دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۳

فراخوان به چه هدف؟!

اظهار نظر بعضی از فعّالين سياسی پيرامون طرح رفراندوم، حکايت از نوعی بدفهمی دارد. برای نمونه می‌توان از اظهار نظر آقايان علی کشتگر، مسعود بهنود و فرّخ نگهدار ياد کرد. مثلاً آقای نگهدار برداشت خود را چنين عبارت‌بندی می‌کنند که نخست، بايد مجلس موسسان تشکيل داد و بعد قانون اساسی را در آن بررسی و تصويب کرد و سپس، قانون اساسی مصوب مجلس موسسان را به رأی عمومی گذاشت!
بايد پرسيد: مگر جمهوری اسلامی بيکار نشسته که عدّه‌ای بيايند و برايش مجلس موسسان تشکيل بدهند؟ تشکيل مجلس موسسان مستلزم نبود تشکيلاتی به اسم مجلس شورای اسلامی و لاجرم، رفتن نظام موجود است. بنابراين، طرح رفراندوم نوعی طرح نمادين است و نه عملی، و قصد از آن، مطرح کردن ايده‌ی رفراندوم در حوزه‌ی عمومی -و جهانی- است.
بعد، اگر طرح قانون اساسی توسط مجلس موسسان تصويب شود، به چه دليل بايد به رأی عمومی گذاشته شود؟ مجلسی اگر متشکل از نمايندگان ملّت است، و اگر اين اختيار را دارد که قوانين را بررسی و تصويب کند، ديگر نيازی وجود ندارد آن را به رأی ملّی بگذارد، چرا که با اين کار، اعتبار و ماهيت وجودی خود را زير سئوال می‌برد. آن‌چه که بايد به رأی عمومی گذاشته شود، در واقع نوع نظام سياسی است و نه قانون اساسی. البته مجلس هم می‌تواند نوع نظام را تعيين کند، امّا به‌خاطر ضريب خطا، بهتر است خطای احتمالی به گردن کل ملّت باشد تا تعدادی نماينده(انتخاب نظام با رأی ملّت وجهه‌ی جهانی بهتری خواهد داشت).

با انتخاب بوش، آمريکا دست خود را برای ادامه‌ی طرح نظم‌دهی جهانی باز می‌بيند. از سوی ديگر، جمهوری اسلامی با سرعت بخشيدن به طرح‌های اتمی خود، به دنبال "وسيله"ای است تا خود را تا ابد ماندگار کند. اين‌جا امّا مردم هم نقش دارند. مردم می‌توانند با هم‌صدا شدن، به جهان بگويند که با نظام موجود و قوانينش موافق نيستند و اين صدا -در وضعيت فعلی که چشم‌ها به ايران دوخته شده است- می‌تواند جهانيان را با خود همراه کند. در واقع، اگر مردم نظام موجود را نمی‌خواهند، اين را بايد به نحوی نشان بدهند. مردم با اعلام حضور خود در واقع خود را به‌عنوان گزينه‌ای واقعی، به معادله‌ی تغيير می‌افزايند. برای "مردم" بودن، بايد در آينده‌ی خويش نقش داشت.

جمعه، آذر ۰۶، ۱۳۸۳

معرفی کتاب

دو گفتار

«چگونه ممکن است، ملتی در گذشته‌اش با فساد و ظلم و ادبار بسر برده باشد و بيکباره بپاخيزد و سرفرازانه آينده‌ای درخشان بيافريند؟»[1]

دو گفتار

اهل مطالعه دلآرام مشهوری را با رگِ تاک[2] می‌شناسند. اين کتاب پژوهشی و در عين حال سخت، گفتار بلندی‌ست پيرامون نقش دين در تاريخ اجتماعی ايران. مغزه‌ی اين گفتار اختصاص دارد به جنبش بابی‌گری و نقش رفورم‌گرای آن در دوران استيلای قدرت مطلقه‌ و توأمانِ روحانيت و دربارِ قاجار.

1- حافظ «ديوانهء سرسامی» يا «فرزانهء جاودانی»
"دو گفتار" نوشته‌ی دلآرام مشهوری، همان‌گونه که از نامش پيداست، شامل دو جُستار بلند است که چندان ربطی به هم ندارند. نخستين جُستار حافظ «ديوانهء سرسامی» يا «فرزانهء جاودانی» عنوان گرفته است. در آن، نويسنده با ذکر مثال‌ها و ارائه‌ی استدلال‌هايی چند، به کسانی که با دست‌آويزکردن تصحيح ديوان ادبای پارسی‌گوی -به‌ويژه حافظ- و دست‌‌ بردن در ميراثِ فرهنگی ايران، به‌دنبال نامی برای خود بوده‌اند می‌شورد و اين‌گونه اعمالِ خلاف فرهنگ و ادب و تأثيرش بر آيندگان را آسيب‌شناسی می‌کند. نويسنده می‌پرسد: «آيا سرايندگان و انديشه‌ورزان ايرانی نوشتن نمی‌دانستند که آثارشان "غلط‌گيری" می‌شود؟!»[3] در اين بين او به‌ويژه دست بر احمد شاملو و مقدمه‌اش بر حافظ می‌گذارد و نظرگاهِ مارکسيستی او در بازخوانی حافظ را رد می‌کند. به‌يادآوردنی‌ست زنده‌ياد شاملو خود اعتراف کرده بود که در «چاپخانه، پس از آنکه "ديوانش" حروف‌چينی می‌شود، در غزلی "صوفی" را نامناسب دانسته و بجای آن "ساقی" می‌گذرد».[4]
در پی اين نقد، نويسنده نظريه‌ی خود مبنی بر "امکان زرتشتی‌بودن حافظ" را مطرح می‌کند و مختصر ادله‌ای نيز ارائه می‌دهد و وعده می‌نهد که در آينده، در اثری جداگانه، به‌طور همه‌جانبه‌ای موضوع را بررسد.

2- «ما» و «غرب زدگی» آل احمد
گفتار دوّم کتاب، نقد بلندی‌ست بر غرب‌زدگی جلال آل احمد با عنوان «ما» و «غرب زدگی» آل احمد. شايد بشود گفت در بين نقدهايی که غرب‌زدگی آل احمد را از زوايای گوناگون مورد بررسی و ارزيابی قرار داده‌اند، سنجشگری خانم مشهوری از قبيله‌ی ديگری است. اين نقد از چند جهت حائز اهميت است: از لحاظ "سبک علمی نقد" که پيروی تام دارد از ساختار نقد آکادميک غربی. در اين‌گونه نقد، با فرم و چارچوبی مشخص، کلامی بی‌پرده و موجز و بدون حاشيه‌روی روبروييم که چاشنی استدلال، دلايل خردمندانه و استناد به اسناد مرجع، مقبوليت سنجش و درک مطلب [برای خواننده] را به قابلِ قبول‌ترين سطح می‌رساند.
دوّمين نکته‌ای که اين نقد را برجسته می‌کند، نگاه تطبيقی و روان‌شناسانه‌ی نويسنده به بطن جامعه‌ی قبل از انقلاب -به‌ويژه دهه‌ی چهل– است. او با ريشه‌يابی علمی، خاستگاه توليد آثاری چون غرب‌زدگی و بستر رويش تفکرهای ضدّ تجدّدی چون آل احمد (و شريعتی) را می‌شناساند. نويسنده می‌کوشد نشان دهد که دوگانگی جامعه‌ی دهه‌ی چهل و موج مدرنيزمی که پايه‌های آموزشی و تبليغاتی آن ضعيف بود، سبب گرديد که ما با پاگرفتن ذهنيت‌هايی امتناع‌گرا، مخرّب و نهيليستی چون جلال آل احمد، و رويکرد انقلابی به اسلام و مبدأ مذهبی ("بازگشت به خويشتن خويشِ" شريعتی، فرديد، شايگان، نصر و ...) روبرو گرديم. اين دوگانگی و تضاد که محصولش "امتناع" بود، باعث تنش‌های عميق هويتی در جامعه، و کِشت و گسترش سريع انديشه‌ی آل احمد و شريعتی در لايه‌های تحتانی و ميانی جامعه گشت و به فاصله گرفتن مردم و حکومت از يکديگر، و عدم همکاری روشنفکران با دولت انجاميد که فرجام‌اش را نيز همگی ديديم! در همين رابطه، نويسنده متذکر می‌شود:«چنين است که آل احمد بر اساسی‌ترين درد جامعهء ايرانی انگشت می‌گذارد و آن جدايی، بيگانگی و حتی دشمنی ميان "ملت" و "حکومت" است. دستگاه حکومت -حتی اگر بهترين هم باشد- آنجا که با بدبينی، اکراه و کارشکنی روبرو باشد، ناگزيز به زور متوسل می‌شود و از خدمت به ملت وا می‌ماند.»[5]

اگر بخواهيم -مختصر و مفيد- مغزه‌ی نقد دلآرام مشهوری بر غرب‌زدگی آل احمد را بازگوييم، بايستی گفت که جامعه‌ی ملتهب و در حالِ گذار دهه‌ی چهل ايران، به‌دليل ريشه‌های قطور سنت و مذهب، و از آن‌ سوی به دليل ورود شتابزده‌ی مدرنيزم، ضعف آموزش و تبليغات رژيم وقت -که نياز اساسی مدرنيزم و مدرنيته است- و عدم جايگزينی کامل "ابزار تفکر مدرن" به‌جای "سنتی‌انديشی" و "دين‌خويی"[6]، و در اين بين، سنگ‌اندازی گروه‌های فرصت‌طلبی چون حزب توده، به نوعی بدگمانی و يأس دچار شده بود، چه از سويی می‌ديد ارزش‌های بنيادين جامعه در حال فروريختن است و از سويی ديگر، جايگزينی ارزش‌های جديد را يا نمی‌ديد، و يا اگر هم می‌ديد برنمی‌تابيد (همان‌طور که از متن کتاب مثال آورده شد). به همين خاطر، گونه‌ای تضاد شديد اجتماعی به‌وجود آمد که مولدهايی چون آل احمد و شريعتی بدان سوخت رسانيدند و ژرف و ژرف‌ترش کردند تا به انقلاب انجاميد.

توضيحات:
شناسنامه‌ی کتاب: مشهوری، دلآرام. دو گفتار. چاپ اوّل. پاريس: انتشارات خاوران، تابستان 1379، در 110 صفحه.
1- ص 85.
2- مشهوری، دلآرام. رگ تاک(دو جلد). چاپ چهارم. پاريس: انتشارات خاوران، بهار 1381، در 647 صفحه.
3- ص 3.
4- ص 54 حافظ شاملو، به نقل از ص 16 دو گفتار.
5- ص 94.
6- اين اصطلاح را از دکتر آرامش دوستدار به‌وام گرفته‌ام.
  • مصاحبه‌ی اخير دلآرام مشهوری
  • : [+]

    سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۳

    خليج هميشه فارس

    "شير که پير می‌شود، روباه ..."

