سوژهای به اسم زيدان و حواشیاش
پيام يزدانجو در پاسخی که بر نوشتهی من نگاشته، نکاتی را يادآور شده که میتواند گفتوگومان را بسط دهد. در همين راستا، من تلاش میکنم به مواردی که آرايم زير پرسش رفته پاسخ دهم و نيز هر جا که در متن پیام ابهامی ديدم، به پرسشاش گيرم. ناگفته نگذارم که اين گفتوگو هر چند پيرامون کردهی زينالدين زيدان در زمين فوتبال است که ديگر سوژهای بيات بهحساباش بايد آورد، امّا تلاش اصلی بهانهکردن اين سوژه به قصد ارائهی ديگر نظريات و نشاندادن دونوع نگاه گوناگون به رفتارهای انتزاعی است.
خوانش و درک متن؟
میدانيم که متنها قابل تفسير و تأویلاند. به باور من، هر چه رگههای فردگرايی در جامعهای قویتر و پرخونتر باشد، متنهای توليدشده در آن رکتر و شفافتر، و لاجرم قابليت تأويلپذيری کمتری دارند. در مقابل، در جوامع در حال گذار و قبل از مدنيت کامل، متنها را میشود به اقسام مختلف خواند و به تعداد موهای سر از آنها برداشتِ مختلف کرد! ضمناً در چنين جوامعی رسم است که اگر خواننده آنگونه که نويسنده دوست دارد از متناش برداشت نکرد، به "درستنخواندن" و "نفهميدن مغزهی متن" متهم میشود. حال بايد ديد که در اينجا مقصر اصلی نويسنده است يا خواننده؟ آيا توقع او بهجاست يا نابهجا؟ نکتهی نهفته و گاه ناخودآگاهی که در اينگونه مشی وجود دارد اين است که نويسنده معتقد است هر کس نوشتهاش را بخواند با او همراه خواهد شد، برای همين، بدون اينکه خود بداند درهای نقد را میبندد.
پيام در اشاره به يادداشت من، چنين در سرآغاز پاسخ خود میآورد:
«اختلاف اساسی متن من و نقد مجید زهری آنجا است که متن مرا با التفات به «افق انتظار» ی که ایجاد کردهام، text را با توجه به context آن، نخوانده: بهگمانام، تاویل او ربطی به بستر بحث من ندارد، و در واقع در نوشتهی او خوانشی از متن من صورت نگرفته، بیش از آن که بدخوانی باشد ناخوانی است»، يا میگوید: «آنچه او مد نظر نداشته این بوده که متن من از موضع حقوقی – قانونی بحث نمیکند، موضعی که نوشتهی خود او سخت پابند آن است».
من فکر میکنم انسان لازم است در خوانش و نوع برداشت از هر متنی آزاد باشد؛ او نه در پيروی از خواست و سليقهی نويسنده، که پيرو فهم و با توجه به قابليت درک خود متن را بخواند. در غير اين صورت چيزی به نام "نگاه نقّاد" و همینطور خودآگاهی اصلاً پا نمیگيرد. زاويهی نگاه منتقد چيزی است کاملاً اختياری و خصوصی؛ گاه قابل هضم و گاه ثقيل.
پيام معتقد است: «[مجيد] با متن مجازی من برخوردی واقعی میکند، آنچه را که literary است literally میخواند، آنچه را که استعاری است لفظی میگیرد».
در اينجا دو نکته مطرح است: یکی اينکه به باور من، هر چند اساس نوشتهی پيام از رمانتيسم مايه گرفته نه رشناليسم، امّا آنچه او در صددش برآمده، ارائهی دیدگاه و باور خودش آنهم با زبانی لخت بوده است، نه ارائهی تصويری تخيّلی. پيام برای اين منظور، پُر و پيمان هم نوشته و مثل زده است. من به چنين نوشتهای مجازی نمیگويم!
