جمعه، دی ۰۶، ۱۳۹۲

بیاموزیم که شنونده‌ی خوبی باشیم

برای اینکه بتوانیم نقشی مفید در یک گفت‌وگوی سازنده ایفا کنیم، نیازی نیست حتماً سخنور خوبی باشیم. خوب سخن گفتن، اولویت در سازمان‌دادن گفت‌وگویی بانشاط و مثبت با افراد نیست. سخنوری، تنها به گفت‌وگو کمک می‌کند؛ اما آن ‌را نمی‌سازد.

برای اینکه عضوی سازنده در یک گفت‌وگو باشیم، بایستی نخست برای این پرسش کانونی پاسخی بیابیم که چرا افراد برای گفت‌وگو به نزد ما می‌آیند؟‌ آیا می‌آیند تا از ما مشاوره‌ بگیرند؟ نیازمند نصایح ما هستند؟ دلشان برای هم‌کلامی با ما تنگ شده است؟ می‌خواهند اخبار جدید را از ما بشنوند؟ آمده‌اند تا وقت خود را با سخنان ما پر کنند؟ همه‌ این‌ دلایل و موارد دیگری از این دست در مواقعی خاص علت گردآمدن افراد در یک گفت‌وگو با ما می‌تواند باشد؛ اما ریشه‌ پاگیری گفت‌وگوها و هم‌نشینی‌ها را بایستی در جای دیگری سراغ کرد.

انسان تشنه‌ شنیده‌شدن است. در جهانی که گسترش شبکه‌های اجتماعی و اتاق‌های اینترنتی و گرفتاری‌های روزمره هر روز روابط انسانی را کمرنگ‌تر و انسان را تنها‌تر می‌کند، نفس شنیده‌شدن دوچندان اهمیت می‌یابد. انسان به کجا می‌تواند سخن دل خویش برد؟ این همان نکته‌ ظریفی است که بایستی بر آن تمرکز کرد و بر بنیادش، گفت‌وگویی سازنده را شالوده ریخت.

انسان‌ها در اکثر اوقات پیش ما می‌آیند تا شنونده‌شان باشیم. می‌خواهند وقتی به ما حرف می‌زنند، چشم در چشمشان بدوزیم و با تایید آرام سر و لبخندی فروتنانه بر لب، رشته‌ عاطفی‌شان را به‌ ما گره بزنند. انسان‌ها نمی‌آیند که ایرادگیری شوند؛ نمی‌آیند که مورد انتقاد یا سرزنشی آشکار یا نهفته قرار گیرند؛ نمی‌آیند که با بازگویی سرشکستگی‌ها و خطاهایشان از سوی ما، مشکلشان تشدید شود و در خود فرو روند. آن‌ها می‌آیند تا خود را بیرون بریزند و سبک شوند. از این روست که منطق در گفت‌وگو هر چقدر مهم است؛ اما "همدلی" جایگاهی بس والاتر دارد. انسان‌ها برای ایجاد حس همدلی به گفت‌وگو می‌نشینند. وقتی باعلاقه و همدلانه به آن‌ها گوش فرا دهیم و با دردشان همدردی و با شادی‌شان شادی کنیم، رسم گفت‌وگوگری را بجا آورده‌ایم. در شنوندگی بایستی مهارت یافت؛ بیش از حتی سخنوری. گفت‌وگوگر خوب، کسی است که قبل از هر چیز، رسم شنیدن بداند.

*این یادداشت در شماره‌ی 324 (سوم دی‌ماه 92) در بخش فرهنگ و هنر روزنامه‌ی قانون منتشر شده است.

:: یادداشت‌های من‌را در فیسبوک پی بگیرید: [این‌جا]

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۲

اشاره‌ای به تفاوت ساختاری جمعیت با جامعه

"ازکامیونیتی‌های موفق در کانادا بیاموزیم!" به قلم دکتر محمد تاج‌دولتی (سلام تورنتو: شماره‌ی 652، پنج دسامبر) یادداشتی آسیب‌شناسانه است که نکات تامل‌برانگیزی در درون خود دارد. بهانه‌ی این یادداشت، حضور جاستین ترودو در جمع کانون یهودیان است و خود متن نیز بر اساس مقایسه‌ی جامعه‌ی یهودی تورنتو با جامعه‌ی ایرانی شالوده ریخته شده است. مشکل اما این‌جاست که این یادداشت فقط به برشمردن تعدادی از گرفتاری‌های ماهیتی جامعه‌‌ی ایرانی بسنده می‌کند و هیچ راهِ حلی ارائه نمی‌دهد! شاید نویسنده ارائه‌ی راهِ حل را وظیفه‌ی خود نداند؟ بحث اما این‌جاست که دیدن بیماری بدون این‌که درمانی برای آن‌ها ارائه شود، نه‌تنها کمکی به بهبود بیمار نمی‌کند، بل‌که گاه غیر مستقیم وجودِ راه‌های بهبود را نیز نادیده می‌گیرد.

جامعه چیست؟
هنگامی که سخن از "جامعه" به‌میان می‌آید، نخستین پرسشی که در ذهن می‌درخشد این است که "جامعه واقعاً چیست"؟ به‌عبارتی، برای این‌که درکی پدیدارشناسانه از این لغت یا مفهوم داشته باشیم،‌ باید تعریفی از آن به‌دست دهیم. این تعریف بسته به نوع گفتمانی که در آن حضور دارد، می‌تواند پیچیده و یا ساده باشد، اما به هر حال شاخصه‌هایی را رونمایی می‌کند که برای فهم پایه‌ریزی یک جامعه ضروری هستند.
جامعه در ساده‌ترین گفتار، متشکل از جمعی از انسان‌ها است که بر اساس تعلقات ملی، هویتی، تاریخی، فرهنگی، دینی، فکری، معرفت‌شناسی، استانداردهای کیفیتی، روانشناسی و آرزوها، یا تعدادی از این عناصر، حال با شدت و ضعف‌هایی، از لحاظ فیزیکی یا ذهنی در کنار هم زندگی کنند. این عناصر، وقتی در هم قفل شوند، این تعداد افراد را کنار هم در شکل جامعه نگه می‌دارند و تعریف می‌کنند. از روی همین عناصر است که این تعداد افراد خود را به شکل یک مجموعه نام‌گذاری می‌کنند: جامعه‌ی یهودیان، جامعه‌‌ی ایرانیان، جامعه‌ی... حال بسته به موضوع تحقیق، این جامعه را می‌شود در شکل یک کل دید، یا به زیرمجموعه‌هایی تقسیم کرد.
 
جامعه یا جمعیت؟
صرفاً جمع‌شدن تعدادی انسان در کنار هم به جمع‌شان هویت "جامعه" نمی‌دهد. هر جامعه نیازمند شاخصه‌هایی است که با یک‌دیگر همسو هستند و چون قطعات یک پازل، با قفل‌شدن در کنار هم به ساخت تصویر کلی می‌انجامند. نوع چینش این عناصر اما، بسته به تعریف خاصی که ما از جامعه داریم، اغلب فرق می‌کند. مثلاً هنگامی که سخن از "جامعه‌ی مسلمانان کانادا" به‌میان می‌آید، داربست این جامعه دین اسلام است، اما وقتی گفته می‌شود جامعه‌ی ریچموندهیل، مسئله‌ی دین به‌کنار می‌رود و حضور در جغرافیا زیر نظر شهرداری ریچموندهیل با سلسله‌مراتب اداری و بروکراتیک مد نظر قرار می‌گیرد.

حضور نهادها و انجمن‌ها
از عوامل تشکیل‌دهنده‌ی هر جامعه‌ای در هر شکل با هر میزان، "نهاد" است. ایجاد نهاد، یکی از عواملی است که سطح یک جمعیت را به مرتبه‌ی جامعه برمی‌کشد. پرسش اما این است که چه ضرورتی باعث تشکیل یک نهاد یا انجمن می‌شود؟‌ لازم به توضیح است که تنها با ایجاد یک نهاد یا انجمن، نمی‌شود جامعه‌ای پایه‌ریزی کرد. یک نهاد می‌تواند فراجامعه‌ای باشد: مثلاً انجمن نویسندگان به زبان انگلیسی، یا گروه نوازندگان پیانو یا الخ. تنها نهادی می‌تواند سنگ بنای یک جامعه شود یا لااقل به نطفه‌بستن آن کمک کند که بر اساس "تعلقات مشترک و بنیادی" آن جمعیت شکل گرفته باشد. 

شالوده‌ریزی جامعه
گفتن از "تعلقات مشترک" یادآور این نکته‌ی کلیدی است که ساخت یک جامعه بدون اشتراکات ممکن نیست. از این رو، یک جامعه بر اشتراکات اعضای خود متمرکز است و از عمده‌کردن اختلافات می‌پرهیزد. فقدان چنین رویکردی، یکی از گرفتاری‌های عمده‌ی ایرانیان تورنتو است. مشکل این است که ما بیش از آن‌که به شناسایی اشتراکات فکری و ریشه‌ای خود بپردازیم و آن‌ها را وسیع کنیم، بر اختلافات دقت داریم و همین امر به تولید شکاف‌های متعدد و چند-شاخه-شدن ایرانیان دامن زده است. ما در مقام نقاد، همیشه معترفیم که نهادی جدی برای حضور اجتماعی نداریم، اما توجه نمی‌کنیم که ساخت هر نهادی مستلزم همفکری و همدلی شماری از افراد است و بدون پی، هیچ ساختمانی ساخته نمی‌شود.
آن‌چه بسیاری از ما را گرد هم می‌آورد، تعلقات مشترک سیاسی است. اما بایستی توجه کرد که تعلقات سیاسی به هیچ وجه مصالح خوبی برای ساخت یک جامعه نیست، زیرا جامعه‌ای سالم و پویا لازم است که مجتمعی از تفکرات گوناگون سیاسی باشد. در تعریف مدرن از ملت، باورمندی به دین خاصی نیز محوریت در پی‌ریزی یک جامعه نمی‌تواند باشد.

 چه باید کرد؟
برای این‌که در وضع فعلی تغییری ایجاد شود، لازم است نخست به ضرورت این تغییر پی برد. ممکن است برای بعضی همین وضع ایده‌آل باشد که یقیناً مخاطب این یادداشت آن‌ها نیستند! برای این‌که ایرانیان در جامعه‌ی تورنتو به شکل جامعه‌ای واحد و با هویت و وزن درآیند، بایستی ابتدا ایرانی‌بودن خود را به‌رسمیت بشناسند و به آن مفتخر باشند. نمی‌شود تفکر فناتیک قومی داشت و ضمناً‌ خود را عضوی از یک ملت دانست. لازم است زبان فارسی را زبان اصلی و هویتی ایرانیان بدانند و هر کس ساز خودش را نزند. در کنارش، بر دیگر اشتراکات تاکید شود، مثل جشن‌های ملی، افتخارات تاریخی، برجستگی‌های هویتی و الا آخر. هر یک از این اشتراکات باید پایه‌ای بشود برای نشستن کنار هم. نیز لازم است که ایران در نظامی سیاسی تعریف نشود. نظام‌ها می‌آیند و می‌روند و ایران متسحکم برجا می‌ماند. ارمنی‌ها بیش از یک قرن در اقصا نقاط ایران زندگی کردند و هویت و زبان خود را به‌خوبی حفظ کردند و همیشه نیز احترام داشته‌اند. ما به جای این‌که ذره‌بین دست بگیریم و همدیگر را قضاوت کنیم و دنبال اختلافات بگردیم، بهتر است با همان شور اشتراکات را بین خود کشف و عمده کنیم. اختلافات همیشه و بین همه‌ی ملیت‌ها وجود دارد، اما با انعطاف‌پذیری می‌شود آن‌ها را کنار زد و حل‌شان کرد. اختلاف در دیدگاه که اصولاً بسیار مفید است و باعث ارتقای فکر می‌شود. اهمیت‌دادن به تفاوت‌ها خوب است به شرطی که مسئله‌ی عمده‌ی ما نشود و اشتراکات را کمرنگ نکند.

توضیح:
 این یادداشت در نشریه‌ی سلام تورنتو (شماره‌ی 653، دوازده دسامبر 2013) منتشر شده است. [پیوند]
:: این نویسنده را در فیسبوک پی بگیرید: [این‌جا]


سه‌شنبه، مهر ۲۳، ۱۳۹۲

الیس مونرو، برنده‌ی نوبل ادبیات 2013

نوبل ادبیات امسال به الیس مونرو، داستان‌نویس 82 ساله‌ شهیر کانادایی تعلق گرفت. می‌توان با قاطعیت گفت که این نویسنده از جمله برندگان این جایزه است که صرفاً به‌ خاطر غنای ادبی و شایستگی‌هایش انتخاب شده و نه بر اساس ملاحظات سیاسی یا حقوق بشری.

اليس مونرو استاد به‌تصويرکشيدن ارتباطات انسانی از جمله شهرک‌نشينی، تحصيل، ازدواج، طلاق، درگيری‌‌های خانوادگی و اجتماعی، مسائل مربوط به مهاجرت و ديگر نقاط واقعی زندگی در محيطی بومی ‌در آمريکای شمالی است. بنابراين کارهایش را می‌توان روايت ادبی از تاریخ و اجتماع اين منطقه دانست. با این حال، خواننده در هر کجای کره‌ خاک که بزید، می‌تواند با داستان‌های او ارتباط برقرار کند.
خلاقیت ویژه‌ الیس مونرو، طرح پرسش‌هایی کانونی در کوتاه‌ترین شکل ممکن است: زندگی منطقه‌ای چیست؟ مادربودن به چه معناست؟ زن بودن چگونه است؟ کانادایی یعنی چه؟ مرزهای عشق کجاست؟ خیانت چیست؟ تسلیم چیست؟ در بطن داستان‌های کوتاه این نویسنده –که همگی بستری اجتماعی دارند- با شرایط روانی و مادی انسان در ارتباط و جدال با این پرسش‌ها آشنا می‌شویم. جالب توجه اینجاست که نویسنده برش‌هایی تاثیرگذار و عمیق از زندگی شهروند آمریکای شمالی را با ظرافت تمام،‌ اما با دوری از پیچیدگی‌های زبانی بیان می‌کند که این‌ سیاق، کار قلمی‌او را از نویسندگان نسل پست مدرن یا آثار روان‌نگر یا نگاشته در فرم «جریان سیال ذهن» به‌کل متفاوت می‌کند.
شخصیت‌های‌ داستانی الیس مونرو آدم‌هایی هستند از بطن اجتماع، اما نه از اعماقش. داستان‌های او ارادتی به فقرگرایی یا ایدئولوژی‌ها و «ایسم»های رنگارنگ ندارند و در آن‌ها، انسان‌ها در عین درگیری با رنج‌ها و مصائب زندگی، طعم خوشبختی را نیز می‌چشند. الیس مونرو نویسنده‌ای است که هیچ‌گاه تسلیم مدهای روز متعالی یا منفی ادبی نشد و در تمام کارهایش تلاش کرد تا تصویری امیدوار و واقع‌گرایانه از انسان ارائه دهد.
اليس مونرو را بايستی يکی از پيروان مکتب «ادبيات تصوير» نیز دانست که شاخصه‌ ادبيات آمريکایی است. در اين نوع ادبيات، بيش از آنکه به مسائل صرفاً روان‌شناختی يا تکنيک‌های زبانی و شگردهای بيانی توجه شود (مثل ادبيات فرانسوی یا آمريکای جنوبی)، ارتباطات انسانی را با دقت نقاشی می‌کند و به تصوير می‌کشد. به همين لحاظ، اين نوع ادبيات پایه‌ای است برای نمايش و سينما. دقت در تحليل لحظات و بازنمايی موقعیت‌های فرد در اجتماع نيز شاخصه‌ ديگری از کار مونرو است که به این نوع ادبیات شاید بشود گفت «داستان موقعيت».
آثار الیس مونرو جوایز جهانی متعددی را به خود اختصاص داده‌ است. از جمله این آثار می‌شود به این عنوان‌ها اشاره کرد: «رقص سایه‌های خوشحال»، «زندگی دختران و زنان»، «چیزی که منظورم بود به شما بگویم»، «فکر می‌کنی کی هستی؟»، «ماه‌های ژوپیتر»، «پیشرفت عشق»، «دوست جوانی‌هایم»، «اسرار فاش‌شده»، «عشق زن خوب»، «نفرت، دوستی، معاشقه، عاشقی، ازدواج»، «گریزپا»، «دورنمای کسل راک»، «خوشحالی بسیار» و «زندگی عزیز».