    The world calls it Persian Gulfحرکت خودجوش وبلاگ‌نويسان در اعتراض به گنجاندن عبارت "خليج عربی" زير نام خليج فارس در اطلس جهانی موسسه‌ی نشنال جئوگرافيک، پيشتاز ديگر حرکت‌های اعتراضی بوده است. صفحه‌ی هر وبلاگی را بگشاييم، در آن جمله‌ای، عبارتی، کلمه‌ای در نکوهش اين خطای حساب‌شده به چشم‌ می‌خورد. اين هم‌آوايی، نشان از واقعيّتی دارد: زمانی که پای "منافع ملّی" به ميان آيد، مردم آگاه تعلّقات سياسی خود را کنار می‌گذارند و يک‌صدا، به دادخواهی حقوق ملّی خويش برمی‌خيزند. رويکرد به ناسيوناليسم پويا حتا از سوی نيروهای راديکال چپ، گواه منطق‌گرايی و رشدِ فکری جامعه‌ی ايران است.
    هرچند نخستين‌باری نيست که می‌بينيم در سطح جهانی، با ارکان هويتی و ملّی‌مان برخوردی نامعقول می‌شود، امّا در مقابل، از معدود دفعاتی است که شاهديم حرکتی اعتراضی به اين وسعت، بدون سازماندهی و پشتيبانی دولتی و فقط از روی خواست تک‌تک اعضايش شکل می‌گيرد. شعور جمعی اعضای حرکت به‌خوبی واقف است که تقسيم يک کشور را از مصادره تاريخ و افتخارات آن آغاز می‌کنند؛ نخست اسم مکان را عوض می‌کنند و وقتی نام جديد جا افتاد، بی‌چانه‌زنی، خود محل را طلب می‌کنند. نيز اين شعور جمعی دريافته که اگر حکومتی چنان به ورطه‌ی انحطاط افتاده که شيخ‌نشين‌های ذره‌بينی با سی-چهل سال تاريخ باديه‌ای برای کندن تکّه‌ای از خاک تحت حکمرانی‌اش دندان تيز کرده‌اند، چشمداشت به حمايت چنين حکومتی از پايه خطاست.
    تجربه‌ی اين اعتراض خودجوش ثابت کرد که هنوز هم دست‌ها يکديگر را می‌جويند و يکديگر را می‌فشارند و اين تجربه، می‌تواند فراراه اعتراض‌های خودجوش بزرگ‌تری قرار گيرد و همبستگی‌های منسجم‌تری را نويد دهد.

    یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۳

    تعطيل عيد مسلمانان در آلمان!

    يوشکا فيشر -وزير امور خارجه‌ی آلمان از حزب سبزها و کسی که خود به دين و خداوند باوری ندارد- متعاقب شلوغی‌های ترور تئو وان‌گوک، پيشنهاد کرد که يکی از اعياد مسلمين را تعطيل رسمی اعلام کنند. اين پيشنهادِ کاملآ "بجا"، درست زمانی ارائه داده شد که دولت طرحی را جهت کم‌کردن روزهای تعطيل -برای واداشتن مردم به کار بيشتر- در دست بررسی داشت! ترديدی نيست که اين‌دست پيشنهادها، نامی جز "عقب‌نشينی" در مقابل بنيادگرايان اسلامی ندارد و نشانه‌ی واهمه‌ی گوينده‌اش است، ولی در کنارش، مهم‌تر اين است که بدانيم: آيا اصولآ چنين کاری در آلمان عملی است؟
    تا آن‌جا که من اطلاع دارم، دو عيد اسلامی داريم: فطر و قربان. عيد فطر، به شکرانه‌ی يک‌ماه روزه‌داری برگزار می‌شود و عيد قربان، به مناسبت پايان مناسک حج. در کشوری فردگرا که همه در فکر حفظ سلامت خود و تغذيه‌ای مناسب‌ هستند و طبعآ جلوگيری از غذاخوردن اعضای خانواده و به‌خصوص کودکان می‌تواند عملی ناشايست و غير عقلی-اخلاقی تلقی ‌شود، چگونه ممکن است پايان يک ماه گشنگی-تشنگی کشيدن را به عنوان جشن به مردم قبولاند؟! ثانيآ، آيا رسميت بخشيدن به ماه روزه، رسميت بخشيدن به ديگر توقع‌های روزه‌داران -از جمله تغيير در برنامه‌های تلويزيونی(مخصوصآ آلمان که بسيار آزاد است)، وضع رستوران‌ها و ...- نيست؟ اصولآ چگونه ممکن است در کشوری که در همه‌ی فروشگاه‌هايش مشروبات الکلی آزادانه عرضه می‌شود، در پارک‌هايش مردم لخت حمام آفتاب می‌گيرند، سوناهايش اغلب مختلط است، در سرزمينی که فاحشگی يک شغل تلقی می‌شود و تقريبآ همه‌ی شهرهايش تعداد قابل توجهی فاحشه‌خانه‌ی رسمی دارد، به روزه‌داری مسلمانان احترامی درخور گذاشته شود؟ عيد قربان وضعش از عيد فطر هم بدتر است! عيد قربان موجوديتش به سربريدن گوسفند بستگی دارد و اين عمل در غرب، يکی از زشت‌ترين و وحشيانه‌ترين رفتارهای بدوی به حساب می‌آيد.

    بعد از ماجراهای اين سه‌ساله در جهان، اروپاييان عجيب به دستپاچگی افتاده‌اند! از يک سمت می‌خواهند "نژاد مرکزی" پُست‌ها را در يد خود نگه دارد و به شرايط اجتماعی مشابه چندفرهنگیِ کانادا و آمريکا تن ندهند، از سوی ديگر موج مهاجرت و زاد و ولد فزاينده‌ی مسلمانان امان‌شان را بريده و آنان را به فکر چاره‌جويی فوری انداخته است. تکنولوژی شتاب می‌گيرد، تغيير جهان نيز...

    پی‌نوشت:
    1- آلمان 87 ميليون جمعيت دارد و چيزی حدود سه ميليون نفر از اين جمعيّت مسلمان هستند. از درآمد جمعيت بزرگ مسيحيان آلمان، با رضايت خود ايشان، ماهيانه سه‌درصد به کليساها تخصيص می‌يابد تا همچنان دستگاه کليسا پرقدرت و پابرجا بماند. با اين تفاصيل، آيا بعيد به نظر نمی‌رسد که دموکراسی آلمان با اکثريتی مطلق، روزی را به عيد مسلمانان اختصاص دهد و حتا آن روز را تعطيل رسمی اعلام کند؟
    2- آنان که به آلمان سفر کرده‌اند، از نظم حيرت‌انگيز اين کشور سخن‌ها گفته‌اند. مثلآ، قطارهای زيرزمينی آلمان، حتا يک دقيقه تأخير ندارند، يا در فرودگاه فرانکفورت، در طول روز در هر دقيقه سه پرواز می‌نشيند يا بلند می‌شود. اکنون حساب کنيد عيد مسلمانان(تعطيل رسمی) -که بر اساس سال قمری، هر سال ده روز عقبگرد دارد- تا چه حد می‌تواند با نظم اداری آلمان ناهمخوان باشد!

    پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۳

    ترور داريم تا ترور!

    دانه‌ی فلفل سياه و خالِ مه‌رويان سياه
    هر دو جان‌سوزند، امّا اين کجا و آن کجا؟!


    بله، ترور همه‌جا هست و به مذهب و مسلک خاصی منحصر نمی‌شود و نشانه‌ی تعصّب و جهالت است و ... همه‌اش قبول! ولی گوينده‌ی اين نکات ظاهرآ يا صورت‌مسئله را درست متوجه نشده و يا بر اساس بعضی تعلقات و مصلحت‌طلبی‌های عقيدتی-سياسی، عمدآ ذهن مردم را به انحراف می‌کشد؟ آيا ايشان نمی‌بيند که بعضی از رژيم‌ها -زير پرچم اسلام- تروريسم را دولتی کرده‌اند، شبکه‌های ترور به‌راه انداخته‌اند، جهان را به ترور اتمی تهديد می‌کنند؟ بين تروريسم دولتی با عملکرد تعدادی آمريکايی خشکه‌مذهبِ ضدّ سقطِ جنين آيا فرق نيست؟
    رهبری يک نظام برای قتل يک نويسنده(سلمان رشدی) جايزه ميليونی تعيين می‌کند. دکتر کورش آريامنش(رضا مظلومان) را به خاطر نوشته‌های ضد مذهب‌اش در نشريه‌ی "پيام ما آزادگان" و نيز فعّاليت‌های سياسی‌اش در خيابان‌های پاريس ترور می‌کنند. در ايران خودشان قتل‌های زنجيره‌ای به‌راه می‌اندازند و بعد برای لاپوشانی جنايات و ختم غائله، فقط ابزار قتل‌ها را از سر راه بر می‌دارند، مثل کسی که موقع جارو زدن اتاق خاکروبه را زير فرش بريزد! همين امروز، به هر تروريستی که در عراق يک آمريکايی را بکشد، به هر که هليکوپتر آمريکايی را سرنگون کند، فلان‌قدر دستمزد می‌دهند! خانواده‌ی يک تروريست انتحاری، نه تنها برای آدمکشی فرزندش جايزه‌ی هنگفتی از جمهوری اسلامی می‌گيرد، بل‌که تحت پوشش حقوق بنياد شهيد قرار می‌گيرد. يعنی يک‌مشت تروريست فلسطينی، از جيب ملّت ايران تغذيه می‌شوند! هنگامی که هزاران انسان بی‌گناه در برج‌های تجارت جهانی خاکستر می‌شدند، همين افراد به خيابان‌ها ريختند، شادی کردند و تخم کين و نفرت افشاندند. "دکتر" حسن عباسی(يدالله قزوينی)، تئوريسين نظامی رژيم، به پشتوانه‌ی جمهوری اسلامی، آمريکا و دنيای متمدّن را به انفجار اتمی تهديد می‌کند و از هر جنايتی -اعم از يازده سپتامبر، سربريدن مردم بی‌گناه در عراق و ...- تجليل می‌کند. مسئول مهم‌ترين روزنامه‌ی دولتی ايران يعنی حسين شريعتمداری، يک برنامه‌ساز تلويزيون به‌نام فرود فولادوند را علنآ به قتل تهديد می‌کند، هرچند که نخستين باری نيست که زبان و قلم وی، برای مخالفان چنين حکمی صادر می‌کند. حتا مشتی حزب‌اللهی مفت‌خور، از چند وبلاگ‌نويس هم نمی‌گذرند و سپاه سرکوب اسلامی راه می‌اندازند! ترور دولتی مگر شاخ‌ودُم دارد؟
    حرف اين است: دولت‌ها و شبکه‌هايی با دست‌آويز کردن اسلام، ايادی خود و عدّه‌ای خشکه‌مقدّس را به بمب انتحاری در جهان بدل کرده‌اند تا امنيّت تمامی مردم جهان را به خطر بی‌اندازند. ما برخاستگان از جوامع اسلامی، پيش و بيش از هر جامعه‌ی ديگری وظيفه داريم تروريسم اسلامی را نفی کنيم تا هم حساب خودمان را در اذهان جهانيان از اين افراد جدا سازيم، و هم خود غير مستقيم مشوّق‌شان نشويم.

    پی‌نوشت:
    نويسنده‌ی وبلاگ سيبستان سخت دم از اخلاق می‌زند، امّا هنگامی که شخصی بی‌نام و نشان در فضای وبلاگ خود ايشان اين‌جانب و آقایان نيما راشدان و مرتضی نگاهی را "شارلاتان" خوانده ترور شخصيّت می‌کند، ايشان نه تنها خم به ابرو نمی‌آورد، که از گوينده با اين عبارات تقدير هم می‌کند: «قلم و ديدگاه و پايه دانشی تو را بسيار ارج می نهم. برای من شماره تلفنی از خودت ايميل کن. دوست دارم با تو بيشتر آشنا شوم»! اين هم نمونه‌ی ديگری از «قلم و ديدگاه و پايه دانشی» شخصی که نويسنده‌ی سيبستان، دوست دارد بيشتر با او آشنا شود:[+]
    دم خروس را ببينيم يا قسم حضرت عباس ايشان را باور کنيم؟

    شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۳

    چه کسی مقصر است: تروريست يا مقتول؟!

