یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۳

يا مصاحبه می‌کنی، يا پوستت را می‌کنم!

ديدم استاد منوچهر جمالی در سايت‌شان -با قاطعيّت- نوشته‌اند:
«خوانندگان، لطفآ به آقای ميبدی info@afnl.com مرتّب ايميل بفرستيد که:
چرا آقای منوچهر جمالی را دعوت به سخنرانی مرتب درباره فرهنگ ايران نمی‌کنيد


من فکر می‌کنم اگر آدم واقعآ طلب هم از مردم داشته باشد، باز اين‌طور با تحکّم و از بالا برخورد نمی‌کند(البته تا آن‌جا که اطلاع دارم، آقای جمالی از آقای ميبدی چيزی طلب ندارند!)، حالا فکر کنيد: کسی می‌خواهد از فضای پرمخاطب‌ترين رسانه‌ی خارج از کشور برای بيان ديدگاه‌های نه چندان مربوط به ايران امروز خودش -مرتب و مجانی- استفاده کند و آن‌وقت نه با نرمی، که با ترشروئی فتوا صادر می‌کند که "يا مرتب با من مصاحبه می‌کنی، يا حکم جهاد می‌دهم"(که البته به خوانندگانش داده)! درواقع آقای جمالی در "امريه"ی کوتاه خود چنين القا می‌کنند که مصاحبه نکردن شبکه‌ی ياران با ايشان -تاکنون- کوتاهی جبران‌ناپذيری محسوب می‌شده که بهتر است با دادن امکان "سخنرانی"های پياپی، هرچه زودتر جلوی اين خسران بزرگ گرفته شود! خودشيفتگی جناب جمالی به‌راستی که انسان را دچار شگفتی‌ می‌کند...
گو اين‌که ايشان از روی ناچاری پيشوند"آقا" را قبل از اسم ميبدی آورده‌اند، امّا باز ته دلشان راضی نشده که نام کامل آقای ميبدی را مثل نام خودشان ببرند و تحقيرآميز، به همان "نام خانوادگی" اکتفا کرده‌اند. خُب به‌هرحال اين‌هم از عوارض "استاد"ی‌ست ديگر!
راستی، برای من يکی که خيلی جالب است بدانم برنامه‌ای کاملآ سياسی(برنامه‌ی علی‌رضا ميبدی)، چه ربطی می‌تواند به گفتارهای اساطيری منوچهر جمالی داشته باشد که ايشان اصرار دارند زمان محدود آن را به "سخنرانی"های "مرتب" خودشان اختصاص بدهند؟!

پی‌نوشت: AUG 31, 2004

اينک متوجه شدم که استاد جمالی آن يادداشت کوتاه خطاب به راديو ياران را برداشته‌اند. اين را به فال نيک می‌گيرم. اميدوارم اين استاد گران‌قدر نيز يادداشت مرا صرفآ به شکل "نقد"ی با حُسن نيّت ببينند و نه چيز ديگر.
برای ايشان در تلاش‌ها و روشنگری‌های تاريخی‌شان آرزوی موفقيّت می‌کنم.

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۳

نگاه

حتمآ تابه‌حال متوجه بخش "نگاه" در آن بالا، سمت راست صفحه شده‌ايد. "نگاه" ويژه‌ی يادداشت‌های دو-سه خطی است؛ نوشته‌های ديگران يا نوشته‌های خودم درمعرفی ديگران. به‌همين خاطر، اين وبلاگ شامل دو بخش می‌شود: نگاه و بخش اصلی. "نگاه" را که توضيح دادم، بخش اصلی را هم که همه می‌دانيد: اختصاص دارد به نظريات خودم که البته درازتر است.

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۳

شگفتی از اعدام "عاطفه"!

