چهارشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۵

اندر فوايد قهوه!

به خانه که می‌رسم، کفش‌نکنده می‌روم سراغ قهوه‌جوش. به دقیقه نمی‌کشد که نوای روح‌نواز "قل‌قل" و رايحه‌ی خوش آن گرد تيره بلند است.
قهوه را تلخ می‌خورم؛ بدون شير و شکر. لازم است به ماهيت نوشیدنی احترام گذاشت. اگر دوستش داريم، مزه‌ی اصلی‌اش را بايد دوست داشته باشيم.
هر چقدر برای ساختن قهوه عجولم، در نوشيدنش وسواسی و صبورم. آداب خاص خودم را دارم برای صرف قهوه. موقع نوشيدن، حواسم حسابی جمعِ کارم است. فنجان که لبم را می‌بوسد، خودش وظيفه‌اش را می‌داند: جرعه‌ها را تک‌تک و نرم‌نرمک‌ به درونم سرازير می‌کند. تنم داغ می‌شود و سلول‌های مغزم جان تازه می‌گيرند... تو گويی بنزين زده‌ام!

در روزنامه‌ی Metro ديروز خواندم که نوشيدن بيش از سه فنجان قهوه در روز مضرّ است. من فکر می‌کنم در اين دنيا، حتا نفس‌کشیدن هم مضرّ است، انديشيدن و حرف‌زدن البته مضرّتر؛ قهوه که جای خود دارد! قبلاً در جای ديگر خوانده بودم که طی يک پژوهش بسيار گسترده، ثابت شده افرادی که در روز سه-چهار ليوان قهوه می‌خورند، به پيری که می‌رسند، ضرب‌‌آهنگ مغزشان بهتر از بقيه می‌زند. پشت اين پژوهش هم لابد غول‌های چراغ بيزنس قهوه خوابيده‌ بوده‌اند! نمی‌دانم! چيزی که امّا می‌دانم -و مطمئنم- اين است که من قهوه‌ام را در هر شرايطی که باشد می‌خورم، گوشم هم به لاطائلات مثبت و منفی بدهکار نيست.

سه‌شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۵

جدّی يا غير جدّی؟

کسانی که هميشه از موضوعات جدّی می‌نويسند و دور و بر مسائل جدّی می‌پلکند و روزمره‌گی‌ها و عواطف را ناديده می‌گيرند، اصولاً آدم‌های جدّی‌ای نيستند! کسی اگر جدّی به زندگی نگاه کند، به روشنی می‌بيند که وزن مسائل جدّی در مقابل مسائل کم‌تر جدّی يا غير جدّی چون کاهی است به کوهی. به همين خاطر، بستن چشم‌ها به بخش عمده‌ی مسائل زندگی، نشانگر جدّی‌نبودن فرد است.
امروز حرفی در گلویم گیر کرده بود که نمی‌زدم، خفه‌ام می‌کرد. اين‌ که البته شوخی بود، چون می‌بینيد که نزدم و هم‌چنان سُر و مُر و گنده اين‌جا نشسته‌ام!
القصه، ناشتايی خورده-نخوره، آمدم سراغ ورودی وبلاگ... امّا هر چه کردم، بلاگر راه نداد. انگار بتا تعريف‌های ديروز من را تاب نياورد و شد قضيه‌ی "عروس تعریفی"! چه می‌شود کرد، سرويس مجانی است، نازش را بايد کشيد... شيطنت‌های گاه‌به‌گاهش را بايد به راه‌آمدن‌هايش بخشيد.
پ.ن: شايد هم مشکل خانگی بوده و من خبر نداشتم؟ راست‌اش مدّتی‌ست که کامپيوتر فرتوت من ديگر چندان با صاحبش رفيق نيست. تازگی‌ها اين اوست که برای خودش برنامه‌ی کاری می‌چيند نه من؛ گاهی با من هم‌قدم است و به هر سوراخی که بخواهم می‌بَرَدم، گاه امّا مَرکب تا سر کوچه‌ رفتن هم نيست. روزی نيست که چشم در چشمم ندوزد و نوازشم را احساس نکند، با اين‌ وجود، باز نارفيقی می‌کند! ولی چه کنم که من بدجوری رفيق‌بازم و نمی‌توانم ازش دل بکنم. آخر رفیق کهنه‌اش بهتر است.

دوشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۵

بالاخره "بتا"یی شديم!

بالاخره‌ وقت و حوصله‌ای شد که وبلاگ را بیاورم روی سيستم بتا. به نظرم بهتر از سيستم قدیمی است. البته خالی از عيب هم نيست. مثلاً تغيير تاریخ نوشته‌ها مثل سيستم قبلی دم دست نیست. شايد هم هست و من پيدايش نکرده‌ام؟ از همه بدتر، يا بهتر است بگويم بی‌شرمانه‌تر، خط فارسی را پشتيبانی نمی‌کند! يعنی هر چه که به فارسی در قالب قبلی داشته باشيد، تبديل می‌شود به اعوجاج که مجبوريد بلافاصله به يونی‌کد تبديل‌شان کنيد... که کاری‌ست زمان‌بر. خلاصه من مانده‌ام زبان فارسی -که لااقل در حوزه‌ی وبلاگ سری در سرها دارد و سال‌هاست مشتری پروپاقرص همين حضرت بلاگ‌اسپات بوده است- چقدر توسری‌خور شده که صاحب‌خانه‌اش هم حتّا تحويلش نمی‌گيرد! آن حضرتی هم که "به نمايندگی از وبلاگ‌نویسان فارسی‌‌زبان" به گنگره‌های دور و نزديک دعوت می‌شود، از بس به فکر سرويس‌دادن به پايين‌تنه‌ی مبارکش است، وقتی ديگر برايش نمی‌ماند که خرده‌کاری هم برای جايی بکند که دارد از قبالش نان می‌خورد... من‌را ببين چه انتظارات بی‌جايی دارم! به قول مرحوم شاعر: "مرا به خير تو اميد نيست، شر مرسان"! (چقدر علامت تعجب شد!)
ارتقادهی بلاگر طوری است که آدم را از گرفتن دومین شخصی پشيمان می‌کند. لااقل برای من که اين‌طور بوده است. من مدّت‌هاست که هم دومين دارم (جای یکی، چندتا هم دارم) هم هاوست، امّا افتاده‌اند گوشه‌ای و فقط خاک‌خوردن نصيب‌شان شده. خيلی‌ها را نيز می‌شناسم که از "دات کام" و "دات ارگ" و الخ برگشته‌اند به همين سرای بلاگر. خب سرویس‌اش انصافاً بد نيست. با مشکلاتی چون کم‌آمدن پهنای باند و مکاتبات وقت‌و‌بی‌وقت با حضرات مالکيت محترم سايت و قر و قميش آمدن‌های‌شان هم رو‌به‌رو نمی‌شويم. بیچاره بلاگر کارها را برای اهل وبلاگ خيلی ساده کرده است، مخصوصاً برای تازه‌واردها به اين وادی. زبان همه هم دراز است. کافی‌ است چند دقيقه سرويس در دسترس نباشد تا جدّ و آبادش را جلوی چشمش بياورند! یادمان نرود اوّلين وبلاگ فارسی را نيز همین بلاگر وضع حمل کرد.
همين ديگر. خلاصه با بتا يا بی‌بتا، در خدمت‌ايم!

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۵

نمی‌دانم برای شما هم از اين تبليغات وبلاگی با مسنجر می‌آيد؟ همين‌هايی را می‌گويم که فقط يک لينک است با عنوان نوشته؛ يعنی "بيايید، آپديت کرده‌ام"!
البته من شخصاً از اين دوستان گله‌ای ندارم، امّا موضوعی که تا به امروز مايه‌ی شگفتی‌ام بوده اين است که هيچ‌وقت اين‌تيپ وبلاگ‌‌ها خواننده‌ی قابل توجهی پیدا نمی‌کنند!