    [آغاز: سيزدهم نوامبر / پايان: شانزدهم نوامبر]
    صحنه‌ای از فيلممن همه‌گاه برای انسان‌هايی که در چنبره‌ی تعصبات دينی-مذهبی گرفتارند احساس تأسف کرده‌ام. اين تعصب‌ها -در هر طيف و شکل که باشد- با دست‌آوردهای حقوقی و علمی بشری در ستيزند. در اين بين، "توجيه‌گری"، از جهاتی خود راز ماندگاری اين تعصب‌ها تواند بود.
    در توجيه عمل جنايتکارانه‌ی عرب مسلمانی که هنرمند هلندی تئو وان‌گوک را به قتل رساند، چند يادداشت به چشمم خورده که خميرمايه‌شان را استدلال‌هايی يکسان تشکيل می‌داده است. پرداختن به يکی از آن‌ها می‌تواند پاسخی باشد به بقيه، و نيز ذهن‌هايی که مشابه می‌انديشند.
    يادداشت "چهره‌ی مخدوش آزادی بيان" نوشته‌ی آقای داريوش ميم، نشأت گرفته از نوعی جهان‌بينی است که به جهان‌شمولی حقوق بشر چندان باوری ندارد و اين حقوق را برپايه‌ی عادات و باورهای منطقه‌ای تقسيم‌بندی می‌کند. در چيستی و چرايی چنين نگرشی، تاکنون پژوهش‌های فراخ‌دامنی صورت گرفته‌ که با رجوع به آن‌ها، می‌شود مسئله را ريشه‌ای دريافت. اجمالآ، چکيده‌ی اين پژوهش‌ها اين است که اين افراد، معتقدند جهان را می‌شود به "چهارديواری‌های اختياری" تقسيم نمود تا مردم در هر يک از اين مدارهای بسته، بر اساس اصول دينی و سنتی خود زندگی کنند و از بيرون نيز به نام و "بهانه‌ی احترام به حقوق يکديگر"، کسی را يارای سرک‌کشيدن به درون اين چهارديواری‌ها نباشد"! يادداشت مورد بحث ما، تکرار و تأييد ساده‌ی اين جهان‌بينی -با تمامی کم و کيف آن- است.
    * * *
    نويسنده‌ی چهره‌ی مخدوش آزادی بيان، پس از "کينه‌جو" خواندن فيلم‌ساز مقتول می‌گويد: «فيلم کوتاه و زننده‌ی فيلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون‌گوگ، را امروز ديدم و پرسش‌های فراوانی در ذهنم نقش بست.»(تأکيد از م.ز.)
    بايد پرسيد بر چه اساسی اين فيلم "زننده" است: از لحاظ ساختار و تکنيک فيلم‌سازی و يا از لحاظ تعرفه‌های محتوايی؟ پاسخ را در چند سطر پايين‌تر، در اين پرسش‌واره می‌يابيم:
    «چه چيزی باعث می‌شود که اهانت به عقايد و تاريخ مسلمين امر بی‌اهميتی باشد و به سادگی همه از کنار آن عبور کنند؟»
    به‌عبارتی، به ظن منتقد محترم، اين فيلم به عقايد و تاريخ مسلمين و قرآن توهين کرده است و به همين خاطر فيلمی "زننده" محسوب می‌شود. در کنارش، منتقد با نگاهی انگيزه‌شناسانه مدعی می‌شود که هدف از ساخت اين فيلم، نه اعتراض به فناتيزم اسلامی و سرکوب شرعی زنان، بل‌که نوعی "کينه‌جو"يی شخصی و حتا از آن بالاتر، تبعيض قانونی غرب در قبال اسلام و مسلمين است. نويسنده با اين ادعا که «بخش بزرگی از تقصير قتل ون‌گوگ به عهده‌ی خود دستگاه قضايی هلند است که پيشتر از اين او را از تعرض به حوزه‌های حساس مناسبات اجتماعی و قومی آدميان بر حذر نداشته بودند»(تأکيد از م.ز.)، دست دولت(ها)‌ و قوانين مدنی هلند(و در کل قوانين غربی) را با فيلم‌سازی "کينه‌جو" در يک مشارکت "زننده" هم‌کاسه و آلوده می‌بيند. بنابراين، جهان اسلام با توطئه‌ای سيستماتيک و اسلام‌ستيزی‌يی قانونمند مواجه است که هيچ فريادرسی هم نيست مگر "عملگرايی خود مسلمين". اين نگرش -يعنی هنگامی که با بی‌توجهی کامل به پايه‌ی اعتقادی و انگيزه‌ی تروريست، ترور فقط بازتاب عمل ديگران ارزيابی شود- در واقع به "تروريست و تجاوزگر" نقشِ مظلوم و به "مقتول و تجاوزديده" نقش ظالم می‌دهد و به روشنی ترور اسلامی(عقيدتی-سياسی) را توجيه می‌کند. تا همين‌جای کار را داشته باشيد:

    اکنون، قبل از ورود اساسی به متن يادداشت و ارائه‌ی افزودنی‌ها و توضيحات پيرامونی، لازم می‌دانم که فهرست‌وار، تعدادی از فرافکنی‌ها و مطالب خلافِ واقع در يادداشت مزبور را برشمرده، توضيحی بر آن‌ها بی‌افزايم. اين روشنگری، ما را به شناخت بهتری از "انديشه‌ی راهنما" و خطّ فکری نويسنده‌ی آن متن خواهد رساند، چه بدون بازشناسی مولّد فکری اين‌گونه نويسندگان، ممکن است يک‌وقت به اشتباه فکر کنيم چنين يادداشت‌هايی واقعآ در طلب حقوق بشر و مساوات انسانی به نگارش درمی‌آيند.
  • منتقد محترم، برای آن‌که بگويد زن‌ستيزی و مجازات‌های غير انسانی فقط مختص به قرآن نيست، گوشه‌ای هم به تورات می‌زند: «در متن تورات سخنانی که درباره‌ی زنان آمده است و احکام دين يهود درباره‌ی زنان به مراتب گزنده‌تر از چيزی است که در قرآن آمده است» و برای آن‌که اشکال کار را از احکام فقهی و شريعت اسلامی به جای ديگری متوجه کند(اين "جای ديگر" لابد برداشت غلط خود مردم از اسلام است!)، از جامعه‌ی تورات‌مدار حجّت می‌آورد: «يهوديان با همين سنت خود زندگی می‌کنند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد»
  • .
    آيا به‌راستی يهوديان با سنت خود زندگی می‌کنند؟! کل زندگی يهوديان به سنّت خلاصه می‌شود؟ تعريف و جايگاه اين "سنّت" چيست؟ آيا مشابه همان است که در جوامع اسلام‌مدار می‌بينيم؟ ايشان لابد نمی‌خواهند که من و شما باور کنيم آلبرت اينيشتين و اسحاق نيوتن به سبب دستيابی به رازهای نهان تورات چنين در علم درخشيدند، يا فرويد از روی اصول انسان‌شناسی تورات به شناخت روان انسان نائل آمد، يا در حوزه‌ی تاريخ و فلسفه، گلدتسيهر، اسپينوزا و نولدکه از وفاداری‌شان به سنّت يهود، عالم گشتند! برای مثال، آيا نقش سنت در جامعه‌ی مسلمانان مراکش با جامعه‌ی يهوديان آمريکا همسان است؟ به‌علاوه، تاکنون چه کسی ديده يک يهودی، حتا در خاک اسرائيل کسی را به خاطر نوشتن آيات تورات بر تن زنی(يا موارد مشابه) ترور کند؟ چرا اين‌گونه ترورها فقط مختص به اسلام است و بس؟ چرا ترور انتحاری، شلاق‌زدن، سنگسار، چشم‌درآوردن، سر و دست و پا بريدن و امثالهم فقط ويژه‌ی جوامع اسلامی است؟ لطفآ نگوييد که هيچ ربطی به سنّت اسلامی (شرع، فقه) و عقب‌ماندگی اين جوامع ندارد!
    دليل اين است که در جامعه‌ی يهودی، خود يهوديان کمر به نقد و تابوشکنی از دين خود بستند، امّا در جوامع اسلامی، تا کسی آمد بگويد فلان حکم با حال حاضر بشر سازگار نيست، روشنفکران توجيه‌گر مذهبی، بلافاصله با چوب تکفير او را به‌سختی نواختند. اگر اسلام در قرن بيست‌ويکم کماکان خشونت می‌آفريند، يکی از دلايل و عواملش همين روشنفکرانی هستند که اين خشونت را در زرورق "احترام به دين مردم" دست‌نخورده و ماندگار نگه می‌دارند. در دينِ ايستا، خشونت بازتوليد می‌شود. چاره‌ی کار، تحوّل است و تحوّل با نقد ممکن می‌شود.
  • منتقد می‌نويسد: «به نظر شما اگر فيلم‌سازی آيات انجيل يا تورات را بر بدن زن برهنه‌ای در حال ادای فرايض دينی مسيحی يا يهودی نقش می‌کرد و سپس از طريق آن فيلم تحت پوشش دفاع از حقوق بشر و آزادی بيان، عقايد دينی مسيحيان يا يهوديان را به سخره می‌گرفت، واکنش‌ دستگاه‌های قضايی غربيان چه بود؟»

  • پاسخ در يک کلام چنين است: هيچ! يا آقای داريوش ميم اين حرف را از روی ناآگاهی خود می‌زند، يا به هدف بالانس‌کردن نوشته‌اش و يا شايد هم برای ايجاد محرکه(Attention) در مخاطب. در ادبيات و به‌خصوص در سينما هم بسياری از صحنه‌ها خلق می‌شوند تا فقط هيجان بی‌آفرينند(Rising Action) و مخاطب را تا آخر کار با خود همراه کنند. راه چاره ساده است: پيشنهاد می‌کنم ايشان در فروشگاه‌های سکسی اروپا -در ميان فيلم‌های پورنو- گشتی بزنند(معصيّتش با من!) و خود ببينند که فيلم‌هايی وجود دارد که در درون فضای کليسا و با لباس کشيش و راهبه ساخته شده‌اند و هيچکس را هم به خاطرش ترور نکرده و نمی‌کنند؛ در جوامع مسيحی «آب هم از آب تکان نمی‌خورد»! اخيراًحتا از بعضی محافل اين آواز بلند شده که حضرت مسيح همجنس‌گرا(Gay) بوده است، باز «آب از آب تکان نمی‌خورد». البته شايد منتقد محترم ما معتقد باشند که بايستی يک‌جورهايی جلوی اين آزادی بی‌حدوحصر (بخوان بی‌بندوباری!) غربی را گرفت و اين گمراهان را نيز -با سلسله ارشادهای مستمر خود- به صراط مستقيم محمّدی آورد که البته درجای خود پيشنهاد قابل تأملی‌ست!!
  • منتقد می‌گويد که تئو وان‌گوک در فيلم خود، عقايد مسلمانان را مسخره کرده بود. تا آن‌جا که من مشاهده کردم، وان‌گوکِ مقتول فقط تجاوز به کودک، تازيانه‌زدن و سرکوب زنان در خانواده و جامعه را "نقد"(نه مسخره) کرده بود. حتماً منظور منتقد اين نيست که اين موارد، واقعاً جزئی از "عقايد و فرهنگ مسلمانان" هستند؟ شايد هم منظور اين باشد که هيچ نشانی از اين موارد -مثل کودک‌آزاری، زن‌ستيزی، تازيانه‌زدن، و من اضافه می‌کنم: سنگسار، قطع اعضای بدن و...- در جوامع اسلامی نمی‌توان يافت که قضاوتش را به خوانندگان می‌سپاريم.