ليلی جان کالبدشکافی حقوقی اعدام "عاطفه" ديگر چه صيغه‌ای‌ست؟! شوخی‌ات گرفته؟! نکند اتفّاق عجيب يا مهمّی افتاده که ما خبر نداريم؟
اين‌جور "کالبدشکافی"ها به اين می‌ماند که گاو را برداريم ببريم پيش روان‌پزشک و اظهار شگفتی کنيم که چرا بلد نيست مثل آدمی‌زاد حرف بزند! آخر مگر قرار است گاو حرف‌زدن بلد باشد؟ خُب گاو، گاو است ديگر! حالا حکايت جمهوری اسلامی است. آخر کجای اين شتر صاف است که کوهانش باشد؟ البته انسان‌دوستی معترضان به اين‌گونه احکام غير انسانی قابل تقدير است، امّا "کالبدشکافی حقوقی" اين شتر-گاو-پلنگ ديگر از آن حرف‌هاست!

چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۳

پشت پرده؛ آشی که برای‌مان می‌پزند!

چنان‌که قبلآ هم گفتيم، در اوج ‌غائله‌ی مقتدی صدر، آيت‌الله سيستانی ناگهان بيمار شده به لندن رفت و جالب اين‌که دقيقآ در لحظه‌ی سقوط مقتدی، بهبود يافته به سوی "وطن"ش رهسپار شد!
اين "آمد و شد"ها به اين معنی‌ست که غرب با حفظ تشکيلات روحانيّت شيعی(و لاجرم، حفظ نفوذ مذهب در فرهنگ، قانون و بخش بخش زندگی مردم) کاملآ موافق است، با اين تبصره که بخش "نظم‌گرا"ی روحانيّت را بر "ضدّ نظم" ترجيح می‌دهد. يعنی می‌گويند: شما همين که هستيد بمانيد، امّا به منافع ما صدمه نزنيد!
توجه داشته باشيم که برپايی دموکراسی صرفآ به معنی برچيدن بساط واپسگرايی نيست. گو اين‌که دموکراسی يکی از مهم‌ترين دست‌آوردهای مدنی بشری است، امّا مغاير با "بومی‌گرايی" و واپسماندگی هم نيست. و گو اين‌که يکی از راه‌های توسعه عبور از خط دموکراسی است، امّا دموکراسی کليت توسعه نيست. بنابراين می‌شود دموکراتيک بود امّا سرعت رشد مناسبی هم نداشت. مثلآ: در کشورهای عقب‌مانده که جرقه‌ای می‌تواند اقوام مختلف را به جان هم بی‌اندازد، فدراليسم کارکردش فقط نابود کردن توان رشد ملّی‌ست و بس، زيرا توان ناچيزی را که بايستی صرف ترميم اقتصاد از هم پاشيده شود، هزينه‌ی مسائل حاشيه‌ای می‌کند. و نيز در دنيای پرشتاب کنونی، کُندی رشد به "پسرفت" تعبير می‌شود برای اين‌که دنيا نمی‌ايستد تا ما به آن برسيم!
به همين لحاظ، می‌شود اين‌گونه تحليل کرد که درگيرماندن در آشوب‌های شووينيستی و "خلق بازی" و نيز شيوه‌ی واپسمانده‌ی زندگی مذهبی، با خواست غرب از بسياری جهات سازگار است.

پی‌نوشت:

1- دليل ديگر: قوی ماندن دستگاه روحانی در عراق باعث می‌شود که سنگر شيعه و صف‌آرائی کردها و اهل سنّت در مقابل آن تقويت شود و زمينه‌ی "فدراليسم" به قوّت خود باقی بماند.

