پنجشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۴

سردرگمی جماعت انتخابات‌زده!

جماعت وبلاگ‌نویس تا قبل از این دچار "قبل از انتخابات" بودند، حالا هم که درگیر "بعد از انتخابات" شده‌اند! یعنی این چرخه‌ی انتخاباتی انگار خیال ندارد دست از سر تُنُک‌موی وبلاگ‌شهر ما بردارد.
به هر جا که سرکی بکشی، در اولین نگاه این جمله توجه‌ات را جلب می‌کند: "بزرگ‌ترین درسی که از انتخابات گرفتم این بود که..." البته من شخصاً به تجربه دریافته‌ام که اکثریت این جماعت اصولاً توانایی درس‌گرفتن از تجربه را ندارند، و الا این‌طور از نتیجه‌ی انتخابات شوکه نمی‌شدند، ولی در کل می‌خواهم بگویم این‌همه نوشتن از انتخابات -یا به قولی به در و دیوار زدن ذهنیت خود- عایدی‌یی جز خردشدن مابقی آن‌چه در سر دارند ندارد. این تکاپوی در ظاهر تحلیلی اما در باطن تقلیلی، به‌خاطر "انتخابات‌زدگی"ست، بر وزن همان هیجان‌زدگی که سخن‌اش قبلاً رفته بود. خلاصه که ما ملت افراط و تفریط‌ایم و هیجان پاره‌ی جدانشدنی پیکر روان ماست...

سه‌شنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۴

A Simple Lesson of Election

How it views the will in Iran: the decline and fall of Islamic Republic is in touch or it is constant as it deserved to be? How about the public; what they're gonna get? As old wives tales "they deserved what they got"?! What's the obligation of opposition in this situation now? Who would be the real hard-liners, inside or outside the government? Overall, What is the glossary of election-related terms in Iran's today? What do we know about that? Also ...
I can continue questioning but let's face it like this and wrap it up: As it goes along, no one is able to see the future accurately; the analysis are still in shock after passing a couple of days; the result of election was really unpredictable. But it had a good lesson for who like to learn: How could we write down a progress report about Iran's situation (political, economical, social and...) although the observation of the election showed The economical issues are more important than freedom and democracy to the main people? Where we've been going since "2 Khordad" or even more, the Islamic Revolution?
خلاصه: در کشوری که در انتخاباتش، مردم اقتصاد را بر آزادی و دموکراسی مقدم دانستند، چطور می‌شود از پیشرفت -در هر معنایش- پس از دوم خرداد و حتا پس از انقلاب اسلامی دم زد؟
  • در همین رابطه، به‌قلم مسعود برجیان: «زلزله‌ی طبقه‌ی فرودست، تزلزل طبقه‌ی متوسط»
  • یکشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۴

    متن گفت‌وگو با دکتر عباس ميلانی

    مصاحبه‌ی من با دکتر عباس ميلانی (۲۸ مه ۲۰۰۵ در تورنتو) به همت بيژن صف‌سری و نيز آرش سيگارچی در ايران ما منتشر شد. از آن‌جا که حجم اين مصاحبه زياد بود و با فرم روزنامه نمی‌خواند، در متن آن کمی تعديل شد. قصد در کل اين بود که متن اين مصاحبه‌ی مفيد در اختيار علاقمندان قرار گيرد و اهل وبلاگ با نظر صاحب‌نظری برجسته در اين باره آشنا شوند.
    به اين وسيله، از دوستان عزيزم در ايران ما، صميمانه سپاسگزاری می‌کنم.

    شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۴

    عاقبت انتخاب؟

    دیشب که با دو تن از دوستان در مورد نتیجه انتخابات صحبت می‌کردیم، شخصاً به چند نکته رسیدم که این‌جا ذکر می‌کنم:
    1- اگر در انتخابات تقلبی هم شده بود، آن‌چنان نبود که بتواند در نتیجه‌اش تغییری ایجاد کند. باید پذیرفت که آدمی مثل احمدی‌نژاد خاستگاه اجتماعی گسترده‌ای دارد و نیز روش تبلیغاتی حساب‌شده‌ی او به انسجام این خاستگاه و کشاندن‌ این مردم به پای صندوق‌های رای کمک کرد. خلاصه این‌که بسیاری از مردم احمدی‌نژاد را از جنس خودشان یافتند. ضمناً فکر می‌کنم اگر بحث تقلب باشد، امکان تقلب رفسنجانی -به‌خاطر بازوهایی که دارد- از احمدی‌نژاد به مراتب بیش‌تر بود (به سابقه‌ی انتخابات مجلس رجوع شود). این‌جور فرضیه‌ها که "با کامیون رای تقلبی آورده بودند" و الخ، پایه‌ی منطقی درستی ندارد (در یک کامیون چندین میلیون رای می‌شود جاسازی کرد؟) و بیش‌تر با دوران ناصرالدین‌شاه می‌خواند تا عصر کامپیوتر!
    2- بر خلاف نظر عام، به احتمال زیاد احمدی‌نژاد فضای اجتماعی را تنگ نمی‌کند و به کاربست‌های آن دست نمی‌زند. در مقام اجرایی، او و رژیم لزومی به این کار نمی‌بینند. این‌که چو افتاده بگیر و ببندهای منکراتی دوباره راه خواهد افتاد و امثالهم تنها دل‌خوش‌کنک‌های چندتا حزب‌اللهی از-رده-خارج می‌تواند باشد نه واقعیت پیش رو. برای همین، من نگرانی مردم را بی‌مورد می‌دانم.
    3- بر خلاف نظر غالب سیاسیون، با انتخاب احمدی‌نژاد، ساختار رژیم -از لحاظ "ظاهر" و در نگاه غربی‌ها- به نظامی دموکرات به‌مراتب نزدیک‌تر شد. دلایلش این است:
    الف: از آن‌جا که ریاست جمهوری در رهبری ادغام می‌شود، رهبر دیگر لزومی به مداخله‌ی مستقیم در امور کشور نمی‌بیند و به این شکل، از لحاظ ظاهر هم که شده، اختیارات ریاست جمهوری افزایش می‌یابد. در کشوری که رئیس جمهور توانایی اجرایی داشته باشد، آن کشور دموکراتیک به‌نظر می‌رسد.
    ب: خیلی مفت و مجانی یک اپوزیسیون ناتوان به نام "دوم خردادی‌ها" -که پایه‌ی مردمی چندانی نیز ندارد- نصیب‌شان شد. در واقع نظام دموکراتیک بدون حضور اپوزیسیون شکل نمی‌گیرد. آن زمان اگر چالشی بین دو نیرو در قدرت بود، امروز آن چالش به قدرت با خارج قدرت تغییر شکل پیدا کرده است و این، بخشی از ساختار نظام دموکراتیک است.
    4- رژیم بلافاصله به دنبال ایجاد رابطه با آمریکا -از راه‌های معقول- خواهد رفت. این اقتضای تنگنای سیاسی و شرایط بحرانی امروز ایران است. توجه شود که در تبلیغات انتخاباتی احمدی‌نژاد، جای "مرگ بر آمریکا" به‌کل خالی بود.
    5- معیشت جامعه که لنگ باشد، آزادی‌های سیاسی در رده‌ی چندم خواست عمومی قرار می‌گیرد. این یکی از دست‌آوردهای جمهوری اسلامی (البته برای خودش) است. گناه این مسئله، تماماً به گردن ناکارآمدی رژیم حاکم است و ربطی به اهل فکر و روشنفکران ندارد. برای آگاهی از سیر قهقرایی که جامعه‌ی ما را در خود بلعید، لازم است که بحث "روند تاریخی" و "تناسب زمانی دموکراسی" تا آن‌جا که ممکن است برجسته شده پی‌ گرفته شود.

    در کل، آینده‌ی ایران را امروز نمی‌شود پیش‌بینی کرد و باید نشست و دید، اما در کنارش، سکوت نیز جایز نیست و ما باید یافته‌ها و نظرات خود را در اختیار یکدیگر بگذاریم و بازار گفت‌وگوی خردمندانه را داغ نگه داریم، اگر به آینده‌ی ایران می‌اندیشیم.

    پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۴

    انتخابات در کانادا تعطیل شد (تکبیر!)!

    این‌طور که سفارت جمهوری اسلامی در اتاوا اعلان کرده، از قرار معلوم دیگر از دور دوم انتخابات در این‌جا خبری نیست. با آن بلایی که "ضد انقلاب کوردل" سر سفارت فخیمه آورد و با آن گندی که برادران سفارتی زدند* طبیعی هم هست که نتوانند دیگر بساط دور دوم را پهن کنند. این‌طور که شنیده‌ام، اتفاقاً خیلی هم تلاش کرده بودند که مثل دفعه‌ی قبل، در تورنتو صندوق بگذارند، اما دولت کانادا به خاطر ماجرای قتل زهرا کاظمی چنین اجازه‌ای بهشان نداد. بعد هم که اعتراض مردم و لات‌بازی سفارتی‌ها پیش آمد، دیگر آن آب باریکه‌ی حضرات هم قطع شد و سر همان شد که مجبور شدند برای عرض ادب رهسپار اتاوا شوند.

    یک عده از این دانشجویان پیرو خط باد، شال و کلاه می‌کنند و می‌روند اتاوا خدمت آقا برای "رای‌ریزون". این عده بعضی‌های‌شان بورسیه‌ای هستند و خوب لابد برای قطع‌نشدن مستمری رفته بودند، عده‌ی دیگرشان هم که نه درست فارسی بلدند، نه در ایران زندگی کرده‌اند و نه فرهنگ و مردم ایران را می‌شناسند، حتماً از روی تکلیف شرعی-بادی راهی این سفر خطیر شده بودند! حالا یکی نیست که به این کانادایی-ایرانی‌ها بگوید: اگر مردم داخل ایران نخواهند شما سرنوشت‌شان را تعیین کنید باید کی را ببینند؟ البته الان وقت این حرف‌ها نیست چون احتمالاً با به‌شهادت‌رسیدن صندوق رای، خواهران و برادران بدجوری در کُما فرو رفته‌اند که امیدواریم غم آخرشان باشد!
    القصه؛ در ضلع مقابل نیز، یکی از بچه‌های دانشجو بوده که بر علیه انتخابات و دانشجویان پیرو خط باد شعار می‌داده و بهشان خیلی خودمانی گوشزد می‌کرده که در کار مردم داخل کشور فضولی بی‌جا نکنید. من خیلی کنجکاو شده‌ام که با او آشنا بشوم، به همین خاطر می‌خواهم به برنامه‌ی رادیویی‌ام دعوت‌اش کنم تا ماوقع را از زبان خودش بشنویم.