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۵

برف و دوگانه‌گی احساس

برف امشب زيبايی خاصی داشت. شايد هم مثل برف‌های ديگر بود و فقط به چشم من اين‌طور می‌آمد؟
امشب نمی‌شد از خير قدم‌زدن گذشت. احساس غريبی با من بود: به نظرم می‌آمد تابش کريستال‌های برف، گرمی به تنم می‌پاشد! قبل از آن، امروز، تمام روز، فوّاره‌ی پرسش‌های بی‌پاسخ ذهن من، تن آسمان را خراش داده بود. در سرم ميدان جنگی بود که از گردوخاک، هيچ‌یک از طرفين قابل شناسايی نبود. برف که آمد، فوّاره نرم به خانه‌اش برگشت و جشن آشتی‌کنان به‌پا شد.
امشب راه که می‌رفتم، احساس ديگری نيز با من بود: قطعه‌‌ی بر سه‌شنبه برف می‌بارد نازنين نظام‌شهيدی درونم می‌جوشيد و بعد پرمی‌گرفت و درست بر خلاف عقربه‌ی زمان می‌چرخيد و بالا می‌آمد:

برف‌پاک‌كن‌ها
دست تكان می‌دهند
بر سه‌شنبه برف می‌بارد.

دست تكان می‌دهيم
- «خداحافظ»

برف‌پاک‌كن‌ها
از روی تو
برف سه‌شنبه را
می‌روبند.

من دست تكان می‌دهم
نقش تو را پاک می‌كنم
- «خداحافظ»

بر جاده خالی برف می‌بارد
و برف‌پاک‌كنی
ديوانه‌وار
به اين سو و آن سوی جدار گلو
می‌كوبد.

در گلويم بر نام تو برف می‌بارد...

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

قضيه‌ی "اصغرآقا" و حاجی‌آقا مصباح و باقی قضايا!

يادتان هست چند وقت پيش راجع به نشريه‌ی "اسلامی‌"ای نوشتم هدینام، که در تورنتو درمی‌آيد؟ حالا این تکه را از هادی خرسندی داشته باشيد تا برويم سر اصل ماجرا:
پيشنماز مسجد امام‌علی آقای محترمی است به نام دکتر مصباح که گاهی معمم است و گاهی لباس شخصی. چند روز پیش، این دکتر حجت‌الاسلام برای خريد می‌رود و در فرصتی مناسب تمام نسخه‌های ماهنامه‌ی «اصغرآقا» را از کنار پیشخان کتابفروشی برمی‌دارد و با خود می‌برد! و تا صاحب مغازه متوجه بشود ايشان با اتومبيل خود محوطه را ترک می‌کند. فردای آن‌روز، وقتی آقای سعيد چوبک به مسجد که زنگ می‌زند که راجع به «اصغرآقا» سوال کند آقای دکتر مصباح به ایشان می‌گوید که چند نفر از مشتریان شما به من شکایت کرده‌اند که شما نشریه‌های ضاله می‌فروشید و این برای شما و کاسبی‌تان درست نیست! آقای چوبک می‌گوید: «ولی حاج‌آقا آن نشریه‌ها فروشی است و من باید پول‌شان را به توزيع‌کننده بدهم». ایشان در جواب می‌گوید: «آقا این پول‌ها خوردن ندارد... عاقبت ندارد... جوابگو هستید...»[ادامه]
عارضم به حضورتان که نشريه‌ی‌ يادشده، از توليدات همين حاجی‌آقا و شرکا است که مخارج چاپ و پخش‌اش را از جيب مبارک مسجدشان هزينه می‌کنند. یعنی در واقع نشريه‌ی هدی که ادعا می‌کند "فرهنگی، علمی، اجتماعی و دینی" است و نام کلّی دکتر-مهندس را در فهرست هيئت تحريريه‌ی خود يدک می‌کشد، چيزی بيش از "ارگان یک مسجد" به اسم امام علی نیست!
امّا آن‌چه هادی خرسندی تعریف می‌کند را من ترجيح دادم بی‌حواشی فقط نقل کنم. راست‌اش، درک‌ ماجرا برای من کمی ثقيل است! منطق می‌گويد آدمی که از صدقه‌ی سر دکانداری دين در قلب آمريکای شمالی نانش حسابی توی روغن است و بيزنس‌اش هر روز نيز بیش‌تر رونق می‌گيرد، بايستی آدم محافظه‌کاری باشد و درونش را به اين راحتی‌ها لو ندهد. ضمناً اگر قرار بر کشف و انهدام "آثار ضاله" باشد، نشریه‌ی اصغر‌آقا برای "ناهيان از منکر"[1] لقمه‌ی چندان دندانگيری نمی‌تواند باشد. در همين شهری که بنده و حاجی‌آقا -از بازی روزگار- مشترکاً سکونت داریم، از زمين و فضا منکر می‌ريزد که لابد حاجی‌آقا و حاجیه خانم -وقتی که بچه‌ها را خواب می‌کنند- جهت عوض‌شدن هوای سر، گاهی سرکی به بعضی از کانال‌های ضاله می‌زنند و خودشان -با آن هوشیاری علمی‌ای که در قشر آخوند سراغ داريم- از "جرياناتی که بی‌وقفه وارد مرحله می‌شوند" خبر دارند! در ثانی، چرا راه دور برویم، کتابخانه‌ی مسجد که دم دست است؛ سری بزنند به یکی از رسالات علمی مراجع اعظام تا حين مطالعه‌ی مباحثی چون جماع با قاطر يا شتر و افتادن از پشت‌بام روی خاله یا عمّه پس از حادث‌شدن زلزله و الخ، حساب کاملاً دست‌شان بيايد...
خلاصه که در زیر پوست شهر ما -که در حال حاضر هفتاد مسجد دارد و هر روز نیز اين رقم رو به ازدياد است- معلوم نيست چه می‌گذرد...

توضیح:
1- "ناهيان از منکر"، از اصطلاحات رسمی-حکومتی. جمع فارسی کلمه‌ی عربی "ناهی" (آمده از "نهی" - یعنی "منع‌کننده") که سابقه‌اش در زبان فارسی، بيش از طول عمر انقلاب نیست! اصطلاحی من‌درآوردی که نشانه‌ای ديگر از بی‌سوادی سازندگان اين‌گونه اراجيف است، درست مثل "شئونات" که جمع در جمع است: شوون جمع شأن!

چهارشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۵

گفتن از انقلاب، دغدغه‌ی اين روزهای خيلی‌هاست. به همين لحاظ، دوست دارم اشاره‌ای داشته باشم به فرازهايی از جستار علی ميرفطروس که تازه از تنور درآمده. امشب که نشد؛ باز اين خسته‌گی لعنتی از تن به مغز نشت کرد و نگذاشت اجزای فکرم را منظم کنم! ببينيم فردا چه می‌شود...

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۵

W.H. Auden

W.H. Auden (1907-73) is the wittiest, the most urbane, the most civil, companionable, and wordly of English poerty's great twentieth-century masters. He is also, with his exhilarating lyric power and his understanding of live and longing in all their sacred and profane guises, an examplary champion of human wisdom in its encounter with the mysteries of experience.
I hope you do indulge in his poetry.

Hell
Hell is neither here nor there,
Hell is not anywhere,
Hell is hard to bear.

It is hrad to dream pesterity
Or haunt a ruined Century
And so much easier to be.

