شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۳

مختصر ملاحظاتی راجع‌به عزاداری (2)

خبرتان دهم
به خط گريه نوشته‌اند:
هزارسال گذشت از حكايت مجنون
اما هنوز مردم چادرنشين سيه‌پوشند
پس چه باک
زنده باد عشق
بيژن صف‌سری[+]

گونه‌ی امروزين عزاداری شيعی تا حدود زيادی از بيرون از مرزها (بيش‌تر از لبنان و نيز عراق) به وسيله‌ی صفويه وارد ايران شده و رواج يافت. برای نمونه، آوردن شخصيتی روحانی به نام شيخ حسين ‌عاملی و پسرش (شيخ بهايی) از جَبَل‌عامل لبنان و امثال آن‌ها به منظور تئوريزه‌کردن مذهب و توليد محدث و حديث و فرمول‌بندی ايدئولوژيکی رژيم حاکمه در همين راستا انجام گرفت. از آن‌جايی که صفويه در دشمنی متقابل با عثمانی به سر می‌برد و نيازمند يک ايدئولوژی حکومتی بود، شيعی‌گری را سنگر فکری خود کرد (يعنی بر اثر يک "نياز سياسی"). در ايران آن زمان، شايد چيزی در حدود يک‌سوم جمعيت شيعه بودند (در اين‌هم شک هست)، برای همين، با سرعتی بی‌سابقه به "شيعی‌سازی" جمعيت اقدام شد تا به نوعی همبستگی ملّی دامن زده شود. باب‌شدنِ سريع و راديکال عزاداری‌های حسينی (در قالب قمه‌زنی، زنجيرزنی، در گِل غلتيدن، نوحه‌خوانی و...)، لعن و نفرين سه خليفه و جشن‌های سخيفی چون "عمرکشان" محصول همين تفکر و دوران است. مثلاً پايه‌ی شعر و فرهنگ عاشورايی از همين دوران ريخته شده و سابقه‌اش به پيش‌تر نمی‌رود. طبيعی هم هست که هر رژيمی، برای ماندگاری خود فرهنگی ويژه را شالوده بريزد و تبليغ کند.
ناگفته پيداست که بسياری (نه همگی) از آئين‌های عزاداری شيعی ريشه در فرهنگ ايرانی و حتا ايران باستان دارند (مثلاً: سياووشان با دهه‌ی محرم/عدد اساطيری "ده" و ...) و شبيه‌سازی و گرته‌برداری از آن هستند، ولی رژيمی که اين آئين‌ها را به شکلی قاعده‌مند و "واجب" درآورد، صفويه بود. يعنی صفويه فرهنگ عزاداری ايران (از روی اجبار - به خاطر سابقه‌ی ملّی) و فرهنگ عزاداری خاص شيعه‌ی عربی را در هم آميخت و از آن محصولی حکومتی-ايدئولوژيک بيرون کشيد. اين محصول، با گستردگی هرچه‌تمام‌تر در سراسر سرزمين ايران لازم‌الاجرا اعلام شد و خود به شاخصه‌ای از حکومت صفوی (کلب [های] آستان علی) بدل گشت. درهم‌آميزی آئين‌های عزاداری "وارداتی-بومی" با رژيم سياسی و "تکليف"کردن آن، بخشی از ابزار ايدئولوژيک شيعی‌گری بود که برای دو منظور عمده به کار گرفته شد: برای يکدست‌کردن "مذهبی" ايران‌زمين و تثبيت رژيم حاکمه، و سپس، بسيج نيرويی منسجم و هماهنگ، از لحاظ عقيدتی-سياسی، در مقابل رقيب سياسی صفويان يعنی عثمانی سنّی مذهب. اگر به اوضاعی که پس از انقلاب اسلامی ۵۷ بر ايران حاکم شد نظری بی‌افکنيم، حال و روز آن دوران را به‌تر درمی‌يابيم.
در کنار تمام اين مسائل، نبايستی از حق گذشت که پاگيری اين آئين‌ها -و اصولاً خود شيعی‌گری- از لحاظی مرهون شرايط روانی مردم نيز بود. مردم ما، از ابتدای حمله‌ی عرب تا مغول و سپس ترکتازی‌ِ ترکان، همواره مردمی "شکست‌خورده" با روانی "مغلوب" بودند. بنابراين طبيعی بود که با خاندان علی -که نسبتاً شرايط مشابهی داشتند- همدلی و همدردی نشان دهند، همان‌گونه که ديلمان در قرن سوّم چنين کردند و به فراريان خاندان هاشمی پناه دادند (از بعضی نيز خود دعوت کردند). اين می‌تواند خود دليل موجهی در ايرانی‌کردن (ايرانی‌شدن) اسلام باشد که نمودی در برابر سلطه‌گری بيگانه و دين وارداتی بود. پس:‌ ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کار بوده است...
* در جُستار پَسين، در يک نقد تطبيقی، چندوچون گفتار آقای مسعود برجيان را به بحث خواهيم نشست.

