یکشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۴

مختصر، در معرفی "يا مرگ يا تجدّد"

یا مرگ یا تجدّد - ماشاالله آجودانیيا مرگ يا تجدّد*، آخرين اثر منتشرشده از ماشاالله آجودانی، تورّقی‌ست تحليلی در پاگيری و تحوّل ادبيات در دوران مشروطه. آن‌طور که در عنوان فرعی کتاب آمده، اين دفترِ، «دفتری در شعر و ادب مشروطه» است. کتاب از چهار فصل و نه بخش تشکيل می‌شود. خواننده از خلال مقالات کتاب -که «به‌مرور و طی 18 سال گذشته در ايران و خارج از ايران منتشر شده‌اند»[1]- با ارتباط تنگاتنگ و رشد موازی ادب و سياست (تفکر، فضا، نظام... سياسی) آشنا می‌شود. از لحاظ تاريخی، کتاب، نقطه‌ی آغازين ادبيات مشروطه را «25 سال آخر حکومت ناصری»[2] برمی‌شمرد. در فصلی که به "نوآوری در ادبيات مشروطه" پرداخته می‌شود، با اشاره به «یکی از ويژگی‌های تحوّل ادبيات مشروطه»[3] که «اختصار و سادگی بيش از حد زبان اين ادبيات»[4] است، رستم‌التواريخ را طليعه‌ی چنين تحوّلی می‌نامد. گذشته از آقاخان کرمانی که در کتاب «برجسته‌ترين تدوين‌کننده‌ی ناسيوناليسم ايرانی»[5] نام گرفته، به رجال سياسی چون مستشارالدّوله و ديگر اهل فکر خطّ سير مشروطه چون آخوندزاده، طالبوف، ملکم، زين‌العابدين مراغه‌ای، عشقی، قزوينی و... -و نقش نوآور آنان- نيز اشاره می‌شود. اين کتاب را می‌شود ضميمه‌ای بر ديگر تحقيق نويسنده، مشروطه‌ی ایرانی، دانست.

*آجودانی، ماشاالله. يا مرگ يا تجدّد. تهران: اختران، تابستان 1382، 300 صفحه.

توضيحات:
1- برگ نخست پيش‌گفتار.
2- ص 53.
3 و 4- ص 87.
5- ص 121.

پی‌نوشت:
1- به باور من، ضعف عمده‌ی کتاب در کم‌تر پرداختن به ژورناليسم انتقادی و نيز ادبيات دراماتيک (نمايش) دوران مشروطه است. در مقابل، کتاب بيش‌تر روی شعر مشروطه تمرکز می‌کند. جا داشت که بر شاخ و برگ اين تحقيق افزوده می‌شد. نيز، نويسنده در همان چاهی سقوط می‌کند که ديگران کرده‌اند: مشروطه را جنبشی "همه‌گير" ارزيابی می‌کند که در واقع چنين نبوده است. به واقع در آن دوران، بسياری از مردم عامی ايران اصلاً از پاگيری چنين جنبشی اطلاعی نداشته‌اند و اين جنبش تنها منحصر می‌شده به بخشی از مردم پايتخت و چند نقطه‌ی ديگر؛ آن‌هايی که با حوزه‌ی انديشه و کتابت سر و کاری داشته‌اند. نه تنها مشروطه، بل‌که هيچ جنبش و انقلابی در جهان شايسته‌ی صفت "همه‌گير" نيست.
2- موضوع کتاب، مهم و گيراست. اميد که فتح بابی بشود برای کارهای جدّی‌تر.

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۴

لختی تأمل روی مسابقه‌ی وبلاگ‌نویسی

به جان هر چی مرد است، من هيچ خبر نداشتم که قدما بساط مسابقه‌ی وبلاگ‌نويسی به‌راه انداخته‌اند! انگاری از قافله‌ی جريانات وبلاگ‌شهر بدجوری پرت افتاده‌ام که البته خودمانيم، نشانه‌ی چندان بدی هم نيست:)

