جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۳

دل‌زدگی‌ ملّی‌

می‌شود تجربيات نويسنده‌ای‌ را كه به چنين نتيجه‌ای‌ رسیده درک كرد و تا حدودی‌ هم حدس زد. البته درباره‌ی‌ درستی‌ اين‌كه آيا "همه جا سرای‌ من است" بايستی‌ بحث كرد، چرا كه انسان به زادگاهش احساسی‌ ويژه دارد و سرزمينی‌ ديگر نمی‌تواند اين احساس را جايگزين و برآورده كند.
اين‌كه بعضی‌ از ايران‌دوستان با برشمردن صفات نيک هم‌ميهنان خود قصد در ايجاد همبستگی‌ ملی‌ دارند -در جای‌ خود- كاری‌ پسنديده است، ولی‌ به‌هرحال تجربه‌ی‌ معاشرت با ايرانيان ساكن كانادا -كه اغلب از قشر بالای‌ جامعه آمده‌اند- به شخص خود من آموخته كه كمی‌ با احتياط از اين "هم‌ميهنان عزیز" تعريف كنم، تعريف از "قهرمانان مبارزه" با سابقه‌ی‌ زندگی‌ جنگلی‌(سياهكل و امثالهم) كه بماند!
دكتر شفا در مقدمه‌ی‌ "جنايت و مكافات" می‌نويسد كه "مشكل ما با جمهوری‌ اسلامی‌، بيش از آن‌كه سياسی‌ باشد، مشكلی‌ فرهنگی‌ است". ايشان هم اصولآ انقلاب اسلامی‌ را انقلابی‌ فرهنگی‌ می‌داند نه سياسی‌. اين نظرگاه‌ها تا چه حد درست هستند را وامی‌گذاريم به داور‌ی‌ آيندگان، ولی‌ ترديدی‌ نيست كه ناكارآمدی‌ نظام حاكم، زيرساخت‌های‌ جامعه‌ی‌ ايران را تا حد قابل توجهی‌ از هم پاشانده است. بزه‌كاری‌، فحشا، كلاه‌برداری، رشوه، عصبيت، خشونت، تنفر، دشمنی‌، دوری‌‌گزينی‌ از يكديگر و عدم اعتماد متقابل، درگيری، حتا سياسی‌‌انديشی‌ مزمن‌ جوانان و هزار و يک مقوله‌ی‌ رايج جامعه‌ی‌ ايران برخاسته از شكستگی‌ بنيان‌ها و زيرساخت‌های‌ اجتماعی‌-فرهنگی‌ ايران است. نظامی‌ ديگر هم اگر بيايد و با تمام وجود در به‌سازی‌ و بازسازی‌ ويرانی‌ها بكوشد، بيش از آن‌چه فكرش را بكنيم كار خواهد برد و معلوم هم نيست كه به نتيجه برسد.
اگر به جای‌ تعريف احساسی‌ از ايرانيان، ريشه‌ای‌ به بازشناسی‌ و نقد معضلات فرهنگی‌-اخلاقی‌-سنتی جامعه بنشينيم، نتيجه‌ی‌ بهتری‌ خواهيم گرفت.

یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۳

ديالوگ دونفره

راجع به شاخصه‌های فرهنگی، انقلاب اسلامی و انديشه‌ی غالب در جامعه‌ی ايران

در فلسفه تاريخ، من و نويسنده‌ی وبلاگ گپ‌وگفتی داشتيم که بازخوانی‌اش خالی از فايده نيست. متن را برای خوانش به اين‌جا منتقل می‌کنم:

چوبينه:
من معتقد نیستم که "نظام سرمايه‌داری در ايران" وجود دارد - سرمایه در دست بازاریان است و این قشر سرمایه‌دار به معنی غربی نیست و بیش‌تر دلال است و از طرف دیگر تغییر و تحول در کشورهای اسلامی خاورمیانه بسیار مشکل به‌نظر می‌رسد. من از شرائط فرهنگی امروز ایرانیان زیاد اطلاع ندارم، اما انقلاب ۵۷ انقلابی فرهنگی بود و مردم بر علیه سرمایه‌داری و یا بر ضد استبداد به خیابان‌ها نیآمدند. فرهنگ سیستم پهلوی را مردم قبول نداشتند و انقلاب اسلامی دوباره فرهنگ سنتی را به ما پس داد و اين فرهنگ هم‌چنان غالب است. و از طرف ديگر اگر اکثريت مردم ايران به اين آگاهی رسيده‌اند که دين بايد از سياست جدا بشود (اولین شرط مدرنیته) تغييراتی در رژيم کنونی به وقوع می‌آيد و يا به‌قول فيلسوف آلمانی از مکتب فرانکفورت هرک هايمر "شايد هم نه"! و تا چه حد فاکتورهای خارجی در شرائط ايران تاثيرپذير هستند سوال مهم ديگری است. تکان‌خوردن شرائط اجتماعی مانند تکان‌خوردن زمين‌لرزه است - هيچ زمين‌شناسی نمی‌تواند وقوع زلزله را پيش‌بينی کند - اما بخشی از نقاط کره زمين زلزله‌خيزند و بخشی دیگر نيستند و ايران از نظر زمین‌شناسی آرام نیست و در خط کمر بند لرزه‌ای قرار دارد!

مجيد زهری:
نکته‌ی قابل تأمل، فرهنگی‌خواندن انقلاب ايران است که من با آن موافقم. سيستم پهلوی، هم‌چون هر سيستم ديگری بنيان‌هايی داشت، و امّا نکته‌ی کليدی اين‌جاست که اين بنيان‌ها، در بستر جامعه‌ی ايران نروئيده بودند و به نوعی، وارداتی بودند. دقّت که بکنيم،‌ تفکّر، ايده‌آل‌ها، نحوه‌ی زندگی خصوصی و هيچ‌یک از شاخصه‌های دربار پهلوی با فرهنگ عام جامعه هماهنگ نبود. به‌همين خاطر، خاستگاه اجتماعی-فرهنگی نداشت و سقوط کرد. آن‌چه امروز به اسم جمهوری اسلامی می‌بينيم،‌ نظامی است مردمی، که من اين واقعيّت را در کتابی که درباره‌ی انقلاب منتشر خواهم کرد،‌ به تفصيل به بحث گذاشته‌ام. تضادهای موجود، برآمده از ناکارآمدی اين رژيم است و نه به‌خاطر مردمی نبودنش. به‌عبارتی، اين رژيم "صلاحيّت" اداره‌ی کشور را ندارد؛ ممکن است پدر خانواده‌ای، پدر خوبی نباشد، امّا در "پدربودنش" که نمی‌شود ترديد کرد؟
"آخوند" -يعنی شاخصه‌ی اين نظام- نزديک‌ترين فرد به ايرانيان است! انسانِ ايرانی در همه‌ی شوون زندگی خود با آخوند سروکار دارد: از لحظه‌ی تولّد که در گوشش اذان می‌خواند تا زمان عقد و سپس مرگ. خشونت ايلی و فئودالی -که بخشی از فرهنگ آخوندی است- برای عوام مشمئز کننده نيست؛ چه کسی از سربريده‌شدن گوسفند حالش بد می‌شود، چه کسی از دسته‌ی سينه زنان حسينی وحشت می‌کند؟ اگر غير از اين بود، نام و خاطره‌ای از "فرهنگ شهادت" در ذهن ايرانيان نمی‌بود. آن‌چه که کارل يونگ، در مبحث کهن الگوها تشريح می‌کند، اثباتِ ذهن‌به‌ذهن گشتن و ناميرايی باورهاست. درست به‌همين دليل است که انقلاب اسلامی يک‌شبه پديد نيآمد و زمينه و پيشينه‌ی کهنِ تاريخی-فرهنگی-اجتماعی داشت و بنابراين، برای شناسايی علل انقلاب، نخستين گام، بازخوانی تاريخ اجتماعی و فرهنگ ايران -به‌ويژه در سده‌ی گذشته- است.
در مورد اقتصاد، باز با آقای چوبينه هم‌آوايم. اقتصاد "بازاری" و به تبع آن مافيايی ايران کنونی هيچ شباهتی به اقتصاد مرفّه و قانونمند "کاپيتاليستی" (بازار آزاد) ندارد، مگر در اسمش! به‌قول معروف: "دانه‌ی فلفل سياه و خال مه‌رويان سياه / هر دو جانسوزند، امّا اين کجا و آن کجا"؟! مدنيّت، قانونمندی (نظم در عرضه و تقاضا، ماليات، رقابت سالم در قيمت‌گذاری و مهار تورّم و...) و شفافيت در حکم رگِ حيات اقتصاد کاپيتاليستی است، در صورتی که هرج و مرج، اُليگارشی و عدم شفافيت (احتکار، زد و بند، رشوه، کلاه برداری و ...)، ماهيت اقتصاد بازار. چطور می‌توان اقتصادی را که گردانندگانش -هريک- ساز خودشان را می‌زنند (ايران) و منطقه‌ای را قلمرو خويش ساخته‌اند (آستان قدس رضوی، بنياد مستضعفان، بنادر جنوب در دست سپاه و ...)، با اقتصادی که توزيع کالايش در بين نزديک به دويست‌وپنجاه‌ميليون نفر با نرخی کاملاً يکسان صورت می‌گيرد(آمريکا) يکی فرض کرد؟!