× این یادداشت در شماره‌ی 270 روزنامه‌ی قانون (سه‌شنبه ۲۳ مهر 92) زیر عنوان "نوبلی شایسته‌ ادبیات" منتشر شد: [پیوند]
× من‌را در فیسبوک دنبال کنید: [پیوند]

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۹۲

سه مولفه‌ی اصلی برای انجام طرح‌های جدی

برای انجام هر حرکت و طرح جدی در حوزه‌ی اجتماع یا چارچوب زندگی شخصی، رعایت سه مولفه الزامی است. این سه مولفه عبارتند از "هدف، برنامه و آینده‌نگری".
مثالی ساده شاید درک موضوع را ساده‌تر کند. کسی اگر می‌خواهد در رشته‌‌ای تحصیل کند، اول باید مشخص کند که کدام رشته است. این می‌شود هدف‌گذاری: انتخاب رشته و گرفتن مدرک در آن. هدف باید کاملاً مشخص و شفاف باشد. مثلاً نمی‌شود ده رشته را در سر داشت و بین انتخاب یکی از این ده رشته سرگردان بود!
بعد باید برای رسیدن به این هدف طرح و برنامه داشت. باید مشخص کرد که هزینه‌ی دوران تحصیل چگونه تامین می‌شود. در چه مدت تحصیل تمام می‌شود و برای این‌ کار، چگونه و چه مقدار باید درس خواند. باید در کدام دانشکده درس خواند... و الا آخر. این‌ها همه زیرمجموعه‌ی "برنامه" هستند. و اما قبل از همه‌ی این‌ها، باید آینده‌نگری داشت.
آینده‌نگری و بینش اجرایی به این معنی است که خواندن این رشته ما را به کجا می‌رساند. مثلاً اگر می‌خواهیم جامعه‌شناسی بخوانیم، دلیل ما دقیقاً چیست؟ آیا به‌خاطر علاقه‌ی فردی است؟ به‌دست‌آوردن وجهه‌ی اجتماعی است؟ برای دست‌یابی به شغل یا جایگاهی خاص است؟ آیا به‌خاطر این است که دوست دختر/دوست پسرمان دارد این رشته را می‌خواند و ما نیز می‌خواهیم کنار دست او باشیم؟ به‌خاطر مد روز است؟ و دلایلی از این دست. مولفه‌ی "آینده‌‌نگری به‌واقع تشریح درونی هدف است و در انتها این‌دو در کنار هم معنی پیدا می‌کنند.
بدون هر یک از این مولفه‌ها، انجام حرکتی جدی ناممکن است.

فیسبوک این قلم:
https://www.facebook.com/majid.zohari.56

یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۹۲

اشاره‌ای گذرا به کتاب "ثروت خانوادگی"


کتاب ثروت خانوادگی نوشته‌ی جیمز هیوز جونیور، تلاشی پدیدارشناسانه است در فرمول‌بندی مفهوم "میراث". در این کتاب،‌ ثروت به سه بخش اصلی "سرمایه‌ی انسانی"، "معلومات انسانی" و "پول" تقسیم می‌شود. این سه بخش در یک قالب و تنیده در یکدیگر محتوای ثروت را می‌سازند. بر خلاف نظر عامه که ثروت را با پول یکی می‌گیرد، بدون هر یک از این سه مورد،‌ کار ساخت میراث لنگ می‌ماند.
این کتاب، اصول ساخت شجره در یک خانواده را شرح می‌دهد. موضوع این کتاب، بیش از آ‌ن‌که در دایره‌ی ثروت‌اندوزی خلاصه شود، به فهمی عمیق از مفهوم میراث در زمینه‌های مختلف اقتصادی، فرهنگی، تاریخی و الخ کمک می‌کند و اهمیت بی‌بدیل آن‌را نمایان می‌سازد. از این روست که برای فهمی فلسفی و عقل‌گرایانه از "میراث"، خواندن این کتاب یک باید است. ما با خواندن این کتاب متوجه می‌شویم که چرا در اروپا خانواده‌هایی با چند صد سال پیشینه حضور دارند و رکن سلطنت در جایگاه سمبل میراث، چرا و چگونه حراست می‌شود.

شناسه:
Hughes Jr., James E.; Family Wealth: Keeping It in the Family: How Family Members and Their Advisers Preserve Human, Intellectual, and Financial Assets for Generations

سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۲

استاندارد و شاخص ما برای زندگی

هر شخصی با استانداردهایی که برای خودش تعیین کرده تعریف می‌شود: استانداردهای رفتاری، ظاهری، معاشرتی و غیره. همه‌ی این استانداردها در درون انسان فعال هستند.

 کسی که اعتقاد راسخ دارد باید سر وقت سر کار و قرارهایش برود، طبیعتاً همین کار را هم می‌کند، برای این‌که "سر-وقت-بودن" برای او تبدیل به یک خصلت و در ضمیر او نهادینه شده است. کسی که بددهان نیست، به‌ پیروی از اصول تربیتی خود نمی‌تواند فحاشی کند. آدم بددهان در مقابل، هر چقدر به خودش فشار بیاورد نمی‌تواند ادای آدم مودب را دربیاورد! انسانی که به سلامت بدنی خود اهمیت می‌دهد،‌ ورزش را مثل خوردن صبحانه در برنامه‌ی روزانه‌اش گنجانده است. در مقابل،‌ آدمی چاق یا بدفرم،‌ به سلامت جسمی خود بی‌اعتناست.


کسی که ادکلن به خودش می‌زند و سرووضع و ظاهری آراسته دارد یا کسی که برعکس از سر و رویش گند می‌ریزد و ژولیده و بدپوش است، هر دو بر اساس شاخص‌های درونی خود عمل می‌کنند. ظاهر هر کس بسته به این است که چطور ساعت استانداردش کوک شده باشد.


هر فردی از چیزی "احساس مهم‌بودن" به‌دست می‌آورد. آدمی نیکوکار، از خیرات مالش احساسات خود را آبیاری می‌کند و یک چاقوکش، از به‌رخ‌کشیدن خاطرات شکم‌درانی‌اش. هر کاری که می‌کنیم، برای ارضای درون خود است و شاخصه‌ی این رضایت همان استاندارد ماست.


می‌گویند کسی که با نه نفر آدم بی‌‌مسئولیت و بی‌برنامه همراه بشود، خودش حتماً به دهمی تبدیل خواهد شد!‌ آدمی نیز که با افراد سالم معاشرت می‌کند، راه زندگی‌اش را سلامت طی خواهد کرد. وقتی با افراد موفق در کسب یا آدم‌های مثبت و آینده‌بین رابطه داشته باشیم، موتور موفقیت درونی ما نیز خود-به-خود به حرکت خواهد افتاد. در مقابل، آدم‌های منفی و کسل و ناموفق و ناکارآمد اطراف ما،‌ سدی جدی خواهند بود در پیشرفت ما به جلو. محیط انسان در این حد تاثیرگذار است. اطرافیان انسان آیینه‌ی تمام‌نمای جنس و خصلت معاشرتی و خواسته‌های اجتماعی و کلاً استانداردی هستند که او برای خودش گذارده  یا  تحت تاثیر دیگران برایش گذارده‌اند.
اطرافیان ما، سند گویای تصویر درون و هویت ناپیدای ما هستند. شرایطی که در آن زندگی می‌کنیم،‌ محصول مستقیم ساختمان فکری ما است. ما افکارمان را زندگی می‌کنیم، بدون این‌که اغلب خود متوجه‌اش باشیم. چنین است راه شناسایی استاندارد یک فرد.


آدم‌های از درون پر و غنی، هیچ‌وقت ذهن‌شان درگیر فرد نیست. آدم‌هایی که تمام مدت از دیگران حرف می‌زنند و عمده‌ درگیری ذهنی‌شان "افراد" است، به حقارت ذهنی دچارند که احساسی خودویرانگر است! این خصلت‌های "انتخابی" برمی‌گردد به این‌که خود فرد تا چه حد توانسته درون خودش را با موضوعات مهم‌تر از مسائل شخصی دیگران سیراب کند؛ برمی‌گردد به این‌که تا چه حد توانسته رشد کند و از مشکلاتش بزرگ‌تر شود... و برمی‌گردد به این‌که تا چه حد روی رفتار و افکار خودش کار کرده است و رشدشان داده است. انسان برای رفتار خود استانداردهایی دارد.

برای زندگی‌ای موفق، بایستی استانداردمان را هر روز ارتقا بدهیم و عقربه‌های ذهن‌مان را نیز با آن استاندارد تنظیم کنیم و باور به آن را درون خود بپروریم و نهادینه سازیم.

:: در همین رابطه:  "زدودن اضافه‌وزن در دو حرکت"

:: این مقاله در نشریه‌ی "قانون" (داخل کشور) منتشر گردید. لینک: [+]

سه‌شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۲

چرا باید از گذشته‌ی خود گذشت؟

گاه می‌شود که ذهن ما به موضوع یا حادثه‌ای در گذشته گره می‌خورد. ذهن ما در یک خودخوری دائم، گاه و بی‌گاه در کلنجار با آن موضوع یا حادثه است: آن‌را می‌کاود و از هر سو ورانداز می‌کند و افسوس می‌خورد و باز می‌کاود و ... همه‌ چیز از نو!

کسانی که در چرایی انقلاب اسلامی گیر کرده‌اند و نمی‌توانند از آن سر-در-بیاورند؛ کسانی که بعد از سال‌ها طلاق، نتوانسته‌اند با واقعیت جدایی کنار بیایند و "شکست" روی دوش‌شان هماره سنگینی می‌کند؛ مهاجرینی که در فراغ وطن می‌سوزند یا آنان که در وطن خود داغدار زندگی از دست شده‌ی خویش‌اند و راهی به تغییر نمی‌بینند... و این فهرست هم‌چنان ادامه دارد.

در زندگی همه‌ی ما این گسل‌ها وجود دارد. بعضی آن‌را چون بخشی از زندگی یا سرنوشت پذیرفته‌ایم و بعضی‌مان اما، با آن ترک برداشته‌ایم. واقعیت این است که پذیرش آن‌چه اتفاق افتاده و کنارآمدن با پیامدهای آن و تنها این کار، ما را وارد مرحله‌ی تازه‌ای از زندگی می‌کند. بدون این پذیرش، پای ما به گذشته میخ شده است.

کنارآمدن با گذشته رادمردی می‌خواهد. بایستی شجاعت اخلاقی و گذشت داشت. باید بخشید. بخشش اصلی اما متوجه خود ماست: ما نخست خود را به عنوان نقش اصلی این نمایش می‌بخشیم و بعد دیگر بانیان و هنرپیشه‌گان و ناظران نمایش را. آن‌وقت است که از دست‌وپا زدن در باتلاق گذشته رها می‌شویم و به فضای باز آینده پرمی‌کشیم.

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲

به مناسبت چهارم امرداد: اشاره‌ای به کشف حجاب

انتقادی که بعضی به رضاشاه وارد می‌کنند، کشف حجاب اجباری است. این افراد چنین مطرح می‌کنند که "انسان بایستی در انتخاب پوشش خود اختیار داشته باشد" و به این بهانه،‌ حرکت رضاشاه را ظالمانه ارزیابی می‌کنند. این نظرگاه گذشته از آن‌که بی‌ربط است و برای آن زمان و آن حرکت موضوعیتی ندارد، علاوه بر آن‌که با استفاده از ابزار مدنیتِ لیبرال به جنگ با دست‌آورد آن (حقوق زنان) می‌رود،‌ با روح زمان و نیز پدیدارشناسی حجاب نیز سخت بیگانه است!

حجاب یک شیوه‌ی پوششی (Fashion) نیست که زنان در انتخابش آزاد باشند؛ حجاب تبلور طرز فکری قشری-مذهبی است با پشتوانه‌ای تاریخی، که به شکلی سیستماتیک (قانونی یا ضمنی؛ قراردادهای اجتماعی و فشار جامعه‌ی مردسالار) به زنان تحمیل شده است. در حوزه‌ی مسائل تربیتی، در خانواده‌ها و جوامع قشری، ذهن کودک را طوری برنامه‌ریزی می‌کنند و برایش پارادایم می‌سازند که زندگی بدون حجاب را نتواند اصلاً تصور کند! این کودک وقتی بزرگ شد،‌ همین سنت را به کودک خودش انتقال می‌دهد و این سیر ادامه پیدا می‌کند. در این معادله،‌ تنها چیزی که جایش خالی است، موضوع "انتخاب" است.

پی‌نوشت:
 به عوامل بازدارنده‌ای چون حجاب در اصطلاح می‌گویند Terror Barrier. ترور بریر جداره‌ای‌ست که گرد انسان می‌پیچد و ارتباط او و جهان آزاد پیرامون را ناممکن می‌سازد. دنیای درون این جداره کوچک است و تاریک و محدود. هر گونه مانوری در آن ناممکن است، چه انسان زندانیِ این جداره‌ی ناپیداست و مرزهای حرکت او از قبل تعیین شده است. تنها راه پیشروی در زندگی برای چنین انسانی، شکستن این دیواره است. وقتی منفذی در آن ایجاد شد و از آن گذشت، محال است که به وضعیت قبلی خود بازگردد. راه عبور از جهان بسته‌ی تاریک به دنیای روشنِ آزاد به کوتاهی عبور از یک منفذ است،‌ اما برداشتن همین یک قدم کاری‌ست کارستان. کشف حجاب را می‌شود به این تمثیل مانند کرد.

جمعه، تیر ۲۱، ۱۳۹۲

دوستی (22)

دیشب دوستی آمده بود برای مشورت. می‌گفت "بالاخره به این نتیجه رسیده که رابطه‌اش با همسرش دیگر معنی‌اش را از دست داده و بهتر است از هم جدا شوند".  با شناخت قبلی‌ای که از کیفیت این رابطه داشتم، به او برای این نتیجه‌گیری عاقلانه تبریک گفتم. حرف از دهانم درنیامده، چندان شگفت‌زده شد و برافروخت که یادش رفت این او بوده که برای مشورت پیش من آمده، نه من پیش او! بعضی از آدم‌ها پیش تو نمی‌آیند که نظرت را بشنوند؛ می‌آیند آن‌چیزی را که دوست دارند از زبان تو بشنوند. خصوصاً وقتی پای قضیه‌ی طلاق و از این قبیل وسط می‌آید، افراد با تبدیل خود به قربانی، می‌آیند تا برای‌شان دل بسوزانی و از این کار برحذرشان داری... واقعاً‌ چند درصد از افراد به دیدگاه صادقانه‌ی من و شما اهمیت می‌دهند؟

نظر من این بود که این دو نفر، در عین این‌که آدم‌های بدی نیستند، روابط‌شان اما با هم به هیچ وجه محترمانه نیست و خیلی ساده می‌شود این‌را هر جا که هستند دید. حال بماند عاشقانه که اصلاً نیست. حتا وقتی با هم نیستند، کلمه‌ای راجع به هم نمی‌گویند جز شکایت. هر گفت‌وگوی ساده‌ای بین‌شان زود به جدل تبدیل می‌شود؛ انگار اصلاً حرف می‌زنند تا به دعوا ختم شود. جلوی عام و خاص همدگیر را خراب می‌کنند. آقا معتقد است که خانم عرضه‌ی هیچ کاری را ندارد و در کم‌تر موردی او را تایید می‌کند. خانم هم آقا را در کم‌تر موردی قبول دارد و مرتب قابلیت‌های مردهای دیگر را به رخ او می‌کشد. سلایق و علاقمندی‌های‌شان یکسان نیست که هیچ، شبیه هم نیست. هیچ‌یک از طرفین نیز انعطاف‌پذیری لازم را در مقابل سلیقه‌ی طرف مقابل نشان نمی‌دهد؛ پا بدهد مسخره هم می‌کند!  به قولی، شیمی‌شان در التقاط با هم تولید زهر می‌کند نه پادزهر! بدتر از همه این‌که هیچ‌یک از طرفین برای حل این‌همه اختلاف کم‌ترین تلاشی نمی‌کند و هر روز اختلاف است که روی اختلاف تلنبار می‌شود. این میان تو گویی زنجیری است که بی‌دلیل -یا به دلیلی که دیگر موضوعیت ندارد- آن‌ها را به هم دوخته است. خب بهتر است این زنجیر را پاره کرد و رها شد.