پی‌نوشت:
1- در اين جُستار و يادداشت‌های مرتبط با آن، من برای عزاداری از لقب "آيين" استفاده کرده‌ام با اين باور که برخلاف ادعای دستگاه‌های دينی-سياسی شيعی، اين عزاداری‌ها چندان ارتباطی به اصل دين اسلام ندارند و از سوی جهان بزرگ اسلامی و حتا بسياری از علمای شيعه نهی شده‌اند.
2- هرچند که زمينه‌ساز شيعی‌گری -در شکل و شمايل ايدئولوژی حکومتی- سلسله‌ی دويست‌ساله‌ی صفويان بود، ولی بايسته است اشاره شود در بين خود شاهان صفوی تفاوت‌های آشکاری در سهم‌دهی به روحانيون شيعه ديده می‌شد. برای مثال، شاه اسماعيل اوّل که به تحقيق آغازگر روند گستراندن باور شيعی در ايران بود، روحانيون را در دستگاه حکومتی بازی نمی‌داد (از آنان فقط استفاده‌ی ابزاری می‌کرد) و قدرت فائقه‌ی خويش را با آنان تقسيم نمی‌کرد يا شاه اسماعيل دوّم -که حکومتش ديری نپاييد- به خلفای اوّل تا سوّم بی‌ارادت نبود و برخی تندروی‌ها در لعن ايشان را جلوگيری می‌کرد. از همه جالب‌تر، شاه عباس -به نقل از نصرالله فلسفی- در ماه رمضان سال ۱۰۱۷ هجری که مصادف با روز ميلاد مسيح در ۱۶۰۸ بود، با جمعی از سران لشکری و روحانيون به صومعه‌ی کاتوليک‌های اصفهان می‌رود و بی‌توجه به ماه روزه و در مقابل چشمان بيضه‌داران و متوليان شيعه‌گری، شراب می‌نوشد! يک‌روز پيش از آن نيز که چون شنيده بوده مسيحيان در اين روز گوشت خوک می‌خورند، برای‌شان چند خوک فرستاده بود. در مقابل،‌ سلطان‌حسين پسر شاه سليمان (۱۱۰۶ - ۱۱۳۵ ه‌ق) که موجودی سست‌عنصر بوده، خود را چون موم در اختيار کارگزار خود يعنی "علامه" محمّدباقر مجلسی می‌گذارد و می‌شود آن‌چه که نبايد می‌شد!
3- در پيامگير آقای اهورا اشون -که پژوهش‌های فراخ‌دامنی در زمينه‌ی اساطير ايرانی و دين‌ِ زرتشت دارند- دست بر اين نکته می‌گذارند که آيا منظور من در يادداشت پيشين "خودآزاری" در اصطلاح و معنی مشخص کلمه (مازوخيسم) بوده است يا "خود را آزردن"؟
خودآزاری در معنای رايج آن يعنی عادت به آزاردادن خود و به نحوی لذّت بردن از اين کار. من شخصاً به اين نتيجه رسيده‌ام که بسياری از افراد در روزهای عزا، خود را "تراپی" می‌کنند و در اصطلاح، با گريه‌کردن خود را خالی می‌کنند. وقتی جامعه يا بخشی از جامعه به اين نتيجه برسد يا عادت کند که با گريه‌کردن و بر سروکول خود زدن خود را از عقده‌ها و ناراحتی‌های درونی خالی می‌کند، اين نامی جز "خودآزاری" ندارد. به عبارتی، خودآزاری در جوامع شيعه کاملاً مرسوم گشته و به شکل فرهنگ درآمده که اين بسيار خطرناک است، چه خودآزاری باعث تشديد خود می‌شود و خود را بازتوليد می‌کند و به عوامل شادی‌آور اجازه‌ی رشد نمی‌دهد. به همين خاطر، برای همه‌ی ما به‌تر است که اين حرکات را با دلايل فلسفی-اسطوره‌شناسانه توجيه نکنيم، چرا که جامعه‌ی ما بيش از هرچيزی نيازمند "آسيب‌شناسی" است.

» آن‌چه که سخن‌اش رفت:
  • چند کلمه درباره‌ی محرم

  • توضيحی مرتبط با بحث عزاداری محرم

  • مختصر ملاحظاتی راجع به عزاداری (1)