جمعه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۳

اتّحاد جمهوری‌خواهان ما!

به نوشته‌ی زير خوب دقّت کنيد:
«اتحاد جمهوری‌خواهان به تحول در درون حاکميت چشم دوخته و منشور 81 حاضر به همکاری با هواخواهان حکومت موروثی است. به اين دليل با اين دو جريان نمی‌توانيم يکی شويم، اما همکاری بر سر دفاع از حقوق مردم را مغتنم می‌شماريم»[منبع]

اين "اعتراف" روشنگر را بايستی مغتنم شمرد، برای اين‌که خود اين افراد -زير نام "اتّحاد جمهوری‌خواهان"- با زبان خودشان می‌گويند:
1- نه‌تنها برانداز جمهوری اسلامی نيستند، که اگر "متحوّل شود"(بخوان هر زمان که "فرصت" دست دهد!)، حاضر به همکاری با آن هستند.(يعنی: ميراث حزب توده)
2- نه تنها با جمهوری اسلامی، بل‌که با سلطنت‌طلبان مطلقه هم حاضر به همکاری و چانه‌زنی هستند.(يعنی: بی‌اخلاقی سياسی، عدم التزام به دموکراسی و پيروی از نظريه‌ی ماکياولی)
همچنين در قسمت دوّم، نوعی ابهام گنجانده شده، به اين صورت که گوينده با بازی با کلمات خواسته سلطنت‌طلبی را اصولآ "هواخواهی از حکومت موروثی" وانمود کند که اين درست نيست. ممکن هم هست که اين‌گونه گفتار، به سبب کم‌اطلاعی گوينده باشد، چرا که می‌دانيم: مشروطه‌خواهان عميقآ معتقد هستند که شاه نبايد حکومت کند و چيزی بيش از سمبل ملّی نيست.

بی‌شک مشکل اتّحاد جمهوری‌خواهان و "اقمار"ش، مشکلی "ماهوی" است. مثلآ من به‌شخصه در هيچ کجای دنيا نديده‌ام که جمهوری‌خواهانش همگی "چپ" باشند! جمهوری‌خواهی اساسآ تنيده در نگرش ليبرال و راست‌گرا است نه غير. در نتيجه می‌شود اين‌طور برداشت کرد که بعضی از اينان اهداف جدايی‌طلبانه‌ی شووينيستی(تبارگرايانه) و مارکسيستی خود را که ديگر هيچ خريداری ندارد، پشت نقاب خوش‌تراش "جمهوری‌خواهی" پنهان کرده‌اند. وقتی می‌گويم مشکل‌شان در ماهيت‌شان است، به اين دليل واضح است که اين تشکيلات حتا به اندازه‌ی انگشتان يک‌دست هم متفکّر و پژوهش‌گر سرشناس ندارد تا بخواهد منشوری شسته‌و‌رفته و خِرَدپسند به مردم ارائه بدهد! بگذاريد بشماريم‌شان: باقر مومنی(خوب قبول!)، دوّمی...، سوّمی... و ... من که نامی به خاطرم نمی‌رسد! به همين دليل است که وقتی دکتر هما ناطق در جمع‌شان حضور می‌يابد، کسانی که سايه‌اش را در همه‌ی اين سال‌ها با تير می‌زدند، چنان ذوق‌زده می‌شوند، آن‌چنان به هيجان می‌آيند که در و ديوار نشريات‌شان را پر از سخنرانی کوتاه وی می‌کنند. اين يعنی خلأ متفکّر و آدم به‌درد بخور!
آيا بهتر نيست که گروه‌های جمهوری‌خواهان، به‌جای ايستادن بر لب همان پرتگاه تاريخی و هميشگی، به‌راستی متحوّل و کثرت‌گرا بشوند و با ضوابط دنيای امروز حرکت کنند تا قشر فرهيخته‌ی جامعه را به سمت خويش جذب نمايند؟ آخر با عدم انعطاف و سودا‌ی ولايت سوسياليستی و گلّه‌داری در سر داشتن -با استفاده‌ی ابزاری از نام "جمهوری‌خواهی"(يعنی: عوام‌فريبی!)- و کماکان شيره ماليدن سر ملّت که نمی‌شود آلترناتيوی قابل قبول بود!

چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۳

مصدّق تبعه‌ی سوئيس؟

ديروز آقای علی‌رضا نوری‌زاده در راديو ياران گفتند: "کسانی که می‌نويسند مصدّق تبعه‌ی سوئيس بوده، در واقع حرف حسين شريعتمداری را تکرار می‌کنند"(نقل به مضمون)! تا آن‌جا که من به ياد دارم، اين حرف را حسين شريعتمداری نزده، بل‌که آقای حميد سيف‌زاده(نويسنده‌ی کتابِ سه رساله تاريخ) زده و من نيز آن‌را -با استناد به صص 80 و 81 کتاب خاطرات و تألمات دکتر محمّد مصدّق- در همين وبلاگ مکتوب کردم. جای ديگری هم نشنيده و نديده‌ام که چنين بگويند يا بنويسند. اکنون بايد پرسيد: اگر کسی به‌درستی يکی از شخصيّت‌های تاريخی را نقد کند، آيا بايد او را با شريعتمداری همسان کنند؟ بهتر نيست -آيا- نگاه متعصبانه را کنار بگذاريم و در نقدها تأمل کنيم؟ بهتر نيست در روابط و نگاه‌مان به بزرگان جامعه -و کلآ افراد مورد علاقه‌مان- تجديد نظر کنيم و در عوضِ "مريدِ مراد بودن"، آنان را "انسان" ببينيم نه "بت"؟
مصدّق -چون ديگر انسان‌ها- مجموعه‌ای بود از کيفيت‌ها و ضعف‌ها. پژوهش‌گر نمی‌تواند شخصيّت تاريخی را به صرفِ محبوب بودنش نقد نکند و خطاهايش را نگويد. مصدّق مدعی بود که مردمی‌ست و جلوی مجلس روی چارپايه می‌ايستاد و با مردم سخن می‌گفت. امّا از آن سوی می‌بينيم که همين مصدّق، اقامت سوئيس را می‌گيرد تا اگر در ايران شغل دلخواهش نصيبش نشد، به سوئيس بازگردد! منتقد می‌پرسد: اگر مصدّق می‌گفت اقامت سوئيس را دارد، در زمانی که ايرانيان مقيم خارج به تعداد انگشتان دست نمی‌رسيدند، باز با اقبال مردم روبرو می‌شد؟ او نيز به اين امر واقف بود که تا پايان عمر چيزی بروز نداد.
اين نقد بر مصدّق وارد است؛ هرچند کسانی طاقتِ شنيدنش نداشته باشند.

سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۳

تجسّم... بعد، واقعيّت

وقتی که نوشته‌های کسی را می‌خوانيم، ناخودآگاه ظاهرش را تجسّم می‌کنيم: کوتاه است؟ چاق است يا لاغر؟ چه‌جور چهره‌ای دارد؟ مهم‌تر از همه "چندساله است"؟ بعضآ هم ديده شده که خانم وبلاگ‌نويسی، يک‌دفعه مرد از آب درآمده! ...برای تجسّم‌کردن من آدم مستعدّی نيستم. در اين مدّت چندماه وبلاگ‌نويسی‌ام، با چند نفری که ملاقات کرده‌ام، زمين تا آسمان با آن‌چه تصوّر می‌کرده‌ام فرق داشته‌اند.
ديروز بخت يار بود که دوست وبلاگ‌نويسی را ببينم. با مطالبی که او در زير نام مستعار می‌نويسد، شگفت بود که دعوت کسی را بپذيرد. پذيرفت و آمد. مهم نبود که چهره و سِنّش تصوّرات قبلی مرا باطل کرد، مهم اين است که "قلم" انسان بتواند با مردم ارتباط برقرار کند و اعتمادی را جلب کند.

راستی، کتابخانه را ديده‌ای؟

جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۳

تأثير يازده سپتامبر بر زندگی ما

اين‌که در برابر حوادثِ بزرگِ جهانی، مدّعی شويم که نفع مردم جهان را بر نفع خود ارجح می‌دانيم، جز عوام‌فريبی نامی ندارد. همه‌ی انسان‌ها حوادث بزرگ را نخست از دريچه‌ی منافع شخصی-گروهی خود می‌سنجند و بعد، به قسمت‌هايی از منافع خود که با منافع "بشريت" پيوند دارد اهميت می‌دهند. ارزيابی ما از حوادث غير مترقبه، ابتدا نفع و ضرری است که برای خود ما داشته‌اند. بر همين اصل، ورود "گردانندگان اقتصاد جهانی" به سرکردگی آمريکا به خاورِ ميانه، پس از جنايت هولناک يازدهم سپتامبر توجيه‌پذير است.
يازده سپتامبر بی‌شک جهان را تحت تأثير خود قرار داد، امّا نه به‌يک‌سان. برای ايرانيان نيز وضعيت جداگانه‌ای آفريد. ايرانيانی که در خارج بودند، تأثير اين واقعه را نخست بر زندگی خود سنجيدند و سپس بر ايران. مثلآ، شهروند ايرانی ساکن کانادا، اگر نيک بنگرد، از بالارفتن "کنترل قانونی"(National Security) و روی کار آمدن احزاب ليبرال و دستِ راستی متمايل به آمريکا استقبال خواهد کرد، زيرا اين احزاب، در وهله‌ی نخست، ورود تازه‌واردان به خاک کانادا را با دقّت بيشتری کنترل می‌کنند تا از ورود افراد مشکوک -حتی‌الامکان- جلوگيری شود و سپس، با شبکه‌های فناتيک مذهبی که هم‌اينک در خاک کانادا در حال گسترش و دارای تشکيلات اقتصادی منظم و مدارس(مکاتب) برای پرورش ذهن‌های متحجّر هستند مقابله خواهند کرد. توجه کنيم: هنگامی که آمريکا مقابله با مهاجران غير قانونی عرب را آغاز کرد، قريب‌به‌اتّفاق اين افراد به کانادا گريختند که من اسمش را می گذارم "فاجعه‌ی ملّی"! بايد پرسيد: اگر اين افراد از لحاظ اداره‌ی مهاجرت آمريکا مشکوک ارزيابی شده‌اند، به چه دليل سيستم کانادا(کشوری که نزديک به 80% مراودات اقتصادی‌اش با امريکا است) به اين رأی اعتماد نمی‌کند؟ به‌واقع، کانادا بهترين محل برای رشد اقتصادی و اجتماعی فناتيزم مذهبی شده است و اين خطری‌ست برای تماميت غرب.
در ايران به دوگونه با ورود آمريکا برخورد شد: عدّه‌ای آن را به فال نيک گرفتند و از به‌زير کشيدنِ طالبان و صدّام استقبال کردند، عدّه‌ای نيز -به خاطر سابقه‌ی بدگمانی به سياست‌های آمريکا- به آن ظنين ماندند. و امّا نکته‌ی کليدی -پيرو آن‌چه در مقدمه يادآور شدم- اين است که انسان ايرانی ساکن ايران بايستی نفع خود در اين شرايط بجويد و به منافع ملّی خويش نظر داشته باشد. اگر ورود سپاه خارجی به خاک کشوری از لحاظ عرف بين‌الملل عملی خطا بود، از لحاظ ايرانيان رفتن دو دشمن قسم خورده‌ -بی‌ترديد- مثبت بود. در کنارش، رژيمی که با آرامش درحال ساخت سلاح اتمی بود، زير فشار رفت و به روند انجام کارش آسيبی اساسی وارد آمد و اين هم به نفع ما و هم به سود امنيت جهانی بود. تا قبل از اين حادثه، چه کسی ساخت سلاح اتمی توسط جمهوری اسلامی را جدّی می‌گرفت؟
تا مدّت‌ها، کسی باور نمی‌کرد که آمريکا به‌راستی در پیِ ايجاد دموکراسی در منطقه است. مردم تحت تأثير دشمنی ريشه‌ای با آمريکا، مظاهر زننده‌ی جنگ و صد البته تبليغات سوء اروپا بودند و شعار ايجاد دموکراسی را تنها دست‌آويزی برای سلطه بر منافع نفت می‌دانستند. با گذشتِ زمان -هنگامی که ديده شد آمريکا ده‌ها برابر پول نفت عراق را در آن‌جا هزينه کرده است- ثابت گشت که "روند جهانی‌شدن بدون ايجاد دولت‌های دموکرات در خاورميانه امکان‌پذير نيست" و اين آن خطّی‌ست که آمريکا طی می‌کند. اين نيز نفعی است که ما، "از بد حادثه"، از حادثه می‌بريم!
به دليل هم‌سو شدن منافع ايرانيان در اقصا نقاط گيتی با اکثريت مردم عاقبت‌انديش جهان، پشتيبانی از مبارزه با تروريسم و مبارزان با تروريسم(جمهوری‌خواهان آمريکا) و گسترانيدن دموکراسی در منطقه عاقلانه‌ترين کار است.