رابطه موقعی ارزشمند است که آدم‌ها با هم پیر شوند، نه این‌که همدیگر را پیر کنند! بعضی از آدم‌ها فقط انگار به این دنیا آمده‌اند تا زندگی طرف دیگرشان را تباه کنند، غافل از این‌که اولین قربانی شخص شخیص خودشان است.

یک‌موقع هست که آدم بر اثر یک "دلیل خاص مصلحت و منفعت‌طلبانه" رابطه‌ای برقرار می‌کند. این دلیل که از بین رفت یا حتا کم‌رنگ شد، رابطه دیگر موضوعیت خودش را از دست داده است و باید رویش کار کرد. رابطه را برای این‌که به دور تکرار نیافتد، باید مرتب نوسازی کرد. آدم‌هایی که در روابطی سالم حضور دارند،‌ بارها در زمان‌های مختلف با همسر خود تجدید عهد می‌کنند؛ با سالگرد ازدواج، با مسافرت، با به‌دنیا‌آمدن فرزند، با پذیرش تفاوت‌ها و عمده‌نکردن‌شان، با تمرکز بیش‌تر روی نقاط اشتراک، با...

وحشت از جدایی خودش بدترین عامل نابودکردن تمام طول زندگی است. آدم را وادار می‌کند که تمام مدت رابطه‌ی مسموم‌اش را توجیه کند. آدم در روند خردکننده‌ی فرسایش یک رابطه‌ی مضر، ضرر آن‌را مدام بازتولید می‌کند و افزایش می‌دهد. بیرون‌رفتن از چنین رابطه‌ای، مصداق بارز و کامل شجاعت است. قطعاً با تجربه‌ی قبلی و افزودن بر شعور فعلی، امکان شروع رابطه‌ای به مراتب بهتر در آینده موجود است و نباید فکر کرد که همه‌ی درها به روی آدم بسته شده‌اند.

آدم وقتی به بن بست رسید، باید برگردد و راهش را تغییر بدهد. چاره‌ی دیگری ندارد. راهِ حل‌ها برای سازش تنها تا قبل از ورود به دهانه‌ی بن‌بست کاربرد دارند؛ درون بن‌بست فقط تغییر جهت است که راهِ حل است.

رابطه بستگی دارد به استاندارد ما از کیفیت زندگی؛ نشانگر لیاقت ماست. خفه‌شدن در رابطه‌ای مسموم، در جهانی که انسان حق انتخاب دارد، هر چه هست، احترام به آزادی فردی نیست.

در بعضی مواقع دیده می‌شود که مرد سوی کار خودش است و زن هم سرش در کار خودش و باز با هم‌اند. این شیوه نیز برای خودش گاهی مصداق دارد و البته نیازمند مقادیری احترام متقابل است که در دوستان مورد بحث ما دیده نمی‌شود. برای همین، پیشنهاد من به‌عنوان یک دوست به این دوستان این بود که بیش از این روح ‌و روان یک‌دیگر را نتراشند و با جدایی مسالمت‌آمیز، به هم این امکان را بدهند که بخت خود را در جایی دیگر  بیازمایند. نظر شما در این‌گونه مواقع چیست؟ آیا حاضرید با این صراحت دوست‌تان را راهنمایی کنید، یا این‌که ترجیح می‌دهید خودتان را کنار بکشید؟ جالب است برایم که بدانم. 

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۲

دوستی (21)

دو مشخصه کلیدی برای دوستی و دوست‌یابی

1- همان‌گونه که در شماره‌ی (19) از همین سری یادآور شدم، دوستی در مرحله‌ی اول مسئله‌ی خوبی یا بدی افراد نیست، بل‌که مسئله‌ی هم‌جنسی افراد با هم است. آدم‌ها اگر از یک جنس باشند -با آمالی مشترک، روحیه‌ی مشترک، احساس مشترک، کلاس مشترک، الخ- یا نزدیک به هم، احتمال ماندگاری دوستی‌شان بیش‌تر است تا انسان‌های به‌اصطلاح "خوب" که درک مشترکی از مسائل هم ندارند.

اصولاً معنی عبارت "خوب‌بودن" چیست؟ چه تعریفِ دقیقی از آن در دست است؟ بخش عمده‌ی "خوب‌بودن" قراردادی و منطقه‌ای است و بخشی نیز جهان‌شمول. بخشی از تعریف خوب‌بودن بازمی‌گردد به باور جامعه از آن و اما بخشی هم هست که کاملاً فردی است. برای مثال، برای انسانی دین‌مدار، بی‌دینی شر است اما برای آدمی ناباور به دین،‌ بی‌باوری می‌تواند یک حسن قلمداد شود. این‌جا معیار "خوبی" در میان تفاوت باورها گم می‌شود.
 
2- نکته‌ی دیگر "موضوعیت" یک دوستی است. یک فرد می‌تواند آدم خوبی باشد و جنس‌اش نیز به ما بخورد، اما هیچ بستر و علاقه‌ای برای ایجاد رابطه با او وجود نداشته باشد. چنین آدم‌هایی را همه‌روزه در اطراف‌مان می‌بینیم و بدون سلام‌وعلیکی از کنارشان رد می‌شویم. ایجاد رابطه، "دلیل" می‌خواهد. قرار نیست همه‌ی آدم‌های هم‌جنس رفیق هم باشند! بنابراین،‌ دوستی در وهله‌ی اول پاسخ به نیازهای درونی آدمی‌ست. دوستی، مسیر سودگیری است؛ سودی معنوی و روحی و گاه مادی.

برای هر منظوری، طیف خاصی از افراد را به دوستی برمی‌گزینیم. دوستانی داریم که به ما بسیار نزدیک‌اند و با آن‌ها راحت درد و دل می‌کنیم. کسانی هستند که با هم ورزش می‌کنیم، و طبعاً درد و دلی بین ما رد و بدل نمی‌شود. کسانی هستند که دغدغه‌های سیاسی‌مان را با آن‌ها مطرح می‌کنیم. کسانی هستند که در محافل و بگو-بخندها با هم می‌نشینیم. بین ما با این گروه، گفت‌وگوهایی جدی و پایه وجود ندارد. دوستانی در فیس‌بوک داریم که شاید تا آخر عمر همدیگر را ملاقات نکنیم. و الا آخر... در کل، هیچ دوستی همه‌ی شاخصه‌ها را تمام‌وکمال جمع در خود ندارد. در کنارش، تمام دوستی‌ها پایه در "همدلی" دارد؛ همدلی در زمینه‌های مشترک بین دو فرد. 


پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۲

چند کلمه در باب نقش روشنفکر

وظیفه‌ی روشنفکر همراهی کور با نظام حاکم یا بخشی از آن نیست؛ وظیفه‌اش مخالفت کور با نظام نیز نیست (نگاه چپ)؛ نقادی صرف نیز نیست (برخلاف بعضی مکاتب اروپایی که روشنفکر را در "منتقد" تعریف می‌کنند)؛ همراهی یا مخالفت با جریان اجتماع هم ربطی به چارچوب فکری/منطقی روشنفکری ندارد. روشنفکر کارش "فقط" تبعیت از برداشت مسئولانه‌ی خودش از اوضاع است. روشنفکری که خط خود را از اجتماع بگیرد،‌ چیزی بیش از یک پوپولیست منحط نیست و نقشی ارتقایی برای جامعه ایفا نخواهد کرد.
روشنفکر بر پایه‌ی شرایط موجود خواست‌های خود را مطرح نمی‌کند، بل‌که بر اساس خواست‌هایش، شرایط موجود را تغییر می‌دهد. خواسته‌های روشنفکر اگر هماهنگ با شرایط روز باشد، هیچ چیز تغییر نخواهد کرد و فقط دور فرسایشی و باطل فعلی تجدید حیات خواهد یافت. روشنفکر با ساخت جهانی ذهنی،‌ به آفرینش جهانی نو در عینیت کمک می‌کند.
روشنفکر کارش افزایش توقع اجتماع از مقوله‌ی "کیفیت زندگی" است، نه تقلیل آن. کار روشنفکر بالابردن کیفیت اندیشه و اندیشیدن است. تنها با افزایش خواسته‌ها و پرورش نگرش به زندگی است که جامعه متحول می‌شود. با همسازکردن خواسته‌های یک اجتماع با شرایط روز و ایجاد بالانس بین "توقع جامعه" و "وضع موجود"، جامعه خواهد ایستاد و وضع فعلی خودش را بازتولید خواهد کرد.

روشنفکر می‌تواند از آن‌ دیدگاهی که می‌پسندد الگوبرداری کند، اما قبل از انتقال آن به مخاطب بایستی آن ایده را درون دستگاه گوارش ذهن خود هضم و جذب کند. این است فرق دکلمه‌ی طوطی‌وار با انتقال فکر نو.
کار روشنفکر تبعیت از وجدان و شعور خود است، بدون خوردن نان به نرخ روز و همراهی مصلحت‌طلبانه یا منفعت‌طلبانه با جریانی خاص. این است مسئولیت روشنفکر.
 

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۹۲

آیا خواستن توانستن است یا نیست؟

نخست این ویدئو از دکتر فرهنگ هلاکویی را ببینیم که در مخالفت با "خواستن، توانستن است" و "خواستن، داشتن است" ایراد شده و بعد برسیم به نکات این یادداشت:
 
 
قصد من نقد نگاه جناب دکتر نیست، بل‌که تشویق "طور دیگر دیدن" است. آن‌چه در این ویدئو می‌بینیم، نگاهی واقع‌گراست با مثال‌هایی برای اثبات برهان ارائه‌شده در آن. مثلاً، می‌شنویم که "خواستن، توانستن نیست"، زیرا اگر مردم در لوس‌آنجلس برف ندارند، این قانون طبیعت است که باعث شده برف در آن‌جا نبارد نه خواست خود این مردم. مثال اسکیموها نیز توضیح دیگری بر تایید همین نگاه است. اما چنین برخورد کنایه‌آمیز "منطقی"، در واقع دورزدن موضوع است نه پرداخت مستقیم به اصل موضوع. مسئله این است که اگر مردمی هستند که در لس‌آنجلس برف دوست دارند، خیلی راحت می‌توانند به مناطق برف‌خیز نقل مکان کنند. این است مصداق "خواستن، توانستن است". نیازی هم به تغییر در قوانین طبیعی نیست که هیچ، انتخاب مکان زیست برای انسان خود مصداق بارز هماهنگی با طبیعت است.
 
نکته‌ی دیگر، درک مفهوم منطق از نگاه واقع‌گرا است. منطق چیزی نیست جز اتکا به داشته‌ها (تجارب و معلومات). به عبارتی، منطق در حوزه‌ی شدن جریان ندارد، زیرا قبلاً شده است. پیروی از منطق، پیروی از تجربیات و معلومات گذشتگان است و طبعاً پیروی از گذشته. واقع‌گرایی در تعریف، اتکا به قوانین تثبیت‌شده‌ی نوشته و نانوشته‌ی بشر است؛ یعنی آن چیز که اثبات شده است. با این نگرش، می‌رسیم به پرسش محوری این نوشته: "خواستن آیا توانستن است یا نیست"؟
 
خواستن بعضی مواقع می‌تواند به توانستن ختم نشود، برای این‌که انسان محدودیت امکانات و زمان دارد، اما به‌خاطر این محدودیت‌ها آیا باید از خواست خود صرف نظر کرد و فتوا داد که "خواستن، توانستن نیست"؟ چیزی که قطعی‌ست این است که بدون خواستن، توانستن ناممکن است. ساده‌تر بگوییم: شما نمی‌توانید چیزی را به‌دست بیاورید، بدون این‌که آن‌را به طریقی بخواهید.
 
دیگر این‌که مقوله‌ی "خواستن" ریشه در حس‌های اولیه‌ی انسان دارد و در حوزه‌ی تخیل انسان شکل می‌گیرد: مجموعه‌ای از عناصر منطقی در پیوند با عناصر فرضی (تخیلی).  قبول که مصالح ساختمانی تخیل ما "داده‌ها" (معلومات، تجربیات) است، اما طعم و شاخ‌وبرگ‌های آن‌را بینش یا نوع نگرش خاص ما است که تعیین می‌کند (پارادایم*)، برای همین انسان‌هایی که حتا دقیقاً در یک محیط رشد یافته‌اند یا اعضای یک خانواده، تا حدودی متفاوت می‌اندیشند. انسان وقتی خواب می‌بیند، بر اساس آن‌چه در بیداری تجربه کرده خواب می‌بیند، اما همیشه خواب او با رخداد زمان بیداری تا حدی متفاوت است. واقعاً چرا این‌گونه است؟ این است نکته‌ای که باید روی آن تمرکز کرد.
  
 ما انسان‌ها قطعاً بایستی واقع‌گرا باشیم. اما واقع‌گرایی همان‌گونه که شرح شد، چیزی جز پیروی از تجربه و معلومات دیگران یا خود ما نیست. ما اگر طالب رشد هستیم، بهتر است آفریننده‌ی واقعیت باشیم تا پیرو آن. ما با دستمایه‌کردن تجربه/معلومات موجود، با رنگ و لعاب تخیل (خواست و نیاز درونی، آرزو، کشش درونی به داشتن و شدن) بایستی آن‌چه را که می‌خواهیم در آینده داشته باشیم، نخست در ذهن بسازیم تا آسان‌تر بتوانیم به آن برسیم. از این روست که انسان تا حد زیادی خالق آینده‌ی خود است: چه خود آن‌را بسازد، چه اختیار ساخت آن‌را به دیگری (افراد، جامعه، انواع آتوریته) بدهد. همین روند مایه‌ی این قضاوت است که انسان‌ها لایق آن‌چه دارند هستند و در واقع شرایطی که ما در آن زندگی می‌کنیم آیینه‌ی لیاقت ماست و سطح و رابطه‌ی واقع‌گرایی و تخیل ما و همراهی‌شان با هم را نشان می‌دهد.