Only the challenge to our will,
Our pride in learning any skill,
Sustains our effort to be ill.

To talk the dictionary through
Without a chance word coming true
Is more than Darwin's apes could do.

Yet pride alone could not insist
Did we not hope, if we persist,
That one day Hell might actually exist.

In time, pretending to be blind
And universally unkind
Might really send us out of our mind.

If we were really wretched and asleep
It would be then de trop to weep,
It would be natural to lie,
There'd be no living left to die.

دوشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۵

بخش عمده‌ی يکشنبه به گفت‌وگو با دوستانم راجع به خبرچين گذشت. صحبت‌ها خيلی اميدوارکننده بودند. به نظرم نااميدتر از همه من بودم! طبيعتاً بايد هم همين‌طور باشد. گرداندن يک کار جمعی آبرومند و باکيفيت تا بخواهيد زمان می‌برد. من تجربه‌اش کرده‌ام و دقيقاً می‌دانم که چيست. هر لحظه را بايد برای تروخشک‌کردن اين کودک بگذاری. شُل بيايی، وسط کار شَل می‌شوی!
به هر حال هنوز، "دودلی" کنار حياط، رخت‌هايش آويخته است...
چه خوب است که هر روز، با نوشتن چند سطری، چراغ وبلاگ را روشن نگه داشت. از ديگر سو، اجبار روشن‌نگه‌داشتن اين چراغ، سطح نوشته‌ها را -به احتمال قريب به يقين- پايين خواهد آورد.
هنر، آشتی‌دادن اين‌دو جبهه‌ با هم است...

شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۵

فراخوان: کميته فرزنديابی!

يادداشت‌های حميد را که خواندم [+-+] به جان شما دلم بدجوری ريش شد!‍ مگر می‌توانستم جلوی سيل اشک را بگيرم؟ دورافتادن اين پدر دردمند از فرزندان پراکنده‌اش در کره‌ی زمين، قلب هر انسان باوجدانی را به‌درد می‌آورد.
ما وبلاگ‌نويسان، به جای دست‌روی‌دست‌گذاشتن و سردادن شعارهای بی‌سروته حقوق بشری، بايستی هرچه زودتر وارد عمل شويم و از تمام نيروی خودمان برای شناسايی اين زبان‌بسته‌های آواره و بازگردان‌شان به آغوش گرم خانواده استفاده کنيم. البته يافتن اين بچه‌ها -به‌خاطر جمعيت‌ کثيرشان- چندان سخت نيست. کافی است در بنادر مختلف جهان، از مناطق اسکيمونشين قطبی گرفته تا باريکه‌راه‌های آبی آمازون و توابع و...، از همين آگهی‌های "کودک گمشده" پخش کنيم (البته با ذکر مشخصات و موقعيت زندگی-شغلی حميد) تا خود اين نوباوگان با پای خود، دسته‌دسته به خانه‌ی پدری کوچ کنند.
در آخر، از اين پدر پرتلاش و به معنای واقعی کلمه سخت‌کوش -که به‌راستی لقب "پدر ملّت" برازنده‌ی قامت‌ راستش است- تقاضامنديم مشخصات DNA خودش را منتشر کند تا ما وبلاگ‌نويسان نيز، در کنار ديگر فرزندان جهان، به وظيفه‌ی انسانی-خانوادگی خود که البته واجب کفایی‌ نيز هست، يعنی تست DNA مبادرت ورزيم. روزگار را چه ديديد؛ شايد ردّی از لشکر فرآورده‌های پدر، در ميان همين بلاگرهای غيور يافت شد... و چه زيبا گفته‌اند که: خوشا پدر و پسری که هر دو بلاگر باشند!

جمعه، دی ۲۹، ۱۳۸۵

خبرچين؟

چندی‌ست که فکر بازگشايی خبرچين افتاده در سرم. فکر البته خام است و نيازمند تأمل بيش‌تر...
راه‌اندازی و اداره‌ی خبرچين -که لينک‌کده‌ای منسجم و اثرگذار بود- برای من تجربه‌ی مثبتی بود... و طبعاً آموزنده. با حفظ سلايق و فرديت، همگی‌مان دموکراسی را آن‌جا به خوبی تمرين کرديم. با جمع بايد طوری کار کرد که هر يک از اعضا حس کند در کلِّ کار سهم جدّی دارد. از حق نيز نگذريم که همه‌ی تيم در آن خانه به يک اندازه زحمت کشیدند، بی هيچ چشمداشتی. نقش من بهتر است بگويیم گرداننده بود تا مثلاً سردبير. نبود "آقابالاسر" شاخصه‌ و لطف کار بود. مغزه‌ی فکری خبرچين مثل اغلب کارهايی که می‌بينيم کليشه‌ای نبود که بشود با همان سازوکار رايج تعريف‌اش کرد. نوآور بود.
مشکل توقف کار دو چيز بود: ضعيف‌شدن انگيزه و وقت‌گيربودن کار. اين‌دو وضعيت را نيز تا در مرکز کار قرار نگيری نمی‌توانی تجربه کنی. کاری چنان وقت‌گير لازمه‌اش انگيزه‌ای قوی‌ است. اين‌روزها در من، انگيزه‌ی کار مشترک دوران بازپروری را می‌گذارند؛ دارد باز بارور می‌شود؛ دست به‌ زانو زده و می‌خواهد قد راست ‌کند.

از روی دست خبرچين سه لينکده‌ی ديگر الگو گرفتند، امّا نتوانستند مشق‌شان را درست بنويسند! ايده‌ی کار فرهنگی، برای انجام کار فرهنگی کافی نیست. وقتی هدف بشود کسب درآمد (اقتصاد) يا مبارزه (سياست)، اصل کار فرهنگی رخت‌ برمی‌بندد. به قول گفتنی: برای ميليونرشدن نخست بايد مثل يک ميليونر فکر کرد. بايد فکر را با هدف تنظیم و کوک کرد. بايد ديسيپلين داشت، نه ادای ديسيپلين‌داشتن را درآورد. لازمه‌ی کار فرهنگی نيز فکر فرهنگی و انسان‌های فرهنگيده است.
بعضی ادعا می‌کنند: دموکراسی است و هر کس بايد تريبون بگيرد! اين‌ها در فضای‌شان، يک‌مشت آدم ريخته‌اند که فقط سازمان‌شان بچرخد و اصلاً به کيفيت کار کاری ندارند. اين افراد -در يک کلام- یا ناآگاه هستند یا رياکار. بعضی نيز خط کاری‌شان را از روی خط حکومت تنظيم می‌کنند و به قولی شده‌اند "لينک‌کده‌ی حکومتی" که با اساس بی‌مرزی اينترنت و آزادی انديشه در تضاد است. موضوع ضعف خبرگزاری‌های فعلی وبلاگ‌شهر خود به قوّت‌گرفتن انگيزه در من کمک کرده است. در شما نيز لابد همين‌طور بوده است.

برای پخته‌کردن طرح بازگشودن خبرچين، رایزنی با دوستانم الزامی‌ست. با تعاون فکری شايد یک‌دیگر را قانع کرديم و کاری مجدد سامان گرفت، شايد هم... به هر حال، احتمال شروع مجدد ضعيف‌تر از آن است که به گفتن‌اش بيارزد. اگر بخواهد خبری بشود، اوايل ماه آينده خواهد بود.

پنجشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۵

آن‌ها که از رک‌گویی من و تو می‌نالند، لحظه‌ای فکر نمی‌کنند که شايد ایراد، از کم‌ظرفيتی و کم‌تحملی خودشان باشد!

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

جنگ و حکايت درمانده‌گی ما...