» تحليل و ريشه‌يابی يازده سپتامبر:
  • يازدهم سپتامبر، انفجار يأس و ترس و نفرت؛ دکتر حسن منصور: [+]

  • 11 سپتامبر، درس خشونت‌بار اسلام‌گرائی به غرب؛ مهشيد اميرشاهی: [+]

  • ١١ سپتامبر: ريشه‌ها، بازانديشی‌ها و رهائیِ ملّی ما؛ دکتر علی ميرفطروس: [+]
  • چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۳

    دستگيری وبلاگ‌نويسان و پُشت پرده!

    به من ثابت شده هر وقت جمهوری اسلامی در حال انعقاد قراردادی بزرگ -يا به‌عبارتی چوب حراج زدن به منابع ملّی- است، دو-سه نفر را دستگير می‌کند و غائله‌ای به‌راه می‌اندازد تا از اين طريق، با منحرف کردن ذهن جامعه، کار خودش را در خفا انجام بدهد. خبر دستگيری بعضی از وبلاگ‌نويسان را که شنيدم، و بعد اعتراض بعضی از وبلاگ‌نويسان به شخص قاضی مرتضوی را*، شستم باخبر شد که بايد خبرهايی پشتِ پرده باشد. حالا آن‌ها که برای‌شان مهم است، بگردند ببينند کدام نماينده‌ی خارجی اين روزها به ايران آمده يا قرار است بيايد.
    ... البته آگاهی از اين‌گونه بازی‌های سياسی به اين معنا نيست که نسبت به دستگيری هم‌قطاران‌مان بی‌تفاوت باشيم. اعتراض به سرکوب‌گران آزادی بيان، حق و وظيفه‌ی هر انسان آزاده‌ای است.

    * برای من عجيب است که در چنين مواقعی، فقط به قاضی مرتضوی اعتراض می‌شود، تو گويی تنها اوست که در رژيم اختناق سانسور می‌کند؟!

    دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۳

    قضيه‌ی من و "مبارزه"!