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۳

زاد و بوم نويسنده

اين‌که در جهانِ مدرن گفتن از هشتادمين "سال‌مرگ" فلان نويسنده تا چه‌اندازه رواست[1] بماند، امّا بی‌شک آن‌قدر شگفتی‌آور نيست که سرقفلی نويسنده‌ای جهانی چون فرانتس کافکا را به‌نام چک‌ها و شهر پراگ بکنند! بد نيست بدانيم کافکا در ادبيات و فرهنگ آلمانی نوشت و باليد و به شهرت رسيد نه چک و چه‌بسا اگر آلمان‌ای نمی‌بود، کافکايی نيز سربرنمی‌آورد. ارتباط دادن فرانتس کافکا به زادگاهش به ‌اين می‌ماند که هرگاه نامی از مولوی می‌بريم، -به‌واسطه‌ی بلخ- پسوند "افغانی" را نيز بدان بی‌افزاييم، يا مثل اين است که رومن گاری، آرتور آداموف و اوژن يونسکو را فرانسوی ندانيم و ناباکوف يا کازينسکی را به جای اديبی آمريکايی، نويسنده‌ی روس بشناسيم!
درشگفت می‌شوم که چرا هنرمندی در قواره و بلندای کافکا را اين‌قدر به محل زاد و گورش می‌چسبانند، لابد در ميانه، سودای سود و شهرتی نهفته است؟ [2] ميزان کسب و درآمد از کافکا لابد اين‌قدر هست که ملّت چک، ملّتی که در زمان حيات نويسنده پوستش را غلفتی کند و افسرده و آواره‌اش کرد، امروز با وقاحت داعيه‌ی مالکيّت‌اش را داشته باشد.

پی‌نوشت:

1- متداول است که در زادروز بزرگان يادی از آن‌ها می‌کنند، نه اين‌که هر سال در روزِ مرگ‌شان به سوگ نشينند و مرثيه‌خوانی به‌راه اندازند! البته همگان می‌دانند که "سال‌مرگ گيری" ريشه در کدامين فرهنگ دارد.
2- اين‌روزها سرقت آثار و پيشينه‌ی فرهنگی-ادبی سخت رايج است. اين به‌کنار، حتا مفاخر ملّی ملل را نيز مصادره به‌مطلوب می‌کنند! نمونه‌اش ترکيه که هم‌امروز، مولوی را -به بهانه‌ی اين‌که روزی روزگاری در آبادی آن‌ها دو استکان چای نوشيده- ترک الاصل کرده‌اند و شاگردان مکتب استالين و باقراوف و علی اوف در آران(آذربايجان) بی‌توجه به بيتِ «ترکی صفت وفای ما نيست / ترکانه سخن سزای ما نيست»، هويّتِ ملّی حکيم نظامی را بالا کشيده‌اند! در جايی نيز خواندم که «رستم دستان اصلآ ترک بوده»! اگر گوبلز امروز زنده بود و می‌ديد که پَندش(دروغ هرچه بزرگ‌تر، باورکردنش سهل‌تر!) چقدر هواخواه دارد از هيجان شب خوابش نمی‌برد!

سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۳

فعّال سياسی کيست؟

انسان‌ها هر يک به نوبه‌ی خود نگرشی سياسی دارند. اگر به کوره‌دهات هم برويد چوپان آبادی بالاخره طرفدار کسی است؛ افراد حل‌شده در نظام شهری که جای خود دارند! اما آيا صِرف علاقه يا طرفداری از گونه‌ای سياست کافی‌ست تا انسان را به "فعّال سياسی" بدل کند؟
فعّال سياسی کسی است که برای به‌زيرکشيدن رژيم يا حزب حاکم تلاش می‌کند تا حزب يا گروه يا شخص مطبوع خود را برجایش بنشاند. و نيز کسی‌ست که برای حفظ نظام حاکم، با مخالفانش به ستيز برمی‌خيزد. به همين خاطر، سياست حرفه‌ی اوست هرچند از آن عايدی نداشته باشد (به صرفِ انگيزه‌ی قوی، آرمان‌گرايی و ديگر تعلقات). برای مثال، همين امروز بسياری از ايرانيان داخل و خارج از کشور با رژيم جمهوری اسلامی مخالف‌اند، امّا تنها عدّه‌ی معدودی هستند که مستمراً برای سرنگونی آن و جانشين کردن "نيروی جانشين" مورد نظر خود تلاش می‌کنند. و در صف مقابل نيز، در ميان همين جمع اندک طرفداران رژيم، تنها شمار بسيار ناچيزی‌ حاضرند به وقت خطر، برای حفظ رژيم خطر کنند.

