دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۳

کار اصولی يا رفع تکليف از خود؟!

در راستای «فراخوان برای مخالفت با مداخلهء آمریکا در ایران!»

هرچند با گسترش فرهنگ جهان‌گرايی و به کناری رانده‌شدنِ فرهنگِ "تقيه" و "دوپهلوگويی"، بسياری از اهل قلم شجاعت اخلاقی را "در گفتن" ملاک کار خويش قرار داده‌اند، اما در کنارش، هنوز نيز بعضی هستند که در برابر "فاش‌گويی" مقاومت می‌کنند. به باور اين قلم، "نامه‌ی سرگشاده به مردم آمريکا" که توسط شماری از اهل قلم و دانشگاهيان تنظيم شده، بيش و پيش از آن‌که واقعيتی را بيان کند، واقعيت بزرگ‌تری را ناديده می‌گيرد. اين واقعيت اين است: جمهوری اسلامی -با تمام قوا و با عجله- در پی دستيابی به بمب اتمی است. اگر چنين شود، فشار دنيا بر اين رژيم به حداقل خواهد رسيد و رژيم با آسودگی خيال فضای داخل کشور را ميليتاريزه خواهد کرد و شاهد تولّد وضعيتی چون کره‌ی شمالی خواهيم بود. اين يعنی فاجعه‌ای که راهِ حلی برای حل‌اش وجود ندارد!

اينک جا دارد اين پرسش‌ مطرح شود: آيا مخالفت با حمله‌ی احتمالی آمريکا می‌تواند کاری از پيش ببرد؟ پاسخ به اين پرسش را با رجوع به عملکرد دوسال گذشته‌ی آمريکا می‌توان دريافت. آمريکا در حمله به عراق،‌ نه‌تنها به افکار عمومی جهان توجهی نکرد، بل‌که حتا خواست اتحاديه‌ی اروپا و سازمان ملل را نيز زير پا گذاشت.
پرسشی که متعاقب پرسش نخست مطرح می‌شود اين است: با علم به اين‌که می‌دانيم اعتراض ما کاری از پيش نخواهد برد،‌ چرا اين کار را می‌کنيم؟ يکی از دلايل عمده‌ی اين کار می‌تواند اعتقاد به اصلاح‌پذيری رژيم باشد. بعضی -با حُسن نيت- معتقدند که در ايران، روند اصلاحات به شکل لاکپشتی ادامه دارد و روزی به ثمر خواهد نشست. آنان معقتدند که تاريخ و خط سير جهان در تضاد با فضای جمهوری اسلامی است و به‌هر رو باعث تحوّل در اين رژيم خواهد گشت. اين‌ها درست! امّا نکته‌ای که ايشان فراموش می‌کنند اين است که سيستم پراگماتيستی جمهوری اسلامی هم به خوبی به اين واقعيت واقف است و بنابراين،‌ در صدد جلوگيری از آن است. تلاش برای دستيابی به سلاح اتمی دقيقاً در همين راستا انجام می‌شود و اگر انجام شود، ديگر فاتحه‌ی اصلاحات را بايد خواند.
اکنون لازم است به اين پرسش هم پاسخ دهيم:‌ با تمامی اين توضيحات، اين‌گونه اعتراضات و صرف انرژی چه تبعاتی خواهد داشت؟ به باور اين قلم، ضرر آن بيش از سودش است! يعنی،‌ نخست مردم داخل ايران را از هدف اصلی -که جمهوری اسلامی باشد- پرت می‌کند و نگاه آنان را متوجه آمريکايی می‌سازد که اصولاً اعتراض ما به او کارگر نيست. دوّم، برای جمهوری اسلامی وقت می‌خرد و موجب تسهيل در امر دستيابی به سلاح اتمی می‌شود. سوّم و طبعاً، برای آمريکا وقت می‌خرد و زمينه را برای حمله‌ی احتمالی آماده می‌کند. توجه داشته باشيد، وقتی رژيم بدون اعتراضات داخلی و جهانی به کار خودش ادامه دهد، در تصميم آمريکا نيز تغييری ايجاد نخواهد شد.
بنابراين، پيشنهادم اين است که به جای هدردادن انرژی و وقت‌خريدن برای دو طرف، به کاری اساسی دست بزنيم که آن، درخواست از مردم جهان برای همياری ايرانيان به هدف رفع خطر جمهوری اسلامی است.

  • در همين رابطه، به قلم دکتر علی ميرفطروس
  • : «در حاشيهء نامهء سرگشاده...»

    شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۳

    مختصر ملاحظاتی راجع‌به عزاداری (2)

    خبرتان دهم
    به خط گريه نوشته‌اند:
    هزارسال گذشت از حكايت مجنون
    اما هنوز مردم چادرنشين سيه‌پوشند
    پس چه باک
    زنده باد عشق
    بيژن صف‌سری[+]

    گونه‌ی امروزين عزاداری شيعی تا حدود زيادی از بيرون از مرزها (بيش‌تر از لبنان و نيز عراق) به وسيله‌ی صفويه وارد ايران شده و رواج يافت. برای نمونه، آوردن شخصيتی روحانی به نام شيخ حسين ‌عاملی و پسرش (شيخ بهايی) از جَبَل‌عامل لبنان و امثال آن‌ها به منظور تئوريزه‌کردن مذهب و توليد محدث و حديث و فرمول‌بندی ايدئولوژيکی رژيم حاکمه در همين راستا انجام گرفت. از آن‌جايی که صفويه در دشمنی متقابل با عثمانی به سر می‌برد و نيازمند يک ايدئولوژی حکومتی بود، شيعی‌گری را سنگر فکری خود کرد (يعنی بر اثر يک "نياز سياسی"). در ايران آن زمان، شايد چيزی در حدود يک‌سوم جمعيت شيعه بودند (در اين‌هم شک هست)، برای همين، با سرعتی بی‌سابقه به "شيعی‌سازی" جمعيت اقدام شد تا به نوعی همبستگی ملّی دامن زده شود. باب‌شدنِ سريع و راديکال عزاداری‌های حسينی (در قالب قمه‌زنی، زنجيرزنی، در گِل غلتيدن، نوحه‌خوانی و...)، لعن و نفرين سه خليفه و جشن‌های سخيفی چون "عمرکشان" محصول همين تفکر و دوران است. مثلاً پايه‌ی شعر و فرهنگ عاشورايی از همين دوران ريخته شده و سابقه‌اش به پيش‌تر نمی‌رود. طبيعی هم هست که هر رژيمی، برای ماندگاری خود فرهنگی ويژه را شالوده بريزد و تبليغ کند.
    ناگفته پيداست که بسياری (نه همگی) از آئين‌های عزاداری شيعی ريشه در فرهنگ ايرانی و حتا ايران باستان دارند (مثلاً: سياووشان با دهه‌ی محرم/عدد اساطيری "ده" و ...) و شبيه‌سازی و گرته‌برداری از آن هستند، ولی رژيمی که اين آئين‌ها را به شکلی قاعده‌مند و "واجب" درآورد، صفويه بود. يعنی صفويه فرهنگ عزاداری ايران (از روی اجبار - به خاطر سابقه‌ی ملّی) و فرهنگ عزاداری خاص شيعه‌ی عربی را در هم آميخت و از آن محصولی حکومتی-ايدئولوژيک بيرون کشيد. اين محصول، با گستردگی هرچه‌تمام‌تر در سراسر سرزمين ايران لازم‌الاجرا اعلام شد و خود به شاخصه‌ای از حکومت صفوی (کلب [های] آستان علی) بدل گشت. درهم‌آميزی آئين‌های عزاداری "وارداتی-بومی" با رژيم سياسی و "تکليف"کردن آن، بخشی از ابزار ايدئولوژيک شيعی‌گری بود که برای دو منظور عمده به کار گرفته شد: برای يکدست‌کردن "مذهبی" ايران‌زمين و تثبيت رژيم حاکمه، و سپس، بسيج نيرويی منسجم و هماهنگ، از لحاظ عقيدتی-سياسی، در مقابل رقيب سياسی صفويان يعنی عثمانی سنّی مذهب. اگر به اوضاعی که پس از انقلاب اسلامی ۵۷ بر ايران حاکم شد نظری بی‌افکنيم، حال و روز آن دوران را به‌تر درمی‌يابيم.
    در کنار تمام اين مسائل، نبايستی از حق گذشت که پاگيری اين آئين‌ها -و اصولاً خود شيعی‌گری- از لحاظی مرهون شرايط روانی مردم نيز بود. مردم ما، از ابتدای حمله‌ی عرب تا مغول و سپس ترکتازی‌ِ ترکان، همواره مردمی "شکست‌خورده" با روانی "مغلوب" بودند. بنابراين طبيعی بود که با خاندان علی -که نسبتاً شرايط مشابهی داشتند- همدلی و همدردی نشان دهند، همان‌گونه که ديلمان در قرن سوّم چنين کردند و به فراريان خاندان هاشمی پناه دادند (از بعضی نيز خود دعوت کردند). اين می‌تواند خود دليل موجهی در ايرانی‌کردن (ايرانی‌شدن) اسلام باشد که نمودی در برابر سلطه‌گری بيگانه و دين وارداتی بود. پس:‌ ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کار بوده است...
    * در جُستار پَسين، در يک نقد تطبيقی، چندوچون گفتار آقای مسعود برجيان را به بحث خواهيم نشست.