درک واقع‌گرایانه‌ی مسائل پیرامون مفید است، اما کافی نیست. ما با پرورش خلاقیت خود، بایستی واقعیتی را تجسم کنیم که هنوز واقعیت نشده و قرار است بشود. ما باید واقعیت را آن‌گونه که قرار است بشود بنویسیم یا تجسم کنیم. ما آن‌چه را که می‌خواهیم رخ بدهد باید در ذهن بپروریم و روی ابعادش همه‌جانبه فکر کنیم و رویش تلاش جدی بگذاریم تا آفریده شود. وقتی دانش‌آموزی در سال آخر دبیرستان با جدیت می‌خواهد یک مهندس بشود و خود را مسئول یک کارگاه یا کارخانه تجسم می‌کند و این "آرزو" یک لحظه رهایش نمی‌کند، ساعت ذهن را روی آن کوک می‌کند و تمام نیروی جسمی و روحی خود را برای این تصویر ذهنی (هدف) به‌مصرف می‌رساند و بالاخره به آن می‌رسد. او زمان می‌گذارد، هزینه می‌دهد و سرانجام می‌برد. او اگر این هدف را در درون خود به شکل یک نیاز جدی نپرورد و مجذوب آن نشود، سختی راه را نخواهد پذیرفت و قطعاً به آن نخواهد رسید.

مسئله این است که در اغلب مواقع قبل از این‌که حرکت کنیم، از خیر آن می‌گذریم، چه شکست‌های دیگران و ناباوری ما به موفقیت، مانعی "واقعگرایانه" در پیش روی ما هستند و عزم ما برای حرکت در همان نطفه خفه خواهد شد. این‌قدر شکست‌های واقعی دور ما ریخته که چند تای آن برای دلسردی ما کافی است. در این حالت است که به قول جناب هلاکویی "خواستن، توانستن نیست"! اما این، آن چیزی نیست که ما دنبالش هستیم. تمرکز ما روی شکست‌های واقعی و واقعیت‌گرایی به این شکل نیست،‌ بل‌که ما روی پیروزی دیگران و پیروزی‌هایی که هنوز اتفاق نیافتاده (ذهنی) تمرکز می‌کنیم. ما اول در ذهن پیروز می‌شویم و بعد در عینیت. در حد محال یا استثنا است که ما اول در واقعیت پیروز بشویم و بعد آن‌را ذهنی بپذیریم و به آن باور بیاوریم. باور اول می‌آید و عینیت دوم.

تخیل به ما می‌گوید اگر کسی راهی را رفت و شکست خورد، لابد راه دیگری هست که هنوز آزموده نشده و این همان راهی است که باید پیمود. امیدواری همین‌گونه شکل می‌گیرد. امید بشر به بردن است و مصداق ناامیدی، باختن. ما باید از زمین خوردن نترسیم و باز برخیزیم و راه‌های دیگر را امتحان کنیم. نوباوه این‌قدر زمین می‌خورد تا بالاخره ایستادن و راه‌رفتن را یاد بگیرد و این مسیر طبیعی زندگی است. وقتی از ادیسون پرسیدند شما چرا بعد از هزار بار آزمایش و شکست از کار خود دلسرد نشدید پاسخ داد: «من هزار بار راه‌هایی را امتحان کردم که به ساخت لامپ ختم نمی‌شد تا من‌را به راهی برسانند که بتوانم لامپ را بالاخره بسازم». بنابراین شکست بخشی از راه است، نه فرجام راه. این‌جاست که می‌فهمیم "خواستن، توانستن است" و بستگی به آن‌ دارد که تا چه حد آن‌چه را که می‌خواهیم،‌ جدی و قطعی بخواهیم.

* "پارادایم" سازنده‌ی ضمیر ناخودآگاه ماست که به طرق ارثی و تربیتی در ما شکل گرفته و بستر اصلی تمامی جهت‌گیری‌ها، مسیریابی‌ها، راه‌ِ حل یابی‌ها، اعمال، سمت فکر و موضع در آدمی را تعیین می‌کند. پارادایم، شیوه‌ای است که ذهن ما برنامه‌ریزی شده و مرکز این برنامه‌ریزی ضمیر ناخودآگاه ماست که مرکز فرماندهی در انسان است.


پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (7)

دوستی (20)

انسانی در زندگی به معنای واقعی کلمه موفق است که روابط انسانی خود را سالم و پایا نگه دارد و آن‌را فدای مادیات نکند.

می‌گویند بعضی از افراد با هم ازدواج می‌کنند تا با هم پیر شوند، بعضی نیز ازدواج می‌کنند تا همدیگر را پیر کنند! شکی نیست که مهم‌ترین دوست برای آدم متاهل همسر اوست. اگر صمیمی‌ترین دوست شما همسرتان نباشد، در رابطه‌ی چندان سودمندی قرار نگرفته‌اید.

انسان‌ها بر اساس تعرفه‌های مختلفی همسریابی می‌کنند: بعضی آزادی انتخاب را فراراه خود قرار می‌دهند و برای بعضی معذوریت‌های‌شان تصمیم می‌گیرد. در هر دو حالت، اگر همسر در جایگاه "بهترین و قابل اعتمادترین دوست" ننشیند و این جایگاه با تلاش دو طرف تثبیت نشود، روابط به سردی خواهد ‌گرایید.

نشانه‌ها برای یافتن صمیمیت در یک رابطه (یا خلا آن) بسیار است. یکی از نشانه‌هایی که مشاورین خانواده به آن توجه جدی دارند، اتاق خواب است. وضع اتاق‌خواب گاه نمودار همه چیز است! این فضا برای افراد مختلف معانی مختلف و گاه متضادی دارد. برای دو دلدار، اتاق‌خواب فضای معاشقه است؛ شاید بهترین مکان خانه است؛ جایی است که لحظه‌‌لحظه‌‌ی عمر سپری‌شده در آن ارزشمند است. اتاق خواب دو دلداده ظاهر ویژه‌ای نیز دارد: تمیز و آراسته است. برای تزئین آن، وقت گذاشته‌اند. در یک کلام، به ظاهر آن اهمیت داده‌اند تا هر چه بیش‌تر روحیه‌اش آرامش‌بخش و مفرح باشد.

اتاق‌خواب زوج‌هایی که از روی اجبار با هم زندگی می‌کنند در مقابل، اغلب شلخته است. شاید تمیز باشد، اما روح ندارد. بی‌اهمیتی در فضایش موج می‌زند. جایی نیست که کسی رویش وقت گذاشته باشد تا از آن مکانی لذت‌بخش بسازد. در میان اتاق‌های خانه، اولین انتخاب هیچ‌یک از طرفین نیست. دلیل استفاده از چنین مکانی، خواب است که اجبار زندگی‌ست و گاهی سکس اجباری! در چنین رابطه‌ای، دلیل استفاده از اتاق خواب مشترک این است که به دیگران و بچه‌ها وانمود کنند "هم‌چنان رابطه وجود دارد".

انسان‌ها می‌توانند در زندگی مادی خود بر قله‌هایی مرتفع بایستند، اما انسانی که از روابط انسانی خود نتیجه نگیرد و سعی در بهینه‌سازی آن نکند، هر چقدر هم متمول، با استاندارد انسان موفق نمی‌خواند.

توضیح:
ازدواج‌کردن در نفس خود نه یک ارزش است و نه یک اجبار. خیلی‌ها علاقه‌ای به این کار ندارند که حق طبیعی‌شان است. این یادداشت برای آنانی نوشته شده که به موضوع ازدواج اعتقاد دارند.

:: دیگر پاره‌های این سری: [1][2][3][4][5][6]

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (6)

در مواجهه با مسائل روزمره، با یک تست ساده می‌شود فهمید که ما در کدام گروه قرار داریم: گروه موفق‌ها یا آدم‌های معمولی؟ به‌عبارتی، نوع برخورد افراد با آن مواردی که انجام‌شان لازم اما ناخوش‌آیند است، آن‌ها را در رتبه‌ی "موفق" یا "معمولی" می‌نشاند.
همه‌ی ما در طول روز با مواردی برخورد می‌کنیم که انجام‌شان لازم است، اما خیلی از ما -به بهانه‌ی حوصله‌نداشتن یا جالب‌نبودن آن کار- آن‌را پشت گوش می‌اندازیم یا کلاً از خیرش می‌گذریم. بعد، معلوم نیست که این کار کی به سرانجام برسد یا اصلاً برسد! واقعیت این است که آدم‌های موفق، دقیقاً همان کاری را شروع و خاتمه می‌دهند که برای آدم‌های معمولی انجامش جالب نیست. از قضا این کارها برای خود موفق‌ها هم جالب نیست، با این وجود انجامش می‌دهند. شرط انجام کار برای گروه موفق‌ها، "لازم‌بودن" آن است و برای معمولی‌ها "جالب‌بودن" آن.

آدم‌های موفق، آن‌چه را که انجامش سخت اما مفید است، به عنوان یک چالش برمی‌گزینند تا اراده‌ی خود را تقویت کنند و آدم قوی‌تری بشوند. هیچ‌کس دوست ندارد صبح خیلی زود برخیزد و ساعتی ورزش کند، اما التزام به سلامتی موفق‌ها را وامی‌دارد که چنین کنند. دل‌کندن از غذاهای چرب و شیرینی‌های خوشمزه و در عین حال زیانبار سخت است،‌ اما برای تندرستی لازم است که حد اعتدال رعایت شود. در روابط اجتماعی، برای وصل‌کردن یک ارتباط شکسته،‌ این آدم‌های فروتن و از لحاظ اخلاقی موفق هستند که آن‌چه پیش آمده را می‌بخشند و برای عذرخواهی و رفع دلخوری‌های گذشته پیشقدم می‌شوند. دانش‌آموز موفق دل از برنامه‌های تلویزیونی مورد علاقه‌اش یا گشت‌وگذار با دوستانش می‌کند تا به درسش برسد. آدم‌های موفق در برخورد با موارد دشوار اما در مغزه سودمند است که خود را محک می‌زنند و به قطوری اعتمادِ به نفس و اراده‌ی خود می‌افزایند.

:: بخش‌های دیگر همین سری: [1][2][3][4][5]

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۹۲

دگرگشت عادت

انسان بنده‌ی عادت‌های خود است. ما درون عادت‌های خود روان‌ایم و میان پراکنده‌گی‌شان حیران. عادت‌های ما،‌ خشت وجودی ما هستند. ما به عادت‌های خود چنان خو کرده‌ایم که بی اراده آن‌ها را دنبال می‌کنیم. زمانی اما می‌رسد که بعضی از آن‌ها را در تقابل با خوشی و سعادت خود می‌بینیم: این‌جاست زمان تغییر!
ترک عادت همیشه ناخوش‌آیند است؛ حال هر عادتی که باشد. همین نکته را که بپذیریم، آماده‌تر با تغییر کنار می‌آییم.
تمامی توسعه‌ و رشد انسان دقیقاً از همان فشاری می‌آید که برای خروج از "مدار آسایش" (Comfort Zone) به خود وارد می‌آورد. تا موقعی که آسودگی خودمان را به‌چالش نگیریم، هیچ‌وقت تغییر نخواهیم کرد و بهتر نخواهیم شد.
ما هیچ عادتی را کنار نمی‌گذاریم، بل فقط از آن به عادتی دیگر می‌غلتیم. این واقعیت نیز به ما کمک می‌کند از تغییر واهمه نداشته باشیم. برای تغییر عادت، باید عادتی دیگر را تمرین کرد. اگر به کتاب‌نخواندن عادت داریم،‌ مستمراً کتاب بخوانیم تا کتابخوان شویم! اگر به تنبلی عادت کرده‌ایم، عادت به فعالیت را در جایش بنشانیم. فکر‌کردن خودش نوعی عادت است، در مقابل فکر‌نکردن. به‌جای عادت به تمرکزکردن روی موضوعات پرت و پراکنده،‌ روی مسائل مهم و مربوط به زندگی خود بهتر است متمرکز شد. این‌ مسیر دگرگشت عادت است: تغییر عادتی مضر به مفید.

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۹۲

دوستی (19): دوستان ما از جنس خود ما هستند

اطرافیان و دوستان ما نقشی اساسی در شکل‌دهی به زندگی ما دارند. این نقش را ما خودمان به آن‌ها داده‌ایم، وقتی که به‌عنوان اطرافیان/دوستان خود انتخاب‌شان کردیم. انسان فقط به سمت کسانی کشیده می‌شود که به او شبیه باشند. ما اطرافیان‌مان را به‌خود جذب کرده‌ایم، چون نوعی شباهت درونی و هم‌جنسی به آن‌ها احساس می‌کنیم.
 
گاه ما خود متوجه این هم‌جنسی نیستیم. تصویر درونی انسان گاه در لایه‌های وجودی او ناپیداست. برای کشف این تصویر، خیلی ساده به کسانی که دور خود جمع کرده‌اید نگاه کنید! این‌ها تصویر درونی خود شمایند، و الا نمی‌توانید با آن‌ها ارتباط عاطفی برقرار کنید... و هیچ ارتباطی بدون رد-و-بدل‌کردن عاطفه ممکن نمی‌شود. گم‌کرده‌ی درونی ما پیرامون‌مان پخش است.

ما از دوستان/اطرافیان خود احساس مهم مهم‌بودن می‌گیریم، همان‌طور که آن‌ها از ما همین احساس را می‌گیرند. انسان‌ها به همین خاطر به هم کشش پیدا می‌کنند و به زندگی‌شان معنی می‌دهند. دوستان و اطرافیان ما، شاخص استاندارد ما از انتخاب دوست و اطرافیان هستند.
 
شاید ما در روابط‌مان جبر را مقصر بدانیم؟ گاه چنین است. جبر ممکن است رابطه ایجاد کند، اما این ماییم که نگه‌دارنده‌ی رابطه هستیم، با لاعلاجی‌مان، با ترس‌مان، با ناامیدی‌مان، با روحیه‌ی سازگاری‌مان... و با هم‌جنسی درونی‌مان. در یک کلاس، دانش‌آموز دقیقاً به سمت کس و کسانی کشیده می‌شود که او/آن‌ها را مثل خود می‌داند. چرا واقعاً افراد مشخصی را برای دوستی خود برمی‌گزیند؟ دقیقاً به‌خاطر همین کشش درونی که از هم‌جنسی می‌آید. رابطه که پا در هم‌جنسی نداشته باشد،‌ به‌زودی جدا می‌شود.

در محیط کار یا تحصیل، ما فقط با آدم‌های خاصی دمخور می‌شویم. آدمی که با همه دمخور است، آدمی است با ضعف "عزت نفس" و نیازمند شدید به توجه دیگران. آدمی که دور خودش را از آدم‌های گوناگون پر کرده، از تنهایی خود وحشت دارد. می‌خواهد دورش شلوغ باشد تا از خودش تنش نلرزد. او در ازدحام گم می‌شود تا خود را نبیند. خودش را زیاد نمی‌پسندد، برای همین در حالتی رقت‌انگیز، تعریف و ترحم دیگران را تمنا می‌کند تا ارزش بگیرد. آدمی با حدی معمول به بالا از عزت نفس، آدمی که خودش را جدی می‌گیرد، دوستانی معدود و گزینشی دارد که معرف شخصیت خود او هستند. ما تصویر مای خود را در آیینه‌ی آدم‌های پیرامون‌مان می‌بینیم.

×          ×             ×

اگر از اطرافیان خود خسته‌ایم، اگر از محیط خود منزجریم، اگر هنگام نیاز -خیلی اتفاقی (!)- همه‌ی اطرافیان ما یک‌باره به سفر می‌روند یا تلفن‌شان جواب نمی‌دهد، اگر مدام از رابطه‌ای بد به دام رابطه‌ای بدتر می‌افتیم، اگر روابط ما در مسیری قهقرایی از بد به فاجعه نزدیک می‌شود، نظری به درون خود بیاندازیم که پایه‌ی همه‌ی مصائب در آن‌جا خوابیده است.