  • ايشان می‌نويسند: «آيا اين عدم حساسيت غربيان به حقوق مسلمانان، نه به عنوان مسلمان، بلکه به عنوان انسان، ناخواسته راه را بر رشد حرکات افراطی به نام دين هموار نمی‌کند؟»
  • در اين گزاره، چنين وانمود می‌شود که حقوق انسانی مسلمانان در غرب ناديده گرفته می‌شود که به‌عنوان شاهدی عينی و حی‌وحاضر در غرب، با صراحت انکارش می‌کنم! اسلام‌ستيزی در جامعه‌ی ايران، به مراتب ژرف‌تر و پاگيرتر از هريک از کشورهای غربی است. باور نداريد، گشتی در ميان همين وبلاگ‌ها بزنيد! البته دست‌آويز کردن عبارت "حقوق انسانی مسلمانان" و به‌اين‌گونه تقسيم‌کردن‌ انسان‌ها -درست هرجا که قافيه تنگ آمد- روش جديدی نيست و تنها خلط مبحث است، چه اين حقوق را بايستی اوّل تعريف کرد و بعد سر چند و چون آن چانه زد. منشور حقوق انسانی مسلمانان کدام است: رساله‌ی آيت‌الله خزعلی، آثار دکتر سروش، اسلام بنی‌صدر، اسلام اخوان‌المسلمين، اسلام بن لادن و زرقاوی و ... مختاريد که انتخاب کنيد! دست روی هر يک که می‌خواهيد بگذاريد، امّا نکته اين‌جاست که خود مسلمانان -تعداد قابل توجهی‌شان- هم بر روی اين روايت‌ها توافق نظر ندارند. شايد هم بگوييد هنوز آن قانون مورد نظر تدوين نشده که بخواهد جامعه‌ی "دموکراتيک اسلامی" بر پايه‌ی آن پی ريخته شود؟ خُب اين که ديگر گناه غربيان نيست، گناه خود شما روشنفکران اسلامی است که همچنان از تدوين قانونی معقول و ساخت جامعه‌ای جهان‌پسند عاجز مانده‌ايد! امروز اگر انسان مسلمان برای تحصيل، گريز از مرگ(پناهندگان سياسی) و زندگی بهتر به غرب کوچ می‌کند، در واقع دارد به کمبودها و بی‌عدالتی‌های جامعه‌ی اسلامی مبدأ خودش اعتراض می‌کند. آمدن کسی مثل آقای داريوش ميم برای تحصيل به انگليس، اعتراف صريحی‌ست به کاستی‌های سيستم آموزشی ساخته و پرداخته‌ی مسلمين. اين‌ها که انکارپذير نيستند، هستند؟
    در بند دوّم گفت‌آورد، منتقد به‌طور ضمنی، خشونت‌گرايی افراطيون مسلمان را "بازتاب بی‌توجهی غربيان به حقوق آن‌ها" قلمداد کرده و به اين شکل، غرب را مسبب دانسته است. در اين‌جا بايستی پرسيد: آيا به‌راستی اسلام اينان در خود پتانسيل خشونت ندارد؟ آيا دين اسلام -مثل مسيحيت- خشونت‌زدايی شده است و يا نه، با همان شکل و شيوه‌ی بدوی و سنتی خود در کلنجار است؟
    امروز که حکومت ولايت فقيه زير سئوال می‌رود، از سوی کافران نيست، از سوی خود مسلمانان ايران است. بن لادن نيز بيش و پيش از هر چيز، مايه‌ی سرافکندگی نود درصد از خود مسلمانان جهان است و نه جهان غرب. در نتيجه، آيا بهتر نيست بگوييم: اين حساسيت و تعصّب غيرعادی بعضی از مسلمانان است که نه تنها برای جهان غرب، بل‌که برای عموم جهانيان مشکل‌آفرين شده و صدالبته برای خودشان بدنامی به‌همراه آورده است؟ کارسازتر نيست اگر خود مسلمانان در اين باورها تعديل کنند؛ برای فيلمی آدم نکشند و يا اگر تروريستی چنين کرد، از او حمايت ضمنی نکنند؟ قضاوتش سپرده به انصاف خودتان!
  • منتقد می‌گويد: «مهجورترين و مظلوم‌ترين چيزی که در جهان غرب يافتم انديشمندی، خردورزی، آزادی و عدالت بی‌غرض است.» با اين تفاصيل، من جدآ مانده‌ام علت چسبيدن اين بزرگوار به ام‌القرای لندن، و تن‌دادن به اين «زندگی مهجور و دور از خرد و آزادی و عدالت» در چيست؟! امّا خودمانيم، خيلی ناگوار است که انسان در ميان دو کرانه گير کند: از سويی نتواند دل از نعمات و امکانات غرب برکند، و از سوی ديگر، بخواهد با چنگ و دندان همان معيارهای ارزشیِ اسلامی قبلی را -که توان فراهم‌نمودن فضا و امکانات زندگی معقول برای او را نداشته- حفظ کند. برای اين‌گونه افراد، غرب فقط محلی‌ست برای "استفاده‌کردن"، بدون هيچ‌گونه مشارکتی، تو گويی غرب به اين‌ها بدهکار است. در حين استفاده، صدای اعتراض‌شان هم البته بلند است!

  • در راستای واپسين نکته‌، منتقد مدعی می‌شود: «راه آسان و بی‌دردسر برای زيستن در غرب و بی‌دردانه مدعی فرهنگ بودن اين است که دست از اسلام بشويی و هر روز به هر بهانه‌ای طعنه‌ای به اسلام بزنی و خود را از زحمت تبعيض برهانی
  • اين‌جانب حاضر است عکس مادر سالخورده‌ی خودش را -که در غرب با باور راسخ و مهر به اسلام، و با حجاب و همان رخسار اسلامی زندگی می‌کند- برای منتقد ارسال دارد، به همراه تأييديه‌ی مادر مهربان که در غرب، به مراتب بيش از خود جامعه‌ی اسلامی باورهای او محترم شمارده شده است. به‌واقع مشکل امثال منتقد، در ناهمخوانی خود ايشان با جوامع باز است؛ عيب را نه در خود، که در ديگری می‌بينند. اين‌گونه افراد بر اساس تجربه‌ی موفق انقلاب اسلامی 57، تصور می‌کنند به هر جا که رفتند می‌توانند آن‌جا را بر طبق ميل خود تغيير دهند که تفکّری به‌غايت سلطه‌جويانه و نشدنی‌ست. اگر قرار بود دنيای غرب بر مبنای اصول راهنمای اسلام به وضعيت پيشرفته‌ی امروزين خود برسد، بی‌شک امروز عربستان سعودی چندين گام از غرب پيش می‌بود؛ آقای داريوش ميم نيز برای تحصيل -به جای لندن- مثلآ به خارطوم تشريف می‌بردند! راه حل برون‌رفت از چنين تضادّ فکری-شخصيتی، کاستن از تعصّب‌هايی‌ست که انسان را ميانِ دو کرانه، سرگردان نگه داشته است.
  • منتقد می‌گويد: «وقتی [آدمی] ببيند دفاع از مدارا، آزادی و حقوق بشر تنها به صورت يک‌جانبه و برای تأمين منافع ارباب ثروت و قدرت اعمال می‌شود، حال بدی به او دست می‌دهد». اگر به راستی چنين بود، دولت‌های غربی به آن عرب گريخته از موطنش اجازه‌ی اقامت در کشورشان را نمی‌دادند که او هم ناجوانمردانه، با داشتن پاسپورت کشور ميزبان در جيب، يکی از افتخارات ملّی‌شان را در خيابان ذبح اسلامی کند! اگر چنين بود، به منتقد اجازه نمی‌دادند که از امکانات زندگی و تحصيل در اروپا استفاده کند تا در آزادی کامل، عدالت همين اروپا را زير سئوال ببرد! اگر چنين می‌بود، پناهجويان به جای اروپا، مسير کشورهای اسلامی را درپيش می‌گرفتند که از مدارا و آزادی و عدالت -به تأييد ضمنی منتقد- بهره‌ی بيشتری ببرند...
  • به اين گفته‌ی منتقد دقت کنيد: «خطا تنها از جانب مسلمانی متعصب و نادان نيست که از سر عصبيت قوانين مدنی يک کشور اروپايی را زير پا می‌گذارد و حتی فرصت صدور فتوايی را هم به مراجع مسلمين نمی‌دهد
  • به زبان ساده‌تر، منتقد مدّعی است که شخصی خودسر، بدون هماهنگی با کسی(کسانی) و بدون اين‌که زير پوشش تشکيلاتی باشد، تنها از روی عصبيت آنی دست به قتل زده است! با اين حرف اهداف ديگری نيز دنبال می‌شود: 1- فرد تروريست بی‌ارتباط با تفکر اسلامی برانگيزنده‌اش ارزيابی شده و تنها يک "استثنا" به‌شمار می‌آيد؛ 2- تروريست مزبور، از روی آگاهی و برای ايجاد رعب و وحشت و بستن دست و دهان ديگر منتقدين اسلام، به ترور دست نزده؛ و 3- در عين قائل شدن قدرت صدور فتوای قتل برای مراجع [تقليد] مسلمين، پای آنان را در اين ترور(و شايد هم ترورهای ديگر) داخل نمی‌بيند. يعنی مشکل از آن تفکری نيست که فرد را به تروريست بدل کرده، بل‌که مشکل از تعصب و نادانی خود او است! نمی‌دانم چرا اين اظهار نظر مرا به ياد ادعای سران جمهوری اسلامی انداخت که قتل‌های زنجيره‌ای را تنها کار فردی خودسر(سعيد امامی/اسلامی) و بی‌ارتباط با بدنه‌ی نظام وانمود می‌کردند! منتقد چه دليل قاطعی برای ارزيابی خود دارد؟ از کجا معلوم که اين فرد، بر حسب تهييج عدّه‌ای يا تشکيلاتی دست به ترور نزده باشد؟ اقدامات هدفمند و برنامه‌دار تروريستی اسلامی در اقصا نقاط گيتی، اين گمان را به حقيقت نزديک می‌کند.
    * * *
    وقتی کسی به چنين احساس و نظری برسد که قانون کشورهای لائيک فقط حامی مسيحيان و يهوديان است و بگويد «هيچ وقت از خود پرسيده‌ايد چرا در اکثريت قريب به اتفاق موارد، اين قانون تنها درباره‌ی مسيحيان و يهوديان اجرا می‌شود؟ چه چيزی باعث می‌شود که اهانت به عقايد و تاريخ مسلمين امر بی‌اهميتی باشد و به سادگی همه از کنار آن عبور کنند؟»، بی‌شک ايراد در معيار سنجش و در شيوه‌ی ارزش‌گذاری خود او است. چه کسی گفته بايستی مبنا و معيار ارزش‌ها در جوامع لائيک غربی، از روی اعتقادات و سنّت‌های مسلمين الگوبرداری و تنظيم شود؟ با کدام تراز و چوب‌خط بايستی خطوط قرمز و الگوهای ارزشی و اخلاقی جامعه‌ی غرب را شناسايی کرد و اصل احترام را بايستی بر کدامين مفاهيم شالوده ريخت؟ چرا عملی که از لحاظ اخلاق و عرف غربی خطا نيست -مثل نوشتن آيات يک کتاب مقدّس بر تن انسان- بايستی جان هنرمند غربی را در کشور خودش تهديد ‌کند؟ چرا بايد او از روی ترس و با يک عقب‌نشينی، باورهای خودش و بيش از آن دست‌آوردهای حقوقی جامعه‌ی مدرن بشری را زير پا بگذارد؟ مگر قرار است جامعه‌ی غرب همه‌ی آن‌ راهی را که طی قرون طی کرده بازگردد و به "بهانه‌ی سازگاری"، به جوامع عقب‌مانده‌ی اسلامی نزديک شود؟ يا مگر قرار است در جامعه‌ای غربی، برای هر دين و مسلکی قانون مدنی جداگانه‌ای تدوين کنند؟! در جامعه‌ای غربی چه کسی خط می‌دهد و چه کسی پيروی می‌کند: اخلاق اسلامی الگو بايد باشد يا اخلاق عرفی خود جوامع غربی؟ آيا انسان غربی -با معيار غربی- ملزم است همان اصول غريبی را رعايت کند که يک مسلمان مثلآ به هنگام دست‌زدن به آيات قرآن (با وضو) رعايت می‌کند؟ آيا بی‌توجهی به چارچوب‌های عرفی و اخلاقی غربی از سوی مسلمانان افراطیِ "پناهجو" و به هيچ انگاشتن دست‌آوردهای مدنی و حقوق بشری آنان، مشکل غربيان است يا کسانی که از خارج به آن سرا پناه آورده‌اند و حال می‌خواهند باورهای قرون وسطايی خويش را به جامعه‌ی ميزبان تحميل کنند و نظم موجود را ويران سازند؟ چرا امثال منتقد توجه نمی‌کنند که تن‌دادن به نگرش‌های عقب مانده‌ی اسلاميست‌های فناتيک و عقب‌نشينی در مقابل تحميل آن‌ها، نامی جز بازرفت تاريخی ندارد؟ غرب اگر زيباست به خاطر غربی بودن آن است و نه "اسلامی-غربی" شدنش! (در حاشيه، من تصوّر می‌کنم کراهت نوشتن آيات قرآن "بر تن يک زن" و متعاقبش، برانگيخته‌شدن اعراب، دقيقآ تأييد همان حقيقتِ "زن‌ستيزی‌اسلامی" است که تئو وانگوگ تلاش کرده بود نشانش بدهد.)
    مخاطب فيلم‌ساز کيست: مردم کشورش، يا عدّه‌ای قليل از پناهجويان؟ آيا اين‌گونه پرتوقع‌ و معترض بودن بعضی از مسلمانان، خود گواه روشنی بر رعايت حقوق انسانی آن‌ها در غرب نيست؟ اگر دولت يا جامعه‌ی ميزبان اهل مدارا نبود، اگر برای حرف آن‌ها گوش شنوايی نداشت، اگر مسلمانان احساس آزادی در انديشه و امنيت در کلام نمی‌کردند، باز هم چنين صريح لب به اعتراض می‌گشودند؟ آيا آن‌ها در زادگاه خودشان هم همين‌طور شجاع بودند، و يا نه، به محض احساس خطر فرار را بر قرار ترجيح دادند و به غرب پناهنده شدند؟
    سمت ديگر قضيه را با هم ببينيم: اگر شيعيان بخواهند طبق سنت‌های خود در خيابان‌های آمستردام دسته‌ی سينه‌زنی و بساط قمه‌زنی راه بی‌اندازند، يا مسلمانان بخواهند در جامعه‌ای که در آن "سکس آزاد" رواج دارد، زنی را که با مردی خارج از پيوند زناشويی ارتباط داشته در ملا عام سنگسار کنند، يا در روز عيد قربان در معابر عمومی سرِ چهارپا ببرند، يا کله‌ی سحر بر پشت بام اذان بگويند، يا کسی را که در ماه رمضان مشروب نوشيده و يا مسلمان‌زاده‌ای که روزه‌اش را شکسته شلاق بزنند، يا سودانی‌ها و سوماليايی‌ها و اعراب شاخ آفريقا بخواهند دختران خود را ختنه کنند، يا ... چرا بايد مردم بومی اروپا به باورهای آن‌ها احترام بگذارند؟ معيار آيا حقوق بشر است، يا قوانين قبيله‌ای، منطقه‌ای، خشونت‌آميز و بدوی جوامع اسلامی؟ آيا يک گام عقب‌نشينی در مقابل اين افراد، به عقب‌نشينی‌های بيشتری نخواهد انجاميد؟

