یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۵

در اعدام صدام (2)

نکته‌ی جالب -و از جهتی ارزشمند- در قضيه‌ی صدّام، نحوه‌ی اعدام و برخورد با جنازه‌ی او بود. به نظرم خيلی محترمانه با این مسائل برخورد شد. بدون حضور قدرت و دموکراسی در عراق فکر می‌کنيد چطور با صدّام و جنازه‌اش برخورد می‌شد؟
ما خودمان اگر بوديم چه می‌کرديم؟ کارنامه‌‌ی ما که مشخص است: نمونه‌اش انقلاب اسلامی و برخورد با "ضد انقلاب کوردل". خيال‌تان تخت، عراقی‌ها نيز دست‌ِکمی از ما ندارند! باقی جهان سوّمی‌ها هم.
قطعی نمی‌گويم امّا فکر می‌کنم: با وجود پايکوبی‌ها در اعدام صدّام، باز در دم آخر تعصّب نتوانست بر ديسيپلين مدنی پيروز شود. ممکن است اين نظر چندان به مذاق مخالفان اعدام و اومانيست‌ها خوش نيايد، امّا از جهتی می‌شود گفت عراق در اين موضوع خاص نشان داد که دارد مدنيت را تمرين می‌کند.

پی‌نوشت:
اشتباه برداشت نشود: من با اساس اعدام موافق نيستم. مخالف هم نيستم. يعنی هنوز به نتيجه‌ای قطعی در اين باره نرسيده‌ام که باورم شود. ضمناً فکر می‌کنم در مخالفت با اعدام، بر خلاف آن‌‌چه انسان‌گراها ادعا می‌کنند، هنوز استدلال‌های منسجم و قابل قبولی ارائه نشده است. در اين باره قبلاً مفصل گفت‌وگو کرده‌ايم.

He won again

Chuck Liddell

چاک ليدل (Chuck Liddell) قهرمان افسانه‌ای کيک‌بوکس آمریکا (UFC)، چند لحظه‌ی پيش، برای دوّمين بار ديگر مدعی قهرمانی تيتو اورتيز (Tito Ortiz) را مغلوب کرد. مسابقه‌شان زنده از شبکه‌ Pay Per View از يکی از کازينوهای لاس‌وگاس پخش شد. جداً ديدنی بود (البته برای طرفداران اين‌جور مسابقه‌ها).
روی عکس کليک کنيد می‌بردتان به جريان مسابقه.

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵

در اعدام صدام (1)

لااقل می‌گذاشتند "مرحوم" صدّام کتابی بنويسد، حرفی مکتوب کند برای تاریخ، که فردا به‌ درد مردم بخورد...

در اين ماجرا، نکته‌ای که برجسته به‌چشم می‌خورد، "کارکرد دموکراسی" است. دموکراسی اگر بازتاب خواست مردم تعریف شود، در هر کشوری شکل و نمودی ويژه خواهد داشت. پس: 1- جسم جامد مشخصی نيست که هر کشور تکه‌ای از آن را بردارد و فکر کند که فردا می‌شود سوئيس، 2- با تجدّد و توسعه نبايد يکسان فرض شود، چه 3- دموکراسی "هدف" نيست، بل‌که "روش"ی است برای کشورداری، به همين خاطر 4- بدون ايجاد زمينه و بستر مناسب -که پايه‌ی فرهنگی و داربست اقتصادی از عناصر مهم آن هستند- دموکراسی نيامده پايش به لنگی خواهد افتاد!

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۵

یلداگونه دیرهنگام

این یلداگونه را بنا به درخواست آشیل گرامی تقدیم حضورتان می دارم.

1- هنوز اَندر خَم یک کوچه ام.
2- چاپلوسی، تظاهر، دروغگوئی، سالوسی، دنائت، و دستمال ابریشمی بدست گرفتن را نمی پسندم.
3- مُرده پرستی را خوش نمیدارم، زیرا با زنده ها بیشتر ایاقم.
4- سَرَم در آخورهیچ تنابنده ای بند نیست، مگر در آخور خودم. و دستم نیز زیر ساطور کسی نیست.
5- و سرانجام، ایران را بدون هیچگونه قید و شرطی دوست میدارم، زیرا هر آنچه دارم از اوست.

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵

آن وبلاگ و نويسنده‌اش (10)

هفتان
هفتان لينک‌کده‌ای است که از دل وبلاگ‌ها بيرون آمده. هفتان با اين ادعا متولد شد که تلاش‌اش، معرفی مطالب خواندنی در حوزه‌ی فرهنگ (بيش‌تر ادبيات) باشد. با رجوع به کارنامه‌ی يکساله‌ی هفتان می‌شود ديد که هر روز از لينک‌های مطالب توليد‌شده در خارج از کشور کاسته شده و جايش را توليدات داخلی -که بسياری از آن‌ها مطالب نهادهای رسمی هستند- گرفته است. اگر عمده‌شاخصه‌ی رسانه‌ی اينترنتی را "بی‌مرزی" و "چندرنگی" آن بدانيم، به کاستی هفتان پی می‌بريم. ديگر اين‌که از لحاظ آماری، در مقايسه با ديگر مطالب، پرداختن "هفتان"يان به وبلاگ‌ها بسيار ناچيز است.
در مجموع، هفتان خوراک روزانه‌ی بسياری‌ست و تلاش فراوانی پشت آن است.

  • از همین سری: ...[8][9]
  • سه‌شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۵

    مهم‌ترين دست‌آورد "پنج‌گانه‌نويسی يلدا"

    «يادمان باشد که زندگی آن‌قدر کوچک است که يک دقيقه بيش‌تر با هم بودن را بايد جشن گرفت»[من و MS]

    وبلاگ‌هایی که در چند روز گذشته به مناسبت يلدا پنج‌گانه‌هايی منتشر کردند از شمار بيرون‌اند. آدم وقتی می‌خواهد از نقاط زندگی خصوصی‌اش برای خوانندگانی بگويد که اکثرشان را نمی‌شناسد، دست و دلش می‌لرزد. مهرورزی امّا اين دلهره را کنار زد تا گفتنی‌های بسیاری از شخصيت نويسندگان بر وبلاگ‌ها نقش بندد... که بست و خوانديم.
    در مقام تحليل، خيلی از بلاگرها به‌درستی خاطرنشان کردند که اين پنج‌گانه‌نويسی، سوت‌وکوری نسبی وبلاگ‌شهر را شکست و به جوّ صميميت دامن زد. در کنارش امّا نکته‌ای از قلم افتاد يا کم‌تر ديده شد که اتفاقاً این نکته، با تار و پود وبلاگ تنگاتنگ درپيچيده است.
    شايد چند سال پيش بود که در تعريف شاخصه‌های وبلاگ نوشتم "وبلاگ، فاصله‌ی بين نويسنده و خواننده را به حداقل می‌رساند؛ اين فاصله را چنان کم می‌کند که تو گويی نويسنده و مخاطبش کنار دست هم نشسته‌اند و هم‌نفس و خيلی خودمانی گپ می‌زنند"(نقل به مضمون). وبلاگ‌ها اين‌بار نيز چنين کردند، البته با همياری نويسنده‌گان‌شان.
    خواننده ناخودآگاه اصرار دارد که از نويسنده بيش‌تر و بيش‌تر بداند، به‌ويژه اگر با نوشته‌های او ارتباط نزدیکی برقرار کرده باشد و حرف دل خود در آن‌ها ببيند. کاويدن نويسنده، طبيعت خواننده است... و این چرخه‌ی جست‌وجوگری به قصد شناخت هیچ‌وقت نمی‌ايستد. وقتی نويسنده‌ای از خصوصيات شخصی-شخصيتی يا نگفته‌های زندگی خود می‌‌گويد، در راه اقناع اين خواسته گام زده است. نويسنده چند در را گشوده و شخصاً خواننده را به ورود و نزدیک‌شدن فرا خوانده است. پس "فاصله" کم شده است؛ فاصله‌ی بين اين‌دو کم‌تر شده است.

    من معتقدم به هر اقدامی که به کاستن از فاصله‌ها بيانجامد، به‌دور از کيش شخصيت و بدون درنظرگرفتن ملاحظات اخلاقی-سنتی، بايستی خوش‌آمد گفت.

    دوشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۵

    خبر پيرمرد 65 ساله‌ی اصفهانی، بيش از هر چيز انسان را متأثر می‌کند. تأثر از اين بابت است که اين قبيل رخدادها، فقط محصول جوامع بسته و مذهبی‌‌اند و دقيقاً بسته‌بودن جامعه است که به اين معضلات امکان رشد می‌دهد. اگر دختری از داشتن دوست پسر -در قبال جامعه‌ و خانواده- معذّب نباشد، يا در کل اگر مسئله‌ی سکس چنين تابو نباشد، آدم شيادی چنين، عملاً دستش بسته می‌ماند.

    حکايت لينک و چند توضيح

    1- نمی‌دانم چرا اين‌قدر سخت‌ام شده به ديگران لینک بدهم؟ برداشتن‌اش امّا شده است کارم! از حدود صد و ده لينک کنار اين صفحه، از دو ماه پيش، پنجاه‌تای‌اش حذف شده‌اند. سرنوشت باقی هم معلوم نیست. برای اين موضوع دليل در سر زياد دارم، امّا نوشتن‌اش حوصله می‌برد؛ اوّل از خودم!

    2- من اين خصوصيت را نمی‌پسندم که "لينک بده، لينک بستان"! دوست ندارم گله‌ای از لينک رديف کنم که از درازی، سر و ته‌اش معلوم نباشد... که عمر نوح هم داشته باشی، باز نرسی به همه‌شان سر بزنی. به نظر من، اين مشی بر خلاف پرنسيپ رسانه است. نيز نشان از فقدان انتخاب دارد... و بدون حق انتخاب، "فرديت" -که پايه‌ی توسعه و شهرنشينی است- زير پرسش است. چنين رويکردی، صرفاً برای ايجاد ارتباط است و از زاويه‌ی سنتی، "مردمداری" و "همه‌ را داشتن".

    3- بعضی اصلاً قيد لينک‌دادن را می‌زنند. اين مصداق "از آن سوی بام افتادن" است. اين‌ها یا می‌ترسند زير بخيه‌ی بعضی از دوستان بروند "که چرا به ما لينک نداده‌ای"، يا می‌خواهند جاجيم خود را جايی بالاتر از بقيه پهن کنند و از فراز به خلايق بنگرند. بيش‌تر امّا از هرچه گله‌گی است بيزارند و اين‌طوری به کل غائله تير خلاص می‌زنند.

    4- بعضی هم فقط به نوشته‌های خودشان لينک می‌دهند. نمی‌دانم کجا پژوهشی می‌خواندم راجع ‌به وبلاگ که یادداشت‌ها را از لحاظ تعداد لينک به منابع و ديگران ارزيابی کيفيتی کرده بود. عيار اين‌دسته از اين بابت زير صفر است.

    یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵

    امروز اين‌قدر سوژه آمد به ذهنم و به کاغذ نيامده جهيد و گريخت که در دنيای سوژه‌سوزی‌های من، خودش رکوردی بود! امروز وقت بود، حوصله بود، انگيزه‌ی گفتن بود، کامپيوتر و اينترنت هم بود... و خلوتی داشتم که نپرس، امّا اين نگذاشت که سوژه را خوب بمالم تا ورز بيايد که بتوانم بچسبانم. تار و پود ذهنم، به محضی که می‌آمد مرتب‌شدن را لمس کند، با شلاق ترانه‌ی شهيار از هم می‌گسيخت. خلاصه جنگی بود بين دل و ذهن... و چه جنگ نيکویی بود.

    شنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۵

    يلدا

    بلندترين چشم‌انتظاری آدمی به سپيدی روز...

    پنج‌گانه‌ی يلدا

    به فراخوان حضرت روزبه، يک فقره "پنج‌گانه‌ی يلدا"يی تقديم می‌شود که بماند به يادگار!

    1- از فرم شخصيتی انسان‌های بسته، فرهيخته و سنگين-رنگين هيچ خوشم نمی‌آيد. به نظر من، اين‌گونه افراد، بخش عمده‌ی "خود"شان را پنهان می‌کنند. اين اتفاقاً همان سياقی‌ست که خانم‌های ايرانی عجيب می‌پسندند، چون‌ به آن‌ها اين فرصت را می‌دهد که طرف مقابل را خودشان "کشف" کنند!
    2- از کلاس و مدرسه هميشه بدم می‌آمده، مخصوصاً آن‌دورانی که جنگ بود و امثال ما را می‌خواستند از پشت ميز کلاس به جبهه‌های حق عليه باطل اعزام کرده، به فيض شهادت برسانند!
    3- شيفته‌ی کارهای سنگين بدنی به‌ويژه ساختمانی هستم. از غوطه‌خوردن در فضای گرد خاک و چوب لذّت می‌برم. به عبارتی، ساختن کار من است. اين‌ هم شوهای مورد علاقه‌ی من: Real Reno's و Holmes on Homes
    4- اگر زندگی بگذارد، تفريح مورد علاقه‌ی من چرخ‌زدن در کوچه‌پس‌کوچه‌ها و رفتن از اين کافی‌شاپ به آن‌يکی است. از گپ‌زدن‌ و نشست‌وبرخاست با آدم‌های اهل فکر و دل سير نمی‌شوم.
    و در آخر 5- کسی اگر از روی نوشته‌های من فکر کند که من را شناخته، حسابی در اشتباه است. باور کنيد خيلی از اين افراد وقتی با من برای دفعه‌ی اوّل برخورد کرده‌اند، حسابی شوکه شده‌اند و حتّا بعضی‌شان رم کرده‌اند، چون آن‌چه من بوده‌ام (و هستم) با پيش‌فرض آن‌ها هيچ با هم نمی‌خوانده است! روحيه و اخلاق من، با دنيای قلمی‌ام از زمين تا زيرزمين فاصله دارد. يعنی من اخلاق و رفتارم را بر اساس سواد و انديشه‌ام کوک نمی‌کنم، اعتبار و وجهه‌ام را نيز از آن وام نمی‌گيرم؛ در قالب ديگری جز آن‌چه هستم نمی‌روم؛ آن‌طور زندگی می‌کنم که بايد بکنم. فکر می‌کنم آن "نقاب"ی را که سياوش قميشی در ترانه‌اش ياد کرده، من هيچ‌وقت به چهره ندارم. واقعيت‌اش از بابت نقش‌بازی‌نکردن کم ضرر نکرده‌ام، امّا فعلاً تصميم ندارم رويه‌ام را تغيير بدهم.
    خجالت نکشيد... شما هم بنويسيد... ضرر ندارد!

    پی‌نوشت:
    انگار قاعده‌ اين است که هر کس پنج ‌نفر ديگر را هم به ميدان نوشتن بکشد. انتخاب پنج‌ نفر از ميان اين‌همه دوست و آشنا سخت است؛ شايد در حدّ بعيد. کار آن‌وقت سخت‌تر می‌شود که تو دير به اين قافله پيوسته باشی... من در واقع به ترتيب اولويت انتخاب نمی‌کنم؛ نام همه را می‌ريزم توی کشکول و شانسی يکی‌يکی می‌کشم بيرون:
    حميرا که خيالی تشنه دارد - امير مهيم که انسان است و شاعر - فرزاد پناهندگی که یار اسکان است و خصم آواره‌گی - بلوچ که دغدغه‌ای جز انسان ندارد - و محمّد کهنه‌کار امّا تازه‌وارد.

    جمعه، دی ۰۱، ۱۳۸۵

    درباره‌ی "چهارمين يادداشت"

    تعريف کتايون از "دو گروه نويسنده" تأمل‌برانگيز است، امّا نوع تقسيم‌بندی‌اش جای توضيح دارد. هرچند مبنای نوشته‌ی او اين نظر نيست که "همه‌ی وبلاگ‌نويسان فقط در همين دو گروه جا دارند"، امّا برای پيشگيری از اين شبهه بد نيست ‌در فرصتی، ديدگاهش را بسط دهد. ضمناً اين توضيح نيز لازم است که سمت صحبت نوشته صرفاً آن کسانی‌ است که خود را نويسنده می‌دانند يا به اين عنوان ناميده می‌شوند... و آن‌ها که از روی تفنن گه‌گاهی چيزکی می‌نويسند را شامل نمی‌شود.

    به باور شخص من، علاوه بر دو گروه ياد شده در يادداشت مزبور، شمار قابل توجهی از بلاگرها بين اين‌دوگروه چرخ می‌خورند و سرگردان‌اند. اين عدّه يا طالب شناخت نيستند و انگيزه‌اش را ندارند، يا توانايی‌اش را ندارند و يا هنوز در مراحل يادگيری و شناخت‌اند. به همين لحاظ، توقع داشتن باوری منسجم با پشتوانه‌ی دانش و استدلال کافی از آنان بيهوده است. اين عده‌ را می‌شود "گروه بينابين" ناميد.

    اگر بخواهیم رقم آدم‌های جدّی و آن‌ها که ايده‌های درخوری برای ارائه دارند را در اين وبلاگ‌شهر به‌دست دهيم، اگر آدم حساس و شکننده‌ای باشيم، خيلی زود افسرده‌گی گريبان‌مان را می‌گيرد!‍ باور کنيد اکثر آن‌ها که به "وبلاگ‌نويسان مشهور" شهره‌اند، بيش از آن‌که رسم داد و ستد فرهنگی را بدانند، در زد و بند، نان‌قرض‌دادن و گرفتن و ايجاد روابط از نوع "بازاری"اش استادند. اين عدّه ‌جای آن‌که با نوشته‌های خود در کورسويی شمعی افروخته باشند، به فراگيری ظلمات ممد رسانده‌اند که کسی بی‌استعدادی و وجدان خفته‌شان را نبيند. نه تنها آنان در بيداری هيچ ذهن خموده‌ای تلاشی نکرده و نمی‌کنند، بل با هر چه در توان دارند، به نشر جهالت و واپسمانده‌گی می‌کوشند که يک‌وقت کسی از آنان پيش نيافتد و موقعيت‌شان متزلزل نشود. کتايون چه درست می‌نويسد که «نویسنده آزموده و عاقل، عاشقی است واقعی که به منظور نشان‌دادن "خود" به میدان نیامده...»؛ اين درست نقطه‌ی مقابل انگيزه‌ی اين قبيل افراد است.
    قصد پديدارشناسی اين افراد نيست، امّا بی‌فايده هم نيست که يکی-دو شاخصه‌ی ديگر اينان را برشمريم: "دشمنی با ديالوگ" آن‌ها را در آن‌جا می‌شود ديد که با کسی به‌جز "جنس خودشان" به‌ گفت‌وگو نمی‌نشينند. طبعاً، دگرگو و دگرانديش همه‌گاه با سکوت يا تخريب‌کردن از سوی آنان مواجه می‌شود. و امّا این عدّه "وبلاگ‌نويسان مشهور" -که البته منظور اين نوشته همه‌ی وبلاگ‌نويسان مشهور نيست- هر هنری نداشته باشند، در تحت‌تأثيرقراردادن "گروه بينابين" و جمع رأی‌های‌شان بی‌بديل و پُرهنرند.