    *آقایان به‌یاد عهد شباب، هوس لات‌بازی به سرشان می‌زند و می‌زنند دماغ مستندساز به‌نام ایرانی مسعود رئوف را می‌شکنند! لابد یادشان رفته بوده که این بابا دارد خبر تهیه می‌کند و نباید خبرنگار را کتک زد؛ شاید هم فکر کرده‌اند اتاوا چاله‌میدان است؟

    پی‌نوشت:
    1- گذشته از شوخی وبلاگی، من برای تمام کسانی که در انتخابات شرکت کردند یا آن‌را تحریم کردند، در هر کجای جهان که هستند احترام قائلم. خلاصه که این متن را جدی نخوانید!

    چهارشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۴

    جاپای برنامه‌ی فاشیستی "هویت" در اینترنت

    با دیدن این لیست، به یاد برنامه‌ی "هویت" افتادم، همچنین به یاد هوراکشیدن‌های اول انقلاب از اعدام مخالفان. اگر به نشریات سال‌های 57 تا 59 نگاه کنید، خواهید دید که با چه آب‌وتاب و لذتی لیست اعدامی‌های بی‌نوا را منتشر می‌کردند و سپس به‌دور آن به پای‌کوبی و دست‌افشانی می‌پرداختند! مجاهدین خلق نیز بعد از منفجرکردن هر بمب و تکه‌پاره‌کردن چند تن، گل از گل‌شان می‌شکفد! این نمودی از بیماری خشونت‌طلبی ا‌ست.
    من با یکی‌-دونفر در این خبرنامه‌ آشنا هستم و می‌توانم حدس بزنم این فهرست را کدام آدم نابخرد سرهم‌بندی کرده است. از غرض‌ورزی این شخص همین بس که وبلاگ‌های گروهی فانوس و خبرچین (حتا دو بار از خبرچین نام برده!)، که طبعاً آرای گونه‌گونی را پوشش می‌دهند را نیز در لیست خود گنجانده و اتفاقاً به همین دلیل بود که من هویت سازنده‌ی این لیست را شناسایی کردم. اما نابخردتر از او گردانندگان این سایت هستند که در فضای سایت‌شان به چنین حرکات فاشیستی از-رده-خارجی بها می‌دهند و دامن می‌زنند. این افراد -که تو گویی در چند دهه پیش منجمد شده‌اند- نمی‌توانند درک کنند که شرکت یا عدم شرکت در انتخابات یک حق طبیعی شهروندی ا‌ست و متقابلاً احترام به این حق، نشانه‌ی آشکار باور به دموکراسی است. هیچ‌کس حق ندارد کسی دیگر را با فشارهای فیزیکی و روانی مجاب به شرکت یا عدم شرکت در انتخابات کند. ترور شخصیت و بی‌آبروکردن افراد، آیینه‌ی تمام‌نمای بی‌اعتقادی به فردیت و حق انتخاب شهروندان است.
    راهی که این افراد می‌پیمایند تنها به ایزوله‌شدن خودشان می‌انجامد، زیرا فضای امروز جامعه‌ی ما، خسته از ترور شخصیت و هتک حرمت، به تفکر و عمل فاشیستی کم‌ترین وقعی نمی‌نهد. امروز جامعه‌ی جوان ما یک‌صدا برعلیه تفکر فاشیستی -در هر فرم و پوششی- به‌پاخاسته است.

  • از وبلاگ فانوس
  • : «پاسخی بر یک اتهام اینترنتی»
  • از وبلاگ صعود برهنه
  • : [+]
  • از وبلاگ منتقد
  • : «آژانس خبر مشنگ!»

    پی‌نوشت 1:
    1- اصولاً افراد مخرب و ضد اجتماع، برای عمل خود به هر نوع جعلی دست می‌زنند. برای مثال، از خبرچین به عنوان "خیانت‌کننده به اکبر گنجی" نام برده است، در صورتی که خبرچین مرکز و محل اصلی جمع‌آوری نام حامیان اکبر گنجی بود: «وبنگارانی که مصرانه خواستار آزادی اکبر گنجی هستند»

    پی‌نوشت 2:
    خوشوقتانه مسئولین آژانس خبری کورش، در پاسخ اعتراضات ما، آن فهرست را پاک کردند. ضمن سپاسگزاری از برخورد مسئولانه‌ی ایشان، امیدواریم که این همدلی را در انتخاب دیگر مطالبی نیز که در آینده در آن سایت منتشر خواهند کرد نشان دهند.

    سه‌شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۴

    هیجان، بزرگ‌ترین آفت روزگار ما

    آن‌چه که من در اطراف خود می‌بینم، نامش "هیجان" است نه چیز دیگر. یادداشت‌هایی که در رد احمدی‌نژاد و به نفع رفسنجانی نوشته شده‌اند، با هر پایه از استدلال، بیش‌تر هیجان را فراراه خود قرار داده‌اند تا عقل را.
    من کار خود را موضع‌گیری، تبلیغ یا تحریم انتخابات نمی‌دانم و از همین رو، تا روز انتخابات کلمه‌ای در این باره ننوشتم. این اصل را پذیرفته‌ام که تنها در کشوری به پای صندوق رای بروم که در آن زندگی می‌کنم. به حق مردم داخل ایران در انتخاب سرنوشت خویش احترام می‌گذارد و در احیای این حق می‌کوشم. اگر گاه چند سطری درباره‌ی بعد از انتخابات می‌نویسم نیز، از مهری‌ست که از مردم و میهن‌ام در دل دارم.