من نظرگاهم را در اين گفت‌وگوی وبلاگی -در حد لزوم- پرورده‌ام که هنوز هم بر آن پای می‌فشرم:
همان‌گونه که در یادداشت‌هایی چند، باورم را خاطرنشان کرده‌ام، ماهیت فردگرایانه‌ی وبلاگ‌‌ها –و نیز تعداد کثیر آن‌ها- باعث می‌شود که عملاً ارزشگذاری دقیق در این حوزه ناممکن شود. به همین خاطر، برپایی مسابقات وبلاگ‌نویسی نمی‌تواند آن‌طور که باید و شاید همه‌جانبه و فراگیر صورت گیرد. مشکل دیگری که پیش می‌آید "تقسیم‌بندی" و "الگوسازی" برای وبلاگ‌شهر است که با انتخاب وبلاگ‌های برتر عملاً چنین اتفاقی خواهد افتاد. این نیز به سود فضای باز، رنگارنگ و نسبتاً عادلانه‌ی وبلاگ‌شهر نیست. اصولاً زيبایی جامعه‌ی وبلاگ‌ها در چندرنگی، بی‌مرکزی و گوناگونی مضمونی و محتوایی آن است. هرچند چنین مسابقاتی می‌تواند مشوّق تعدادی از وبلاگ‌نویسان شود، اما تردیدی نیست که به یأس تعداد بیش‌تری از وبلاگ‌نویسان خواهد انجامید. این مسابقات از سوی هر نهادی که انجام شود همین ایرادها را –البته به درجات مختلف- به دنبال خواهد داشت. مثلاً مسابقه‌ی "بهترین وبلاگ مدافع آزادی بیان" که از سوی خبرنگاران بدون مرز انجام شد نیز حتا از این قاعده مستثنا نبود که البته با هوشمندی وبلاگ‌های منتخب، کلاف مسابقه از دست مجریان‌اش خارج شد و به دست خود اهالی وبلاگ‌شهر افتاد. کاری که بچه‌های منتخب کردند این بود که آرای خود را به صلاحدید خودشان به مجتبا سمیع‌نژاد –وبلاگ‌نویس دربند- اهدا کردند و این کار باعث شد که هم نام مجتبا بیش‌تر بر سر زبان‌ها بیافتد و مطرح شود و هم، خط مسابقه هر چه که بود (مثبت یا منفی) به آن سمتی هدایت شود که به نفع توسعه‌ی وبلاگ‌شهر، آزادی بیان و حقوق انسانی در آن است. من به هوشمندی و شرافت این دوستان آفرین می‌گویم و اتفاقاً همين همدلی‌ها و همکاری‌هاست که به "عقل جمعی" در جامعه‌ی ما شکل می‌دهد. ما در وهله‌ی اول، باید به توسعه‌ی وبلاگ‌شهر –از لحاظ کیفی و کمی- و جاافتادن همه‌جانبه‌ی این پدیده نظر داشته باشیم، زیرا این توسعه مساوی است با پاگیری و گسترش آزادی بیان که حقی‌ست بنیادی از حقوق انسان و نيز توسعه‌ی فرهنگی و زبانی ما...
امّا آن‌چه لازم است اضافه کرد اين است که اصولاً ما نياز چندانی نداريم که خارجيان در حوزه‌ی وبلاگ فارسی برای‌مان گزينش کنند و خوب و بد را نشان‌مان بدهند. اگر تاريخ باستان و ادبيات ما به تلاش غربيان معرفی شد، امّا وبلاگ حوزه‌ای است که ما خود به حدّ کفايت در آن تجربه و نيز صاحب‌نظر داريم.
نخستين پرسش -که خود پرسشی کافی‌ست- اين است که غربيان چگونه می‌خواهند وبلاگ‌های فارسی را بخوانند که بتوانند بعد ارزيابی‌شان کنند؟ مهم‌تر اين‌که درون‌مايه و علل وجودی و پاگيری وبلاگ فارسی با وبلاگ‌های ديگر زبان‌ها به‌غايت متفاوت است و کارکرد آن نيز. همين امر باعث می‌شود که انسان غربی نتواند به درک درستی از جامعه‌ی وبلاگ‌های فارسی برسد. بنابراين استدلال‌ها، غربيان اصولاً صلاحيت چنين کاری را ندارند و "خطّ‌دهی" آنان به ما از اساس زير سئوال است.
خلاصه اين که به‌راه‌انداختن مسابقات وبلاگی کاری از پايه عبث است.

پی‌‌نوشت:
برداشت نشود که من با منتخبين اين مسابقه مشکل دارم که ابداً چنين نيست؛ اختلاف من نه با منتخبين يا نحوه‌‌ی برگزاری مسابقه، که در واقع با اساس اين‌‌گونه مسابقات است.

سه‌شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۴

ظهور راست لیبرال در روشنفکری

خواندن مقالات امثال مرتضا مردی‌ها در ذهن من جرقه‌ای می‌زند: جرقه‌ی ظهور راست ليبرال در حوزه‌ی روشنفکری ما. به باوری، بیش از آن‌که محتوای مقالات او برایم ارزشمند باشد، "جنس"‌ اين مقالات است که مهم است. موضوع اين نيست که ما در فضای روشنفکری‌مان راست ليبرال نداشته‌ایم که تازه بخواهد پا بگيرد؛ حرف اين است که اين خط فکری، درون ايران تريبونی نداشته که بخواهد عرض اندام کند، به گفتمان‌های همه‌گیر دامن بزند و خود را تکثير کند.
در پرانتز -بی مجامله- اضافه کنم که سطح کارهای مردی‌ها آن‌طور دندانگير نيست که بخواهد توجه مضاعف برانگيزد و بيش‌تر به ژورناليسم انتقادی پهلو می‌زند تا تحليل‌هایی ژرف با راهِ حل‌هايی سازنده درون‌شان.
من این اعتقاد را قبلاً نيز مطرح کرده‌ام که چپ ايرانی از همان ابتدا گوژ به‌دنيا آمد و با همين رويه که در پيش دارد، تا به آخر نيز ناقص‌الخلقه باقی خواهد ماند. به واقع، در ساز و کار امروز جهان ثابت شده که چپ کارش (رسالت‌اش) بیش‌تر چوب‌گذاشتن لای چرخ سير حرکت جهان مدرن است و در کارنامه‌ی امروزی‌اش چندان از سازندگی خبری نيست. در کنارش، خوب که بنگری می‌بينی چپ از نوع ايرانی‌اش که ديگر نوبر است؛ هم از لحاظ تاريخی و بنيان انديشه واپس‌مانده‌ است (هنوز از کارهای مارکس، لنين و امثالهم مايه می‌گیرد)، هم شعارهای از رده خارجی دارد که واپسمانده‌ترين نيروهای فکری نيز از آن‌ها برگذشته‌اند (طرفداری از فلسطينی‌ها و دشمنی کور با اسرائيل مثلاً، آمريکاستيزی مزمن و ...) و هم از لحاظ توانايی همزيستی با جهان نو در مضيقه‌ی جدّی است. من قصد چالش‌کردن با تفکر چپ را ندارم و هنوز نيز معتقدم که حضور چپ در يک جامعه می‌تواند سازنده باشد (از فساد و تک‌صدايی جلوگيری کند)؛ تمام حرفم امّا اين است: ورود انديشه‌ی ليبرال به حوزه‌ی اندیشه‌ی ما -به‌ويژه به حوزه‌ی انديشه‌ی سياسی- بسی کارساز و فرخنده است و بايستی به آن سوخت رساند و تقويت‌اش کرد. همين!

دوشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۴

برنامه‌ی 23 راديويی

بيست‌وسوّمين برنامه‌ی شهر در شهر اختصاص داشت به مراسمی که برای جمع‌آوری کمک مالی برای دانش‌نامه‌ی ايرانيکا برگزار خواهد شد، در روز جمعه، 25 نوامبر، در تورنتو. به اين منظور، مسئول هيئت برگزارکننده‌ی اين مراسم دعوت شده بود؛ خانم تينا تهرانچيان.
در گفت‌وگوی راديويی امشب از مسائل مختلفی صحبت شد، از جمله اين‌که ايرانيکا چيست، اين دانش‌نامه از کی آغاز به تدوين کرده، چقدر در سال هزينه دارد، چگونه اين هزينه تأمين می‌شود، چه زمان به پايان خواهد رسيد و ... ديگر پرسش‌هايی از اين دست. در مجموع -به نظرم- برنامه‌ی رضایت‌بخشی از آب درآمد.
به هر رو، اميدوارم که در حد کفايت کمک جمع شود تا اين پروژه‌ی ملّی و انسانی به سرانجام رسد.
شعری که در آغاز برنامه خوانده شد عکس فوری عشقبازی از شيدا محمّدی بود. ترانه‌های طول برنامه نيز از کارهای Matt Dusk انتخاب شده بود که در سبک جاز می‌خواند و به فرانک سيناترای حال حاضر مشهور است.

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۴

تورج نگهبان در تورنتو

تورج نگهبان از آن ترانه‌سراهايی‌ست که کارهايش تکه‌هایی از خاطرات اکثرمان را ساخته است. طرفه این‌که این جمعه می‌آید تورنتو. قرار است ساعتی با دوستداران شعر و ترانه گپ بزند. اگر اهل تورنتو و توابع هستيد و علاقمند به ترانه، با چکاندن این شماره در حلقه‌ی تلفن، بلیط‌اش را رزو کنید:
2540 886 - 905
اگر توانستم از کار جیم شوم، خودم را می‌رسانم به حلقه‌ی عاشقان شعر.

شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۴

جهت اطلاع "تهرانتويی‌ها": همراه با ايرانيکا

جمعه 25 نوامبر، در تورنتو مراسمی برگزار خواهد شد در حمايت از دانشنامه‌ی ايرانيکا. هدف اين مراسم، جمع‌آوری کمک‌های مردمی جهت بقا و توسعه‌ی اين پروژه است.
اين‌که قيمت بليط چقدر است، آدرس‌اش کجاست يا ديگر اطلاعات را می‌توانيد فردا ساعت 5 تا 6 عصر (به وقت شرق کانادا) از زبان يکی از مسئولين اين مراسم بشنويد؛ کافی‌ست به برنامه‌ی "شهر در شهر" از راديو صدای ايران - تورنتو گوش کنيد.

سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴

پی‌نوشتی بر:

جسته-گريخته در مورد غائله‌ی اخير در فرانسه

برای به‌دست‌دادن تحليلی دقيق و متديک، و رسم و سپس بررسی يک معادله‌ی اجتماعی، لازم است که اجزای آن معادله را با نگاهی پديدارشناسانه ارزيابی و ارزش‌گذاری کنيم. منظور اين‌که به هر تکه‌ از اين معادله سهم و جايگاه مشخص خودش را بدهيم. يکسان‌ديدن جايگاه‌ها دقيقاً معضلی‌ است که اکثر ارزيابی‌های تحليلگران ما را بی‌پايه‌وارزش کرده است، زيرا تفاوت جايگاه -و سهم در اثرگذاری- هر يک از نقش‌آفرينان اجتماعی (در هر رخدادی) با ديگری را در نظر نمی‌گیرند.
تحليلگرانی که به ابزار "دیالکتيک" (چپ) مجهز هستند، اغلب در همين دام می‌افتند. برای مثال، توکای باغ آينه زير عنوان شوريدن حاشيه بر متن...، هر چند مسئله‌ی به بن‌بست‌رسيدن دموکراسی‌های اروپايی را تا حد زيادی درست برمی‌رسد، امّا به باور من نقشی که به طرفين دعوا می‌دهد با واقعيت ماجرا نمی‌خواند. ارائه‌ی مثالی شايد در ديدن بهتر ماجرا مفيد باشد:
وقتی هنرپيشه مخملباف را در سينما شهرقصه (مرحوم!) می‌ديدم، وقتی فيلم به سکانس پايانی‌اش رسيد، يکدفعه از خنده روده‌بر شدم؛ در صحنه‌ای که گدای کولی لال يکدفعه زبان باز می‌کند و به هنرپيشه (اکبر عبدی) می‌گويد: «اکبر! من خوب می‌فهمم‌ات»! مخملباف -از روی ضعف بينش اجتماعی- به يک گدای کولی "شعور يک روشنفکر" را می‌بخشد و به اين ترتيب، شخصيت او را مسخ می‌کند و در اوج تراژدی، خواننده را به قهقهه می‌اندازد. در واقع، گدای کولی چيزی بيش از يک "گدای کولی" نيست و نبايد هم باشد و هنگامی می‌تواند از لحاظ هنری در کاراکتر خود درست ظاهر شده و نقش خود را دقيق ايفا کند که از شعور و رفتار يک "گدای کولی" برخوردار باشد نه چيز ديگر.

سخن کوتاه کنم: همان‌طور که در يادداشت جسته-گريخته در مورد غائله‌ی اخير فرانسه اشاره کردم، «آن‌چه در فرانسه رخ داد، بايستی رخ می‌داد. يعنی موضوع عجيب و غير قابل پيشبينی‌ای نبود که بخواهد کسی را شوکه کند». واقعيت اين است که شرايط اجتماعی و تضاد دو جنس (فرهنگ-سنّت اعراب مسلمان شاخ آفريقا و فرهنگ غربی فرانسوی) "به ناگزير" وضع را به اين سو هدايت کرد؛ در بستر اجتماع زخمی بود که روزی بايد سر باز می‌کرد که کرد و خون‌فشان شد. امّا اين به آن معنا نيست که عدّه‌ای عرب حاشيه‌نشين به تبعيض‌های جامعه و دموکراسی فرانسوی دقيقاً پی برده‌اند و روی آن به دقّت انديشيده‌اند و سپس تصميم گرفته‌اند که "قيام کنند". مسئله قبل از آن‌که تعقّلی باشد، احساسی و جبری است. در انقلاب اسلامی نيز هر چه در اسناد به‌جای‌مانده از آن دوران کند و کاو کردم، تعريف درستی از "آزادی" نديدم، هر چند "آزادی" شعار عمده‌ی آن دوران بود. در اين اسناد، آزادی گاه ترجمان اسلام و "عدل علی" (بازرفت تاریخی) بود، گاه شنود رهبری سازمان، گاه صرفاً "شاه بايد برود" نه چيز ديگر و گاه... امّا هر چه بود، معنی مشخص و ليبراليستی آزادی انسان نبود. به همين خاطر می‌شود اذعان کرد که درک درست و دقيقی از آزادی در آن دوران در جامعه‌ی چندلايه‌ی ايران نهادينه نشده بود که بخواهد برای به‌دست‌آوردن‌اش انقلاب کند. انقلاب اسلامی ايران نيز نوعی ناگزيری فرهنگی بود. اين "تضاد فرهنگی دستگاه با فرهنگ عامه" بود که سر بزنگاه و در "شرايطی ويژه"‌ جرقه‌ی انقلاب را زد، نه شعور جمعی. شورش اعراب در فرانسه نيز جز اين نيست، به همين خاطر، نه بايد از اين شورشِ جبری -که بر اساس تضاد دو فرهنگ در بستر اجتماع- رخ داده يک انقلاب يا "فرهنگ مقاومت" عقل‌مدار ساخت، و از آن‌سو نه بايد آن‌را دستِ کم گرفت و راه حل مضحک "اخراج خارجيان" را دست‌آویز نافهمی خود از ماجرا کرد.
شورش اخیر خود طرح درست مسئله است: بافت انسانی اروپا ديگر "اروپايی خالص" نيست و به همين جهت مردم و دولتمردان اروپايی بايستی به برآوردی نو و واقعی از جامعه‌ی خود برسند و به تمام لايه‌های اجتماعی در راه‌بری اجتماع نقش بدهند. در اين شرايط و با خلق فرهنگی نو، همه‌ی انسان‌ها در حد "شهروند" خواهند بود، نه "خارجی" و "شهروند درجه‌ی چندم". اين مسئوليت‌بخشی به جامعه‌ی بزرگ اعراب نيز فرصت خواهد داد که از بن‌مايه‌های ايلی و سنت‌های قبيله‌ای خود فاصله بگيرند و خويش را با جهان مدرن تراز کنند.

یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۴

جسته-گريخته در مورد غائله‌ی اخير در فرانسه

آن‌چه در فرانسه رخ داد، بايستی رخ می‌داد. يعنی موضوع عجيب و غير قابل پيشبينی‌ای نبود که بخواهد کسی را شوکه کند. طرفه اين‌که اگر جلوی آن‌را با هوشمندی و سرعت نگيرند، به ديگر اقمار اروپای واحد نیز دامن خواهد کشيد، زيرا مسئله یکی‌ست و فقط جغرافيای‌اش کمی متفاوت.