    به باور من، آن‌چه مهم‌تر از برخورد با گروه ميدان‌دار‌ ‌ِفرصت‌طلبی است که سخن‌اش رفت، ايجاد امکان رشد برای "گروه بينابين" است. به‌عبارتی، زدن جرقّه‌ی آگاهی در ذهن و روان‌های کسالت‌گرفته، اگر بخت يار باشد، شايد به شعله‌کشيدن آتش دانش و معرفت بيانجامد. اين کار با بی‌پرده‌گويی و راستی ميسر است و بس.

    پنجشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۵

    چهارمین یادداشت

    در میان وب لاگ نویسان ایرانی، هستند کسانیکه بیکارند و بی استعداد، گزافه گویند و هوچی. ایشان بدلیل تشویقهای بلا انقطاع فک و فامیل، دوستان وهمپالکی های ادب پرورشان، دست به نگارش هرآنچه ازمغزهای خاکستری رنگشان تراوش میکند میزنند، از لگدمال کردن واژه نیز لذّت میبرند و به خود میبالند. بگذارید برای خالی نبودن عریضه، اینگونه آدمیان را ادبای بی ادب نام نهم و اندکی نیز به بی ادبی ایشان بپردازم. همانطوریکه میدانید، نیش عقرب نه از َره کین است، که این خصلت عقرب است که درنیش زدنِ او جلوه گری میکند.
    از نظر راقم، بی ادبی این "ادیبان"، نمایشگر شیوه بدِ دانش آموزیِ ایشان است، همانطوریکه کم مِهری ایشان به فراگیری و آموختن مطالب مفید و خردپرور، سرچشمه در تنگ نظری ذاتی اینگونه "نویسندگان" وب لاگی دارد. و شاید بهمین سبب است که هم قلم را هَردَم بیلی در دست میگیرند و هم بدون نظرخواهی از ایشان، اظهار فضل میکنند. این نونهالان وب لاگی تا دری به تخته ای کوبیده میشود، دچار توهم شده و اراده از کف میدهند، و لب و لوچه های غنچه ای خود را آویزان میکنند و بیخردانه بر سنگ جهالت پا میکوبند. ایشان همواره در صدد از نیام بیرون کشیدن شمشیرهای دو دَم خود هستند، بی آنکه بتوانند بر پریشان حالی متعصبانه خود چیره گردند. تازه اگر به رسم نیکی به یکی از ایشان بگوئی که "والله یاد گیری هم برای دنیایت مفید است و هم برای آخرتت ثواب دارد. لااقل شب اول قبر، هنگامیکه نکیر ومنکر به سراغت می آیند تا به بازپرسی از تو بپردازند، لازم نیست چون خری قبرسی که در گِل رُس وامانده، سرو کله را به سنگ لحد بکوبی"، هزار تا لنطرانی نیز بارَت میکنند. پند و اندرز بگوش این دسته از آدمیان به مصداق همان "گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من / آنچه البته به جائی نرسد فریاد است"، میباشد.
    اما در میان این جمع اضداد بلاگرهای ایرانی، هستند نویسندگانی که برای قلم خویش، وقت خواننده گرفتار، آثار هنری و ادبی بزرگان، شیوه های گوناگون جهان بینی، و فلسفه های سیاسی گوناگون احترامی ادبی قائلند، حتی اگر خدای ناخواسته به نقد کوتاهی از برخی از آثار "بزرگان و اساتید" هنر، فرهنگ و ادبیات ایران بپردازند. اینگونه افراد به آن کاری که در آن تبّحر دارند "عشق" میورزند، و شاید بهمین سبب نیز، چون دیگر عاشقان راستین، از شمشیر دو دَم تنگ نظران، بهانه جوئیهای عجولان، و سنگ پرانی های سیاست پرستان هراسی ندارند. عشق نویسنده واقعی از قلم او تراوش میکند و شاید بهمین دلیل است که هر کسی را توان خواندن نوشته های ایشان نیست.
    سخن از عشق شد وعاشق بودن، به یاد گذشته ای نه چندان دور افتادم و سخن کهتری قلم زن که "عاشقی" را نخستین ویژه گی نویسنده میدانست، و به نویسندگانی چون شادروان احمد کسروی، و یا استاد سعیدی سیرجانی که سر در ره قلم و "عشق" خویشتن نهادند، اشاره میکرد و ابیاتی از دیوان شمس را زمزمه میکرد که "عاشقی و آنگهانی نام و ننگ؟ / او نشاید عشق را ده سنگ سنگ".
    براستی نویسنده دانا جز در ره خِرََد و خِرَدپروری گامی برنمیدارد. او دانش آموزی تواناست که با سخاوت تمام هرآنچه را که براستی آموخته در طبق اخلاص شعر، مقاله، داستان کوتاه یا بلند میگذارد، تا هرکس به فراخور حال خویش از ادبیات بهره برد. و شاید هم بهمین دلیل است که نویسنده دانایِ وب لاگی از هیچ چیز و هیچ کس نمی هراسد، چرا که میداند "گرزِ هرچیزی بلنگی دورشو / راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ؟"
    نویسنده دانا، چه وب لاگی و چه غیر وب لاگی، به جای نگارش اراجیف و حرفهای صد تا یک غاز، به نگارش ناگفته ها، با عطف به دلیل و مدرک، میپردازد. و شاید هم در برخی موارد با آغوش باز به استقبال خطر میرود و حرفی و سخنی برخلاف میل این و آن میگوید و زیرلب زمزمه میکند، "مرگ اگر مرگ است آید پیش من / تا کشم خوش درکنارش تنگ تنگ." و اگر چیزی مینویسد که به گوشه عبا و قبای آقایان برمیخورد، ادامه بیت بالا را زمزمه میکند که، "من از او جانی برم بی رنگ و بو / او زِ من دلقی ستاند رنگ رنگ". بهمین سبب است که نویسنده دانا، زخمهای مردم خود را با مرهم شعر و ادبیات التیام میبخشد، و گه گاهی زمزمه میکند که، "جور و ظلم دوست را برجان بِنِه / ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ." اما درجائی که شمشیر دو دَم "دوست" در مقابل قلم نازک و جاودان بمانند چینی نازکی می شکند، تنها آنگاه است که میتوان زمزمه کرد، "گر نمیخواهی تراش صیقلش / باش چون آینه ای پر زنگ زنگ."
    نویسنده آزموده و عاقل، عاشقی است واقعی که به منظورنشان دادن "خود" به میدان نیامده، بل این شیوه زندگانی اوست که عشق به راستی و بازتاب افکار و احساسات صیقل خورده اش را تقاضامند است. پس هنگامیکه حقایق را میشکافد و راستی را آشکار میکند و کار "ادبی" شاعری "گرانقدر" و یا نویسنده ای "متعهد" را به نقد میکشد، همچنان بدین نکته واقف است که، "دست را برچشم خود ِنه گو بِچَشم / چشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ". اما، او که آدمی با وجدان است تصمیم میگیرد تا همچنان بیاموزد، و آموخته هایش را در اختیار همگان قرار دهد. چنین نویسنده ای با توجه به ارزش کارش ارزیابی میشود، نه از روی حماقت مِهر میورزد و نه از روی تعصب کین. نویسنده عاشق انسانی است آزاد و رها و درحال رشد و شاید بهمین دلیل است که از آنانی که دربند افکاری ناخوشایندند، دلسرد نمیشود، و همچنان مینویسد.

    چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵

    بدا به حال تارچشمان!

    امروز موقع کار، انگار که هوا لج کرده باشد، يک‌مشت غبار را صاف فرستاد -بخوان پاشيد- توی چشمم! همین که چشمم را ماليدم، لنز در گوشه‌اش پيچيد و هر کاری کردم مثل قبل روی عدسی پهن نشد که نشد. من که چشم‌هايم را آن‌موقع بدجوری لازم داشتم، زودی پريدم کنار آينه‌ی ماشين و آن جسم لزج را با آن دست‌ خيلی تميزم درآوردم، امّا آن بازيگوش که بعد از مدّت‌ها از سلول چسبناک کوچکش رها شده بود، بی‌معطلی از کف دستم جهيد و سقوط آزاد رفت روی خاک‌ها. حالا کاری نداريم که چقدر گشتم تا شی بی‌رنگ مربوطه را که حسابی هم‌رنگ اوضاع شده بود پيدا کردم...
    امّا من آن‌موقع چشمم را بدجوری لازم داشتم. از شما چه پنهان، کاری که کردم اين بود: لنز را با آب دهان "استرليزه" کردم و گذاشتم سر جايش! به همين راحتی. همه چيز هم خوب پيش رفت.
    خلاصه آدم از روی ناچاری چه‌ها که نمی‌کند!

    دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

    با خودم فکر می‌کردم شاملو که ديگر در ميان ما نيست، من هم که در آن کشور زندگی نمی‌کنم که کماکان همان دغدغه‌ها را داشته باشم، پس واقعاً فايده‌ی وقت‌گذاشتن و نوشتن مطلب به اين بلندی چيست؟ مطلبی می‌نويسی که عدّه‌ای را خوش می‌آيد و احتمالاً تعداد بيش‌تری را آزرده می‌کند؛ مطلب راجع به شخصی که هيچ نقشی در زندگی فعلی تو ندارد و ياد و خاکش در دنیای دیگری‌ست.
    اصولاً آيا به صلاح است که آدم در وبلاگ يادداشت جدّی و جدلی بنويسد؟ گمان نمی‌کنم!
    با رجوع به فرهنگ اين مردم می‌بينیم که هميشه اهل تقيه پيروز بوده‌اند و نام نيک داشته‌اند. تقيه‌‌کردن این افراد هم همه‌گاه "ميانه‌روی" و "رواداری" تعبير می‌‌شده.... انگار که بی‌پرده‌گويی، به‌جای اين‌که فکری برانگيزد، تنها رگ تعصب مخاطب را متورّم می‌کند!

    یکشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۵

    پاسخ به یک نقد: مختصراشاره به اثر و جهان‌بينی شاملو

    انتقاد خوب را بايد پاسخ داد. تکه‌های حقيقت را اصولاً جايی غير از ميان گفت‌وگوهای سالم نمی‌شود جُست. در وبلاگ آئيل نقدی آمده به يادداشت رمانتيسمی که به مردم ما فرو شد!. من در حد بضاعت خويش سعی می‌کنم پاسخی بر آن بنگارم تا شايد ابهام‌های ايجادشده مرتفع شود.

    بر خلاف ادعای نويسنده، به‌یاد نمی‌آورم که جايی گفته باشم "شعرهای شاملو را هيچ نمی‌پسندم"![1] مشکل من -بيش و پيش از هر چيز- با جهان‌بينیِ شاملو است. شعر شاملو ويترينی‌ است از انديشه‌ها‌ی سياسی-اجتماعی او و نوع برخوردش با اين مقولات. نيز روان شاعر را می‌شود در شعرش (و سخنرانی‌ها و دست‌نوشته‌هايش) رد گرفت. برای نمونه، به قطعه‌ی شبانه[2] -که از کارهای معروف شاعر است- دقّت شود:
    در نيست
    راه نيست
    شب نيست
    ماه نيست
    نه روز و
    نه آفتاب.
    ما
    بيرون زمان
    ايستاده‌ايم
    با دشنه‌ی تلخی
    در گرده‌های‌مان.
    هيچ‌کس
    با هيچ‌کس
    سخن نمی‌گويد
    که خاموشی
    به هزار زبان
    در سخن است.
    در مردگان خويش
    نظر می‌بنديم
    با طرح خنده‌ئی،
    و نوبت خود را انتظار می‌کشيم
    بی‌هيچ
    خنده‌ئی!
    داوری در اين قطعه می‌گويد: از لحاظ صنعت شعری، شعر نسبتاً خوبی‌ است؛ ضرب‌آهنگ دارد، واژه‌ها سنجيده کنار هم چيده شده‌اند، ساده است و تصوير را واضح ارائه می‌دهد. امّا این شعر از لحاظ محتوايی چيزی نيست جز ايجاد هراس و ترويج بدگمانی. در عناصر شعری احمد شاملو نظر کنيد: "دشنه، مرده، خون، کفن، خاموشی، ظلمات، کابوس، هيچ‌کس (تنهايی و بيگانگی)، ويرانی و..." و از اين دست عناصر که برای ويران‌کردن روان هر انسانی به‌غايت کافی است! اين‌گونه شعر -به‌راستی- مخاطب را به کدام سو می‌برد؟ شعر شاملو ترجمان درد يک ملّت نيست، بل‌که کارکردش تهيیج و تشديد فلاکت آن ملّت است. آن‌چه شاملو در زندگی کرد و در شعرش گفت، تا حدّ زياد، ملغمه‌ای بود از نهيليسم ويرانگر توده‌ای، خواب‌های تحقق‌ناپذير سوسياليستی، فرصت‌طلبی، ضدّيت با ايده‌آل‌های ملّی و تزريق نفرت و نااميدی در قالب اميدواری‌های کاذب.

    نويسنده مدعی‌ است "شاملو با خرافه سر ستيز داشت" (نقل به مضمون). واقعيت اين است که از حرف تا عمل فاصله‌ای‌ست گاه دست‌نيافتنی و قطعاً "با حلوا‌حلواکردن هم دهن هيچ‌کس شيرين نمی‌شود"! شاملو بعضاً خود با ارباب خرافه نشست‌‌وبرخاست داشت و در مدح‌شان شعرها سرود.[3] هم‌چنين با مبارزه‌ای دون‌کيشوت‌وار با اساطير و غرور ملّی ايرانيان و ناسزاگویی به بزرگان و جاودان‌نامان اين ملّت، خود به کوره‌ی خرافه‌پرستی سوخت رساند و در نشر کذب -با کفش‌هايی آهنين- شرکت جست. در اين زمينه سخنرانی او در دانشگاه برکلی[4] به‌يادآوردنی‌ست که با کپی‌کردن حرف‌های علی حصوری، چطور اسطوره و کهن‌الگو را با واقعيت تاریخی اشتباه گرفت و از تنيدن‌ آن‌ها -با چاشنی پرخاش و لحن چاله‌ميدانی- آش درهم‌جوشی ساخت که جز قلب و مسخ واقعيت نامی بر آن نتوان نهاد.[5] شاملو با ابزار مثلاً ديالکتيک مارکسيستی، به ارزيابی حماسه‌ی جاودان ايران شاهنامه‌ می‌نشيند و نتيجه می‌گيرد که فردوسی -يعنی انسان هزار سال پيش- "ضد زن" بوده و لابد از بيانيه‌ی حقوق بشر امروزی هم آگاهی کافی نداشته است![6] شاملو در سخنرانی خود، داستان‌های اساطيری را که فردوسی با خونِ دل خوردن سی‌ساله‌ی خويش به‌ نظم درآورده بوده -تا ملّت مغلوب و تحقیرشده‌ای را زنده کند- به سخره می‌گيرد و به وادی‌ای پا می‌گذارد که نه صلاحيت‌ علمی‌اش را داشته، نه شرافت قلمی‌اش را. و امّا غفلت سينه‌زنان حرم هوچی‌های تاريخی در اين است که نمی‌دانند دانش‌پژوه امروزی نه از روی اوهام‌بافی و گزافه‌گويی‌های مثل شاملو، که از پژوهش‌های گران‌سنگ اساتيدی چون جلال خالقی مطلق به شناخت فردوسی می‌نشيند.

    یادم هست دو سال پيش، جمال ميرصادقی در گفت‌وگویی که با خبرگزاری ايلنا داشت شنيده‌ای را از شاملو بازگو کرده بود به اين شرح: جمال‌زاده نويسنده‌ی واقعی يکی‌بود، يکی‌نبود نيست؛ ظاهراً شاملو گفته بوده که جمالزاده قصه‌های اين مجموعه را از دو نويسنده‌ی عصر مشروطيت که کشته شده بودند دزديده بوده! همان موقع من در اين باره مطلبی نوشتم با عنوان نظر عجيب‌غريب احمد شاملو!. با علم به اين‌که جمالزاده پدر داستان‌نويسی مدرن فارسی و یکی‌بود، يکی‌نبود نخستين اثر ثبت‌شده در حوزه‌ی داستان کوتاه فارسی است، پس دغدغه‌ی شاملو نه نورتاباندن بر واقعيت تاریخی، که به واقع درافتادن و به ظنّی ويران‌کردن "مبدأهای فرهنگی" اين ملّت بوده است. ملّتی که مبدأهای فرهنگی و افتخارات تاريخی‌اش شکسته شد، در واقع مرده‌ی متحرکی بيش نيست. رويکرد شاملو به غزليات حافظ -و مثلاً تصحيح و به واقع دستبرد در آن- نيز جز اين نبود و جنبه‌ی ارتقادهی نداشت... که حافظ نيازی به ارتقادادن امثال شاملو ندارد.

    واپسين سخن اين‌که من قصد زدن يک‌سويه‌ی شاعری به اسم احمد شاملو را ندارم، امّا آن‌چه معتقدم و به آن اصرار می‌ورزم اين است که بايستی با رويکردی تاریخی به هر شخصيت از-دست-رفته‌ی تاریخی نگريست و با رجوع به کارنامه‌ی او سره از ناسره‌اش باز شناخت. بدون اين روش و با نگاه و برخوردی صرفاً نوستالژيک و احساسی، هم‌چنان در زير سايه‌ی بت‌ها و غول‌های دست‌ساز خود دست‌وپا خواهيم زد و اين دور فرسايش و باطل را ادامه خواهيم داد...

    توضيحات:
    1- هرچند اگر روزی بگويم نيز اين يک حق محفوظ و سليقه و نظر شخصی‌ است.
    2- شاملو، احمد. کاشفان فروتن شوکران. چاپ دوّم. تهران: انتشاراتی ابتکار، 1363.
    3- برای نمونه، شعری که در رثای آل احمد گفته بود.
    4- 18 فروردين 1369 = APR 08, 1990
    5- شاملو در سخنرانی خود ضحاک ماردوش را به "قهرمانی انقلابی" و کاوه را به يک شارلاتان تبديل می‌کند که این خود طنز تاریخ است! هم‌چنین سخت به فردوسی می‌تازد که "ضد زن بوده" و نارواهای ديگری را هم به او می‌بندد!
    6- برای خواندن نقدی خواندنی به گفته‌های شاملو: حماسه‌ی ايران به قلم دکتر جليل دوستخواه.

