یکی از مشکلات عمدهی من در روزهای گذشته کمبود بشقاب بود. همین تعداد کم -که هر چندوقت یکبار یکیشان بر اثر حادثهای ناگوار دار فانی را وداع میگفت- روی هم تلنبار که میشدند، میماندم که چهکنم! دست آخر مجبور میشدم بشویمشان، چون در غیر این صورت چیزی نبود که در آن غذا بخورم. تا اینکه راه حلّی به ذهنم رسید: رفتم دوازدهتای دیگر خریدم!
۸ نظر:
سلام.من هميشه کمبود ليوان دارم.و دلم نمياد ليوانهای خوشگلی را که در ويترين دارم استفاده کنم.بهتره برم دوازده تا از همين معمولی ها بخرم[لبخند]
محید عزیز مشکل این جاست که می گذاری روی هم انباشته شوند .
پاک کردنشان هم مشکل تر می شود
ارادت
عجب ایدهی خوبی. خودتون تنهایی به این کشف رسیدید؟
می]واستم پیشنهاد کنم از این ظرفای یکبار مصرف بخرید.فقط مشکلشون اینه که زود تموم میشن.
یه کار دیگهم میتونید بکنید. یه ماشین ظرفشویی بخرید.
(نفیسهام، حوصله نداشتم مشخصات وارد کنم)
زیتا جان!
گفتی مدینه و کردی کبابم! اصلاً حواسم به کمبود لیوانهام نبود:)
آشیل ناز من!
یک اکبرآقایی داشتیم در محلمان که اسمش را بچهها گذاشته بودند "اکبرآقا انیشتین"! این اکبر آقا، یکروز که بچهها در زمستان گرد آتش جمع شده بودند، میآید کنار آتش و میگوید: «بچهها! آتش گرمهها!!»
نمیدانم چرا حرف تو من را یاد آن مرحوم انداخت. البته خیلی اتفاقی!
نفسیه خاتون این ایدهی "ظرفهای یکبار مصرف" حرف نداشت به جان خودم. رویش حتماً فکر میکنم. فقط مشکل اینجاست که کسی حال رفتن و خریدنش را ندارد!
راستی از ماشین ظرفشویی گفتی: دارم. اما باور کن تا حالا حتا یکبار هم روشناش نکردهام! دلیل میخواهی؟ خودم هم نمیدانم...
در حیرتم که گاهی مطالب سودمندی در وبلاگت پیدا میشود که به خواندنش میارزد ولی گاهی از کمبود بشقاب میگوئی یا از دادن امتحان سخت دیروز
در پاسخ مانی خان:
آدم موقعی از وقت و دانشاش برای نوشتن مطلبی مدد میگیرد که به مخاطبش زیاد اهمیت بدهد و اصولاً فعل "نوشتن" برایش مهم باشد.
در واقع تو به خوانندگان وبلاگت اهمیت نمیدهی به گفته خودت؟
دست شما درد نکند برادر
ارسال یک نظر