1- اين‌روزها، اشتباهی که تحليل‌گران مرتکب می‌شوند، "ريشه‌يابی" غائله و لاجرم قضاوتِ آن -و دادن حق به يکی از طرفين دعوا- است. ريشه‌يابی مسئله هرچند لازم است، امّا نياز به زمانی کافی و برنامه‌ای همه‌جانبه و دقيق -در سطح ملّی و اروپا- دارد. در لحظاتی که "احساس" و تشنّج بر فضا سنگينی می‌کند، ردگيری ريشه‌های غائله با اشکال جدّی روبه‌رو خواهد بود. در لحظات کنونی، مهم‌ترين و لازم‌ترين کار، جلوگيری از وسعت‌گرفتن غائله و دامن‌کشيدن آن به ديگر نقاط اروپا و جهان متمدّن است.
2- چنان‌چه اعراب شورشی در اين نبرد -حتا از لحاظ احساسی- پيروز شوند و از جامعه و دولت امتياز بگيرند، اين امر آنان را در شورش‌های بعدی و فراگيرتر -این‌بار به وسعت کل اروپا- ثابت‌قدم خواهد کرد. با پيروزی شورشيان، "سنت" جديدی متولد خواهد شد: سبک و سياق مبارزه‌ی مدنی جای خود را به روش زور و خشونت خواهد سپرد.
3- همزيستی مسالمت‌‌آميز عرب الجزايری و مراکشی -آن‌هم به تعداد زياد، در وسعت يک جامعه‌- با مردم کنونی فرانسه اگر غير ممکن نباشد لااقل دور از دسترس است. اين‌را کسانی که در اروپای غربی زندگی کرده یا می‌کنند و به خلق و خوی اعراب شاخ آفريقا و فرانسويان (کلاً اروپاييان) واردند تأیید می‌کنند. ایجاد فضای همزيستی نياز به طرحی بلندمدّت دارد که در آن بايستی عدالت حکمفرما باشد. چرا "عدالت" شرط اصلی است؟ دليل اين است که تا عرب ساکن فرانسه از سوی جامعه‌ی بومی به شکل "شهروند" دیده نشود (سوای حقوقی که به او تعلق می‌گیرد)، اين همزيستی رخ نخواهد داد. شرط در اين کار، انعطاف‌پذيری طرفين است.
4- جامعه‌ی فرانسه و جوامع اروپایی بايد بپذيرند که بافت انسانی آن‌ها با ورود ميليون‌ها خارجی تغيیر کرده است. این‌طور که از قرائن پيداست، هنوز ذهنيت اروپايی اين واقعيت را نپذيرفته است و همچنان در اروپای اوايل قرن بيستم سير می‌کند! هنوز کسانی هستند که اخراج خارجيان را بهترين و نهايی‌ترين راه حل می‌پندارند (يعنی پاک‌کردن صورت مسئله)، غافل از آن‌که چند ميليون آدم را که نمی‌شود اخراج کرد؟! کليد حل مسئله‌ی اروپا فهم اين "واقعيت" بنيادی است که بافت انسانی و فرهنگی اروپا تغيير کرده است و هر روز نيز بيش‌تر تغيير می‌کند و بايستی اين تغيير را پذيرفت و با آن همگام شد. راه حل‌های آينده لازم است پيرامون اين محور چيده شود، يعنی اروپا و انسان‌های اروپایی نخست بايد تغيير در جامعه‌ی خود را بشناسند و بپذيرند و تغيير در خود را بياموزند و به آن همّت گمارند، بعد به فکر حل مسئله باشند. دو مثال در همين رابطه:
الف- دوست کانادايی من که چينی‌تبار است تعريف می‌کرد که برای تعطيلات به اتريش رفته بود. در فرودگاه، پليسِ گيشه به دليل اين‌که او "چشم‌بادامی" بوده باورش نمی‌شده که کانادايی باشد! تصور آن پليس و کلاً تصور غالبِ اروپايی اين است که شهروند کانادایی، انسانی سفيدپوست است.
ب- هنگامی که در معرفی امی تن (Amy Tan) نوشتم "نويسنده‌ی آمريکايی"، دوستی نامه داد که "چطور ممکن است اين آدم با اين قيافه آمريکايی باشد"؟!
امروزه کانادايی‌ها و آمریکايی‌ها دريافته‌اند که جوامع‌شان ديگر جوامعی "سفيد" نيستند. اين درک هنوز در اروپا نهادينه نشده است.
5- غائله‌ای که امروز در فرانسه شاهدش هستيم، پيکار دو جنس مخالف و نامتجانس است. اگر ترجمان دقيق اين پيکار و اين‌دو جنس برخورد تمدّن‌های ساموئل هانتينگتون نباشد، امّا از بسياری جهات به تعریف او نزديک است. هانتينگتون نيز در کتاب خود اين پيکار را قطعی و ناگزير ارزيابی می‌کند که من با آن موافقم. امّا می‌توان راه‌حلی سوای آن‌چه او پيشنهاد می‌کند[1] انديشيد. بايستی به جای نبرد، بستر جذب و همزيستی را -در طرح‌هايی بلندمدّت- ايجاد کرد. سرکوب اقليت‌های قومی و به‌حاشيه‌راندن آن‌ها فقط زنده‌نگه‌داشتن "نبرد" را تضمين می‌کند و راه حلی مناسب برای رفع اختلاف ميان اين‌دو جنس نيست.
