شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱

از بمبو آموز اخلاص عمل!

بمبوی چینی حکایت غریبی دارد: تا سه-چهار سال اولیه‌ی عمرش، بیش از ده سانتش را روی زمین نمی‌بینی، اما در همین مدت، با حوصله و پشتکار، در حال گسترانیدن ریشه‌ است. ریشه را که خوب در زمین دواند، آن‌وقت یک‌دفعه با چنان سرعتی رشد می‌کند که بعد از دو ماه اگر بخواهی نوکش را ببینی، کلاه از سرت می‌افتد! الگو برای برنامه‌ریزی درازمدت در زندگی و کسب، بمبو است.

در اصول، هر رابطه‌ای نیاز به برنامه‌ریزی درازمدت دارد: چه رابطه‌ی کاری و چه انسانی. رابطه‌ را که به‌دقت پی بریزی، ساقه‌ قطور می‌کند و به این راحتی‌ها نمی‌شکند. ورود و حضور در رابطه‌های کوتاه‌مدت، نگاه ما را نسبت به هر چیزی و از جمله زندگی لرزان می‌کند و به مرور بدبینی را در ما نهادینه می‌سازد. این مشی که عادت‌مان شد، دیگر به هیچ فرمی از رابطه‌ی پایا تن نخواهیم داد، چه طاقت ماندن در آن را نداریم و برای ساختن، مرمت و نگه‌داشتن‌اش تلاش کافی نمی‌کنیم.
 آدم رابطه‌های کوتاه،‌ عضو مفید کار جمعی نیست. با کشمشی گرمی‌اش می‌کند و با غوره‌ای سردی‌اش! برد نگاهش تا جلوی پایش است، نه به فراسو... و بی‌ثباتی در رویه‌ی زندگی، مایه‌ی بی‌اعتمادی افراد به اوست و بی‌اعتمادی او به افراد.

در کسب، به هر کاری بایستی درازمدت نگریست، حتا کاری که می‌دانیم به‌زودی عوض‌اش می‌کنیم. مهم نوع کار نیست؛ مهم انگیزه‌ی ماست و روحیه‌ی مشارکت‌مان و برنامه‌ی ما برای آن کار و جدیت‌مان در ادامه و گسترش‌اش... و همه‌ی این‌ها با "نگاه درازمدت' در پیوند هستند."نگاه موقت" تشدیدگر روحیه‌ی بی‌ثباتی در ماست و به تبع آن، بی‌اهمیتی در مقابل وظیفه‌ای که بر دوش داریم. شک نکنیم که نگاه آینده‌نگر الزام پیشرفت است و نگاه موقت، بانی بی‌تفاوتی و پسرفت.

به هر کاری که وارد می‌شویم، آن‌را سکویی ببینیم برای پرش به سوی آینده‌ای بهتر. نوع نگاه ارتقایی به حرفه یعنی همین. شروعی با برنامه و محکم، سوخت لازم برای حرکت به سوی آینده‌ای موفق است. اگر در کار خود به هر دلیلی دوام نیاوردیم، تجربه‌های مثبت‌اش را در کارهای بعدی به‌کار ببندیم و از تجربه‌های منفی‌اش عبرت بگیریم. با این نوع نگاه، از هر تجربه‌ای -چه مثبت و چه منفی- می‌شود انگیزه‌ی حرکت ساخت.

هدف که در ذهن پی ریخته شد، وقتی خود را در قالبی که می‌پسندیم تجسم کردیم، وقتی به حضور در این قالب عادت کردیم، وقتی این قالب در شخصیت‌مان نشست و تمام زندگی‌مان شد، تصمیم به حرکت دیگر چندان سخت نیست. چه موقع وقت‌اش است؟ هیچ‌وقت بهتر از همین حالا نیست! کمی طاقت می‌خواهد و پشتکار و رحیه‌ای بمبویی...

پی‌نوشت:
نوشته‌های این سرا را به عزیزان خود معرفی کنید تا آن‌ها نیز مثل شما استفاده کنند.
 

۲ نظر:

khodam گفت...

مدتیه حس میکنم در شرکت چیز جدیدی برای آموختن وجود نداره، پیشرفتم خیلی کمتر از ظرفیتمه و برای آموختن بیشترش باید برم جای دیگه، دارم کم کم خودمو برای تغییر آماده میکنم در یه چنین شرایطی یکی دوماه آخر کارم در این شرکت داره یکم سخت میگذره در یه همچین شرایطی چطور میشه به محل کار فعلی موقت نگاه نکرد

Majid Zohari گفت...

کار من پیچیدن نسخه نیست، اما می‌توانم بگویم اگر خودم در چنین وضعیتی بودم چه می‌کردم:
نخست باید مشخص کرد که ما از کار چه انتظاری داریم؟ نیاز مالی‌مان را برطرف کند؟ نیاز روحی و آتوریته‌مان را برطرف کند؟ با آن به زندگی‌مان معنی بدهیم؟ با شغلی که داریم اعتبار اجتماعی یا خانوادگی کسب کنیم؟ کار کنیم تا کاری کرده باشیم؟... و به این فهرست می‌شود همین‌طور ادامه داد. ما تا هدفی مشخص از کارکردن در ذهن نداشته باشیم، نمی‌توانیم از وضعیت کاری‌مان شرح درستی به‌دست بدهیم؛ از گذران زندگی‌مان نیز. بخش عمده‌ی مردم کار می‌کنند، چون این‌طور از بچگی آموزش داده شده‌اند که باید درس خواند و شغلی داشت و زندگی را چرخاند. بخش کوچکی هم هستند که کار را مسیری ارتقایی می‌بینند و در هر مرحله‌ای که قرار دارند، برای رفتن به مرحله‌ی بعد تلاش می‌کنند. گروه اول می‌خواهند شغلی داشته باشند که به‌شان تضمین روانی بدهد، اما گروه دوم معمولاً دنبال شغل نیستند، بلکه به نتیجه‌ی کار فکر می‌کنند نه خود عمل، برای همین کار برای‌شان چیزی جز "مسیر" نیست. گروه اول جایگاه‌گرا هستند (مدرک تحصیلی، کلاس شغلی و جایگاه اجتماعی) اما گروه دوم تماماً نتیجه‌گرا. شما در کدام گروه جای می‌گیرید؟ کمی بیش‌تر از وضع و روحیه‌تان بگویید تا بشود مشخص‌تر گفت‌وگو کرد. اگر اسمی هم روی خود بگذارید -حتا مستعار- به پیشبرد گفت‌وگو کمک کرده‌اید.