در ثانی، "استعاره" يک مفهوم نيست؛ فقط نوعی "ابزار" است که نويسنده گاهی برای ابراز نظر خود برمیگزيند. مهم کندن پوست استعاری نوشته و بيرونکشیدن پيام آن است. من گمان نمیکنم که برداشت من غلط بوده باشد: پيام در پی تبرئهی زيدان و پوشاندن قبای "ساختارشکنی" و "فردگرايی" به تن عمل او بوده است.
من اينجا متوجه حرف پيام نمیشوم:
«جالب آن که، مجید در ادامهی نوشتهاش میگوید مشکل متن من این بوده که «در پی کشف "نيت" افراد است نه داوری عمل آنان». معلوم است که، من در مقام داوری حقوقی نبودهام: مرجع قانونی این قضاوت را میکند و من هم اتفاقن بهعنوان شهروندی قائل به قانونمداری به آن تن میدهم: فیفا حکماش را داد و من هم این صدور حکم را روالی قانونی و اجرای آن را الزامی میدانم. اما آنچه من در متن خود به آن پرداختهام نقب زدن به نیت انسانی است بی آن که الزامی قانونی – حقوقی ایجاد کنم».
آیا من غير از اين گفتهام؟
در حاشيه: من و پيام هر دو میدانيم هر چند انسان مدنی به حکم قانون پابند است، امّا انسان خصلتاً اهل قضاوت است و اين از فرديت او میآيد. به همین لحاظ، هيچ عملی در دنيا رخ نمیدهد که انسان از آن مطلع شود و -کم يا زياد، برای يک لحظه يا طولانیمدّت، در دل یا علن...- قضاوتاش نکند.
کاربرد واژه و برخورد با مفاهیم
پيام وقتی دربارهی نوشتهی خود میگوید «میخواهم نشان دهم همهی ماجرا در آنچه در سطح قانون میگذرد خلاصه نمیشود» حرفش پذيرفتنیست. نيز خردهای که به متن من میگیرد درست است: «تنها در یک جامعهی سوسیالیستی میتوان انتظار سرسپاری بیچونوچرا و مهمتر از آن چشموگوشبسته به قانون را انتظار داشت؛ برعکس، تفاوت یک جامعهی لیبرالی در این است که به قانون قداست نمیدهد، قانونمندی و قانونمداری باید باشد، اما امکان نقض قانون به بهای پذیرش مجازات مربوطه و بدون ساقط شدن از هستی و مهمتر از آن آزادی نقد قانون وجود دارد». من بعد از بازخوانی نوشتهام متوجه شدم که میشود چنين برداشتی از آن کرد. ولی وقتی او میگوید «مجید، عجولانه، مرا به چپگرایی متهم کرده»، واژهی "اتهام" را در جای درستی در جملهاش نمینشاند. گمان میکنم ما هنگامی میتوانیم کسی را به چيزی متهم کنيم که آن "چيز" بد باشد. انديشهی چپ در جای خود بد نيست و وجودش در هر جامعهای لازم و انکارناپذير است. پيام با يک پيشداوری، چپ را در اساس نهی میکند و واژهی "چپ" را چون یک صفت ناجور و به سطح يک خلاف برای اتهامزنی نزول میدهد. حرف من در مورد سارت و چپیهای همدورهی او اين است که انديشهی اينها تاريخ مصرفش گذشته و ديگر به درد زمانهی ما نمیخورد.
ديگر اينکه تقسيمبندی پيام از "چپ" و "راست" ظاهراً بر اساس "سوسياليسم" و "ليبراليسم" است! حال اگر کسی هم به سوسياليسم و هم به ليبراليسم اعتقاد داشت و از آنها تلفيقی بيرون کشيد (مثل کشورهای اروپای غربی: هلند، سوئد، آلمان، سوئيس و...) تکليفش چه میشود؟ من در اينجا به حاشیه (ارائهی تعريف چپ و راست) نمیزنم با اين ترس که کلاف نوشته از دستم در نرود و خواننده سردرگم نشود، امّا توصیه میکنم -اوّل به خودم- که دقیقتر به اين مفاهيم بنگریم و کمی از تعاريف قديم فاصله بگيريم.