6- شورش‌های اخیر -در نفس خود- زدن ريشه‌ی نظم اجتماع را در هدف دارند. اگر توجه کنيم که دموکراسی و مدنيت بر نظم شالوده ريخته می‌شود و "قراردادهای اجتماعی" نيز چيزی جز اجرای منظم قواعد پذيرفته‌شده از سوی اجتماع نيست، آن‌وقت متوجه خواهيم بود که حفظ اين نظم چقدر مهم است. اما پرسش اين‌جاست که برای حفظ اين نظم چه بهايی بايد پرداخت؟ آيا حفظ اين نظم به اروپاييان جواز سرکوب خارجيان را می‌دهد؟ بحث اين‌جاست که اصل نظم را -که اجتماع بر پايه‌ی آن می‌گردد- بايستی حفظ کرد، امّا خواسته‌ی خارجيان را نيز بايد در آن سهم داد. اين سهم‌دهی، فرم نظم موجود را به سوی همزيستی‌ مسالمت‌‌آميز تغيیر می‌دهد.
7- روشنفکر کافه‌نشين و نيز روشنفکران جهانِ سوّمی، به جای ديدن و ارزيابی جدّی واقعيت‌ها، آن‌را با معيارها و ساختار ذهنی خود سازگار می‌کنند. در نزد ايشان، کل ماجرا به "قيام کوخ‌نشينان" بر عليه "مستکبران خاج‌نشين" تعبير می‌شود و اين‌طور قال مسئله‌ای ملّی، ريشه‌ای و جدّی -که سرش به اصل "فرهنگ مهاجرت" وصل است- کنده می‌شود! ساده‌انديشی از اين واضح‌تر؟
8- روش اروپاييان در برخورد با خارجی‌ها، به‌حاشيه‌راندن آن‌ها بوده است. منطق اروپاييان اين بوده که کلاف تمام کارهای مهم در دست خودشان باقی بماند. اين‌که چرا جهان‌ "سفيد" به سوی تغيير بافت‌ انسانی رفته خود بحثی فراخ‌دامن و خارج از حوصله‌ی اين يادداشت است، امّا آن‌چه واقعی و ملموس است خود اين تغيير است. اين تغيير را بايد ديد، فهميد و به آن تن داد. بکرماندن فضای انسانی-فرهنگی اروپا تصوّری محال و تا حد زيادی نژادپرستانه است.
9- بعضی معتقدند: يا اروپایی شو، يا برگرد به سرزمين خودت! همسان‌سازی خارجيان با خود نيز طرحی غير کاربردی است. در آزمايشگاه تاریخ، مارکسيست‌ها با به‌راه‌انداختن "کارخانه‌ی انسان‌سازی" شکست اين طرح را به جهانيان ثابت کردند. اگر قرار بر تغيير است، دوطرف بايد تغيير کنند؛ بايد فرهنگ نويی خلق شود که در ساخت آن همه‌ی شهروندان سهم داشته باشند. افق همزيستی مسالمت‌آميز زمانی پديدار می‌شود که به خارجيان امکان ورود "واقعی" به جامعه داده شود، بستر جامعه همان‌طور که بر آنان اثر می‌گذارد از آنان نيز اثر بگيرد، فضای شراکت در همه‌ی امور جامعه و رشد ايجاد شود و آن‌وقت است که شاهد فضايی انسانی خواهيم بود.
10- بعضی نيز با راهکاری به ظاهر دموکراتيک و زير نقاب "احترام به باورهای مختلف" کوشش می‌کنند که بخشی از خارجيان کم‌فرهنگ‌تر هر چه بيش‌تر در تفکرات سنتی خود فرو روند. پرسيدنی‌ست: چطور می‌توان به تفکرات مثلاً مردسالارانه و خرافی احترام گذاشت؟ اين روش -که در کانادا مصداق دارد- بيش‌تر خارجيان را به حاشيه رانده از دخالت در امور اساسی بازشان می‌دارد. اصولاً بايستی تأکيد بر لفظ "خارجی‌" کنار گذاشته شده به انسان به شکل انسان نگريسته شود. اگر روشی آزموده شده به سوی رشد در دسترس است (که جهان مدرن آن‌را در سير تمدّن خود آزموده است)، در به‌کارگيری اين روش بايستی به همه‌ی انسان‌ها سهمی مساوی داد. در کنارش، با تن‌دادن به انعطاف‌پذيری، تفاوت‌ها و خواست‌های نو -که توسط خارجيان به جامعه‌ی ميزبان وارد می‌شود- را بايستی ديد و پذيرفت و به آن‌ها امکان ابراز وجود و ميدان داد.

