر از اين که شکوفه‌ی تازه‌گشوده‌ای، گلستان این پیوند را عطرافشان‌تر کند.

    دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

    گاهاً!

    بزرگ‌ترین خبطی که ابوالحسن نجفی در غلط ننويسيم مرتکب شده، و اتفاقاً در همان برگ‌های نخست، اين است که "گاهاً" غلط است، چه اسم فارسی را نبايد به تنوين عربی آراست. من می‌گويم اين دگم‌انديشی است و بس! با اين وصف، تکليف ما با مردمی که "خواهشاً" از زبان‌شان نمی‌افتد چيست؟ خلاصه که: زبانی که سراسرش التقاطی است، با اين‌گونه "فتواها" تصفيه نمی‌شود.

  • خاستگاه: [+]
  • نفرت و عشق... و نفرت

    1- "نفرت" و "عشق" دو حس اساسی آدمی‌اند. هر دو وقتی بر آدم مستولی شدند، مهارشان در حد محال است.
    2- اگر عشق برای بروز نیازمند پس‌زمینه‌(ها)ای‌ست، نفرت مثل زخمی‌ست که در هر شرایطی سر-باز-می‌کند و زود عفونی می‌شود.
    3- آدمی اسیر جدال درونیِ بی‌وقفه‌ای‌ست: خاموش‌کردن نفرت. نفرت مثل خون در شریان روان انسان می‌دود و در جست‌وجوی روزنه‌ای‌ست که بیرون بجهد. اندکی کوتاه‌آمدن ما، موجب فوران نفرت است.
    4- سوی ‌آموزه‌های مذهبی، در خفه‌کردن عشق و تأیید نفرت است. این دکترین را گاه در حاشیه و در خیلی از مواقع علنی تبلیغ می‌کنند.
    5- عشق فرزند سرزمين شجاعت است، نفرت مولود آسمان ابری ترس. این تفاوت بنیادین این دو حس بنیادی آدمی است. شجاعت می‌خواهد که انسان خويش باز کند و دل بدهد. وحشت آدمی از شنيدن ديگری، ايستاده‌گی، استقامت، مبارزه و چشم‌در‌چشم انسان‌ها دوختن، به درون می‌زند و در دل تلنبار می‌شود... و می‌شود نفرت.

    چهارشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۶

    یکی از مشکلات عمده‌ی من در روزهای گذشته‌ کمبود بشقاب بود. همین تعداد کم -که هر چندوقت یک‌بار یکی‌شان بر اثر حادثه‌ای ناگوار دار فانی را وداع می‌گفت- روی هم تلنبار که می‌شدند، می‌ماندم که چه‌کنم! دست آخر مجبور می‌شدم بشویم‌شان، چون در غیر این صورت چیزی نبود که در آن غذا بخورم. تا این‌که راه حلّی به ذهنم رسید: رفتم دوازده‌تای دیگر خریدم!

    سه‌شنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۶

    این حسین بی‌خانمان پدیده‌ای است برای خودش! افاضه‌ی آقا را بِسُکید:
    «قرار است انقلاب ایران و دوام سی‌ساله‌ی دموکراسی خودجوش و غیرعادی‌اش به گند کشیده شود.»[منبع]

    من در زندگی‌ام آدم رذل زیاد دیده‌ام -- مدل به مدل، رنگ‌ووارنگ. ولی باور کنید موجود به حقه‌بازی این فرد نه که ندیده‌ام، هیچ‌وقت از دایره‌ی خیالم هم رد نشده!

    دوشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۶

    دوستی (13)

    1- آفت بزرگِ دوستی، "حس رقابت" است. رقابت‌جويی، گاه دوستی‌ای بادوام را به دشمنی‌ای ریشه‌ای بدل می‌کند.
    2- برتری‌جویی در جوهر آدمی‌ست، امّا با حسابگری می‌شود آن‌را مهار کرد و یک رابطه‌ی انسانی را به تعادل رساند.
    3- ما فکر می‌کنیم "نشان‌دادن برتری خود به طرف مقابل" است که حس رقابت را در او برمی‌انگيزد. دقیقاً برعکس! به واقع "پنهان‌کردن برتری خود" است که دوست‌مان را به رقابت با ما وامی‌دارد. موضوع اين است که تشخیص برتری -حال در هر زمینه‌ای- کار ساده‌ای‌ست و در توان هر کسی. ما چه بخواهیم چه نخواهیم، برتری‌های دیگران را نسبت به خود می‌بینیم و آن‌ها هم برتری‌های ما را می‌بینند. ولی هنگامی که به هدف "متعادل‌نگه‌داشتن ارتباط"، بر روی شایسته‌گی‌ها و نقاط مرتفع‌تر خود سرپوش بگذاريم، در واقع طرف‌مان را به جایی برکشیده‌ایم که مایه‌ و لیاقت‌اش را ندارد. یعنی برای او جایگاهی تصنعی ساخته‌ایم. کسی که در جایگاهی تصنعی بنشیند، سریع به آن عادت می‌کند و دیگر نمی‌تواند از آن پایین بیاید.
    4- ما در نقطه‌ای نسبت به دوست‌مان برتریم، امّا با عملکرد خود او را در جایگاهی هم‌سطح خود نشانده‌ایم. از یک‌سو او خودش می‌داند که لایق این جایگاه نیست، از سوی دیگر از آن جایگاه خوشش آمده و به آن عادت کرده و نمی‌تواند از آن دل بکند. همین‌جاست که جرقه‌ی رقابت -با مایه‌ی حسادت- زده می‌شود و دوستی را ویران می‌کند.

    یکشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۶

    ارجحيت؟

    قصدم از نوشتن از خواص وبلاگ! این بود که به مقوله‌ی "ارجحيت" در بین مردمی با فرهنگ‌های گوناگون اشاره‌ای کرده باشم. ورود به این مبحث ما را به جاده‌های پرپیچ‌وخمی می‌کشد... مثلاً یکی‌اش "نسبیت در اخلاق"... یکی دیگرش موضوع "تقدّم‌ها در فرهنگ‌ها و جوامع مختلف". پیام‌گزاران نیز -پای یادداشت- از زوایای مختلفی بر همین نکته دقّت کرده‌اند.
    چیزی که امّا بايد رویش فکر کرد این است که "این حق تقدّم‌ها از کجا آب می‌خورد و ريشه‌اش در کجاست"؟ چرا از یک ابزار ثابت و مشترک (مثلاً‌ همین وبلاگ)، به گونه‌هايی کاملاً مجزا و متفاوت استفاده می‌شود؟ ابزار است که نوع کاربرد و کارکرد خود را تعيین می‌کند يا کاربر؟

    وظیفه‌ی رسانه‌ای شخصی -مثل وبلاگ- بازتاب دغدغه‌های فرد است. این دغدغه‌ها گاه آشکار و گاه درونی و پنهان هستند.
    بسیار شنیده‌ایم که "فلانی دو-شخصیتی است و در وبلاگ از خودش یک چهره‌ی دروغین نقاشی کرده است"! راست این است که این اظهار نظر، در پی تخریب شخص است، نه کنکاش در اصل ماجرا. آن‌چه مسلّم است، همه‌ی انسان‌ها دارای بُعدهای گوناگون شخصیتی هستند؛ گاه حتّا متضاد و در تقابل با یکدیگر. این خصلت، آيینه‌ی پيچيدگی و چندگونه‌گی پیکر شخصیت آدمی‌ست. بنابراين، اگر کسی در وبلاگش طوری خودش را نشان داد که با چهره‌ای که از او می‌شناسيم بسیار فاصله داشت، در اصل او دارد بخشی یا ضلعی از "منِ درونی" خودش را آشکار می‌کند.
    به باور من، وبلاگ ويترين تمام‌نمای بلاگر است. هر چه او می‌نویسد و هر طور که در آن عمل می‌کند، -خودآگاه یا ناخودآگاه- دارد پاره‌ای از هستی خودش را نمايش می‌دهد. نمایش خود، جبری است که در آن اسيريم...

    پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

    یک اتفاق ساده... و جالب

    امشب اتفاقی افتاد که در عین سادگی، تا بخواهید جالب بود. اصلاً کمی من را شوکه کرد!
    جریان از این قرار بود که من چند تا چراغ -از این‌ها که با نور خورشید شارژ می‌شوند- گذاشته‌ام توی باغچه‌ی جلوی خانه. خیلی هم دوست‌شان دارم. شب که می‌بینم‌شان، احساس خوبی بهم دست می‌دهد... گذشت تا این‌که یک‌روز ناگهان متوجه شدم یکی از چراغ‌ها غيب‌اش زده؛ آن‌که به پياده‌رو نزديک‌تر بوده! بگی-نگی حالم گرفته شد! گفتم لابد کسی لازم داشته برده(!)... آخر قیمتی ندارد... گذرم که افتاد به فروشگاه، می‌خرم و می‌گذارم سر جایش.
    امشب که پيچيدم توی پارکینگ سرباز جلوی خانه، طبق معمول نگاهی انداختم به باغچه. یکهو چشمم خورد به همان چراغ، درست در همان جای قبلی که بود! قضیه گیجم کرد. یعنی کسی آن‌را برده و بعد از حدوداً يک‌ماه پس آورده؟ فکر نکرده اگر من ببینم که دارد می‌گذارد سر جایش، خِرَش را می‌گيرم؟ کسی که يک‌بار ریسک کرده، چرا باید باز آن‌جا آفتابی بشود؟ اصلاً چرا این‌ کار را از اوّل کرده که بخواهد وجدان‌درد بگیرد و کارش را جبران کند؟ همه‌ی این‌ها حسابی گیجم کرد...
    فکر می‌کنم دختر کوچولوی همسایه از رنگ چراغ خوشش آمده و از روی بچه‌گی آن‌را برده و بعد مادرش که در سفر بوده بازگشته و چراغ را دیده و گذاشته سر جایش. این تنها امکانی است که می‌دهم.
    خلاصه کل ماجرا اصلاً اهميتی ندارد، ولی کلاً اتفاق جالبی بود برایم.

    سه‌شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۶

    شاهکاری در شعر نو!

    بدون حاشيه، برويم به سراغ يکی از شاهکارهای نظم مدرن از استادی بی‌همتا، که برای بهره‌بردن از آن لحظه‌ای را نبايد از دست داد:
    سگم بر درخت می‌شاشد و می‌رود
    عصا به دست من نیز می‌روم
    آن‌که می‌گوید: اوم مانی پادمه هوم
    بر هوا علامت می‌گذارد و می‌رود
    من که می‌گویم: شانتیه شانتیه می‌روم
    مَردُم یک بار که من مُردَم مُردَم
    برنخواهم گشت
    تنها نامم خواهد ماند
    که تا ابد مو بر اندامِ زبان راست خواهد کرد!
    [متن کامل اين گنجينه‌ی ادبی]

    ولی خودمانیم: اگر آدم‌هایی مثل رضا براهنی نبودند، اين دنيا عجب جای کسل‌کننده‌ای می‌شد!

    دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

    از خواص وبلاگ!

    در رادیوی The Edge (رادیوی راک مدرن)، تبلیغی گذاشته بود برای وبلاگ‌های این رادیو. این تبلیغ را دو دختر اجرا می‌کردند. تا آن‌جا که ذهنم یاری می‌دهد، آگهی این‌طور بود:
    دختر اولی به دومی می‌گوید: من وقتی می‌لاگم، با خودم ور می‌رم!
    دوّمی می‌گوید: هیچی مثل لاگیدن منو حشری نمی‌کنه!!

    رفتم توی فکر که ببینید فرق ماهوی وبلاگ‌های فارسی با انگلیسی از کجا به کجاست؟ یعنی ما چه از وبلاگ می‌خواهیم و می‌گیریم و بقیه چه چیز. به قول شاعر:
    "دانه‌ی فلفل سیاه و خال مه‌رویان سیاه..... هر دو جان‌سوزند، امّا این کجا و آن کجا!"
    و ورژن بی‌ادبی‌اش:
    "دختران در زیر یار و اشتران در زیر بار...... هر دو نالانند، اما این کجا و آن کجا!"
    (احتمالاً در این وبلاگ خواننده‌ی زیر 18 سال نباید داشته باشیم!)

    وبلاگ فارسی محلی است برای جوش‌آوردن خون ما... وبلاگ‌هایی نظیر آن‌چه سخن‌اش رفت جایی است برای فان و تفریح. تا بخواهید ما این پدیده را جدّی می‌گيريم و در آن اندیشه‌ و دل و روان‌مان را می‌ریزیم... برای این‌ها محلی است برای هیجان و نشاط بیش‌تر. خلاصه فرق، از زمین تا زیرزمين است!

    یکشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۶

    حکايت "وطن‌پرستان" و آن‌چه ايران‌اش ناميم

    من اغلب در رفتار "وطن‌پرستان" دوگانه‌گی‌ای ديده‌ام که به رياکاری می‌زند. حرف اين است که در اين خارجِ کشور، کسانی که بی‌وقفه "وطن‌ وطن" می‌کنند، از اتفاق همان‌هايی هستند که کم‌ترین رفت‌و‌‌آمدی با ايرانيان ندارند. از قضا، بسياری‌شان با منِ نوعی که برخورد داشته‌اند، همان ابتدا -با اصرار- توصيه کرده‌اند که "از ايرانيان دوری کنم"!
    نکته اين‌جاست که لابد ايران اين حضرات از سکنه خالی‌ست و قرار است از خارج آدم وارد کند!

    ايران همين است که می‌بينيم و ايرانی‌ هم همين. اگر دوست‌اش داریم، همين که هست را بايد دوست داشته باشیم. خواست ما (بخوان تخيّل ما) واقعيتِ موجود را عوض نمی‌کند؛ از اتفاق، پذيرش ماست که گام نخست برای بهترسازی‌ست.

    تبلیغ نفرستيد!

    بخشی از وقت محدود من، همه‌روزه صرف پاک‌کردن میل‌های تبلیغاتی می‌شود. بخش عمده‌تری هم می‌رود به پای درخواست‌های من، از کسانی که مرتب خبر می‌دهند که "به‌روز شده‌اند" يا "نشريه‌ی جديدی درآورده‌اند" يا جالب‌تر از همه اين‌که "پروکسی جديدی کشف کرده‌اند"، تو گويی من در کانادا -برای خواندن مطالب فارسی- احتياج به فيلترشکن دارم! با لحنی شبيه به تمنا، با صرف وقتِ بسيار، از اين افراد که تعدادشان هم کم نيست می‌خواهم که اين حقير را از افتخار مطالعه‌ی مطالب خواندنی‌ خود معاف بفرمايند... که انگار به خوردشان هم نمی‌رود. خلاصه اينترنت است و در حوزه‌ی زبانی ما کلافی دارد که تا بخواهيد سر-در-گم است و من که هيچ، گنده‌تر از من هم حريف‌اش نمی‌شود...
    تنها کاری که از دست من برمی‌آيد اين است که اين ميل‌های اهدايی و عنايتی را نخوانده بريزم توی مستراح و سيفون انفرماتيکی را بکشم!

    شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۶

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (2)

    انديشمندان ايرانی در مصاف با روزگار خویش
    ادبا، روشنفکران و بزرگان ايران‌زمين، کسانی که به آن‌ها می‌بالیم و حتّا یک‌گام جلوتر رفته آنان را "به اشتباه" معرّف هويت ايرانی قلمداد می‌کنيم، نه تنها منتقد جدّی فرهنگ و اجتماع زمانِ خود بوده‌اند، بل‌که اگر واقع‌بينانه‌تر به سرگذشت‌شان بنگريم، درخواهیم يافت که از آن به‌کل بیزار بوده‌اند. اين دقيقاً وجهِ تمايز انديشمندان اروپايی-آمریکایی با اهلِ فکر ماست. اگر انديشمندان اروپايی-آمریکايی بر مدار اجتماع و فرهنگ خود و در راستای بهبود و بالندگی همان‌ ساختاری که از آن برخاسته‌اند کوشش کرده‌اند، در مقابل انديشمندان ايرانی به فرهنگ و اجتماع خود شوريده‌اند و تمام همّ‌وغم خويش را بر تغيیر و زيروروکردن ساختمان آن گذارده‌اند. فردوسی سی‌سال منزوی شد و خونِ دل خورد تا دنيايی بيافريند که بديل اجتماع و روزگار خودش باشد. حافظ چه ناله‌ها که از اجتماع، حکّام و فرهنگ جامعه‌ی خودش نکرد. ناصر خسرو، رومی و صائب -همه- جلای وطن کردند تا بخت زندگی خویش در جای ديگری بيازمايند. صدها مثال تاریخی نظير اين‌ها می‌شود آورد که در آن‌ها صرفاً از "جور زمانه‌" گفته‌اند و از روزگار خويش شکايت کرده‌اند... یا اصلاً عطای زندگی در وطن به لقایش بخشیده، کوچيده‌اند. اصولاً آثار ادبی ما اساسی جز "شکايت" ندارد و بر همين بنيان پايه‌ ريخته شده است. شايد بگويیم که فلان‌کس از زورگويی نظام شِکوه کرده و ديگری مشکلات را در دین جامعه جسته و آن‌يک تاختن از بيرون مرزها را مايه‌ی نابسامانی جامعه دانسته؟ در هر حال، همه‌ی اين‌ها دليلی بوده برای "شکايت"، نه "تأيید" و حمايت؛ دليلی بوده برای "تقابل" و نه "همراهی".

    به تاریخ معاصر نظر کنيم: چه کس بيش از صادق هدايت از روزگار خودش بيزار بوده است؟ هدايت برای آن‌که بيزاری خود از وضع موجود را نشان بدهد، به "دنیای تخيل" پناه برده بود: ايرانِ باستانی خلق کرده بود که با هيچ منطقی تحقق‌پذير و سازگار نبود! هم‌او دستِ آخر به اين نتيجه رسيد که راهی جز کوتاه‌کردن ادامه‌ی راه ندارد، چه ادامه‌دادن و "ايجاد تغيیر" را در اساس بی‌نتيجه يافته بود.
    گفته‌ی درست علی میرفطروس را (نقل به مضمون: وقتی انسان‌ها از زمين قطع اميد کنند، به آسمان پناه می‌برند) می‌شود اين‌طور نيز گفت: انسانی که از سروسامان‌گرفتن وضع روزگار خودش ناامید بشود، به دنيای تخيل پناه می‌برد. چنين بود که روشنفکر ايرانی، ايرانِ باستانی باشکوه و بی‌نقص خلق کرد، تا کمبودهای عاطفی خود را از آن طريق مرهمی گذارد.
    قزوينی و جمال‌زاده هيچ‌وقت به ايران بازنگشتند. صادق چوبک در آخرین روزها قصه‌های منتشرنشده‌اش را پاره کرد و دور ريخت. بزرگ علوی در آلمان ماند؛ فقط يک‌بار دم انقلاب به ايران سفر کرد. آن‌ها هم که ماندند، راهی را رفتند که پيشينيان رفته بودند: تقابل با وضع موجود.

    ادامه دارد...

  • بخش نخست همين يادداشت
  • چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

    ژانر!

    عجيب اصرار دارند بعضی از اهل ادبیات که لغت نامأنوس "ژانر" را فلفل‌-نمک دست‌پخت‌شان بکنند؛ واژه‌ای فرانسوی که حتا در فارسی نمی‌شود آن‌را درست تلفظّ کرد؟ ايرادی دارد اگر به جای آن "سبک"، "فرم"، "گونه"، "شاخه" و از اين دست واژه‌های "خودی" -بسته به جايگاه کلمه در متن- استفاده کنیم؟ چيزی از سوادمان کم می‌شود؟ لابد!
    تاریخ استفاده از واژه‌های غربی که بار مفهومی دارند می‌رسد به دوره‌‌ی ناصرالدّين‌شاه. شايد هم کمی عقب‌تر که من اطلاعی ندارم. البته آن‌موقع زبان فارسی جايگزینی برای‌شان نداشت و خب اهل فکر چاره‌ای نداشتند. امّا امروز به نظرم وضع کمی فرق بکند...
    استفاده از لغت‌های غربی در نوشته‌ها و قطارکردن نام‌ کتاب‌هایی که اغلب لای‌شان هم باز نشده پای تحقیق‌ها، نوعی فخرفروشی و تظاهر بيش نيست. يک‌جور لاپوشانی بی‌سوادی‌ست. به قول گفتنی، طرف که پای استدلالش چوبین است و قلمش زور چندانی ندارد، دست به دامن اين‌قبيل ترفندها می‌شود. ذکر منبع برای نوشته البته خوب است و حتا لازم است، امّا تکرارکردن یک منبع در سراسر نوشته از همان جنس است که عرض شد.

    دوشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۶

    پدر نمونه!

    اين پدر فداکار دارد تمام سعی‌اش را می‌کند که فرزندش در آينده فرد مفيدی برای جامعه بشود. بايد قدر اين‌تيپ پدرها را دانست. جداً که دست‌مريزاد!

    یکشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۶

    مشروطيت؛ انقلاب با جنبش؟

    به جستار عالمانه‌ی شما مختصر ايرادی وارد است که آن را بازمی‌گويم:

    در کاربرد واژگانی که بار محتوايی سنگينی دارند، بايد دقّت کرد. به عبارتی، مشروطه را نمی‌توان هم "جنبش" و هم "انقلاب" برشمرد.
    به باور اين قلم، مشروطه يک "جنبش" بود نه "انقلاب"، چرا که در مسير سال‌ها، در پی بهسازی سياسی-اجتماعی-فرهنگی ايران آن دوره بود، نه تغيیر ساختاری نظام سلطنتی. در مشروطه البته نداهای پراکنده‌ی جمهوری‌خواهانه نیز شنيده شد (بعدها از خود سردار سپه)، بدون اين‌که هيچ‌گاه فراگير شود.

    می‌نويسيد: «رشد "آگاهی ملی" علت اصلی وقوع انقلاب مشروطیت بود». اين تکرار نظرگاه مارکس -در باب امر انقلاب- است، با واژگانی ديگر. بايستی پرسيد: به‌راستی کدام انقلاب در تاريخ بشر "حاصل رشد آگاهی ملّی" بوده که اين يکی باشد؟! ژاکوبن‌ها در انقلاب فرانسه، موژيک‌ها در انقلاب روسيه يا حاشيه‌نشينان شهری و نيمچه‌روشنفکران کم‌خوانده‌ی ما در کدام "آگاهی" غرق بودند که انقلاب کردند؟‌ انقلاب حاصل به‌هم ریختن مکانيسم يک اجتماع و لاجرم انفجار در لايه‌های آن است که طبعاً ربطی به "آگاه‌شدن" اجتماع ندارد.
    واقعيت اين است که مشروطه "جنبشی روشنفکرانه" بود که هيچ‌گاه به درون لايه‌های اجتماع نفوذ نکرد. دليلی هم نداشت که نفوذ کند.

    از نظری (به قول شاهرخ مسکوب و علی ميرفطروس) می‌شود رضاشاه را فرزند خلف و ميوه‌ی مشروطيت خواند، از لحاظی نيز دليل شکست آن. همان‌طور که رضاشاه طرح توسعه‌ای را که "آرمان" مشروطه‌خواهان بود تحقق بخشيد، امّا در مقابل، با ايجاد دیکتاتوری سفيد و بستن دهن روزنامه‌نگاران "مزاحم" (به سفرنامه‌های رضاشاه مراجعه شود) و سياسيون و مجلس مستقل، همه‌چيز را از بالا هدايت کرد که اين مشی، در تقابل با فضای باز و نظام سياسی دموکرات است. البته با توجه به شرايط زمان و مکان، در اين موضوع بايستی بيش‌تر دقيق شد و قضاوت کرد. بنابراين، اگر جنبش مشروطه در هدفِ گسترش و تقويت پايه‌های توسعه‌ی اقتصادی-اجتماعی-فرهنگی پيروز شد، در ايجاد فضای باز سياسی شکست خورد.

    شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۶

    در باب حقوق شهروندی

    مدنیت به عرق‌خوردن و خوابيدن با اين و آن نیست. اين می‌شود حکايت همان مثل مورد علاقه‌ی من: "طرف از مسگری فقط کون‌جنباندن‌اش را بلد است"! مدنیت آدابی دارد. الفبای آن، احترام به حقوق فردی شهروندان است. مدنيت، هتاکی به حيثت افراد را برنمی‌تابد...
    در جوامع مدنی، راهکاری که شهروندان را -به شکلی مسالمت‌آميز- کنار هم نگه می‌دارد، احترام به فرديت يک‌دگر است. اين "احترام" به آن معنا نیست که من و شما با وجودی که از فلان مسلک سياسی يا عقيده بدمان می‌آيد، تقيه کنيم و به آن لبخند بزنيم! مسئله، "تحمل" آن مرام و حقِ حضور دادن به آن است. یعنی، در عين اين‌که آن‌را نقد می‌کنيم و به صاحب آن مخالفت‌مان را ابراز، در پی حذف آن برنمی‌آييم. البته استثنايی هم اين‌جا هست: اگر آن مسلک به کارکرد و نظم اجتماع و سلامت جسمی و روانی شهروندان آسيب بزند، ديگر قابل تحمّل نيست و سروکارش با قانون است، چه نامش "تخلّف" است نه عقيده‌ی صرف.
    در هر اجتماعی، طبعاً عقايد و کسانی هستند که ما آن‌ها را نمی‌پسنديم. اگر اعتقاد به تلاشگری اجتماعی (Social Activism) داشته باشيم، خيلی ساده در مقابل آن‌ها موضع می‌گيريم. ولی موضع‌گيری ما، قواعدی دارد: زبان و ابزار برخورد ما آن‌چيزی است که "اسلوب مدنيت" در اختيارمان گذارده و مشمول تعريف مشخصی‌ست. بنابراين، در مخالفت خود تا حدّی می‌توانيم پيش برويم که اسلوب مدنيت را لگد نکرده باشيم.
    هويت، شرافت و شخصيت انسان‌ها ارزشمند است. اين اصلی است که مدنيت مدرن بر آن انگشت گذارده. خط‌کشيدن روی اين اصل، قدکشيدن در مقابل شهروندی مدرن است.

    با توضيح نسبتاً مبسوطی که آمد، بد نيست مثال زنده‌ای نيز همراه شود که مطلب بهتر جابيافتد:
    شخصی به اسم حسين درخشان، به صرف اين‌که با عقيده‌ی سياسی شخص ديگری به اسم مهدی خلجی مخالف است، تيشه برمی‌دارد تا به ريشه‌ی او بزند. درخشان با علم به اين‌که مهدی خلجی به يکی از تينک‌تنک‌های آمريکايی مشاوره می‌دهد، چو می‌اندازد که وی قبلاً به دستگاه دشمن اين تينک‌تنک مشاوره می‌داده (کارمند دفتر آيت‌الله خامنه‌ای بوده). درخشان در واقع مدعی می‌شود که خلجی فردی غير قابل اطمينان و "جاسوسِ دوجانبه است"! درخشان بارها ادعا می‌کند که خلجی خيانتکار و پشتيبان حمله‌ی نظامی آمریکا به ايران است. ناسزاها و هتاکی‌های مشمئزکننده‌ی آقای درخشان را فاکتور می‌گيريم که بحث به درازا نکشد؛ آن‌چه مغزه‌ی گفتار است، پرونده‌سازی، تخريب شخصيت و آسيب‌زدن به حيثيت آقای خلجی از سوی آقای درخشان است.
    مهدی خلجی که به اين عمل معترض است، با ابزاری که دموکراسی در اختيارش گذارده، يعنی اعتراض برای اعاده‌ی حیثيت به‌وسيله‌ی وکيل و نیز طلب خسارت (Sue)، با حسين درخشان مقابله می‌کند. اين، قدم‌زدن در دالان قانون و فضای مدنی است. وکيل خلجی، با ارائه‌ی ادله، ابتدا به درخشان و سپس به شرکت سرويس‌دهنده‌ی اينترنتی وی هشدار می‌دهد که بايستی متن‌ها از نت حذف شوند. اين، درخواستی موجه، دموکراتيک و اتفاقاً مسالمت‌آميز است. برخورد يک شهروند غربی با چنين موضوعی خیلی روشن می‌تواند باشد: از کرده‌ی خود عذر خواسته و مطالب را حذف می‌کند. امّا درخشان در مقابل، برخود مدنی خلجی را "اخاذی" جلوه داده بر رفتار هتاکانه‌ی خود پای می‌فشرد و آن‌را تکرار می‌کند. اين‌جاست که فرق يک "شهروند"، و کسی که از قرون وسطا به غرب پرتاب شده را می‌شود ديد.

    اين نمونه‌ای بود مشخص از کسانی که "شهروند" جوامع مدنی هستند، و در مقابل کسانی که در جوامع مدنی، چمدان عقب‌مانده‌گی را همه‌جا دنبال خود می‌کشند. به گمان من، برخورد آقای خلجی با آقای درخشان درس عبرتی تواند بود برای جامعه‌ی اينترنتی ما تا حرمت و حريم افراد را پاس بدارد و مدنيت را آ‌ن‌طور که هست بشناسد نه آن‌طور که در خيالات خود پرورده‌اند.

    جمعه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۶

    طفلکی شرق را شهید کرده‌اند، آن‌وقت جماعت برای ساقی قهرمان سینه می‌زنند! من‌که هر چی توی سر اين دوزاری لامصب کوبیدم نیافتاد که نیافتاد!
    ...البته شکی نیست که دغدغه‌ی دوستان "آزادی بيان" است!

    پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

    خوردی؟ نوش جان!

    "رنجنامه"ی حسین درخشان را که خواندم دلم ریش شد برایش! چقدر این بچه مظلوم است... چقدر مهربان است... چقدر شریف و دوست‌داشتنی است...

    امّا خودمانیم، انگار بالاخره یکی پیدا شد که به این فرد هرزه‌درا و به‌معنای واقعی کلمه بی‌پرنسیب یک تودهنی جانانه بزند. واقعاً موقع‌اش بود. دست‌وپنجه‌اش درد نکند!

    برای خالی‌نبودن عريضه:
    در زندگی واقعی که ویلان بود، در اينترنت هم آواره شد! حالا شده است هُم‌لِس به توان دو:)

    چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶

    آگهی همسريابی!