در حاشيه: آنچه پيام از مثال سارتِ خود مراد کرده با آنچه به واقع سارت در نظر داشته دو چيز است. سارت آن مثل را نه با هدفی ليبراليستی و فردگرايانه (به ظنّ پيام)، که در تبليغ و تئوريزهکردن آنارشيسم و شکستن قراردادهای اجتماعی آورده است. سارت محصول و توليدکنندهی آنارشيسم زمان خود است. به اين گفته توجه کنيد: «سارتر میگوید این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی» بودن و «انسانی» بودن آن، را فقط خود او است که میتواند تعیین کند؛ هیچ مرجعی نمیتواند تکلیف او را دقیقن و قطعن معین کند، چون او آزاد است و خود باید انتخاب کند». سارت با ساختن موقعيتی استثنایی و غير جامع، فرد را در مقابل قراردادهای اجتماعی قرار میدهد تا "اصالت وجودی" او را تعريف کند، غافل از اينکه "استثنا" را نمیشود به کل تعمیم داد و از آن نتيجهای کلّی گرفت. او قبل از اين کار لابد از خود نپرسيده که آيا انسانی که بخش اعظم زندگی خود را بر اساس قراردادهای اجتماعی (قانون، عرف، فرهنگ، اخلاق و ...) میگذراند، تا چه حد میتواند آن "اصالت انتخاب" را -به همان غلظت- همراه داشته باشد؟ نزد سارت، آنارشيسم ترجمان آزادی است. اشتباه ديگر او ارائهی تعريف مشخص برای آزادی و بهواقع ايدئولوژيککردن آن است که خود خبطیست. اصالتی که او برای حق انتخاب و خودآگاه انسان قائل است، با واقعيت هيچ همساز نيست.
تصوير خصوصی يا عمومی؟
من در نوشتهی خود گفته بودم که زيدان با عملش باعث شد آن تصوير بدی که از مسلمانان به باور جهانی تزريق شده و میشود، پررنگتر شود. پيام در مقابل میگوید: «...اتفاقن زیدان به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده، تسلیم تعصب هم شده باشد تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران: او نه «خود» را یک «مسلمان» معرفی کرد و نه آن «ایتالیایی» را «مسیحی» خواند».
شوربختی اينجاست که باور جهانی هميشه بر مدار خواست ما نمیچرخد و گاهی به زور ما را در جايگاهی مینشانند که هيچ با ميل ما نمیخواند. به همين لحاظ، بايستی با "جبر زمانه" با سنجيدهگی، مسئوليت و مدارا برخورد کرد. زيدان اين ظرافت را نداشت. اگر قول پيام را هم بپذيريم که او «به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده» و «تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران»، ولی با باور عمومی چه کنيم که در رسانه و بوق و کرنا میکنند و منتظر بهانهاند برای محکومکردن؟ آيا بايد با گاو شاخبهشاخ شد يا راماش کرد؟ با تقصير يا بیتقصير، امروز مسلمانان چهرهی جالبی در جهان اصلی (جهان قدرتمدار، جهان غرب) ندارند. هر حرکت در راستای قوّتدادن به اين باور، دودی بهپا میکند که نخست به چشم خودشان میرود. اتفاقاً مسلمانان بايستی خود در نهی اينگونه اعمال پيشدستی کنند، اگر در پی تصويرزدايی هستند.