    پی‌نوشت:
    1- در اين جُستار و يادداشت‌های مرتبط با آن، من برای عزاداری از لقب "آيين" استفاده کرده‌ام با اين باور که برخلاف ادعای دستگاه‌های دينی-سياسی شيعی، اين عزاداری‌ها چندان ارتباطی به اصل دين اسلام ندارند و از سوی جهان بزرگ اسلامی و حتا بسياری از علمای شيعه نهی شده‌اند.
    2- هرچند که زمينه‌ساز شيعی‌گری -در شکل و شمايل ايدئولوژی حکومتی- سلسله‌ی دويست‌ساله‌ی صفويان بود، ولی بايسته است اشاره شود در بين خود شاهان صفوی تفاوت‌های آشکاری در سهم‌دهی به روحانيون شيعه ديده می‌شد. برای مثال، شاه اسماعيل اوّل که به تحقيق آغازگر روند گستراندن باور شيعی در ايران بود، روحانيون را در دستگاه حکومتی بازی نمی‌داد (از آنان فقط استفاده‌ی ابزاری می‌کرد) و قدرت فائقه‌ی خويش را با آنان تقسيم نمی‌کرد يا شاه اسماعيل دوّم -که حکومتش ديری نپاييد- به خلفای اوّل تا سوّم بی‌ارادت نبود و برخی تندروی‌ها در لعن ايشان را جلوگيری می‌کرد. از همه جالب‌تر، شاه عباس -به نقل از نصرالله فلسفی- در ماه رمضان سال ۱۰۱۷ هجری که مصادف با روز ميلاد مسيح در ۱۶۰۸ بود، با جمعی از سران لشکری و روحانيون به صومعه‌ی کاتوليک‌های اصفهان می‌رود و بی‌توجه به ماه روزه و در مقابل چشمان بيضه‌داران و متوليان شيعه‌گری، شراب می‌نوشد! يک‌روز پيش از آن نيز که چون شنيده بوده مسيحيان در اين روز گوشت خوک می‌خورند، برای‌شان چند خوک فرستاده بود. در مقابل،‌ سلطان‌حسين پسر شاه سليمان (۱۱۰۶ - ۱۱۳۵ ه‌ق) که موجودی سست‌عنصر بوده، خود را چون موم در اختيار کارگزار خود يعنی "علامه" محمّدباقر مجلسی می‌گذارد و می‌شود آن‌چه که نبايد می‌شد!
    3- در پيامگير آقای اهورا اشون -که پژوهش‌های فراخ‌دامنی در زمينه‌ی اساطير ايرانی و دين‌ِ زرتشت دارند- دست بر اين نکته می‌گذارند که آيا منظور من در يادداشت پيشين "خودآزاری" در اصطلاح و معنی مشخص کلمه (مازوخيسم) بوده است يا "خود را آزردن"؟
    خودآزاری در معنای رايج آن يعنی عادت به آزاردادن خود و به نحوی لذّت بردن از اين کار. من شخصاً به اين نتيجه رسيده‌ام که بسياری از افراد در روزهای عزا، خود را "تراپی" می‌کنند و در اصطلاح، با گريه‌کردن خود را خالی می‌کنند. وقتی جامعه يا بخشی از جامعه به اين نتيجه برسد يا عادت کند که با گريه‌کردن و بر سروکول خود زدن خود را از عقده‌ها و ناراحتی‌های درونی خالی می‌کند، اين نامی جز "خودآزاری" ندارد. به عبارتی، خودآزاری در جوامع شيعه کاملاً مرسوم گشته و به شکل فرهنگ درآمده که اين بسيار خطرناک است، چه خودآزاری باعث تشديد خود می‌شود و خود را بازتوليد می‌کند و به عوامل شادی‌آور اجازه‌ی رشد نمی‌دهد. به همين خاطر، برای همه‌ی ما به‌تر است که اين حرکات را با دلايل فلسفی-اسطوره‌شناسانه توجيه نکنيم، چرا که جامعه‌ی ما بيش از هرچيزی نيازمند "آسيب‌شناسی" است.

    » آن‌چه که سخن‌اش رفت:
  • چند کلمه درباره‌ی محرم

  • توضيحی مرتبط با بحث عزاداری محرم

  • مختصر ملاحظاتی راجع به عزاداری (1)
  • پنجشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۳

    مسئوليت ما در قبال حمله‌ی احتمالی آمريکا

    به نظر من -که آن‌را بارها در همين صفحه مورد تأکيد قرار داده‌ام-، برای جلوگيری از حمله‌ی احتمالی آمريکا که ظاهراً چندان هم بعيد به نظر نمی‌رسد، بايستی سمت فشار را به نظام جمهوری اسلامی برگرداند نه به آمريکا. دليلش خيلی روشن است: هيچ نيرويی نمی‌تواند جلوی آمريکا را بگيرد، نه نيروی نظامی ما، نه سياست اتحاديه‌ی اروپا، نه سازمان ملل و نه حتا افکار عمومی جهانيان. ولی اگر جمهوری اسلامی دست از توليد سلاح‌های کشتار جمعی و اتمی بردارد، سرکوب‌ها را قطع کند و فضا را برای يک انتخابات دموکراتيک باز بگذارد،‌ ديگر بهانه‌ای برای حمله -عملاً- وجود نخواهد داشت.
    کسانی که اين روزها شعار ضد جنگ می‌دهند و سايت ضد آمريکايی به‌راه می‌اندازند، در واقع دارند در پيشگاه تاريخ از خود سلب مسئوليت می‌کنند و شايد نيز خود و مردم را گول می‌زنند. اينان می‌خواهند ده سال بعد بگويند "بله، ما بر ضد جنگ اقدام کرديم"، غافل از اين‌که حرکت آن‌ها تنها اتلاف وقت و انرژی، و از آن بدتر انحراف ذهن مردم از هدف اصلی بوده است. به همين خاطر، عجيب نيست که معتقد باشيم اينان طرفداران جمهوری اسلامی‌اند که خود را در پشت نقاب ضدّيت با جنگ پنهان کرده‌اند و به اين طريق دارند برای جمهوری اسلامی پوشش تبليغاتی ايجاد می‌کنند. بازی‌يی که اين افراد به‌راه انداخته‌اند، اين‌قدر خطرناک و غيرمسئولانه است که من برای توضيح آن هيچ واژه‌ی مناسبی نمی‌شناسم! می‌خواهم بگويم نشستن بر موج و تکرار شعارهای عوام‌پسند کار سختی نيست؛ سخت، مسئوليت‌پذيری در بزنگاه‌های دشوار و سخت بحرانی تاريخ است. برانگيختن احساسات مردم و از آن طريق، از کار انداختن عقل آن‌ها هنر نيست؛ هنر، هشداردادن و بيدارکردن ذهن و وجدان مردم است.

    » در همين رابطه، از همين قلم:
  • مسيری که آمريکا در آن گام برمی‌دارد

  • خرد يا غيرت؟!