  • به مناسبت ششمين جايزه‌ی احسان يارشاطر به جلال خالقی مطلق

  • يک سند تاريخی: فردوسی و اهميت شاهنامه از محمّدعلی فروغی
  • شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵

    بکارت از نوع وبلاگی‌ آن!

    چند تنی از دوستان بلاگر -که اتفاقاً خوب هم می‌نويسند- وبلاگ‌شان را طوری تنظیم کرده‌اند که فقط مخاطب‌های ويژه و از قبل انتخاب‌شده قادر به بازديدکردن از آن‌ها باشند. اين انتخاب البته يک حق طبيعی‌ست، امّا بازی‌کردن در نقش "باکره"، آن‌هم روی نت، ديگر از آن حرف‌هاست!
    وبلاگ‌نويسی که باکره‌گی‌بردار نيست؟ روی نت که آمدی، پی‌اش را بايد به تن‌ات بمالی که همان اوّل کار یکی يقه‌ات را بگيرد؛ خُب قلم را چکانده‌ای و ذهنيت‌ات را لو داده‌ای.

    اگر می‌شد تک‌تک خوانندگان‌مان را خود انتخاب کنيم بد نبود، امّا روی شبکه‌ی به این بی‌در-و-پیکری مگر می‌شود از اين خواب‌ها ديد؟

    فرم پيام‌های وبلاگ

    کمی تمپليت وبلاگ را دستکاری کردم. طرفه اين‌که الآن متن کامنت‌ها در زير هر يادداشت ثبت می‌شود و ديگر نياز نيست که در روزنه‌ی کوچک پاپ‌آپ، چشم همگی‌مان تار شود تا بخوانيم‌شان.
    بر خلاف بعضی از وبلاگ‌ها که خط پيام‌ها ريزتر از متن است، فونت و اندازه‌ را عيناً مثل خود متن تنظيم کردم، چون‌که پيام و پيام‌گذار -هر دو- اهميت دارند و در ظاهر و باطن بايستی محترم شمرده شوند.
    برای خواندن پيام‌ها به شکل متن کافی است روی عنوان هر نوشته کلیک کنيد. حرفی هم اگر بود، لينک کامنت، زير واپسین پيام، در دسترس است.

    جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

    دو مشی متضاد در گفت‌وگو

    1- بعضی بحث می‌کنند که فقط پرچانه‌گی کرده باشند. اين بعضی، بحث را به خاطر "نفس بحث" دوست دارند؛ نه موضوع بحث برای‌شان مهم است، نه زمان و نه طرف بحث؛ نقّاد همه‌کس‌اند و هميشه ساز مخالف می‌زنند، حتّا زمانی که عين عقيده‌ی خود ایشان را بازگو کرده باشی. برای اين بعضی، معنی بحث مساوی "منکوب‌کردن" است: خوی استبدادی حريف می‌طلبد و حريف را در موضع ضعف می‌نشاند و لذّت می‌برد، حال با چه وسيله‌ای و از چه راهی... هيچ مهم نيست! ... و سوء نيت متاعی‌ست که تا بخواهيد در انبان دارند.

    2- بعضی به عرصه‌ی گفت‌وگو پا می‌گذارند که بيآموزند. آنان فارغ از برد يا باخت، در بحث جرقه‌ای طلب می‌کنند که بزند و چرخ ذهن‌شان را به حرکت درآورد. از روی خصلت مثبت‌انديشی، آنان معتقد نيستند که هر بحثی لزوماً بايد به نتیجه‌ی دلخواه -يا اصلاً به نتيجه‌ای- برسد.

    انسان گروه اوّل پر است از ترس و نفرت و امّا دوّمی آرام است و مهرورز. اوّلی شاخصه‌اش جمود ذهن است و دوّمی مصداق فراخ‌انديشی.
    هر کس بايد به داوری خود بنشيند که کجای اين معادله ايستاده است...

    سه‌شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۵

    رمانتيسمی که به مردم ما فرو شد!

    آه اگر آزادی سرودی می‌خواند
    کوچک
    هم‌چون گلوگاه ِ پرنده‌يی،
    هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمی‌ماند.
    ساليان ِ بسيار نمی‌بايست
    دريافتن را
    که هر ويرانه نشانی از غياب ِانسانی‌ست
    که حضور ِ انسان
    آبادانی‌ست
    .
    شاملو

    اوّل اين‌که «پرنده‌یی» نيست و "پرنده‌ای" است، البته اگر بخواهیم فارسی بنويسيم! دوماً، چه کسی گفته «حضور انسان آبادانی‌ست»؟ پس اين‌همه ويرانی کار دست کيست؟ لابد اجنه! حالا ديگر در محتوای حرف باريک نمی‌شويم که مثلاً تعريف اين "آزادی" از ظنّ شاعر چه بوده و الخ...
    به راستی درشگفت نيستيم از اين‌ حجم رمانتيسم بی‌محتوايی که در طی ساليان به خوردمان داده‌اند؟ چه پند و نکته‌ای در حرف یا عمل از اين دست افراد بوده که اين‌طور بر جايگاه احترام نشانده‌شان؟ کلاه‌مان را خود قاضی کنيم که اين جايگاه (بخوان بارگاه!) آيا حقيقی‌ است يا تصنعی و زاده‌ی خود-کم-بينی هویتی ما ايرانيان؟

    دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۵

    Pariah

    You are my Pariah, my hero
    The one who left that land,
    to find the land of one's own,
    and the land of your own, you've found.

    You are my Pariah, my hero,
    You've crossed all the boundaries,
    and became your own father,
    and a Father you have become.

    You are my Pariah, my Star,
    A hero on a quest,
    The one who crossed over, in an attempt to find the Truth,
    Or to save the tortured soul, nevertheless.

    You are my Pariah, my hero,
    Have you entered the wilderness of soul?
    Have you met all the foes?
    Have you learned a trick or two?
    Just in case you need them soon,
    And indeed you need them soon.

    My poor broken Pariah,
    My beaten hero, in this dwelling,
    This is what you are:
    A mended individual of a broken heart,
    A boy who missed the father and created one of his own,
    You are my poor Pariah, the one who needs to rest

    katayoun (Toronto, 2004)

    یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵

    سرزدن به داون‌تان

    امروز بعد از مدّت‌ها گذرم می‌افتد به مرکز شهر تورنتو يا همان داون‌تان (که البته در جنوب شهر واقع است). می‌روم به ديدار دوستی.
    داون‌تان جايی است که از گشتن در آن سير نمی‌شوی. هر فصل سال هم لطف خودش را دارد. قبل از کريسمس، اين شلوغی و حراج مغازه‌هاست که تو را به خودش می‌کشد. کافی‌شاپ‌ها هم که جای سوزن‌انداختن نيست!
    لطف ديگر خيابان‌چرخی ديدن مردم است؛ مردمی اغلب سرحال و باروحيه که آزاری برای هم ندارند. طعم خنده‌ها و گپ گروهی‌شان، ايستادن‌های پی‌درپی در بين‌ راه‌رفتن‌هاشان‌، رنگ لباس‌هاشان و همه، نشاط می‌پراکند.
    ويترين‌ها و تابلوهای فراوان فروشگاه‌ها و خانه‌های تودرتو و به‌هم‌چسبيده نيز از منظری ديدنی‌ست. اغذيه‌فروشی -که ميعادگاه آدم گشنه است- هم گله‌به‌گُله در خيابان‌ها پراکنده است؛ از هر نوع و سازگار با هر مذاقی.

    البته من به آن‌ها که تمام مدّت در داون‌تان کار و زندگی می‌کنند غبطه نمی‌خورم! زندگی در مرکز ازدحام گرفتاری‌های خودش را دارد که چالش ممتد با آن از توان چون منی خارج است. خب طبعاً آدم آزاد، حق انتخابش را به‌دست می‌گيرد و برای پيشگيری، با پای خود از اين دايره خارج می‌شود...

    شنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۵

    گسيخته در باب "دغدغه"

    1- انسان بدون دغدغه نمی‌شود. انسان‌ها دغدغه‌های گوناگونی دارند. و امّا اين دغدغه‌ها را اگر خوب وارسی و به زير و بم‌شان دقيق شوی، بن‌مايه‌ی فکر افراد را می‌توانی شناسایی کنی. به عبارتی، "دغدغه‌" صرفاً "مشغوليت" نيست، بل‌ آيينه‌ی تمام‌نمای درون آدمی‌ست.
    2- "بيان"، بخشی از جوهر انسان است. انسان‌ها هر حد که از شگرد "مخفی‌کاری" برخوردار باشند، باز در لحظاتی ويژه به صرافت می‌افتند و سر دل باز کرده گفتنی‌ها بازگو می‌کنند. دليل همانا وجود دغدغه در انسان است. "دغدغه" کودک بازیگوشی‌ست که آرام و قرار ندارد و تمام مدّت ورجه-وورجه می‌کند که خودی بنماياند. پس، "دغدغه" را نمی‌شود کتمان يا حتّا پنهان کرد.
    3- دغدغه‌، هم‌جنس تمام‌وکمال خود آدمی‌ست. دغدغه را که گفتی، درون نمايش داده‌ای! البته هر نمايش بيننده‌ی آگاه می‌طلبد که از ظرافت و فهم کافی برای درک مطلب برخوردار باشد. اين‌جاست که "عقل نقّاد" چالش‌گر دغدغه می‌شود و شعور تجربی و دانش‌آموخته کاشف‌اش.
    4- شگفت‌زده نشويد اگر همسايه‌تان باوری را مطرح کرد که با اعتقاد شما فرسنگ‌ها فاصله دارد. به‌واقع نه اصل "هم‌مکانی"، که اين دغدغه‌های اوست که او را به سمت خود می‌کشد. پس:
    5- اگر برای عوض‌کردن دغدغه‌ی کسی زمان گذاشتيد، تنها عمر به باد داده‌ايد!

    جمعه، آذر ۱۷، ۱۳۸۵

    جسته‌-گريخته درباره‌ی مهاجرت و پناهندگی (5)

    "I, a stranger and afraid
    In a world I never made"
    A. E. Housman

    گرفتاری اساسی شماری از مهاجرین "عدم تطبيق‌پذيری با محيط جديد" است. او مکان جدید را خانه‌ی نو خود نمی‌داند و بر اين باور پای می‌فشرد که به آن تعلّق ندارد. در مقابل، گمان می‌کند که محل نو نيز او را نمی‌پذيرد. چمدان‌های او پس از سال‌ها، هم‌چنان بسته مانده‌اند. او جسم‌اش در این‌جاست و تمام -يا بخش عمده‌ی ذهن و خيالش- در ديار محل تولّدش؛ او در هوای جديد نفس نمی‌کشد...
    او انسانی‌ست زخم‌خورده که زخم‌اش را هيچ التيامی نيست. او احساس می‌کند که با پای خود نيامده... که به اين‌ سر دنيا "پرتاب" شده است.
    او چه بخواهد چه نه، با دوری از اجتماع مبدأ، از فرهنگش نيز فاصله می‌گيرد و هر چه بگذرد، اين فاصله بيش‌تر و ژرف‌تر می‌شود تا جايی که روزی احساس می‌کند اصلاً زبان هموطنان داخل کشور را نمی‌فهمد، گو اين‌که از کلماتی مشابه استفاده می‌کنند! از ديگر سو، به سرزمين جديد نيز خو نکرده است. نتيجه اين‌که او انسانی می‌شود "ميان دو کرانه" و از هر سو رانده و مانده...

  • دیگر بخش‌های اين‌سری يادداشت: [يک][دو][سه][چهار]
  • دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵

    "پرند"ی که کتايون شد!

    جهت آگاهی ياران همراه اين صفحه: دوست و هموندی که اين وبلاگ را همراهی می‌کند، پرند، به شکلی خودخواسته تصميم گرفت که از اين پس يادداشت‌هایش را با نام اصلی خود امضا کند. کار خوب هميشه جای اشاره و تقدير دارد. به نوبه‌ی خودم، تصميم درست کتايون را به او تبریک می‌گويم.

    یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۵

    در دنيای وبلاگ‌ها، تأثير بعضی چقدر ماندگار است...، امّا تأثير بعضی به اندازه‌ی بادی است که ناغافل از کسی در برود: صدايی می‌کند، چند لحظه‌ای می‌ماند، بويش آزاری می‌دهد و بعد می‌پرد!

    تضادّ دو شهر

    در آمريکای شمالی، هرچقدر که مهاجرين ايرانی از محاسن تورنتو می‌گويند، به همان نسبت لس‌آنجلس‌نشينان به شهر محل سکونت خود چوب می‌زنند. البته ديده‌ام که معدودی از تورنتو چندان دل خوشی ندارند، امّا شمار علاقمندان به اين شهر، به بی‌علاقه‌ها و بی‌تفاوت‌ها می‌چربد. در مقابل، من تا به حال حتّا يک مورد نديده‌ام که کسی از لس‌آنجلس بيايد و از آن‌جا تعريف کند. بی‌شک نه تورنتو بهشت موعود است، نه لس‌آنجلس قعر جهنم! پس چرا نگاه ايرانيان ساکن اين‌دو شهر، به محل سکونت خود تا اين‌ حد متضاد است؟
    ساده بگویم: من برای اين پرسش، پاسخ درخوری ندارم، امّا جدای از دلايل جانبی، فکر می‌کنم بيش از هر چيز، عامل "تقليد" در اين جهت‌گيری موثر باشد. يعنی وقتی فردِ تازه‌وارد خود را در محيطی می‌بيند که مردم نسبتاً از آن راضی‌اند، يا برعکس از "بدی‌ها"يش دادشان به هوا رفته، خودبه‌خود به اين موج ملحق می‌شود و پس از چندی، خودش همين طرز تلقی را به تازه‌واردهای بعدی منتقل می‌کند.

    جمعه، آذر ۱۰، ۱۳۸۵

    پنجشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۵

    ارتباط "مهريه" و "نوسازی"!

    شنيده‌ام که در ايران امروز، يکی از رايج‌ترین "تخلّفات قانونی"*، به اجرا گذاشتن مهریه است! يعنی ازدواج -که شايد مهم‌ترين پيمان زندگی‌ست- مسخ شده و به قالب "کاسبی" (بخوان کلاه‌برداری) درآمده است! خانواده‌ی دختری که "راهی خانه‌ی بخت است"، از ناچاری يا اپيدمی بی‌فرهنگی و بی‌اخلاقی يا...، از قصد مهر را بالا می‌گيرد که وقتی خرشان از پل گذشت، به اجرا بگذاردش و به پول نزديکش کند.
    اين تنها یک مورد از شمار بی‌اخلاقی‌هايی‌ست که فرهنگ اين ملّت را رشمه‌رشمه کرده است. در دياری که فرهنگش چنين در حال نزع است، آيا می‌شود دم از "نوسازی" زد؟ به‌راستی نوسازی چه؟ اصلاً از کجا اين نوسازی را بايد آغازيد؟

    *اصطلاح "تخلّف‌ قانونی" ريشخندی‌ست به رفتارهای غير اخلاقی‌ای که اين روزها به شکل فرهنگ عامه درآمده، در سطوح گونه‌گون جامعه جریان دارد. ناگفته نماند که اين رفتارها، پا در سنّت و مذهب جامعه دارند... که مهريه‌ بخشی از عقد اسلامی در ايران است... گاه هم از سوی نظام حاکم تجويز و تزريق می‌شوند.

    یکشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۵

    معنی "پيشرفت" در ايران امروز!

    آيا روی‌هم‌گذاشتن چند تير و تخته، و اضافه‌شدن چند ساختمان نتراشيده به مجموعه‌ی نخراشيده‌ و بی‌بنياد شهریِ تهران و ديگر شهرهای ايران، اسم‌اش "ساخت زيربنايی" است؟ نمرديم و معنی "نوسازی" و "پيشرفت" را هم فهميديم!
    قصد نااميدکردن کسی نيست، امّا واقع‌نگری گام نخست است در حل مشکل و معما: کشوری که زيرساخت‌های آن -از محيط زيست و منابع طبيعی بگيريد تا سيستم‌ کلان اداری و شهری- نابود شده يا در حال نابودی‌ست و در قياس با معيارهای جهانی رو به پسرفت دارد، شتر-گاو-پلنگی که هرطور براندازش کنی -از منظر سياسی، اجتماعی، فرهنگی، هويتی و اقتصادی- چيزی ازش سر-در-نمی‌آوری، دياری که پيشينه‌ی تاريخی و پشتوانه‌ی فرهنگی‌اش مصداق "شير بی‌يال و دم و اشکم" مولاناست، مشکلاتش بغرنج‌تر و ريشه‌ای‌تر از آن است که با احداث چند جاده و ساخت چند برج رفع شود. تبليغ دروغ به عبارتی، يا از سر غرض است يا نادانی و يا منافع شخصی... که هيچ‌يک البته ربطی به "دل در گرو پيشرفت ميهن داشتن" ندارد.
  • خاستگاه: نوسازی جمهوری از مهدی جامی
    در همين رابطه:
  • راديوزمانه شکست خواهد خورد از شهلا شرف: [يک][دو]


  • پانوشت:
    دوست دارم يکی-دونکته را که جای گفت‌وگو دارد باز کنم:
    1- مهدی از رشد و واگيری "شکم‌چرانی" گفته و آن را بازتاب "پرپول‌شدن جيب مردم" برشمرده و شهلا در نقد اين نظر، "گسترش فرهنگ آمريکايی" را مسبب دانسته است. من فکر می‌کنم فرهنگ مصرفی آمريکایی با آن‌چه در ايران امروز می‌بينيم، چندان مرتبط نباشد.
    وقتی لذّات و نعمات زندگی به حداقل ممکن برسد و "زندگی حداقلی" -توسط رژيم حاکم و اقمار داخلی و خارجی‌اش تبليغ، تجويز و تحميق شود- ولع جامعه را می‌گيرد و "خوردن" می‌شود تنها روزنه‌ی تفريح و سرگرمی مردم. در واقع، در سطح زندگی مردم در ايران امروز و در فقدان امکانات رفاهی و تفريحات سالم و اميد به آينده، چيز ديگری جز پرخوری (و البته توليد مثل) نیست که مردم به آن پناه برند!
    2- شهلا با رويکرد به نوشته‌ی مهدی، اين اعتقاد را مطرح می‌کند که «حیف که بودجه‌ی پارلمان ِ هلند به دست ِ نالایقان افتاد». من البته نظر عکس دارم و دليلی نمی‌بينم که تصور کنم پارلمان هلند نمی‌دانسته دارد بودجه در اختيار چه کسی با چه طرز فکری می‌گذارد. آن‌چه هلند و در کل اتحاديه اروپا در پی آن است همانی‌ست که فرازهايی از آن را در نوشته‌ی مهدی جامی شاهديم.

    شنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۵

    به‌گمانم آل احمد بود که گفته بود: «تنت را بفروش، امّا قلمت را هرگز»! در راستی اين حرف، حرفی نيست، امّا نکته اين‌جاست که نخست بايد ديد قلم طرف آيا اصلاً قيمتی دارد؟!

    دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۵

    آن وبلاگ و نويسنده‌اش (9)

    سيروس شاملو
    سيروس پسر شاملو است... که خود شاعر است و صد البته شخصيت مستقلی‌ دارد. سيروس نه که از نام پدر استفاده‌ی ابزاری نمی‌کند، که خود منتقد سخت اوست. آن‌چه سيروس می‌گويد هر چند آغشته به آزرده‌گی پسری است که بی‌مهری پدر ديده، امّا پر است از شنيدنی‌هايی که فقط چون او می‌تواند بگويد.
    نوشتارهای سيروس شاملو، تو گويی به حکم قراردادی ضمنی، محکوم است به خميرشدن... و بی‌خوانده‌شدن پژمردن! چرايی اين نادیده‌گيری را بپرسيد از روشنفکری بی‌مايه و قهرمان‌پرور وطنی که بی "مولا" و "شهيد"، چون اسکلتی پوسیده به‌نسیمی فرو می‌ريزد!
    نمی‌دانم چرا تارنمای مهشيد امیرشاهی هر روز یک گوشه‌اش کج است! این‌روزها که دیگر چنان به لنگی افتاده که جز صفحه‌ی اصلی، جای ديگر قابل بازديد نيست...
    دوستی که آن‌جا را می‌گرداند -با وجود تمام گرفتاری‌هایی که لابد دارد- کاش بیش‌تر به مخاطبان مهشید عنايت می‌داشت!

    جمعه، آبان ۲۶، ۱۳۸۵

    کدام رفتار غلط[تر] است؟

    نيک‌آهنگ کوثر می‌نویسد:
    دیشب که فیلم ایم کتک کاری را روی یو-تیوب دیدم، اشکم در آمد. چقدر تحقیر کننده بود. خدا ذلیل‌شان کند این جماعتی که اصل را بر مجرمیت می‌گذارند. برای‌شان هم فرقی نمی‌کند که در کجا مامور باشند.
    نمی‌دانم آیا پتشین بازی اثری دارد یا نه، ولی هر چه هست باید خدمتشان رسید. کاری هم ندارم که این دانشجوی بیچاره فقط ایرانی است. ایرانی بودنش حواس ما را بیشتر جمع کرد، ولی هر دانشجوی خارجی که اندکی غیر آمریکایی بنظر برسد و البته اگر قیافه‌اش خاورمیانه‌ای باشد ممکن است به چنین بلایی مبتلا شود.[لينک مربوطه!]
    گفتم به توصيه‌ی اين عزيز عمل کرده، با این کمبود محرّم و دعای کميل و ... که در بلاد فرنگ گريبان‌مان را گرفته، قطره اشکی از "آقا" گدايی کنیم... امّا نمی‌دانم چرا هرچه زور زدم نشد که نشد! خيلی خوب است که آدم اين استعداد را داشته باشد که هر وقت خواست (بخوانيد "لازم شد"!) اشکی برِيزد و ناله‌ای سر دهد... که اين‌جانب از اين بابت کاملاً مرخص‌ام...

    طبق سنّت وبلاگی -بی‌حاشيه و فهرست‌وار- می‌روم سر اصل مطلب:
    1- در سريال سوزناک رفيق‌مان، بر خلاف ادعای ايشان، هر چه دقيق شدم، اثری از «کتک‌کاری» يادشده (منظور: کتک‌خوردن دانشجوی ايرانی از "گروه‌های فشار" - داخل گيومه: همان پليس آمريکا) نديدم. صد البته که اشکال نه از صداقت ايشان، که از ضعف بينایی اين‌جانب بنده بوده است!
    2- من‌هم چون نیک‌آهنگ به "تحقير" بدجوری حساس‌ام و اتفاقاً مثل هم‌او، ديدن فيلم باعث شد که احساس تحقير کنم، البته نه به خاطر کتک‌خوردن "خيالی" آرتيست فيلم، که به‌خاطر رفتار عصر حجری آن فردی که اسم خودش را گذاشته دانشجو (آن‌هم در آمریکا) و فکر می‌کند که می‌تواند با عربده‌کشی، مظلوم‌نمایی و خلاصه جوسازی، خرش را از پل نه که بگذراند که اصلاً بپراند و... کارها را مثل درون وطن اسلامی‌مان راست‌وريس کند! خودمانيم‌ها: انگاری حق با دکتر سروش زبان‌بسته بود که معتقد بود دانشگاه نمی‌تواند کسی را آدم کند، واسه‌ی همين هم لابد سه سال درش را گل گرفت!
    3- از فيلم نمی‌شود فهميد که حق با جوان دانشجو بوده یا پليس‌ها، به همين خاطر قضاوت در این مورد خودبه‌خود منتفی‌ست.(مگر اين‌که کسی "پيش‌زمينه‌ی ذهنی" داشته باشد، مثلاً تنفر از آمريکا به هر قيمتی... روی همين حساب، از قبل حکم صادر کند... که تکليف حکمش هم معلوم است). اصلی که امّا می‌شود بر آن پای فشرد اين است که زندگی در کشوری دموکراتيک، رفتاری دموکراتيک می‌طلبد. مقايسه‌ی پليس يک کشور مدرن غربی با انصار حزب‌الله چيزی جز کج‌سليقه‌گی گوينده‌ نيست.
    4- یک جوان می‌تواند در برخورد با پليس شوکه و عصبانی شود و يا اصولاً از پليس بترسد، مثل اکثر کسانی که از جهان سوّم آمده‌اند و طعم بدطعم کتک و تحقير سربازان گمنام و بدنام امام زمان و ديگر اقمارشان در باقی کشورهای بدبخت-بيچاره را چشيده‌اند، امّا فراموش نکنيم که عاقبت مقاومت در برابر پليس در هر کشور دموکراتيکی، چيزی جز دستگيری با زور نيست و پليس را نمی‌شود به صرف برخورد طبيعی‌اش مقصّر دانست. واقعاً چرا بعضی فکر می‌کنند همکاری با پليس کاری دور از شأن است؟!
    5- خلاصه که تعصّب بد است، تنفر از آن هم بدتر. گندزدايی از اين‌دو آفت گاه اين‌قدر سخت است که عمر انسان کفاف‌اش را نمی‌دهد.

  • نظر ملاحسنی: بياييد کمتر هارت و پورت کنيم
  • جمعه، آبان ۱۹، ۱۳۸۵

    قضيه اورکات!

    امشب بعد از مدَت‌ها سری زدم به قهوه‌خانه‌ی اورکات. اورکات قرار بود جايی باشد مثل "کانون رفقا" که... نشد که باشد...
    نايی بود به چند جا سرک بکشم. چيزی که امّا به شگفتی‌ام واداشت اين بود که هر کس به خانه‌ام آمده را نشان می‌داد! با وجود اين قاعده‌ی ثبت غافلگيرکننده که حضرات اورکاتيون تعبيه فرموده‌اند، خب طبيعی است که هر جا من هم پا بگذارم را به صاحب‌خانه نشان بدهد؟
    این قضیه به نظرم به شکلی، امنيت بازدید‌کننده -و کلاً نفس بازديد‌کردن اينترنتی- را زير پرسش می‌برد. حساب‌اش را بکن: تو می‌خواهی در خلوت خودت –طوری که خلوت کسی را نشکنی و پری در پهنه‌ی سکوت کسی نچرخانی- پاورچين‌پاورچين از اين بام به آن بام پر بکشی و کوچه-باغ‌های مجازی را زير پا بگذاری و... به تماشای رنگ‌ها بايستی، غافل از اين‌که رد تو را همه‌جا می‌گيرند!
    امکان ردگيری اورکات، هر دليلی که پشت‌اش خوابيده باشد، ضررش به سودش می‌چربد.

    چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵

    کاری شنيدنی از Stabilo

    در ميان حجم ترانه‌های جديدی که از رادیوها پخش می‌شود یا در تلويزيون می‌بينيم، کم پيش می‌آيد که کار دندانگيری باشد که بتواند به دلی چنگ بزند و نفسی حبس کند. نسل ترانه‌های امروز را شايد بشود -چون نسل ما- "نسل سوخته" نام نهاد که به‌واقع، دور از واقع نيست.
    And I, I wanted to tear down the curtains
    To let, let in some natural light
    I wake up and open one eye
    And wait for the window to crack at me, alone [+]
    Kidding Ourselves ساخته‌وپرداخته‌ی گروه جوان کانادايی Stabilo، با قطعه‌ی بالا آغاز می‌شود؛ به آرامی و پر از تپش... ترانه‌ای که در ميان هم‌نسلی‌های خود از قبيله‌ی ديگری‌ست. ويدئوی‌اش هم ديدنی‌ست، امّا خود ترانه است که شنیدن دارد، به‌ويژه اگر با هدفون و در خلوت بشنوید، ديگر تا بخواهيد حظّ‌تان چاق است و چرب!
    اين ترانه را با کيفيت بالا، برای گروهی که هر-از-گاهی برای‌شان ترانه‌ای ايميل می‌کنم خواهم فرستاد تا هر وقت ميل و شوری بود، دستی بر سرش بکشند و حالی ببرند.

    دوشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۵

    Josh Groban

    Josh Grobanجاش گربن (Josh Groban)، خواننده‌ی سوپر رمانتیک لس‌آنجلسی (با "لس‌آنجلسی" خودمان اشتباه نشود!) که صدايی اپرايی دارد، روز شنبه در راديو CHFI تورنتو، در برنامه‌ی "يک‌ساعت با چهره‌ها" گپ مفصل و جالبی داشت که برای شخص من، نکته‌ای در آن جالب‌تر از باقی نکات بود: سن خواننده! جاش صدایی دارد به‌غايت پخته که هيچ به جوان‌سالی‌اش نمی‌آيد (من فکر می‌کردم لااقل چهل را بايد داشته باشد، امّا حدوداً بيست‌وپنج‌ساله است!).
    چند لحظه پيش که برای يافتن چيزی راجع‌به جاش زدم به جاده‌خاکی اينترنت، شانسی ويدئوی ترانه‌ی زيبای You Are Loved -- Don't Give Up خورد به پُستم. بد ندیدم شما را هم در لذّت شنيدن-ديدن‌اش شريک کنم.


    Download now Josh Groban lyrics and videoclips on Lyricspy


  • درباره‌ی خواننده، به روايت ويکی‌پديا
  • : [+]
  • متن ترانه
  • : [+]

    دوستی (6)

    نشستن با جمعی که دوست‌شان داری، هم‌ را دوست دارید، قدر دارد؛ قدر يک دنيا. اين همان جمعی‌ست که "دو گفت‌وگو" در آن جريان دارد: گفت‌وگوی زبان‌ها و دل‌ها...

    I'm nobody! Who are you?
    Are you nobody, too?
    Then there's a pair of us -- don't tell!
    They'd banish us, you know.
    ...
    Emily Dickinson

    شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

    شبه یادداشت

    قابل توجه مریدان "ایزم" های مختلف
    Two-Cow Philosophy
    Political Philosophies Explained in Simple “Two-Cow” Terms.

    Socialism:
    You have two cows. You keep one and give one to your neighbour.

    Communism:
    You have two cows. The government takes them both and provides you with milk.

    Fascism:
    You have two cows. The government takes them both and sells you the milk.

    Bureaucracy:
    You have two cows. The governments takes them both, shoots one, milks the other, pays you for the milk, and then pours it down the drain.

    Capitalism:
    You have two cows. You sell one and buy a bull.

    Corporate:
    You have two cows. You sell one; force the other to produce the milk of four cows and then act surprised when it drops dead.

    Democracy:
    You have two cows. The government taxes you to the point that you must sell them both in order to support a man in a foreign country, who has only one cow, which was a gift from your government.

    جمعه، آبان ۱۲، ۱۳۸۵

    فاصله‌ی ما

    هر زمان که بر اثر اتّفاقی، با هموطنی تازه‌آمده از ايران برخورد می‌کنم، دره‌ای را بين‌ خودمان می‌بینم که هر لحظه ژرف‌تر می‌شود. بحثِ ارزش‌گذاری طرفين نيست... امّا، همگی فرق کرده‌ايم؛ ما با هم فرق داريم. اين واقعيتی‌ست که بايستی شناخت و پذيرفت. همه‌مان در حال تغيیريم...
    گاهی با خواندن بعضی از افکار در همین اينترنت، روشن می‌بينم که تنها اشتراک بين ما فقط زبان فارسی است و بس؛ افق‌های فکری و عقايد گونه‌گون، آمال گونه‌گون، نگاه‌ها گونه‌گون، حتّا اميال و احساسات‌مان هم از جنسی ديگر است.
    دره‌ی فاصله تا کجا عريض می‌شود و چه حد ژرفا می‌گيرد را "نه تو می‌دانی و نه من"...

    امان از جنگ قدرت مجازی!

    آدم وقتی نوشته‌های شماری از وبلاگ‌ها را در چند روز اخير می‌بيند، دلبسته‌گی‌اش را به وبلاگ از دست می‌دهد هيچ، از کل نت هم بيزار می‌شود! من مانده‌ام اين اندک‌شماری که دارند با وبلاگ پول درمی‌آورند کِی دست می‌کشند از به‌گندکشيدن فضای وبلاگ‌شهر؟
    جدال‌های مجازی کی تمامی می‌گيرد "خدا" عالم است!

    چهارشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۵

    دوّمین یادداشت

    اکنون که قراراست بزرگان اهل تمیز به رتق وفتق اموربپردازند، تا خردسالان نوآموزی چون بنده به نق ونوق مشغول گردند، ازاین پس هفته ای یک نق نامه، برای خالی نبودن عریضه، پیشکش حضورتان میدارم. باشد که مورد لطف دوستان قرارگیرد و اسباب غلغلک دشمنان را نیز فراهم آورد. آمین.
    نزدیک به سه دهه است که روشنفکران دیندارمان و دینداران روشنفکرمان، دراندیشه صدور "انقلاب پنجاه وهفت" خواب و خوراک را به خود و خانواده های وابسته حرام کرده اند. وما "ایرانیان نمک ناشناس" که از زمره "کافرون و کافرین" هستیم، آنگونه که شایسته مقام این دلبندان است، ازاین نخبگانِ علم وادب ومعرفت قدردانی نکرده ایم. ولی اکنون زمان آن فرا رسیده تا نابغه ای را ازمیان این جمع دلپذیر انتخاب نموده، و در مورد اندیشه های نابش، قلم را بروی کاغذ بلغزانیم. آنهم لغزاندنی! از آنجائیکه دست بنده به ضریح مبارک هیچ امامزاده ای نمیرسد، دست به پاچه شلوارآقایان نظریه پردازوسخنگو، و یا دستک چادر خانمهای محّققه که در مراکزپژوهشی مانند هاروارد، برکلی، ام.ای.تی و... سرگرم اثبات تز و تئوریهای بسیار خردمندانه خویش هستند، میشوم. وچون حیف است که مردمانی چنین خردمند و دیندارکه باعث سربلندی "امّت همیشه درصحنه" میباشند، به حضورتان معرفی نشوند، لذا نگارنده این سطوراراده را براین استوار نموده تا با دلی آکنده زمهربه این نخبگان دیندارو آش پزان حرفه ای اظهارارادتِ قلمی کند. خدا را چه دیدید! بلکه این آخر عمری، ما هم ازاین زندگی خیری دیدم وتوانستیم یک کاسه آش شله قلمکار مجانی هم نوش جان کنیم. از قضا دوستی میگفت که این فاطی خانم آش شله قلمکاری میپزد که زبانزد پروفسور چامسکی است.
    دراین نوشته، به معرفی انسانی فرهیخته، دکتر فِری، عالم وفیلسوفی برای تمام فصول میپردازم؛ علی الخصوص اینکه ایشان چهره تلویزیونی بسیارمحبوبی نیزهستند. دکتر فِری، نزد ایرانیان تهرانجلسی وتوابع، شخصیتی شناخته شده دارند؛ بویژه نزد بانوان مسلمان-مدرن-تحصیلکرده که در ایالات مختلفه آمریکا به پختن آش و تدریس در دانشگاها مشغولند. ایشان مریدان بیشماری نیزدر کانادا دارند. برخی از دانشجویان بسیارمدرن و دیندارمان دردانشگاه مک گیل، درشهرزیبای مونتریال، درکشور پهناورو غیر اسلامی کانادا، از طرفداران پروپا قرص جناب استاد دکترفِری هستند. مک گیلیان گرامی اذعان دارند که "دکتر فِری روشنفکری واقعی است. هم مدرن است و جالب. هم سکسی است و خوش تیپ، وهم فوق العاده زیرک ودانا." داوری درمورد گفته های مک گیلیان بهعده خوانندگان گرامی است. خواهشمندم که بنده را مسئول گفته های دانشمندان آینده ندانید.
    دکتر فِری با چهره ای کاملاً رومانتیک وروشن فکرانه، عینک کلوین کلاین، کت و شلوار گاباردین ، و تیک عصبی که درحین گفتگوی تلفنی با "مرتدین" و "کافرون" موجبات گردن کژی ایشان را فراهم می آورد، دل و دین از همه ربوده. ایشان ازجمله دانشمندان دینداریست که برای آگاهی دادن به انسانهای گمراه و معمولی، پا به میدان تلویزیون گذارده وکافیست که تنها یکبار، دکتر فِری را درحال صحبت پیرامون "قرآن و علم" درآن کانال تلویزیونی بسیاراسلامی ومدرن، و صد البته دموکراتیک ساخت بورلی هیلز ببینید تا نه یک دل، بل صد دل به او ببازید.
    دکتر فِری بخاطرعشقی که به هم میهنان گمراه و از دین و "انقلاب" برگشته شان دارند، وبه نیّت ارشاد آنان و نجاتشان ازنیش مارقاشیه وروز صد هزارسال، به این آمریکای جهانخوارآمده اند ودردانشگاه وبیمارستان مربوطه اش مشغول خدمت به مسیحیان دردمند میباشند. و درعین حال سرگرم ترویج دین ودستورات کتاب آسمانی خود، از طریق ماهواره هستند. چنین کاری را چه مینمامید؟ آیا درست است که چهره هائی چنین برجسته درمیان ما ایرانیان باشند و ما، بدلیل بی دقّتی و فراموشکاری ارثی مان، از وجود ذی الوجود چنین مردمانی نیک اندیش، شیک و ترگل وورگل، بی خبر بمانیم؟
    ازمحسنات دکتر فِری ویژه گی خاص ایشان درامر "فهمیدن قرآن" است. دکترفِری ازجمله اندیشمندانی است که خواندن قرآن را برایرانیان واجب میدانند و براین باورند که"اگر ایرانیان، که همان مسلمانان راستین هستند (بنده قرآن مُهر میکنم که این فرمایشات دکتر را همانگونه که ایشان فرموده اند به خدمتتان تقدیم میدارم) قرآن را انگونه که شایسته است بخوانند و بفهمند، به این واقعیت پی خواهند برد که این کتاب آسمانی نه تنها رازشگفتیهای جهان را درسینه خود حفظ نموده ،بلکه سّرخوشبختی را نیزبرای بشرّیت به ارمغان آورده." و البته اگرشما هم قدری انصاف داشته باشید، وازروی غرض و مرض، به تجزیه و تحلیل فرمایشات ایشان منشینید، درخواهید یافت که سخن ایشان پر بیراه هم نیست.
    برای آگاهی دوستان عرض میدارد که نگارنده این سطور آدمیست که میل وافربه پر کردن انبان آخرت دارد، و به نیّت قربتاً الی الله، هرازگاهی ازمحضردکتر فِری، کسب فیضی میکند. وهمواره میکوشد تا از ارشاد اسلامی خویش غافل نماند. و افزون بر اینها، امید دارد که شما نیز، پس ازآشنائی با برنامه تلویزیونی دکترفِری، نوشته ای به او ارسال دارید و موجبات مسّرت دل کوچولویش را فراهم آورید، و به این انسان فروتن ووارسته خاطر نشان سازید که ایرانی درهر کجای این دنیا که باشد، موهبت وجود دانشمندانی چون دکتر فِری را همواره پاس میدارد.
    ایشان اندر باب خواندن قرآن میفرمایند که "قرائت قرآن سیرتکاملی دارد"( عنایت فرمائید که دراین بحث قرائت قرآن مفهومی کاملاً متفاوت با آنچه ما از این واژه عربی میدانیم دارد). بعقیده دکترفِری، برهرآدم "معمولی" واجب است که "قرآن را هفت مرتبه بخواند،" زیرا تنها درآخرین لحظات هفتمین دفعه است که یواش یواش حس کنجکاوی آدم "معمولی" برانگیخته میشود، و "بدنبال کشف معمای قرآن وارد مرحله ای شگرف ازتعالی انسانی میشود." و چه چیز بهتر از بالارفتن انسان از نردبان ایمان؟؟ حالا چرا ما ایرانیان از این "برانگیختگی" خوشمان نمی آید، بنده که سردرنمی آورم!
    از دیدگاه دکترفِری، تنها پس ازاین "برانگیختگی" ست که آدم "معمولی" با آن "حس کنجکاوی تحریک شده، میرود، و تفسیر چندین جلدی سیّد بزرگوار مرحوم آیت الله طباطبائی را میخواند،" و تازه دستگیرش میشود که هیچ نمیداند!! البته همانطوریکه میدانید،آن بزرگوار، به مدّت پنجاه سال زحمت کشیدند و گاز منواکسید کربن بدرون ریه بزرگوارشان فرو دادند، و اثری حیرت انگیز و شگفت آورازخود بجای گذاردند که "فهمیدن" آن بمراتب دشوارتر از "درک مفاهیم" مندرج درکتاب آسمانی است. و البته دکترفِری بخوبی به این نکته واقف اند که "آدم معمولی" ، با آن "مغز کوچک و خواهشهای نفسانی" بسیار هولناکش، ازفهم و درک و هضم "کتاب آسمانی،" عاجزاست. و نا گفته نماند که دکتر فِری معتقدند که انسانی که با قرآن (حتّی بطورسطحی) آشناست، انسانیست که در جاده ایمان گام برمیدارد. انسان مؤمن ازهیچ احدالناسی نمی هراسد، و به هیچ شیطانی هم باج نمیدهد، و هر آینه به استقبال مرگ مینشیند. زیرا مرگ یعنی رسیدن عاشق به معشوق. دکتر فِری معتقدند که مسلمان واقعی، تا هنگامیکه آخرین دم را فرومیدهد باید قرآن بخواند. حالا اگر نفهمیده ازاین دنیا رفت، ولی قرآن بدست داشت که فبها؛ اما اگرخواند و فهمید که "تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل."
    دکتر فِری بخوبی میدانند که نیازمسلمان ایرانی که در این آمریکای خونخوار زندگی میکند، نیازی است اساسی به اسلام. درست مثل نیاز عاشق به معشوق. دکترفِری میداند که "بی مذهبان و بد مذهبان" باعث بیچارگی دنیا هستند." ایشان معتقدند که داروین "دروغگوی شیّادی است که باعث بوجود آمدن پدیده ای بنام بدمذهبی است." اما، طبق فرمایشات گهربار دکتر فِری، انسان آگاه، به گفته های هیچ شیّاد و حقه بازی که درلباس پژوهشگری وتحقیق درصدد گمراه کردن مردم است، وقعی نمیگذارد. لذا، "مسلمان انسانی است آگاه، که به مرحله ای والا ازرشدو تکامل انسانی رسیده و جز خدمت به خلق و پیام قرآن اندیشه ای دیگر در سر نمیپروراند."
    "انسان مؤمن" به این حقیقت واقف است که درحال حاضر ودر این دنیای دون و فانی، هستند کسانی که به "فتنه گری درمیان دینداران" نشسته اند؛ گرگانی در لباس میش!! و چنانچه این دون صفتان به "فتنه گری" پرداختند و بین مسلمانان نفاق انداختند ، طبق فتوای دکتر فِری انساندوست ودیندار، "باید آنها را گردن زد،" تا ازاین شکرخوریهای بیجا نکنند. اما، و از آنجائیکه انسان امروزی سرش گرم به کارو خدمت به خلق است و ازآنجائی که وقت و حوصله گردن زدن را ندارد (که ازدید بنده عملی است بغایت خسته کننده، زیرا بهنگام "گردن زدن" عضلات دست وگردن وکتف به فعالیّتی شدید مشغول میگردند و ازآنجائیکه شمارآدمهای "فتنه گر" بصورتی شگفت آور رو به افزایش است، ممکن است عمل گردن زنی ساعتها بدرازا بیانجامد و موجبات دردسرگردن زنِ مادرمردهِ را فراهم آورد) لذا بهتر است که به ارشاد این گمراهان، ازطریق علمی-تبلیغاتی- ماهواره ای مشغول شد. از دیدگاه دکتر فِری هدف، دیندارکردن مردمان است وبس.
    دکترفِری مؤمنین را ازافراد برگزیده میداند که درجه ایمانشان اینقدر بالاست که بهنگام مرگ، که درواقع همان "لقاءالله" است، با آغوشی بازو لبی خندان به استقبال عزرائیل میروند. ایشان درارتباط با مسئله مرگ مؤمنین چنین میگویند: "چه لذّتی بالاترازاینکه درلحظه الوداع (به ریش همه این فتنه گران خندید) با لبی خندان به استقبال معشوق رفت؟
    البته، دراینجا باید خاطر نشان ساخت که هستند کسانی مثل آقای لنین، که لبخند به لب ازاین دنیا میروند،و با صورت بشّاش و مومیائی شده شان تا مدتها دل ازهمه مرده پرستان میبرند. و چه بسیار مؤمنین و مؤمنانی که با چهره ای عبوث به استقبال معشوق میروند. واین نکته را به خاطر داشته باشید که اگر هنگامیکه بدنبال جنازه مؤمنی، درسردخانه ای میگردید، بجای گشتن دنبال "علامت مسلمانی اش" به صورت مرده نگاه بیندازید؛ اگر خندان بود که تکلیف روشن است، چون مؤمن را پیدا کرده اید.
    دکتر فِری بر این باورند که امثال ایشان باید بیایند و یقه پاره کنند و حنجره خراش دهند، چرا که دینداری چیز خوبی است. بنده هم با ایشان موافقم. دینداری چیز خوبی است. چرا که هم سکسی است، هم مد است و هم بی مایه نیست؛ اما کو گوش شنوا؟ معقول تر و روشنفکرانه تر از این اظهارات را از که شنیده، و در کجا خوانده اید؟!! نگاهی به تزهای دانشگاهی اسلامیون روشنفکرو مدرن بیندازید تا بدانید که هنوزهیچ نمیدانید! و برای همین است که بنده شدیداً بر این باورم که باید از شناخت چنین موجودات دانشمندی، چون دکتر فِری، غافل نمانیم. فقط کمی همّت ملّی لازم داریم تا افرادی ازاین قبیل را لانسه کنیم. ایشان میتوانند کاندیدای بسیار دلربائی برای دریافت جایزه صلح نوبل درسال 2008 باشند!!
    اکنون که دست اندرکاران امور کشوری مشغول رسیدگی به اوضاع سیاسی هستند، و ازجیب های پدران ثروتمند خویش هزینه اقامت وادامه تحصیلات کسانی مانند دکتر فِری را، دردانشگاههای درجه یک خارجه میپردازند، این وظیفه ایرانیان خوشی-زیر- دل- زده، و بی وطنی چون ماست، که پیشتیبانی بیدریغ خود را از این فرهیختگان دیندار اعلام داریم. بهرروی باید اذعان داریم که اگر بخاطر گل روی ما "آدمهای معمولی" نبود که امثال دکترفِری به این بلاد کافرین و کافرون پا نمیگذاردند و برای خواندن دو رکعت نماز حاجت، در سرزمینی که درآن یک وجب خاک غیر قصبی پیدا نمیشود، دچار اینهمه بلایا نمیشدند. آیا میدانید که پیدا کردن سمت وسوی قبله دراین سرزمین که مالک آن شیطان بزرگ است چقدر دشوار و جانفرساست؟

    پرند 2006‏/11‏/01

    چه کس انتخاب شود بهتر است؟

    این‌روزها که در استان ما بازار انتخابات داغ است، اين موضوع فکرم را مشغول کرده که "چه کس انتخاب شود بهتر است"؟ بسياری از فعّالين ايرانی، علاقمندی خود از انتخاب يک ايرانی -و در کل ورود ايرانيان به سطوح مختلف سياسی- را پنهان نمی‌کنند. ورود ایرانيان -مثل ديگر مهاجرين- طبعاً حق هر جامعه‌ی بالنده‌ای‌ است. به عبارتی، اگر در جامعه‌ی مهاجرپذير، مهاجرين در بدنه‌ی قدرت سهم و نقش نداشته باشند، سيستم آن جامعه بيمار است. امّا آن‌چه ذهن من را به‌خود کشيده کمی جدای اين‌هاست و ريزبينی بيش‌تری می‌طلبد...
    من می‌انديشم که برای مثال، اگر يک ايرانی -يا ديگر مليتی مسلمان- از نردبان قدرت بالا رود بهتر است، يا همان کانادايی‌های سفيد (انگليسی-فرانسوی‌تبارها) بر صدر بمانند؟ تکيه‌ی هر يک بر سکوی قدرت چه تبعاتی دارد؟ پاسخ را شايد بشود چنين جست: اگر "قبلی‌ها" بمانند، به احتمال قريب به يقين با کانادایی برخورد خواهيم داشت مثل کانادای فعلی و قبلی. و امّا اگر جديدها -آن‌هم از نوع مسلمان و جهان‌ سوّمی- بيايند چه خواهد شد؟ اين ريسک بزرگی است که ما را از افتادن به چاه احساسات از نوع قومی برحذر می‌دارد.

    لابد همه در ياد داریم که معتقدان به انتخابات در جمهوری اسلامی، چه اصلاح‌طلب و چه تمامت‌خواه و ديگر انواع، هم‌‌دل و هم‌صدا، برای آن‌که شرکت‌نکردن حدودِ چهل‌درصد از واجدين شرايط را موجه نشان دهند، انگشت اشاره به سمت آمریکا می‌گرفتند که "بله، در آمریکا هم هميشه همين حدودها شرکت نمی‌کنند"! اين قياس بی‌ربطِ "آماری" چيزی نبود جز شيره ماليدن سر مردمی که "ناآگاهی" بخشی از زندگی‌شان شده. بحث اين‌جاست که اگر مجيد زهری نامی در انتخابات محل سکونتش شرکت نمی‌کند، آن‌را اصلاً دنبال نمی‌کند و اين‌که هيچ: "اصلاً درباره‌اش هم هيچ نمی‌گويد"، به اين دليل واضح است که به سيستم سياسی کانادا اعتماد دارد و... درون آن احساس امنيت می‌کند. او خيالش راحت است که فردا فردی مثل مثلاً احمدی‌نژاد يا خاتمی از کيسه‌ی مارگيری انتخاباتی نمی‌پرد بيرون! در ايران امّا وضعيت چگونه است؟

    با توان فکری و روحيه‌ای که من از جهان سوّمی‌های ساکن کانادا سراغ دارم، ترجيح می‌دهم که سکّان کشتی سياسی اين کشور هم‌چنان در دست خود کانادايی‌ها باقی بماند. اگر من به کانادا کوچيده‌ام، دليلی جز اين نداشته که در "سيستمی‌ کانادايی" با همين فرم فعلی زندگی کنم؛ حال اگر در همين خط ارتقا پيدا کرد چه بهتر. در اين‌که بافت ملّی-مردمی و به تبع آن سيستم سياسی کانادا رو به تغيير است حرف و شکّی نيست و بايد هم باشد، امّا اين روند گام‌به‌گام را نبايد با ورود -بخوان تحميل- تفکرات مذهبی و از جنس جهان سوّمی شتاب بخشيد و منحرف کرد.

    یکشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۵

    يک نکته‌ی دستوری

    بعضی از دوستانی که از آيين نگارش امروزی اثر گرفته‌اند و سخت پابند پاکيزه‌نويسی‌اند، "ب" امری را حتا جدا از خود واژه می‌نوِيسند. مثلاً: به‌شنو، به‌گو، به‌بين و الخ. جهت اطلاع اين عزيزان، اين طرز نگارش غلط است و هر گردی هم طبعاً گردو نيست... درستش همان بشنو، بگو، ببين و بمير است!

    جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵

    دوستی (5)

    دوستی نهالی‌ست تُرد و شکننده، سخت محتاج توجه و مراقبت. غفلت در آبياری "نهال"، بر-باد‌-ده دوستی‌ست.
    نهال که بی‌اهميتی ببيند، می‌پژمرد... و که ديده از بُنِ پژمرده‌نهالی، درختی بلندبالا سربرکشد؟

    چهارشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۵

    نخستین یادداشت

    نخستین یادداشت را با نام دوست آغازمیکنم، که بدون دوست زندگی من وتو بی معناست.
    از مجید مهربان، دوست وهمراه شبهای سخن و راستی که مرا به خانه وبلاگی خویش دعوت کرد، ازامیرخان گرامیم که مرا درزمره دوستان بیشمارش پذیرفت و همکاری مجید نازنین و مرا باعث شد و سرانجام از مجتبی نازنین، مردی که درلحظات واژه و کتاب رمزدوستی را با نگاه مهربانش به من آموخت، سپاسگزارم. مجتبی جان، امیر خان و مجید مهربان، دلتان پرتپش، شمع جانتان فروزان و روانتان همواره آسوده باد.

    و اما با شما آشنایان، پارسی زبانان هم نفس، پراکنده در سرتاسرجهان، با شما هرازگاهی دردلی خواهم کرد،و نق و نوقی خواهم زد، چون کار دیگری نمیدانم.
    از همین سرآغاز کاربه گناه نابخشودنی ، یعنی بی دانشی خویش درامربسیار Popular وبلاگ نویسی اعتراف میکنم و ازخداوند تکنولوژی پوزش میطلبم. از آنجا که مهارتی خاص درنق و نوق زدن دارم، وحالا که صاحب این وبلاگ، مجید زُهَری مهربان، به من این پروانه را داده تا در خانه او عرض اندام ادبی-وبلاگی کنم، از این فرصت بهره می جویم وگه گاهی نوشته ای را پست خواهم کرد که با احوالات شما و من همخوانی داشته باشد. به زبان وبلاگی، شاید بتوانیم dialogue برقراکنیم. وشاید هم توانستیم به مواردی ازقبیل پختن قیمه پلو وآش ابو دردار درسفارت دولت فخیمه درطهران ،تا بجاآوردن نماز در سرزمینهای قصبی، علی الخصوص در این North Americaی جهانخوار، و رفتن به فضا و وچیزهای بی ارزشی ازاین دست بپردازیم. بلکه بزرگان عقل و خرد فرصت پیدا کنند تا بجای رسیدگی به مسائل بی ارزش وDémodé به مسائی پسامدرن و a la mode بپردازند و سرانجام فلک را سخت بشکافند و طرحی نو دراندازند. خدا را چه دیدید!؟ آرزو هم که برجوانان عیب نیست.
    بهر روی این اولین برخورد ازنوع الکترونیکی را با این شعربه پایان میبرم. نام شاعر آن را نمیدانم؛ خواهش میکنم رگهای گردنهایتان را متوّرم نکنید که "چرا نام شاعر را ننوشته ای؟" عقلم میرسید. ولی این حافظه پوسیده، آنجا که باید به یاری من بشتابد، رو درروی من می ایستد. اگر کسی نام شاعر را میداند، مرحمت فرماید تا ما هم حافظه مان راRefresh کنیم. ثوابش به مراتب بیشتراست ازصدبار دورحرم this and that چرخیدن.

    "زادن و کشتن و پنهان کردن دهررا رسم و ره دیرین است
    خرم انکس که در این محنت گاه خاطری را به سبب تسکین است"
    بیتی ازیکی ازاشعار شادروان پروین اعتصامی

    با سپاس از فرزاد نازنین

    پرند، Toronto، اکتبر-06

    رابطه‌ی نقد و دموکرات‌منشی

    انسانی که از نقد ديگران بلافاصله می‌شکند، بهتر است روحيه‌ی دموکرات‌منشی در خود را تقويت کند، چه در واقع ايرادِ کار در "ضعفِ تحمّل" خود اوست.
    منطقاً انگيزه‌ی نقد از دو حالت خارج نيست: يا از روی حُسنِ نيت است يا از سر غرض؛ در سمت ديگر امّا -فراموش نکنيم که- نقد‌شونده نشسته است... که سنجيده‌ترين واکنش برای او چيزی نيست جز "بردباری‌نشان‌دادن"... اگر قائل است به ديالوگ. اگر رسم اين باشد که مجوّز پاسخ به هر نقدی نخست "نيت‌شناسی" منتقد شود، شک نکنيد که هيچ گفت‌وگویی ديگر پا نخواهد گرفت...

    یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵

    آن وبلاگ و نويسنده‌اش (8)

    ...آری! آغاز دوست‌داشتن است
    گرچه پايان راه ناپيداست
    من به پايان دگر نی‌انديشم
    که همين دوست‌داشتنم امروز
    سوژه‌ای دلنشين و بس زيباست!
    [+]

    حسن درويش‌پور
    حسن درويش‌پور -به‌تقريب- سه سال و اندی است که همشهری ما در وبلاگ‌شهر است. دغدغه‌ی اين وبلاگ، ارائه‌ی تحليل در زمينه‌ی سياست و فرهنگ است. حالت نويسنده، ناخدای درياديده‌ای را می‌ماند که محکم ايستاده بر عرشه، دستش را سايبان چشم‌ها کرده و آن‌دورها، فوّاره‌ی نهنگی را برانداز می‌کند تا در نخستين فرصت، جثه و وضع‌اش را با دقّت به توصيف و تحليل کشد.
    آن‌چه در نويسنده‌ یادکردنی‌ست، وجدان معذّب و روحیه‌ی مدرسه‌ای اوست. کافی‌ست چند مقاله از او بخوانيم تا در برابرمان قامت آموزگاری مجسّم شود که ردای عشق به تن کرده، بر شرايط تک‌تک جوانان اين مرز و بوم خون دل می‌خورد...
  • شماره‌های پيشين: [1][2][3][4][5][6][7]
  • شنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۵

    نويسنده‌ی ميهمان

    دوستی قرار است من را در اين صفحه همراهی کند. به عبارتی، وبلاگ مجيد زهری را از اين پس دو نفر خواهند نوشت: يکی که طبعاً من‌ام... و دوستِ نازنينی که يادداشت‌هايش را "پرند" امضا می‌کند.
    من با پرند قراری نگذاشته‌ام که چه بنويسد يا ننويسد؛ او مطالبش را مستقيماً پابليش می‌کند... و هر چه می‌توانند باشند، از جمله شعر، نغزگويی و...
    شخصاً به دوستم پرند خوش‌آمد می‌گويم.

    چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵

    دوستی (4)

    امشب با رفيق شفيق امیر مهيم نشسته‌ایم، به حالی و شوری. همين!
    سخت است رسيدن به آدمی که نام دوست برازنده‌ی اوست. حال حساب‌اش را بکن که دوستی باشد که با او "بنشينی" و حالی بکنی...

    یکشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۵

    یک مقدمه و چند سرخط

    در اشاره به گفت‌وگوی اخير آرامش دوستدار

    مقدمه
    به باور من، گسترش سرسام‌آور جمعيتی مسلمين و جهانِ سوّمی‌ها در جهان غرب -با وضع ايزوله‌ای که آنان دارند-، در آينده‌ای نه‌چندان دور دنيای مدرن را با بحرانی جدّی روبه‌رو خواهد ساخت. بحران در دنيای مدرن -بی‌شک- سراسر جهان را تحت‌ تأثير قرار می‌دهد. از اين‌رو، اگر با واپسگرايی مخالف‌ايم و دل در گرو زندگی متجدّد و... نگاه به جلو داريم، تقويت و گسترش انديشه‌ی لائيک يک ضرورت است.
    باز به باور من، فهم تزهای تاریخی تنها در دل گفت‌وگو -و حتّا جدل- ميسر می‌شود. تئوريسين نبايد به فرمول‌بندی و ارائه‌ی تز خود در کتابی بسنده کند؛ لازم است که با ايجاد بحث و گفت‌وگوی انتقادی، به مغزه‌شکافی و بالنده‌گی ايده‌ی خود مدد رساند. به همين لحاظ، پرهيز از هر نوع کلّی‌گويی و همه را با يک چوب زدن (Generalize)، صف‌بندی کور و تن‌زدن از رو-در-رويی با مخالفان و حتّا نزديک‌فکران، "شرط اخلاقی" يک نظريه‌پرداز است.

    دو گزاره‌ی در ظاهر نه‌چندان مرتبط بالا، در واقع دو بند اصلی استراتژی‌ای است که جدال با واپسمانده‌گی و رشد و گسترش تجدّد را در هدف دارد. بند نخست البته جامع‌تر و دوّمی مرتبط‌تر با حلقه‌ی فکری جامعه‌ی ايران است... پرداختن به انديشه‌ی نظريه‌پردازی چون دکتر آرامش دوستدار درست در همين راستاست.

    سرخط‌ها
    در باره‌ی دو قسمت گفت‌وگوی عبدی کلانتری با آرامش دوستدار [1 و 2] اين نکات به نظر من آمد:
    1- اين گفت‌وگو چندان به‌سامان نيست و خط مشخصی ندارد. اگر محور گفت‌وگو معلوم بود، می‌شد بهتر درباره‌ی آن انديشيد؛ خود گفت‌وگوشونده نيز -برای گفتارهای بعدی- تکليف‌اش با مخاطب روشن‌تر می‌بود.
    2- گفت‌وگو حاوی نکات درخور اعتنايی‌ست، امّا از تناقض نيز خالی نيست. برای مثال،
    وقتی دوستدار می‌گويد محسن کديور دين‌خو نيست و اين برداشت را صرفاً از فلان مصاحبه‌اش با شرق به‌دست آورده، اين پرسش ايجاد می‌شود که آیا بهتر نيست برداشت خود از انديشه‌ی کسی را از مجموعه‌ی کارهای او به‌دست آوريم؟ در ثانی، کسی که عمامه به سر می‌گذارد و به اين وسيله اعلام می‌کند "مبلّغ دين است" (و طبعاً مذهب شيعه را برتر از ديگر اديان و مذاهب می‌داند)، چطور می‌تواند دين‌خو نباشد؟
    3- برخورد دوستدار با سروش بيش‌ از آن‌که انتقادی بر پايه‌ی رخدادهای تاریخی باشد، شخصی است. زبانی که او برای خود برگزيده يا نوع نگاهش به سروش و کارنامه‌‌ی وی به خودش مربوط است، امّا چکيده‌ی حرف دوستدار در باب "سروش" اين ظنّ را در مخاطب ايجاد می‌کند که او به دليل اين‌که خودش مستقيم يا غير مستقيم از کادر دانشگاه رمانده شده، کينه به دل گرفته است.
    4- به عقيده‌ی من، تئوری "دين‌خويی" آرامش دوستدار در بنياد خود اصيل است، با خاطرنشان‌کردن اين نکته که گونه‌ی مطرح‌کردن آن‌ کمی کلی‌گويانه و بيش از حد راديکال می‌زند. در اين بين، باور دارم که واقعيت چيزی است مابين نظر دوستدار و ميرفطروس. می‌شود گفت: هرچند ايران ما بزرگان بسياری به جامعه‌ی جهانی هديه کرده است، امّا در غالب اوقات، بدنه‌ی جامعه‌ی ايران چيزی نبوده جز يک "شوره‌زار عقيدتی". در اين‌جا پس من نيز نظر پيشين خود را اصلاح می‌کنم.
    5- کسی که تمام مردم ايران -البته "به‌جز خودش"- از آغاز تاریخ تا حال را دين‌خو می‌داند و کوچک‌وبزرگِ اهلِ فکر اين ديار را با يک چوب می‌زند و از خراب‌کردن ديگران هيچ مضايقه نمی‌کند...، چطور قادر است به مردم درس «پيش شرط‌های گفت‌وشنودِ انتقادی» بدهد؟! کجاست آن اخلاق رواداری و پذيرش نمادين مخالف؟
    6- و امّا از حق نگذريم که شجاعت آرامش دوستدار در بازتاباندن انديشه‌اش مثال‌زدنی‌ست.

    پنجشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۵

    البته که "خواستن، توانستن... (نيست)!

    از قديم گفته‌اند "خواستن، توانستن است"... شما باور نکنيد! اگر اين‌طور بود، الآن همه‌ی مردم دنيا ميليونر و خوشبخت و... چه می‌دانم، آن چيزی که می‌خواستند بودند. با اين تفاصيل امّا، وقتی خر آدم از کره‌گی دم نداشته باشد، حتّا قدم‌های کوچکش هم می‌خورد به بن‌بست!
    حکايت اين است که من قصد کرده بودم اين ماه روزی يک مطلب بنويسم. حوصله و وقتش هم تا حدّی بود. حالا ممکن بود که يک روز اين ميان به تنبلی و گرفتاری بخورد، امّا راه را حتماً تا انتها می‌رفتم. يعنی قصدم اين بود. ولی فکر اين‌جايش را ديگر نکرده بودم که ممکن است کارم بخورد به چنين آفتی و عصای دستم را بشکنند و... خلاصه اين‌طور غافگير شوم!
    الآن دارم از منزل کسی اين سياهه را می‌نويسم. خودتان حدس بزنيد که چه شده. البته چيز مهمی نيست، امّا خب در کار کمی تأخير شد و... البته همين تأخير من‌را در باور قبلی‌ام محکم‌تر کرد که "خواستن، توانستن نيست"!

    در ستايش (بخوان توجيه!) کوتاه‌نويسی

    به قول حسن، نوشته‌های اين وبلاگ هر روز دارد آب می‌رود و از درازی‌اش کم. البته "آب‌رفتن" هميشه هم بد نيست: يک‌موقع آدم حواسش نيست و لباس گشاد يا بلند می‌خرد، آب که می‌رود تازه می‌شود اندازه‌اش!
    کوتاه‌نويسی لااقل اين تضمين را دارد که تنبل‌ها را هم با خود -تا انتها- همراه می‌کند. حسن ديگرش امّا اين است که منِ تنبلِ گرفتارِ عاشق نوشتن را هم يک‌جورهايی به مقصود می‌رساند...

    دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

    از هنرمندی جناب پينگی!

    جناب پينگی (حق کپی‌رايت شبنم به خاطر اين لقب فراگير محفوظ)، يعنی کسی که اين‌جا را وقت و بی‌وقت پينگ می‌کند، جداً که به من لطف دارد! يعنی اگر خودم را هم دوست نداشته باشد، قلمم را حتماً دوست دارد. حضرتش می‌داند که من اهل رودربايستی هستم. بر همين اصل است که پايش که به شبکه می‌رسد، جَلدی می‌دود اين‌جا را می‌پينگد تا من از ترس شرمساری جلوی مردم هم که شده چيزکی بنوِيسم!
    خُب چه می‌شود کرد: هر کس به نوعی مهر می‌ورزد و... "محبت" می‌ريزد!

    پرکار چون "ادبيات و فرهنگ"

    ادبيات و فرهنگ -انصافاً- بايستی پرکارترين سايت ادبی لقب گيرد. اين تارنما هرچند گوشه چشمی نيز به سياست دارد، امّا اساس کارش چيزی نيست جز ادب و فرهنگ؛ ادبيات بی‌مرز و فرهنگ پالوده از هر صافی حکومتی-ايدئولوژيکی.
    اين روزها ادبيات و فرهنگ روز نيست که به‌روز نشود. به مانی، مسئول و يکی از گردانندگان اين فرهنگ‌کده‌ی پربار -به نوبه‌ی خودم- خسته نباشيد می‌گويم و دستش را به گرمی می‌فشارم.

    حذف لينک

    يک مشت از لينک‌های کنار صفحه را برداشتم. الآن تعدادشان 76تاست. فکر می‌کنم باز هم کم‌ترشان کنم. می‌خواهم فقط لينک کسانی را بگذارم که يا می‌خوانم‌شان، يا رفيقم هستند.

    یکشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۵

    بزرگداشت فيدل کاسترو؟!

    آن‌طور که گفته می‌شود، قرار است فردا در تهران، از «مقاومت ضد امپرياليستی و ضد آمريکايی ملّت کوبا» به رهبری زعيم عالیقدر رفيق فيدل کاسترو تجلیل و تقدير شود. خب، صد البته که باید تجلیل شود! ايشان شرايطی فراهم آورده‌اند که هر توريست به محض ورود به خاک کوبا، درست همان لحظه که پايش به آن‌جا می‌رسد، ناخودآگاه زبان به تحسين و تقدير می‌گشايد...
    هر هنگام که دستگاه سياسی آمریکا برای رفيق فيدل خط‌ونشان می‌کشيد، اين مردان آمریکایی بودند که بيش از همه دل‌نگران آينده‌ی اين ملک می‌شدند. آخر اگر وضع کوبا به‌هم می‌ريخت، این زبان‌بسته‌ها از کجا می‌توانستند جایی به اين ارزانی و پُرنعمتی پيدا کنند، آن‌هم بغل گوش‌شان؟!
    دست‌آورد سال‌ها "مبارزه‌ی ضدّ امپريالیستی" فيدل‌ کاسترو باقی‌گذاشتن ويرانه‌ای است به اسم کوبا که ابداً نام "کشور" روی‌اش نمی‌توان گذاشت. شاخصه‌ی اين "مجمع‌الجزاير تفريحی"، توليد فراری* و -البته از قلم نيافتد- "دلّالی مهر و محبّت" است. در کوبا، در کوبايی که وضع معيشت مردم در حدّ قحطی و همه‌چيزش جيره‌بندی‌ست، در دورافتاده‌ترین روستاهايش هم حتّا بخش عمده‌ی مردم به حرفه‌ی شريف "پااندازی" اشتغال دارند... و در اين مورد خاص، هيچ از "جيره‌بندی" خبری نیست! کوبا از معدود کشورهای جهان است که در آن فحشای کودکان رواج دارد...
    حال خود قضاوت کنيد: آیا مردان اهل دل آمريکایی نباید از تغيیر وضع در کوبا نگران باشند؟ آيا نباید "شمعی را که او افراشته و افروخته" پاس داشت و از شخصيت والامکانش تجليل کرد؟

    * آن‌طور که آمار می‌گويد، تعداد کوبايی‌های فراری و پراکنده در جهان از جمعيت کل کوبا حتّا بيش‌تر است!

    معيار ارزش‌گذاری وبلاگ؟!

    چرا بايد فلان وبلاگ "در پيت"ی و چرند را جدّی گرفت؟ برای اين‌که مد روز می‌نويسد؟ چون بازديدکننده زياد دارد؟
    از طرف خودم عرض می‌کنم: شوربختانه رگه‌ی "دکّان‌داری" و "نان به نرخ روز خوردن" در من از مويرگ‌های مغز نداشته‌ی بعضی‌ها هم نازک‌تر است...

    شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۵

    آن وبلاگ و نويسنده‌اش (7)

    آمدنت همیشه دور دست می‌نماید
    غریب و باورناکردنی
    و سال‌هاست که نیامده این‌جایی
    ناشناخته، آشنا.

    بین من و آمدن تو فاصله‌هاست
    امّا می‌دانم
    آمدنت چه ساده خواهد بود
    به سادگی یک لبخند
    و یک سلام.
    [+]

    ناشناخته‌ها
    از روی گمان، ناشناخته‌ها را زنی می‌نويسد سی‌وپنج تا چهل‌ساله، ساکن شیکاگو آمریکا. نويسنده‌ی ناشناخته‌ها در جزيره‌ای دورافتاده ساکن است خارج از قاره‌ی پرهياهوی وبلاگ‌شهر، امّا اين دليل نمی‌شود که "ناشناخته‌ها" از تب و تاب خالی باشد. در شرح مختصر اين وبلاگ از ظنّ من، کافی است ماوس خود را روی لینکش -کنار صفحه‌ی همين وبلاگ- بگيريد تا توضیح "نوستالژی عاشق" ظاهر شود.
    دغدغه‌ی نويسنده هنر به‌طور عام و ادبيات و شعر به‌طور خاص است. در اين حوزه خود خواندنی کم ننوشته، مثلاً: خانه بايد تميز باشد و قطعه‌ای که بر پيشانی همين نوشته خورده است. بازتاب همين ارتباط تنگاتنگ با لطافتِ هنر این است که پس از مدّتی بودن با اين وبلاگ به اين نتيجه می‌رسيد که ديگر "ناشناخته‌ها" ناشناخته نيست؛ آشنای آشناست...

  • "آن وبلاگ و نويسنده اش": [1][2][3][4][5][6]
  • پنجشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۵

    مختصر، درباره‌ی "پرانتز" و وضعيت آن با "نقطه" در جمله

    دوست ارجمند نفیسه نوّاب‌پور از من خواسته است درباره‌ی "موقعیت پرانتز و نقطه، در حالات مختلف و در قبال هم" توضيح بدهم. آن‌چه خواهد آمد، شرح مختصری است در همين راستا.

    1- پرانتز غالباً با حرف قبل و بعد از خودش "يک فاصله" دارد (به جز استثناهايی که توضيح خواهم داد)، امّا محتويات آن بدون فاصله با بدنه است.
    استثناها: اگر از يک کتاب يا مجله نقل قول بيآوریم و بخواهيم صفحه‌ی آن را متذکر بشويم و يا اگر بر جمله‌ای که در متن آمده توضيحی در پايين يادداشت بنويسيم و بخواهيم شماره‌ای جلوی آن جمله بگذاريم، اين پرانتز بدون فاصله با حرف قبلی و اگر در پايان جمله باشد، بعد از نقطه‌ی پايانی باز می‌شود:
    مثلاً: مجيد می‌نويسد که «دو مطلب به دو دوست بدهکارم»(1)، امّا همين مجيد در ديگر نوشته‌هايش(2) دم از "بدهکاری"های ديگری می‌زند!(3)
    1- وبلاگ "مجید زهری"، يادداشت 5 اکتبر 2006.
    2- در یادداشت‌های متعدد وبلاگ "مجید زهری".
    3- این توضيح ديگر مربوط به "نقل قول" از نوشته‌های مجيد نمی‌شود، بل توضيح اضافی نويسنده‌ای است که توضيحات قبلی را درباره‌ی مجید نوشته و در واقع توضيحی بر کل جمله است.

    2- جمله‌ای که درون پرانتز می‌آيد (اگر فقط يک جمله باشد) نيازی به نقطه‌ی پايانی ندارد. بعضی‌ها البته به اين موضوع توجهی نمی‌کنند.

    3- پرانتز اگر در پايان جمله بيايد، قبل از نقطه‌ی ته خط قرار می‌گيرد:
    مثلاً: مجيد خيلی دراز می‌نويسد (البته قبلاً کوتاه‌تر می‌نوشت).

    اميدوارم که اين مختصر توضيح به پرسش نفيسه پاسخ داده باشد.

    مطالب آتی

    دو مطلب به دو دوست بدهکارم: يکی راجع به "پرانتز" که نفیسه نوّاب‌پور از من قول گرفته و دیگری "تجربيات شخصی در باب کتابخوانی" است که آشيل خواسته[+]. امروز خانه‌ام و سعی می‌کنم لااقل یکی از این‌ها را بنویسم؛ اگر شد هر دو را.
    گاهی با خود می‌انديشم: آدمی که ناتوان است از گذاشتن نام خودش پای نوشته‌اش، آيا ارزش خوانده‌شدن دارد؟ بعد از اندک‌زمانی امّا، پاک‌کن برمی‌دارم و می‌افتم به جان اين‌ فکر مستهجن!

    چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۵

    عمران صلاحی چه زود رفت!