    یکی از دوستان، دنبال همسر مناسب می‌گردد. از من که در اینترنت خانه‌ای دارم، خواسته در این باره بنویسم. من اهل تبلیغ برای کسی نیستم، امّا نمی‌دانم چرا درخواستش برایم جالب بود... و همین شد که گفتم بگذار حرفش را گوش کنم.
    مشخصات دوست من: 38 ساله (دو سال از من بزرگ‌تر است). درآمد مکفی (البته تا مکفی را چه معنی کنید. حدود 50 هزار دلار در سال). ازدواج‌نکرده. روشنفکر! خانه و ماشین دارد. نه عرق‌خور است، نه دودی. الواط هم احتمالاً نیست! اگر گاهی شیطنت کرد، شما به بزرگی خودتان ببخشید! بشاش و cool، تا دل‌تان بخواهد. از لحاظ جسمی، کاملاً سالم (البته معاینه نکرده‌ام!). مغزش هم -تا آن‌جایی که من وارسی کرده‌ام- بد کار نمی‌کند.
    چیزی که می‌خواهد: ازدواج‌کرده یا دختر اهمیتی ندارد؛ فقط بچه نداشته باشد. اگر خانم دوستِ پسر داشته یا نداشته، فرقی نمی‌کند. سن، بین 26 تا 34 (خیلی خوش‌سلیقه است به جان شما). ساکن آمریکای شمالی ترجيحاً، يا اروپا (علاقمند به زندگی در کانادا). خوش‌سيما. خوش‌اخلاق. باکلاس. بی‌تعصب در مذهب. شاغل. علاقمند به تشکیل خانواده (که خانم‌های ایرانی قریب‌به‌اتفاق‌شان هستند). باقی، بقای‌تان!

    شما اگر واجد شرایط بودید یا کسی را سراغ داشتید، ایمیل بزنید تا دست‌تان (شان) را بگذارم توی دست هم... و بعد هر غلطی که خواستید با هم بکنید! باقی‌اش دیگر به من مربوط نیست.

    سه‌شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۶

    آداب پیام‌گذاری

    هنگام نشر بعضی از کامنت‌ها، مقابل دوراهی سختی خودم را می‌بينم: از یک‌سو پیام‌گذار حرفِ حساب زده است، از سوی ديگر از واژگانی سود جسته که از دایره‌ی نسبتاً تنگ اخلاقی من و خطوط قرمز اين تارنگار خارج است. واقعاً می‌مانم که چه کنم. گاه ساعتی به این بلاتکلیفی می‌گذرد و بعد، چه پاکش کنم چه منتشر، از کرده‌ی خودم پشیمان می‌شوم، چه کامل به آن مطمئن نبوده‌ام.
    امروز هم دوستی بی‌نام، پیامی نهاده بود که حرفِ دل بود، امّا از آلت تناسلی زن نام برده بود که من بازتابِ چنين گويشی را در اين صفحه نمی‌پسندم. مجبور شدم پاکش کنم، امّا وجدانم اين‌قدر آزارم داد تا اين چند خط را نوشتم.
    شاید هم دارم بسته عمل می‌کنم؟ نمی‌دانم! به هر رو، قواعدی برای خودم دارم که دوست دارم دوستانم رعایت کنند تا یک‌وقت عکس‌العملم موجب رنجش‌شان نشود.
    انگار روزنامه‌ی شرق را بسته‌اند. خب ببندند! بايد بنشينيم عزا بگيريم؟ کشوری که جرايد صد سال پيش‌اش (دوره‌ی مشروطه تا رضاخان) پرمحتواتر و بازتر از امروزِ روزش باشد، همان بهتر که روزنامه نداشته باشد.

    دوستی -که تا بخواهيد طبع طنز دارد- آمده وضعیت روزنامه‌نگاری ايران را با آلمان مقايسه کرده و گفته است اگر چنين حادثه‌ای در آلمان اتفاق می‌افتاد، جامعه چنين و چنان می‌کرد. آخر قربانت گردم! مقایسه باید بستر مشترک و يک‌جور پایه‌ای داشته باشد یا نه؟ همین‌طور الله‌بختکی که نمی‌شود دوتا چيز را کنار هم گذاشت و سنجيد! جامعه‌ای جهانِ سوّمی در قعر دوزخ چه ربطی به يکی از پيشروترین ممالک جهان دارد؟
    وقتی که واقعيت را به خاطر "حس تحقير" مخفی کنيم و در تخيل‌مان روی وضع موجود سرخ‌آب-سفيدآب بمالیم که ترکيب کريه‌اش را کسی نبيند، گند کار که از يک‌گوشه دربياید، آن‌وقت است که دست‌وپای‌مان را بدجور گم می‌کنیم. ولی متوجه نيستيم که بخش عمده‌ی تقصير گردن خودمان است که همه‌اش به خودمان و ديگران دروغ گفته‌ایم و گنداب را بوستان نشان داده‌ایم. مرداب مگر با دوتا نيلوفر گلستان می‌شود؟

    یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

    مشاهده‌ی من از سنگسار (و اعدام)

    سال 67 بود. ماه‌اش يادم نيست. رفته بودیم دیدن اقوام به گوهردشت. با مادرم زدیم بیرون تا قدمی بزنيم. هوا تا دل‌تان بخواهد مطبوع و سرخوش بود!
    در يکی از خيابان‌های شماره‌ای آن‌جا، در خرابه‌ای، جمعيت انبوهی حاضر بود، طوری که می‌شد از دور آن‌را ديد. صدا هم بود: فريادهای مردی که به خطابه می‌ماند. مثل هر آدمی، کنجکاو شديم که بفهمیم قضيه چيست. راهی شديم.
    تريبونی ساخته بودند و مردی ميان‌سال، با ته‌ريشی کوتاه، پشت آن، با کلماتی خشن و آتشين، از جنايت‌های دو همدست می‌گفت: يک زن شوهردار ميان‌سال، و يک پسر خيلی جوان (حدوداً بيست ساله). می‌گفت که اين‌ها با هم رابطه‌ی جنسی داشته‌اند و بعد که وجود شوهر را -برای ادامه‌ی ارتباط‌شان- مزاحم می‌بينند، او را می‌کشند و می‌برند جاده‌ی چالوس آتش‌اش می‌زنند تا کسی هويت‌اش را تشخيص ندهد. می‌گفت: "من جرم اين‌ها را برای شما مردم می‌گویم که يک‌وقت فکر نکنيد بی‌گناه می‌کشيم‌شان"!(نقل به مضمون) تازه دوزاری‌مان افتاد که با پای خود آمده‌ايم به تماشای "ضيافت مرگ". گاهی کنجکاوی برای انسان خيلی گران تمام می‌شود!
    به جمعيت هر لحظه افزوده می‌شد. سيل آدميزاد بود که می‌آمد. خرابه که هيچ، خيابان هم ديگر پر شده بود. ما خودمان را در ميان ازدحامی می‌ديديم که هيچ راه گريزی از آن نبود. بدتر از آن، به‌جبر، جايی قرار گرفته‌ بودیم که به "کانون جنايت" خيلی نزديک بود.

    اعدام
    اوّل جوان را آوردند. آن‌ جوانی که من ديدم، قبل از اعدام مرده بود! جنازه‌ای بود متحرک که جهيدن خون زير پوستش نمی‌ديدی. ايستاد پای چوبه. چند پاسدار که هنگام ايراد کيفرخواست، با سرعت در حال علم‌کردن بساط "ضيافت" بودند، زودی طناب را انداختند به گردنش. آن‌زمان مثل امروز نبود که برای شناخته‌نشدن کيسه بکشند سرشان؛ اعدام‌کردن افتخاری بود اجتماعی و در واقع اجرای فريضه‌ای دينی بود. تيک‌تاک لحظات پايانی را می‌شنيدی. قلبم داشت در سينه می‌ترکيد و چشم‌هام داشت از حدقه بيرون می‌زد. من و مادر دست هم را محکم چسبيده بوديم. آخر ما آن‌جا چه‌کار می‌کردیم؟!
    ناگهان صدای حاکم شرع -خطاب به خانواده‌ی مقتول- بلند شد: "برای دفعه‌ی آخر، پدر مجرم طلب بخشش کرده و حاضر است هر مبلغ که خونبها باشد، بپردازد".(نقل به مضمون) آن‌طور که از قرائن پيدا بود، پسرک از خانواده‌ی متمولی بود و مردم می‌گفتند پدرش بازاری، متدیّن و از حاميان مسجد گوهردشت است. خلاصه که خانواده‌ی مقتول قبول نکردند. نه اين، که برادر مقتول خود شخصاً چارپايه را از زير پای پسرک کشيد... و جانی فرو ریخت.
    وقتی که به‌دار شد، از ازدحام، مخلوطی می‌شنيدی از الله‌واکبر و عربده‌هايی پرناسزا که به سوی "اين جنايتکار زناکار" پرتاب می‌شد. هوا سنگين و آلوده بود.
    پسر بالای دار، کم‌ترین تکانی نخورد. فقط پوستش رفته‌رفته تيره شد. دست‌هايش از پشت بسته بود و گردنش کج... و کج ماند. یکی از انگشت‌هایش می‌زد؛ فقط چندباری. شلوارش خيس شده بود. تنش تاب نداشت که سَرِ نگه‌داشتن جان بجنگد؛ به سرعت و راحتی جان‌باخت.
    از مردنش مطمئن که شدند، او را پايین کشيدند. باز فريادهای الله‌واکبر و ناسزا بلند شد. اين‌قدر ادامه يافت که حاکم شرع صدايش درآمد و مردم را به سکوت دعوت کرد. آخر وقت تنگ بود!

    سنگسار
    زن را در ملافه -يا کفن- سفيدی پيچيده بودند و دو مرد او را بر زمين می‌کشيدند. در اسلام، دست‌زدن به تن زن نامحرم حرام است، امّا اگر جداره‌ای روی تن باشد، مانعی ندارد. امّا چه فرق می‌کرد؛ جنازه با زنی که لب پرتگاه سنگسار است چه فرقی دارد؟
    زن را در چاله‌ای که از قبل مهيّا شده بود فرو کردند و دورش خاک ريختند. همه‌ی اين‌ها چند لحظه بيش‌تر طول نکشید. از بدو ورود زن به صحنه، موج تنفر بود که به چارديواری "ضيافت مرگ" می‌کوبید و چنان فضا را انباشته بود، که بين واقعيت و سرسام، مرزی نمی‌ديدی. دقايق کوتاهی باز به سخنان حاکم شرع گذشت. در اين ميان می‌ديدی که مردم پيش‌دستی کرده، قبل از فرمان، در حال جمع‌کردن سنگ هستند!
    دستور آمد که بزنيد! پرواز کلمه هنوز به مردم نرسيده بود که سنگ اوّل -چرخان- به شقيقه‌ی زن نشست. سرخی، به آرامی بر سطح سفيد کفن پهن شد. مردم، مثل کوسه‌ای که خون ببيند، هيجان‌زده و هيستريک، با دهان‌هايی کف کرده، نفرین‌کنان و ناسزاگويان، در مسابقه‌ی هدف‌گيری از هم پيشی می‌گرفتند. تا به‌حال چنين همکاری‌ و يکرنگی‌ای در مردم نديده بودم!
    زن با همان چند سنگ اوّل جان داد و راحت شد. امّا مگر مردم ول‌کن بودند؟ مگر زن شوهردار زناکار حق زندگی دارد؟ انتقام فرصتی‌ست که باید غنيمت شمردش...

    هر طور بود، خودمان را از کانون جنايت جمعی بيرون کشيديم. مادرم به‌آرامی گريه می‌کرد؛ من ماتم برده بود و هيچ‌جور نمی‌توانستم ذهن بهت‌زده‌ام را منظم کنم. سهمگينی فضای خشونت و جنون، چيزی از اعتماد به نفس‌ در ما باقی نگذاشته بود. از درون فرو ريخته بوديم. پاهای‌مان داشت ما را هر جا که خودش می‌خواست می‌برد. تا خانه هيچ به هم نگفتيم. در خانه هم هيچ نگفتيم. فوراً از اقوام خداحافظی کرديم و برگشتيم تهران، با کوله‌باری از خاطره؛ خاطره‌ای که پس از هژده سال، هم‌چنان کابوس شب‌های‌مان است.

    شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۶

    ريشخند مرگ

    تصويری که بر پيشانی يادداشت قبلی چسبانده‌ام، بيش از باقی تصاوير اعدام‌ها بر من اثر گذاشت. بی‌حاشیه بگويم: تصاوير دیگر چيزی بيش از تکرار مکررات نبودند؛ به‌-دار-آویختن در ملأ عام در ايران ما حکايت غريب و جديدی نيست. امّا تصوير آن جوان در نوع خود يکتا بود و پيامی داشت مختص به خود.

    نه جوانِ اعدامی را می‌شناسم، نه حکايتش می‌دانم و نه می‌دانم به چه کرده -يا ناکرده- به دار آويخته‌اندش؛ آن‌چه تکانم داد امّا واقعيتی بود که بايد برشمرد: به یاد ندارم که در عمرم دیده باشم کسی چنين مرگ را به مسخره گرفته باشد! جوانی پای دار، طناب به گردنش، می‌داند که لحظات پايانی را می‌گذراند و هر آن -ناغافل- زير پايش خالی خواهد شد و دردناک جان خواهد کَند... با اين حال، به خويشی، دوست يا آشنايی دست تکان می‌دهد، آن‌هم با لبخندی بر لب!

    به ریشخند گرفتن مرگ، استقبال از مرگ نيست؛ نوعی دهن‌کجی است به آن. البته اين‌هم خودش توصيف است نه تعريف. راست‌اش، تعريفِ دقيقی از آن ندارم که با واژه در قالب جمله بريزم.
    استقبال از مرگ، خودجان‌ستانی است. هر چند ما انسان‌ها بدون اين‌که خود بخواهيم به اين جهان پرتاب شده‌ايم، خودکشی راهِ حلّی تواند بود برای رسيدن به پايانی خودخواسته*. در واقع خودکشی، رنگ‌پاشيدن است بر طرح سرنوشت؛ بريدن ريسمان جبر و تقدير آدمی‌ست. البته آن‌چه می‌گويم، نه تبليغ خودکشی، که نگاهی‌ست دگر به محتوی آن.

    توضیحات
    * آرتور کسلر (Arthur Koestler) نويسنده‌ی مجار که در لندن خودکشی کرد، نايب‌رئيس تشکيلاتی بود به نام Exit. اين تشکيلات، اين باور را نشر می‌داد که "آدمی چون در تولّد خويش حق انتخاب نداشته، بايستی مرگ را در کنترل خويش داشته باشد و زمان آن‌را خود شخصاً تعيین کند".

    جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶

    و سنگسار...


    تقريباً همه‌ از سنگسار شنيده‌اند یا آن‌ها که دل‌اش را داشته‌اند، صحنه‌های آن را در اينترنت ديده‌اند. با این وجود، تعداد بسيار اندکی هستند که خود در صحنه حضور داشته و از نزديک شاهد سنگسار انسانی بوده‌اند. شوربختی اين‌جاست که من يکی از آن‌ها هستم!
    سرنوشت اين بود که مراسم سنگسار زنی را از نزديک ببينم. البته تنها اين نبود: هم‌خوابه‌ی او را نيز پس از تحمل صد ضربه تازيانه، همان‌جا به دار آويختند.

    هيچ‌وقت دوست نداشته‌ام راجع به اين موضوع با کسی حرف بزنم، چه رسد به اين‌که مکتوب‌اش کنم، ولی پس از جريان اعدام‌های اخير، ندايی از درون به من نهيب زد که شرح ماوقع -دقيقاً آن‌طور که خود نظاره کرده‌ام- را بنويسم. شايد امشب يا فردا این کار را کردم.

    چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

    یادداشت تکان‌دهنده!