  • احتمال حمله‌ی نظامی آمريکا؟

  • روانشناسی ترس
  • سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۳

    مختصر ملاحظاتی راجع‌به عزاداری (1)

    اشاره به چند سرخط تاريخی

    به شهادت تاريخ، نخستين جرقه‌های پاگيری شيعی‌گری و مراوده‌ی آن با ايرانيان زمانی زده شد که جمعی از ايرانيان مختار ثقفی را در خونخواهی حسين‌بن علی ياری کردند و به اين شکل، سنگ بنای "کيسانيه" را گذاردند. البته ناگفته نماند که به اين جرقه نمی‌توان به شکل شيعی‌گری امروزين و آن معنی رايجی که از اين کلمه استنتاج می‌شود نگريست، چه حتا از سوی خاندان هاشمی و شخص امام سجاد و پسرش امام باقر نيز پشتيبانی چندانی نشد. به‌عبارتی،‌ شيعی‌گری تا قرن سوّم هجری در تمام ممالک اسلامی تنها در علاقمندی به خاندان علی‌بن ابی‌طالب خلاصه می‌شد و ساختاری مشخص و منسجم نداشت. به ايران بازگرديم: موج بعدی شيعی‌گری (اگر بشود آن را شيعی‌گری خواند) در زمان اسماعيليان مصر بود که دستگاهی تئوکراتيک برپا کرده بودند و مبلغانی به چهارگوشه‌ی جهان گسيل می‌داشتند. بعضی نيز به آن ديار رفته و اثر گرفتند و گاه مفتون شدند که از شاخص‌ترين نمونه‌هايش شايد سخنور نامی ايران ناصرخسرو قباديانی باشد. در همين راستا، جريان قلعه‌ی الموت و حسن صباح نيز يادآوردنی‌ست. همچنين بی‌اشاره به ارتباط ديلميان با خاندان هاشمی نتوان گذشت: با پناه‌آوردن يحيی‌بن عبدالله به خطه ديلم در اواخر قرن دوّم هجری و ديگر مراوداتی که ديلمان با مدعيان خلافت (خاندان هاشمی) بر عليه دستگاه امويان و عباسيان داشتند، نوعی روی‌آوری استراتژيک به اين خاندان و مکتب‌شان پايه ريخته شد چه هدفی مشترک در ميان بود. درخواست ولايت نواحی گيلان و طبرستان از حسن بن زيد در اواسط قرن سوّم و برآمدن آل بويه و زياريان در قرن چهارم نيز امتدادی بر اين خط بود.[1]
    اين شرحی مختصر از سير ورود شيعه به ايران بود. و امّا شالوده‌ريزی شيعی‌گری -به‌عنوان ايدئولوژی حکومتی- در دوران صفويان به‌وقوع پيوست و تا قبل از آن، اين مکتب گستره‌ی فکری‌اش از توقيعات[2]، ابواب امام غايب[3]، احاديث و بعضی مراودات استراتژيک مردمی -که ذکرش رفت- تجاوز نمی‌کرد و عملاً نمی‌توانست اصول مشخصی چون عزاداری ساليانه و شيوه‌ی آن داشته باشد؛ هرچه بود،‌ پراکنده و غير منسجم بود. در يادداشت بعدی، اشاره‌ای گذرا به صفويه خواهيم داشت.

    » آن‌چه که سخنش رفت:
  • چند کلمه درباره‌ی محرم

  • توضيحی مرتبط با بحث عزاداری محرم


  • » در همين رابطه:
  • حسن درويش‌پور
  • : «عاشورا برای دوران ما چه پيامی دارد؟ (۲)»

    پی‌نوشت:
    1- تا جايی که حافظه ياری می‌دهد، کسروی در شهرياران گمنام و ميرفطروس در ملاحظاتی در تاريخ ايران به اين موضوع اشاراتی دارند. در تاريخ طبری شرح مفصل‌تری از موضوع آمده است.
    2- "توقيعات" به نامه‌ها (و بيانيه‌ها)يی اطلاق می‌شد که چهارتن از مدعيان ارتباط با امام زمان (ابواب) در بين مردم می‌پراکندند.
    3- ايشان چهارتن بودند به اين قرار: عثمان‌بن سعيد، محمّدبن عثمان، ابوالقاسم حسين‌بن روح نوبختی و علی‌بن محمّد سمری.

    دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۳

    توضيحی مرتبط با بحث عزاداری محرم

    يار هم‌انديش آقای مسعود برجيان طی يادداشتی ديدگاه من در مورد عزاداری محرم را به سنجش گرفته است که به اين وسيله از ايشان سپاسگزاری می‌کنم. برای اين‌که به گفتمانی سازنده دامن بزنيم، قرار بر اين شد که من نظرياتم را در چند يادداشت بسط دهم و فرمول‌بندی کنم. پيشنهادم اين است که مسعود و ديگر دوستان نيز باورهای خود را در قالبِ يادداشت‌هايی بريزند تا بشود به‌تر به مغزه‌ی عقايد يکديگر پی برد و نيز با پديدآوردنِ فضای گوناگونی عقايد و وسعت‌بخشيدن به بحث، به خوانندگان امکان داد که عقايد متفاوت را کنار هم بخوانند و در انديشيدن و انتخاب آزاد باشند.
    در يادداشتی (هايی) که قصد نگارش آن را دارم، به پيشينه‌ی شيعی‌گری و عزاداری اشاره‌ای گذرا خواهم داشت و سپس چند موضوع را از طريق نقد تطبيقی به بحث خواهم نشست. از آن‌جا که دسترسی‌ام به منابع محدود است (به‌تر است بگويم بسيار ناچيز است) به‌خطا افتادن‌ام در نقاطی، دور از انتظار نخواهد بود. به‌همين خاطر، توقع دارم دوستان مهر ورزيده، هر کجا که ايرادی ديدند گوشزد کنند.

    یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۳

    چند کلمه درباره‌ی محرم

    در دو يادداشت کوتاهی که درباره‌ی دهه‌ی محرم نوشتم [+|+] سعی کردم که ساکت از کنار پيشينه‌ی تاريخی و ريشه‌ی عزاداری‌های آن ماه بگذرم. تصوّرم اين بود که اشاره به چند واقعيت تاريخی "عاشورايی" و طرح پرسش‌هايی در چالش "قيام امام حسين" ممکن است بعضی را ناراحت و يا حتا شوکه کند. برای نمونه، نگفتم که تقدّس روز عاشورا (دهم ماه محرم) نزد اعراب به پيش از جنگ امام حسين و يزيد برمی‌گردد و ربطی اساسی به اين واقعه ندارد. حتا روايت است که اعراب پيش از اسلام در آن روز روزه می‌گرفتند و پيامبر نيز -به تبعيت از سنّت عرب- قبل از اين‌که ماه رمضان را برای روزه‌گرفتن تعيين کند، دهم ماه محرم را برگزيده بود (و همچنين يوم کيپور يهوديان را). نيز نپرسيدم اگر به‌راستی امام حسين عزم جنگ داشت، چرا به جای فراهم‌کردن سپاه، با زن و بچه‌اش راهی کوفه شد؟ يا به امروز ايران بازگردم و به اين واقعيّت اشاره کنم: مهم‌ترين علّتی که جوانان گرايش به محرّم دارند و به دسته‌جات عزاداری می‌پيوندند، بدون هرگونه فلسفه‌بافی، نبود تفريح و تحوّل سالم در زندگی است، همان‌گونه که خود اسم اين مراسم را "حسين‌پارتی" گذاشته‌اند! از اين دست واقعيت‌ها و استدلال‌ها کم نيست که من به دلايل شخصی علاقه‌ی چندانی به مطرح‌کردن‌شان ندارم. از آن‌سو، نحوه‌ی پاگيری و تاريخچه‌ی ايرانی عزاداری حسينی نيز خود حکايتی‌ست که حسن درويش‌پور به سرخط‌هايی از آن اشاره کرده است...
    حرف من خيلی ساده است: چه ديندار و چه بی‌دين باشيم، چه بگوييم عزاداری محرّم در فرهنگ و تاريخ ما تنيده شده و چه معتقد باشيم که در تضاد با فرهنگ ايرانی قرار گرفته است و هزار و يک "چه" ديگر، بايسته است توجه کنيم که اين‌گونه رفتارهای مشمئزکننده و خودآزاری‌ها و ديگرآزاری‌ها برازنده‌ی انسان قرن بيست‌ويکمی و ملّتی که به آينده نظر دارد نيست. ديگر دوران چنين رفتارهايی -که ريشه در بدويت دارند- گذشته است، چه انسان‌ها در سراسر کره‌ی خاکی، در تلاشی همه‌جانبه، پيگير گذار از بدويت به مدنيت هستند.