    کار مشترک عمران صلاحی و پرويز شاپور را ورق می‌زنم. ياد آ‌ن‌روز می‌افتم که برای نخستين بار ديدم‌اش...
    قبل از تعريف قضيه و برای پيشگيری از هرگونه شبهه و جلوگيری از سکته‌ی ناقص آدم‌های حسود و اقنای اهل شک، لازم است خودمانی بگويم که داستان من شبيه به داستان بعضی‌ها نيست که می‌خواهند از اين‌جور نمدها کلاهی برای خودشان دست‌وپا کنند و مثلاً تا طرف مرد، بشوند پسرخاله‌اش و چنان "خاطراتی" -بخوان تخيلاتی- از تنبان مبارک درآورند که تو گویی ساقدوش متوفا بوده‌اند و فقط سری از هم جدا بوده‌اند و...! نه قربانتان گردم! اين‌جانب بنده نه با آن مرحوم فالوده میل کرده‌ام، نه اصلاً سری در سرها داشته‌ام که آدم حسابم کند. ملاقات با عمران صلاحی کاملاً اتفاقی بود... که الآن قضيه‌اش را خدمت‌تان عرض می‌کنم.

    بر حسب همسايگی، مرتب پرويز شاپور را می‌ديدم. آن‌زمان، پرويز شاپور -با همراهی پسرش کاميار و به توصيه‌ی دکتر- روزی سه نوبت قدم می‌زد تا ساز و کار بدنش روبه‌راه بماند. بعضی از ظهرها که برای ناهار می‌آمدم خانه، در مسير قدم‌زدن‌ می‌ديدم‌اش و گپ کوتاهی می‌زديم.
    شاپور با من رفيق بود؛ يعنی با همه رفيق بود. کسی نبود که اين مرد را دوست نداشته باشد. عجيب آدم خوش‌زبان و البته متلک‌پرانی بود. تکه‌هایی داشت که انصافاً توی دکان هيچ عطاری پيدا نمی‌شد؛ آکبندِ آکبند! آدم اهل ذوقی بود و خوش‌مشرب. خلاصه قيمت خيابان کسری* بود. یک‌روز که لک‌ولِک‌کنان می‌آمدم خانه، ديدم‌اش که با کسی هم‌قدم است. طبيعتاً تعجب نکردم. به‌شان که رسيدم ايستادم به سلام‌وعليک. به آن‌ آقا معرفی کرد که اين حضرت "مجيد بی‌ستاره" است و بعد به من که اين‌ آقا هم عمران؛ عمران صلاحی. عمران صلاحی هم‌چين با من دست داد و چاق‌سلامتی کرد که انگار سال‌‌هاست رفيق‌ايم! دورزمانی بود که آدمی به اين صميميت نديده بودم. پرسيدم: «شما همان هستيد که طرح می‌کشيد و طنز می‌نويسيد»؟ شاپور گفت: «مگر نمی‌بینی چقدر طناز است»!
    از شاپور لااقل بيست‌سالی کوچک‌تر بود. بعدها باز ديدم‌اش که با پيرمرد دم گرفته و حالی می‌کند (یعنی می‌کرد). می‌بخشيد، امّا مضحک است که آدم در شصت‌ساله‌گی -با يک سکته‌ی ساده- بميرد! از برکات مملکت امکانات است ديگر! من را که تکان داد...
    روانش‌ پايا!

    *خيابان کسری، انشعابی از خيابان جامی، در مرکز تهران.

    ويروس‌پرانی!

    با اسامی بعضی از دوستان ويروس دريافت کرده‌ام؛ از طريق مسنجر و ايميل. احتمال دارد که شما هم به مورد مشابه برخورده باشید. به هر حال، فکر کردم که تشريک مساعی بی‌سود نباشد.

    دوشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۵

    در کتابفروشی

    امروز امکانی دست داد که سری به کتابفروشی بزنم. سردستی اين‌ها به چنگم آمد:
    فرهنگ ايرانی، جامعه‌ی مدنی و دغدغه‌ی دموکراسی از دکتر علی‌اکبر مهدی که نمی‌دانم کيست، شعر و فلسفه‌ی هولدرلين از مهدی استعدادی شاد که آدم اهل انديشه‌ای‌ست، یادداشت‌های منتشرنشده‌ی سيّدمحمّد طباطبایی مربوط به مشروطيت، حقوق اساسی يعنی آداب مشروطيت دول از محمّدعلی فروغی، شخصيت تاریخی مورد علاقه‌ی من - به کوشش علی‌اصغر حق‌دار، نسيمی از علی ميرفطروس که کتابی‌ست مرجع، ضمير پنهان که خود می‌دانيد کار يونگ است، غروب بت‌ها از حضرت نيچه، تبارشناسی استبداد ايرانی ما از هوشنگ ماهرويان که عنوان دلچسبی دارد، بحران دموکراسی در مجلس اوّل به همّت غلام‌حسين ميرزاصالح - از آن کتاب‌های پيرمردی، به سوی فانوس دريایی از ويرجينيا وولف نازنين که خواندن دارد، نگاتيو اثر تازه‌ی هومن عزيزی و آدم اوّلِ کامو که جايش در هر کتابخانه‌ای‌ست.

    یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۵

    دوستی (3)

    برای دوستی خود بايستی قيمت گذاشت. بی‌بها‌کردن دوستی و مفت و مجانی در اختيار ديگران گذاشتن‌اش فقط برای‌مان دشمن می‌خرد!

    جمعه، مهر ۰۷، ۱۳۸۵

    جهان ايران‌شناسی - جلد يک

    يادتان باشد، درباره‌ی جهان ايران‌شناسی-کاری سترگ به همّت دکتر شجاع‌الدّین شفا- مطلبی نوشته بودم. يعنی خبری بود که خلاصه کرده بودم برای‌تان. امروز امّا از شانس، جلد نخست اين مجموعه مهمان کتابخانه‌ام شد. اين جلد قطور البته چاپ اواخر دوران شاه است و عجيب اين‌ است که با طی مسيری چنين طولانی‌، گذرش به تورنتو و آخر سر به کتابخانه‌ی من افتاده!
    اميدوارم که اين مجموعه‌ی بيست‌جلدی، هر چه زودتر منتشر شود که برازنده‌ی کتابخانه‌ی هر ايرانی‌ست.

    دوستی (2)

    آن دوستی که بخواهد با یک دلخوری کوچک بپاشد همان بهتر که بپاشد و برود پی کارش! به واقع "تنش‌ها"، آزمونی‌اند در سنجش عيار دوستی‌ها. مجموعه‌ی همين تلخی و شيرينی‌هاست که دوستی را صيقل می‌دهد.
  • دوستی(1)
  • پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۵

    انوشه انصاری مایه‌ی افتخار ايرانی است

    مدّت‌ها بود که فرصتی برای افتخار به ايرانی‌بودن خود دست نداده بود؛ اين فرصت را امّا انوشه انصاری در اختيارمان گذاشت. داستان انوشه اين‌قدر بازتاب داشته که بی‌شک تکرارنکردن آن در اين وبلاگ، چيزی از ارزش آن نمی‌کاهد! به هر رو، بد نديدم خوشحالی خودم را با شما دوستان درميان بگذارم... و تقسيم کنم.
    اين‌که او و همسرش در پيشه‌ی خود سخت موفق بوده‌اند... و ديگر مسائل از اين دست البته شايان توجه است، ولی در کل، جذابيت حرکت انوشه -به ظنّ من- در جسارت اين زن رخ می‌کند. تصميم به سفر از روی کنجکاوی و خواسته‌ی شخصی -و نه اکتشافی- به فضا، در نوع خود بی‌نظير است و شخصاً مانندی برای آن سراغ ندارم. از ديگر سو، باليدن انوشه به ايرانی‌بودن خود -با وجودی که او نيز چون ديگر مهاجران و پناهندگان مجبور به جلای وطن شده... و تمام داشته‌ی خود را از امکانات آمریکا و در خاک اين کشور به‌دست آورده- جای احترام دارد... که انصافاً احترام‌برانگيز است. اين حرکت -یا بهتر است گفت "انتخاب"- انوشه نيز خود با شاخصه‌ی جسارت در او پيوندی دارد؛ باليدن به بن‌مايه، ريشه و هويّت ملّی با نقش‌کردن پرچم بر لباس خود -آن‌هم در اوج کدورت دو دولت- می‌توانست در خاک آمریکا احساسات منفی برانگيزد و عواقبی داشته باشد که اصل حرکت را در سايه فرو برد... که انوشه دانسته چنين کرد.
    کوتاه اين‌که: با شنيدن اخبار و وقايع تأسف‌بار داخلی -که شوربختانه هر روز هم بر حجم آن افزوده می‌شود- کار انوشه خوش درخشيد و باعث افتخار يک‌يک‌مان شد.

    دوشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۵

    يک "نه" بگو و خلاص!

    گاهی گفتن یک "نه" ناقابل، از هزار دردسر پيشگيری می‌کند. يعنی، آدم را از افتادن در انواع چاه و چاله -از کم‌عمق بگيريد تا گود چون چاه ويل- نجات می‌دهد. خلاصه که لابد افرادی که مثل من راحت توی رودربايستی گير می‌کنند و اگر پسِ گردن‌شان هم بزنی اين کلمه‌ی جادويی باز از دهان‌شان نمی‌پرد بيرون، چوب اين قضيه را به حدّ کافی خورده‌اند.
    سردردتان ندهم: اين‌قدر من و شما مثال داریم برای اين موضوع که اگر روی هم بريزيم به "مثنوی هفتاد من" می‌گويد "برو بذار باد بياد"! بعد از اين مقدمه‌ی بی‌مورد فقط خواستم بگويم: اگر کسی اکثيری چيزی دارد برای سفت‌شدن رو دريغ نکند!

    یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵

    آن وبلاگ و نويسنده‌اش (6)

    تهرانتويی
    مشغوليت تهرانتویی نوشتن از اوضاع تورنتو و کانادا -به‌ويژه پرداختن به مسئله‌ی مهاجرت و حواشی- آن است. از اين‌رو، تهرانتويی را بايستی در زمره‌ی "وبلاگ‌های تخصصی" طبقه‌بندی کرد.
    بدون ارزشگذاری دقيق نوشته‌ها، امّا خواندن تهرانتويی می‌تواند چه برای علاقمندان به مهاجرت به کانادا و چه برای تازه‌واردين و حتّا قديمی‌ترها مفيد باشد.

    شادباش "مهرگان"ی


    از قضا، جشن مهرگان ديروز بوده. به هر حال، بر اصل "ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است"، مبارک‌تان باد!
    پ.ن: نجات آثار باستانی ايران

    شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

    از دست نامه‌پرانی‌های بی‌حاصل!

    در اينترنت، هيچ‌چيز بدتر از بمباران خبری نيست. بعضی، کاری ندارند جز پرکردن ايميل ديگران... که آدم واقعاً درمی‌ماند بهشان چه بگويد!
    يا ايميل می‌گيری که "آقا آپديت کردم؛ بيایید بخوانيد"، يا از احزاب تک‌نفره‌ی فله‌ای و دسته‌های گوناگون چپ و راست... و از نشريات بنجل و بی‌مصرف -که اگر روی کاغذ می‌آمدند، کيلویی هم قيمت نداشتند- چپ‌وراست ايميل و بسته به سمت‌ات پرتاب می‌شود. واقعاً اين افراد خبر دارند که مزاحم مردم‌اند؟ به نظرم که دارند!
    بگذريم آقا، بگذريم...

    دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۵

    نوشتن و سردرگمی‌هايش!

    1- موضوع‌های مختلف می‌آيد در ذهنم و هنوز به قلم نيامده می‌پرد!
    گاهی کمبود کامپيوتر از کم‌خونی بدتر است...

    2- گاهی هم هست که چيزکی می‌نويسی و دو دقيقه نشده، مثل سگ از کرده‌ات پشيمان می‌شوی... امّا کاری‌اش نمی‌شود کرد؛ رفته است به جدل کل دنيا!

    شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵

    شماره‌ی 26 تلاش

    چندی پيش به اشتباه گمانی را مطرح کرده بودم که «تلاش از چاپ باز ايستاده»، غافل از آن‌که "تلاش"یان در تدارک ويژه‌نامه‌ی پُروپيمانی بوده‌اند در "یک‌صدمين سالگرد مشروطيت". تلاش 26 در 216 منتشر شده است، حاوی مقالات و گفت‌وگوهای خواندنی، جمله‌گی پيرامون جنبش مشروطه. ندیدم که هنوز امّا در سايت گذاشته‌باشندش. به هر رو، دست‌مريزادشان که در تنگنای انواع امکانات در غربت، کاری ارائه می‌دهند، کارستان.

    یکشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۵

    "ذهن بسته" ترّحم‌برانگيز است!

    در ايران همکاری داشتم به اسم امير. امير با يک "همسر شهيد" مدّتی بود که سر و سرّی داشت. گاهی با هم، البته با ماشين خانم، چرخی می‌زدند...
    گذشت تا يک‌روز امير مثل مرغ پَرکنده پريد توی اتاق؛ نه می‌توانست ساکت باشد نه حرف بزند، نه بنشيند نه بايستد! گفتم‌اش: «چه مرگ‌ات شده پسر»؟! گفت: «بيا بريم چند لحظه بيرون»! آمديم. تعريف کرد: «امروز که با فلانی قرار داشتم، صحنه‌ای پيش آمد که در گرمای تابستان نفس در سينه‌ام يخ زد»! کمی اين‌پا-آن‌پا کرد و ادامه داد: «طرف دور دست راستش يک کيلومتر باند بسته بود! "وقتی پرسيدم چه شده" گفت که دست خودش را مخصوصاً سوزانده است»!
    القصه، جريان اين بوده که روز قبل‌اش، انگاری امير -در حين قرار- روی دست خانم دست می‌کشد يا نمی‌دانم با او دست می‌دهد، فردايش خانم به خاطر اين "معصيت‌ بزرگ" دست آلوده‌‌ی خودش را با آتش مثلاً مطهر می‌کند! خلاصه که از اين ديوانه‌بازی‌ها در آن کشور کم نديده‌ام و نديده‌ايد...

    خاستگاه اين مقدمه اين بود که بگويم: اگر چشم بیاندازيد می‌بينيد که تابوی "گناهِ جنسی" نزد بعضی از دوستان هنرمند و روشنفکر ما -که اتفاقاً اکثرشان ساکن دنيای مدرن هستند- چنان قوّتی دارد که واقعاً آدم را متحّير می‌کند؛ حال خودتان حساب کنيد حکايت عوام را! گاه عکس‌العمل اين دوستان در قبال مسائل بسيار ابتدايی بين دو جنس، آن‌ها را از شمايل يک "هنرمند" يا "روشنفکر" به قالب يک دهاتی واپسمانده پرتاب می‌کند (چيزی شبيه به مش‌قاسم دايی‌جان ناپلئون). نمونه نخواهيد که وفور مورد خوشوقتانه (يا بدبختانه!) من را از مثال‌زدن معاف می‌کند.
    من گمان ندارم که تحصيلات و رشد در زمينه‌های علمی يا هنری بتواند رشد فکری کسی را صد در صد تضمين کند... پروسه‌ی "آدم‌شدن" بس دشوارتر و طولانی‌تر از آن است که سوخت آن منحصر شود به سواد علمی-هنری.

    "آرشيو موضوعی" اين وبلاگ

    دور زمانی بود که "بايگانی موضوعی" وبلاگ را به‌روز نکرده بودم. علّت‌اش بی‌اعتنايی بود يا شايد هم...؛ خلاصه هر چه! چند روز پيش امّا ديد‌وبازديدی کردم با گذشته‌ها و هر چه تيتر بود در آن‌جا -منظم و مرتب- ليست شد.
    گفتم شايد دوستانی که اين‌جا را دنبال می‌کنند بد نباشد که بدانند.

    دوشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۵

    آن وبلاگ و نويسنده‌اش (5)

    سخن از عشق سرودن ره و آیین من است .... گر که تو کفر حسابش نکنی دين من است

    امير مهيم
    بيت بالا، آغازگر برنامه‌ی "دريچه" بود که امير مهيم نزديک به سه سال در راديو‌ صدای ايران-تورنتو اجرا می‌کرد. در اين برنامه، امير شماری از ادبا و شعرای ايران‌زمين را معرفی کرد و از آثارشان سخن گفت... که کاری بود طاقت‌گير و زمان‌بر، و امّا مفيد و از بسياری جهات لازم.
    امير مهيم اين‌روزها به نوشتن در وب روی آورده و ساکن وبلاگ‌شهر ما شده است. به اين دوست خوش‌آمد می‌گویم و برايش آرزوی تداوم در کار دارم.

    شنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۵

    وبلاگ و نفس تغيير

    با نزديک‌شدن به ۱۶ شهريورماه، باد روز تولد وبلاگ فارسی که به سر و روی‌مان می‌خورد، بر بنيه‌ی نوشتن‌مان می‌افزايد. اين‌روزها به‌ويژه نوشتن از وبلاگ لطفی دگر دارد...

    داشتم گشتی می‌زدم در آرشیو وبلاگ، فکری به ذهنم جهید. اين فکر در واقع يک مقايسه بود. به نظرم آمد که از لحاظ کيفی، نوشته‌های اين وبلاگ از سياق انديشيده و جدّی، به سمت بيش‌تر روزمره‌نويسی رفته است؛ تحليل‌های موضوعی دراز جای‌شان را به نوشته‌های کوتاه‌تر و شخصی‌تر سپرده‌اند.
    اين‌که قبلاً گفته‌ام ما در طی دوره‌ی وبلاگ‌نويسی، در حال آزمودن بيان تازه و يافتن خوديم، به هيچ‌وجه به معنی به‌کمال‌رسيدن يا در مقابل‌اش فروافتادن نيست. مسئله فقط تغيير است؛ تغييری که جانمايه‌ی وبلاگ‌نویسی‌ست.

    من از تغييرنکردن سخت می‌ترسم... از آدم‌های ثابت نيز! تغييرکردن، نيافتادن در مرداب فرسايش و تکرار است. حال وبلاگ عاملی شده برای تغيير. من نفس تغيير را دوست دارم...

    پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۵

    رابطه‌ی تنگاتنگ "دوستی" و "توقع"

    در فرهنگ ما، قرِيب به اتفاق دوستی‌ها با "توقع" همراه است. به عبارتی، توقع و درخواست‌های مکرر -و اغلب بی‌جا- برای عدّه‌ی کثيری، رکن اساسی دوستی‌ها شده. همين است که به کم "دوستی" برمی‌خوریم که در ازای دوستی‌اش از ما چيزی نخواهد!
    اين واقعيت را در خارج از کشور بهتر می‌شود ديد و لمس کرد. من فکر می‌کنم یکی از دلایل عمده‌ای که ايرانيان از هم فراری‌اند و از ايجاد رابطه‌های نو می‌ترسند همين مسئله‌ی "توقع" است. به اين باور ساده نرسيده‌ام و برايش کم شنيده و دليل ندارم...
    شما کافی است در اين‌جا به واسطه‌ی شغل‌تان مستقيم با مردم در ارتباط باشيد، آن وقت ساده است که نوع برخورد جماعت ايرانی را با ديگر مردم بسنجيد. من خود کم ديده‌ام که ايرانی به آدم مراجعه کند و درخواست‌هايی خارج از روال کار و دايره‌ی آن شغل نداشته باشد... که گاهی اين درخواست‌ها به مرز آزاردهنده‌گی می‌رسد. همين است که اکثراً وقتی ايرانی‌ها با هم مواجه می‌شوند، خودشان را می‌زنند به کوچه‌ی علی چپ "که من اصلاً ايرانی نيستم"!
    در همين اينترنت کافی است که بو ببرند تو کمی از مسائل وب سررشته داری؛ باران درخواست است که از سوی "دوستان" به سرت باريدن می‌گیرد. حالا بيچاره کسی که روِيش نشود همان اول کار رويش را سفت کند و زير بار اين درخواست‌ها نرود؛ همين که وا داد، تا قيام قيامت از او کار می‌کشند و "می‌خواهند" و اگر زمانی هم به واسطه‌ی گرفتاری نرسد که کار "دوستان" نامبرده را انجام دهد، در دم می‌شوند دشمن‌اش!

    خلاصه که: از عيب‌های فرهنگی‌مان گفتن عيب نيست؛ عيب در واقع بی‌عيب‌دانستن خودمان است.

    سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۵

    اشاره‌ای به ايرج افشار

    در صحنه‌ی کار تاریخ، ايرج افشار اگر بی‌مانند نباشد، بی‌شک کم‌مانند است. اين باور مدّتی‌ست با من است، امّا امشب که چشم می‌انداختم در قفسه‌ی کتاب‌ها، در من قوّت گرفت و گفتم اين‌جا بگويم‌اش.
    نام هر متن دوره‌ی قاجار به بعد را که می‌بينی، صدی نود اسم ايرج افشار را کنار خود دارد. لقب "پرکار" انصافاً که برازنده‌ی اين مرد است. عمر و کارش مستدام باد!

    یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

    اثری در نقد آرای ناصر پورپيرار

    هزاره‌هاى پرشكوهچندی‌ست در ايران کتابی منتشر شده با نام هزاره‌های پرشکوه* -نوشته‌ی داريوش احمدی- که پاسخی است به ادعاهای ناصر پورپيرار در آثارش. اين کتاب‌ ثمره‌ی کنکاش بلندمدّت نويسنده و عرق‌ريزان فکر اوست. در ايران فعلی که -شوربختانه- ميدانی شده برای عرض اندام دشمنان تاريخ و فرهنگ ما، نگارش چنين آثاری نه تنها لازم، که به‌واقع چون توزيع پادزهر انديشه‌های مسموم بين مردم -به‌ويژه جوانان- است. نويسنده در ديباچه‌‌ چنين می‌آورد:
    در طول چند سال اخير، ظهور نويسندگانی كه پيوسته و هدف‌مند، با استفاده از ادبياتی كه در آن نژادپرستی و ميهن‌ستيزی رشد فزاينده‌‌ای دارد، به انكار و تخريب ريشه‌های تمدن و فرهنگ و هويت كهن و اصيل ايرانی روي آورده‌اند، ابعاد عظيم توطئه‌ی بيگانگان جهت لطمه‌زدن به كشور و ملت ايران، و ضرورت مقابله‌ی بنيادين با چنين تحركات مخرّبی را بيش از پيش آشكار و نمايان می‌سازد.
    از سال 1379 بدين سو، نويسنده‌ای به نام ناصر پورپيرار، با انتشار مجموعه‌كتاب‌هايی با نام كلی تأملی در بنيان تاريخ ايران و از سال 1382 با راه اندازی وبلاگی بر روی شبكه‌ی اينترنت، گفتمان كمابيش جديد و بی‌سابقه‌ای را طرح و ترويج نمود كه هدف و نتيجه‌ی آن، تحريف و تخريب تاريخ و تمدن ايران، تحسين و تجليل قوم عرب، و رويارو ساختن مليت و مذهب بوده است.
    وی با بهره‌گيری از ادبيات و لحني يک‌سره پرخاش‌گرانه، موهن و خودپرستانه، و با كاربرد داستان‌پردازی، اوهام‌بافی و دروغ‌سازی، در نگارش آثار خود، به انكار كامل فرهنگ و تمدّن پربار ايران باستان و تهی‌انگاشتن آن از هرگونه دست‌آورد و افتخاری، و تخريب چهره‌ی شخصيت‌های تاريخی و علمی ايران پرداخته و باور جهانی موجود درباره‌ی پيشينه‌های غنی فرهنگی و تمدنی ايران را توهمی القا شده از سوی يهوديان و حاصل توطئه‌های سازمان‌يافته و ديرينه‌ی صاحبان كليسا و كنيسه قلمداد كرده است.
    كتاب حاضر، با اتكا به اصول و شيوه‌های علمی، به سادگی و وضوح نشان داده است نظرياتی كه ناصر پورپيرار درباره‌ی تاريخ و تمدّن و فرهنگ ايران پراكنده ساخته، در حدّی وصف‌ناپذير و شگفت‌انگيز، نامستدل و نامستند، متناقض، بی‌بنيان و خودساخته، آكنده از تخيّلات و توهمات شخصی، و مبتنی بر انديشه‌ها و پيش‌فرض‌های قوم‌پرستانه‌ است.
    *شناسه: احمدی، داريوش. هزاره‌های پرشکوه. تهران‌: موسسه‌ی فرهنگی-انتشاراتی گرگان، 1384.

    پنجشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۵

    جسته-گريخته در باره‌ی مهاجرت و پناهندگی (4)

    داغ مهاجرت
    مهاجرت بر دل داغی می‌نشاند که به‌ايّام، رفتنی نيست. شايد انسان در هجرت به شرايط خو کند و زندگی بهتری برای خود بسازد، امّا اين "داغ" هميشه با او خواهد بود؛ عمر انسان قد نمی‌دهد که پاک‌اش کند...

    خودويرانگری مهاجرت
    انسان مهاجر ويران می‌کند که بسازد؛ مهاجرت گونه‌ای "خودويرانگری"ست. اگر بر خرابه ستونی بالا آمد که هيچ؛ وای به روز کسی که دستِ ساخت نداشته باشد: سرنوشت‌اش نشستن بر خرابه و گريستن است.

  • گفته‌های قبلی: [يک] - [دو] - [سه] و "دو نگاه به مسئله‌ی مهاجرت".
  • تاریخ مختصر وبلاگ‌شهر

    نويسنده‌ی حزب جوانان زير آفتاب مدّتی‌ست که عزم‌اش را جزم کرده و با صرف وقت و پی‌گیری‌، دارد تاريخچه‌ای برای وبلاگ‌شهر مکتوب می‌کند. تاريخ مختصری که او می‌نويسد شامل روز پاگيری پديده‌‌ی وبلاگ (16 شهريور 1380) و ورود نرم‌های مختلف به اين حوزه است (مثلاً خبرگزاری‌های وبلاگی، زنان وبلاگ‌نويس و ...). کاری که دارد می‌کند فارغ از آلوده‌گی‌های مرسومی چون نان‌قرض‌دادن، دسته‌بندی و امثالهم است که همين تلاشش را ستودنی کرده.
    کاش امکانی دست می‌داد که رخدادهای جدّی وبلاگ‌شهر -حتّا درگيری‌های اثرگذار آن- نيز ثبت می‌شد. کسی اهل‌اش هست؟

    یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵

    باد

    امروز اين‌قدر باد آمد که گویی می‌خواهد زمين و زمان را از جا بکند! زمين امّا قرص و محکم سر جايش ماند؛ زمان را ديدم که باد به گرد پايش هم نمی‌رسيد...

    شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵

    تاریخ ملّی؟

    به بهانه‌ی 28 مرداد
    28 مرداددر ساده‌ترین کلمات، "تاریخ ملّی" يعنی اعضای ملّتی بر سر نوع و زمان رخدادها و نقاط پراهمّيت تاریخی‌شان با هم توافق نظر داشته باشند. نکته‌ی مهم اين است که حتماً نباید اين رخدادها برابر با اصل باشند؛ مهم همان "اصل توافق" است. من داشتن تاریخ ملّی را اصل اساسی رشد يک ملّت می‌دانم، برای اين‌که تاريخ ملّی خود بستر "فکر ملّی" (فکر جمعی/مشترک) است. چالش و درگيری تاريخی در درون يک ملّت عامل بازدارنده‌ی رشد است، چه تنش مداوم ايجاد می‌کند و پتانسيل و نيرویی را که بايد به کار حرکت به پيش زده شود هرز می‌برد. چنين ملّتی مبتلا به "گسيخته‌گی فکر" است که نقطه‌ی مقابل "فکر جمعی"‌ (همفکری ملّی) است.

    می‌شود گفت مسئله‌ی 28" مرداد" ديگر و چندان باب بحث روز نيست و تا حدودی به بايگانی تاريخ سپرده شده است. نکته‌ی ظريف امّا اين است که سياسيون ما از سر درمانده‌گی، بدون اين‌که اين مسئله (و ديگر مسائل) را حل کنند به بايگانی تاريخ سپرده‌اندش؛ به واقع مشقی به مشق‌های ننوشته‌ی ملّت افزوده‌اند! چرا پای "سياسيون" را وسط کشيدم و نگفتم "ملّت"، برای اين‌که آن‌ها هستند که به بدنه‌ی ملّت فرهنگ تزريق می‌کنند و افکار را به دنبال خود می‌کشند.

    من قصد ورود به مسئله‌ی "28 مرداد" را ندارم؛ هدفم فقط اشارت‌دادنِ اين واقعيت بود که مسير توسعه را بدون رفع کورچاله‌های تاریخی نمی‌توان پيمود. "تاريخ ملّی" رکن ناگزیر توسعه است.

    پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

    انتشار مکالمات خصوصی عين بی‌اخلاقی است

    انسانی که مکالمات خصوصی ديگری را منتشر می‌کند، معلوم است که شديداً در تنگا قرار گرفته است. با تمام اين وجود، نمی‌توان نامی جز "بی‌اخلاقی" به اين عمل داد. ما در زندگی‌مان از خیلی خط‌های قرمز می‌گذريم، ولی بعضی از اين‌ خط‌ها هستند که ايستادن پشت‌شان نه‌تنها بد نيست که عين سلامت نفس است.
    من در جایی ديدم که به صرف دلخوری از کسی، مکالمات خصوصی با او را منتشر کرده بود. نخستين اثر چنين عملی، شکسته‌شدن عنصر اعتماد بين افراد است؛ افرادی که حتّا به اين جدال ارتباطی ندارند. آدم با خودش فکر می‌کند: وقتی اين‌قدر راحت ممکن است "دوست ديروز"، "دشمن امروز" شود و درد دل انسان يا حرفی که از روی عصبيت از دهانش پريده را در معرض ديد دنيا بگذارد، پس با چه کسی می‌تواند با اطمينان حرفش را بزند؟
    ما هر موضعی که داشته باشيم، به صرف خود و جامعه‌مان است که از کنار اين‌گونه بی‌اخلاقی‌ها ساده نگذريم و لااقل تاييدشان (حتا ضمنی) نکنيم.

    سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۵

    مکتب تورنتو!

    خشایار عزيز، قربان قلمت، "مکتب تورنتو" ديگر چه صيغه‌ای‌ست؟ اين عبارت‌ من‌درآوردی ديگر چيست که سر زبان نازنين تو افتاده؟ گوش به شايعات "طلّاب اسبق" نده برادر!
    تورنتو مثل جاهای ديگر عدّه‌ای وبلاگ‌نويس دارد که هر کدام ساز خودش را می‌زند. پيوند و همگنی خاصی هم بين‌شان نيست؛ نه از بابت طرز فکر، نه سطح سواد، نه نوع نگاه سياسی یا اجتماعی، نه خاستگاه فرهنگی، نه ايده‌آل‌ها و نه نوع قلم و شيوه‌ی نگارش. بدون اينهمانی و شباهت چگونه می‌شود برای اين جمع گسيخته "گروه" تراشيد؟
    خيالت تخت: اين‌جا نه مکتب دارد نه مکتب‌دار!

    پی‌نوشت:
    لابد سرسلسله‌ی اين "مکتب" خيالی آدم کند‌ذهنی است به اسم حسین درخشان!

    یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

    لاله و خواندنش

    لاله را در عمو اروند پيدا کردم. حسِّ خاصی دارد خواندنش. "حس" را نمی‌شود در آموزشگاه ياد گرفت؛ از درون شريان‌ها و سلول‌های آدمی می‌آید؛ بايد آن‌را زندگی کرد تا پرورده شود. لاله اين حس را به‌غايت دارد.
    من از زبان سوئدی سردرنمی‌آورم، ضرب‌آهنگ‌اش نیز چندان برايم جالب نيست، ولی موسیقی لاله اين زبان نه‌چندان دلنشين را مثل حلوا شيرين می‌کند. فارسی (مثلاً: در يک گوشه) و انگليسی (برای نمونه: Invisible) هم می‌خواند و چه شيرين، خاصه انگليسی‌‌اش که فرمی مدرن دارد.
    روزگار را چه ديدی: شايد روزی حضور من و خواندن او در يک نقطه با هم تلاقی کرد...

    شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵

    در گوشی با "گوشزد" در باره‌ی "راديو زمانه"

    گوشزد گاهی تب‌دار می‌نويسد... و من نگرش او با اين لحن را دوست دارم. امّا موضوعی که او رویش دست گذاشته و قبل از او جوانه‌ها و من نيز به آن اشاره کرده بودیم -که در ميان هوار خلايق نوکيسه و فرصت‌طلب گم شد- موضوعی نيست که اهميت بيش از "اشاره"ای داشته باشد. من از آن به اشاره‌ای گذشتم به دو دليل: يکی اين‌که مدّت‌هاست به شعور جمعی مردم‌مان به ديده‌ی شک می‌نگرم و همين امر مرا به روشنگری بی‌اعتقاد کرده و دوّم، در ميان ازدحام گرفتاری‌های جوراجور، اگر فراغتی دست دهد، آن‌را صرف کارهای مهم‌تر و ماندگارتری می‌کنم تا ورود به بحث‌های بی‌حاصل و فرسايشی وبلاگی. خب، مگر قرار نيست اين‌جا وبلاگ باشد؟ پس: اشاره‌ای بس! ... و به همين دلايل است که نقطه‌نظر تو در باره‌ی "کمک‌گرفتن از خارجی‌ها" و نيز تقسيم‌بندی و توجيه غريب نيک‌آهنگ در همين باره را موشکافی نمی‌کنم.
    نکته‌ی ديگر اين است که گفتن حرف حق در اين باب ايجاد تنش می‌کند. وقتی شرکای فرصت‌طلبی که برای اين رسانه کيسه دوخته‌اند منافع خود را در خطر می‌بينند، طبيعی است که پرخاش می‌کنند. نمونه می‌آورم: نوشته‌ی بيلی و من چيزی نیست جز توهين و اتّهام‌زنی‌ای سخيف. مشخص است که ريشه‌ی اين‌گونه کينه‌توزی‌ها کجاست، امّا آيا سزاوار است که به این‌تيپ نوشته‌ها پاسخی داده شود؟ من می‌گویم که نه؛ وقتی نيّت اين‌گونه افراد مشخص است که آن‌را در سطرهای پيش گفتم، ديگر نکته‌ی پوشيده‌ای نيست که بخواهيم با پرسشی واکاوی‌اش کنيم.

    خلاصه‌ی کلام اين‌که دستگاه سياسی يک کشور اروپایی (هلند) بودجه‌ای تصويب کرده تا سياست‌هایش را بر کشوری ديگر (ايران) اعمال کند. برای اين کار، کسی که واجد شرايط برای پيشبرد اهدافش بوده را نيز برگزيده. بر خلاف ادعای آقايان دست‌اندرکار، هيچ گزينش دموکراتيکی هم در کار نبوده است که مثلاً عدّه‌ای طرح ارائه بدهند تا از ميانش سردمداران هلندی بهترين را برگزينند؛ اگر بوده، آقايان نشانی بدهند که ما هم باخبر شويم! مسئله فقط انتصاب بوده؛ انتصابی از روی "خط سياسی" فرد نه قابليت‌ها و دانش حرفه‌ای‌اش. طبيعی هم هست که چنين باشد. من برای اين افراد در همان نوشته‌ی نخستين خود آرزوی موفقيت کردم، برای اين‌که معتقدم حتّا زندان‌بان‌ها هم با يک‌دگر فرق دارند و ممکن است يکی مزيّتی نسبت به ديگری داشته باشد و وظيفه‌ی ماست که اين "مزيّت" را تقويت کنيم.
    در پرانتز بگويم: دستگاه سياسی آمریکا (راستی‌ها) بودجه اختصاص می‌دهد تا جمهوری اسلامی را سرنگون کند، دستگاه سياسی اروپایی‌ها بودجه اختصاص می‌دهد که اين رژيم را سرپا نگه دارد. يعنی ما با دو نوع نگرش مواجه‌ايم. هر يک هم برای اهداف‌شان افراد ويژه‌ای را برمی‌گزينند که درخط خودشان باشد. فرق نه‌چندان کوچک البته اين‌جاست که اگر آمریکا پول می‌دهد، به رسانه‌هایی می‌دهد که خود ايرانی‌اند، امّا هلند خودش رسانه درست می‌کند و فقط کارمندی استخدام می‌کند که زبانش فارسی باشد. يعنی رسانه‌ی هلندی (راديو زمانه) تماماً دولتی و توليد خالص دستگاه سياسی هلند است و کسی جز اين دستگاه برای آن سياست‌گذاری نمی‌کند.
    نه دشمنی در کار است و نه رفاقتی. من نگاه خودم را بی‌پرده گفتم. همين!
    ادامه‌ی نوشته، تا ساعتی ديگر...

    جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵

    آبجو، فقط آبجوهای آلمان (به جان شما!)

    به جان همين رفيقم که کنار دستم نشسته، روی دست آبجوهای آلمان نيامده و احتمالاً نخواهد هم آمد. مقايسه‌ی آبجوهای آلمان با ديگر کشورها مثل اين است که بسکتبال آمریکا را با بورکينافاسو مقايسه کنیم! خلاصه اگر بعد از يک روز سخت خواستيد هوای سری عوض کنيد، پيشنهادی‌های زير را مد نظر داشته باشيد:
    Becks، Warsteiner، Krombacher، Bitburger و باقی سکرات!