ايران روزهای بدی را می‌گذراند، گرچه نيمه خوش‌بين ذهن‌مان می‌خواهد بگويد حمله نظامی به ايران گزينه‌ای ‌غيرممكن و نامعقول است، اما مگر جنگِ معقولانه هم داشته‌ايم؟ گرچه دل‌مان می‌خواهد تهديدهای جامعه بين‌الملل و در راس آن آمريكا را يک بازی ديپلماتيک بدانيم، اما مگر نگفته‌اند وقتی ديپلماسی تمام شود جنگ شروع می‌شود و مگر ما طی اين سال‌ها شاهد به‌بن‌بست‌رسيدن تدريجی ديپلماسی نبوده‌ايم؟ چه كسی می‌تواند با قاطعيت بگويد جنگ و حمله نظامی به ايران رويدادی نامحتمل و غيرممكن است...[جنگ فاتح بزرگ تاريخ؟، بازگشت ابدی - (تغيير آيين نگارش از من است)]
ترس از جنگ، از خود جنگ ويران‌گرتر است. اگر جنگ در لحظه بکشد، ترس‌اش همه‌ی لحظات انسان را مرگ می‌کند. ولی آيا می‌شود از جنگ نترسید؟
اين‌ روزها، موج دلهره را می‌بينی که از بسياری مقالات سرريز کرده است؛ بحث راجع‌ به حمله‌ی احتمالی آمریکا به ايران شده است مايه‌ی خيلی از نوشته‌ها. نوشته‌ی بالا را از همين جهت نمونه آوردم.
تحليل اين موضوع کار من نيست، امّا گفتن از آن تخصص نمی‌خواهد؛ دلی هراسيده می‌خواهد که در گرو ايران است...
دردی که در اين ساعت‌ها چون موريانه به ذهن من می‌زند، درد درماندگی مردم ماست. تو گویی جاده‌ی تقدير اين ملّت را طوری کوران در خود کشیده که هيچ‌چشم قادر به دیدن فرارو نيست! توان چاره‌انديشی همگی‌مان يخ بسته است. به‌راستی مردم ايران کجای اين معادله قرار می‌گيرند؟ تا چه حد می‌توانند برای آينده‌ی خود تصميم بگيرند؟ وقتی اميد این مردم بخشکد -که حالیا از آن کورسويی بيش نمانده-، چه کار از دست‌شان می‌آید جز لرزيدن به خود و دلهره کشيدن؟
نمی‌دانم...

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۵

بالاخره حسابی برف آمد!

امروز سپيدی، چهره‌ی شهر را در خود کشيد. از ساعت دو نيمه‌شب تا حوالی يازده صبح، بی‌قطع "باران يخی" باريد. خلاصه اين پديده‌ی مختص به اندکی از کشورها، حسابی روده‌درازی کرد! بعدش برف آمد؛ حسابی هم آمد.
بعد از روز سخت کاری، به خانه که می‌رسی، برف‌پاروکردن در انتظارت است! وظيفه‌ای‌ست که نمی‌شود از زيرش شانه خالی کرد. برف را که نروبی، بعدی می‌آيد و می‌نشيند بر قبلی و باز بعدی... و محوطه‌ی جلوی خانه‌ات دفن می‌شود. با اين وصف، توئی که مجبوری لااقل روزی دوبار از اين مسير گذر کنی، شانس بيآوری که بی پای شکسته زمستان را به آخر برسانی.
اين را خصوصی می‌گويم، شما هم قول بدهيد به کسی نگويید: من از برف‌پاروکردن بدم نمی‌آيد. با اين وضعی که گلوبال ورمينگ پديد آورده، به‌گمانم برف‌‌‌پاروکردن را -حتا در تورنتوی کانادا- بايستی جزو تفريحات کمياب و خيلی ويژه شمرد! خلاصه فرصت را بايد روی هوا زد. فقط حيف که کسی نيست با او دمی برف‌بازی کنم. اين‌همه برف، بدون برف‌بازی؟ حتا کسی نیست با او آدم‌برفی بسازی.
...

یکشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۵

Poem by Dr. Maya Angelou

You may write me down in history
With your bitter, twisted lies,
You may trod me in the very dirt
But still, like dust, I'll rise.

Does my sassiness upset you?
Why are you beset with gloom?
'Cause I walk like I've got oil wells
Pumping in my living room.

Just like moons and like suns,
With the certainty of tides,
Just like hopes springing high,
Still, I'll rise.

Did you want to see me broken?
Bowed head and lowered eyes?
Shoulders falling down like teadrops.
Weakened by my soulful cries.

Does my haughtiness offend you?
Don't you take it awful hard
'Cause I laugh like I've got gold mines
Diggin' in my own back yard.

You may shoot me with your words,
You may cut me with your eyes,
You may kill me with your hatefulness,
But still, like air, I'll rise.

Does my sexiness upset you?
Does it come as a surprise
That i dance like I've got diamonds
At the meeting of my thighs?

Out of the huts of history's shame
I rise
Up from a past that's rooted in pain
I rise
I'm a black ocean,leaping and wide,
Welling and Swelling I bear in the tide.
Leaving behind nights of terror and fear
I rise
Into a daybreak that's wondrously
I rise
Bringing the gifts that my ancestors gave,
I am the dream and the hope of the slave.
I rise, I rise, I rise.
Maya Angelou

شنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۵

به بهانه‌ی دوازدهمين سال‌مرگ مهندس بازرگان

بسیاری از نام‌ها برای ما، يادآور موضوع يا نامی ديگرند. در جريان سيال ذهن، بعضی نام‌ها با بعضی از حکايت‌ها چنان گره می‌خورند که "حکايت" -ناخودآگاه- تعريف و هويت آن نام می‌شود. روايت مهشيد اميرشاهی در رمان در حضر[1] از تظاهرات زنان بر عليه قانون حجاب اجباری[2]، نقش حک‌شده‌ی مهدی بازرگان بر ذهن من است:
در جلو کاخ نخست‌وزيری بازرگان را يک نظر می‌بينم، ولی او کسی را نمی‌بيند. برای آن‌که چشمش به نامحرم نيفتد، دستش را سپر صورت می‌کند و با قدم‌هايی تند از مقابل ما می‌گذرد. زن‌ها هو می‌کنند و به ريشش می‌خندند. امّا زهد و پارسايی آقای نخست‌وزير، شکر، بکر و باکر می‌ماند. ناموس بيدی نيست که به اين بادها بلرزد![3]
اگر بگويیم در تاريخ انقلاب، تظاهرات زنان آزاده بر ضد حجاب اجباری اسلامی[4] يکتا اعتراض شجاعانه و سياسی-حقوق بشری آن دوره بوده، بيراه نگفته‌ايم. البته از حق نبايد گذشت: در دورانی که حتا چپی‌ها و کمونيست‌ها از پاپ کاتولیک‌تر شده، جمله‌گی چادر-به-سر در تظاهرات‌های ضد "طاغوت"، دوش-به-دوش خواهران مسلمان خود شرکت می‌جستند، رفتار فردی تا بن مذهبی چون مهندس مهدی بازرگان شگفت نمی‌توانست بود. نکته امّا اين‌جاست که با چنين کارنامه‌ و طرز تفکری، مدالِ "آزاده‌گی" -که اين‌روزها با دست‌ودل‌بازی از سمت‌های مختلف به آن مرحوم اهدا می‌شود- برای گردن نحيف چون او سنگين است! خوی مرده‌پرستی و خصلت فراموشکاری ما ايرانيان البته از اين مدال‌های افتخار کم اهدا نکرده است...