 رابطه‌ در بنیاد، مقوله‌ای از درون به بیرون است. تمام روابط ما بی‌استثنا، از درون خود ما نشات گرفته‌اند. برای نقطه‌ی پایان‌ گذاشتن بر مسیر قهقرایی زندگی، بایستی نیازهای درونی‌مان را از نو ارزش‌گذاری کنیم. بایستی اطرافیان‌مان را نیز از نو ارزش‌گذاری کنیم. هر چند وقت یک‌بار، بایستی از خود بپرسیم: «با معلوماتی که من در حال حاضر از رابطه‌ام با فلان چیز/کس دارم، اگر بر فرض قرار بود که همین الان این رابطه را شروع کنم، آیا حاضر به این کار بودم؟» [+] در خیلی از مواقع، پاسخ ما به این پرسش "نه" است، چون درون ما تغییر کرده و دیگر آن کشش را در خود برای ادامه احساس نمی‌کنیم. در این‌جا به اولین چیزی که باید فکر کنیم این است که چطور و با چه سرعت می‌شود از این رابطه خارج شد؟

ما اغلب به‌جای این‌که در روابط حضور داشته‌ باشیم، در آ‌ن‌ها گرفتاریم؛ به آن‌ها آلوده‌ایم! احساس می‌کنیم در دوستی‌ها، به آن‌چه شایسته‌اش هستیم نرسیده‌ایم. درست این‌جاست که باید استاندارد خود را در دوستیابی تغییر و خواست خود را ارتقا بدهیم. این عمل عمیقاً درونی است و به باوری راسخ در حد ایمان نیاز دارد. لازم است که انگیخته شویم و به خود بیاییم. باید به خودباوری برسیم؛ باور کنیم که لایق بهتر از آن‌چه داریم هستیم و این باور را در عمیق خود نهادینه سازیم. سپس به‌طور خودکار، به سمت کسانی می‌رویم که با استاندارد جدید ما هم‌خوانی دارند. انتخاب ما، نشات‌گرفته از استاندارد ماست. آن‌وقت است که ما با اسم شناسنامه‌ای یکسان، تصویر درونی خود را دگرگون کرده‌ایم و به نیازهای فروخرده‌ی خود پاسخی درخور داده‌ایم.

پی‌نوشت:
اگر این یادداشت‌ مفید بود، با فرستادن آن برای دوستان و حلقه‌های اینترنتی خود، آن‌چه خود پسندیده‌اید را به‌اشتراک بگذارید.
 
  

یکشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (5)

خلاصه‌گرایی متمرکز یا آشفتگی وسیع‌؟
 
بر خلاف باور رایج که موفقیت انسان را در پرکاری او می‌داند، اصولاً آدم‌های موفق روی تعداد زیادی از مسائل فکر نمی‌کنند. آن‌ها تلاش خود را فقط به مسائل مهم زندگی خود خلاصه می‌کنند. این مختصرگرایی باعث می‌شود هم کیفیت مسائلی که به آن‌ می‌پردازند بالا برود، و هم قادر باشند آن‌ها را به سرانجام برسانند. به‌عبارتی، آدمی موفق است که فقط به موضوعات جدی اهمیت بدهد و بیخود دور خودش را با دغدغه‌های بی‌شمار و نامربوط پر نکند.

انسان معمولی در مقابل، ذهن خود را به‌‌دست مجموعه‌ی سنگینی از مصائب، دغدغه‌ها و بحران‌ها سپرده که گاه او را در خود فرومی‌بلعند و دیگر امکانی برای شروع-ادامه-خاتمه‌ی هر یک از این مسائل نمی‌گذارند. جالب این‌جاست که بسیاری از این مصائب/دغدغه‌ها/بحران‌ها اصلاً نقشی در زندگی او ندارند و آدم معمولی بی‌جهت خود را درگیر در آن‌ها کرده است! انسان معمولی به درگیری‌های ذهنی عادت کرده است و با مشغول‌کردن خود، به وقت‌گذرانی خود اعتبار و به زندگی‌ خود معنا می‌دهد.

انسان موفق با بی‌توجهی به حواشی زائد، فقط بر آن‌چیزی تمرکز می‌کند که با زندگی‌اش رابطه‌ی مستقیم دارد، آن‌هم یک به یک. انسان معمولی با بازکردن چند پرونده با هم، سرگردان در حاشیه‌هاست و اصولاً قدرت تمرکز بر هیچ چیز را به‌طور مشخص و پایا ندارد.

انسان معمولی از هزار کار فقط شمه‌ای می‌داند (یا گاه فکر می‌کند که می‌داند!) و آماده‌ی حضور در هر کاری است بدون این‌که تخصصی در آن داشته باشد؛ انسان موفق معدود کاری را می‌داند، اما تکمیل و تخصصی. انسان معمولی به هزار کار دست می‌زند و به هزار موضوع در آنِ واحد فکر می‌کند؛ انسان موفق فقط بر معدود کارهایی تمرکز می‌کند و دست می‌زند که در آن‌ها سررشته دارد و به زندگی‌اش مستقیم مربوط‌اند.

انسان موفق روی مسائل مهم کار می‌کند و انسان معمولی خود را فقط مشغول می‌کند تا کاری کرده باشد! به همین لحاظ است که درون ذهن آدمی معمولی، پرونده‌های باز و کارهای ناتمام، بی‌شمار پراکنده‌اند و این‌قدر روی هم تلنبار می‌شوند که خلاصی از آن‌ها دیگر ناممکن می‌شود.  انسان موفق در مقابل، هر روز در حال جشن‌گرفتن نتیجه‌ای است که از پایان هر یک از کارهایش می‌گیرد و هیچ کاری را بدون پایان کار قبلی شروع نمی‌کند.

به تکرار، تفاوت انسان موفق با معمولی در نظام فکری این‌دو است.

:: دیگر بخش‌های همین مجموعه: [یک][دو][سه][چهار]

یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۹۲

روز خود را از همان اول صبح بسازیم

هر صبح به‌ محضی که از خواب بیدار می‌شویم،‌ متوجه می‌شویم که فکری دارد در سر ما چرخ می‌زند و ما خودمان نمی‌دانیم از کجا آمده است! این فکر هر چه هست، دقیقاً معرف روحیه‌ی ما در آن روز است و ما با همین روحیه روزمان را آغاز می‌کنیم. اگر فکری آشفته در سر ما چرخ بزند، روحیه‌ی خوبی نداریم و اگر فکر دلپذیری باشد،‌ طبعاً بانشاط روز را شروع می‌کنیم. 

این‌که این فکر از کجا آمده، چقدر واقع‌گرایانه یا غیر واقعی ا‌ست یا اساساً ریشه‌ها و ابعادش چیست را کناری بگذاریم؛ تنها به این نکته بیاندیشیم که تا چه حد می‌توانیم در ساختن آن سهم داشته باشیم.

 معمولاً اکثر آدم‌ها به‌طور غیر ارادی خود را در اختیار فکر صبح اول وقت‌شان قرار می‌دهند، چون دخالتی در ساخت آن ندارند و این فکر از ماورای افکار آن‌ها به روحیه‌شان تزریق شده است. بعضی نیز اما هستند که بلافاصله بعد از بیدارشدن، به موسیقی یا متن گویای نشاط‌آور و روحیه‌دهنده‌ای گوش می‌دهند، ویدئویی در همین زمینه می‌بینند، فکر منفی را با فکری مثبت و مفید جایگزین می‌کنند و شروع می‌کنند به تمرکز بر اهداف جدی زندگی‌شان و به همین طریق، مسیر روز خود را از دقیقه‌ی اول خود تعیین می‌کنند. آدم‌های گروه اول غریزی زندگی می‌کنند و فقط به تاثیر محیط "عکس‌العمل" نشان می‌دهند اما گروه دومی‌ها،‌ سازنده‌ی فکر و طبعاً روز و روزگار خود هستند.

ما جزو کدام گروه هستیم؟ آیا همان اول صبح خمیازه‌کشان با اخبار نگران‌کننده، مسائل تنش‌زا و موضوعات کسالت‌بار روزمان را آغاز می‌کنیم، یا این‌که با اختیار، موضوعاتی را پی می‌گیریم که درون‌مان را گرم کند و به حرکت درآورد؟ آیا به ذهن‌مان خوراکی می‌دهیم که برای‌مان دیگران پخته‌اند، یا خوراکی که خود برایش تهیه کرده‌ایم؟ آیا ذهن‌مان را از همان اول صبح درگیر در مسائل افراد دیگر می‌کنیم، یا به مسائل مربوط به زندگی خود و خانواده‌ی خود می‌پردازیم؟ آیا ذهن‌مان را در اختیار حوادث قرار می‌دهیم که درگیرش کنند و به هر جا که خواستند ببرند، یا این‌که با انتخاب فکری سازنده‌ و دلخواه، نقشه‌ای مشخص برای تعیین مسیر در اختیار ذهن خود می‌گذاریم؟ ما واقعاً‌ جزو کدام دسته از افراد هستیم؟

آیا ما همان‌قدر که در انتخاب خوراک روزانه‌ی خود دقت داریم، در انتخاب خوراک ذهن و روان‌مان نیز می‌کوشیم، یا این‌که خود را تمام‌مدت در معرض حوادث پیرامون و بمباران رسانه و اطرافیان قرار می‌دهیم و می‌گذاریم هر طور که خواستند خمیر روحیه‌ی ما را ورز دهند؟ با اندیشیدن در این پرسش‌ها در می‌یابیم که تا چه میزان در شکل‌دهی به ذهنیت روزانه‌ی خویش سهم داریم. حال باید دید چگونه از این حق انتخاب استفاده می‌کنیم.

پی‌نوشت:
امید که این یادداشت برای‌تان مفید بوده باشد. اگر چنین است، آن‌را برای دوستان خود نیز بفرستید و این سرا را در حلقه‌های اینترنتی خود معرفی کنید. با سپاس.

شنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۲

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (4)

ارزش زمان
می‌گویند "وقت طلاست"! واقعیت این است که طلا را می‌شود به‌دست آورد، اما وقت یا زمان مقوله‌ای فرار است و وقتی که رفت، دیگر بازگرداندنی نیست! از این‌روست که بر زمان قیمت نمی‌توان نهاد.

آدمی موفق است که در مقیاس زمان، بیش‌ترین نتیجه را عاید خود کند. انسان موفق کسی‌ست که از زمان خود بهترین بهره‌برداری را برای رشد و رفع نیازهای خود می‌کند. به این می‌گویند "درک محتوایی از زمان"... و ارزش زمان برای آدمی موفق بی‌مانند است.

 نقطه‌ی مقابل کسانی هستند که زمان برای آن‌ها فقط "می‌گذرد". انسان معمولی، با ذهنی مه‌گرفته، در یک زندگی روتین و ماشینی، صبح را شب می‌کند و شب را صبح و گذر عمر نمی‌بیند. انسان معمولی ذخیره‌ی زمانی خود را بی هیچ چشمداشتی خرج می‌کند و به باد فنا می‌دهد، زیرا ارزش محتوایی زمان را نمی‌فهمد. بعد هم زانوی غم بغل می‌گیرد و بر زمان‌ها و فرصت‌های از-دست-شده افسوس می‌خورد! از این‌گونه افراد در اطراف همه‌مان بسیارند: کسانی که ساعت‌ها پای اینترنت یا تلفن وقت تلف می‌کنند، یا در محیط کار به جای کارکردن، با همکاران یا مشتری‌ها مشغول گپ‌زدن هستند، یا تفریحی برای خود دست‌وپا کرده‌اند که مشغولیت اصلی آن‌ها شده و مشغله‌ی اصلی زندگی آنان را کمرنگ کرده است. اینان کلاً کار و زندگی را محلی برای وقت‌گذرانی می‌بینند نه چیز دیگر. آدمی معمولی، خود و زندگی‌اش را چنین تعریف می‌کند.

هر چقدر زندگی آدمی موفق با برنامه، هدفمند و متحرک است، فکر و زندگی آدمی معمولی گسیخته و ساکن است. آدمی موفق، با استفاده‌ی بهینه از زمان، آینده‌ی خود را می‌سازد؛ آدمی معمولی اما، حتا از فکرکردن به آینده وحشت دارد و امروز را به فردا می‌اندازد؛ فردایی که هیچ‌وقت از راه نمی‌رسد! آدمی موفق برای هر بخش از کارهایش زمانی را اختصاص می‌دهد و یکی بعد از دیگری آن‌ها را به پایان می‌رساند. آدمی معمولی در مقابل،‌ این‌قدر کارها را پشت گوش می‌اندازد و روی هم تلنبار می‌کند که خودش زیر آن‌ها دفن می‌شود!

چه باید کرد؟
بهره‌گیری صحیح از زمان نخست نیازمند درک ارزشمندی آن است. ما باید عمیقاً درک کنیم که زمان چیزی نیست که بشود خرید یا به‌دست آورد. زمان فقط از دست می‌رود و ما کم‌ترین دخل و تصرفی در آن نداریم. تنها کاری که ما می‌توانیم بکنیم، سازگارشدن با خصوصیت محتوایی زمان است و استفاده‌ی بهینه از آن.

وقتی کاری برای انجام وجود دارد، بهترین زمان برای انجامش همین الان است، نه فردا. هیچ کاری را حتا یک دقیقه نباید عقب انداخت. باید دست بر زانو گذاشت و از جا برخاست.

بزرگی کارها گاه انسان را از انجام‌شان بازمی‌دارد. کافی‌ست که آن‌ها را به بخش‌های کوچک‌ تقسیم کنید و برای هر بخش زمانی معین نمایید. توجه کنید که با شروع هر کار، بدون فرجام آن‌را رها نکنید و سراغ بعدی نروید.

برنامه‌ی هر روز را شب قبل بریزید. یک دفترچه کوچک تهیه کنید و کارهای فردا را فهرست‌وار و با ذکر ساعت انجام هر کار، در آن بنویسید. با مکتوب‌کردن کارهایی که قرار است انجام بدهید، از لحاظ روانی خود را در مقابل آن‌ها متعهد کرده‌اید. کارها را بر اساس نوع اهمیت آن‌ها رتبه‌بندی کنید. صبح، با مرور فهرست خود، کارها را یکی بعد از دیگری انجام بدهید. توجه کنید که کارها بر اساس درجه‌ی اهمیت خود باید دست گرفته‌ شوند: مهم‌ترین و سخت‌ترین اول و سپس ساده‌ترها. با این روش، توان انجام کارهای شما به حد چشمگیری افزایش خواهد یافت.

برای این‌که از التزام خود به درک زمان برآورد صحیحی داشته باشید، لحظه‌ی شروع و اتمام هر کار را در دفتر خود ثبت کنید،‌ حتا روزمره‌‌ترین کارها را. مثلاً وقتی صبح برمی‌خیزید، زمانش را بنویسد و بعد که نرمش می‌کنید همین‌طور و بعد طول زمان دوش‌گرفتن خود را و به همین ترتیب. شب‌هنگام، روز خود را بر اساس ساعت‌های ثبت‌شده مرور کنید. باور کنید از درازی مدت بعضی از کارها و همین‌طور فاصله‌ی زمانی بین کارها (وقت تلف‌شده) حیرت خواهید کرد! با این سیستم، روز خود را بهتر می‌توانید زمانبندی و برنامه‌ریزی کنید.

 پروژه‌های زندگی خود را بایستی حتماً در یک ظرف زمانی تعریف کنید و برای هر کار زمانی مشخص بگذارید. مثلاً وقتی می‌خواهید به سفر بروید،‌ طول پرواز و ساعت ورود و بعد برنامه‌ی کاری یا تفریحی خود را از قبل بر روی کاغذ بنویسید یا برای خواندن یک کتاب، زمان خاصی معین کنید: مثلاً در طول یک ماه، هر شب یک ساعت، از ساعت نه تا ده شب. بعد به برنامه‌ای که تعیین کرده‌اید وفادار بمانید. وقتی برای خرید می‌روید، لیست اجناس مورد نیاز و زمانی که باید در فروشگاه بگذرانید (تقریبی) بنویسید و طبق همان عمل کنید. باور کنید با این روش،‌ کل کارهایی را که در یک روز انجام می‌دادید، در کمتر از چند ساعت انجام خواهید داد و هیچ کاری عقب نخواهد افتاد.