    دوستی دارم که گه‌گداری اگر مطلبی دندانگير، خواندنی‌ای، چيزی به چنگ‌اش بيافتد، در زرورق مهر می‌پيچد و با ايميل حواله می‌کند. ديروز لينکی فرستاده بود و در قسمت توضیح نوشته بود: "يادداشت تکان‌دهنده"! نوشته از نيما راشدان بود. بحث محوری نوشته سر شيوع گرفتن فيلم با موبايل، موقع هم‌خوابه‌گی‌ بود و پخش آن در ناکجاآباد نت. از شما چه‌پنهان: اين موضوع مرا تکان نداد که هيچ، شگفت‌زده هم نکرد! در ملکی در قعر جهانِ سوّم که با انقلاب شخم زده شده و پايه‌های اخلاقی-هويتی جامعه‌اش ويران شده و نيز سکس در فرهنگ و مذهب آن تابو است، عمل جنسی طبعاً بايستی يک ناهنجاری -يا همراه با ناهنجاری- باشد. جامعه‌ی سالم جامعه‌ای‌ست که در آن ارتباط جنسی آزاد و انتخاب همبستر دلبخواه باشد؛ در غير اين صورت، بيرون‌زدن ناهنجاری جنسی امری‌ست کاملاً قابل پیش‌بينی. بنابراين، آن‌چه نيما راشدان در يادداشت احساساتی خود - با آب‌وتاب- نقل می‌کند، تنها کسانی را برمی‌انگيزد و متعجب می‌کند که در تخيل ايرانی پرورده‌اند، دهه‌ها جلوتر از ايران واقعی. اين‌گونه نوشته‌ها از قلم کسانی‌ست که باور دارند اگر ساختار سياسی ایران عوض شود، ظرف چند سال شاهد سوئيس ديگری در قلب خاورميانه خواهيم بود!

    نوشته‌ی آقای راشدان هر چه بود، اين خاصيت را داشت که من را به جست‌وجوی چند دقيقه‌ای در اينترنت -پيرامون همان موضوع- وادارد. نتيجه: ماشين‌های جست‌وجو من را به سايت سکسی جيگر -که می‌گويند از توليدات فرهنگی حسين درخشان است (دروغ يا راست، گردن گوينده‌اش)- پرتاب کردند. در آن چندتايی از فيلم‌های پورنوی خانه‌گی بود که مرد بدون اين‌که از زن اجازه بگيرد، از او فيلم گرفته بود و بعد هم گذاشته بود روی نت. طبعاً، تصوير خود مرد در فيلم نبود. از لهجه‌ی "بازيگران" می‌شد فهميد داخل ايران‌اند. برای ما که خارج از کشوريم، تشخيص اين تفاوتِ گويشی سخت نيست.

    امّا همه‌ی این مقدمه برای اشاره به اين واقعيت است که انگيزه‌ی اين‌گونه اعمال، دقيقاً پايه در فرهنگ ايران ما دارد. در فرهنگ عامه، خوابيدن با يک دختر و بعد بردن آبروی او نشانِ "زرنگی" پسر است. اصلاً پسرها کلی کوشش می‌کنند که به نتيجه برسند تا دختر را بياندازند سر زبان‌ها. هر کس نيز برای خودش ليستی دارد از آن‌ها که "تقه‌شان را زده" و هر چه ليست بلندبالاتر باشد، فرد هم لابد زرنگ‌تر است. جاهل‌ها نيز رسمی داشتند به اين ترتيب که وقتی پسربچه‌ای را بلند می‌کردند، بعد از تجاوز به او، خراشی با تيزی روی باسن‌اش می‌انداختند. اين خط چون "داغ ننگ" بر آن فلک‌زده می‌ماند تا حکايت آن دقايق پررذالت را برای آيندگان ببرد و خلاصه آن کس ديگر نتواند جايی سر بلند کند.

    نشانه‌شناسی فرهنگی، ريشه‌ی اعمال عامه را برای بيننده روشن می‌کند و او را به‌جای افتادن در حجم احساسات، در مقابل پايه‌ی حرکت‌ها و رفتارها می‌نشاند تا بداند هر کرده، از کجا آب خورده.

    ميان دو کرانه

    به عنوان شهروند دو سرزمين، تمام مدّت ميان دو "بود" دست‌وپا می‌زنم. "بود" نخست خاطره‌ی سرزمینی‌ست که حتّا برای لحظه‌ای گريبانم را ول نمی‌کند؛ دوّمی زيستگاهِ کنونی من است. در زيستگاهم، يادِ روزهايی که در خانه‌ی پدری بر من گذشته‌ است، گاه‌وبی‌گاه، بدون مقدمه و اغلب ناگهانی، از چهارراه ذهنم می‌گذرد و ردّی ديگر می‌گذارد. تا به حال با هيچ ابزاری نتوانسته‌ام اين ردها را -که به کابوس می‌مانند- پاک کنم. نه اين، که هر روز هم بر خط‌خطی آيينه‌ای که باید نماد و جایگاه آسودگی باشد، اضافه می‌شود...
    ميان دو کرانه زيستن کار هر کس نيست. امّا اجبار است؛ تحميل است. شرّی‌ست ناخواسته به گردن آدم‌هايی چون من. از آن راه گريزی نيست... لااقل کار من نیست. بايد با‌ آن کنار آمد. اين هم نمی‌شود! تنها کاری که می‌شود کرد، نوشتن آن است.
    ...

    دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶

    قضيه شوک الکتریکی و حسين درخشان!

    حسين درخشان در توضیح وبلاگش چنين آورده: «شوک الکتریکی حسين درخشان به مغزهای شما» که البته گزافه‌ای بيش نيست. واقعيت اين است که ياوه‌سرايی‌های اين آدم صرفاً موجب خنده و بيش از آن مايه تأسف است که يک فرد مهاجر* که لابد برای زندگی بهتر به خارج کوچيده، به اين فلاکت و وضع رقّت‌بار افتاده. يک بچه‌بازارای تن‌پرور و مفت‌خور که بعد از هفت سال زندگی (بخوان وقت‌گذرانی) در دنيای کاپيتاليسم، صد دلار پول توی جيبش نيست و با خانه‌به‌دوشی، هر شب جايی بيتوته می‌کند و سر کسی خراب می‌شود...
    امّا اگر به حکايت آن جمله‌ی کذايی برگرديم، با خواندن سردبير: خودم احتمال می‌دهيم کسی که اين اراجيف را همه‌روزه سر هم می‌کند و به خورد مردم می‌دهد، احتمالاً بايد شوک الکتریکی به یک‌جایش فرو رفته باشد!

    * البته صفت "مهاجر" در معنای واقعی‌اش به شرايط حسين درخشان اطلاق نمی‌شود. اين فرد با ازدواج با دختری که تبعه‌ی کانادا بوده، توانسته به شکل اسپانسرشيپ (یعنی استفاده از تابعيت او - بخوان آويزان‌شدن به او) اقامت کانادا را کسب کند. البته وقتی خرش از پل گذشت، خانم را طلاق داد! به همين لحاظ، بدون وجود زن سابقش، حسین درخشان حائز گرفتن اقامت کانادا نبوده است.

    یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

    بی‌پرده‌گويی تئوريک و انتقادی، از فرهنگ و هويت ايرانی (1)

    اشاره
    از سر وعده‌ای که گذاشته‌ام، یک‌سری از دیدگاه‌هايم را در رابطه با نکته‌ی محوری‌ای که شاهین دلنشین مطرح می‌کند می‌نويسم. اين پاره‌يادداشت‌ها، پاسخ مستقيم به نامه‌ی او نيستند؛ شرحِ نظرگاهِ کلّی من‌اند، به بهانه‌‌ی آن نامه. از اين رو، ترجيح اين قلم، ارائه‌ی مونولوگی شسته‌-رفته و منظم است تا ديالوگی نامتوازن و گاه بی‌سرانجام.

    ديباچه
    هر جامعه زيرمجموعه‌هايی دارد. به طور کلّی، زيرمجموعه از "اکثريت" و "اقليت" تشکيل می‌شود. شاخصه‌ی اصلی این‌دو بخش اين است که هر کدام تعداد قابل توجهی از اعضای يک جامعه را به خود اختصاص داده‌ است و هر یک وزنی دارد غير قابل کتمان. حال، آن تعداد ناچيزی که خود را به هيچ‌يک از قشرها و طبقات مشخص اجتماع متعلّق نمی‌دانند، آنانی که به اصطلاح "در وطن خويش غريب‌"اند و در پهنه‌ی اجتماع پايه ندارند، "استثنا" شمارده می‌شوند. اشتباه تحليلی -و اتفاقاً نکته‌ی ظريف- اين است که اين تعداد را جزئی از "اقليت" به‌حساب می‌آورند که چنين نيست. اقلیت، هر چند از اکثريت کم‌تعدادتر و کم‌وزن‌تر است، امّا حجم اجتماعی قابل ملاحظه‌ای دارد که بدون آن، اجتماع فرم ناقص به خود می‌گيرد. "استثنا" امّا بود و نبودش برای اجتماع یکی است. گاه حتا نبودش بهتر است، چه یک مزاحم کم می‌شود! خاصيت "استثنا" اين است که قدرت جریان‌سازی ندارد... يا اگر هم بسازد، آن جريان ديری نمی‌پايد که فروريزد و چون برفی که اوّلین آفتاب به‌خود ببيند، آب می‌شود. از اين رو، "اشتثنا"ها می‌آيند، صدايی می‌کنند، اگر خوش‌شانس باشند شنيده می‌شوند، اثری می‌گذارند (و اغلب نمی‌گذارند) و در انتها خاموش می‌شوند. اين اثر يا نمی‌ماند، يا اگر هم بماند، به درون بطن اجتماع نمی‌تواند نفوذ کند (فقط تعدادی "استثنا"ی ديگر را به سوی خود می‌کشد) و خلاصه نمی‌تواند پايه‌گذار جریانِ فکری استوار و ريشه‌داری بشود. اين، حکايتِ "آمدن، شدن و رفتن" "استثنا"ها در جامعه‌‌ی ماست.

    پنجشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۶

    جُستار عالمانه‌ی اسماعيل نوری‌علا با عنوان چرا همه به 28 مرداد محتاجند؟ بس خواندن دارد. حيف امّا از آن کنايه‌ی پاراگراف آغازين‌اش... در شأن دکتر نوری‌علا نيست که بدون نام‌بردن، آن‌هم با کنايه‌ای سياسی، نظريه‌ای را نقلِ قول و "روی ميز تشريح" بگذارد.

    باز آمدم!

    پريروز دوستی زنگ زد که «وبلاگت سه روز است بالا نمی‌آيد... جریان چيست؟» از آن‌ زمان، تازه امروز امکانی شد که بيایم اين‌جا و گیر کار را پيدا و رفع کنم.
    اگر قرار باشد در اين تابستان، بين دوچرخه‌سواری، باغبانی، نشست‌وبرخاست با رفقا و تلويزيون... با وبلاگ‌نويسی، یکی را انتخاب کنم، معلوم است که... با اين اوصاف، زیاد لازم نيست باهوش باشيد که به اين سئوال جواب بدهید! ته کار، اگر چيزی از وقتم باقی بماند، می‌آيم خِر اين وبلاگ زبان‌بسته را می‌گيرم که خانه‌ی آخر است و ديوارش هم حسابی کوتاه.

    پنجشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۶

    پژوهش تازه‌ی علی ميرفطروس پيرامون کارنامه‌ی محمّد مصدّق

    اهالی تاریخ معاصر، ديدگاه‌های علی‌ ميرفطروس راجع به محمّد مصدّق را از دست ندهند! یادداشت دنباله‌دار آقای میرفطروس دکتر محمد مصدّق: آسیب شناسی یک شکست -که پاره‌های پيوسته‌ی کتابی‌ست که به زودی نشر خواهد يافت- در پيوند است با اثر تازه‌ی جلال متينی نگاهی به کارنامه‌ی سياسی دکتر محمّد مصّدق. به ظنّی، اين مجموعه‌جستار، پيوست و تکميلی‌ست بر آن کتاب خواندنی.
    هر دو اثر -ضمن روشنگری و نقد بی‌طرفانه‌ی کرده‌های سياسی دکتر مصدّق-، بر "اسطوره‌زدايی" از شخصيت و کارنامه‌ی وی نطفه بسته‌اند و پا فشرده‌اند. اين روش، دقيقاً مسير شناخت شخصيت‌های تاریخی -آن‌گونه که بر تاریخ اثر گذاشته‌اند- است؛ مشی‌ای که در حوزه‌ی آکادميک جهان غرب سال‌ها -بل‌که دهه‌ها- ست رواج دارد، امّا در فضای هم‌چنان ايدئولوژیک‌زده و مذهب‌گرفته‌ی ايران ما، کم‌ياب و کم‌دسترس است.

    از جنگ زرگری مشتی مفتخور!

    وقتی دار-و-دسته‌ی اراذل و اوباش وبلاگی -که تا همين ديروز زير يک بيرق سينه می‌زده‌اند- بين‌شان اختلاف می‌افتد (احتمالاً به خاطر تضاد منافع)، چنان گند و کثافتی به اطراف می‌پاشند که آلودگی‌شان هيچ جايی را پاکيزه باقی نمی‌گذارد. یک‌مشت بيکاره‌ی لاابالی که همگی‌شان را روی هم بريزی، يک‌نیمچه آدم از تويش درنمی‌آيد. خلاصه در وبلاگ‌شهر که قدم می‌زنيد، حواس‌تان باشد پای‌تان روی فضولات اين حضرات نرود!

    شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۶

    خطای ارزيابی در چند مقوله؛ نگاهی به نوشته‌ای از نيک‌آهنگ کوثر

    مشکل نيک‌آهنگ کوثر اين است که زياد می‌نويسد و کم می‌خواند. اين درد بزرگی‌ست برای کسی که روزنامه‌نگار است، يا به هر حال دوست دارد که باشد. من در موضوع موشکافی نمی‌کنم که چرا اين‌طور است؛ آن‌چه امّا می‌بينم اين است که چنان تولیدات لحظه‌ای او سرريز کرده که گاه فکر می‌کنی چند نفر ماشین‌نويس در خدمت دارد!
    شهرت، مخاطب فراوان و ارتباطات وسيع او ايجاب می‌کند که -با کمال احترام- از کنار بعضی ادعاهای بی‌پايه و ضعف‌های تئوریک‌اش به‌سکوت نگذريم. طبعاً خوانندگان توجه دارند که روی سخن اين يادداشت، فقط تعدادی از نوشته‌های اوست، نه مجموعه‌‌کارهايش.