توضيحات:
1- اميرشاهی، مهشيد. در حضر. چاپ سوّم. لس‌آنجلس، شرکت کتاب، 1995.
2- شانزده اسفند 57 (هشت مارس 1979)، جلوی کاخ دادگستری و نخست‌وزيری.
3- در حضر، ص 230.
4- اين امريه‌ی سراسری -که سپس در قالب قانون درآمد- به فتوای شخص آيت‌الله خمينی ابلاغ و اجرا شد.

پنجشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۵

Start with yourself

The following words were written on the tombs of an Anglican Bishop on the Crypts of Westminister Abbey:

When I was young and free and my imagination had no limits, I dreamed of changing the world. As I grew older and wiser, I discovered the world would not change, so I shortened my sights somewhat and decided to change my country.
But it, too, seemed immovable.

As I grew into my twilight years, in one last desparate attepmt, I setteled for changing only my family, those closest to me, but alas, they would have none of it.

And now as I lie on my deathbed, I suddenly realize: if I had only change myself first, then by example I would have changed my family.

From their inspiration and encouragement, I would then have been able to better my country and, who knows, I may have even changed the world.

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵

نشريه‌ای جديد در تورنتو

امروز در پيشخوان مغازه‌ی ايرانی -يا درست‌ترش را گفته باشم، در کنار ورودی، روی زمين- نشریه‌ی تازه‌ای نظرم را جلب کرد. نشريه‌ی نورسيده، مثل یک ميدان مغناطيسی، سر من را به سمت خودش می‌چرخاند. فقدان نشريات جدّی در تورنتو، برای اهل خواندن، نوعی وضعيت "چشم‌انتظاری ممتد" به‌وجود آورده است، مثل کسی که در انتظار سفرکرده‌اش، تمام مدّت چشم به در دوخته است.
اسم نشريه هدی بود. خود اسم برای اهل دقّت، هزار حرف دارد برای گفتن. ورقی زدم‌اش. چند عنوان را با هم مرور می‌کنيم: "جايگاه مديريت در قرآن مجيد"، "نقدی بر شيوه‌های مدرن تربيتی"، "پرتويی از نهج‌البلاغه" و ... در فهرست هيئت تحریریه بلندبالای مجله، نامی نبود که بدون پيشوند دکتر يا مهندس باشد. يکی از مقالات به عکس نويسنده‌اش مزیّن بود، دکتری با عمامه‌ی مشکی! سر مقاله‌ی نشریه که با عنوان پرطمطراق "بردگی نوين" مهر خورده بود، هر چه گنگ بود، امّا منابع مورد استفاده در آن روشنگر منظور و مغزه‌ی نوشته و هويت نويسنده: "استاد شهید مطهری در کتاب آشنایی با قرآن - سوره اسری، آیه 36 - و اذا قيل لهم اتبعو... - ارايت الذی من اتخد..." و از اين دست.
در مجله تعداد آگهی -بر خلاف روال نشريات خارج از کشور- انگشت‌شمار بود؛ چيزی که در جای خود یک استثناست. نشريه‌ی خارج از کشور بی‌ آگهی نمی‌تواند سر پا بماند.
...
و همه‌ی اين‌ها، بغل گوش ما اتفاق می‌افتد...

سه‌شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۵

Drafts

امشب زدم روی Drafts در قسمت Edit Posts که نوشته‌ای قديمی را -برای ويرايش و انتشار- پيدا کنم؛ اينقدر Drafts آمد که نگو! تعداد... شايد بيش از پنجاه تا. این‌ها سياه‌مشق‌های من است؟ باورم نمی‌شود! این‌همه نوشته‌ی خمیرشده که اثر و وجودشان به خاک سپرده شده...
شايد به جای نام Drafts، قرنطينه مناسب‌تر باشد؟ شايد هم آرامگاه؟ نمی‌دانم!
موضوع نوشته‌ها چندرنگ بود. بعضی به‌واسطه‌ی موضوع خود مدّت‌ها از تاریخ مصرف‌شان می‌گذشت... بعضی هم به زمان وابسته نبودند؛ بر زمان بودند. از خود پرسيدم: چرا پس نوشته‌ی قسم دوّم را تا به حال منتشر نکرده‌ام؟ از باب دودلی؟ ترس؟ ناپخته‌گی نوشته؟ هر يک البته به دليلی.
چيزی که امّا دستگيرم شد اين بود که Draft انباری وبلاگ است. وبلاگ هم انباری دارد. بعضی از اين نوشته‌ها را اصلاً برای Draftشدن نوشته‌ام. نوشته‌ام که بماند تا کود شود؛ بماند که خودم فقط بخوانم‌اش. حرفی باشد بين خودم و من... نه غير.
دايره‌ی بسته‌ای‌ست دنيای نوشتن...

دوشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۵

مدتی‌ست چگالی نقدهای اين‌ صفحه بالا رفته. انگار زياد هم بالا رفته! البته نقد هميشه لازم است، امّا اگر کار نوشتن را يکنواخت نکند. دو نقد نیمه‌کاره را نيز گذاشته‌ام فعلاً کنار... تضمينی نيست اصلاً زمانی متولّد شوند.
يکنواختی آفت کار است. نشانه‌ی گيرکردن ذهن در یک نقطه‌ی ثابت است. نشانه‌ی پرريختن ذهن است؛ ذهنی که نمی‌پرد و مثل مرغ کُرچ، دايره‌وار کِز کرده است. نوشتن اگر در خط‌ یکنواختی بيافتد، برگرداندن‌اش سخت است...
کار نويسنده اگر به اين نقطه‌ هم نرسيده باشد، بايد از رسيدن به آن همه‌لحظه بترسد. یکنواختی ترس دارد. نویسنده اگر کوچک‌گمانی به یکنواخت‌شدن کارش ببرد، مشی کار بايد عوض کند.
...

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵

پرسشی از حسين درخشان و ابراز چند نکته

حسين درخشان که در تلويزيون دولتی کانادا، در تبليغ دست‌يابی جمهوری اسلامی به فن‌آوری هسته‌ای و بمب اتمی يقه می‌دراند -و به اين وسيله حيثيت ده‌ها هزار ايرانی تلاشگر و شرافتمند درون خاک کانادا را، بی‌توجه به عواقب گفتارش، به بازی می‌گيرد-، آيا وقتی در خاک اسرائيل "جولان" می‌دهد هم جرأت می‌کند از اين شِکَرها بخورد، يا پيرو رسم پسنديده خاندانش نان را به نرخ روز میل می‌فرمايد؟ اين از بابت پرسش.
و امّا درخشان اهميت‌ندادن مردم به خودش را می‌اندازد به گردن «یک سری آدم مریض و عقده‌ای» و مدعی می‌شود که «تمام زندگی‌ام را زیر ذره‌بین گرفته‌اند» و به این وسيله از خودش -از همه لحاظ- رفع تکليف می‌کند! اين‌جا دو خطا صورت گرفته است: یکی خود طرف "گلِ بی‌عيب" است و تقصيرها همه به گردن ديگران، و دوّم اين‌که مردم خرند و شعور ندارند و به سادگی تحت تأثير «يک سری آدم مريض و عقده‌ای» قرار می‌گيرند که از بخل و حسد، چشم ديدن پيشرفت‌ها و کرامات حضرت درخشان را ندارند!
نخست اين‌که من شخصاً کم‌تر کسی را در دنيای وبلاگ‌های فارسی می‌شناسم که در حد حسين درخشان خودش را در وبلاگ عرضه کرده باشد. به عبارتی "سردبير: خودم"، نمايش تمام‌مدّت زندگی نه‌چندان درخشان حسين درخشان است. خود او هم بارها به اين واقعيت اعتراف کرده و اتفاقاً آن‌را ارزش کار خودش پنداشته، نه عيبش. پس، زندگی اين شخص اصولاً لزومی به زير ذرّه‌بين گذاشتن ندارد، چرا که "چيزی که عيان است، چه حاجت به بيان است"! در ثانی، واقعاً حسين درخشان چه زندگی‌ای دارد که قابل زير ذرّه‌بين گذاشتن باشد؟ ولی از حق نبايد گذشت که درخشان هر چه نباشد، تبليغات‌چی خوبی‌ است (البته برای خودش!)، حال به هر قيمت و با هر عاقبتی...