خوانش و درک متن؟
میدانيم که متنها قابل تفسير و تأویلاند. به باور من، هر چه رگههای فردگرايی در جامعهای قویتر و پرخونتر باشد، متنهای توليدشده در آن رکتر و شفافتر، و لاجرم قابليت تأويلپذيری کمتری دارند. در مقابل، در جوامع در حال گذار و قبل از مدنيت کامل، متنها را میشود به اقسام مختلف خواند و به تعداد موهای سر از آنها برداشتِ مختلف کرد! ضمناً در چنين جوامعی رسم است که اگر خواننده آنگونه که نويسنده دوست دارد از متناش برداشت نکرد، به "درستنخواندن" و "نفهميدن مغزهی متن" متهم میشود. حال بايد ديد که در اينجا مقصر اصلی نويسنده است يا خواننده؟ آيا توقع او بهجاست يا نابهجا؟ نکتهی نهفته و گاه ناخودآگاهی که در اينگونه مشی وجود دارد اين است که نويسنده معتقد است هر کس نوشتهاش را بخواند با او همراه خواهد شد، برای همين، بدون اينکه خود بداند درهای نقد را میبندد.
پيام در اشاره به يادداشت من، چنين در سرآغاز پاسخ خود میآورد:
«اختلاف اساسی متن من و نقد مجید زهری آنجا است که متن مرا با التفات به «افق انتظار» ی که ایجاد کردهام، text را با توجه به context آن، نخوانده: بهگمانام، تاویل او ربطی به بستر بحث من ندارد، و در واقع در نوشتهی او خوانشی از متن من صورت نگرفته، بیش از آن که بدخوانی باشد ناخوانی است»، يا میگوید: «آنچه او مد نظر نداشته این بوده که متن من از موضع حقوقی – قانونی بحث نمیکند، موضعی که نوشتهی خود او سخت پابند آن است».
من فکر میکنم انسان لازم است در خوانش و نوع برداشت از هر متنی آزاد باشد؛ او نه در پيروی از خواست و سليقهی نويسنده، که پيرو فهم و با توجه به قابليت درک خود متن را بخواند. در غير اين صورت چيزی به نام "نگاه نقّاد" و همینطور خودآگاهی اصلاً پا نمیگيرد. زاويهی نگاه منتقد چيزی است کاملاً اختياری و خصوصی؛ گاه قابل هضم و گاه ثقيل.
پيام معتقد است: «[مجيد] با متن مجازی من برخوردی واقعی میکند، آنچه را که literary است literally میخواند، آنچه را که استعاری است لفظی میگیرد».
در اينجا دو نکته مطرح است: یکی اينکه به باور من، هر چند اساس نوشتهی پيام از رمانتيسم مايه گرفته نه رشناليسم، امّا آنچه او در صددش برآمده، ارائهی دیدگاه و باور خودش آنهم با زبانی لخت بوده است، نه ارائهی تصويری تخيّلی. پيام برای اين منظور، پُر و پيمان هم نوشته و مثل زده است. من به چنين نوشتهای مجازی نمیگويم!
در ثانی، "استعاره" يک مفهوم نيست؛ فقط نوعی "ابزار" است که نويسنده گاهی برای ابراز نظر خود برمیگزيند. مهم کندن پوست استعاری نوشته و بيرونکشیدن پيام آن است. من گمان نمیکنم که برداشت من غلط بوده باشد: پيام در پی تبرئهی زيدان و پوشاندن قبای "ساختارشکنی" و "فردگرايی" به تن عمل او بوده است.
من اينجا متوجه حرف پيام نمیشوم:
«جالب آن که، مجید در ادامهی نوشتهاش میگوید مشکل متن من این بوده که «در پی کشف "نيت" افراد است نه داوری عمل آنان». معلوم است که، من در مقام داوری حقوقی نبودهام: مرجع قانونی این قضاوت را میکند و من هم اتفاقن بهعنوان شهروندی قائل به قانونمداری به آن تن میدهم: فیفا حکماش را داد و من هم این صدور حکم را روالی قانونی و اجرای آن را الزامی میدانم. اما آنچه من در متن خود به آن پرداختهام نقب زدن به نیت انسانی است بی آن که الزامی قانونی – حقوقی ایجاد کنم».