    ديروز که داشتم با يکی از دوستان وبلاگ‌نويس تلفنی حرف می‌زدم، چيزی گفت که راستش هم جا‌خوردم و هم بگی‌نگی خنده‌ام گرفت! برگشت گفت: «از مبارزات طاقت‌فرسايت در راه آزادی وطن تشکر می‌کنم»! خواستم درجواب‌اش چيزی بگم، رويم نشد. به اين فکر افتادم چيزکی همين‌جا بنويسم تا اگر ديگرانی هم چنين نگاهی به من دارند، روشن بشوند:
    کلآ برای مبارزه با هرچيزی دو دليل نياز هست: يکی انگيزه‌ی قوی(اغلب عاطفی) و يکی هم دليل عقلی(ذی‌نفع بودن در ماجرا). انگيزه‌ی قوی داشتن -به هر دليلی- يعنی اين‌که انسان حاضر باشد از لحظات زندگی‌اش برای مبارزه با آن‌چه از آن تنفر دارد بزند. دليل عقلی هم اين است که با از بين رفتن "دشمن"، ما به سود و نوايی برسيم. وقتی من خودم را درون اين معادله می‌گذارم و جمهوری اسلامی را در مقابلم، می‌بينم که هيچ‌يک از اين دو حالت در مورد شخص شخيص بنده صادق نيست!
    راستش من از جمهوری اسلامی و کلآ آخوند جماعت دلِ خوشی ندارم، به همين دليل هم هست که جلای وطن کرده‌ام، امّا اين آخرين هزينه‌ای است که من برای اين "بی‌علاقه‌گی" پرداخته‌ام و می‌پردازم. يعنی اين‌که: واپسماندگی جمهوری اسلامی و کارگزارانش برای من هيچ مسئوليّت مبارزاتی ايجاد نمی‌کند و فقط من را به نقطه‌ای می‌رساند که عطای خانه‌ی پدری را به لقايش ببخشم که بخشيدم. من پس از انديشيدن بسيار، به اين نتيجه‌ی اصولی رسيدم که لياقت‌ام بيش‌تر از اين است که زير سلطه‌ی احکام شرع زندگی کنم. کسان ديگری هم که با من همفکرند، خُب می‌توانند همين کار را بکنند که من کردم و يا نه، برای ايجاد شرايط بهتر بمانند و بجنگند؛ به‌هرحال، اين ديگر مشکلِ من نيست! کسانی نيز که از وضع موجود راضی‌اند و به نان و نوايی رسيده‌اند که ديگر در دايره بحث ما نمی‌گنجند...
    من نويسنده‌ای "ملتزم" نيستم. من معتقد نيستم که "زندگی فقط مبارزه است و بس"! برای من معنای زندگی، استفاده‌ی بهينه از وقت و لذّت‌بردن است. اگر می‌خوانم و می‌نويسم، به صرف علاقه‌ام به نوشتن و مطالعه است، نه چيز ديگر. اگر به کسی کمک می‌کنم و يا کتابخانه‌ی اينترنتی راه می‌اندازم، به‌خاطر خصلت کوشای من است، به‌خاطر لذّتی است که از اين‌گونه کارها می‌برم، نه التزام‌ام به روشنگری. اين‌که ديگران آگاه بشوند البته برای من ارزشمند است، امّا "آگاهی‌رسانی" وظيفه‌ی من نيست. همين‌طور که از کسی طلبی ندارم، خودم را وامدار هيچ‌کس هم نمی‌دانم و اگر ببينم ساعتی مطالعه و يا دويدن در پارک سرکوچه بيشتر از تظاهرات برایم لذّت‌بخش است، مطمئنآ به تظاهرات نمی‌روم، همان‌طور که تابه‌حال نرفته‌ام. اين‌گونه زندگی اسمش هرچه که هست، مسلمآ ضرری هم به مردم نمی‌زند.

    حالا که اين حرف‌ها را زدم، ممکن است عدّه‌ای من را به "بی‌مسئوليتی" متّهم کنند و يا بعضی از دوستان از اين‌که من‌را درست نشناخته بودند خود را ملامت کنند، امّا اميدوارم اين دو گروه، اشتباه محاسباتی خود را به گردن من نياندازند و از اين که تخيلات‌شان را با فاش‌گويی به‌هم ريخته‌ام، دلخور نشده باشند.

    چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۳

    حميد سيف‌زاده و ...