    پس از اعلام نتیجه‌ی انتخابات، فضای هیجانی کشور دوچندان هیجانی شده است. عده‌ای دوره افتاده‌اند و خطر روی کار آمدن فاشیزم -با انتخاب احمدی‌نژاد- را گوشزد کرده و به این وسیله، هاشمی را شایسته‌ی انتخاب دانسته‌اند. این حرف با هر پایه از منطق و استدلال و رویکرد صحیح تاریخی، نیاز به بسط و اثبات دارد. در این شکی نیست که در شرایط تنگ فعلی، زمان کافی برای دامن‌زدن به بحثی گسترده از طرف طرفداران این ایده وجود ندارد، ولی با این وجود، در هیچ برهه و زمانی، ایجاد هیجان در جامعه توجیه‌پذیر نیست. وظیفه‌ی روشنفکر، هیجان‌زدایی از جامعه و تشویق عقل‌مداری است. در همین زمان کم، طرفداران ایده‌ی انتخاب رفسنجانی موظف هستند ایده‌ی خود را در قالب مقالاتی مستند و تطبیقی به جامعه ارائه دهند تا هم پایه‌ی کار خود را محکم کرده باشند، هم به شعور جامعه احترام گذاشته باشند، هم حرف جدیدی برای طرفداران چند میلیونی احمدی‌نژاد و نیز تحریم‌کنندگان داشته باشند و هم، عمل خود را با روابط و قواعد جامعه‌ی مدنی سازگار کرده باشند. حرکت به سوی مدنیت، تنها روش‌های مدنی را برمی‌تابد و روش مدنی در این لحظه، نوشتن با دلیل و مدرک و روشنگری و آگاه‌کردن جامعه است، نه سوء استفاده از تب و تاب و هیجان مردم. مگر غیر از این است که درست در شرایط بحرانی سطح التزام ما به مدنیت روشن می‌شود؟ اینک، چنین زمانی است؛ این گوی و این هم میدان!

    دوشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۴

    حرف‌هایی درباره‌ی انتخابات

    1- هر یک از نامزدها خاستگاه خاص به خود را داشت. مصطفا معین دو خاستگاه عمده داشت: یکی مردم استان اصفهان (به دلیل بومی) و آن‌دیگر، به خاطر نمایندگی اصلاح‌طلبان و حرفه‌ی پزشکی (دانشگاهی) و نیز شروع وبلاگ‌نویسی، محبوب کسانی که هنوز دل به اصلاحات داشتند و از جمله‌، طرفداران مشارکت، دانشجویان و وبلاگ‌نویسان اصلاح‌طلب. پایگاه مردمی مصطفا معین به همین‌ها خلاصه می‌شد، بنابراین چهار میلیون رای برای او هیچ عجیب نیست. ضمناً دانستیم که "مشارکت" و همین‌طور دیگر اصلاح‌طلبان حکومتی وجهه‌ی سیاسی چندانی در بدنه‌ی اجتماع ایران ندارند.
    2- وقتی احمدی‌نژاد لباس رفتگری پوشید و به این وسیله برای خود تبلیغ کرد، بسیاری به او خندیدند، بدون این‌که متوجه باشند چه تعداد از مردم ایران را قشر کم‌درآمد زحمت‌کش مذهبی تشکیل می‌دهد. از آن‌سو، معین برای تبلیغ خود با مهره‌ای سوخته به نام حجاریان به رایزنی تلویزیونی نشست و لااقل به حرف خود او گوش نکرد که اصلاحات دیگر مرده است!
    3- وقتی رفسنجانی با دختر-پسرهای جوان عکس گرفت و بسیاری از آن‌ها را به حوزه‌ی انتخاباتی خود کشید، دو پیام داشت: 1- به جوان‌ها گفت اگر انتخاب شوم، دیگر رژیم به شما کاری ندارد، 2- همین پیام را به والدین جوان‌ها داد. رفسنجانی با بهادادن به آزادی‌های اجتماعی، خود را نماینده‌ی قشر متوسط غیر سیاسی ایران معرفی کرد؛ قشری که از فرسایش سیاسی اصلاح‌طلبان دیگر به‌ستوه آمده است. هنوز می‌بینیم که عده‌ای این شگرد را به مضحکه می‌گیرند!
    4- مصطفا معین شخصیتی کاریزماتیک نداشت و نمی‌توانست سکاندار یک حکومت باشد. فرهنگ کشوری سنتی، به افراد مقتدر بها می‌دهد، به همین خاطر است که مردم ایران در قلب‌های خود برای رضاشاه احترام قائلند و پسر او را به‌خاطر سست‌عنصری نکوهش می‌کنند. حتا قالیباف حزب‌اللهی هم این را می‌دانست.
    5- در جمهوری اسلامی، هنوز برای رییس جمهور شدن یک‌نفر مکلا راه دوری در پیش است.
    6- اگر تحریمی‌ها تحریم نمی‌کردند، هیچ تضمینی وجود نداشت که رای خود را به معین تقدیم می‌کردند!
    7- عمدتاً اپوزیسیون خارج از کشور دست‌داشتن رفسنجانی در ترور مخالفان و دگراندیشان در خارج و داخل کشور (قتل‌های زنجیره‌ای)، طولانی‌کردن جنگ و گسترش رانت‌خواری را برجسته می‌کردند و برای احمدی‌نژاد، تیرهای خلاصی که او احیاناً در سر مخالفان رژیم خالی کرده است. واقعیت این است که این مسائل، برای مردم فقیر و ناامید ایران فعلی -که حافظه‌ی تاریخی ندارند- چندان اهمیتی ندارد و برجسته‌کردن‌شان نیز، نمی‌تواند کسی را از را‌ی‌دادن باز دارد، همان‌گونه که دیدیدم نتوانست. برای برخورد با مسائل "واقعی" مردم ایران، بایستی نخست آن‌ها را شناخت، موضوعی که اپوزیسیون خارج از کشور و فعالان سیاسی داخل و اصلاح‌طلبان، هر یک به نحوی از آن غافل‌ مانده‌اند و همین، باعث حیرت‌زدگی‌شان از نتیجه‌ی انتخابات شد.
    8- در کل، رای پایین هر یک از نمایندگان نشان از گسیختگی فکری جامعه‌ی ایران دارد. از جامعه‌ای که قشر متوسط در آن در حال نابودی است و فاصله بین فقیر و غنی چنان است که اصلاً به حرف نمی‌آید، نمی‌شود انتظار داشت که به‌هنگام عمل سیاسی دست‌وپایش نلرزد و دو-دل نباشد. کار این جامعه به کجا بیانجامد را دیگر باید نشست و نظاره کرد.
    9- و یک نتیجه‌گیری شخصی: انتخابات نشان داد که از تعداد فعالان اجتماعی-سیاسی و مخالفان کلاسیک جمهوری اسلامی به تعداد قابل توجهی کاسته شده و احتمالاً، این عده‌ -به دلایل مختلف- به جمع "بی‌تفاوت‌ها" پیوسته‌اند.
  • در همین رابطه: «چند درس از انتخابات»