    نگاه منتقد محترم که می‌گويد «به اعتقاد من، بخش بزرگی از تقصير قتل ون‌گوگ به عهده‌ی خود دستگاه قضايی هلند است که پيشتر از اين او را از تعرض به حوزه‌های حساس مناسبات اجتماعی و قومی آدميان بر حذر نداشته بودند» منصفانه است يا تعصّب‌آميز؟ نيازی به تکرار نيست که اعتقادات امثال منتقد و ديگر مسلمين نمی‌تواند معيارهای اخلاقی و راه و روش زندگی شهروند اروپايی را تعيين کند که خود در سرزمينش، ساختاری از دولت و جامعه را پايه‌ريزی کرده است. نقش امثال منتقد -به عنوان "مراجعين" نه "سازندگان"- در غرب، همگام‌شدن با اين ساختار است نه جبهه‌گيری در مقابلش. توجه شود که "حق‌طلبی" با "طلبکاری" فرق اساسی دارد. گو اين‌که انسان‌ها در مدنيت غرب از حقوقی مساوی برخوردارند، امّا اين به آن معنا نيست که افراد مخاصم با تمدّن غرب، عقايدشان را از راه‌هايی غير دموکراتيک به غرب تحميل کنند. برای نقش‌آفرين بودن در جامعه‌ای دموکراتيک، بايستی ابزاری دموکراتيک برگزيد. به‌عبارتی، نخست بايد جذب آن شد و با همدلی در آن فعاليت و همکاری کرد، نه اين‌که به گوشه‌ای از اين جامعه خزيد و برای نابودی‌اش نقشه کشيد! مثلآ، اين‌گونه برانگيختن انسان‌های منزوی(مثل مسلمانان افراطی ساکن اروپا) که "نبايد در برابر غرب احساس حقارت کرد و بايد ارزش‌های خود را تمام و کمال حفظ کرد و الخ" تنها آشکار کننده‌ی رگه‌ای قوی از امتناع در گوينده است. روشن بگويم: کسی نمی‌تواند در غرب زندگی کند و در عين حال، ارزش‌های غربی -مثل احترام به آزادی بيان هنرمندان- را با توسل‌جستن به ترور و تخريب زير پا بگذارد. انسان اسلام‌گرا نمی‌تواند در غرب در مدار ارزش‌های خود منجمد شود. اگر اين‌گونه افراد نمی‌توانند ارزش‌های اخلاقی و عرفی جوامع غربی را درک کنند، لااقل توجه داشته باشند که در آن‌جا، قانون که فرآورده‌ی علمی و اعتقادی سازندگان جامعه‌ی غربی است، راهنمای شهروندان است نه اجبار و ترس‌افکنی عدّه‌ای کوچک از پناهجويان مسلمان.
    هنگامی که از اين افراد پرسيده می‌شود "اگر زندگی به شيوه‌ی غربی را خوش نداريد، پس چرا به اين‌جا کوچ کرده‌ايد"، بعضی با ساده‌انگاری اين پرسش را با سخن شاه يکی می‌کنند که گفت: «يا جزو حزب رستاخيز شويد و يا پاسپورت‌تان را بگيريد و برويد خارج»! فهم اين موضوع ساده است: زندگی در غرب، نيازمند پذيرش و لااقل احترام به ارزش‌های غربی و مشارکت در جامعه‌ی غربی است و اگر کسی به غرب صرفآ به خاطر استفاده از نعماتش آمده، آن فرد يک شهروند نيست بل‌که يک "غارتگر" است. کسانی که اروپا را به شکل خوان يغمايی می‌بينند که بايد از آن کند و غنيمت گرفت و در رشدش هيچ همکاری نکرد، کسانی که برای استفاده از حقوق دولتی هفت، هشت يا ... فرزند دارند و در عين حال، اين بچه‌ها را با اجبار به مکتب‌های قرآن‌خوانی می‌فرستند و روسری سرشان می‌کنند، اينان نامی به جز سوء‌استفاده‌گر و دشمن تمدّن غرب ندارند. اين افراد، با چنگ و دندان می‌کوشند که تمدّن غرب را به عقب برگردانند، امّا اين واقعيّت را مغزهای بسته‌شان درک نمی‌کند که اگر غرب امروزه "غرب" شده و اين توان را دارد که به آن‌ها کمک مالی کند و کشورهای خودشان ندارد، دقيقآ به خاطر خِرَد‌گرايی و عقل‌مداری و به سبب رشديافتگی مردمی است که غرب را ساخته‌اند. يعنی درواقع، مبارزه با اين تمدّن، از ريشه زدن رفاهِ خود اين افراد است؛ امّا کو گوش شنوا!
    برای يک مهاجر يا پناهنده، اصالت بخشيدن به خود و باورهای خود تا به آن‌جا ممکن است که با چارچوب‌ها و اصول اساسی جامعه‌ی ميزبان در تضاد نی‌افتد. اگر اقليتی بخواهد عقايد خويش را به جامعه‌ی ميزبان تحميل کند، اگر اقليتی بخواهد ارزش‌هایی را به جامعه‌ی ميزبان بقبولاند که اين ارزش‌ها در واقع با معيار سنجش‌ غربی "ضد ارزش" به حساب می‌آيند(مثل بستن دهان منتقدان مذهب)، در واقع اين خود او است که جو را به سمت التهاب و خشونت می‌کشاند.