    ديروز به‌طور اتّفاقی با آقای حميد سيف‌زاده ملاقات کردم. در خيابان، طرف‌های فينچ و يانگ بود. گپ کوتاهی هم زديم. شخصی آداب‌دان و جاافتاده به نظر می‌آمد.
    حميد سيف‌زاده شايد راديکال‌ترين منتقد دکتر محمّد مصدّق باشد و بی‌شک از پرشورترين طرفداران دکتر مظفّر بقايی. ايشان عمده پژوهش‌هايش اختصاص دارد به بررسی کارنامه‌ی گردانندگان صحنه‌ی ملّی‌شدن صنعت نفت -به‌ويژه دکتر مصدّق- و نتيجه‌ی تحقيقاتش به اينجا انجاميده که دکتر مصدّق را "خائن" به ملّت لقب بدهد.
    ايشان برای تئوری‌اش ادله‌ای ارائه می‌دهد که بخش‌هايی از آن‌ در "سه رساله تاريخ"[1] در دسترس است. فقط نکته‌ای که به نظر من می‌رسد که ديروز هم با خود ايشان درميان‌اش گذاشتم، کافی‌نبودن اين دلايل برای خائن‌ناميدن شخصيّتی ملّی-تاريخی چون دکتر مصدّق است. بله، مصدّق اشتباهاتی داشت و آن‌چه سينه‌زنان حرفه‌ای از او ساخته‌اند با شخصيّت و کارنامه‌ی واقعی‌اش نمی‌خواند، ضمناً دلايل آقای سيف‌زاده از جهاتی درست هستند[2]، ولی "خطا" به معنای "خيانت" نيست و هر "اشتباه"ی را نبايد به پای "سوء نيّت" و مزدوری شخص گذاشت. اين‌گونه تندروی در داوری يعنی سياه و سپيد ديدن، که رسم پژوهش بی‌طرفانه نيست.
    به نظر من برای اظهارنظرکردن در مورد شخصيّتی چون دکتر محمّد مصدّق که در نقطه‌ی عطفی در تاريخ ايران نقشی کليدی داشته، نخست بايد آن نقطه‌ی عطف (ملّی‌شدن صنعت نفت) را بسنجيم و سود و زيانش را بشناسيم، و سپس کارنامه‌ی آن شخصيّت را -بدون احساسی‌انديشی- بر روی ميز تشريح بگذاريم و تمام ‌و کمال کالبدشکافی‌ کنيم. مثلاً برای بررسی و شناخت کارنامه‌ی قوام‌السّلطنه، بدون بازنگری در غائله‌ی پيشه‌وری در آذربايجان و برآورد سود و زيان الحاق مجدّد آذربايجان به دولت مرکزی و شناخت نقش قوام در اين بازپس‌گيری، ارزيابی همه‌جانبه‌ای ميسر نخواهد گشت. و تازه اين قطعه‌ای از پازل کارنامه‌ی قوام است. قضيه‌ی مصدّق نيز به‌همين شکل است: اگر ملّی‌شدن نفت را به سود ايران بدانيم و برای مصدّق نقشی کليدی در آن قائل شويم، آن‌وقت بحث خائن‌خواندن مصدّق بی‌اعتبار است، و اگر اعتقادی به سودآوری ملّی‌شدن نفت نداشته باشيم يا برای مصدق آن نقش کليدی را قائل نباشيم، آن‌گاه ديگر زاويه‌ی طرح موضوع متفاوت می‌شود.
    به هر روی، هر کس حق دارد در موضوعات مورد علاقه‌اش تحقيق کند و نظرش را هم آزادانه بگويد.

    توضيحات:

    1- سيف‌زاده، حميد. سه رساله تاريخ. تورنتو: نشر افرا-پگاه، 2003، در 231 صفحه.
    2- سيف‌زاده می‌گويد: مصدّق جوان در راه بازگشت از سوئيس، در کشتی با سِر پرسی ساکس ملاقات می‌کند و همان‌جا از او مأموريت می‌گيرد. اين حرف از لحاظ تاريخی غير قابل اثبات است. ايشان می‌گويد: مصدّق تبعه‌ی سوئيس بوده و الا نمی‌توانسته در آن کشور قاضی بشود. خُب اين حرف درست است... برای بازخوانی کارنامه‌ی مصدّق و قضيه‌ی نفت، خواندن آثار حميد سيف‌زاده مفيد می‌تواند باشد.