  • به این سئوال هم اگر کسی توانست جواب بدهد: [+]
  • پنجشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۴

    در باب "تفکر" و "احساس"

    قراردادن "فکر" در مقابل "احساس" و این‌دو را از هم تفکیک‌کردن، مشکل کسانی است که هنوز از فلاسفه‌ی ایده‌آلیست آلمانی (خردگراها) مایه‌ می‌گیرند. واقعیت این است که فلاسفه‌ی قرن نوزدهم آلمان به دلیل فقر علوم طبیعی (زیست‌شناسی) و تا حدود زیادی ناشناخته‌بودن بیولوژیکی و فیزیولوژیکی انسان در آن دوران، عملاً نمی‌توانسته‌اند نظر دقیقی در باره‌ی "وجود" ارائه کنند، از همین رو، خردگرایی را تقابل با احساس تعریف می‌کردند. امروز ما می‌دانیم که وجود آدمی شبکه‌ای سراسر در‌آمیخته و به‌هم پیوسته است که نمی‌توان عضو و عنصری از آن را از باقی جدا فرض کرد.
    اصولاً ما با دو عنصر کاملاً مجزا به نام "فکر" و "احساس" سروکار نداریم، بل‌که این‌دو در بسیاری از مواقع هم‌پای هم حرکت می‌کنند و اغلب یکی، پایه‌ی دیگری می‌شود. برای مثال، مادری که به کودکش تجاوز شده، سخت عصبی و افسرده می‌شود و همین "احساس" باعث می‌گردد که او خود را وقف مطالعه و ریشه‌یابی مسئله‌ی تجاوز به کودکان کند. یا بعضی از زنان آسیب‌دیده فمینیست می‌شوند، زیرا "آسیب‌دیده‌گی" یا ظلم‌دیده‌گی خود عامل احساسی-عقلی بوده که آنان را به وادی دفاع از حقوق زنان کشانده است (البته این یک کلیت نیست). در این‌جا "احساس" پایه‌ی "فکر" شده، زیرا اگر کودک او مورد تجاوز قرار نمی‌گرفت یا خودش آسیب نمی‌دید، احتمال‌اش بسیار ضعیف بود که او دنبال چنین مطالعه‌ی فراخ‌دامنی برود یا فمینیست بشود.
    مورد دیگر این است که کسی سال‌ها در موضوعی، مثلاً درباره‌ی هستی و چیستی جهان مطالعه می‌کند و این مطالعه باعث نوعی یاس فلسفی و سپس افسردگی در او می‌شود؛ گاه حتا کارش به خودکشی می‌کشد. به همین خاطر، "فکر" در این‌جا پایه‌ی واکنش "احساسی" در او شده است.
    از این توضیحات می‌شود چنین نتیجه گرفت که هرچند در وجود انسان عناصری چون "فکر" و "احساس" وجود دارد و می‌شود آن‌ها را جداگانه تعریف کرد، اما این عناصر از هم قابل تفکیک کامل نیستند و در مقابل هم نایستاده‌اند. از این رو، انسانِ صرفاً خردگرا یا صرفاً احساسی غیر قابل تعریف است چه خردگرا، سنتی یا احساسی‌بودن خود تابع نوعی نسبیت و طراز است که به توسعه‌یافته‌گی فکری[1] فرد مربوط می‌شود.
    * یادداشتی از دخو انگیزه‌ی نوشتن این یادداشت را فراهم آورد.