در اين‌باره حرف بسيار است و فرصت کم. کاستی‌های اين نوشته نيز از همين روست. اگر نکته‌ای به نظر شما می‌رسد، با بيان آن به تکميل اين يادداشت کمک کنيد.

توضيحات:
1- در کتاب برخورد تمدّن‌ها می‌خوانيم که از نبرد بين دنيای مدرن با دنيای بنيادگرا و بدوی گريزی نيست. يعنی يا بايد پيروز شد، و يا در انتظار شکست لحظه‌شماری کرد.

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۴

مختصر و شخصی در باره‌ی يک رمان

گفته‌ بودم اگر حوصله‌اش بود، همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها* را کمی چوب می‌زنم تا ببينيم چقدر خاک ازش بلند می‌شود؛ خُب الوعده وفا!
با موضوع کتاب چندان نتوانستم ارتباط برقرار کنم. حرف اين است که از مغز نويسنده‌های مسن ما کم‌تر چيز دردخور بيرون می‌آید. لااقل من اين‌طور فکر می‌کنم. این‌ها همه‌اش در حال افتادن از سمتی از بام هستند و به خاطر آسيبی که روزگار به‌شان زده، هيچ‌جور نمی‌توانند ذهن‌شان را از دنيایی که بوی نا می‌دهد بيرون بکشند. یعنی هميشه می‌گردند چيزی را به تصوير می‌کشند و شخصيت‌هایی می‌سازند که به آدمیزاد نکشد... شايد هم همه‌ی تقصيرها گردن من است که تعارف را مدّت‌هاست خاک کرده‌ام و عقيده‌ام را اين‌قدر لخت می‌گذارم کف دست مخاطب؟ القصه؛
به ظن من، حکايت داستان آن‌جورها دندانگير نبود. زبان‌اش را امّا بس پسنديدم. زبان کتاب "طنز تلخ" و گزنده بود که من -می‌دانيد- دوست دارم. حتا بيش‌تر از دوست‌داشتن، نوعی شيفته‌گی به آن دارم.
پرداخت و صيقل داستان حرفه‌ای بود، چيزی که در رمان‌های فارسی يک استثناست. در رمان‌های فارسی اگر درازگويی و پرت‌پريدن هم که نبينی، کم ببينی که ايجاز را درست به کار برده باشند. يعنی گاه اين‌قدر از داستان می‌تراشند که کلاف موضوع از دست خواننده -چه بسا خود نويسنده- در می‌رود. رضا قاسمی را نويسنده‌ای يافتم که می‌داند چگونه رمان بنويسد و از فوت‌و‌فن‌های ادبی سر-در-می‌آورد. در ضمن، هنگام نوشتن کتاب، گوشه‌چشمی هم به ترجمه‌ی آن در آينده داشته. يعنی طوری نوشته که قابل ترجمه باشد. مثالی بزنم: اکثر کارهای گلشيری ارزش ترجمه ندارند، برای اين‌که خلاصه می‌شوند در تکنيک‌های زبانی و فرم‌ "دايره‌ای روايت". حتا خواننده‌ی فارسی‌زبان که از ادبيات سررشته‌ی چندانی نداشته باشد کارهايش را نمی‌تواند درست بگيرد. مثلاً نگاه کنيد به: انفجار بزرگ يا معصوم دوّم. کار رضا قاسمی از اين بابت اعتبار دارد.
نتيجه اين‌که: در برهوت رمان فارسی، همنوايی شبانه ارکستر چوب‌ها می‌تواند جايگاهی داشته باشد.

*قاسمی، رضا. همنوايی شبانه کنسرت چوب‌ها. چاپ پنجم. تهران: اختران، 1384، 192ص.

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴

چرا خويش تحقير می‌کنيم؟!

هیچ ملتی در تاريخ به اندازه‌ی ايرانيان خودش را تحقير نکرده است! این‌بار، خواندن مصاحبه‌ی همايون کاتوزيان داغم را تازه کرد که به پاره‌ای از اين ندانم‌کاری و عادت ملّی اشاره کرده بود. ما ملّت معترفيم که هر بار خارجی‌ها اراده کرده‌اند، کسی را بر صدر حکومت ما نشانده و تاريخ مصرف‌اش که تمام شد، برداشته‌اند! يعنی درکی از جنبش‌ها، رخدادها، عوامل تغيير و در واقع خواست خود نداريم. چند نمونه می‌آورم:

1- ما هنوز به "جنبش مشروطه" به اشتباه می‌گوييم "انقلاب مشروطه"، و به همين لحاظ، معنی سياسی و لغوی انقلاب را نمی‌دانيم. همين ندانم‌کاری به ظاهر کوچک، به نافهمی ملّی بزرگی دامن زده است. من حتا خود شاهد بوده‌ام که اين‌جا در تورنتو چگونه عنوان نامربوط "انقلاب مشروطيت" را به دانشجو زورچپان می‌کنند، آن‌هم به‌وسيله‌ی "اساتيدی" که توشه‌ی دانش‌شان چيزی بيش از مطالعه‌ی چند کتاب و مجله و "آمارگيری" نيست.
2- آقای حسن کامشاد -آن‌طور که در مقدمه‌ی کتاب ایران، برآمدن رضاخان... خود معترف است- از سر سليقه‌ی شخصی، عنوان اصلی کتاب را که ایران و برآمدن رضاشاه... بوده به آن‌چه گفته شد يعنی «ایران، برآمدن رضاخان... و نقش انگليسی‌ها» تغيير می‌دهد! مترجم گذشته از آن‌که فرق تاريخی "رضاخان" با "رضاشاه" را نمی‌داند[1] و به همين خاطر کار ارزشمند سيروس غنی (نويسنده‌ی کتاب) را به بيهوده می‌کشد و از معنا می‌اندازد، نيز به اين طريق دارد همان باور غلط قديمی را بازتوليد می‌کند که انگليسی‌ها کسی را آوردند سوار اين ملّت کردند و بعد هم خودشان برش داشتند؛ ملّت هم اين وسط لابد هويج بوده!
3- نمونه‌ی جالب ديگری از اين‌دست که به چشمم خورد، ترجمه‌ی عمداً غلط عنوان کتاب حميد سيف‌زاده توسط ناشر بود. سيف‌زاده که عضو حزب زحمتشکان ايران بوده و طبعاً به چيزی به نام "کودتای 28 مرداد" اعتقادی ندارد، نسخه‌ای از کتابش را به من داد و من در پشت جلد مشاهده کردم که ناشر محترم، «کالبدشکافی توطئه‌ی 28 مرداد 1332» را به «کالبدشکافی کودتای 1332 در ايران» (Anatomy of the 1952 Coup in Iran) ترجمه کرده است!
4- با انقلاب اسلامی نيز همين مسئله را داشته‌ایم. بخشی از سلطنت‌طلبان مدعی‌اند که "قدرت‌ها" روحانيون را بر اريکه‌ی قدرت سوار کردند و در زمان مقتضی، خود برشان خواهند داشت. اين نيز نمونه‌ی ديگری از مغالطه و "خودحقيربينی" ملّی ماست، بدون درنظرگرفتن خاستگاه روحانيت و نقش اسلام و سنت در مناسبات فرهنگی-اجتماعی ايرانيان.

تعصّب (و حس حقارت) در قالب‌های مختلف رخ می‌کند و کاری ندارد که شخص از چه حد از سواد و آگاهی برخوردار است. آدم متعصّب، متعصّب است. در کنارش، تعصّب خود به ياریِ "ساده‌کردن" پيچيدگی‌های تاریخی می‌آيد. چنين است که انسان جزم‌انديش، به جای آن‌که در کنار تاريخ قرار بگيرد و آن‌را بی‌غرضانه بسنجد، در مقابل یا همسوی رخدادها و شخصيت‌ها می‌ایستد و آن‌ها را به‌کل تایید يا تخريب می‌کند.


توضيحات:
1- از سوّم اسفند 1299، يعنی زمان کودتا، تا آذرماه 1304 که مجلس موسسان عنوان "پادشاهی" را به رضاخان می‌دهد، او "رضاخان" لقب داشته است. پس از آن تا شهريور 1320، او "رضاشاه" لقب داشته است. لازم به ذکر است که بررسی تاريخ، بدون دقت در "جايگاه‌ تاریخی" شخصيت‌ها اصولاً خارج قاعده و غير علمی است.

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۴

عنوانش را خودت بگذار!

1- خواندن برای من تنها یک عادت نیست؛ يک نياز است. وقتی از آن دور می‌شوم، بی‌تاب می‌شوم، بهانه می‌گيرم، حس می‌کنم جایی از کارم لنگ است... که لنگ هم هست. اين چند روز هيچ نخواندم. يعنی خواندم، اما آن‌قدر نبود که بشود اسمش را "خواندن" گذاشت. خواندن وبلاگ‌های شما دوستان نیز طبعاً از قلم افتاد. چه حيف! به‌جز دو پيام بلند-بالا برای اين يادداشت و دو ايميل به بچه‌های خبرچين و خواندن پاسخ‌هاشان، هيچ نکردم. هنوز پاسخی به پيام‌های اين يادداشت بده‌کارم.
بچه‌های خبرچين را دوست دارم. احساس می‌کنم بيش از دوست، بخشی از خانواده‌ام هستند. ای‌کاش نزديک بوديم و دور هم می‌نشستيم و دل و نفسی با هم تازه می‌کردیم... ای کاش!
2- اين يکشنبه برنامه‌ی راديويی‌ام را از سر خواهم گرفت. اگر شنونده‌ی آن هستيد بدانيد که وجودتان را از دور نفس می‌کشم؛ اگر پای آن بنشينيد احساس‌مان -با هر فاصله که از هم داشته باشیم- با هم گره می‌خورد و در هم می‌پيچد... به برنامه‌ی خودتان خوش آمدید دوستان!
...
3- امشب تا آن‌جا که جا داشت رقیق شده‌ام. دلیلش هر چه هست، نمی‌دانم‌اش.
4- اندکی پيش، بهروز شيدا چهار جلد از کتاب‌هايش را برايم فرستاد. خواندنی می‌نويسد اين نويسنده. چنان تند خواندم‌شان که خودم شگفت‌زده شدم! بعد... به خود می‌گفتم: چه می‌شد اگر در ادبيات ذوب می‌شدم، حل می‌شدم، محو می‌شدم، ... دفن می‌شدم؟