    اين اظهار نظر، گويای درجه‌ی انصاف منتقد است: «حداقل کاری که می‌شد کرد اين بود که در همان دادگاه‌هايی که انکار هولوکاست را جرم عليه بشريت می‌دانند عليه اين فيلم‌ساز کينه‌جو و بی‌پروا اعلام جرم می‌کردند...». در اين قياس، يکی از بزرگترين فجايع و جنايات عليه بشريت -يعنی کشتار شش‌ميليون انسان بی‌گناه صرفآ به خاطر نژاد و دين‌شان- با ساختن يک فيلم يازده‌دقيقه‌ای يکی انگاشته می‌شود، تا چه شود، اين "برادران" زودرنج شايد بالاخره لطف کرده از گناه نکرده‌ی جهان غرب صرف نظر کنند و در ارزيابی‌های بعدی خود، ديگر چپ و راست بر سينه‌ی غرب مدال تبعيض نچسبانند! اگر اين «حداقل کار» است، پس حداکثر توقع همفکران منتقد چيست؟ برای نازک‌دلی برادران مسلمان، غرب بايد چه هزينه‌ی گزافی بپردازد، جنايتی چون هالوکاست که به‌راستی رخ داده را کتمان کند؟ دقّت کنيد که چه می‌گويد: «هنوز هم در کشورهايی مانند فرانسه و آلمان نفس انکار کشتار يهوديان جرم تلقی می‌شود». مگر قرار است نشر اکاذيب و کتمان واقعيّت و ناديده‌گرفتن حقوق قربانی جرم تلقی نشود؟ مگر اروپا، اليگارشی جمهوری اسلامی است که هرکس هر خلاف واقعی را خواست برزبان آورد، حق را ناحق جلوه دهد و هر قدرت‌مداری خود نقش قانون و قانون‌گذار و مجری قانون را يک‌جا ايفا کند؟! آيا بايستی اجازه دهند تا رياکاری سياست‌باز به‌نام روژه گارودی -که برای گرفتن دستمزد خوش‌خدمتی‌اش به دستبوس آيات عظام رسيد- پايه‌ی حافظه‌ی مردم را سست کند، خاطره‌ی فاجعه‌ای به اين عظمت را کمرنگ کند تا راه برای جنايت‌های بعدی هموار شود؟
    در ثانی، زمانی دادگاه عليه کسی اعلام جرم می‌کند که آن کس جرمی مرتکب شده باشد. مگر نقد دين و مذهب از لحاظ قانون غرب جرم است؟ برای دادگاه هلند، معيار قانون هلند است و نه تفکرات دينی آقای داريوش ميم! به‌علاوه، وقتی تروريست محترم خود در نقش دادستان و قاضی و مجری حکم حاضر می‌شود، ديگر چه حاجتی به وجود دادگاه است! او و امثال او اگر اعتقادی به قانون و محکمه داشتند که ديگر آدم نمی‌کشتند؟ مشکل منتقد اجرا نشدن قانون نيست بل‌که خود قانون است. همان‌گونه که در ميانه‌ی يادداشت اشاره شد، انسانی عميقآ مذهبی که در فضای غرب باورهای خود را در خطر(حتا برباد رفته) می‌بيند و به خاطر حس "امتناع" نمی‌تواند جذب فرهنگ ميزبان شود، کل سيستم غرب را مقصر و در مقابل خود می‌بيند. چنين است که فرياد برمی‌آورد: «مهجورترين و مظلوم‌ترين چيزی که در جهان غرب يافتم انديشمندی، خردورزی، آزادی و عدالت بی‌غرض است».
    از خوانندگانی که تا به انتهای مقاله، نويسنده را همراهی کردند سپاس‌گزاری می‌کنم.

  • فيلمی که باعث ترور تئو وانگوگ شد: [+]

  • » جُستارهای مرتبط:
  • وبلاگ پناهندگی: «تسليم»

  • وبلاگ با شما نيستم: «قتل سیاسی یک هنرمند هلندی به دست اسلامگرایان»

  • وبلاگ ملکوت: «چهره‌ی مخدوش آزادی بيان»

  • وبلاگ سيبستان: «ضد مقدس، تلويزيون و ترور»

  • وبلاگ کتابچه: «کشتنِ تئو ون‌گوگ، مايه‌ی شرم‌ساریِ همه‌ی مسلمانان»

  • وبلاگ امير:
  • «قتل تئو ون گوک»
  • وبلاگ ايگناسيو:
  • «جناب جامی! لطف کنید و بنده را هر چه سریعتر بکشید»
  • وبلاگ ماه‌منير:
  • «کشتن توهین است یا فیلم مستند نشان دادن؟»
  • وبلاگ مرتضی نگاهی
  • : «غرب و اسلام انقلابی»
  • وبلاگ ملکوت
  • : «اندر حديث مدارا و دموکراسی»
  • وبلاگ ماه‌منير
  • : «مقدس تر از جان انسان چيست؟» و «بند دوّم همين يادداشت»

    جمعه، آبان ۲۲، ۱۳۸۳

    در رثای آن چريک پير!

    وقتی که يک مهره‌ی سوخته بخواهد به‌زور خودش را زنده نگه دارد، به زنده‌ها مجال زندگی‌کردن نخواهد داد. گذشته از کژی‌ها و خطاهای سياسی بی‌شمار، عرفات درواقع همان چهارسال پيش -که کار صلح با اسرائيل را "پادرهوا" گذاشت- مرد، امّا وابستگی شديد به قدرت و سودای پيشوايی -و البته معلوم شد مال‌اندوزی- نگذاشت که اين مرگ سياسی را بپذيرد. گو اين‌که مرگ در هيچ شکلش خوش‌آيند نيست، امّا شخصآ مرگ عرفات را به مثابه برداشتن سدّ مهمی از جلوی پای صلح در خاورميانه ارزيابی می‌کنم. همچنين باور دارم که با رفتن آخرين سمبل‌ها و بازماندگان مشی چريکی، گفت‌وگوی متمدنانه و ديپلماسی سهل‌تر عموميّت خواهد يافت.

    چهارشنبه، آبان ۲۰، ۱۳۸۳

    نظر عجيب‌غريب احمد شاملو!

    حسن محمودی دست بر نکته‌ی نغزی گذاشته است: "به نقل از جمال ميرصادقی، احمد شاملو مدعی می‌شود که جمالزاده نويسنده‌ی واقعی يکی بود يکی نبود نيست و در واقع، آن‌را از دو نويسنده‌ی دوره‌ی مشروطيّت دزديده است"! در پيامگير آدم و حوا چنين نوشتم:
    نمی‌دانم رواست که به گفته‌ی جمال ميرصادقی استناد کنيم يا نه؟ فرض را بر اين می‌گذاريم که شاملو واقعآ چنين گفته:
    در جهان غرب -که کارها اغلب بر مدار منطق می‌گردد- اگر صاحب‌نظری يک يا حداکثر دوبار در حوزه‌ی ادبيات يا سياست يا ... نظری خلاف واقع ابراز کند(به‌قول معروف اکاذيب نشر کند)، بايستی حيثيت "نظری" خود را برباد رفته بداند. در ايران ما البته وضع به گونه‌ی ديگری‌ست!
    در ايران، استدلال، فقط به کار توجيه و اثبات نظريات خدشه‌ناپذير قديمیِ ما می‌آيد و بس. مباد روزی که قلم کسی به نقد "قهرمانی" چون شاملو بگردد؛ آن قلم را چوب تکفير کرده بر سر خود منتقد می‌شکنند! مثلآ همين شاملو، نظريه‌ی نويسنده‌ای را -در باره‌ی ضحاک و کاوه و فردوسی و ...- کپی کرده و چند ناسزا نيز برآن افزوده، در دانشگاه برکلی تحويل حضار می‌دهد. کاری به کژی‌ها و نژندی‌های محتوايی مدعای او نداريم که بحث‌اش به‌واقع مثنوی هفتاد من است، امّا بعد از اين‌که بوی قضيه‌ی کپی‌برداری بلند می‌شود، می‌فرمايد که «به وقت سخنرانی مست بودم» و خلاص! خب آب هم از آب تکان نمی‌خورد؛ نبايد هم بخورد، چون شاملو بوده است ديگر! امّا ريشه‌يابی قضيه ما را به کجا می‌برد:
    بحث جمالزاده و "اوّلين مجموعه‌قصّه‌ی فارسی" نيز -چون قضيه‌ی فردوسی- درست به هدف شکستن مبدأهای تاريخی و ادبی يک ملّت است. اين مبدأها که سکوهای افتخار اين ملّت هستند، بعضی را آزار می‌دهند که بايستی شکسته شوند. آخر امورات عدّه‌ای فقط از مبارزه با اعتبار ملّت‌ها می‌گذرد ديگر... تصوّرش را بکن: جمالزاده -يعنی پدر قصّه‌نويسی يک ملّت- به‌يکباره به دزد آثار ديگران تبديل می‌شود! کاوه‌ی آهنگر، اسطوره‌ی مبارزه با ظلم و ظالمين، ناگهان به يک لات قدّاره‌بند نزول می‌کند، ضحاک می‌شود پدر سوسياليسم تاريخی و حيثيت و نقش بی‌بديل کورش هخامنشی، در زير تيغ نقدِ حضرات به خاکروبه‌دانی تاريخ پرتاب می‌شود...[1]
    احمد شاملو در مقدمه‌اش بر ديوان حافظ، خود با صراحت اعتراف می‌کند که بعضی از واژگان را، در لحظات آخری که «حافظ شاملو» می‌خواست زير چاپ برود، به ميل شخصی تغيير داده است![2] بيچاره تاريخ و فرهنگ ما و بيچاره‌تر نوادر ادبی ما چون حافظ، که شاملو فارسی‌نويسی يادشان می‌دهد!
  • در همين رابطه
  • : «زيرسئوال بردن جمال‌زاده، زيرسئوال بردن مبدا داستان‌نويسى معاصر فارسى است»

    توضيحات:
    1- چکيده‌ای از سخنان شاملو در برکلی.
    2- دلآرام مشهوری در دو گفتار، در جُستار "حافظ «ديوانهء سرسامی» يا «فرزانهء جاودانی»"، دست بردن شاملو در غزليات حافظ را نقد کرده است.

    پی‌نوشت:
    1- اخيرآ شخصی به نام ناصر پورپيرار، در چند جلد کتابی که با عجله و تنها ظرف دو يا سه‌سال نوشته، تمامی تاريخ ايران‌زمين را ساخته‌ی صهيونيست‌ها خوانده است! هم‌کيش او عبدالله شهبازی نيز در آثارش، تاريخ و شخصيّت‌های تاريخی ما را لجن‌مال کرده است. می‌خواهم بگويم احمد شاملو از اين حيث يگانه نيست!
    2- در مثل مناقشه نيست! از اين‌رو بود که نام شاملو در کنار آن دو نام قرار گرفت و الا شکّی نيست که شاملو خود از مفاخر ملّی ماست و جايگاه ادبی او در شعر معاصر، بی‌مانند است.
    3- شنيده‌ام که ناصر پورپيرار جزو معارضان عراقی و از دار و دسته‌ی حزب‌الدّعوه‌ای‌هاست و اصولآ اصليتی ايرانی ندارد. نمی‌دانم اين خبر تا چه حد صحت دارد، امّا جانبداری‌های اين شخص از صدّام حسين و همچنين "تاريخ درخشان اعراب"، اين گمان را به حقيقت نزديک می‌کند.

    سه‌شنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۳

    فصلِ دوّم از "ملاحظاتی در تاريخ ايران"

    دوّمين فصل از ملاحظاتی در تاريخ ايران -اثر ماندگار دکتر علی ميرفطروس- به روی شبکه‌ی جهانی رفت. پيش‌تر اين اثر روشنگر را معرفی کرده بودم که استاد نيز مهر ورزيده، آن را در تارنمای‌شان قرار داده بودند... محور بحث‌ها در فصلِ دوّم کتاب به اين شرح است:
    «اسلام؛ يک دين سامى / خصوصيات تند قوم سامى و انعكاس آن در زبان و هنر اعراب / تفاوت پيغمبران سامى و پيغمبران هند و ايرانى / قهر و خشونت و نقش آن در اقتدار اسلام / مرگ حضرت محمد و ارتداد قبايل عربستان / حمله اعراب به ايران / نظراتی‌‌ در باره چگونگى استقرار اسلام در ايران / مقاومت‌‌ها و پايدارى‌‌ها / نقش قهر و خشونت و پرداخت جزيه در مسلمان‌‌ شدن ايرانيان / نتيجه و پايان سخن.»