موارد دیگری نیز هست که در یادداشت‌های بعدی پی خواهیم گرفت. اگر این یادداشت را سودمند دیدید،‌ با ذکر منبع برای دوستان خود نیز بفرستید و این قلم را به آنان معرفی کنید. 

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (3)

تصویرسازی ذهنی از آینده

یکی دیگر از قابلیت‌های آدم‌های موفق، قدرت "تصویرسازی ذهنی از آینده" و به قولی دیده‌ی بصیرت است. آدم‌های موفق، قبل از این‌که آینده بیاید، آینده را در ذهن خود ساخته‌اند و به عبارتی، خود آینده‌ساز خویش هستند. آدم‌های معمولی اما هیچ برنامه‌ی مدون یا ذهنی برای آینده ندارند یا اگر دارند، شکننده و مبهم است، چه نقطه‌ی ثقل ذهن‌شان رخدادهای گذشته (اغلب منفی) است تا آن‌چه قرار است در آینده اتفاق بیافتد. آدم‌های معمولی حتا تصویری واقعی از موضوع "زمان" و سن خود ندارند و هیچ‌وقت کلاه‌شان را قاضی نمی‌کنند که چند صباح دیگر از عمر مفیدشان باقی مانده است. به همین خاطر، آینده را جدی نمی‌گیرند و عمر را فقط می‌گذرانند و در قالب کارمند، کارگزار، مرید و از این دست، زندگی‌شان را به دست کارفرما یا رهبر می‌دهند تا هدایت‌شان کند.

 شما با هر مدرک تحصیلی، قابلیت و خبره‌گی، اگر در خدمت یک کارفرما باشید و مزدتان را او تعیین کند، به سمت آدم‌های معمولی نزدیک هستید تا گروه موفق‌ها. این کارفرمای شماست که بر اساس مصالحش (نه مصالح شما) تصمیم می‌گیرد قابلیت شما در کدام جهت باید به‌کار گرفته شود؛ اوست که تصمیم می‌گیرد شما امروز مفید هستید و شاید فردا دیگر به‌دردش نخورید. خدمات شما قبل از رسیدن به دست متقاضی، راهی ندارد جز این‌که اول از "پل صراط" او رد شود و الا، به قعر فرو خواهد افتاد. انسان اگر تصویری از آینده‌ی مالی یا معنوی خود نداشته باشد و روی خط درآمد ماهیانه‌ای زندگی کند که کلافش به دست شخص دیگری است، زندگی‌ای بی‌ثبات را به خود تحمیل کرده است.

تصویرسازی ذهنی از آینده، نوعی سیستم فکری آینده‌ساز است که مختص آدم‌های موفق است. در مقابلش سرگشتگی دائم در گذشته و پرسه در روزگاری که دیگری سپری شده، خصلت آدم‌های معمولی است.

آدمی موفق، با هدف‌گذاری و تصویرسازی از آینده‌ای که قرار است به آن برسد، با یافتن وسیله‌ی حرکت و تجهیز خود و برنامه‌ریزی درازمدت، خود مالک زندگی خویش است. آدمی معمولی در مقابل، از آن‌جا که به خود باور ندارد و فکر می‌کند قادر به اداره‌ی بلندمدت و ساخت آینده‌ی خود نیست، تمام اختیاراتش را شخصاً به دست دیگری می‌دهد. داشتن تصویر ذهنی مشخص از آینده،‌ فرق بنیادی بین آدمی موفق با معمولی است.

:: دیگر شماره‌های این یادداشت: [مقدمه و یک] [دو]

پانوشت:
این یادداشت را برای دوستان خود بفرستید و این سرا را به عزیزان خود و گروه‌های اینترنتی که در آن‌ها عضویت دارید معرفی کنید.

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (2)

عمده تفاوت گروه موفق‌ها با اکثریت معمولی جامعه، "حوزه‌ی تمرکز" است. تمرکز جدی بر هر چیز، ما را به همان می‌رساند یا لااقل نزدیک می‌کند.

 انسان‌های موفق همیشه روی بخش‌های موفقیت‌آمیز گذشته‌ی خود تمرکز می‌کنند و آن‌را پایه‌ای می‌سازند برای ساخت فردایی بهتر. در مقابل، آدم‌های معمولی همیشه با خطاهای گذشته‌ی خود در کشمکش‌اند و ذهنیت‌شان بر نوعی حالت خودخوری و افسوس تمام‌وقت متمرکز است. آدم‌های موفق در ضمیر خود فقط حوادثی را ثبت کرده‌اند که یادآور یادمان‌های جذاب و رویدادهای مفید و مثبت زندگی‌شان است. آدم‌های معمولی اما از ذهن خود آرشیو سنگینی ساخته‌اند از نابسامانی‌ها، گرفتاری‌ها و تلخ‌ترین خاطرات زندگی! به‌تبع این خصیصه، آدم‌های موفق را می‌شود از روی اشتیاق در کلام و سبک مثبت سخن‌گفتن‌شان شناسایی کرد و آدم‌های معمولی را از منفی‌بافی و کرختی در گفتارشان.

آدم‌های معمولی مدام در فکر بدهکاری‌های‌شان هستند و آدم‌های موفق تماماً معطوف به درآمدزایی. آدم‌های معمولی لحظه‌ای از افسوس فرصت‌های از-دست-شده به‌در نمی‌آیند و آدم‌های موفق، همیشه در کمین فرصت‌های نابِ آینده نشسته‌اند. آدم‌های موفق شکارچی فرصت‌ها (بخوان شانس‌ها) هستند، اما معمولی‌ها، از روی پراکندگی و گاه گسیخته‌گی ذهن، اصلاً قادر به درک و دیدن فرصت‌ها نیستند! بر‌ اساس همین شیوه‌ی تمرکز است که آدم‌های موفق هر روز موفق‌تر می‌شوند و معمولی‌ها به ناموفق‌ها می‌پیوندند.

:: نخستین بخش از همین سری: [+]

پانوشت:
نوشته‌های این سرا را با ذکر منبع به دوستان و گروه‌های اینترنتی خود معرفی کنید تا آن‌ها نیز استفاده کنند.

شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۹۱

"انگیزه": پیام محتوایی هر نوشته

نوشته‌ها را می‌شود بر حسب مقدار انگیزه‌ای که می‌دهند یا تلف می‌کنند طبقه‌بندی کرد. این خودش سیستمی است برای ارزیابی نوشته‌های خوب، بد، عالی یا مخرب.

نوشته‌ی خوب نوشته‌ای است که انگیزه‌ای را در انسان تقویت کند. نوشته‌ای بی‌ارزش یا بد طبعاً نوشته‌ای است که انگیزه‌ی مثبتی منتقل نکند. اما نوشته‌های عالی و در مقابل مخرب چگونه نوشته‌هایی هستند؟
 
نوشته‌ای را عالی می‌گویند که در انسان انگیزه‌ای تولید کند. یعنی در عمیق انسان شمعی بیافروزد و درونش را به‌حرکت درآورد. نوشته‌ای عالی، چنان جرقه‌ای در ذهن خواننده می‌زند که تا شعله‌ای از آن زبانه نکشد، دست‌بردارش نیست. نوشته‌ای عالی، سازنده‌ی فکری مثبت است؛ انسان را امیدوار می‌کند و علاقمند به خود و زندگی‌اش.
 
نوشته‌ای مخرب در مقابل، کشنده‌ی انگیزه است. وقتی می‌خوانی‌اش، آن ته‌مانده انگیزه‌ای را هم که داری از دست می‌دهی و به ناامیدی می‌رسی. درون ذهنت را تصایر کج و معوج از درماندگی و فلاکت پر می‌کند. چنین نوشته‌هایی اغلب رنگ انسان‌مدارانه و شفقت دارند و ترحم تولید می‌کنند، و از قضا اولین کسی را که قربانی می‌کنند و در صف آدم‌های مفلوک و لایق ترحم قرار می‌دهند خود خواننده است! نوشته‌ای مخرب، فریادگر فلاکت‌های انسانی است، بی‌توجه به خلاقیت‌های انسانی، از همین رو، انسان را از خود و زندگی‌اش منزجر می‌کند. این‌دست نوشته‌ها فقط از بدبختی و ورشکستگی می‌گویند و از زبان آدم‌های قربانی روایت می‌شوند که خود نماینده‌ی قربانیان هستند. چنین نوشته‌ای هر چقدر هم که پر از اطلاعات باشد، باز کمکی به روان آدمی نمی‌کند و او را به جلو نمی‌برد.

برای فهم محتوایی یک نوشته، بایستی کالبدشکاف لحن آن بود. بایستی نحوه‌ی بیان نوشته را روی میز تشریح گذاشت و دید که اجزای آن با انگیزه‌ی انسان چه رفتاری می‌کنند. برای مثال، به این دو روایت دقت کنید:

1- آدم‌های سیگاری زندگی خود و خانواده‌شان را ویران می‌کنند.
2- آدم‌های غیر سیگاری از سلامت و روابط خانوادگی بهتری برخوردارند.

هر دوی این جملات یک معنی را می‌رسانند، اما با دو لحن متفاوت. مرکز ثقل اولی واژه‌ی سنگین و منفی "ویران" است و دومی، بر "بهتر" تمرکز دارد. روانشناسی متن از قضا بیش‌تر همین لحن روایت است، هر چند محتوا نیز بی‌اهمیت نیست. با تنظیم لحن گفتار و انتخاب صحیح واژگان، به‌واقع نوع انتقال موضوع به مخاطب را به شکلی دلخواه تنظیم کرده‌ایم. البته لازمه‌‌ی شیوه‌ی بیانی مثبت،‌ شیوه‌ی تفکر مثبت است. این دقیقاً مغزه‌ی تمام گفتار ماست و چیزی است که باید در مسیر خودسازی روی آن مصمم کار کرد: باید پاکیزه، امیدوار و مثبت فکر کرد تا پاکیزه و امیدوار و موفق زیست.

پی‌نوشت:
چنانچه این متن را مفید یافتید، برای دوستان‌تان بفرستید و این وبلاگ را به آن‌ها معرفی کنید.



شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۱

پدیدارشناسی انسان‌های موفق: تفاوت آدم‌های موفق با معمولی (1)

پیش‌درآمد:
‌همه‌ی انسان‌ها دوست دارند موفق باشند، اما آیا همه‌ می‌دانند تعریف موفقیت چیست؟ چگونه تعریف گویایی می‌شود از موفقیت به‌دست داد؟ آیا موفقیت یک فرم بخصوص دارد یا شیوه‌ی خاصی از زندگی است؟ و در کل، لازمه‌ی موفقیت چیست؟

انسان‌های موفق در روزگار ما بن‌مایه‌ی مشخصی دارند، در اشکالی گوناگون. اصل مشترک در همه‌ی انسان‌های موفق، "بی‌نیازی مادی" است یا می‌توان گفت قدرت پاسخگویی به نیازمندی‌های اساسی در زندگی. از این رو برای موفق‌بودن بایستی از سطحی مشخص از تمول مادی -به بالا- برخوردار بود. پس، توان مالی شرط موفقیت است.

 از روی آثاری که از زندگی آدم‌های موفق در رشته‌های مختلف به‌رشته‌ی تحریر درآمده، یا از روی خاطرات و آثار آموزشی خود آنان، می‌توان به بنیان‌های فکری و شاخص‌های رفتاری و تفاوت آن‌ها با طرز فکر و رفتار انسان‌های معمولی پی برد. با وجود این اسناد دم دست، ما دیگر نیازی به کشف راز موفقیت نداریم!

موفقیت خصلتی ارثی نیست؛ یک تمرین است؛ می‌شود آموخت که چطور انسان موفقی بود. موفقیت مثل ریاضی، قوانین و فرمول‌هایی دارد که در حوزه‌ی فکری و روانی و زندگی مادی انسان جاری هستند. چنان‌چه ما شاخصه‌ی انسان‌های موفق را بشناسیم و آن‌ها را با جدیت تمرین کنیم و در زندگی خود به‌کار ببندیم، خود به انسانی موفق و مایه‌ی افتخار خود و دیگران تبدیل خواهیم شد. بایستی شاخصه‌های موفقیت را در روان و زندگی مادی خود جاری کرد تا موفق شد.

فرق اصولی انسان موفق با انسان معمولی در "طرز فکر‌کردن" است. انسان موفق ذهنش را روی موفقیت کوک کرده و برای مبدا، مسیر حرکت و هدف، در ذهن خود تصویر و برنامه دارد، اما انسان معمولی، ذهنش فقط درگیر گرفتاری‌های روزمره و گذشته است و سرگردان در زندگی. برای همین، انسان موفق برنامه‌ریز زندگی خود است، اما انسان معمولی اختیار خود را به دست دیگری داده تا برای زندگی‌اش برنامه‌ریزی کند (جامعه و محیط، نظام سیاسی، قراردادهای اجتماعی، کارفرما، رئیس، همسر، الخ)

در یادداشت‌هایی پی در پی، شماری از شاخصه‌های موفقیت را به تبادل نظر خواهیم گذاشت که اغلب بسیار بدیهی به‌نظر می‌رسند و گاه این‌قدر بدیهی‌اند که در روزمره‌ی خود به سادگی از کنار آن‌ها رد می‌شویم! جذابیت موضوع دقیقاً همین‌جاست: بدیهیات دست‌یافتنی‌اند، فقط توجه و تمرکز ما را می‌طلبند و بس. با مرکب شناخت، می‌شود به سفر موفقیت رفت...

تفاوت اول: برجسته‌کردن نکات مثبت
آدم‌های موفق عادت دارند که نقاط مثبت در افراد را برجسته کنند و آن‌ها را در قالب "تشویق" به رخ آن‌ها بکشند. با تشخیص و تشویق یک رفتار خوب در یک فرد، آن رفتار در او تثبیت می‌شود. انسان‌ها را با تشویق چه بسا می‌شود هدایت کرد و چه بهتر است که این تشویق بلافاصله بعد از انجام عمل و در ملاء‌ عام باشد. در نقطه‌ی مقابل‌ آدم‌های معمولی -که از قضا اکثریت هستند- قرار دارند که متخصص عیب‌یابی و قضاوت‌کردن آنی در روحیات و اعمال افراد هستند! شما کافی است کوچک‌ترین اشتباهی بکنید تا آن‌را بلافاصله به روی‌تان بیاورند. اشتباه هم نکنید، درون ذهن‌شان خطایی برای‌تان می‌تراشند؛ بسته به عمق بدبینی‌شان.

انسان موفق بر کیفیت افراد متمرکز است و انسان معمولی بر عیب افراد.

آدم‌های موفق در برخورد با دیگران و حتا زیردست‌های خود، از روش "ترغیب" استفاده می‌کنند و با ایجاد و تقویت انگیزه، آن‌ها را به مسیری سازنده راهنمایی می‌کنند. چارلز شواب (Charles M. Schwab) از پایه‌گذاران صنعت فولاد در آمریکا، متخصص جذب استعدادها و شکوفاکردن آن‌ها بود، به‌طوری که او در تاریخ آمریکا اولین کسی است که سالی یک‌میلیون دلار حقوق گرفت (در سن 35 سالگی از اندرو کارنگی). جالب است بدانیم در آن دوره، با سالی سی هزار دلار می‌شد اشرافی زندگی کرد! او به‌خاطر توانایی بی‌نظیر خود در گرد‌آوردن استعدادهای انسانی و مذاکره و به‌کارگیری خودخواسته‌ی آنان، به یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌داران آمریکا تبدیل شد و به توسعه‌ی این کشور یاری رساند. او خود می‌گفت که همیشه از اشتباهات کارمندان خود چشم می‌پوشید و ابداً نقدشان نمی‌کرد و در مقابل نقاط قوت آنان را برجسته می‌کرد و به رخ‌شان می‌کشید و از این طریق انگیزه در آنان را برای رساندن خدمات بیش‌تر و حس همکاری شعله‌ور می‌ساخت.‌

انسان‌های معمولی اما چه می‌کنند: آنان مسلح به ابزار مخرب "محکوم‌کردن" هستند و به این وسیله هر جوانه‌ی انگیزه‌ای را در افراد می‌پژمرند.