پی‌نوشت:
1- مشکل اخلاقی ويژه‌ی ايرانيان اين است که شديداً تلاش می‌کنند تو را به صرف عقيده‌ی سياسی‌ات، فعّال سياسی معرفی کنند! از اين‌رو برای اين افراد ممکن نيست که ايرانی باشی و برای حزب و گروه و دسته‌ای جانفشانی نکنی.
2- اين مارک‌زنی‌های رايج به همين دليل است که گفتم. مثلاً اگر موضع بی‌طرفی نسبت به جمهوريّت داشته باشی، در مخيله‌ی حضرات بلافاصله به سلطنت‌طلب دوآتشه تبديل می‌شوی! اگر از سلطنت حمايت نکنی، خوب نوکر جمهوری اسلامی هستی، و وای به روزی که کمونيست نباشی... حتماً اصلاح‌طلبی!

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳

چرا بمب اتم؟!

تنها رژيم‌هايی درپی دستيابی به سلاح اتمی هستند که خود را درچند قدمی سقوط می‌بينند. فشارهای بی‌امان داخلی -از سوی مردم ناراضی- و خارجی -از طرف کشورهايی که در معرض تهديد رژيم مزبور هستند- باعث می‌شود که آن رژيم در جستجوی "عامل بازدارنده"ای باشد. اين عامل بازدارنده چيزی به‌جز سلاح اتمی نيست که هم مردم را می‌ترساند و راه سرکوب بيشتر را هموار می‌کند، و هم قدرت‌های خارجی را از اقدامات جدّی بازمی‌دارد. به عبارتی: سلاح اتمی تضمين ماندگاری رژيم‌های سرکوبگر است.

پی‌نوشت:

ترديدی نيست که جمهوری اسلامی -بی اتلاف وقت- درحال ساختن بمب اتمی است. اين موضوع را ديروز قانون مصوّب مجلس و نيز اظهارنظر خاتمی تأييد کرد. دو ماه پيش، در مقاله‌ای بررسی کردم که دستيابی جمهوری اسلامی به بمب اتم چگونه می‌تواند معادلات جهانی را برهم زند و تا چه حد به ملّت ايران و صلح در جهان آسيب خواهد رساند. بخش‌های مهم آن مقاله را به زودی در اين‌جا می‌خوانيد.

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۳

بحث شيرين مهاجرانی!

اين‌روزها هرکس که نقدی بر فساد اخلاقی آقای عطاالله مهاجرانی داشته باشد به او افترا می‌زنند که دارد از موضع جناح راست حمايت می‌کند! حتا نشريه نيمروز هم در تحليلش همين حرف را زده است. بعضی از تحليل‌گران ما چنان مسائل را می‌پيچانند که از درون اين گرهِ کور تفاوت "تجاوز به حريم خصوصی افراد" با "مسئوليّت اخلاقی همين افراد در قبال جامعه" را نشود تميز داد! موضوع اصلی اين نيست که جناح راست از فساد اخلاقی آقای مهاجرانی به‌عنوان حربه‌ی سياسی استفاده می‌کند يا اين‌که خودِ منتقد هم از سلامت اخلاقی چندانی برخوردار نيست، بل‌که مسئله‌ی اساسی اين است که به‌راستی "فسادِ اخلاقی"يی در شخص آقای مهاجرانی وجود داشته و قاعدتآ قابل نقد هم هست. وقتی کسی می‌خواهد به‌عنوان کانديدای سکانداری سياسی کشوری ايفای نقش کند، اين شرط نخست است که از لحاظ اخلاقی لااقل فرد سالمی باشد. به قول منتقدی: «چگونه می توان از فردی که در خانه خویش توان رعایت حقوق نزدیکان خویش را ندارد... انتظار داشت که در فردا که به ریاست جمهوری می رسد حقوق مردم را پایمال نکند.»[+]
خلاصه کنم: آنان که قصد نشستن بر پُست‌های کليدی سياسی، فرهنگی يا حتا اقتصادی جامعه را دارند، آنان که -در قالب مربّی- مدّعی تعليم اخلاقی جامعه هستند، ملزم‌اند که پيشينه‌ای پاکيزه داشته باشند.