    در اين‌جا تکه‌هايی از يادداشت اخير او و اما جماعت اسلاموفوب را وامی‌رسيم که مصداق کامل توضیح بالاست:

    «... بحث و جدل من هم بر سر این بود که آیا کار روزنامه دانمارکی براساس پیش‌داوری و نگاه خاصی نسبت به یک عقیده و دیدگاه بوده یا کاری خبری و رسانه‌ای؟»
    اگر از دنيای هپروت و شعار به جهان واقعيت پا بگذاريم، سخت نيست که متوجه شويم کسی که فکری در سر و قلمی در دست دارد، همیشه با "نگاهی خاص" در حمايت و تبليغ عقيده‌ای می‌نويسد. اين یک حکم است، چه خصلت و اساس کار نوشتن چيزی جز اين نیست. به راستی کدام نويسنده -در طول تاریخ- صد در صد بی‌طرفانه قلم زده است؟ نویسنده مگر داور مسابقه است؟ به نظر من، اگر کسی چنين امر بديهی‌ای را نبيند (یا نخواهد که ببيند) و بدتر از آن، آن‌را در سنخيت با "حرفه‌ی روزنامه‌نگاری" نداند، بايد گشت و ديد که لنگی کارش در کجاست!
    وقتی کار به نقد فناتيسم و دين اسلام می‌رسد، آقای کوثر بلافاصله صدايش در‌می‌آيد و حتا آن‌را با "نژادپرستی" یکی فرض می‌کند: «حس می‌کنم ترس بسیاری از کارتونیست‌ها تکامل یافته نژاد‌پرستی پنهانی بوده که نتوانسته‌اند در سال‌های اخیر عیانش کنند. توضیح ویژه هم بدهم که کارتون مطبوعاتی بشدت از نظر نژادی سفید است!»
    نژادپرستی يعنی افتخار به يک نژاد (نژاد خود) و تنفر از ديگر (یا يکی از) نژادها. انتقاد از يک دين که بماند؛ حتا تنفر از يک دين نيز ربطی به مفهومی به نام "نژادپرستی" ندارد. عملکرد آقای کوثر و ديگر همفکرانش مغالطه‌ای‌ست حساب‌شده: استفاده‌ی ابزاری از فرهنگ واژگان دموکراسی، برای خفه‌کردن یکی از ارکان اصلی خودِ دموکراسی، يعنی "حق انتقاد از دين". احترام به بشريت، ابداً به معنی سکوت در مقابل باورهای انسان‌ها نیست. وادارکردن انسان‌ها به سکوت -حال در هر موردی- در واقع سرکوب عقل آزاد و نقّاد و نبرد با "پُرسندگی" و انداختن جامعه‌ی سيال به مسير سکون است.
    در اين‌جا شايد بد نباشد مثال زنده‌ای بزنم تا معنی نژادپرستی برای دوست‌مان بهتر جا بيافتد: آیا اين آقای مسلمان حاضر است با يک يهودی هم‌کاسه بشود يا از غذايی بخورد که يک مسيحی می‌خورد؟

    مدعی می‌شود: «در همین آمریکا جماعت نمی‌توانند به گروه‌هایی با هویت مشخص حمله کنند، ولی چون مسلمانان بعد ۱۱ سپتامبر هدف خوبی بوده‌اند، خیلی راحت توانسته‌اند لجن‌مال‌شان کنند. البته متاسفانه عملکرد تندروها به این کار بعضی‌ها مشروعیتی احمقانه داده
    اوّل اين‌که اگر چند تا از اين "گروه‌ها" را اسم می‌برد، قضيه‌ برای ما بی‌خبران نيز بهتر جامی‌افتاد! به نظر من، اين ادعا گزافه‌ای بيش نیست. در کدام کشور دنيا جز آمريکا، آدمی مثل چامسکی می‌تواند تريبون داشته باشد؟ در کدام کشور رئيس جمهورش می‌آيد از مردم به‌خاطر دروغی که گفته معذرت می‌خواهد؟ این‌همه بچه‌مسلمان مثل حسين درخشان و سيما شاخساری و خود نيک‌آهنگ که دارند بر ضد آمريکا تبليغ و فحاشی می‌کنند پای‌شان روی کدام خاک است؟
    و امّا اين از خاصيت‌های ذهنيت جهان سوّمی است که فقط خطاها را از بيرون می‌بیند، چه خودش گلِ بی‌عيب است! ملّت‌های متمدّن مثل آلمان و امثالهم، هميشه به خطاهای‌ خود معترف بوده‌اند، امّا در جهان سوّم، مثلاً در ايران ما، هميشه دست خارجی بوده که کودتا يا انقلاب کرده! هر چه جنايت و خيانت می‌بينيم، کار خارجی‌هاست! حتا برای مستبدين خودی شجره‌نامه‌ جعل می‌‌کنند که ريشه‌ی طرف را خارجی نشان بدهند...
    اگر این روزها، اسلام فناتيک اين‌طور انگشت‌نما و منفور شده، ايراد از عملکردهای خودش بوده؛ ايراد در کارنامه‌ای‌ست که در دو-دهه‌ی گذشته برجا گذاشته. کدام کوشش از سوی مسلمانان يا کشورهای مسلمان صورت گرفته که کمی جلوی خشونت‌های جهان‌گستر هم‌کيشان خود را بگيرند؟ با اين بساطی که همه شاهدش هستيم، به غربی‌ها بايد حق داد که از اسلام اين آقایان وحشت داشته باشند و در مقابل‌اش موضع بگيرند.

    در خاتمه، من واقعاً مانده‌ام اين دوستان مسلمان، با اين‌همه تنفر از سازوکار دنیای غرب، در اين‌جا چه می‌کنند؟! البته حق انتخاب محل سکونت برای همه محترم است، امّا چه شده که اين افراد، خودآزاری تمام‌وقت را به جان خريده، به جايی جز غرب نمی‌روند؟ لابد چشم‌پوشی از منافع مادّی و آزادی‌ای که "کافران" ايجاد کرده‌اند سخت است!

    پ.ن: فکر نکنم لازم به گفتن باشد که اين نقدنوشته، از سر حسن نيت نگاشته شده است. اميد که برداشت ديگری نشود.

    نامه‌ی رسيده و چند خطی به‌پيوست

    خواننده‌ی محترمی -در ارتباط با يادداشتِ بزرگ‌ترین شاهکار ما ملّت! من- مطلب نسبتاً بلندی نگاشته‌اند که عيناً اين‌جا منتقل‌اش می‌کنم:
    آیا جمله ی " آقای مجید زهری نتیجه ی زایمان تاریخی این ملت است"، یک توهم است؟

    آقای زهری، نوشته ی کوتاهتان را به نام "بزرگترین شاهکار ما ملت!" خواندم. عالی بود، البته با یه قید و شرطهایی.
    من شاید اگه سایت داشتم جمله ی "ولایت مطلقه‌ی فقیه نتیجه‌ی زایمان تاریخی این ملت است" ِ شما را بر سردر سایتم مینوشتم. یک قِضاوت درست و بی رَحم است که مثل تبر فرود میاد بر بسیاری توهمات. البته نمیدونم چرا شما اول از "ما ملت" میگویید، ولی در اینجا از "این ملت" حرف میزنید. ولی از این که بگذریم، من نمیتونم این جمله را هم توهم فرض کنم: " آقای مجید زهری نتیجه ی زایمان تاریخی ما ملت است" . من واقعن نمیتونم بگم که این حرف درست نیست. من و شما هم جزوی از این ملت و زاده ی این ملتیم. هم آنیم و هم از آنیم. من نمیتونم این جمله را توهم فرض کنم: " زمانی در 30 سال پیش، معرف فرهنگی-هویتی ما ایرانیان، شاهکار بی بدیل مان انقلاب اسلامی بود". ولی اکنون بعد از 30 سال، امثال زهری داریم که او هم زاده ی این ملت است. شما در اول نوشته تان، از اهل فرهنگ و ادب نام برده اید. و اگه فرض کنم که منظور از فرهنگ، فرهنگ سیاسی هم میباشد، میشه گفت: " ولایت مطلقه ی فقیه نتیجه ی زایمان تاریخی جماعت روشنفکر ایرانی است". از بچه ی 15 ساله چه انتظاری میشه داشت؟ از اونی که از صبح تا شب مجبوره بیل بزنه، چه انتزاری میشه داشت؟ انقلاب اسلامی: ثمره ی طول تایخ روشنفکری در ایران. ولایت فقیه: زایمان تاریخی ِ روشنفکران ایران. روشنفکرای 30 سال پیش، که ثمره ی زاده و پرورده شدن توسّط کل ایرانیان بودند و از خارج هم تعسیر میگرفتند، زایمان کردند و ولایت فقیه، نسیب شد.

    شما مینویسید: "واقعيت اين است که نمی‌شود خلاقيت‌های فردی عدّه‌ای ادبای تاریخی‌ را به‌پای جميع مردم نوشت." ولی ژن های پدر و مادر و محیط، آدما رو میسازه. آدمهایی که هر کدومشون تا اندازه ای استقلال فکری دارند. درسته که نمیشه این خلاقیت ها را به پای جمیع مردم نوشت، ولی به پای یک عده از مردم که میشه نوشت. هیچ کدوم از ما تو خلاء به دنیا نیومده. من هم مثل شما، وجود افراد استثنایی را قبول دارم، ولی آنها را هم جزو شناسنامه ی اون ملتی میدونم که این استثنائات به آنها تعلق داره. من و شما هم، چه استثنائی و چه غیر آن، به شناسنامه ی "ملت ایران" تعلق داریم. من حرف شما را تقریبن قبول دارم که تراوشات فکریِ این استثنائیان را نمیتوان "معرّف هوویت ایرانی" دانست. و تقریبن میگویم، چون مساله ربط داره به زمان. گویند ترا هست پدر عاقل و فاضل، از فَضل پدر تو را چه حاصل؟ فرهنگ و تمدن زمان کورش را شاید بتوان "معرف هوویت ایرانی" در آن زمان دانست. انقلاب اسلامی "معرف هوویت ایرانی" در 30 سال پیش بود. حرف از قبول حرف شما به طور تقریبی زدم، چون وقتی به شاعر استثنائیمان، یعنی آقای شاملو، فکر میکنم، میبینم که تراوشات فکری او تقریبن " معرف هوویت بخش بزرگی از جنبش "روشنفکری"ِ ایرانیان در
    ده های 40 و 50" میباشد. آری،" ولایت مطلقه ی فقیه نتیجه ی زایمان تاریخی جماعت روشنفکر ایرانی است". شاید اینطوری هم بتوان گفت: " خلاقیتهای جمعیِ جمیع مردم را میتوان به پای جمیع روشنفکران آن مردم نوشت". حالا اول تخم مرغ بود یا مرغ؟
    آقای زهری، شما وقتی به درستی مینویسید "ولی به‌واقع اگر اين مردم را در هر کجای ارض آزاد بگذاريد، عين يا چيزی شبيه به همان بساط را پديد می‌آورند!"، آیا خودتان را از این مردم جدا میکنید؟ فکر نکنم، وگر نه از اول از "ما ملت" حرف نمیزدید. من فکر میکنم وضعیت جنبش روشنفکریِ ایران در حال حاظر با وضعیتش در دهه های 40 و 50 ، خیلی فرق کرده. الان چندین هزار وبلاگ داریم. اون جوّ عقب مونده ی چپی و راستیِ اون دوران، دیگه یقه ی عده ی خیلی کمی رو میگیره. دوران تسفیه حساب در جنبش روشنفکری چند سالی است که شروع شده. الآن دیگه درست و حسابی!! نمیشه شاملو را به خوردِ دانشجو داد؟ اکبر گنجی مانیفست جمهوریخواهی مینویسه، در درون ملّاها، عده ای حرف از جداییِ دین و دولت میزنند. جوّ قالبِ این زمان، دمکراسیخواهی است. جدائیِ دین از حکومت، آزادیِ احزاب، حکومتِ پارلمان. این جوّ، به اندازه ی زمین تا آسمان، با جوّ روشنفکریِ 30، 40 سال پیش فرق داره، هر چند که باز هم بسیار عقَبمانده ایم. من میگم: " یک ملت، آیینه ی تمام نمای روشنفکرانش است". از بچه ی 15 ساله و یا اونی که از صبح تا شب باید مسافر کشی کنه، نباید انتظاری داشت. بار و مسعولیت اصلی روی دوش روشنفکرانی است که موقعیتش را داشته اند که روشنفکر شوند و (شاید بدبختیش را داشته اند که) نمیتوانند تماشاچی باشند. نمیتوانند دنبال پیدا کردن و حل مشکلات نباشند.
    شاد باشید
    با احترام
    شاهین دلنشین
    من حتماً در پاسخ اين دوست چيزکی خواهم نوشت. وعده‌ی مشخص نمی‌گذارم، امّا پاسخ‌دهی قطعی است. برای امشب، خود مطلب به حد کافی بلند و تأمل‌برانگیز هست که خوراک کامل خوانندگان فهيم اين صفحه باشد. ديالوگ ما پس بماند تا روزی ديگر...

    چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶

    بالاخره حسين چی؟

    دوستی پيشنهاد می‌کرد که از اين به بعد، حسين درخشان را "حسین آواره" صدا کنيم، آخر از وقتی که ياد داريم، چمدان به‌دست، با آن تی‌شرت سبز ضد قمه و هيبت مندرس و سر و صورت ژوليده، ويلانِ پس‌کوچه‌های غربت بوده و معلوم هم نبوده شب‌ها در کدام ناکجا‌آباد بيتوته می‌کرده... البته من شخصاً "حسین بی‌خانمان" را بيش‌تر می‌پسندم، چون در انگلیسی‌ نيز مصداق دارد: Hossein Homeless!
    حالا انتخاب‌اش بماند به عهده‌ی خودتان. ما که بخيل نيستيم؛ به جای يکی، گفتيم دو تا پيدا کنيم که يک‌وقت دعوای‌تان نشود!

    یکشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۶

    نظری به يک نظر؛ از خاصيت‌های مردم قبل از توسعه

    مجيد در پيامگير برايم نوشته:
    «...بعضي اوقات با خودم مي گم اگه همين دولت رو از سر اين مردم بردارن اينها هم ديگه رو زنده زنده پوست مي كنن مي خورن

    احتمالاً بايد همين‌طور باشد، برای اين‌که اين خصلت ممالک قبل از توسعه است. در جوامعی که آداب شهرنشينی جا نيافتاده و نهادينه نشده است، تنها يک "نظم آهنين" از بالا می‌تواند سازوکار جامعه را بر مدار اصولی (حال هر اصولی؛ با درست و غلط‌اش کاری نداريم) بگرداند. اين نظم که فروپاشد، رشته‌های در-هم-تنیده‌ی روال/نظم جامعه نيز بلافاصله از هم می‌گسلد و هرج‌ومرج حکمفرما می‌شود.
    در جوامع ايلی و بدوی، قانون نانوشته و قواعد سنّتی جامعه (اگر بشود اسم‌اش را جامعه گذاشت؟) و همبستگی قومی-فامیلی-ريشه‌ای آن‌را سرپا نگه می‌دارد. جوامع در حال توسعه امّا از اين خاصيت برخوردار نیستند، چه مبانی و سرفصل‌های اعتقادی/فرهنگی يک‌پارچه و مشترکی (در حد کفايت) در بين آن‌ها نیست.
    مردم در حال توسعه مردمی‌اند که دارند از سرزمين "سنّت محض" به فضای "قانون‌مندی شهری" نقل مکان می‌کنند. يعنی مردمی‌اند ميان دوکرانه؛ نه اين هستند نه آن. همين سر-در-گمی، آنان را به "نظم‌دهنده"ای از بالا وابسته‌ی تام کرده است.

    ياد مهستی پايا باد...

    من چندان طرفدار صدا و ترانه‌های مهستی نبودم، امّا اين دليل نمی‌شود که از رفتن او -از درگذشت يک پيشکسوت- غم‌ام نگیرد.
    مهستی از جَرگه‌ای بود که به سوختن در غربت محکوم شده بود. اين، سرنوشت او بود... و خيلی‌های ديگر در همين رديف. فرم هنری‌ای که مهستی، هايده، ابی، داريوش، رامش، گوگوش، ستّار و ... در آن جوانه زدند، به بخش مشخصی از زمان و فضا تعلّق داشت که ديگر حتا ته‌مايه‌ای از آن نيز باقی نمانده و طبعاً تکرار نمی‌شود. از اين‌روست که هر چه اين‌روزها -در داخل يا برون‌مرز- تولید می‌شود، به گرد پای آن کارها هم نمی‌رسد. خوانندگان و ترانه‌سرايانی که در اواخر دهه‌ی چهل و اوايل پنجاه پا به عرصه‌ی هنر کشور گذاشتند، حتّا با موی سپيدکرده و حنجره‌‌های خش‌گرفته، باز شرف دارند به جديدها. آن زمان، زمان طلايی موسيقی ايرانی بود که بر اثر سيل تاریخ، محکوم به فنا شد... و از شوربختی، ما را نيز محکوم کرد که بنشينيم و رفتن تک‌تک آن نسل را نظاره کنيم...

    چهارشنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۶

    قدری گله‌گی از هم‌ميهنان تازه‌وارد

    به بچه‌های ايرانی که اين‌جا به‌دنيا آمده يا بزرگ شده‌اند اعتماد دارم. شرم و شرافت ايرانی و صافی و صداقت کانادايی را جمع دارند. بچه‌هايی که تازه از ايران می‌آینده امّا حساب‌شان سواست! بين‌شان کم نيستند آن‌هايی که تمام توان و استعداد خود را وقف حقه‌بازی و شيره‌ماليدن سر ديگران کرده‌اند...
    من نه می‌خواهم با یک چوب همه را برانم، نه نوشته‌ام بوی کلی‌بافی و توهين بگيرد؛ چيزی که دارم می‌نويسم تنها بازتاب حيرتی است که از برخورد با هم‌میهنان تازه‌وارد به من دست می‌دهد؛ حيرتی که به شوک پهلو می‌زند و لحظه‌به‌لحظه به آن افزوده می‌شود.
    همين چند سال دوری کافی بوده که دريابم با چه سرعتی جامعه‌ی ايران رو به قهقرا می‌رود. نکته‌ی مشترک در بسياری از تازه‌واردین "تنفر از ديگر ايرانی‌ها" و تلاش برای بستن بار خود به هر قيمت است. يعنی تنها معيار ارزش براشان پول است و بس. اين، آن ايران و ايرانی‌ای نیست که من می‌شناختم. واقعاً چه بر سر اين مردم آمده؟
    چند تا از اين افراد آمدند پيش ما کار کنند. به هفته نشده بود که تک‌تک بيرون‌شان کردم! بی‌دليل دروغ می‌گفتند؛ مثل خصلتی اخلاقی يا عادت. چيزی را که من به چشم خودم ديده بودم را حاشا می‌کردند. در محیط کار دسته‌بندی می‌کردند و از دست‌شان می‌آمد پشت صغير و کبیر بد می‌گفتند. توطئه می‌چيدند. فهم کار مشترک و زندگی با ديگر مليت‌ها را نداشتند. واقعاً متحيّر مانده بودم در رفتارشان. از کاری نيز که انجام می‌دادند شرمسار بودند. آدم اگر کاری را که می‌کند دوست نداشته باشد، نمی‌تواند درست انجامش بدهد. همين بود که در هر فرصتی از زير کار درمی‌رفتند. همه‌شان هم در ايران مرفه بودند و چند تا کارخانه داشتند و صد تا کلفت و نوکر خدمت‌شان را می‌کرده... و همه‌ی اين امکانات را ريخته بودند دور و آمده بودند در برهوت کانادا! توقع داشتند که بين آن‌ها و ديگران (مثلاً خارجی‌ها) فرق بگذارم و بهشان امتياز بدهم؛ کاری که هيچ اعتقادی به آن ندارم. برای من و شرکتی که در آن کار می‌کنم، کيفيت کاری که فرد ارائه می‌دهد اهميت دارد نه مليّت او. افراد را بر اساس نژاد و زبان و رنگ پوست و محل تولد تقسيم‌بندی نمی‌کنيم. امّا خب هم‌ميهنان ما توقع‌هايی که دارند که اگر زیر بارش نروی، می‌شوند دشمن خونی‌ات! ما هم که زير بار نمی‌رويم و نخواهیم رفت و خر خودمان را می‌رانيم...

    خیلی جسته-گريخته شد اين يادداشت. یادداشت بعد از کار طولانی است ديگر...

    سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

    یکشنبه در خيابان ما، در داغی ظهر، تعدادی نوجوان را می‌ديدی که با هياهو از رانندگان می‌خواستند که ماشين‌ها‌شان را بشويند. دختر و پسر بودند، از هر نژاد؛ به زيبايی جوانی. طراوت و شادابی‌شان قدرت تصميم را از کف‌ات چنگ می‌زد. همين شد که زدم کنار...
    ماشین شرکت دستم بود؛ غول بی‌شاخ‌ودمی که شستن‌اش حسابی کار می‌برد. از چپ‌وراست، از زمين و زمان ریختند سرش. به دقيقه نرسيده بود که ماشین ترگ و ورگل زير آفتاب برق می‌زد. پرسيدم چقدر می‌شود؟ گفتند ده دلار. دادم‌شان؛ با رضا و از ته دل.
    با اين‌جور خرده‌کاری‌ها، نوجوانان واردشدن به بدنه‌ی اجتماع را تمرین می‌کنند. از همان آغاز می‌آموزند که برای رشد جامعه‌شان تلاش و تشريک مساعی لازم است. بايد درس خواند و در کنارش کار کرد...

    به نتایج ديگری هم می‌شود از اين نوشته رسيد... که بماند برای وقتی ديگر. فقط خواستم در لذّت رويداد شريک‌تان کرده باشم.

    یکشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۶

    بستر فرهنگی ملاحسنی

    امروز ديدم گيله‌مرد کاليفرنيايی تکّه‌ای از افاضاتِ نمازجمعه‌ای ملاحسنی (نسخه‌ی اصلی را می‌گويم نه بدلش را:)) را در صفحه‌اش پرچم کرده به اين شرح:
    «کسانی که می‌گويند خارجه از ما پيشرفته‌تر است احمقند! ...» [و باقی فرمایشات گه‌هربار آقا]

    آن‌چه من می‌خواهم بگویم، عين واقعيت و چيزی است که با چشم‌های خودم ديده‌ام: خاندانی را در تورنتو می‌شناسم از بچه‌های اروميه -يا کسانی که با آن‌ها وصلت کرد‌ه‌اند- که هر يک به نوعی با آقای ملاحسنی برخورد داشته‌اند. همه هم ماشاالله با تحصيلات عاليه... چندتاشان نيز در ايران پست‌های مهم غير حکومتی داشته‌اند. باور کنيد چنان از خلاقيت‌ها و انديشه‌ی بلند ملاحسنی تعريف می‌کنند که فکر می‌کنی ملای تعريفی اين حضرات، کسی است جدای آن ملايی که همه‌مان می‌شناسيم! یکی می‌گويد ابتکارات اين آملا در کار کشاورزی -در سراسر ايران- رودست ندارد. یکی ديگرشان می‌گويد بزرگ‌ترين افتخار زندگی‌اش، حضور ايشان در مراسم ختم پدرش بوده است... و باقی قضايا. البته گاهی هم مزه‌پرانی‌های آقا را ريشخند می‌کنند، امّا در درون، برايش احترامی عميق قائل‌اند. اين‌ها تازه کسانی‌اند که دست‌شان به دهن‌شان می‌رسيده و توانسته‌اند بيايند آمريکای شمالی؛ تکليف سيب‌زمينی‌کاران منطقه که دیگر روشن است!

    مشکل اکثر ما اين است که فهمی پايه از "مفهوم فلسفی زمان در تاریخ" نداریم. هنوز که هنوز است، شبح ديالکتيک نخ‌نمای مارکس بر فراز ذهنيت روشنفکری ما پرسه می‌زند. به‌جای خواندن توضيحات هايدگر در اين زمينه، تا نامش را می‌شنويم، می‌گويیم "گور پدرش، اين‌ بابا که نازی بوده"! اصلاً اسم هنری برگسون را شنيده‌ايم؟ لايبنيتز را چطور؟

    در گفته‌ی فکاهی ملاحسنی شايد بشود تکه‌هایی از حقيقت را جست. آن‌چه او از "فاصله‌ی زمانی ما و غرب" می‌گويد (البته فقط از لحاظ تيتر، نه ريزه‌کاری‌های گفته‌اش) بحثی‌ست پايه از مفهوم فلسفی زمان و ارزش‌گذاری زمانی انديشه‌ها. نخستين شرط مدرن‌بودن و توسعه‌يافته‌گی، هم‌خطی و حرکت با زمان است. مبدأ زمان نيز جهان مدرن غرب است. نشستن پای ماهواره و سوار بنز شدن در جهان سوّم، کسی را مدرن نمی‌کند!

    :: نگاهی ديگر به موضوع:
  • مختصری در باره مفهوم زمان و تاريخ در اسلام نوشته‌ی چوبينه
  • Gay Pride

    امروز در داون‌تاون جشن گی‌هاست. ديروز هم بوده. قبلاً دو روز بوده، امّا انگار اين اواخر به طول يک هفته دراز شده! کارناوال نسبتاً جالبی‌ست. فقط بدی‌اش اين است که خيلی به خانه‌ی من دور است و نمی‌شود همين‌طور گذری سری به آن‌جا بزنم. بروم، کل روزم رفته. آن‌وقت کارهای تلنبارشده باز قطورتر می‌شوند... و حالا بيا و درست‌اش کن!
    ديدن کارناوال‌های خيابانی، حالا هر کارناوالی که می‌خواهد باشد، لطف تابستان تورنتو است. داون‌تان که زندگی می‌کردم، اگر سر کار نبودم، می‌ديدم‌شان. اين‌جا که من هستم، کم‌تر گذرم به شهر می‌افتد... مگر برای کار يا ملاقات دوستی.

    شنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۶

    تعداد لینک و تأثيرگذاری؟!

    جدّی‌ترین و ماندگارترین آثار جهان، هيچ‌وقت مردمی‌ترین آثار نبوده‌اند. اصولاً آثار سنگين مخاطبین محدودی دارند. کارهايی با تأثير ژرف، فقط برای تعدادی نخبه نوشته می‌شوند. عامّه، نه حوصله‌ی باریک‌شدن در اثری جدّی را دارد، نه قدرت فهم آن‌را. بنابراين، مورد توجه و اقبال عامه قرار گرفتن، اصولاً ربطی به حدودِ تأثيرگذاری و عيار يک اثر ندارد.

    در پهنه‌ی وبلاگ‌شهر نيز -که سوای ديگر بخش‌های زندگی نيست- وضع نبايد ديگرگونه باشد. اگر بخواهد تعداد بازديدکننده يا توجه فراگير مردم معيار سنجش و ارزشگذاری يک وبلاگ باشد، طبعاً در اين ميدان وبلاگ‌های سکسی از همه پیشی می‌گيرند!

    وبلاگ محل عرضه‌ی خود است؛ محل خودارضايی روانی‌ست؛ محلی‌ست برای نمايش گستره‌ی تنهايی‌مان. اين محل نه جای فخرفروشی‌ست، نه به‌رخ‌کشیدن حقارت‌های خويش. ولی خودمانيم: آدم چقدر بايد در زندگی واقعی ورشکسته باشد که از يک وجب خاک اينترنتی به اسم وبلاگ هويت و ارزش بگيرد...
    سيستم پيامگير اين وبلاگ فعلاً رفته است دَدَر؛ کی بيايد... هيچ معلوم نیست! زياد روی اين زبان‌بسته کليک نکنيد... خودتان را بيخود خسته نکنيد... بالابيا نیست!

    جمعه، تیر ۰۱، ۱۳۸۶

    پيوستی بر "اغتشاش رسانه‌ای" نبوی

    مطلب اغتشاش رسانه‌ای ابراهيم نبوی حرف برای گفتن زياد دارد، امّا مشکلی محتوايی نيز دارد: نمی‌تواند از آن‌چه می‌گويد جمعبندی شسته‌-رفته‌ای به‌دست دهد. نبوی در نوشته‌اش تا دم در می‌آيد، امّا جرأت نمی‌کند بيايد تو؛ مثل آدمی‌ست که تعداد زیاد درخت‌ها نمی‌گذارد جنگل را ببيند!
    همین‌جا بگويم که نبوی در يادداشت جسورانه‌اش خط درستی را پی گرفته است و شخصاً با مواضع وی احساس نزديکی می‌کنم.

    مشکل يادداشت اغتشاش رسانه‌ای اين است که با وجودی که قطعات موضوع را نسبتاً دقيق روی دايره می‌ريزد، امّا به جست‌وجوی علّت اين به‌اصطلاح "اغتشاش" نمی‌پردازد. در واقع اين یادداشت فقط طرح مسئله است نه بيش.
    در اين طرح مضمون، نه تحلیل رسانه‌ای، که "پديدارشناسی هويتی" اهميت و ارجحيت بررسی دارد. مسئله به گمان من روشن است: وقتی هر کدام از ما "ايرانی ويژه‌ی خود" در ذهن می‌پرورانيم، وقتی تا اين حد در بينش و نگرش‌ ما مردم گوناگونی و فاصله وجود دارد، طبعاً آن رشته‌های قدرتمند که بايستی بين اعضای یک "هويت" وجود داشته باشد در بين ما نيست یا ضعيف است. در نتیجه، ما ايرانيان از هويتی يک‌دست -يا حتّا نسبتاً يکنواخت، در حد معمول ديگر جوامع- برخوردار نيستيم. ساده‌تر بگويم: ما مردم مشکل هويتی داريم. اگر باز هم رک‌تر بخواهيد: هويت ايرانی به سختی بيمار است!

    اين فقدان زخمی‌ست که هر روز در گوشه‌ای از پوسته‌ی جامعه‌ی ما سر باز می‌کند و خون‌چکان می‌شود. و امّا شوربختی اين‌جاست که خودمان اصلاً متوجه‌اش نیستيم، در نتيجه، فقط برای‌مان سر-در-گمی بيش‌تر می‌آورد و مشکلی جدید بر کوه مشکلات‌مان می‌نشاند...

    پی‌نوشت:
    فهم و نورتاباندن به مشکل هویتی ايرانيان با پژوهش در تاریخ معاصر ميسر است. نگاه ريشه‌يابانه به تاریخ پس از مشروطيت، مشکل هويتی مردم ما را مشخصاً آدرس می‌دهد. نقطه‌ی اوج اين مشکل در انقلاب اسلامی 57 پيکر گرفت. در واقع انقلاب ثمره‌ی تصادم و برخورد هویت (ها) بود؛ انقلاب صحنه‌ی زد و خورد صاحبان هويت‌های گوناگون بود.

    چهارشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۶

    این‌طور که از فرمايشات این سرکار عليه پيداست، پارتنر ايشان بايد الآن در چند "زبان" به درجه‌ی استادی رسيده باشد!

    سه‌شنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۶

    بزرگ‌ترین شاهکار ما ملّت!