شما کافی است با حسين درخشان مخالف عقيدتی-سياسی باشيد، در بهترين حالت شما را تبديل می‌کند به خائن و وطن‌فروش و از اين دست القاب صد تا يک قاز از رده‌ی تاریخ خارج‌؛ ديگر حساب بدترين حالت‌اش با خودتان! وقتی هم که از مخالفش بهانه‌ و مدرکی گيرش نيايد، اين‌گونه دست‌وپا می‌زند. خلاصه آرام نمی‌نشيند و هر طور شده طرقّه‌ای در می‌کند. تو گويی بی‌اخلاقی با شخصيت اين آدم چنان آميخته و در تاروپودش چنان تنیده شده که هيچ جداشدنی نيست. کسی که بی‌اخلاقی را ارزش کار خودش بداند، از انزجار -و با يک‌درجه تخفيف، از بی‌محلی- مردم نبايد متعجب يا دلگير بشود. کسی که چهار سال آزگار خالی ببندد که پدر وبلاگ‌نويسی فارسی است و به اين وسيله ده‌ها سفر مجانی-تفريحی به چارگوشه‌ی گيتی برای خودش جور کند، بعد معلوم شود که اوّلين وبلاگ به زبان فارسی ناز شست سلمان جريری نامی بوده، خب طبعاً نبايد غصه‌ی دودشدن آبرويش را بخورد.

من گاهی فکر می‌کنم که آقای درخشان به‌قصد، برای خودش تنفر می‌خرد. فکر می‌کنم او از تنفر ديگران هويت می‌گيرد، مثل مرسو، شخصيت اصلی بيگانه‌ی کامو، در انتهای فصل دوّم اين کتاب. کار درخشان به نوعی تقليد بی‌دقت از آنارشيسم فرانسوی يا طغيان ناقص می‌ماند. يعنی به‌واقع "از مسگری، فقط کون‌جنباندنش را یاد گرفته است"! اين‌هم خودش نمونه‌ی بدفهمی مفاهيم است ديگر! اين‌ موضوع البته به خودش مربوط است، امّا تا موقعی که به ديگران آسيب نزند و چوب لای چرخ کسی نگذارد. کسی که مثلاً می‌خواهد چارچوب‌ها را بدرد و در هيچ قالبی نايستد، لزومی ندارد که با ماتحت لخت -بی‌ملاحظه- بپرد به درون چارچوب زندگی-حيثيتی ديگران، يا اين‌که آن‌ها را در قالب‌هایی که فقط خودش می‌پسندد - که ربطی به واقعيت هم ندارند- بگنجاند! اگر اين کار را کرد، بايد پی‌اش را به ماتحت‌اش بمالد که روزی درِ کونی خواهد خورد!

یادداشت شماره 5

"همزیستی روسیه با اسلام معتدل در آینده"