پی‌نوشت:

1- اساسآ چندهمسری، نشانه‌ای واضح از بدويّت و فسادِ اخلاقی است.
2- دکتر عبدالکريم سروش نيز از اين قاعده مستثنا نتواند بود. هنگامی که منتقدين سابقه‌ی ارتباط ايشان(احتمالآ صيغه) را با يکی از دانشجويان بسيار جوان خود، با وجود داشتن زن و پنج فرزند، درست در زمانی که حاجی آقا دباغ(اسم سابق و اصلی سروش) ميز و صندلی‌ها را از دفتر وزارت فرهنگ برچيده، روی گليمی بر زمين اجلاس جلوس فرموده، به امر شرعی انقلاب فرهنگی و تصفيه اساتيد و دانشجويان مشغول بودند به پيش کشيدند، در واقع نقدشان بجا بود.

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۳

صاحب‌امتيازان وبلاگستان!

يکی از نويسندگان شهر ما -که اتفاقآ نويسنده‌ی خوبی هم هست و من دو کتابش را با رغبت خوانده‌ام- اخيرآ در وبلاگ تازه تأسيس‌شان با برآشفتگی حکم داده‌اند که بايد به بساط ناهنجار و بی‌در‌و‌پيکر وبلاگستان -بی اتلاف وقت- سرو سامانی داد!(لابد به دست با کفايت شخص خودشان!) نورسيده است و خُب به‌هرحال نبايست توی ذوق‌اش زد؛ کمی که بپايد مثل همه‌ی ما توی ذوق‌اش خواهد خورد...
مانده‌ام اين چه رسمی‌ست که تا هر حرکت خودجوشی خوب پاگرفت و برای بعضی از مردم جذاب شد، درصدد برمی‌آيند که برايش آقابالاسر بتراشند و مصادره‌اش کنند؟ مجموعه‌ی بی در و پيکری به نام وبلاگستان -که گردآمده‌ی هر طيف و نظر و رنگ و انديشه‌ای‌ست و اثرگذار است و چهره‌های مهم را جذب کرده و می‌کند و خواننده‌ی بسيار هم دارد- چه عيبی دارد که بايستی بند و بست‌اش زد؟ آيا نگاه اين افراد، نشان‌گر بی‌اعتقادی‌شان به شعور مردم نيست؛ نشان از همان فرهنگِ ديرپایِ "چوپان و رمه" يا "ولايت فقيهی" ندارد؟
حيف است که زيبايی "پيشنهاد سازنده" را نبينيم و در لاک "وکيل-وصی" مردم فرو رويم...

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۳

تب داغ دايرة‌المعارف‌نويسی!