    توضیحات
    1- به توسعه‌یافته‌گی انسانی می‌توان از جهات مختلفی نگریست؛ زاویه‌ی مورد علاقه‌ی من "تاریخی" است. برای این‌که به توسعه‌یافته‌گی انسانی نگاهی تاریخی داشته باشیم، نخست بایستی برای جهان حاضر "مبدأ" قائل شویم. با مقایسه‌ی ملل دیگر با این مبدأ می‌توان سطح رشدیافته‌گی -یا به‌تر است گفت عقب‌مانده‌گی- آنان را تخمین زد. از این‌رو، من با پست‌مدرن سیاسی موافق نیستم که نگاهی بومی به جوامع دارد و هر جامعه را بر اساس سنت‌ها و روابط بومی آن‌ تعریف می‌کند. دنیای ما امروز، دنیایی پیوسته است و به دلیل بستر گسترده‌ی ارتباطات، همه‌ی ملل به نوعی "الگو‌پذیری" دچارند و از این‌رو، در مرز خود محصور نمی‌توانند بشوند. می‌شود به سنت‌های اقوام و ملت‌ها احترام گذاشت، اما نگاه تاریخی به توسعه‌یافته‌گی ملل، نگاهی جهانی و فراملی است. در "ارزش‌گذاری زمانی اندیشه‌ها" در این باره بیش‌تر گفته‌ام.

    سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۴

    نشریه‌ی اینترنتی و مرزهای مجازی ما

    با تولد هر نشریه، گل از گل اهل و اصحاب مطبوعات می‌شکفد؛ "ایران ما" که متولد شد درست همین حال را داشتم. البته از قبل‌ترش خبر شده بودم که در راه است و به همین لحاظ آگهی‌اش چندی زینت‌بخش صفحه‌ام شده بود، اما این آگاهی باز از شادی‌ام از گشایش آن هیچ نکاست. در این چند روز با خود در کش و قوس بودم که به بیژن صف‌سری -که خالق "ایران ما" است و نام دوست برازنده‌ی اوست- برای قدم نورسیده چه پیشکش کنم که هم لایق دوستی‌مان باشد و هم برازنده‌ی کار سترگی که او دست گرفته و به آن همت گمارده است؟ نتیجه‌ی این درآویختگی ذهنی جز این نبود که در عالم کار قلمی آمیخته به دوستی، هیچ چیز جای نقدی سازنده را نتواند گرفت. پس خلاصه می‌نویسم که می‌دانم بیژن این‌روزها سخت درگیر تروخشک‌کردن طفل نوپای خود است.
    بر پیشانی آگهی "ایران ما" این تبلیغ نقش بسته بود: «اولین روزنامه‌ی اینترنتی داخل کشور». آن‌چه که مرا در اندیشه کرد، تضادی بود که در این عبارت نهفته بود. پرسش این بود و هست که مگر نشریه‌ی اینترنتی، یعنی در عالم بی‌مرز سایبر اصولاً می‌تواند مرزی داشته باشد که دست‌اندرکاران "ایران ما" مدعی محصورکردن‌اش در آن هستند؟ اگر دست‌اندرکاران "ایران ما" منظور خود را این‌‌گونه توضیح می‌دادند که کلیه‌ی دست‌اندرکاران و هیئت تحریریه‌ی این نشریه ساکن ایران هستند خُب خودش حرفی بود، اما عبارت "اولین نشریه‌ی اینترنتی داخل کشور" به نظرم ثقیل و غیر قابل هضم می‌آید. گذشته از آن، این‌که این دوستان چه اصراری دارند که در دنیای مجازی نیز تابع مرزهای جغرافیایی باشند و به این وسیله تولید فکری بخش بزرگی از جامعه‌ی ایرانی، یعنی جامعه‌ی برون‌مرزی را نادیده بگیرند خود پرسشی‌ست لااقل برای من بی‌پاسخ‌‌مانده. آیا این‌گونه مشی، نوعی دهن‌کجی به پیشرفت تکنولوژیکی و واقعیت جهان بی‌مرز در اینترنت نیست؟ محدودیت‌های کار مطبوعاتی درون ایران برای ما که این‌سوی مرزهاییم موضوعی ناشناخته نیست، اما به‌گمانم باز این توجیه‌ مناسبی برای چنین صف‌بندی واضحی نمی‌تواند باشد.
    پرسش من در عالم دوستی و هم کار حرفه‌ای این است که اگر احیاناً مجید زهری مطلبی -در روشنفکری یا معرفی کتاب یا هرچه- برای "ایران ما" بفرستد، دوست او بیژن صف‌سری -به صرف این‌که مجید زهری در کانادا زندگی می‌کند- مانعی برای انتشار آن می‌بیند؟ دیگر این‌که آیا باور ما برداشتن سدهای تصنعی است یا افتادن به کار سدسازی؟ ... این نقد از آن‌رو نگاشته شد که مایه‌ی خیر گردد و به به‌سامان‌شدن و ارتقای "ایران ما" اگر نیانجامید لااقل کمک کند و صد البته، با این امید که مقبول بیژن افتد.

    پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

    بیوگرافی بدون تاریخ تولد!

    «اگر زندگی هر فردی را به دقت حلاجی و روایت کنیم، گوشه‌های مهمی از تاریخ معاصر ایران را روشن می‌توانیم کرد».
    میلانی، عباس. صیاد سایه‌ها. لوس‌آنجلس: شرکت کتاب، 2005، ص 209.

    حرف از بیوگرافی‌نویسی شد، نکته‌ای یادم آمد که پیش‌تر در چند تارنما به چشم‌ام خورده بود. اگر دقت کرده باشید، بعضی از تارنماها که بخشی را به زندگی‌نامه‌ی نویسنده‌ اختصاص داده‌اند، مهم‌ترین قسمت از بیوگرافی او را آگاهانه از قلم انداخته‌اند که آن در واقع "تاریخ تولد" فرد است. مثلاً در یکی از این تارنماها که به یک رمان‌نویس تعلق داشت خواندم: «در ایران زاده شدم» و سپس مستقیم رفته بود سراغ آثارش!
    نخستین کنجکاوی خواننده در قبال نویسنده این است که او کی به‌دنیا آمده است تا بداند او به چه نسل و دوره‌ی تاریخی تعلق دارد. مسئله‌ی نسل‌ها -به‌ویژه در کشورهای درحال توسعه- اهمیتی انکارناپذیر دارد، زیرا هر نسل معرف، یا به‌تر است بگوییم آیینه‌ی تحولات آن دوره از تاریخ است. مثلاً در همین ایران ما، در طول پنجاه-شصت سال گذشته، این‌قدر تغییر و تحول‌های مهم رخ داده است که لیست آن خودش یک کتاب می‌شود؛ از 28 مرداد بگیرید تا خرداد 42 و انقلاب اسلامی 57 و هزار تغییر و تحول دیگر بین این‌ها. به همین لحاظ، شخصی که به نسل انقلاب تعلق دارد و مثلاً آن دوره 20 سال داشته، با کسی مثل من که در زمان انقلاب کودکی خردسال بوده، طبیعی است که تفاوت بینش داشته باشد. حال فاصله را بیش‌تر کنید و برسانید به شاهد زنده‌ی 28 مرداد مثلاً، و او را مقایسه کنید با فلان وبلاگ‌نویس دبیرستانی و سپس خود اختلاف را نظاره‌گر شوید. به موضوع از جهتی دیگر هم می‌شود نگاه کرد: بزرگ علوی هنگامی که موریانه را نوشت سال‌ها از انقلاب گذشته بود، اما او در کتابش هم‌چنان نقش اول را به "یک ساواکی" داده بود! درست به همین خاطر است که بسیاری از کسانی که سال‌هاست در غرب زندگی می‌کنند، نمی‌توانند شرایط روز ایران را درست درک کنند.
    خلاصه کنم: چیزی که در هر بیوگرافی صدرنشین اهمیت است "تاریخ تولد" است و سپس محل تولد و بعد... باقی قضایا.

    سه‌شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۴

    چندکلمه در باره‌ی چیستی "بیوگرافی‌نویسی"

    به وقت نقد و اشاره به گذشته‌ی یکی از شخصیت‌های تاریخی، سیاسی یا علمی تاثیرگذار، بارها شنیده‌ایم که می‌گویند: "فقط به نظرات او کار داشته باش نه زندگی‌اش"! این خود یکی از خطاهای تحلیلی‌ ماست که نشان از توسعه‌نیافته‌گی‌مان دارد.
    اصولاً شخصیتی که در برهه‌ای از زمان بر جامعه تاثیر گذاشته، به مشتی نظر خلاصه نمی‌شود که برای گفتن از او فقط به چارچوب همان آرا رجوع شود. اگر بپذیریم که شرایط زمان، پایه‌های مذهبی-اخلاقی-خانوادگی-تربیتی خود شخص و دیگر دلایل در شکل‌گیری تفکر او نقش بنیادی داشته، بنابراین، آرای او را نباید از این مختصات جدا فرض کرد. اتفاقاً برای کشف بن‌مایه و مغزه‌ی فکری هر یک از این افراد "ناچاریم" که به کاوش در موارد ذکرشده بپردازیم. درست به همین خاطر است که این‌قدر در غرب "زندگی‌نامه"نویسی (بیوگرافی) رواج دارد و در فرهنگ ما البته آن‌طور باب نیست و اکثراً آن‌چه نیز نگاشته شده، یا در انکار مطلق و یا در تقدیس فرد بوده است.
    بنابراین، مسائل شخصی شخصیتی تاریخی از او جدا نیست، هرچند نبایستی این مسائل باعث شوند که اندیشه‌ی او نادیده گرفته شود.

    شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۴

    تلاش برای آزادی مجتبا سمیعی‌نژاد، وبلاگ‌نویس زندانی

    دوستان، یاران و همراهان!
    این متن را عده‌ای از وبنگاران تهیه کرده‌اند و در صفحه‌ای مخصوص مجتبا سمیع‌نژاد قرار داده‌اند. این حرکت نیاز به پشیبانی جمعی وبلاگ‌شهر دارد. برای این‌کار، متن زیر را در صفحه‌ی وبلاگ‌تان کپی کنید و به وبلاگ اصلی لینک بدهید. با سپاس.

    «مجتبی سمیعی‌نژاد، وبلاگ‌نویس 25 ساله و دانشجوی رشته ارتباطات، نویسنده‌ی وبلاگ "من نه منم" و سپس "استیجه"، از تاریخ 11 آبان 1383 تا هشت بهمن 1383 را، "به دلیل انتشار خبر بازداشت 3 وبلاگ‌نویس دیگر" در بازداشت به سر برد. سپس بعد از آزادی موقت در بهمن‌ماه 1383، برای انتشار نظراتش وبلاگ جدیدی ایجاد کرد و همین امر موجب دستگیری مجدد وی، درست به فاصله‌ی چند روز پس از آزادی‌اش گردید که این حبس تا امروز نیز ادامه داشته است. مجتبی سمیعی‌نژاد اینک در زندان قزل حصار در میان مجرمان عادی و خلافکاران به‌سر می‌برد.
    حکم دو سال زندان برای مجتبا، رسماً به وکیل وی ابلاغ شده است و جرم ناکرده‌ی او "وبلاگ‌نویسی" است؛ همان‌کاری که همه‌ی ما به آن مشغول‌ایم. این حکم در شعبه‌ی سیزده دادگاه انقلاب به‌وسیله‌ی قاضی سعادت صادر شده است. وظیفه‌ی انسانی و اخلاقی ما وبلاگ‌نویسان و همه‌ی کسانی که به حقوق بشر اعتقاد دارند، اعتراض به این ظلم مسلم است. از تمامی وبلاگ‌نویسان، نهادهای حقوق بشری و انسان‌های آزاده‌ی ایران و جهان خواستاریم تا صدای اعتراض خود را به این عمل غیر قانونی و حکم غیر انسانی بلند کرده و آزادی فوری مجتبا سمیعی‌نژاد را خواستار شوند.

    توضیح:
    این حرکت به هیچ نهاد، شخص، گروه و ایدئولوژی وابسته نیست و در واقع حرکتی است مستقل و جوشیده از درون خود وبلاگ‌نویسان».

    جمعه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۴

    دانش برای کتابخانه یا در خدمت مردم؟

    یکی از ایرادها در حوزه‌ی دانش در این سال‌ها، فاصله‌افتادن بین کار آکادمیک با مخاطب اصلی خود، یعنی مردم است. این روزها، اکثر اهالی علم فقط برای کتاب‌های درسی و ژورنال‌های علمی مطلب می‌نویسند و از مردم که مصرف‌کننده‌ی علم هستند غافل‌اند. یعنی علم در دانشگاه، به سفارش دانشگاه و فقط برای دانشگاهیان تولید می‌شود. این چرخه مردم را به مصرف‌کننده‌ی صرف تبدیل کرده است؛ مصرف‌کننده‌ای که لزومی به اندیشیدن در زندگی خود نمی‌بیند زیرا عملاً دخالتی در ساز و کار آن ندارد.
    به باور من، از بزرگ‌ترین کیفیت‌های کار دکتر عباس میلانی (برای مثال) این است که موفق شده کلیدی‌ترین مفاهیم تاریخی و علوم سیاسی را به میان مردم ببرد و در واقع، بین مردم و کار آکادمیک پل بزند و ارتباط برقرار کند. تولیدات تاریخ و علوم سیاسی (یا جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی و دیگر علوم انسانی) این سال‌ها در ارتباط با ایران کم‌ نیست، اما از این حجم زیاد، تنها بخش بسیار کوچکی شانس ورود به بطن جامعه‌ می‌یابد. بخش عمده‌ای نیز به زبان اصلی (اغلب انگلیسی) است که برای هرکس قابل استفاده نیست. دلیل این است که فلان آکادمیسین با بودجه‌ی دانشگاه، با نشستن پشت کامپیوتر در کتابخانه کار پژوهشی می‌کند و این کار پژوهشی چیزی نیست جز "تکلیف‌ شب او" که باید در ازای بودجه‌ی دریافتی به دانشگاه پس بدهد. یعنی کار او را فقط خود دانشگاهیان می‌خوانند و نویسنده نیز خود همین می‌خواهد. این عین فرمالیته است و تنها خدمتی‌ست به دستگاه علم و قدرت و البته جیب جناب آکادمیسین! اما در این میان، معدود اندیشمندانی نیز هستند که بودجه‌ی دانشگاه را برای مردم به خدمت می‌گیرند؛ دورند اما کشور و مردم خویش از یاد نبرده‌اند؛ به فارسی می‌نویسند، در نشریات مقاله چاپ می‌کنند، به نقدها پاسخ می‌گویند، مصاحبه و سخنرانی می‌کنند و ... عباس میلانی از آن جمله است.
    ایجاد جنبش فکری در جامعه مستلزم برداشتن این سدهای تصنعی است. راه دیگری جز نقش‌دادن به مردم در ساخت و لااقل اندیشیدن در آن‌چه با آن سر و کار دارند نیست.