    پی‌نوشت:
    1- مسعود برجيان در نقد ديدگاه من نقد مفصلی نگاشته است. با بعضی اصول آن موافقم و امّا بر چند نکته‌اش بحث دارم. در يادداشتی مستقل به اين موارد اشاره خواهم کرد.
    2- پرويز در وبلاگ نفرين‌نامه نيز يادداشتی نگاشته که بيش‌تر به نظر من نزديک است.
    3- دخو هم نظرش را گفته است.
    4- نوشته‌ای از مهدی جامی؛ به عبارتی، توجيه فرهنگ خون‌فشان عاشورايی از طريق علم کلام!
    5- مسعود برجيان حاشيه‌ای نيز بر نقدش نگاشته است.
    6- "نگاه" نيز به قضيه‌ی عاشورا نگاهی دارد.
    7- داريوش هم در اين روز کلّی بی‌قراری کرده است!
    8- و مطلبی در همين زمينه به قلم Underworld.
    9- آفتاب آمد دليل آفتاب! نمونه‌ای از نگاه دولتی-ايدئولوژيکی به عاشورا.
    10- مختصر و مفيد: [+]
    11- نقطه‌نظری پرورده از زيتون!
    12- اين‌هم دغدغه‌های يک شبح.
    13!
    14- سام نيز بد نگفته: [+]

    جمعه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۳

    کانون‌های قدرت در دنيای مجازی

    نخستين بخش

    دنيای مجازی -هم‌چون دنيای واقعی يا ديگر مجموعه‌ها- دارای کانون‌های قدرت است. گو اين‌که هدف از تشکيل يا نحوه‌ی شکل‌گيری اين کانون‌ها با يکديگر تفاوت دارد، ولی به هر رو، سربرآوردن‌شان ناگزير است. به همين خاطر، چه بخواهيم و چه نخواهيم، با چنين کانون‌هايی سروکار خواهيم داشت.
    وقتی که کانون‌های قدرت در فضايی مشترک گردِ هم می‌آيند، از آن‌جا که از اثرات هم در امان نيستند و نمی‌توانند يکديگر را ناديده بگيرند، با هم ارتباط برقرار می‌کنند. نوع ارتباط کانون‌های قدرت در دنيای دموکراتيک با دنيايی که فرهنگ دموکراتيک در آن نهادينه نشده فرق دارد. برای مثال، موسسات اقتصادی در مهد کاپيتاليسم يعنی آمريکا، در فضای رقابتی تنگاتنگی قرار دارند، ولی از آن‌جا که سيستم قانونمند حدود مانور را برای آن‌ها مشخص کرده (که خود نيز البته پايه‌ای برای پی‌ريختن اين سيستم قانونمند بوده‌اند) و جملگی نقطه‌ی شروع و خاتمه و اهداف مشخصی دارند و دقيقاً همين عوامل است که آنان را به يکديگر زنجير کرده، نوع ارتباط‌شان به صورت "موازی" شكل می‌گيرد. ارتباط موازی ايجاب می‌کند که اين کانون‌ها وجود يکديگر را به رسميت بشناسند، با يکديگر همگرايی اقتصادی داشته باشند و حتا اگر به پايان خط رسيدند(ورشکستگی)، اين ورشکستی را خودآگاه بپذيرند. در مقابل، در فضای غير دموکراتيک، نوع ارتباط کانون‌ها به صورت "برخورد حذفی" است. ساموئل هانتينگتون در برخورد تمدّن‌ها به نکته‌ای بس مهم اشاره می‌کند: او اين اعتقاد را به‌ميان می‌کشد که اگر حمله‌ی فناتيک‌های اسلامی در يازده سپتامبر اتفاق نمی‌افتاد، اين جهان غرب بود که به‌زودی وادار به حمله به آن‌ها می‌شد، چرا که اين برخورد بين اين‌دو ناگزير بوده است. به همين خاطر، وقتی يکی از طرفين قواعد بازی را رعايت نمی‌کند، خود به خود طرف ديگر را به سمت برخورد سوق می‌دهد.

    با توجه به اين مقدمه، در بخش بعدی به جدال اخير در وبلاگشهر می‌پردازيم که يک طرف آن حسين درخشان و طرف ديگر کانون وبلاگ‌نويسان ايران قرار داشت. در آن يادداشت، بی‌اعتنا به واژگان رد و بدل شده بين طرفين، ريشه‌يابانه و ماهيت‌شناسانه بررسی خواهيم کرد که چه عوامل درونی اين برخورد را پيش آوردند.

  • پيش‌درآمد همين يادداشت
  • : «زير پوست شهر مجازی...»

    پنجشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۳

    زير پوست شهر مجازی...

    در لابلای راهروهای وبلاگستان يعنی زير پوست شهر مجازی، مسائل خفته‌‌ای وجود دارند که منتظر نيشتری برای سربازکردن هستند. برای مثال، بر روی آقای حسين درخشان حساسيت‌های بسياری وجود دارد که هر زمان فرصتی دست داده، آشکار شده است. اگر به جدالی که در ظاهر بانی‌اش آقای درخشان بوده نظری داشته باشيد و سپس بازتاب‌های فراوان آن را در کنار هم بچينيد، متوجه می‌شويد که آن يادداشت کوچک حسين درخشان نمی‌توانسته چنين بازتاب وسيعی بی‌آفريند. به‌عبارتی، يادداشت حسين درخشان چون نيشتری بوده که بر دُملی چرکين زده شده است. باز هم ساده‌تر بگويم: آن چند خط نوشته‌ی درخشان در آن حد برانگيزنده نبوده که فضا را چنين -بلافاصله- بر ضد او برآشوبد، چرا که مانند اين يادداشت را در وبلاگ‌های ديگر بسيار ديده‌ايم. پس با ديدی ريشه‌يابانه، بايستی بررسی کرد که چه سبب‌های قبلی و پس‌زمينه‌ای در شهر مجازی ما برای مخالفت با حسين درخشان وجود دارد.
    اين‌که چرا اين حساسيت‌ها بر روی آقای درخشان وجود دارد را می‌شود نشست و تحليل کرد. بعضی از اين دلايل بی‌شک برای اغلب اعضای وبلاگشهر -و حتا خود او- آشنا هستند و بعضی نيز نيازمند بررسی و بازشدن‌اند. فرصتی دست داد، در يک کار جمعی چنين خواهيم کرد.

    پی‌نوشت:
    1- هرچند آوردن نام شخص خاصی در دايره‌ی تحليل خود حساسيت‌آفرين است، ولی در اين مورد خاص، ايجاب می‌کند که چنين باشد. بنابراين، قصد نشان‌دادن پيشينه‌ی آن شخص نيست که بی‌شک برای هيچ‌يک از ما چندان اهميتی ندارد، بل‌که مهم، ريشه‌يابی اين نکته است که چرا کسی به چنان مرتبه‌ای می‌رسد.
    2- در راستای توضيح نخست، اگر بحث حسين درخشان پيش گرفته شود، به شخصيت و فرديت او هيچ اشاره‌ای نخواهد داشت؛ جايگاهی که او به‌دست آورده -در دايره‌ی بحث نظری "کانون قدرت"- مد نظر تحليل است.

    یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۳

    يک پيشنهاد به کانون ايرانيان در دانشگاه تورنتو

    کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو، تقريباً هر هفته ميزبان يکی از صاحب‌نظران -در زمينه‌های مختلف- است. اين ميهمانان، از کشورهای مختلف اغلب برای يک‌جلسه سخنرانی به تورنتو می‌آيند. تنوع مباحث و گوناگونی در انتخاب ميهمانان شايان توجه و البته ستودنی‌ست، ولی در کنارش، نکته‌ای که نبايستی از نظر دور داشت اين است که اين جلسات بازتابی شايسته و درخور توجه نمی‌يابند؛ در هر جلسه فقط چيزی حدود 40-50 نفر حضور دارند و با تداوم جلسات، عملاً سخنرانی‌های قبلی به دست فراموشی سپرده می‌شوند. يکی از راه‌های جلو‌گيری از اين مسئله، ثبت اينترنتی گزارش جلسات است.
    با برپاکردن يک وبسايت يا وبلاگ، می‌توان گزارش رسمی جلسات را ثبت کرد. اين کار سه حُسن دارد: نخست، اصل جلسه فراموش نمی‌شود و هميشه قابل رجوع است، دوّم، با در اختيار عموم گذاردن اين جلسات در فضای اينترنت و در سطح جهانی، سخنرانی‌ها می‌توانند بازتابی درخور و به مراتب فراگيرتر از وضعيت کنونی داشته باشند و سوّم، ثبت جلسات -که از گوناگونی قابل توجهی برخوردارند- خود تمرين و گفتمانی‌ست در عرصه‌ی دموکراسی.
    به هر رو، من شخصاً فکر می‌کنم که برگزارکنندگان جلسات سخنرانی در دانشگاه تورنتو، نيازمند يک تريبون رسمی هستند و اين خلأ احساس می‌شود. ايجاد اين تريبون به مثابه بهره‌وری و استفاده‌ی بهينه از اين جلسات -که با صرف وقت و هزينه‌ی قابل توجهی همراه است- خواهد بود و اين گفت‌وشنيدهای سازنده را ماندگار خواهد کرد.

    پی‌نوشت:
    بعد از انتشار اين مطلب، يکی از دوستان، آقای م. آشنا، لطف کردند و آن را برای اطلاع بقيه‌ی اعضا، به آدرس کانون ايرانيان دانشگاه تورنتو ايميل کردند. من البته از اين موضوع خبر نداشتم و از آقای م. آشنا تشکر می‌کنم. نکته‌ی عجيب و تا حدّی مضحک که بعد از آن پيش آمد، اظهارنظر برق‌آسای شخصی بود به نام بهمن کلباسی که ظاهراً ناراحتی‌اش از جای ديگری بوده است! اين شخص اوّل آمد با نام جعلی رضا کامنت گذاشت و بعد که متوجه شد فراموش کرده کوکی ايميل را پاک کند و ايميلش هم در کامنت افتاده، بلافاصله با نام خودش هم يک پيام گذاشت که مثلاً قبح قضيه را برطرف کند. لازم ديدم به ايشان پاسخی بدهم، با اين اميدواری که از اين پس، با حُسن‌نيت بيش‌تری با مسائل برخورد کند. ضمن نقل کامنت رضا (بهمن کلباسی) و بهمن (بهمن کلباسی)، پاسخ من را هم به ايشان می‌خوانيد:

    one of the laws in Agora e-mail list regukated by IAUT is that people do not advertise their web logs on the list serve, please stop advertising your self.
    Reza | Email | 02.13.05 - 2:05 pm | #

    one of the laws in Agora e-mail list regulated by IAUT is that people do not advertise their web logs on the list serve.
    Bahman | Email | 02.13.05 - 2:09 pm | #

    جناب آقای بهمن کلباسی (رضای جعلی)!
    پسرجان وقتی از نوشته‌ای عصبانی هستی و می‌خواهی با اسم جعلی (رضا) کامنت بگذاری، لااقل اوّل کوکی مربوطه را پاک کن تا آدرس ايميلت پای کامنت نيافتد و آبرويت نرود، تا بعدش مجبور نشوی با اسم اصلی خودت کامنت دوّم را بگذاری و بخواهی به قول معروف، قضيه را ماست‌مالی کنی! اين هم آی پی رضای جعلی و بهمن کلباسی اصلی که يکی است: 66.185.84.77
    حالا که بهمن کلباسی خيلی دلش می‌خواهد مردم را نصيحت کند، لااقل برود اخلاق ياد بگيرد و دست از اين بازی‌های بچه‌گانه‌اش بردارد!
    من نيازی به معرفی و تبليغ برای خودم ندارم. به اندازه‌ی کافی خوانده می‌شوم و اسم و رسم دارم که نخواهم از چنين راه‌هايی بهره ببرم. کسانی به اين وبلاگ سر می‌زنند که امثال بهمن کلباسی عکس‌شان را به ديوار اتاق‌شان آويزان می‌کنند! در واقع اين بهمن کلباسی است که دو سه بار لينک نوشته‌هايش را برای آگورا فرستاده تا مردم بيايند وبلاگ بی‌رونق‌اش را بخوانند (مثلاً تبليغ اين نوشته York University and attack on Students!!! مورخه‌ی Saturday, January 22, 2005). اگر بهمن کلباسی قبل از اهانت و تهمت‌زدن به آدرس ايميل فرستنده‌ی لينک نگاه می‌کرد، متوجه می‌شد که آن را دوست‌مان آقای "م. آشنا" فرستاده است که همه‌ی بچه‌ها ايشان را می‌شناسند. بنابراين به بهمن کلباسی توصيه می‌کنم از اين به بعد که خواست حرف بزند اوّل کمی در دهانش مزه‌مزه‌اش کند بعد بگويد!
    در ثانی، به شخصی به نام بهمن کلباسی کم‌ترين ربطی ندارد که ديگران چه می‌کنند؛ او وکيل‌وصی آگورا نيست و بهتر است به کار خودش برسد!
    مجيد زهری | Homepage | 02.13.05 - 2:15 pm | #

    پنجشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۳

    انقلابی که جز فلاکت هيچ نداشت...

    ديروز لينک يادداشتی به دستم رسيد با عنوان پايان سلطنت! که امضای کلی "اخبار روز" را بر خود داشت. اين بدان معنی‌ست که اين يادداشت، حرف دل گردانندگان اخبار روز و بازتاب‌دهنده‌ی فضای حاکم بر اين تارنما است. من شخصاً کشش چندانی به گفت‌وگو يا تحليل مطالب سايت‌هایِ به‌تخمين ايدئولوژيکی چون اخبار روز ندارم، امّا از آن‌جايی که اين يادداشت محور فکری اخبار روز را می‌رساند، خالی از فايده نديدم که نگاهی اجمالی به آن داشته باشم.

    اين يادداشت چنين آغاز می‌شود: «جامعه‌ی ايران هر چه از انقلاب بهمن، به عنوان بزرگترين واقعه‌ی تاريخی دوران معاصر خود دورتر شده، در ارزيابی از اين انقلاب نه تنها به وحدت و اتفاق نظر دست نيافته، بلکه بيش از پيش به اردوهای مختلفی تقسيم گرديده است». نخست لازم است از نويسنده(گان) بپرسيم: بر چه اساس و با کدام معيار صفت تفضيلی "بزرگ‌ترين" را برای انقلاب اسلامی 57 برگزيده است؟ مگر هر چه که ويرانگرتر يا بويش مشام‌آزارتر يا انفجارش مهيب‌تر بود، شايسته‌ی پسوند-پيشوند "بزرگ يا بزرگ‌ترين" است؟
    سپس می‌افزايد: «وجود اين اردوهای مختلف، نشانه‌ی آن است که نبرد تاريخی که انقلاب بهمن نتيجه‌ی آن بود، يعنی نبرد بين آزادی و استبداد و چگونگی آن، در جامعه ی ما هنوز به پايان خود نرسيده است». يعنی انقلاب خفت‌بار اسلامی 57، نتيجه نبرد تاريخی ما ملّت بود! پس وای بر شعور تاريخی ما! ضمناً، در اين‌جا نويسنده به روشنی مردم را به دو اردوی "سياه و سفيد" تقسيم می‌کند: هر کس با نويسنده موافق است جزو سفيدها و هر کس مخالف اوست، از جمله سياه‌ها به شمار می‌آيد. در چند سطر پايين‌تر، به اين نقطه‌نظر دقيق‌تر اشاره می‌کند.