پرسشی که مطرح است: «چرا قدرت سياسی در ايران اين اندازه به نوشتن دائرة المعارف نياز دارد؟» و پاسخ در يک کلام: تاريخ‌سازی!
نياز مبرم دستگاه‌های سياسی به "پشتوانه‌ی تاريخی" موضوعی نيست که بر کسی پوشيده مانده باشد. درست بر همين اصل و از همين زاويه‌ی ديد است که می‌گويند: "تاريخ زاده‌ی فرهنگ است". علّت پاگيری "مکاتب" در تاريخ، ايجاد پشتوانه و لاجرم مشروعيّت بخشيدن به نظام‌های سياسی بوده است. اگر واحدهای سياسی از پشتوانه‌ی تاريخی برخوردار باشند، بر استحکام‌اش می‌کوشند و اگر نه، آن را خود توليد می‌کنند. نمونه‌ی واضحش اروپای پس از رنسانس بود که نخست از در "نژاد آريايی" برآمد و پيشينه‌ی خود را به ايران و هند و ... وصل کرد و سپس طرح نويی درانداخت و خويش را وارث مدنيّت يونان باستان قلمداد نمود.[1] چرا راه دور برويم: اگر ‌قول دکتر شريعتی را بپذيريم که شيعه "يک حزب تمام" است، پس تبعآ بر بنياد "نيازِ حکومتی"(سياسی) پاگرفته است و به‌همين خاطر، از سلسله‌مراتب حزبی و مانيفست و درکل "تفکّر سياسی" برخوردار است و اين‌جاست که به نقشِ تاريخی "محدّثين" و قطار احاديث و سلول‌های منظم و پيوسته و هم‌دوش با دربار [و امروز در رأس کار] به‌نام "دستگاه روحانيت" آگاه می‌شويم.[2]
و در آخر اين‌که: اگر نظامی -مثل جمهوری اسلامی- به چنين ضرورت تاريخی پی ببرد و در راهش بکوشد، ساده‌انديشی‌ست که اين "سيستم حساب‌گر" را دم‌و‌دستگاه «مشتی روضه‌خوان» بخوانيم!

توضيحات:
1- در اين خط، "اصول مدنيت ايتاليا" نوشته ی ياکوب بورکهارت، مبدأ حرکت شد.
2- برای آگاهی بيشتر در اين زمينه، خواندن "شيعی‌گری و ترّقی‌خواهی"، مجموعه‌ی سی مقاله از مهدی قاسمی پيشنهاد می‌شود.

پی‌نوشت:
1- همان‌گونه که پيداست، اين يادداشت تنها پاسخی‌ست به پرسشی که در وبلاگی مطرح شده بود.
2- اشتباه برداشت نشود: برآن نيستم که روضه‌خوانی روحانيون را کتمان کنم و از ايشان سياستمدار بتراشم! پيش‌تر اشاره شده است که مسئوليّت خودخوانده يا به‌عبارتی صنفی روحانيّت واسطه‌گری بين مردم و خداوند است که از لحاظ من مسئوليّت کاذبی‌ست. مراد از حُسن ختام اين يادداشت، خاطرنشان ساختن اين نکته است که در اداره‌ی نظام سياسی‌يی به نام جمهوری اسلامی دستِ ياری کاردانان -داخلی و خارجی- درکار است و الا روحانيّت به خودی‌خود توانايی اداره‌ی کشوری چون ايران را ندارد. روند پيشروی جهان -به‌ويژه از لحاظ اقتصادی- در چند دهه‌ی گذشته نيز عامل مهمّی در ماندگاری رژيم‌های واپسمانده در کشورهای غنی(از لحاظ منابع طبيعی) بوده است. قصد ديگرم، نشان دادن اساس سياسی شيعه بود؛ مکتبی دارای سلسله مراتب و واحدهای اداری(حوزه‌ها، مساجد، تکايا و...) و نفوذ عميق و همه‌جانبه‌ی فرهنگی-سنّتی در جامعه.

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۳

رسيدم!

ديروز عصر رسيدم. همان عزيزی که لطفش مايه‌ی رسيدنم از فرودگاه به خانه شد، رخصت نداد که بيش از صرف چايی و شستن دست‌و‌رويی در خانه بمانم؛ به‌اتفاق به منزلش رفتيم، به صرف مهر و نان و کبابی، و صد البته میِ نابی! اين چندپاره نيز از همان‌جا قلمی می‌شود.
فقط اين‌که: دوستانی که -با وجود وعده‌ی مکرر- از افتخار ديدارشان محروم ماندم، به بزرگواری خويش ببخشايند. به‌همين خاطر است که هيچ‌گاه صفت "طولانی" برای سفر جايز نيست!