آبراهام مزلو (Abraham H. Maslow) نخستین کسی بود که سیستم برجسته‌کردن کیفیت در افراد را در روانشناسی پیشنهاد کرد. روانشناسی او که به "روانشناسناسی انسان‌مدار" (Humanistic Psychology) معروف است و در "هرم مزلو" تشریح شده است، این ایده را در بنیان خود جا داده که با برطرف‌کردن نیازهای مادی و روانی (معنوی) انسان، او را می‌توان به تعالی رساند. او نهایت تعالی انسان را خودشکوفایی (Self Actualization) می‌داند، چنانچه پله‌های برطرف‌کردن نیازهای خود را یکی پس از دیگری طی کند. به باور مزلو، انسان تنها موقعی می‌تواند در مسیر پیشرفت قرار گیرد که نیازهایش پاسخ گیرند.

با تشویق و ترغیب، می‌توان افراد را به خودباوری رساند و باعث نمود و رشد نیروهای درونی و شکوفایی استعدادها در آن‌ها ‌شد. در مقابل، شلاق قضاوت‌های به‌جا و نابجا و محکوم‌کردن‌های گه‌گداری، انسان‌ها‌ را از هر چه روحیه‌ی مثبت است تهی می‌کند و به آن‌ها هر لحظه گوشزد می‌کند که "کسی نیستند"!

ما اما جزو کدام گروه هستیم؟ با خود خلوت کنیم و اگر جزو اولی هستیم، به خود جایزه‌ای به‌رسم تشویق بدهیم تا بهتر و بهتر شویم و اگر جزو دومی‌‌ها هستیم، لحظه‌ای برای تغییر مثبت تعلل نکنیم.


پانوشت:
یادداشت‌های این سرا را به دوستان و اعضای خانواده‌ی خود معرفی کنید.

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱

از بمبو آموز اخلاص عمل!

بمبوی چینی حکایت غریبی دارد: تا سه-چهار سال اولیه‌ی عمرش، بیش از ده سانتش را روی زمین نمی‌بینی، اما در همین مدت، با حوصله و پشتکار، در حال گسترانیدن ریشه‌ است. ریشه را که خوب در زمین دواند، آن‌وقت یک‌دفعه با چنان سرعتی رشد می‌کند که بعد از دو ماه اگر بخواهی نوکش را ببینی، کلاه از سرت می‌افتد! الگو برای برنامه‌ریزی درازمدت در زندگی و کسب، بمبو است.

در اصول، هر رابطه‌ای نیاز به برنامه‌ریزی درازمدت دارد: چه رابطه‌ی کاری و چه انسانی. رابطه‌ را که به‌دقت پی بریزی، ساقه‌ قطور می‌کند و به این راحتی‌ها نمی‌شکند. ورود و حضور در رابطه‌های کوتاه‌مدت، نگاه ما را نسبت به هر چیزی و از جمله زندگی لرزان می‌کند و به مرور بدبینی را در ما نهادینه می‌سازد. این مشی که عادت‌مان شد، دیگر به هیچ فرمی از رابطه‌ی پایا تن نخواهیم داد، چه طاقت ماندن در آن را نداریم و برای ساختن، مرمت و نگه‌داشتن‌اش تلاش کافی نمی‌کنیم.
 آدم رابطه‌های کوتاه،‌ عضو مفید کار جمعی نیست. با کشمشی گرمی‌اش می‌کند و با غوره‌ای سردی‌اش! برد نگاهش تا جلوی پایش است، نه به فراسو... و بی‌ثباتی در رویه‌ی زندگی، مایه‌ی بی‌اعتمادی افراد به اوست و بی‌اعتمادی او به افراد.

در کسب، به هر کاری بایستی درازمدت نگریست، حتا کاری که می‌دانیم به‌زودی عوض‌اش می‌کنیم. مهم نوع کار نیست؛ مهم انگیزه‌ی ماست و روحیه‌ی مشارکت‌مان و برنامه‌ی ما برای آن کار و جدیت‌مان در ادامه و گسترش‌اش... و همه‌ی این‌ها با "نگاه درازمدت' در پیوند هستند."نگاه موقت" تشدیدگر روحیه‌ی بی‌ثباتی در ماست و به تبع آن، بی‌اهمیتی در مقابل وظیفه‌ای که بر دوش داریم. شک نکنیم که نگاه آینده‌نگر الزام پیشرفت است و نگاه موقت، بانی بی‌تفاوتی و پسرفت.

به هر کاری که وارد می‌شویم، آن‌را سکویی ببینیم برای پرش به سوی آینده‌ای بهتر. نوع نگاه ارتقایی به حرفه یعنی همین. شروعی با برنامه و محکم، سوخت لازم برای حرکت به سوی آینده‌ای موفق است. اگر در کار خود به هر دلیلی دوام نیاوردیم، تجربه‌های مثبت‌اش را در کارهای بعدی به‌کار ببندیم و از تجربه‌های منفی‌اش عبرت بگیریم. با این نوع نگاه، از هر تجربه‌ای -چه مثبت و چه منفی- می‌شود انگیزه‌ی حرکت ساخت.

هدف که در ذهن پی ریخته شد، وقتی خود را در قالبی که می‌پسندیم تجسم کردیم، وقتی به حضور در این قالب عادت کردیم، وقتی این قالب در شخصیت‌مان نشست و تمام زندگی‌مان شد، تصمیم به حرکت دیگر چندان سخت نیست. چه موقع وقت‌اش است؟ هیچ‌وقت بهتر از همین حالا نیست! کمی طاقت می‌خواهد و پشتکار و رحیه‌ای بمبویی...

پی‌نوشت:
نوشته‌های این سرا را به عزیزان خود معرفی کنید تا آن‌ها نیز مثل شما استفاده کنند.
 

شنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۱

نخست رها کنیم، سپس به‌دست آوریم

برای ثبت‌ نام در دانشگاهی عالی، بایستی نخست از دانشگاهِ معمولی فعلی خارج شد. برای یافتن کاری بهتر، باید اول کاری که داریم و نمی‌پسندیم را رها کنیم. برای زندگی در سرزمینی بهتر، راهی نیست جز این‌که از دیار خود بکَنیم و برویم. موقعی می‌شود دوست بهتری یافت و با جمع بهتری آمیخت که از دوست و جمع حاضر دل برید. برای حضور در رابطه‌ای بهتر، باید اول رابطه‌ی نه‌چندان دلچسب فعلی را  رها کرد... برای زندگی‌ای بهتر، شرایط زندگی فعلی را باید "ابتدا" تغییر بدهیم.

اگر به ترتیب درونی جملات مرکب بالا دقیق شوید، سخت نخواهد بود که دریابید اولین گزینه رهاکردن  است و بعد به‌دست‌آوردن: "ابتدا باید آن‌چه را نمی‌پسندیم رها کنیم تا به آن‌چه می‌پسندیم برسیم". این نفس تغییر ارتقایی است.

نمی‌شود نشست و لحظه‌ها را درجا زد و به امید روزهای بهتر دست زیر چانه گذاشت! نمی‌شود در زندگی‌ای نکبت‌بار سوخت و ساخت و چشم به فردایی بهتر دوخت که "شاید" بیاید! نمی‌شود عمر به بطالت گذراند و امید به معجزه‌ای داشت! امید خوب است اما کافی نیست؛ باید در زندگی هدف و برنامه داشت تا بلند شد. ما باید از آن‌چه نمی‌خواهیم "اول" دل بکنیم و رها شویم تا فضا برای آن‌چه می‌خواهیم مهیا شود. بایستی فقط بر "آن‌چه می‌خواهیم" تمرکز کنیم، نه آن‌چه را که نمی‌خواسته‌ایم و رها کرده‌ایم. آن‌چه رها شده، دیگر به تاریخ پیوسته؛ نباید گذشته‌ها را شخم زد و در آن‌ها سیر کرد؛ باید در حال زیست و چشم به آینده دوخت؛ آینده‌‌ای بهتر...


پی‌نوشت:
در این سرا، لااقل ماهی یک‌بار، یادداشتی در زمینه‌ی توسعه‌ی انسانی، "بهسازی خود" و "خودیابی" خواهید خواند. با معرفی این قلم به عزیزان‌تان، به تغییر مثبت در ایشان کمک کنید.

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۱

رقابت با خود یا با دیگران؟

در مدرسه به دانش‌آموزان می‌آموزند که بایستی شاگرد اول کلاس را سرمشق خود قرار دهند و برای "بهترشدن" با هم شدیداً رقابت کنند! قبل از آن اما حس رقابت از خانواده شروع می‌شود، موقعی که والدین یکی از بچه‌ها را به رخ خواهر-برادرها می‌کشند یا "موفقیت" بچه‌ی همسایه را چون پتکی بر سر کودک خود فرود می‌آورند. "چشم‌ و هم چشمی" به‌واقع ترجمه‌ی رقابتی است که از کودکی روان انسان را تسخیر می‌کند و تا کار او به آخر بکشد، همراه اوست.

فرآورده‌ی سیستم تربیتی سرکوب و سرکوفت، برانگیختن حس حسادت و علم‌کردن الگویی بس حقیر برای افراد و کشتن روحیه‌ی اوج‌گیری و تعالی در انسان است‌. بدتر از آن، چنان احساس حقارتی به روان انسان تزریق می‌کند که همه‌گاه فکر کند "او کم‌تر از دیگری‌ست" و "به‌ اندازه‌ی کافی خوب نیست". فردی که مدام در رقابت با دیگران است، گرفتار چنین روحیه‌ای است.

ما در زندگی تنها بایستی با توانایی‌های خود رقابت کنیم نه چیز دیگر. این تنها راه رشد همراه با رضایت است. وقتی یک قهرمان ورزشی رکورد جهان را می‌شکند، با دیگران رقابت کرده است اما وقتی رکورد خودش را می‌شکند، او با قابلیت‌های خود رقابت کرده است. رشد بی‌مرز یعنی همین.

در دنیای اقتصاد، وقتی تمام مدت در فکر بیرون‌کردن "حریف" از صحنه‌ی رقابت باشیم، با محبوس‌کردن افکار خود در چارچوبی تنگ، روان خود را از طعم شیرین آزادی محروم کرده‌ایم. حریف پشت حریف می‌آید و ما همچنان اسیر فرسایش جنگ‌ایم! ما بایستی از آن‌چه داریم خشنود باشیم، ولی بکوشیم که آن‌را بهتر کنیم. ما بایستی از پیشرفت دیگران شاد بشویم تا خود پیشرفت کنیم. ساعت ذهن را از ویرانگری، بایستی روی ساخت دنیایی بهتر کوک کرد. به‌جای سنگ‌اندازی جلوی پای دیگران، جاده را باید صاف کرد؛ میراث ما همان مسیر همواری است که دیگران نیز بتوانند از آن گذر کنند؛ بایستی از خود چنین میراثی به‌جا گذاشت. به‌جای مسموم‌کردن فضا،‌ بایستی زمین را حاصلخیز کرد و شکوفا شد و بار داد. به‌جای تحقیر، تشویق باید کرد. این یعنی پیشرفت در عرصه‌ی اقتصاد و دیگر عرصه‌ها.

پس‌نوشت:
چنانچه این یادداشت را مفید یافتید، آن‌را برای دوستان خود بفرستید تا آن‌ها هم استفاده کنند. این وبلاگ را به اعضای خانواده و دوستان و همکاران خود معرفی کنید.

 


شنبه، دی ۳۰، ۱۳۹۱

ما خود ارزیاب خود هستیم

حکایت:
روزی یکی از رآکتورها در کشوری، به مشکل فنی می‌خورد. می‌دانیم که نقص در سیستم رآکتور بلافاصله باید رفع بشود، و الا ممکن است صدمات جبران‌ناپذیری به‌بار بیاورد (مثال: چرنوویل). متخصصی را دعوت می‌کنند. متخصص می‌آید، لباس کار می‌پوشد، دو روز تمام، تمام بخش‌های سیستم را بازبینی و تست می‌کند و یادداشت برمی‌دارد... بالاخره، جلوی مورد اشکال یک ضربدر می‌زند و گزارش کار را تحویل می‌دهد و می‌رود. مسئولین با توجه به این گزارش، آن قسمت را تعمیر و دوباره راه‌اندازی می‌کنند.
از آن متخصص می‌خواهند که حق‌الزحمه خودش را برای‌شان بفرستد تا بپردازند. او نیز قبضی حاوی درخواست ده‌هزار دلار می‌فرستد. بخش مالی شرکت شگفت‌زده می‌شود که چرا باید برای  دو روز کار و "یک ضربدر" مبلغ سنگین ده‌هزار دلار بپردازد؟! همین پرسش را با متخصص مربوطه مطرح می‌کنند. قبض جدیدی می‌فرستد به این شکل: یک دلار برای ضربدر و نه هزار و نود و نه دلار برای معلومات پشت ضربدر!

نتیجه:
وقتی انسانی تلاشگر قابلیت‌های خود را در یک ظرف زمانی یا بر اساس وزن (کیلویی!) بسنجد، اصولاً درک محکمی از مفهوم قابلیت ندارد. وقتی کسی می‌گوید "کار من ساعتی این‌قدر می‌ارزد" در واقع با این‌گونه "ارزشگذاری" دارد پشتوانه‌ی کاری خودش (معلومات، تجربه، تلاش و الخ) را کم‌ارزش می‌کند. با سنجیدن ارزش کار بر اساس واحد زمان یا قالب‌بندی زمانی کار، ما برای قابلیت‌های خود مرزهایی محدود و چارچوبی تنگ ساخته‌ایم که هیچگاه نمی‌توانیم از آن بیرون برویم، زیرا خودمان به آن باور جدی داریم. به قول هنری فورد: «کسی که می‌گوید می‌تواند فلان کار را انجام بدهد یا آن‌یکی که می‌گوید قادر به انجام آن کار نیست، به احتمال قریب به یقین، هر دوی این افراد درست می‌گویند!»

انسان بر اساس وقتی که می‌گذارد حقوق نمی‌گیرد، بلکه کارش بر اساس "خدماتی که در ظرف زمانی به محیط کار ارائه می‌دهد" ارزشگذاری می‌شود. برای همین، یک‌نفر در یک ساعت ده دلار درمی‌آورد و یک نفر ده میلیون! معیار ما از ارزش خودمان واقعاً‌ چیست؟

 ما به‌دنبال کار نمی‌گردیم، بل‌که دنبال مکان دلخواهی هستیم که با برآورد ذهنی ما از قابلیتی که داریم بخواند. ما در آن کاری قرار می‌گیریم که دستگاه ارزشگذاری‌مان، ما را لایق آن می‌داند؛ نه کم و نه بیش. حال ممکن است کسی که برنامه‌ای جدی برای آینده‌ی خود دارد و به قابلیت خودش نیز ایمان دارد، استراتژی‌اش این باشد که از نقطه‌ای کوچک شروع کند تا به‌مروز وسعت بگیرد و به نقاط مرتفع‌تر برسد... که این خود یکی از بهترین شیوه‌‌های بزرگ‌شدن برای افراد است.