آیا من غير از اين گفتهام؟
در حاشيه: من و پيام هر دو میدانيم هر چند انسان مدنی به حکم قانون پابند است، امّا انسان خصلتاً اهل قضاوت است و اين از فرديت او میآيد. به همین لحاظ، هيچ عملی در دنيا رخ نمیدهد که انسان از آن مطلع شود و -کم يا زياد، برای يک لحظه يا طولانیمدّت، در دل یا علن...- قضاوتاش نکند.
کاربرد واژه و برخورد با مفاهیم
پيام وقتی دربارهی نوشتهی خود میگوید «میخواهم نشان دهم همهی ماجرا در آنچه در سطح قانون میگذرد خلاصه نمیشود» حرفش پذيرفتنیست. نيز خردهای که به متن من میگیرد درست است: «تنها در یک جامعهی سوسیالیستی میتوان انتظار سرسپاری بیچونوچرا و مهمتر از آن چشموگوشبسته به قانون را انتظار داشت؛ برعکس، تفاوت یک جامعهی لیبرالی در این است که به قانون قداست نمیدهد، قانونمندی و قانونمداری باید باشد، اما امکان نقض قانون به بهای پذیرش مجازات مربوطه و بدون ساقط شدن از هستی و مهمتر از آن آزادی نقد قانون وجود دارد». من بعد از بازخوانی نوشتهام متوجه شدم که میشود چنين برداشتی از آن کرد. ولی وقتی او میگوید «مجید، عجولانه، مرا به چپگرایی متهم کرده»، واژهی "اتهام" را در جای درستی در جملهاش نمینشاند. گمان میکنم ما هنگامی میتوانیم کسی را به چيزی متهم کنيم که آن "چيز" بد باشد. انديشهی چپ در جای خود بد نيست و وجودش در هر جامعهای لازم و انکارناپذير است. پيام با يک پيشداوری، چپ را در اساس نهی میکند و واژهی "چپ" را چون یک صفت ناجور و به سطح يک خلاف برای اتهامزنی نزول میدهد. حرف من در مورد سارت و چپیهای همدورهی او اين است که انديشهی اينها تاريخ مصرفش گذشته و ديگر به درد زمانهی ما نمیخورد.
ديگر اينکه تقسيمبندی پيام از "چپ" و "راست" ظاهراً بر اساس "سوسياليسم" و "ليبراليسم" است! حال اگر کسی هم به سوسياليسم و هم به ليبراليسم اعتقاد داشت و از آنها تلفيقی بيرون کشيد (مثل کشورهای اروپای غربی: هلند، سوئد، آلمان، سوئيس و...) تکليفش چه میشود؟ من در اينجا به حاشیه (ارائهی تعريف چپ و راست) نمیزنم با اين ترس که کلاف نوشته از دستم در نرود و خواننده سردرگم نشود، امّا توصیه میکنم -اوّل به خودم- که دقیقتر به اين مفاهيم بنگریم و کمی از تعاريف قديم فاصله بگيريم.
در حاشيه: آنچه پيام از مثال سارتِ خود مراد کرده با آنچه به واقع سارت در نظر داشته دو چيز است. سارت آن مثل را نه با هدفی ليبراليستی و فردگرايانه (به ظنّ پيام)، که در تبليغ و تئوريزهکردن آنارشيسم و شکستن قراردادهای اجتماعی آورده است. سارت محصول و توليدکنندهی آنارشيسم زمان خود است. به اين گفته توجه کنيد: «سارتر میگوید این از آن لحظاتی است که «اصالت» انتخاب انسان، «اخلاقی» بودن و «انسانی» بودن آن، را فقط خود او است که میتواند تعیین کند؛ هیچ مرجعی نمیتواند تکلیف او را دقیقن و قطعن معین کند، چون او آزاد است و خود باید انتخاب کند». سارت با ساختن موقعيتی استثنایی و غير جامع، فرد را در مقابل قراردادهای اجتماعی قرار میدهد تا "اصالت وجودی" او را تعريف کند، غافل از اينکه "استثنا" را نمیشود به کل تعمیم داد و از آن نتيجهای کلّی گرفت. او قبل از اين کار لابد از خود نپرسيده که آيا انسانی که بخش اعظم زندگی خود را بر اساس قراردادهای اجتماعی (قانون، عرف، فرهنگ، اخلاق و ...) میگذراند، تا چه حد میتواند آن "اصالت انتخاب" را -به همان غلظت- همراه داشته باشد؟ نزد سارت، آنارشيسم ترجمان آزادی است. اشتباه ديگر او ارائهی تعريف مشخص برای آزادی و بهواقع ايدئولوژيککردن آن است که خود خبطیست. اصالتی که او برای حق انتخاب و خودآگاه انسان قائل است، با واقعيت هيچ همساز نيست.
