1- "نفرت" و "عشق" دو حس اساسی آدمیاند. هر دو وقتی بر آدم مستولی شدند، مهارشان در حد محال است.
2- اگر عشق برای بروز نیازمند پسزمینه(ها)ایست، نفرت مثل زخمیست که در هر شرایطی سر-باز-میکند و زود عفونی میشود.
3- آدمی اسیر جدال درونیِ بیوقفهایست: خاموشکردن نفرت. نفرت مثل خون در شریان روان انسان میدود و در جستوجوی روزنهایست که بیرون بجهد. اندکی کوتاهآمدن ما، موجب فوران نفرت است.
4- سوی آموزههای مذهبی، در خفهکردن عشق و تأیید نفرت است. این دکترین را گاه در حاشیه و در خیلی از مواقع علنی تبلیغ میکنند.
5- عشق فرزند سرزمين شجاعت است، نفرت مولود آسمان ابری ترس. این تفاوت بنیادین این دو حس بنیادی آدمی است. شجاعت میخواهد که انسان خويش باز کند و دل بدهد. وحشت آدمی از شنيدن ديگری، ايستادهگی، استقامت، مبارزه و چشمدرچشم انسانها دوختن، به درون میزند و در دل تلنبار میشود... و میشود نفرت.
2- اگر عشق برای بروز نیازمند پسزمینه(ها)ایست، نفرت مثل زخمیست که در هر شرایطی سر-باز-میکند و زود عفونی میشود.
3- آدمی اسیر جدال درونیِ بیوقفهایست: خاموشکردن نفرت. نفرت مثل خون در شریان روان انسان میدود و در جستوجوی روزنهایست که بیرون بجهد. اندکی کوتاهآمدن ما، موجب فوران نفرت است.
4- سوی آموزههای مذهبی، در خفهکردن عشق و تأیید نفرت است. این دکترین را گاه در حاشیه و در خیلی از مواقع علنی تبلیغ میکنند.
5- عشق فرزند سرزمين شجاعت است، نفرت مولود آسمان ابری ترس. این تفاوت بنیادین این دو حس بنیادی آدمی است. شجاعت میخواهد که انسان خويش باز کند و دل بدهد. وحشت آدمی از شنيدن ديگری، ايستادهگی، استقامت، مبارزه و چشمدرچشم انسانها دوختن، به درون میزند و در دل تلنبار میشود... و میشود نفرت.
۲ نظر:
با بخش 4 موافق نیستم. حساب سیاستبازانی که از مذهب ارتزاق میکنن با آموزههای دینی جداست.
از بابت اینکه نظرتان را گفتید سپاسگزارم.
من باور دارم که اصولاً پیدایش مذاهب در دل تاریخ، با موضوع ارتزاق و قدرتخواهی پیوند دارد.
ارسال یک نظر