 هر کس باید از خودش بپرسد تا چه حد به قابلیت کاری خودش اعتقاد دارد و بعد با خودش خلوت کند و کلاه‌اش را قاضی که "ارزش واقعی‌ من واقعاً چیست"؟ اگر دیگران یا جامعه ما را ارزشگذاری کنند، بسیاری از استعدادهای ما نشکفته خشکیده است. نباید به قضاوت دیگران از خود تن داد. ما خود باید ارزیاب دقیق خود باشیم و هر لحظه خود را ارتقا دهیم با این فرمول که "آن‌چه امروز برای من خوب است، فردا برای من خوب نیست و باید بهترش را به‌دست بیاورم؛ امروز من باید بهتر از دیروز من باشد". این طرز فکر، رمز زندگی‌ای پویا، غنی و سرشار از موفقیت است.


پی‌نوشت:
این یادداشت را برای دوستان‌تان بفرستید تا آن‌ها هم مثل شما استفاده کنند.
 

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۹۱

زدودن اضافه‌‌وزن در دو حرکت

بهینه‌سازی بدن یا رژیم غذایی؟
در دوران ما که مهندسی ژنتیک و تولید هورمونی مواد غذایی اساس در صنعت تغذیه شده و تبلیغات سنگین و "خوشمزه"ی رسانه‌ای ذهن‌ها را تسخیر کرده، موضوع اضافه‌وزن به شکل یک معضل عمومی درآمده است. بر این دو اصل می‌شود استرس و ناکامی‌های متعدد و روزافزون زندگی را نیز افزود که خود دلایل عمده‌ی تغییر در متابولیزم و اضافه‌وزن هستند.
قصد من این‌جا ورود به حوزه‌ی فایده و زیان انواع مواد غذایی نیست که اصولاً تخصصی در این باره ندارم؛ هدفم اما به عنوان کسی که تا به حال چهار بار وزن کم کرده این است که لااقل تجربه‌ی شخصی خودم را با شما به اشتراک بگذارم.

به دید من، واژه‌ی "رژیم لاغری" واژه‌ای عمیقاً منفی و خود باعث اضافه وزن است! این واژه‌ به‌طور اتوماتیک، مکانیزم دفاعی مغز را برمی‌انگیزد و ذهن انسان را برای کم‌کردن وزن ناتوان می‌سازد. رژیم غذایی مسکنی کوتاه‌مدت است که اثرش ابداً پایا نیست و متعاقبش شخص دیر یا زود به وضع اولیه خودش بازمی‌گردد. از این روست که تبلیغات عظیم برای فروش فرآورده‌های دارویی و انواع تولیدات غذایی رژیمی، بیش‌تر جنبه‌ی پولسازی دارد تا بهینه‌سازی. و اما راهِ حل چیست؟

تغییر استاندارد
آن‌چه بایستی فراراه خود قرار داد، "رژیم" نیست بل‌که "تغییر در خود و رفتن به سوی فرم ایده‌آل" است. این‌دو با هم فرق بنیادی دارند: اولی موضوعی فیزیکی است و دومی موضوعی عمیقاً روانی.

 1- برای رفتن به سوی فرمی ایده‌آل، نخست بایستی از آن‌چه هستیم به‌کل دلزده شویم. بایستی به خود بگوییم که دیگر بس است و من شایسته ظاهری بهتر از این هستم. بایستی آن فرم بدنی که درون ما را شاد می‌کند در ذهن ترسیم و تجسم کنیم و به آن باور بیاوریم. بایستی خودمان را در آن قالب تصور کنیم. بایستی از خود تعریف نویی ارائه دهیم... و این‌ها همه در زمان حال می‌گذرد نه آینده‌ای که معلوم نیست کی می‌رسد! به این کار می‌گویند "تغییر در استاندارد" شخصی. با تغییر در استاندارد خود، ما دچار یک‌نوع دگردیسی ارتقایابنده می‌شویم، بدون این‌که هنوز برنامه‌ی مشخصی برای رسیدن به آن فراهم کرده باشیم. بنابراین، قبل از کم‌کردن وزن و ساختن ماهیچه و فرم بدنی، بایستی ایده‌آل خود از خود را در ذهن ساخت و به آن "ایمان" آورد. ایمان نیرویی است که انسان را جاکن می‌کند و به سوی هدف به‌سرعت پیش می‌برد. تمام این مرحله، مرحله‌ی شکل‌گیری "تصمیم"‌ بر مبنای "دلیل" است.
آن وزن و ظاهر ایده‌آلی که در ذهن دارید را بر روی یک کاغذ بنویسید و آن‌را هر روز چند بار بخوانید تا در ناخودآگاه شما ته‌نشین شود.

2- مرحله‌ی دوم برنامه‌ریزی و ترسیم مسیر حرکت است. برای این کار، بایستی راه‌های مختلف و البته "سالم" تغییر در شکل‌وشمایل بدن شامل نوع تغذیه و تمرینات بدنی (ورزش، الخ) را مطالعه کرد و از میان آن‌ها راهی را به شکلی مشخص برای خود برگزید. بایستی همه‌ی مراحل کار را در یک دفترچه به‌طور منظم ثبت کرد. ثبت این مسیر و روخوانی روزانه‌ی آن ما را به شدت در قبال کاری که می‌کنیم مسئول می‌کند و هر لحظه‌ بر انگیزه‌ی ما می‌افزاید.

چیزی که ما در این پروسه‌ی نسبتاً کوتاه‌مدت یاد می‌گیریم این است که قبل از بررسی‌های همه‌جانبه برای کاهش وزن، نخست بایستی دلیل کاهش وزن را در ذهن خود نهادینه کرد. بدون دلیل و ایمان به آن،‌ هیچ قدم جدی‌ای به سوی زندگی بهتر نمی‌توان برداشت. اما اگر دلیل جدی و انگیزه‌ای قوی داشته باشیم،‌ نیرویی خودجوش درون ما را سرشار می‌کند و سرمنشاء‌ تغییرات مثبت در ما می‌شود. نه تنها بر این نیروی خودجوش هر لحظه اضافه خواهد شد، بل‌که به ما خواهد آموخت که مصائب کار را نیز بپذیریم و بخشی طبیعی از این مسیر بدانیم. برای همین،‌ آدمی که تمام مدت به "سیربودن" عادت کرده و به محض احساس کم‌ترین گرسنگی، سریع چیزی توی شکم خود می‌ریزد و به‌واقع خودش را گول می‌زند و عادت شکم‌بارگی را در خود قطور‌تر می‌کند، اینک با "حالت عادی" و عادی‌بودن (نه سیر یا گرسنه‌بودن) خو می‌گیرد و اصلاً به گرسنگی فکر نمی‌کند و فکرش را روی "نتیجه‌ی کار" متمرکز می‌کند. از این رو، به جای این‌که ما خود را به دست دکتر و دارو بسپاریم و در نقش "بیمار مادام‌العمر" بازی کنیم و به قول‌های آن‌ها دل ببندیم که مثلاً با استفاده از فلان دارو یک لحظه هم احساس گرسنگی نخواهیم کرد (!) و اجازه بدهیم دیگران برای ما تصمیم بگیرند، بهتر است خود سکان کشتی خود را به‌دست بگیریم، زیرا در وضعیت اول، همان لحظه‌ای که از کنترل آن‌ها خارج شویم، به وضع اولیه برخواهیم گشت اما در دومی، ما از درون دیگر تغییر کرده‌ایم و چارچوب‌های نویی برای خود ساخته‌ایم که به آن سخت دلبسته‌ایم. دکتر و دارو به‌جای این‌که "عادت غذایی و خوردن" و نوع فکر‌کردن و طبعاً استاندارد ما در زندگی را تغییر بدهند، شرایط طبیعی هورمونی بدن ما را دستخوش تغییرات گاه خطرناک می‌سازند.
ما در این مسیر کوتاه، شاهد هر روزه‌ی پیشرفت خود هستیم و طعم شیرین "پیروزی" را هر روز می‌چشیم، چون خود در بطن آن حضور داریم و بعد از یک‌مدت، پیروزی برای ما یک عادت و جزئی از اخلاق‌مان می‌شود. آن‌چه ما در مراحل زندگی نیاز داریم، عادت به پیروزی و موفقیت است نه تکرار شکست‌های مکرر.

فراموش نکنیم: برای هر تغییر جدی نخست باید "دلیل" داشت و هیچ تغییر مثبتی در زندگی ما  به‌طور پایا اتفاق نخواهد افتاد مگر همراه با "تغییر و بهترشدن استاندارد" ما از زندگی باشد.


پی‌نوشت:
چنانچه این یادداشت را آموزنده‌ یافتید، با فرستادن آن برای دوستان و اعضای خانواده‌ی خود به آن‌ها کمک کنید.

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۹۱

انسان موفق: قادر به هدایت ناخودآگاه خویش

مکانیزم ذهن انسان برای رسیدن به فهم، "درگیرشدن" با مقولات است. به‌عبارتی، ما برای فهم پیرامون با کلیات و جزئیات آن درگیری ذهنی پیدا می‌کنیم. ما وقتی به یک منظره می‌نگریم یا فیلمی می‌بینیم،‌ خودآگاه با آن درگیر می‌شویم زیرا انتخاب ماست. ارتباط‌گیری ما با آن موضوع اما، در ترسیم ساختار ناخودآگاه ما نقش کلیدی دارد،‌ برای این‌که اصولاً بخش عمده‌ی ناخودآگاه انسان، ساخته و پرداخته‌ی تکرار درگیری‌های ذهنی اوست. علم ثابت کرده که با هر پنج بار رویت، شنیدن یا فکرکردن در مقوله‌ای، آن مقوله هر چه که هست، لااقل یک‌بار در ناخودآگاه انسان نقش می‌بندد. ناخودآگاه نیز می‌دانیم که توانایی قضاوت‌ و ارزیابی محتوایی ندارد، زیرا فکر نمی‌کند و وظیفه‌اش فقط فرمان حرکت دادن به بدن است. به عبارتی، ما هر عملی انجام می‌دهیم، زیر نظر مستقیم ناخودآگاه ماست. برای همین، اگر راجع به انجام کاری فکر بکنیم و تصمیم هم بگیریم،‌ باز ناخودآگاه است که بر اساس "داده‌های پیشین و گونه‌ای که از قبل برنامه‌ریزی شده و شکل گرفته" دستور حرکت می‌دهد. از این روست که عمیق ما همان خودآگاه ماست و ما در دایره‌ی خودآگاه خود فکر می‌کنیم و به رفتار خود نظم می‌دهیم، اما دستوردهنده‌ی نهایی ناخودآگاه ماست.
این فرق اساسی مابین دو لایه‌ی درونی انسان یعنی "ضمیر خودآگاه" با "ضمیر ناخودگاه" است که اولی مرکزیت فکرکردن و برهان‌آوردن است و دومی آرشیو موضوعی و بستر ثبت تمامی داده‌های ذهنی ما چه از طریق ژنتیکی و چه اکتسابی است. از روی این تعریف می‌فهمیم که ما انسان‌ها همگی برنامه‌ریزی شده‌ایم و دقیقاً این برنامه است که ما را هدایت می‌کند و به زندگی‌مان خط می‌دهد.

بر خلاف آن‌چه تصور می‌شود، خلاقیت از بخش ناخودآگاه سرچشمه می‌گیرد نه خودآگاه. هر چه ساختار ناخودآگاهِ انسان بسته‌تر باشد،‌ قدرت خلاقه‌ی او نیز ناچیزتر است. انسانی که از کودکی به او آزادی داده‌اند تا تخیل خود را به پرواز درآورد و با "بکن-نکن"های پی‌درپی چارچوب "ایده‌آل" ذهنی برای او نساخته‌اند، قطعاً خلاقیت‌های خود را پرورش و بروز خواهد داد.

 با تعریف بالا حال بایستی پرسید که خود ما چه نقشی می‌توانیم در زندگی خود و در واقع ساخت ساختمان ضمیر ناخودآگاهِ خود داشته باشیم؟ انسان مسلط به خود کسی است که با تمرینات ذهنی توانسته بخش عمده‌ای از ناخودآگاه خود را در شکلی اختیاری برنامه‌نویسی کند و مالک حوزه‌ی اجرایی خود باشد. هر چه استیلای ما بر ناخودآگاه خود وسیع‌تر شود، بازدهی ما ساختارمندتر و رو-به-پیشرفت‌تر است. انسان وسیع،‌ علاوه بر خوش‌فکری،‌ عمده‌سازند‌ه‌ی ناخودآگاه خویش است.

 از این روست که گفتار و کردار ما آیینه‌ی تمام‌نمای ذهنیت ماست و در واقع، "شدن ما، نمایانگر نحوه‌ی فکرکردن ماست؛ هر چه که هستیم، فرآیندی است از نوع فکرکردن ما". ما با اندیشه‌ی مثبت و دیدار و شنیدار مثبت می‌توانیم بهینه‌ساز ناخودآگاه خود باشیم و زندگی‌مان را به سمتی سازنده هدایت کنیم.

پانوشت:
اگر این یادداشت مفیدتان واقع شد،‌ برای دوستان‌تان بفرستید و خود بر آن نظری بگذارید تا پربارتر شود.

 

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱

آزمون یک رابطه: رابطه‌ی جبری یا اختیاری؟

ما با هر چه که در اطراف‌مان هست رابطه داریم: از ماشینی که سوار می‌شویم، تا خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم، محل کاری که هر روز در آن حضور پیدا می‌کنیم یا لیوانی که از آن می‌نوشیم... و از همه مهم‌تر شریک زندگی‌مان. ما اما اغلب در روابطی حضور داریم که خودمان بانی آن نبوده‌ایم. این‌را شاید بشود نقیصه‌ی زندگی نام نهاد: "رابطه‌ی جبری".
راه سنجش یک رابطه اما چندان سخت نیست: برای فهم این‌ واقعیت که رابطه‌ی ما با اشخاص یا موضوعات پیرامون مفید است یا نیست، کافی‌ست که این پرسش ساده را با خود مطرح کنیم:
 با معلوماتی که من در حال حاضر از رابطه‌ام با فلان چیز دارم، اگر بر فرض قرار بود که همین الان این رابطه را شروع کنم، آیا حاضر به این کار بودم؟ 
برای جاافتادن بهتر موضوع، مثالی می‌زنم: من چند سالی است که با شخصی به نام آقای ف. دوست هستم. طبعاً از او به شناختِ قابل ملاحظه‌ای رسیده‌ام. چنان‌چه این دوستی وجود نداشت، آیا حاضر بودم باز با این شخص دوست بشوم؟ اگر جواب مثبت باشد، رابطه‌ی ما با استانداردی که برای خودمان تعیین کرده‌ایم همخوان است و اگر منفی باشد، این رابطه بی‌ارزش و به‌غایت جبری است و بهتر است نقطه‌ی پایانی بر آن نهاد. نقطه‌ی پایان بر چنین رابطه‌ای، بازکردن فضایی در ذهن ماست برای رابطه‌ای بهتر با شخصی بهتر.

رابطه‌ی مفید ما با فلان شخص در گذشته لزوماً رابطه‌ی مفیدی برای امروز ما نمی‌تواند باشد. آن‌چه ما دیروز می‌خواندیم و لذت می‌بردیم، ممکن است امروز چندان دلچسب نباشد. فهم ما از مسائل در گذشته، طبق فهم امروزی‌مان شاید سطحی به‌نظر بیاید. بر این اصل است که ما بایستی هر چند وقت یک‌بار روابط‌مان را بر مبنای خواسته‌ها و دایره‌ی شعور و ادراک‌مان بازنگری کنیم و از نو بسنجیم. این طرز فکر اصلی بی‌بدیل در زندگی‌ای پویا است.

پانوشت:
اگر این یادداشت برای شما مفید بوده، احتمالاً برای دوستان‌تان هم می‌تواند باشد؛ لینک نوشته را برای‌شان بفرستید و یک ایده‌ی خوب را به اشتراک بگذارید.