    دکتر ميرفطروس در مجموعه‌آثارش، پيش و بيش از آن‌که آگاهی‌رسانی کند، "آموزگار چگونه انديشيدن" است. از اين‌رو، همّت بلند او علاوه بر گشودن پنجره‌های نو بر جان‌های شيفته، مولّدی است برای تولّدِ استعدادها و انديشه‌های نو.
    مطالعه‌ی اين اثر جانمايه‌دار را به پويش‌گران تاريخ اجتماعی ايران پيشنهاد می‌کنم.
  • کاری ديگر از همين قلم
  • : «در يک اتـّحاد خاموش و اعلام‌نشده، فرهنگِ ملّی ما، پيروز می‌شود»

    دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۳

    تغيير نگرشِ عبدالحسين زرّين‏كوب

    دوستی از من پرسيده‌اند که چرا استاد زرّين‌کوب در آيينه‌ی دو اثرش -دو قرن سکوت و کارنامه اسلام- چنين متفاوت به نظر می‌آيد؟ ايميل ايشان را با هم می‌خوانيم:
    کتاب "کارنامه اسلام" از دکتر زرّين‌کوب را از کتابخانه شما انتخاب و خواندم. مشکلی با آن پيدا کردم که خواستم با شما در ميان بگذارم. اين اثر کاملآ متفاوت با آنی است که پيشتر از اسلام خوانده بودم و تا حدود زيادی متفاوت با آن‌چه در کتاب "دو قرن سکوت" از همين نويسنده می‌باشد. ممنون می‌شوم بتوانيد در خصوص اين تناقض توضيح بدهيد.
    در پاسخ اين دوست، مختصری نوشتم که با کمی تغيير اين‌جا می‌آورمش:
    من بدون ورود در مضمون اين دو کتاب، فقط شما را اشارت می‌دهم که برای خوانش دقيق هر کتاب، نبايستی "هرمنوتيک" را از نظر دور داشت. استاد زرّين‌کوب، دوقرن سکوت را در جوانی در سن 29 سالگی(1330ه‌خ) و کارنامه اسلام را در پيرانه‌سری به رشته‌ی تحرير درآورد. انتقادها و حتا تهديدها به استاد زرّين‌کوب -پس از انتشار دوقرن سکوت- چنان بود که ايشان در چاپ دوّم، بخش‌هايی از کتاب را حذف کرد و متن را زيربنايی ويرايش نمود و در مقدمه‌ای که بر آن نگاشت، آن اثر را "محصول دوران جوانی خود" خواند. از جهاتی هم می‌شود اذعان داشت که دوقرن سکوت بازتاب رويکرد ناسيوناليستی و باروری انديشه‌های وطن‌خواهانه در فضای آزاد سال‌های 20 تا 30 و کارنامه اسلام، محصولی از سير اسلاميزه‌شدن جامعه و دولت بوده است که روشنفکران نيز از گزندش در امان نماندند. و نيز کارنامه اسلام، ثمره‌ی فشار همه جانبه‌ی روانی بر نويسنده‌ای "ناسيوناليست" و لائيک بوده که در جامعه‌ی غالب، تاب دفاع از باورهايش را نداشته است. يک دليل هم شايد اين باشد: "سن که گذشت، محافظه‌کاری عارض می‌شود"، چنان‌که اغلب آثاری که جهان را متحوّل کردند، در سنين جوانانی نويسندگان‌شان خلق شدند.
    موفق باشيد.

    شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۳

    چند خط راجع به "برخورد تمدّن‌ها"

    بعد از يکی-دو ماه معطلی، ديروز بالاخره کتابخانه‌ی شهر برخورد تمدّن‌ها* را برايم فرستاد. اين‌طور که مقدمه‌ی کتاب می‌گويد، در تابستان 1993 پروفسور ساموئل هانتينگتون مقاله‌ای با همين نام را در ژورنال Foreign Affairs منتشر می‌کند. اين مقاله در طول سه‌سال چنان بحث‌های جدّی‌يی را دامن می‌زند که به گفته‌ی سردبير ژورنال، از 1940 به اين‌سو در آن بی‌سابقه بوده است. همين بحث‌ها نويسنده را وا می‌دارد که نقطه‌نظراتش را -گسترده‌تر و منسجم‌تر- در کتابی ارائه دهد.
    کتاب پنج فصل را شامل می‌گردد: "جهانی از تمدّن‌ها، تراز تناوبی تمدّن‌ها، پديدارشناسی تمدّن‌ها، برخوردهای تمدّن‌ها، آينده‌ی تمدّن‌ها".
    *Huntington, Samuel P. The Clash of Civilizations. New York: Simon & Schuster, 1996.
    پی‌نوشت:
    اخيراً ژورناليست باسابقه‌ی ايرانیِ ساکن آلمان، دکتر مصطفا دانش نيز کتابی منتشر کرده است که محور بحث در آن، فراگيری سريع اسلام فناتيک و خطری‌ است که از آن متوجه مدنيت غرب می‌شود. اين کتاب نيز در محافل آکادميک بازتاب گسترده‌ای داشته و به انگليسی و فرانسه هم ترجمه شده است. آن‌طور که شنيده‌ام، شرکت کتاب ترجمه‌ی فارسی آن را در دست انتشار دارد.

    جمعه، آبان ۱۵، ۱۳۸۳

    اهميت "نهاد خانواده" در آمريکا

    راستش عدّه‌ای حق دارند که از توجه فراوان مردم آمريکا به "ارزش‌های خانوادگی" شوکه شوند. خُب آمريکا سمبل سرمايه‌داری است و سال‌ها در کله‌مان فرو کرده‌اند که در اين جامعه، تنها معيار ارزش‌ها پول است و مردم از خود بیگانه‌اند و... از اين‌گونه خُزعبلات! از آن سوی می‌بينيم که شخصی به نام جورج واکر بوش، می‌آيد و گذشته‌ی خويش را با صداقت و شجاعت نقد می‌کند و اذعان می‌دارد که "ايمان به خداوند، نه تنها باعث ترکِ عادت مشروب‌خوری‌اش گشته، بل‌که کليّتِ زندگی نابسامان‌اش را سمتی مثبت داده است". او اصل "حميت خانواده و ارزش‌های خانوادگی" را محور مبارزه‌ی انتخاباتی خويش می‌گرداند. او خود می‌داند که با دست‌گذاشتن بر ارزش‌های خانوادگی، همجنس‌گرايان، فمينيست‌ها و بسياری را که به نظام خانواده چندان باوری ندارند، به دشمنی با خود وا می‌دارد، امّا از آن‌جا که باوری راسخ به آن‌چه می‌گويد دارد، معيارهای ارزشی خود را فدای مصالح تبليغاتی-انتخاباتی نمی‌کند. در مقابل، شخصی به نام جان کری، کسی که به سبب بی‌تجربگی در کار اجرايی جامعه‌ی آمريکا را خوب نمی‌شناسد، در دوّمين مناظره‌اش با بوش، ارزش‌های خانوادگی را به سُخره می گيرد!
    ...
    شگفتی‌ام از اين‌جاست که بعضی از افراد که خوب می‌دانند نظام همبسته‌ی خانواده چه نقش مثبتی در زندگی انسان‌ها ايفا می‌کند، به خاطر تعلّقات ايدئولوژيکی و تنفرشان از بوش، هر چه او کرده و گفته را نکوهش می‌کنند! نقّادی سياستمداران حق همگی ماست، ولی در اين نقّادی، سزاوار است که لااقل اعتقادات و ارزش‌های خودمان را فراموش نکنيم.

    پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۳

    ترور تئو وان‌گوگ، فيلمساز هلندی

    در آمستردام، يک عرب مسلمان مراکشی، يکی از فيلمسازان برجسته‌ی هلندی به نام تئو وان‌گوگ را در روز روشن با ضربات چاقو و شليک چند گلوله به قتل می‌رساند. "گناه نابخشودنی" اين فيلمساز اين بوده که از رابطه‌ی ستم‌بار زن و مرد مسلمان در کشورهای عربی فيلمی تهيه کرده بود. پس از اين جنايت، در گوشه و کنار هلند اعتراضاتی مردمی شکل گرفت که بعضی‌شان تا حدودی راديکال بود. گفتنی‌ست قبل از ترور، وان‌گوگ به قتل تهديد شده بود و پليس را نيز از اين موضوع مطلع کرده بود، امّا هيچ اقدامی برای محافظت از وی صورت نگرفته بود.
    نويسنده‌ای، در تحليلی عجيب، از اين واقعه چنين نتيجه‌گيری کرده است که «راسیسم و فاشیسم جدی‌ترین خطر برای آینده تمام اروپا است»، تو گويی ترور يکی از افتخارات ملّی هلند، نه تنها "خطر" محسوب نمی‌شود که بايستی به تروريست "عزيز" مدال افتخار هم داد! بايستی به ايشان يادآور شد: خطر جدّی برای اروپا راسيسم و فاشيسم نيست، بل‌که تروريسم رو به گسترش اسلام فناتيک است که متأسفانه دولت‌های اروپايی، به‌خاطر مصلحت‌های سياسی خود از آن غافل مانده‌اند. دولت‌های اروپايی، برای آن‌که درمقابلِ مبارزه‌ی آمريکا بر عليه تروريسم صف‌آرايی کنند، چشم خود را بر رشد فزاينده‌ی فناتيزم عربی-اسلامی -حتا درون قلمرو خويش- بسته‌اند. تهديد جدّی در واقع، سيل پناهجو و زاد و ولد تصاعدی اعراب مراکشی و الجزايری در اروپای غربی است، کسانی که به خاطر جزم‌های فکری-عقيدتی و فرهنگ بسيار خشن خود، امکان سازگاری و جذب‌شدن در جوامع مدرن را ندارند.

    چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۳

    دليل مخالفت همه‌جانبه‌ی اروپا با جمهوری‌خواهان نه جانبداری از حقوق بشر بود و نه ضدّيت با جنگ؛ اروپا از اين ترس داشت(همچنان دارد) که کنترل رگ حياتش، يعنی انرژی، به‌طور کامل به دست آمريکا بی‌افتد. اکنون پرسش اين‌جاست که با دو-قطبی‌شدن اقتصاد جهان، آيا به نفع کشورهايی چون ايران است که به اردوی آمريکا بپيوندند يا به اردوی اروپا؟ لازم به يادآوری‌ست که حجم مبادلات اقتصادی آمريکا، حدود دوبرابر و نيم کل اتحاديه‌ی اروپا و حجم نقدينگی آمريکا، دو برابر اروپا است. يکپارچگی و قدرت سياسی-نظامی آمريکا در مقايسه با اروپا که ديگر نيازی به اشاره ندارد.
    از لحاظ تعداد آرا، بوش سه‌ونيم ميليون بيشتر رأی آورد. اين درحالی بود که اکثر بنگاه‌های نظرسنجی، نشريات و خبرگزاری‌های آمريکا -با جديّت- از دموکرات‌ها طرفداری می‌کردند. نيز، سرمايه‌گذاری تبليغاتی دموکرات‌ها در اين دوره بی‌سابقه بود. در هر سه مناظره، اين کری بود که پيروز شده بود. به گمانم، مردم فيلم "تبليغاتی" مايکل مور، رو کردن مدرک‌های تقلّبی بر عليه بوش، دست‌گذاردن بر هم‌جنس‌گرا بودن دختر ديک چينی و ديگر بی‌اخلاقی‌های دموکرات‌ها را فراموش نکرده‌اند. نيز فراموش نکرده‌اند که به هنگام اعلام پشتيبانی کلينتون از کری و سخنرانی‌های وی، جمهوری‌خواهان به خوبی می‌توانستند از ضعف کلينتون(قضيه‌ی مونيکا لووينسکی) بر عليه کمپين جان کری استفاده کنند، امّا نکردند... به هر رو، اکثر ايالت‌ها و مردم آمريکا جورج بوش را برگزيدند.
    فراموش نشود: سبب بالارفتن امتياز جان کری، پيروزی او در چهار استان مهم آمريکا(نيويورک، کاليفرنيا، ميشيگان و واشينگتن) بود. اين استان‌ها، بزرگ‌ترين جمعيّت خارجیان و رنگين‌پوستان را در خود جای داده‌اند. سياه‌پوستان، لاتين‌ها، جوامع يهوديان و مسلمانان و زنان بيوه(Single Moms) کری را پشتيبانی کردند و سفيدپوستان، اکثر خانواده‌ها و جامعه‌ی ايرانی جورج بوش را.
    * 20% از کل ارتش آمريکا در عراق سياهپوست(African-American) و 25% لاتين هستند.
    تيم دموکرات‌ها، بيشترين تمرکز خود را بر ايالت اوهايو گذاشته بود. کری و ادواردز، بيشتر کمپين‌های انتخاباتی خود را در همين استان برگزار کرده بودند. جالب اين‌جاست که درست همين استان باعث شکست‌شان شد!
    برای من که ذهنيتی ليبرال دارم، محافظه‌کاران مذهبی، سنّتی و تقريبآ نژادپرست آمريکا اصولآ نمی‌توانند جذابيت داشته باشند، امّا مسئله اين‌جاست که به راستی چه کسی در مقابل آن‌ها قرار داشت؛ تيمی از روشن‌فکران و آزادی‌خواهان آمريکا؟! نفع مردم ايران و نيز شهروندان ايرانی-کانادايی در انتخاب کدام‌يک از کانديداها بود؛ کسانی که از امنيّت شهروندان و گسترانيدن دموکراسی جهانی حمايت می‌کنند، يا کسانی که در پی انعقاد قراردادهای بيشتر نفتی با رژيم‌های واپسگرا و تروريست‌پرور هستند؟ اين را به‌طور قطع آينده مشخص خواهد کرد ولی، تا آن‌جايی که می‌شد پيش‌بينی کرد، جورج بوش گزينه‌ی بهتری بود.
    فکر می‌کنم برای نگاه به رخدادها و مسائل سياسی، بهتر است که از زاويه‌ی احساس وارد نشويم و برآورد درستی از نفع و زيان خود و ديگر مردم داشته باشيم.

    سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۳

    پاسخی به "توجيهات" عبدالله شهبازی

    نخستين بخش

    نگارش "مختصر معرفی عبدالله شهبازی" از پيش با اين آگاهی بود که "آب به خوابگه مورچگان" می‌ريزم. پاسخ کنايه‌آميز و بسی سراسيمه‌ی آقای شهبازی نشان داد که پيش‌بينی‌ام درست بوده است. ايشان البته در يادداشت خود، در عوضِ گفت‌وگوی صريح و شفاف با منتقدشان -يعنی من- و ابهام‌زدايی از کارنامه‌ی خويش، آقای فرج سرکوهی را خطاب قرار می‌دهند(!) که به‌راستی من از اين بی‌اخلاقی در نحوه‌ی برخورد، شگفت‌زده شدم! نکته‌ی ديگر که اشمئزاز اين بی‌اخلاقی را دوچندان ساخت اين بود که ايشان پيش از اين‌که شخصآ در صدد پاسخ‌گويی برآيند، يکی از کسبه‌ی مکتب جعل و اتّهام‌زنی، و دانش‌آموخته‌یِ دو رنگی و رياکاری را پيش‌قراول خود ساختند تا شايد با ناسزاها و تهديدهای اين پيشمرگه، طرفِ حساب که من باشم مرعوب شوم و بروم پی کارم. امّا اين عملکرد "گروهی" تنها مرا واداشت که برای آقای شهبازی، به خاطر داشتن چنين مريدِ نابخردی ابراز تأسفی عميق کنم!

    اکنون نگاهی بی‌اندازيم به توجيه‌گری آقای شهبازی:
    در يادداشت کوتاه "مختصر معرفی عبدالله شهبازی"، نکات متعددی مطرح شدند که بسياری‌شان از سوی آقای عبدالله شهبازی بی‌پاسخ ماندند. با توجه به پاسخ سريع -و نه صريح- ايشان بر آن يادداشت، نمی‌توان از وصف "بی‌تفاوتی" در قبال اين نکات استفاده کرد. بنابراين، نکات مزبور از سوی ايشان پذيرفته‌شده تلقی می‌شوند. در اين‌جا، با گذشتن از کنار نکات پذيرفته شده، فقط به نکاتی که "پذيرفته نشده‌اند" می‌پردازيم. نيازی به گفتنش نيست که من با آقای شهبازی ابدآ "پدرکشته‌گی" ندارم و اگر دست به قلم برده‌ام، صرفآ به قصد نورتاباندن بر بعضی تاريکی‌ها است.
    1- آقای شهبازی در باره‌ی ياس و داس فرج سرکوهی می‌نويسند که «اگر اشتباه نکنم [ياس و داس] اوّلين کتاب ايشان به‌شمار مي‌رود». من اين موضوع را چنين تصحيح می‌کنم: نخستين کتاب فرج سرکوهی شب دردمند آرزومندی نام دارد که در سال 1999 به‌وسيله‌ی نشر باران درآمد. امّا چرا آقای شهبازی بر "اوّلين کتاب" خواندن ياس و داس اصرار دارند؟ دليلش را شايد بشود در گفته‌ی خود ايشان يافت: «نوشته سرکوهي را غيرجدّي‌تر از آن دانستم که پاسخ دهم». هدف، بی‌تجربه نشان‌دادنِ نويسنده و تحليل‌گر باسابقه‌ای به‌ اسم فرج سرکوهی و لاجرم بی‌اهميّت جلوه‌دادن اثر اوست. آقای شهبازی به خواننده چنين القا می‌کنند که ياس و داس اثری‌ست غير مستند و فقط جنجالی، که ارزش نقد ندارد و بدين شکل، خود را تبرئه می‌کنند. اين حق آقای شهبازی است که در باره‌ی اثری چنين نظری داشته باشند، امّا اصلِ قضيه و هدفِ نهان در چنين اظهارنظری را نبايستی از نظر دور داشت. قبل از اشاره به آن، يادآوری می‌کنم که ياس و داس نقدی‌ست درونی از چپ ايران که يکی از فعّالان شناخته‌شده و قديمی چپ -فرج سرکوهی- با شجاعتی مثال‌زدنی در آن کارنامه‌ی خود و هم‌وندان خويش می‌سنجد. اين کتاب خطاهای تاريخی، عجولی در قضاوت و چند غلط املايی[1] هم دارد، و ليکن، ارزش روشنگرايانه‌اش بر اين خطاها می‌چربد. نيز بايستی خطاپذيری آقای سرکوهی را ستود که در "حاشيه‌ای بر چاپ دوّم"، به عجولی در قضاوت، خود اعتراف می‌کنند.
    و امّا آن "هدف اصلی" که به آن اشاره شد چيست؟ چه اهميّتی دارد که کتابی چون ياس و داس، اوّلين اثر نويسنده باشد يا چندمين کارش؟ چرا تأکيد بر "نخستين کتاب بودن" ياس و داس برای نويسنده‌ی محترم اين‌قدر اهميّت دارد؟ به‌نظرم خود ايشان بهتر از هر کس ديگری به اين پرسش -و در واقع به خودشان- پاسخ داده‌اند:«بعضي کسان، که مضامين مندرج در کتب و مقالات مرا دوست ندارند، به جاي نقد آثارم مطالب سرکوهي را درباره من تکرار مي‌کنند». يعنی به‌جای نقد اثر، سابقه‌ی نويسنده‌ی اثر را به رخ می‌کشند و به زير سئوال می‌برند؛ دقيقآ همان روشی که آقای شهبازی، از سر درماندگی در مقابل نقد آقای سرکوهی، در پيش گرفته‌اند. بعد، ايشان با مخاطب قراردادنِ آقای سرکوهی و نه من که بايستی مخاطب اصلی‌ باشم، و تلويحآ با دنباله‌رو خواندن من، در واقع مرا نيز با چوب ترور شخصيّت می‌زنند. پای استدلال که چوبين شد، پرونده‌سازی و ترور شخصيّت به‌ناگزير روش کار می‌شوند!

    توضيحات:
    1- اشتباه گرفتن "تسويه‌حساب" با "تصفيه‌حساب" از خطاهای املايی رايجی است که اتفاقآ در صص 28 و 32 ياس و داس نيز به چشم می‌خورد. ما در فارسی واژه‌ی مرکبی به شکل "تصفيه‌حساب" نداريم، بل‌که لغت "تصفيه"(پالايش/پاک‌سازی) به صورت مجرد می‌آيد. مثلآ تصفيه‌ی دانشگاه، همان عمل خطايی بود که آقای عبدالکريم سروش در انقلاب فرهنگی مرتکب‌اش گشت. نيز در يک جای کتاب(ص 26)، فعل "برخاستن" به اشتباه "برخواستن" نوشته شده است که البته اين‌ها -در مقايسه با ارزشمندی کتاب- خطاهای کم‌اهميّتی هستند.

    ادامه دارد...

    دوشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۳

    چرا به خود بد می‌کنيم؟!

    من فکر می‌کنم ما تنها مردمی در جهان باشيم که در سخنرانی فقط آن‌هايی که قبول‌شان نداريم شرکت می‌کنيم! دوستانی که با داريوش همايون مخالف هستند، روز شنبه می‌روند به سخنرانی‌اش در دانشگاه تورنتو، تا مثلآ با طرح چند پرسش، طرف را دست بی‌اندازند و به ريشش بخندند! اگر اين دوستان برای دوستداران داريوش همايون که در جلسه شرکت داشتند احترامی قائل نيستند، لااقل برای وقت و اعصاب گران‌بهای خودشان که هستند؟ اين چه بهره‌وری از آزادی و دموکراسی است که فقط برای خيط‌کردنِ مخالفان عقيدتی خود به کارش می‌گيريم؟ خُب اگر انديشه‌ی کسی را نمی‌پسنديم، چرا اصلآ پای صحبتش می‌نشينيم؟ فرق "پرسش‌های بامزه"ی ما با شعارهای انصار حزب‌الله واقعآ چيست؟ جلسه به‌هم‌زدن که شاخ‌و‌دم ندارد، دارد؟
    عدّه‌ای هم هر روز به وبلاگ‌هايی سر می‌زنند که از نويسندگان‌ و مطالب‌شان متنفرند. اين رفتار چه نامی جز مازوخيسم می‌تواند داشته باشد؟ عزيزان اين‌قدر به روان و اعصاب‌تان ظلم نکنيد! با مردم نامهربانيد قبول، چرا به خودتان بد می‌کنيد؟