تصوير خصوصی يا عمومی؟
من در نوشتهی خود گفته بودم که زيدان با عملش باعث شد آن تصوير بدی که از مسلمانان به باور جهانی تزريق شده و میشود، پررنگتر شود. پيام در مقابل میگوید: «...اتفاقن زیدان به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده، تسلیم تعصب هم شده باشد تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران: او نه «خود» را یک «مسلمان» معرفی کرد و نه آن «ایتالیایی» را «مسیحی» خواند».
شوربختی اينجاست که باور جهانی هميشه بر مدار خواست ما نمیچرخد و گاهی به زور ما را در جايگاهی مینشانند که هيچ با ميل ما نمیخواند. به همين لحاظ، بايستی با "جبر زمانه" با سنجيدهگی، مسئوليت و مدارا برخورد کرد. زيدان اين ظرافت را نداشت. اگر قول پيام را هم بپذيريم که او «به این تصویر انتسابی «عرب مسلمان» تن نداده» و «تسلیم تعصب «خود» شده اما نه تعصب دیگران»، ولی با باور عمومی چه کنيم که در رسانه و بوق و کرنا میکنند و منتظر بهانهاند برای محکومکردن؟ آيا بايد با گاو شاخبهشاخ شد يا راماش کرد؟ با تقصير يا بیتقصير، امروز مسلمانان چهرهی جالبی در جهان اصلی (جهان قدرتمدار، جهان غرب) ندارند. هر حرکت در راستای قوّتدادن به اين باور، دودی بهپا میکند که نخست به چشم خودشان میرود. اتفاقاً مسلمانان بايستی خود در نهی اينگونه اعمال پيشدستی کنند، اگر در پی تصويرزدايی هستند.
برچسبها: Social Issues



4 پيام:
یکی بود یکی نبود توی روزگارهای قدیم یک شخصی بود که قول داده بود آهنگی را روی صفحه سکوت آدمی بگذارد از قرار معلوم آن شخص آنقدر درگیر بازار کار و تجارت می شود که همه چیز پاک فراموشش می شود....
خوبی؟
سلام.البته نوشته شما و آقای پيام و همينطور نظرات دوستان شما٫همه جالب و خواندنی و قابل تامل بودند و هستند.و هرکسی ميتواند با قسمتهايی از انها موافق يا مخالف باشد.اما من با اجازه شما نظرم را خيلی لخت و عريان ميگويم:بنظر من موجه نشان دادن عمل آقای زيدان٫چندان تفاوتی با موجه نشان دادن٫آن قتل های زنجيره ای در کرمان يا مشهد(که روسپيان و محتکران را ميکشتن)ندارد.
آقا مجید خوشحالم که این بحث ادامه پیدا می کند. من که در حال استفاده هستم, بدجور
شاد باشید
دوست عزيز، جام جهانی فوتبال تمام شد، زيدان گهی خورد، معذرت خواهی کرد، جريمهاش را داد و به زندگی واقعیاش برگشت. شما هم به زندگی واقعی برگرديد. دنيا را دارد آب میبرد. سلامت باشيد.
ارسال يک نظر
>>> صفحهی اصلی