    سپس خود اعتراف می‌کند که: «جوانانی هستند که پدران و مادران خود را به دليل آفريدن انقلاب بهمن سرزنش می‌کنند و بر آن انقلاب بزرگ، مهر باطل می‌زنند. محققين و پژوهشگرانی نيز می‌کوشند اين تمايل در جامعه‌ی ما را تئوريزه کرده و انقلاب بهمن را، انقلابی ارتجاعی می‌شناسند بود که با هدف بازگشت به گذشته انجام شد». البته من معنی «می‌شناسند بود» را در نوشته‌ی ايشان متوجه نشدم(!) ولی در پاسخ به نظرگاه نويسنده و آن کسانی که هنوز نمی‌خواهند واقعيت (بخوان عمق فاجعه) را ببينند، لازم به تذکر می‌دانم: وقتی جوان ايرانی زندگی خود را بر باد رفته می‌بيند طبيعی هم هست که از "انقلاب‌سازان" دل پُرخونی داشته باشد. جوان ايرانی در ايران دارد با واقعيت انقلاب زندگی می‌کند نه با شعارهای عوامفريبانه‌ی عدّه‌ای انقلابی سوخته که در خارج از کشور "دور از حلقه‌ی آتش" نشسته‌اند و هی انقلاب‌انقلاب می‌کنند! من واقعاً نمی‌فهمم چرا ملّتی که در طول 26 سال، بيش از يک ميليون در جنگ و زندان و ... کشته داده، چهار ميليون از اعضايش آواره شده‌اند، هفت ميليون ترياکی و هروئينی دارد، هفتاد درصد جمعيتش زير خط فقر زندگی می‌کنند، از لحاظ رعايت حقوق بشر و سطح توليد علمی در ته جدول جهانی قرار گرفته، حيثيت و اعتبارش را در صحنه‌ی جهانی باخته، با مشکل بيکاری و بيماری اعصاب و ناامنی و بزهکاری... و نااميدی شديداً دست به گريبان است، باز بايد از انقلاب اين افراد به نيکی ياد کند؟! آيا به‌راستی برای اين افراد اعتراف به خطا اين‌قدر سخت است؟ مردم بايد تا به کی تاوان گنده‌گويی‌ها، غرور کاذب و هوس انقلابی‌گری اين افراد را پس بدهند؟

    ايشان در اظهارنظری به‌غايت عجيب حکم می‌کند که: «اگر قرار باشد، کسانی به خاطر وقوع انقلاب بهمن در ايران مورد سرزنش و ملامت قرار گيرند، ترديدی نبايد داشت که اين کسان، همان‌هايی هستند که در طول بيست و شش سال گذشته لحظه‌ای از بدگويی عليه اين انقلاب دست برنداشته‌اند و هر ساله به خاطر تحققش، در بهمن سپيد، لباس سياه عزا بر تن کرده‌اند». يعنی به عبارتی، دست آخر خود آن مردم فلک‌زده‌ای که زندگی و آينده‌ی خويش در انقلاب اين افراد باخته‌اند بايد سرزنش و ملامت بشوند و لابد بايستی از حضرات انقلابی که زندگی آن‌ها را نابود کرده‌اند تشکر هم بکنند!

    می‌فرمايد: «هر ارزيابی بی‌طرفانه، نظام استبدادی شاهنشاهی را به عنوان يکی از اصلی‌ترين عوامل وقوع انقلاب بهمن در نظر می‌گيرد». يعنی اگر من نظری مخالف رأی اين آقا داشته باشم آدم بی‌طرفی نيستم؟ البته جای خوشحالی است که اين افراد -اين روزها- در موضع ضعف نشسته‌اند و الا، مثل چند سال پيش هر مخالفی را به سختی تخريب و "مجازات" و هتک حرمت، و هر ندای دگرانديشانه را در گلوی گوينده خفه می‌کردند. در ثانی، اگر به قول خود اين افراد «انقلاب بزرگترين واقعه‌ی تاريخی دوران معاصر» بوده است و از آن سوی می‌گويند که شاه «يکی از اصلی‌ترين عوامل وقوع انقلاب بهمن» بود، پس بنابراين لازم است اين افراد از شاه به خاطر چنين خدمت بزرگی تشکر کنند!

    بعد از تکرار همان حرف‌های تاريخ‌مصرف‌گذشته که بله، حکومت شاه ديکتاتوری بود و الخ، حکم کلی ديگری صادر می‌کند که: «انقلاب وقتی با چرخ‌های سنگين خود به حرکت درآمد که هر گونه راه اصلاحی بسته شده بود». هنگامی که دکتر شاپور بختيار حکومت را به دست گرفت، ساواک را منحل کرد، روزنامه‌ها را آزاد کرد، خطر نظام آخوندی را به وضوح گوشزد کرد و قول برپاکردن نظامی سوسيال-دموکرات را داد، ديگر چه لزومی به ادامه‌ی انقلاب بود؟ آيا به‌راستی راه‌های اصلاح به‌کل بسته شده بود، يا اين‌که عدّه‌ای از روی "مد روز انقلابی‌گری" می‌خواستند فقط انقلابی رخ بدهد و ديگر کاری هم به نتيجه‌اش نداشتند؟ من به راستی نتوانسته‌ام ميل اين افراد را به نابودی ميهنم درک کنم! من هنوز درک نکرده‌ام که کدامين سبب باعث شد که اينان در جنايتی عمومی به‌نام انقلاب اسلامی 57 شرکت کنند و بدتر از آن، با وجود اين حجم عظيم فلاکت و بدبختی که از سر و روی ملّت می‌بارد، باز در پی توجيه خطای تاريخی خويش برآيند. بحثی نيست که رژيم شاه ديکتاتوری بود، امّا پرسش اساسی اين است که آيا انقلاب چاره‌ی کار هر ديکتاتوری است؟ تجربه‌ی فلاکت‌بار همه‌ی اين سال‌ها به روشنی می‌گويد که نه، نيست!

    نويسنده از "نظام تک‌حزبی دم می‌زند" و آن را سبب انقلاب اسلامی 57 اعلام می‌کند، ولی نمی‌گويد در سال 1979، چند درصد از کشورهای جهان با سيستمی دموکراتيک اداره می‌شدند؟ و نمی‌گويد از تعداد فراوان کشورهای غيردموکراتيک جهان، در کدام‌شان انقلاب شد؟ آيا به‌راستی زمان آن نرسيده که اين افراد دست از شعاردادن بردارند و به تاريخ، با نگاهی تاريخی و بی‌تعصب بنگرند؟
    ايشان معتقد است که انقلاب آخوندی 57 «محبوب‌ترين انقلاب قرن لقب گرفت»، امّا فراموش‌شان می‌شود که بگويند از سوی چه کسی؟! قضاوت اين يکی را ديگر می‌سپاريم به خود نسل جوان ايران!

    راستش را بخواهيد، من اصلاً از نقد نوشته‌ی اين شخص پشيمان شدم! اين چند خط را هم حيف‌ام آمد که پاک کنم. خود بخوانيد و قضاوت کنيد...

  • قصه‌ای از مهشيد اميرشاهی
  • : «جغدی که خدا بود؛ تقديم به پويندگان راه امام!»

    چهارشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۳

    امان از دست ويروسِ جگرسوز!

    دو روز پيش، يکی از اين انسان‌های شريف که همه در اطراف‌مان هزارهزار می‌بينيم، لطفش شامل حال بنده شد، يعنی اين‌که ايشان کامپيوتر من را برای اثبات خلاقيت و نوآوری خودشان انتخاب فرمودند! خلاصه که اين دوست عزيز پريروز يکی از آخرين ساخته‌های خودش را برای آزمايش به ايميل من فرستاد و من هم به دليل علاقه‌ی مفرط به خلاقيت و انسان‌های خلاق، بی‌درنگ آن را باز کردم و ... چشم‌تان روز بد نبيند: يک پرده‌ی سياه، مثل بختک چسبيد روی دسک‌تاب زبان‌بسته‌ی من و سرعت کامپيوتر رسيد به تقريباً صفر و به هر دری هم که زدم، نتوانستم اين صفحه را پاک کنم. نتيجه اين‌که ديروز، چندساعت از وقتم صرف نصب يک نسخه‌ی جديد ويندوز شد که راه ديگری نبود.
    اميدوارم اين دوست خلاق مرا از اين‌که روده‌درازی کردم عفو بفرمايد؛ قصدم فقط اين بود که بگويم: بسياری از فايل‌ها و نامه‌ها سر اين قضيه پريد! اگر يک وقت مطلبی دست من داشتيد که قرار بوده بخوانم و حال با تفاصيل بالا فهميديد که ديگر امکانش نيست، به خاطر احترام به "ذهن خلاق ايرانی" لطفاً مجدد بفرستيد.

    یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۳

    چند کلمه راجع به کنفرانس مولوی‌شناسی

    ديروز در شهر می‌سی‌ساگا، از ساعت 9 صبح تا نزديک ده شب، کنفرانسی در معرفی و تحليل انديشه‌ی مولوی برگزار شد. سخنرانان -به جز دکتر فاطمه کشاورز و احتمالاً يکی ديگر- همه خارجی بودند و از چند دانشگاه معتبر آمده بودند. در اين کنفرانس به نکات بسيار آموزنده‌ای اشاره شد. علاوه بر جنبه‌ی آموزشی، جنبه‌ی ملّی کنفرانس نيز برای من فخرآور بود. با همه‌ی اين وجود، چند مسئله به ذهنم می‌رسد که يادآوری‌شان می‌تواند مفيد باشد:
    1- آن چند سخنرانی که من شنيدم، محوريت‌شان بر مقايسه‌ی قرآن و مثنوی گذارده شده بود. در همين راستا، يکی از سخنرانان اصرار عجيبی داشت که مثنوی را کپی‌برداری از قرآن وانمود کند (البته تلويحاً اين‌طور می‌گفت). من کاری ندارم که علمای اسلامی چه برداشتی از متن‌های کلاسيک-ادبی ايران‌زمين دارند، ولی با صراحت می‌توانم بگويم: برای خود من که هم قرآن و هم مثنوی را خوانده‌ام، چنين تشابهی به آن معنا که ايشان القا می‌کنند وجود ندارد. مثنوی، کتابی کاملاً مستقل (چه از لحاظ سبک نوشتاری، چه محتوايی، چه اهداف نگارشی و چه نگاه انسانی) از قرآن است. حال اگر عدّه‌ای دوست دارند اديبی به بلندای مولوی را در حد يک قرآن‌خوان فرو بکاهند، اين ديگر مشکل خودشان است!
    در همين رابطه، من معتقدم ما بايستی يک مرزبندی مشخص بين ادبيات کلاسيک ايران با اسلام ايجاد کنيم. به برکت نظام مقدس جمهوری اسلامی، هرچه کار فکری و ادبی در تاريخ ما شده دارد به نفع اسلام مصادره می‌شود و همه‌ی بزرگان ما را -يکی پس از ديگری- دارند ختنه‌ می‌کنند! بايستی به نحوی جلوی اين ضايعه را گرفت و اين رسالتی‌ست بر دوش يکايک اهل فرهنگ و ادب.
    2- به تأثيرپذيری مولوی از عطار کم‌ترين اشاره‌ای نشد. به نظر من، بدون بررسی رابطه‌ی مولوی با عطار، نمی‌شود ذهنيت مولوی را به درستی کشف کرد.
    3- ناباورانه، بخش فکری و زندگانی مولوی که به شمس تبريزی اختصاص دارد در سخنرانی‌ها جايی نيافت! من در پايان جلسه اين موضوع را با دو تن از استادان درميان گذاردم که کمبود وقت را بهانه کردند. برای من -و شايد بسياری ديگر- قابل قبول نيست که مولوی را به مثنوی -و تأثيرش از قرآن- خلاصه کنيم. اين فقط نگرشی اسلامی به هنرمندی ايرانی است و کامل نيست.
    4- يکی از اين حاجی-استادها (از توليدات مکتب ولايت) هم در معيت کاردار سفارت جمهوری اسلامی در جلسه حضور داشت که راستش من کلمه‌ای از انگليسی حرف‌زدن اين بزرگ‌مرد و انديشه بلند حضرتش دستگيرم نشد! شما چطور؟
    حرف آقای کاردار به ميان آمد، بد نيست اين را هم بگويم: وقتی سخنرانی‌ها پايان گرفته بود، من داشتم پرسشم را با يکی از اساتيد در ميان می‌گذاشتم که متوجه شدم همراهان "پرشمار" آقای کاردار می‌خواهند به‌همراه حضرتش عکس يادگاری-هنری بگيرند. من ناگهان خودم را آن وسط، مهمانی ناخوانده يافتم! سريع خود را کنار کشيدم که عکس آقايان (و حاجيه خانم‌ها) خراب نشود و فکر کردم ممکن است بقيه هم مثل من فکر کنند و نخواهند در عکس با آقا بی‌افتند، ولی زود متوجه شدم که اين خيال خامی بيش نبوده؛ جای خالی من، از دو-سه طرف از سوی "مشتاقان حضرت" پُر شد و عکس‌های به‌ياد گاری از چپ و راست باريدن گرفت! اين هم از وضع ما در کشور آزاد و غربی کانادا که در هيچ سوراخی از گزند حضور حضرات در امان نيستيم!
    5- سمت راست آقای کاردار يک بابايی که احتمالاً از اهل بيت بود، بعد از کلی فشارآوردن به مغزش پرسشی طرح کرد به اين مضمون: چه ريشه‌های مشترکی از مبحث "ولايت" در قرآن، در مثنوی معنوی می‌توان يافت؟ ظاهراً حاج‌آقا دانشگاه می‌سی‌ساگا را با حوزه‌ی علميه تبيان اشتباه گرفته بودند!
    6- همان استادی که در توضيح شماره‌ی يک ذکر خيرش بود، گفت مولوی از آن‌رو زبان فارسی را برای بيان افکار و سرودن اشعارش انتخاب کرده که بتواند به‌نوعی با مردم ارتباط برقرار کند، و الا می‌توانست به عربی يا ترکی يا ارمنی يا يونانی هم شعر بگويد (تو گويی عرب و ترک و ارمنی و يونانی مردم به حساب نمی‌آيند)! اين ديگر از آن گزافه‌هايی بود که نبايستی بی‌جواب می‌ماند. چند باری دستم را بالا کردم، امّا نوبت به من نرسيد. به هر حال آخر شب، آن خانم استاد را گير آوردم و اين موضوع را با خود او درميان گذاشتم؛ زير بار نرفت و گفت که اين حرف را نزده است! شايد هم من اشتباه شنيده بودم؟ به هر حال، همين که گفت اين حرف را نزده، خودش پايان خوشی بود.
    7- از سخنرانی‌ها چنين برداشت می‌شد که "صوفی‌گری" و "عرفان" يکی انگاشته شده‌اند. من اين خطا را در ذهنيت غربی‌ها به دفعات ديده بودم. راستی، کسی می‌داند معادل "عرفان" در انگليسی چه می‌شود؟
    8- يکی از اساتيد، واژه‌ی "دينی" در شعر مولانا را Spiritual معنی کرد! اين واژه به معنای "معنوی" است و می‌دانيم بسياری از افراد بدون داشتن دين، انسان‌هايی معنوی هستند.

    ظهر با دوستی رفتيم نهار خورديم و گشتی هم در شهر زديم. من برگشتم و دو ساعتی ديگر نشستم و سپس عصر، با همان دوست به بار رفتيم و جای شما خالی لبی تر کرديم و عرفان مولوی را به می حافظ آراستيم. بعد، برای بخش پايانی جلسه بازگشتيم. در پايان جلسه، حدود يک‌ساعت‌ونيم برنامه‌ی موسيقی سنتی اجرا شد با صدای سلی و گروهی که از آمريکا آمده بودند. برنامه‌ی خيلی جالبی بود. در آخر جلسه، با يکی از اساتيد آمريکايی آشنا شدم که فارسی را به خوبی حرف می‌زد و با ادبيات ايران آشنا بود. از چند نويسنده و اثر نام بردم که تقريباً همه را خوانده بود. هم احساس غرور کردم و هم از اين بابت خوشحال شدم که چنين زبان فارسی و فرهنگ ايران به دانشگاه‌های غربی وارد شده و در حال دامن‌گستری است. من فکر می‌کنم بخش آخر برنامه، يعنی موسيقی دو زبانه که خانم دکتر کشاورز وظيفه‌ی دکلمه‌ی آثار بزرگان به فارسی و انگليسی را به عهده داشت، يکی از به‌ترين راه‌های اشاعه و معرفی فرهنگ و ادبيات و موسيقی ايرانی است.
    مايلم در اين‌جا به برگزارکنندگان اين برنامه و هر که در آن سهمی داشته يک خسته نباشی جانانه تقديم کنم.