    اهل فرهنگ و ادب -و حتا گاه عوام- ما، ضمن باليدن به شاهکارهای ادبی ايرانزمين مثل شاهنامه، غزليات حافظ، مجموعه‌آثار عطار، کارهای مولوی، بوستان و گلستان سعدی... و امثالهم، از آن‌ها به عنوان "شناسه‌ی ملّی" ايرانيان نام می‌برند. مفهوم اين حرف اين است که اين آثار را "معرّف هويت ايرانی" قلمداد می‌کنند.
    من شخصاً بر اين باورم که بهترین معرّف فرهنگی-هويتی ما ايرانيان، شاهکار بی‌بديل‌مان انقلاب اسلامی است! واقعيت اين است که نمی‌شود خلاقيت‌های فردی عدّه‌ای ادبای تاریخی‌ را به‌پای جميع مردم نوشت. اين خبطی است که سال‌هاست مرتکب شده‌ايم... مخصوصاً بعد از مشروطه و در حکومت پهلوی‌ها اين باور اوج گرفته.
    انقلاب اسلامی هويتی‌ترین عملکرد تاریخی ايرانيان بوده است. ولايت مطلقه‌ی فقيه نتيجه‌ی زايمان تاريخی اين ملّت است. می‌خواهيد باور کنيد يا نکنيد، ولی به‌واقع اگر اين مردم را در هر کجای ارض آزاد بگذاريد، عين يا چيزی شبيه به همان بساط را پديد می‌آورند! اين وسط البته عدّه‌ای آدم روشن که خصلت شهروندی دارند باقی می‌مانند که بهتر است آن‌ها را استثنا دانست.
    این فريب بزرگ که "ادبيات هر ملّت، شناسه‌ی آن ملّت است" ديگر کم‌تر کسی را تحت تأثير قرار می‌دهد. چرا نوع حکومت و عملکردهای تاریخی یک ملّت -از جمله خباثت‌ها و رذالت‌هايش- را برگ هويتی آن ندانيم؟

    یکشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۶

    دروغ نگفته باشم، چند روزی بود که يادم رفته بود وبلاگ دارم! در طول اين چند سال، شايد اوّلين يا دوّمين باری باشد که اين اتفاق افتاده. خوب و بدش حالا بماند، امّا چيزی که در کنارش هست اين است که چقدر نقش وبلاگ در زندگی آدم پررنگ است که وقتی چند روز فراموش‌اش می‌کنی، از آن به عنوان "اتفاق" نام می‌بری...
    من نمی‌فهمم اين طرح "ازدواج موقت" واقعاً چه اشکالی دارد که جار و جنجال راه می‌اندازيد؟ ... یک کار مثبت هم که می‌خواهند بعد از اين‌همه سال بکنند شما ملّت چوب لای چرخ‌شان می‌گذارید!

    یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶

    الهی من جگرتو برم که اينقدر نازی! می‌شه آخه چيزی اينقدر خوشگل باشه؟ به اين ترگل-ورگُلی؟
    +

    توضیحی کوتاه در باره‌ی یک لینک

    چند روز پيش، به نوشته‌ای از دوستم آقای خسرو فانيان لینک دادم که باعث عکس‌العمل ديگر دوستم آقای چوبینه شد. اين توضيح شايد به‌درد چوبينه بخورد:
    چند سالی‌ست که خسرو را می‌شناسم. با هم رفاقتی داريم. گاهی اگر بشود، در جايی نظير کافی‌شاپ قراری می‌گذاریم و راجع به تاریخ معاصر گپی می‌زنيم. البته اين قرارها، زمانی‌ست که به‌خاطر بی‌انگيزه‌گی من، قطع شده.
    مدّت‌ها در کار نوشتن کتابی بودم، پيرامون انقلاب اسلامی ملّت ايران. از جمله وقت‌کشی‌های جوانی به‌حساب‌اش آورید! القصه: اين کتاب قرار بود ضميمه‌ای داشته باشد شامل چند مصاحبه. یکی از افرادی که برای مصاحبه انتخاب شده بود -و موافقت کرده بود- خسرو بود. پایه‌ريزی اين مصاحبه، حاصل ساعت‌ها نشست با او بود که در طول يک‌سال‌واندی انجام گرفت.
    خسرو چپی نيست؛ عقايد دست‌ِ راستی دارد. به نوعی ناسيوناليسم بومی‌گرا معتقد است که در مقابل جهان‌گرايی کاپيتاليستی می‌ايستد. تحلیل‌هايش اغلب از اين زاويه است.
    می‌دانم که بهايی‌زاده است، امّا گمان نکنم به آيینی باور داشته باشد. عشق پرخروشی به ايران باستان دارد. گمان می‌کند که ايران روزی، چون ققنوس، از خاکستر خويش برخواهد خاست. می‌گويد ايرانيان در روند تاریخ، بارها زانو سست کردند، امّا کمرشان نشکست. آينده‌ی ايران بسته به جوانه‌زدن، رويش و نمو تخمه‌ی خودزای درون مليت و فرهنگ ماست. این‌ها حرف‌های او است با تکرار من.
    مثل خيلی از ايرانی‌ها، سال‌هاست که در دل اميد تغيیر ايران می‌پرورد. چيزی اگر می‌نويسد يا گفتاری در راديو تنظيم می‌کند، از روی همين جوشش است. گفتنی‌هايش را "به‌واسطه‌ی" تريبون‌های مختلف به گوش و چشم مخاطبش می‌رساند. فلان نشريه برای او، محلی است برای رساندن پیام... نه بيش.

    عجیب اين‌که هم خسرو و هم چوبینه، هر دو دانش‌آموخته‌ی "تاریخ هنر" هستند؛ يکی در ايتاليا و ديگری در آلمان!

    جمعه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۶

    دوستی (12)

    امشب، در جوار ياران غم و شادی، مهر و صفا، می و ساغر، نشسته‌ايم و حالی می‌کنيم. چه شبی‌ست امشب.
    یار وفادار، دوستی که نام دوست، برازنده‌ی اوست، کنار دستم است. اسمش را اجازه دارم که بگويم؟ چرا که نه! مجتبای خودمان است؛ مجتبا درخشان. مردی که در جهان کاپيتاليسم، عمر گذاشته روی کار فرهنگی.
    و اما نازنين دوست ديگری هم هست که شعله داده به آتش گرم دوستی؛ که چراغی شده پرنور در محفل دوستی. نامش امير است با کنیه‌ی مهيم.
    با هم دمی داديم و دمی گرم کرديم و دمی ساييديم... و حالی بود و حالی کرديم. شبی بود امشب...
    همين.
    ...
    اين خط‌نوشته کار دست هرسه‌مان است. گفتیم، بماند به یادگار... شايد خطی شد در برگ‌های دفتر دوستی‌مان...

    دوشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۶

    کی دوست ندارد در خارج زندگی کند؟

    خواننده‌ای پيامی پای اين يادداشت نهاده که حائز توجه است:
    «شايدم آدمي كه از تغيير دادن مايوس مي شه ، مي ره خارج زندگي كنه»

    قرار نيست بر هر گزاره و رخدادی، رابطه‌ی "علّت‌ومعلول" حکمفرما باشد. يعنی سمتی، چون مکمل، به کار تشريح آن‌ديگری بيايد. اين يک.
    و امّا قضيه اين است ‌که درهای خارج باز نیست تا هر کس مثلاً مأيوس شد يا از ننه‌اش قهر کرد برود آن‌جا. اگر بر فرض محال اين‌طور بود، شک ندارم که ايران از سکنه خالی می‌شد! واقعاً کدام ايرانی دوست ندارد به جای جمهوری اسلامی، در جهان غرب زندگی کند؟ اين را حتماً از خودتان بپرسید...
    آن‌طور که من خبر دارم، جوانِ امروزی، با آرزوی آمدن به کانادا سر بر بالين می‌گذارد و با همان رويا، صبح برمی‌خيزد. غير از اين باشد، لابد عقل سليم را شوهر داده رفته پی کارش! بنابراين، اين شايعه‌ی باسمه‌ای که "هر کس رفته خارج، مردش نبوده بماند و ايران را بسازد" و از اين‌جور اراجيفِ صد من يک قاز، یک‌جور خود-گول-زنک فکاهی است که ممکن است فقط کمی دل گوينده‌اش را خنک کند؛ مثل قماربازی که وقتی می‌بازد، می‌گويد به ت...م تا از سکته‌ی احتمالی جلوگيری کند!
    همه‌ی آدم‌ها دنبال زندگی بهتر هستند و اگر کمی عقل توی کله‌شان باشد، اين آموزه‌ی مذهبی خودويرانگر که می‌گويد "بسوز و بساز" را بلافاصله می‌اندازند توی سوراخ توالت و سيفون را می‌کشند! والسلام.

    یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶

    حکايت بعضی‌ها

    آدمی که از زندگی خودش در خارج از کشور نتيجه‌ای نگيرد، دل می‌بندد به تغيير در ايران!

    اهميت نشر انديشه‌ی دوستدار

    ورود آثار، و در کل انديشه‌ی آرامش دوستدار به بستر فکری ايران امروز، نه يک قدم، بل صد قدم به جلو است. موافق يا مخالف‌بودن با او بماند به عهده‌ی خود اشخاص، امّا نکته‌ی مهم اين است که در فضای انحصار کامل و ميدان‌داری ذهنيت‌های جوراجور مذهبی، روزنه‌ای هم باز شده برای کسی (کسانی) که دگر می‌انديشد و "ايدئولوژی رسمی" را به چالش می‌گيرد.

  • آرامش دوستدار در نيلگون
  • قابل توجه دوستان مبارز و قهرمانان جان-بر-کف (گاهی کف-بر-لب) ملّت!
    منت گذاشته، طومارهای‌تان را به ميل‌باکس حقير اين‌جانب نفرستيد، چون من مدّت‌هاست امضاکردن را ترک کرده، فقط انگشت می‌زنم!
    باقی بقای‌تان!

    شنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۶

    ارتباط با هم‌ميهنان؟

    هفته‌نامه‌ی سلام تورنتو -که از معدود نشريات فارسی‌زبان تورنتو است که گاهی سربرگش را می‌خوانم- اصرار غريبی دارد برای پيوندزدن ايرانيان به هم. مثلاً می‌گويد "ما ايرانی‌ها -مثل ايتاليايی‌ها، يونانی‌ها یا ديگر مليت‌ها- اين حق را داریم که خيابانی به اسم‌مان بشود". یا می‌گويد ما بايد در بدنه‌ی سياسی کشور نفوذ کنيم و نماينده داشته باشیم... و از اين دست حرف‌ها. خلاصه می‌خواهد به زور سيريش هم شده، ايرانی‌ها را به هم بچسباند يا به جايگاهی که لابد لياقتش را ندارند برکشد! البته چنين تلاشی جای تقدير دارد، امّا اگر منطقی به آن نگاه کنيم، اين‌هم به‌نوعی حکايت "آب در هاون کوبیدن است" به گمانم...

    اعضای یک جمعيت‌ يا مليت -یا هر چه که اسم‌اش را می‌خواهيد بگذاريد- بايد در حد قابل توجهی بستر فکری-فرهنگی مشترک داشته باشند. بايد شاخصه‌های مشترک قوی‌ای داشته باشد. بايد به هم‌ديگر کشش داشته باشند. بايستی به پيشينه‌ی خود افتخار کنند... من چنين مواردی را در بين ايرانيان خارج از کشور نمی‌بینم. ايرانيان خارج البته از اين بابت فرقی با داخلی‌ها ندارند.

    شما اگر نمی‌خواهيد با خودتان روراست باشيد، من اصرار دارم که باشم! واقعيت اين است که ايرانی‌ها در هر کجای کره‌ی خاک، سايه‌ی هم را با تير می‌زنند. از روحيه و رفتار هم گريزانند، امّا چون به پيشينه‌ی خود عادت دارند و ضمناً خيلی‌هاشان سخت می‌توانند با محيط جديد خو بگيرند، باز به سمت هم می‌روند. اين، يک نوع حالت کشش و دافعه‌ ايجاد کرده که با اکثر ايرانيان است: از یک‌طرف هم را نمی‌خواهند، از سمت ديگر باز سراغ هم را می‌گيرند. برای همين است که نفرت از خودی در جامعه‌ی ايرانی، اين‌قدر واضح است که هيچ‌جور نمی‌شود پنهان‌اش کرد.

    دوستان خود من اکثراً ايرانی‌ هستند، امّا موضوع اين است که من در اين مورد بخصوص حق انتخاب داشته‌ام و با آن‌ کسانی نشست‌وبرخاست می‌کنم که خودم می‌خواهم. صرفاً "ايرانی‌بودن" من را وادار نمی‌کند که با کسی حتا سلام‌وعلیک کنم؛ رفاقت که بماند. به عنوان شهروند آزاد اين جهان، با خيلی از مردم ديگر ملل راحت‌تر هستم. این يک واقعيت است. دلیل بيرون‌آمدنم از ايران‌ نيز زندگی بهتر در محيطی بهتر بوده، نه مبارزه‌ی سياسی و از اين حرف‌ها. البته با هم‌ميهنانم خصومتی نيز ندارم. برای آينده‌ی ايران -مثل همه‌ی شما- نگرانم، ولی به آينده‌ی وطن دوّمم نيز می‌انديشم.

    با موسيقی ايرانی به سختی ارتباط برقرار می‌کنم. شايد باور نکنيد، امّا در تمام اين سال‌های زندگی در خارج، حتّا يک کنسرت ايرانی هم نرفته‌ام (خارجی البته تا دل‌تان بخواهد)! وقتی پانزده-شانزده سال داشتم، پدرم به من روزی گفت: «مجيد جان! بزرگ‌تر که بشوی، از اين جفنگيات خارجی ديگر گوش نمی‌دهی. فعلاً نوجوانی و خب توی باغ نيستی!» البته بعد از گذشت سال‌ها من هم‌چنان توی باغ نيستم! ناگفته نگذارم که زبان فارسی و بزرگان تاریخ و بخش‌هايی از فرهنگ ايران را دوست دارم، مخصوصاً ادب و شعرش را.

    شما هم وقت کرديد، بنشينيد کلاه‌تان را قاضی کنيد که نسبت به مسئله‌ی "ارتباط با هم‌ميهنان" چگونه فکر و عمل می‌کنيد؟
    یادم باشد در باره‌ی اين گروهی که ترانه‌اش را گذاشته‌ام کنار صفحه (Satellite Party) -که خواننده‌اش (Perry Farrell) از سلاطين "راکِ آلترناتیو" است- چيزکی بنویسم. از گروه‌هايی که در آن خوانده معروف‌ترين‌هاش Jane's Addiction بوده که برای خودش وزنی بوده در اين سبک. اين هم نمونه‌ی کارش:

    دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۶

    چمن حياط خانه‌ی من رسيده است به کمرم! با اين وضع، چمن‌زن حريف‌اش نمی‌شود. مانده‌ام چطور می‌شود از پس‌اش برآمد که باز حياط، حياط شود...
    حياط جلوی خانه را امشب، با وجود خستگی... و بالاخره هر طور که بود، زدم. زبان‌بسته همسايه‌ی من کارش شده زدن چمن‌های من! یعنی اگر ده‌بار اين چمن‌ها زده شوند، نه‌بارش کار دست و همت اوست. آخر حياط ما به هم متصل است و طبعاً نمی‌شود نصف حياط مرتب باشد و باقی بی‌نظم و ژوليده. واقعاً همسایه‌هام آدم‌های خوبی هستند که آدم شلخته‌ای مثل من را تحمل می‌کنند!

    عصر زودتر تعطيل کردم که برسم به کارهای خانه. در راه، برادرم زنگ زد که پنج دقيقه کارم دارد. البته‌ "پنج‌ دقيقه‌"های او را می‌دانم معنی‌اش چيست! رفتم خانه‌اش که دستم بند شد به کار گِل. دارد آلاچيق می‌زند در حياطش. با هم -و به کمک دوستی ديگر- اسکلت آن را علم کرديم. خب، کاری سرانجام گرفت؛ البته قدری از آن. اما باز کارهای خودِ من عقب افتاد. زمان بدجوری از من جلو می‌زند. به گردش هم نمی‌رسم. کارها روی هم تلنبار می‌شوند و کسی نیست دستی به سر و گوش‌شان بکشد. زندگی مجردی‌ است ديگر... مکافات دارد و خوبی‌هايی. بايد ديد کدام، به کدام می‌چربد...

    یکشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۶

    اشاره به "انتقاد به کارنامه‌ی محمّد مصدّق"

    اثر ارجمند جلال متينی نگاهی به کارنامه‌ سياسی دکتر محمد مصدق* را که می‌خواندم، در اين انديشه بودم که چه بهتر بود اگر به جای واژه‌ی "نگاهی" در عنوان، "نقدی" می‌نشست. امروز که بخش سوّم از جستار دکتر محمّد مصدّق؛ آسیب شناسی یک شکست را می‌خواندم، ديدم علی میرفطروس با چه دقّت و موشکافی اين نکته را برجسته کرده است:
    دکتر مصدّق، بعنوان یکی از شریف‌ترین نمایندگان جنبش مشروطه‌خواهی، دارای خصائل و فضائل مهّمی بود (از جمله پاکدامنی، فسادناپذیری و عشق او به استقلال ایران) و بی‌تردید، وجود همین خصائل و فضائل بود که وی را از دیگرِ رهبران سیاسی عصر، ممتاز و متمایز می‌ساخت. دکتر متینی در کارنامهء دکتر مصدّق متأسفانه به این خصائل و فضائل توجّه چندانی نکرده بلکه بسان معلّمی سختگیر، بیشتر به "عیبجوئی" پرداخته است. این کم‌توجّهی شاید برای این بوده که با وجود مقالات و رسالات بسیار و عموماً اغراق‌آمیز دربارهء این خصائل و فضائل، نویسنده -اساساً- بدنبال بیان "ناگفته‌ها و ناشناخته‌ها" در کارنامهء دکتر مصدّق بوده است![متن کامل]
    جلال متينی در پژوهش خود -که سراسر انتقاد است به کارنامه‌ی سياسی محمّد مصدّق- از جمله تبعات ملّی‌کردن صنعت نفت و موضع‌گيری‌های آتی آن را زير پرسش می‌برد، انتقادی که قبلاً نيز جسته‌-گريخته يا گسترده، از سوی ديگران ابراز شده (مثلاً نوشته‌های مهدی شمشيری و حميد سيف‌زاده). نکته‌ای که امّا کم‌تر به‌ديده گرفته می‌شود، توجه به "روانشناسی متنی جامعه" و "آثار روانی ملّی‌کردن صنعت نفت" است. سنجيده‌گی -یا ناسنجيده‌گی- هر عمل سياسی را با دورشدن از آن و به کمک "عامل زمان" می‌شود ارزيابی کرد، امّا چيستی و چگونگی پاگيری آن را نه با رقم و چرتکه، بل‌که با "درون‌کاوی روان يک اجتماع" بايستی شناخت. بايد ديد چه شده که مردم در پشت خيزش يا حرکتی ايستاده‌اند. تحلیل انقلاب اسلامی نیز بدون درنظرگرفتن پايه‌های روانی و فرهنگی آن ره به جايی نمی‌برد. بنابراين بخشی از عيار يک عمل سياسی، منحصر است به عوامل روانی و خواست بطنی (پايه‌های فرهنگی) آن اجتماع.
    در باره‌ی تبعات "ملّی‌شدن صنعت نفت" بسيار گفته شده و لازم است باز هم گفته شود، امّا آن‌چه به موضوع روانشناسی اجتماع آن دوران (پس از مشروطيت تا آغاز دهه‌ی سی) مربوط می‌شود و لازم به ذکر است، اين است که ملّی‌کردن صنعت نفت برای ملّتی مغلوب که سال‌ها غير مستقيم تحت استعمار خارجی -به‌ويژه انگلیس- بوده، نه صرفاً یک استراتژی سياسی، بل‌که بيش و پيش از آن، نوعی اعاده‌‌ی حيثيت و احيای غرور ملّی بوده است. بنابراين، ملّی‌کردن نفت برای ايرانيان آن‌دوران بيش از هر چيز يک "آرمان" بود، با رشته‌های احساسی قطور و ژرف در بطن اجتماع.

    اين‌که در گفتارها و عملکردهای مصدّق خطاها را رد بگيريم البته کار لازمی‌ست، به‌ويژه برای فهم بهتر تاریخ، درس عبرت و اجتناب از تکرار خطاها. در کنارش، از ياد نبايد برد که مصدّق نيز فرزند زمان خود بود... و يک انسان بود، با تمام ضعف‌هایی که از يک انسان سراغ توان کرد. بنابراين، با معيارهای امروزی به غلط‌گيری از کارنامه‌ی او نشستن چندان بايسته و سزاوار نيست.
    در تحليل تاریخ، جوّ زمان و سطح رشد دوران را بايد درنظر داشت. نيز در مورد کارنامه‌ی مصدّق -با شناخت از فضا و فرهنگ سياسی آن زمان- اين فرض را بايد دور نداشت که اگر کس ديگری نيز جای او بود، بعيد نبود همين سخنان را بر زبان راند يا همان "رفتارها" را -کم يا زياد- مرتکب شود. به‌راستی چند شخصيت "دموکراتيک‌تر" از زمان رضاشاه تا مرداد 32 سراغ داریم؟ ...با تمام اين تفاصيل، آن‌چه جای تکرار و تأکيد دارد اين است: شايد کس ديگری نمی‌توانست سکّان مبارزات نفت را در دست بگيرد و آن‌طور که مصّدق کرد، به آرمان و غرور ملّی ملّتی جان ببخشد. همين واقعيت، جايگاه اين مرد را در تاریخ ايران يکتا می‌کند.

    *شناسه: متينی، جلال. نگاهی به کارنامه‌ سياسی دکتر محمد مصدق. لوس‌آنجلس: شرکت کتاب، 2005.

    شنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۶

    يک اشاره به گذشته‌ی تورنتو

    زوجی بازنشسته و مهربان برایم از قديمِ تورنتو می‌گفتند. مرد سابقاً کارمند بورس بوده و زن معلم. می‌گفتند اوايل دهه‌ی هفتاد، قانون (نوشته يا ضمنی‌اش را نمی‌دانم) به کسی اجازه نمی‌داده کار کند. روز یکشنبه کسی حتا حق نداشته در حياط منزلش مشروب بخورد! خلاصه شهر بايد در اين روز می‌مرده. وضع البته در روزهای ديگر چندان بهتر نبوده.
    تفريح در شهر در آن روزها در حد "هيچ" بوده. تورنتو شهری بوده شديداً مذهبی، بسته و سنتی. مردم غالباً مسيحی‌اش نيز رغبتی به نزديکی با ديگر اديان و فرهنگ‌ها نداشته‌اند. نوعی دگم و جزم‌انديشی بوده در بطن اجتماع.
    در دهه‌ی شصت، خانه‌ها یخچال نداشته‌اند و مردم در "یخدان" مواد غذايی را خنک نگه می‌داشته‌اند. يخ را هم می‌آورده‌اند در خانه‌هاشان. يعنی از تهران آن‌دوران هم عقب‌تر بوده.

    از او پرسيدم «علّت اين‌همه تغيیر، با اين شتاب باورنکردنی چيست به نظرش»؟ گفت: «سيل مهاجرت»! توضیح می‌داد که بازشدن بازار و آمدن مهاجرین توأم شدند و واپسگرايی نهادينه در اين شهر مجبور به عقب‌نشینی شد. يک‌نوع رابطه‌ی "علّت و معلول"ی قائل می‌شد برای قضيه... امروز تورنتو شايد چندفرهنگی‌ترين شهر مدرن دنیا باشد.

    من در باره‌ی اين شهر تا حدّی مطالعه کرده‌ام، امّا تا به حال به چنين مواردی برنخورده‌ بودم. البته نمی‌شود تنها علّت تغيير در بافت شهر را "ورود مهاجرین" دانست، امّا مهاجرت طبعاً دلیل تعيین‌کننده‌ای بوده است... بايد در اين باره بيش‌تر جست و تحقيق کرد.

    جمعه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۶

    الزام به حفظ معنی ريشه‌ای واژه؟

    پای يادداشت درست بنويسيم، درست بگويیم آقای پرويز رجبی، چندی پيش، اين نکته را يادآور شدم که شايد تکرارش خالی از فايده نباشد:
    نکته‌ای که اساتيدی چون شما به آن توجه ندارند، روح متغير زبان و روند بالندگی آن است. اصرار شمايان در حفظ ريشه‌ای واژه، در واقع نبرد با روند بالندگی زبان است.
    واژه را طول زمان معنی می‌بخشد نه پايه‌ی آن. ممکن است واژه‌ای از زبانی به زبانی ديگر وارد شود و در روند تحوّل بيافتد و پس از سال‌ها، معنی‌ای بگيرد سراسر متفاوت از ريشه‌ی خود. اين روح متغير زبان است نه ايراد آن.
    پس، مهم نیست که ريشه‌ی "مشما"، "مشمع" بوده؛ آن‌چه مهم است، مفهوم امروزين آن است که جامعه به‌کارش می‌برد.
    پرسش لازم به طرح اين است: ما تا چه حد به حفظ معنی ريشه‌ای واژه‌ها ملزم هستيم؟ آیا چنين مشی‌ای، در تقابل با نفس "بالندگی زبان در متن جامعه" و مسير حرکت آن نيست؟ آيا حکايت از نوعی صف‌آرايی در مقابل تغيير و جزمی گذشته‌گرا ندارد؟
    برای مثال، واژه‌ی "سئوال" از عربی به فارسی وارد شده است. در بنياد خود به معنی "تمنّا، درخواست، گدايی" است. در فارسی امّا برابر "پرسش" به‌کار می‌رود. حال تکليف ما با اين واژه چيست؟

    در حوزه‌ی نثر نیز حکايت همين است. دانش‌آموز ما نثر را بايد از گلستان "مرحوم" سعدی، تذکرة‌الاوليای عطار يا تاريخ بيهقی بياموزد یا مثلاً از کارهای محمدجعفر محجوب، هوشنگ گلشيری و مهشيد اميرشاهی؟ جایگاه هر یک از نامبردگان در زبان امروزين چيست و کجاست؟ نثر سعدی يا عطار و بیهقی نثری کلاسيک است که صرفاً ارزش تاريخی دارد نه کاربرد امروزی. ما اين نثرها را نمی‌خوانیم که فارسی‌نويسی بياموزيم؛ می‌خوانيم که بدانيم در گذشته چطور می‌نوشته‌اند. شوربختانه درک بسياری از ما از نثر، چون ديگر کارهامان، در سطح و آلوده به تعصب است! حتا امروز می‌شود در بسياری از نشريات ديد که چطور از نثر ثقيل و تا حد زيادی الکن دوران مشروطه تقليد می‌شود، با اين سعی که آن‌را به عنوان نثر سره يا گاهی مثلاً "طنز" به خورد مردم بدهند!

    اين حرف را تا همين‌جا داشته باشید؛ وقت و امکان و حوصله و ... باشد، من و توی خواننده، پی‌اش خواهیم گرفت...

    چکیده‌ی سخن، برای فهم بهتر:
    هنگامی که واژه‌ای غير بومی (بيگانه) به زبانی وارد می‌شود، در آن زبان -و در بستر فرهنگ و جامعه‌ی جديد- فرم می‌گيرد (روند بالندگی زبان) و به واقع بومی می‌شود. بنابراين، اين امکان وجود دارد که از لحاظ آوايی (تلفظ) و معنی (محتوی)، با اصل خود چنان فاصله بگيرد که گاه حتا ريشه‌يابی‌اش ناممکن شود. پس، رويکرد اصالت‌گرايانه به واژه‌های بيگانه و اصرار به استفاده‌ی آن واژه‌گان با همان تلفظ و معنی اصيل آن‌ها کاری است غير علمی، و نوعی تقابل و دهن‌کجی است به "روند تحوّل زبان".
    ظاهراً نويسنده‌ی نامبرده از اين نکته غافل‌ بوده‌ است.
    نبودم، گرفتار بودم، اينترنت نداشتم... خستگی و کمیِ وقت و همه‌ی اين‌ها. اين بود که نه به ایميلی جواب دادم، نه صفحه‌ی دوستان را تورقی زدم... و نه شد که نقشی در اين دفتر خاک‌گرفته بزنم. اگر آمدید و دست خالی برگشتيد، بهتر است به جای هر کار، مشت‌تان را به صورت آمریکای شمالی جنايتکار بزنید که اين‌طور مردم را گرفتار کرده!

    یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶

    اين سناريو لابد برای شما نيز -کَمابيش- پيش آمده:
    داريد در خيابان راه می‌رويد. گدای ژنده‌پوش و سمجی که اخاذی‌اش از شما را بی‌نتیجه ديده، چندتا فحش آبدار نثارتان می‌کند... شما امّا بدون اين‌که سرتان را برگردانيد، با همان آرامش قبلی، بدون کوچک‌ترین عکس‌العملی، راه‌تان را می‌کشید و می‌رويد؛ انگار نه انگار!
    این تنها برخورد معقول با ماجراست. ناسزاگويی گدا شما را ناراحت نمی‌کند، چون حضورش اصولاً اهميتی ندارد؛ فحش‌هايش نيز به همين ترتيب.

    شيرين‌کاری اخير حسين درخشان (لودادن هويت واقعی يکی از وبلاگ‌نويسان و پرونده‌سازی) را که ديدم، آمدم چهارتا ليچار بارش کنم، قضيه‌ی بالا يادم افتاد!

    Aboriginal Voices

    یکی از راديوهايی که تازگی کشف کرده‌ام راديوی بومی‌هاست. برنامه‌اش، پخش موسيقی ملل و در صدر همه بومی‌های کانادا (سرخپوستان، از تيره‌های مختلف) است. کارش متفاوت است و طعم خاصی دارد. اين هم موجش در FM تورنتو:
    106.5
    خلاصه اگر گاهی موج راديو را به اين سمت بچرخانيد، ضرر نمی‌کنيد!

    دوشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۶

    Rush

    به مهران مهرافشان ،که راش را عاشقانه دوست دارد.

    Rush، از گروه‌های افسانه‌ای راک، آلبومی بيرون داده است داغ داغ، با عنوان Snakes & Arrows که روز نيست ترانه‌ی "Far Cry" (بالای يادداشت) آن لااقل ده دفعه از رادیوهای تورنتو پخش نشود! خب طبعاً اين‌ها هم تعصب دارند روی گروه‌های بومی‌شان.
    راش که گروه معروف دهه‌ی هفتاد و اوايل هشتاد است، به خاطر تغيیر مدوام در توازی و مسير حرکت ترانه‌ شهرت دارد. یعنی ترانه‌های راش از يک جا شروع نمی‌شود که با یک ملودی مستقیم برود تا به انتها؛ چند پرش را در مسير خود طی می‌کند. "Tom Sawyer" نمونه‌ی گويايی است برای اين توضيح.
    نوازنده‌های اين گروه، چه گيتاريست و چه جازيست آن، از مطرح‌های دنيای موسيقی هستند و صاحب کلاس. طرفدارانش، که کم هم نيستند، از آن‌هايی‌اند که با خون ايستاده‌اند پای آن؛ مثل طرفداران پينک فلويد و از اين دست گروه‌ها.

    سی جولای 2003، وقتی که بر ضد SARS در Downsview Park کنسرت داده بودند، راش در کنار رولینگ‌ استونز و AC/DC برنامه اجرا کرد. اين بزرگ‌ترين کنسرت تاریخ کانادا بود. من شخصاً برای ديدن راش رفته بودم، برای اين‌که رولینگ استونز چندان دیدن ندارد! خلاصه جای طرفدارنش خالی...