    جمعه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۳

    مسعود بهنود، سونامی و عراق!

    دوستی خبر داد که آقای مسعود بهنود در يادداشتی، انتخابات عراق را تأييد کرده است. من اين را به فال نيک می‌گيرم، امّا جدی نه! دليلش اين است که جناب بهنود، تا همين ديروز بی‌وقفه از "هزاران کودک عراقی می‌نوشت که در زير بمب‌های آمريکايی در حال تکه‌تکه‌شدن بودند" و کسی هم نمی‌توانست پيش‌بينی بکند که کِی اين مرثيه‌سرايی را تمام می‌کند، حال امروز که کار از کار گذشته و همه چيز به خوبی و خوشی پايان يافته، آن را تأييد می‌کند! اظهار نظر آقای بهنود، چيزی است در حد "نوش‌دارو پس از مرگ سهراب"، برای اين‌که ديگر ملّت عراق نيازی به تأييد امثال بهنود ندارد و مسير تاريخی خودش را می‌پيمايد.
    مسعود بهنود روش کنارآمدن با قدرت را بهتر از هر کس می‌داند. او کسی بود که در تلويزيون رسمی شاه برنامه‌يی سياسی اجرا می‌کرد که به قول فرج سرکوهی، تنها برنامه‌ای بود که کسی آن را بازبينی نمی‌کرد و فقط در يد آقای بهنود بود، امّا هم‌او پس از انقلاب، يک‌شبه ره صد ساله می‌پيمايد و به انقلابی و از تند‌ترين دشمنان رژيم شاه بدل می‌شود. سال 63 فيلم خانه عنکبوت را می‌سازد که در عناد با روشنفکری و روزنامه‌نگاری مستقل است. سلسله کتاب‌هايی "عوام‌پسند" نيز در زمينه‌ی تاريخ می‌نويسد که تنها باعث لبخندزدن اهل نظر می‌شود! هم‌او، بعد با دستگاه رفسنجانی می‌سازد و سپس دوّم خردادی می‌شود و دست آخر سر از بی بی سی در می‌آورد که احياناً تنها دستگاه خبری مورد قبول او است... من فايده‌ای نمی‌بينم که پرونده‌ی افراد را، حتا به شکلی مختصر، باز کنم، امّا لزومی هم نمی‌بينم که چرخش‌های آنی و مصلحت‌طلبانه‌ی امثال بهنود در نحوه‌ی فکرکردن من اثر بگذارد. آقای بهنود در همين حد است نه بيش‌تر. اين‌که در فضای ناعادلانه‌ی ايران -بر اساس مصلحت و ايدئولوژی حکومتی و ناآگاهی عامه- "غول‌های روزنامه‌نگاری" می‌سازند و علاوه بر الگوی حکومتی، برای "اپوزيسيون و آزادی‌خواهان هم می‌خواهند الگو بسازند"، موضوع غريبی نيست؛ غريب آن است که من و شما به اين بازی تن بدهيم.

    سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۳

    سنت روشنفکری ايرانی!

    ديرپاترين سنّت روشنفکری ايرانی "مخالفت با دولت‌ها" است. در مکتب روشنفکری ايرانی،‌ همکاری با دولت‌ها نامی جز مزدوری يا خيانت ندارد! برای درک اين واقعيت، می‌شود از دل تاريخ نمونه‌های بسياری آورد: دکتر پرويز ناتل خانلری، دوست نزديک صادق هدايت،‌ خداوند فرهنگ و ادب پارسی، کسی که از لحاظ گستردگی دانش و تسلط به ادبيات در سده‌ی گذشته، در شمار ده استاد بی‌مانند ادبيات فارسی قرار داشت/دارد،‌ به‌خاطر پذيرش پُست وزارت فرهنگ، به‌يکباره به مزدور تبديل شد! دکتر داريوش همايون، از پُرسابقه‌ترين روزنامه‌نگاران ايران، صاحب مکتب روشنفکری-روزنامه‌نگاری آيندگان، کسی که به همراه تنی‌چند از روزنامه‌نگاران (مثل امير طاهری،‌ هوشنگ وزيری، صدرالدين الهی و ...) مِـتـُد روزنامه‌نگاری نوين را به ايران آورد، به‌خاطر مدّت کوتاهی همکاری با رژيم پهلوی و نشستن بر کرسی وزارت نه‌چندان بااهميت "اطلاعات و جهانگردی" (برای جذب توريست...)، به خائن بدل گشت که روند هتّاکی به او تا همين امروز هم ادامه دارد. نمونه‌ی ديگر شاپور بختيارِ سوسيال-دموکرات با کوله‌باری از مبارزه بود که ديديم حتا همکاران او چون دکتر کريم سنجابی چه بر سرش آوردند و بعد، کسی نيز از مثله‌شدن‌اش خم به ابرو نی‌آورد. اين، عادت و چه‌بسا فرهنگ روشنفکری ماست. عباس امير انتظام -اسطوره‌ی مقاومت- پس از سپری کردن بيش از بيست سال از عمر عزيز خويش در زندان‌های جمهوری اسلامی،‌ فقط به خاطر اين‌که اوّل انقلاب سمت سفير جمهوری اسلامی در اسکانديناوی را داشته، نزد بعضی‌ از گروه‌های مخالف رژيم کماکان همکار رژيم محسوب می‌شود! با حشمت‌الله طبرزدی نيز همين برخورد را دارند...
    اين روند همين امروز هم با قوت سابق ادامه دارد. امروز نيز‌ روشنفکران ما، بر اساس همان سنت ديرپای روشنفکری، کارشان مخالفت همه‌جانبه با تحولات جهان است. برای مثال، آمريکا هر کاری که بکند با مخالفت اين افراد روبرو خواهد شد! فرقی هم نمی‌کند که چه حزب و شخصی در رأس دستگاه سياسی آمريکا باشد؛ هر چه بکند مخالفت روشنفکر ايرانی را به‌دنبال دارد. ايشان مسير دموکراتيزه‌شدن عراق را نمی‌بينند، امّا تعدادی کشته‌ را "خوب" می‌بينند و بزرگنمايی می‌کنند. انتخابات عراق را نمی‌بينند، مشارکت گسترده‌ی مردم عراق را نمی‌بينند، آن‌گاه در تخيلات خود مردم عراق را در تقابل با آمريکا می‌بينند! همين ديدگاه را در مورد مردم افغانستان داشتند که با جانبداری همه جانبه‌ی مردم افغانستان از آمريکا منتفی شد و به دايه‌گان مهربان‌تر از مادر درس خوبی داد.
    متأسفانه، "نفی‌گرايی" مشی بسياری از روشنفکران ايرانی شده است. دليل‌اش اين است که ارزيابی‌های اين روشنفکران محصول ذهنی تعريف شده، و از درون يک "چارچوب" مشخص است. اين نوع نگاه ايدئولوژيکی، توان متحوّل‌شدن و با دنيا حرکت‌کردن را از آنان سلب کرده و باعث شده است که در مقياس جهانی روشنفکری، محلی از اعراب نداشته باشند. وقتی رسالت روشنفکری "انجام‌ندادن" و فقط نفی‌کردن باشد، وقتی معيار سنجشگری‌اش با زمان جنگ سرد چندان تفاوتی نکند، نمی‌تواند هم در عرصه‌ی جهانی جايگاهی داشته باشد. به قول معروف، "انشای ننوشته غلط املايی هم ندارد"! اينان نيز با "انجام‌ندادن" و صرفاً "نفی‌کردن" و بدون همياری‌کردن، می‌خواهند نقشی در تحوّلات جهانی داشته باشند که اين خيالی عبث است.