طبق پیش بینی تنی چند از اسلامیون دانشگاهی، برادران روسی نیز به جمع دوستان پیوستند. تبارک الله احسن الخالقین، مبروک انشاءالله. از چکمه پوشهای تزاری، و رفیقهای بلشویک هرچه مهروصفا دیدید، همه را جمع نموده و سپس حاصل جمع را ضرب درعدد دو کنید تا اندازه "همزیستی روسیه با اسلام معتدل را در آینده" پیدا کنید. در حالیکه آسیای مرکزی در دست برادران روسی، آمریکای جهانخوار و آیت الله های انگلیسی و حزب الله و سپاه مهرورز پاسداران اسلامی است، ملل همیشه "مظلوم و دردمند" بدنبال یک لقمه نان بی نمک چشم براه رسیدن نانوای همیشه غایب درانتظاری درازایستاده اند.
پیش بینی اساتید دانشگاههای اسلامی، ونظریه پردازان مواجب بگیر را همواره باید مورد تفقّد قرارداد. زیرا اگر بخواهید و حوصله اش را داشته باشید میتوانید در لابه لای سخنان اینگونه افراد (البته اگربتوانید در هم ریختگی گفتاری و نوشتاری ایشان را تحمّل کنید، و از شیوه بکارگیری دستورزبان فارسیِ ایشان نیز چشم پوشی کنید) به نکاتی که بعضاً جالب میباشند، پی ببرید.
چند روز پیش، در سایت خبری "آفتاب نیوز" گزارشی بسیار کوتاه در مورد "پیش بینی" دکتر الهه کولایی (ازاساتید ورقلمبیده یکی ازدانشگاههایِ اسلامی شده) دررابطه با "همزیستی روسیه با اسلام معتدل درآینده" خواندم که قابل تأمل وتعمق بود وبد ندیدم که نظر شما را نیز بدان جلب کنم.
دکتر کولایی تغییر موضع برادران تازه مسلمان شده روس را در مقابله با "اسلام گرایی" بدینگونه تفسیر میکند که ابتدا رفقای بلشویک در آسیای میانه به "اسلام زدایی و ساختن انسانهای نوین" مشغول بودند. و صد البته خواننده گرامی میداند که منظور دکتر کولایی از ساختن "انسانهای نوین" به دست سرخهای بی دین، همانا ساخت هواداران احزابی مانند حزب توده، سازمانهای چریکهای فدائی خلق (اکثریت، اقلیت)، و مجاهدین خلق در ایران، و برپایی احزابی مانند بعث درعراق و یا حزب کارگری ترکیه میباشد. اما از آنجائی که اسلام ازآن نوع بیدها نیست که ازآن نوع بادهای بی رمق بترسد، لذا توانست جای پای خود را درآسیای مرکزی قرص و محکم کند و یک توسری جانانه هم به سرخهای شوروی بزند و افرادی مانند نورالدین کیانوری و احسان طبری را به آغوش خود فرا خواند. و افزون براینهمه، اسلام توانست در"شکل گیری هویت جدید آسیای میانه" نقش مهمی را ایفا کند. در این راستا دکتر کولایی اشاره ای بسیارکوچک به مسئله "تروریسم" و همکاری "آمریکا، روسیه و دولت های این منطقه" در مبارزه با "گروههای اسلام گرای افراطی" میکند. از این اشاره کوچک میتوان به چندین نوع از احتمالات رسید که ذیلاً به عرضتان میرساند:
1) رژیم اسلامی به منظور مبارزه برعلیه "اسلامیون افراطی" دست در دستان آمریکا و روسیه گذارده است، که اگر چنین باشد بی گمان آن چاقوی سلاخی در حال بریدن دسته خودش میباشد.
2) رژیم اسلامی در حال پوست اندازی است و ازاسلامی بودن بیرون خواهد آمد و مثل پاکستان خواهد شد، چون در غیر اینصورت گند و بوی این همکاری هم مثل چیزهای دیگر(واتر گیت و غیره) در خواهد آمد.
3) برادران روس و آقایون لاتهای اسلامی در ایران و حزب الله لبنان وحماس وفَتَح و بقّیه اوباش و اراذل منطقه با روی کار آمدن رسمی دموکراتها درآمریکا، بزودی در محل برپائی کنگره اتحادیه اروپا در پشت سر آیت الله های انگلیسی به نمازجماعت خواهند ایستاد. قربتاً الی الله.
4) شاید هم، به اضافه همه حدسیات فوق ، "اسلام گرایی افراطی" ازآسیای مرکزی مهاجرت کرده( که بدلیل وجود کله خرهای مذهبی در پاکستان وعراق و ایران، این نوع از مهاجرت درسطح خیلی وسیعی نخواهد بود، مگر آنکه معجزه ای در حد شق القمر صورت گیرد) و به آفریقای شمالی نقل مکان کند. که آنهم از سر بند جریانات نیجریه و کینیا، سودان ودارفور، واتیوپیا مقدمات این نقل مکان میمون فراهم آمده است، البته اگر مسیونرهای کاتولیک وپروتستانهای دو آتشته بگذارند.
حالا چرا روسها تغییر موضع داده اند پرسشی است بسیار پیچیده که دکترکولایی دربحثی بسیار فشرده پاسخی شفاف وجالب برای آن آماده میسازد. روسهای سرخ در "ابتدا خواستار تغییر دین مسلمانان" میبوده اند؛ یعنی میخواستند مارکسسیت لنینیست نجس خودشان را بجای مذهب پاک اسلام به خورد من و شما بدهند. اما چون دراینکارموفق نشدند، پس مثل آفتاب پرست رنگ عوض کردند و بصورت طلاب حوزه های اسلامی درآمدند که این بدعت هم اززمان خلافت آیت الله گورباچف پای گرفت. وهمزمان با این پوست اندازی، "شوروی تضعیف شده" که درافغانستان هم زِه زده بود با مقاومت اسلامیون افغانی (که به پشتیبانی "غربیان" انجام میگرفت) رودرو گشته وبنابراین سر خرخود را کژ کرده و پس ازبیست سال اشغال افغانستان، به کشورخود بازمیگردد. اینهم ازپیروزی خون بر شمشیر. تبارک الله. حتی حسنین هیکل، روزنامه نگار ونظریه پرداز شهیر مصری نیز، بنا بگفته دکتر کولایی، بدین نکته اشاره میکند که "این طرح تضعیف شوروی" توسط "غرب پایه ریزی شده بود". از آن طرف، حتی پس از فروپاشی شوروی نیز، ملتهای "مسلمان منطقه" طبق فرمایشات دکتر کولایی "همچنان به نبرد برعلیه روسها" ادامه داده اند. حالا چرا در این میان جمهوری اسلامی همچنان قراردادهای اقتصادی و نظامی و غیره با این روسهای سرخ و سفید امضاء کرده و میکند، آن امریست که به من و شما مربوط نیست!
اما حادثه یازدهم سپتامبر که رخ میدهد، ناگهان اتحّاد میان "اسلام گرایان خاورمیانه ای وغرب" پایان می گیرد (البته در ظاهر، وگرنه در باطن همه چیز کما فی السابق به همان منوال قدیم است ). و بنا بگفته دکتر کولایی، جریان یازدهم سپتامبر"روسیه و آمریکا را علیه جریان اسلام گرایی متحّد نمود." یعنی اول روسها از اسلام بدشان می آمد، درحالیکه آمریکائیها از آن خوششان می آمد، بعد شوروی با اسلام رویهم ریخت و حال آمریکائیها را گرفت. و سپس آمریکا که ازبن لادن وطالبان و دارودسته حزب الله کفرش در آمده بود، روسیه را از دست برادران اسلامی ربود و در زیر درخت هلو با او به عشقبازی مشغول شد. از آن طرف هم، روسها که حسابی هوای اسلامیون را کرده بودند از طریق ارتباطهای تجاری به لاس زدن با آنها مشغول شدند.
حالا این قضایا را تا اینجای کار داشته باشید تا برویم سر تقسیم بندی جریانات اسلام گرایانه مهم در این پانزده سال اخیر، توسط دکتر کولایی. جریانات "اسلام گرایی مهم" بنا به گفته ایشان، به سه دسته: سنتی بومی، رسمی دولتی مثل آذربایجان(مثال خود ایشان است به من خرده نگیرید) و سیاسی" تقسیم میگردند. اگر چنانچه شما نیازمندید تا ازمفاهیمی مانند "اسلام گرائی بومی وسنتی، رسمی و سیاسی" سر دربیاورید، کافی است به "ادبیات اسلام گرائی" رجوع کرده تا نه تنها ازمفاهیم مورد نظرسردربیاورید، بلکه متوجه اهداف "سه موج رسمی ترکیه، عربستان وایران" شوید. دکتر کولایی معتقد است که این سه موج رسمی با ساختن "مدرسه و مسجد و دیگرفعالیتهای فرهنگی" به اهداف خود دست یابی پیدا کرده اند و کشورهای منطقه هم این رفتار آنان را "تحمّل" نموده اند! از جمله دست یابی به اهداف اسلامی میتوان به پیشرفتهای کشورهائی مانند عربستان وهابی، جمهوری شیعه و اسلامی، وترکیه لنگ درهوای اسلامی،در امر بازداشت و شکنجه وکشتن مخالفین، که در راستای ساختن "مدرسه و مسجد" میسر بوده است، اشاره ای داشت. حالا یک جریان اسلام گرایی بومی هم هست که جریانات دور از "سلفی گری" است. "سلفی گری" نیز، بنا بگفته دکتر کولایی، یک "جریان فراملی است و بدنبال خلافت اسلامی و جهان وطنی اسلامی هستند." مرحمت کنید که "جریان رسمی-دولتیِ اسلامی" با "جهان وطنی اسلامی" ساخت فیض القدوس اشتباه نشود. دکتر کولایی معتقد است که "این امواج امروزه آزادی عمل زیادی ندارند، مخصوصاً جریان سیاسی". البته نا گفته نماند که ایشان در این مورد دچار کم مهری آکادمیک شده اند و اِهِن و تُلُپهای اسلامیون، چه سلفی و حنفی، یا شافعی و مالکی و جعفری، ویا سنی، وهابی، وهاشمی، را دراتحادیّه اروپا و صادرات بمبهای انسانی سیار به کشورهای غربی و آفریقائی را ندیده میگیرند، و این اعمال را نتیجه "آزادی عمل" اسلامیون نمیدانند. اِی پدر این "آزادی" بسوزد که پدر ما را سوزاند.
البته بعید است که اوضاع اینگونه بماند، چون طبق پیش بینی دکتر کولایی ازآنجائیکه "اسلام دین سیاسی است و جدا کردن دین از سیاست سخت است، پس امکان اینکه مانند ترکیه جریان اسلام گرایی ازکانالهای رسمی ظهور کند، زیاد است." البته ملت ایران لازم نیست که نگران باشد زیرا ز هر طرف کشته شویم به سود اسلام است. و بزبانی ساده تر، دولتهای نه چندان اسلامی جایگزین دولتهای افراطی-اسلامی میشوند—یعنی خرهمانی که بود میماند و فقط پالانش را عوض میکنیم—نا گفته نماند که این مهم هم اکنون درجمهوری اسلامی در حال جا اندازی است. بالاخره هالیوود و دموکراتها هم که قاق نیستند. ایران نفت هم که نداشته باشه، منابع و ذخایر طبیعی که دارد هیچ، چیزهای دیگر هم دارد که ما خودمان خبر نداریم.
حالا همه این توضیحات در مورد "اسلام گرایی" چه دخلی به روسیه دارد؟ بی دخل و ربط هم نیست. دکترکولایی میگوید که روسیه با "نمونه های اسلام گرایی" برخوردهایی داشته که بعضاً دلپذیر نیز نبوده؛ مثلاً برخورد روسها با "دولت اسلام گرای تاجیکستان" و یا "پشتیبانی ازدولت ازبکستان در برخورد با اسلام گرایان" و یا حتی "مبارزه برعلیه طالبان" و برگزاری "جشن هزاره اسلام درغازان" در سال گذشته. اما درسال 2003بطور ناگهانی تغییری در رفتار روسها پدید آمد که نوع برخورد آنها را با "اسلام گرایان" منطقه تغییر داد، زیرا روسها به این نکته پی بردند که "جهان آینده چند قطبی است وجهان اسلام (که یقیناً تافته ای جدا بافته است) نقش مهمی دارد و روسیه نباید به میدان برخورد فرهنگ ها و تمدن ها تبدیل شود."
بهر روی از آنجائیکه روسیه خوب میداند که اوضاع و احوال خاورمیانه آبستن چه حوادثی است و بچه های نا خلف اسلامی چگونه در شکل گیری "نقشه جدید خاورمیانه" دخیل هستند، لذا در صدد بر آمده تا با "تعیین نماینده ویژه کنفرانس اسلامی" و همچنین به منظور برقراری روابط با "گروههایی چون حماس وحرب الله و دعوت رهبران آنها و شیعیان عراق" بطورعلنی به صحنه در آید. بارک الله به روسها که ازیک طرف درجنگ علیه "تروریسم اسلامی" شرکت میکنند و ازطرفی هیزم نمدار به آتش حزب الله وحماس و بقیه پاچه پاره های محله می اندازد. چرا؟ چون بنا بگفته دکتر کولایی "اسلام گرایان روسیه تهدیدی برای امنیت ملی هستند،پس باید با حامیان و خطوط پشت آنها تعامل داشته باشند." یعنی روسیه چون دررفع شّراسلامیون مانده تصمیم گرفته تا به حامیان ایشان، یعنی گروهها و دولتهای نامبرده و اسلامی، باج بدهد تا امنیت ملی آن کشوربه خطر نیفتد، و در عین حال هر آنچه قراداد های دراز مدت است با این دول ببندد و دست و پای این باجگیران پاچه ورمالیده را درپوست گردو بپیچاند.
اما در این میان برادران روسی که میدانند "رادیکالیزه شدن اسلام در آسیای مرکزی" به سودشان میباشد، "چرا که دولتهای منطقه را به روسیه وابسته کرده، چنانچه اسلام گرایی به سمت اعتدال پیش برود" درآینده نیز با آن "همزیستی" خواهند کرد. پس در انتهای این گزارش به این نتیجه میرسیم که طبق گفته های دکتر کولایی " اسلام رادیکالیزه" که همان "اسلام ناب افراطی" است توسط خلفای بنی الروسی پشتیبانی میشود. و خلفای بنی الروسی نیز به مانند آیت الله های انگلیسی هم از توبره میخورند و هم از آخور، و حتی چنانچه اهل بیت جماران هم دستک و تنبک خود را جمع کنند، و برادران حزب الله و سپاه پاسدارانی-بسیجی-حجتیه ای زمام امور را محکمتربدست بگیرند، و حتی اگر مقتدی الصدر و عباس هانیه همچنان به واق واق کردن مشغول باشند، برادران روسی نه تنها پشتیبان امپریالیسم جهانی"در جنگ برعلیه "تروریسم" هستند، بلکه مدافع حقوق "امپریالیسم اسلامی" نیزمیباشند

شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۵

Global Warming

نمی‌دانم کسی‌تان مستند An Inconvenient Truth را که ال گور (Al Gore) در آن مسائل "گرم‌شدن کره‌ی زمين" را توضيح می‌دهد ديده‌ايد؟ نديده‌ايد، از دست‌اش ندهيد! در اين فيلم، با دست‌‌ِ‌‌اوّل‌ترین آمار می‌بينيد که در چند دهه‌ی گذشته، چطور کره‌ی زمين رو به گرم‌شدن -بخوان فاجعه‌ای جبران‌ناپذير- رفته. کسی اگر فقط کمی دلش برای کره‌ی خاک بسوزد، فيلم را که ببيند پشتش می‌لرزد!

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۸۵

گذشته و حس...

نمی‌دانم برای شما چگونه است، ولی برای من، نوشتن از گذشته ساده نيست. باور نمی‌کنيد اگر بگویم همين چند خط را که نوشتم چقدر خودم را خوردم!
وقتی خاطرات اجتماعی‌ام را ورق می‌زنم، سنگينی "بدها" را بر "خوب‌ها" به‌روشنی می‌بينم. اين حکايت نسل ماست. شايد بشود برای زمان کوتاهی خود را به بی‌‌خيالی زد، امّا هيچ‌وقت نمی‌توان به سهمگينی اين خاطرات خو کرد. اين سهمگينی را هنگامی بهتر حس می‌کنی که از آن محيط بيايی بيرون... و آن‌گاه به داوری بنشينی. چنين است که نغزگويی شاهرخ مسکوب می‌تواند بهترين وصف حال امسال من باشد: «رابطه‌ من با ايران رابطه‌ آدمی است که از مادرش دلخور است».*
امّا نوشته‌های وبلاگ، اکثراً لحظه‌ای هستند، نه انديشيده؛ به آنی به ذهن می‌آيند و همچين پخته-نپخته بر صفحه‌ی وبلاگ نقش می‌بندند. به همين لحاظ، سرشار از حس‌اند. همين خاصيت برانگيزنده است که به دل‌ها چنگ می‌زند و حس مشترکی را زنده می‌کند... که گاه خواننده می‌بيند با نويسنده‌ی متن یکی شده است. مقاله‌نويس و داستان‌نويس و تاريخ‌نگار، آن‌ها که به شسته‌-رفته‌نويسی و دامنه‌دارگويی عادت دارند، سخت بتوانند در قالب وبلاگ مطلب بنويسند. وبلاگ، محل "شدن" است و ابزارش نيز "حس" است، اگر بتوانی آن را انتقال بدهی. خلاصه که اگر لحظه‌ای بودن وبلاگ نبود، خاطره‌ای نيز بازگو نمی‌شد.


*مسکوب، شاهرخ. در باره سياست و فرهنگ. چاپ نخست. پاريس: خاوران، بهار 73، ص 212.

چهارشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۵

درباره‌ی طرح نام‌نويسی وبلاگ‌داری!

من ديگر از اين‌ تيپ طرح‌های فکاهی خنده‌ام نمی‌گيرد، برای اين‌که نمونه‌هايش را در اين سال‌ها فراوان ديده‌ام. در اين‌که چنين طرحی عملی نيست حرفی نيست، ولی وقتی صحبت آزادی بيان به ميان می‌آيد، بلافاصله شاخک‌های آدم می‌زند و کنجکاو می‌شود که بداند چه نيتی پشت آن خوابيده.
من فکر می‌کنم نگاه طراحان اين طرح به سمت مستعارنويسان است و الا آدمی که با اسم خودش می‌نويسد که تکليفش مشخص است و دم دست است... و هر زمان پايش را از گليمش درازتر کند، گوشش را بی‌بروبرگرد می‌پيچند.
خوانندگان اين صفحه لابد آگاهند که من نوشته‌ای را که امضای نويسنده‌اش پای آن نباشد چندان جدّی نمی‌گيرم. اين ضرب‌المثل فارسی را نيز قبول ندارم که "ببين چه گفته، نبين کی گفته"! برای من اتفاقاً اهميت دارد که چه کسی حرف را می‌زند، چون تا به حال ديده نشده فردی تبليغ کند که ماستش ترش است! خودتان بهتر می‌دانيد که در دوره‌زمانه‌ی ما، خيلی از ضرب‌المثل‌ها ديگر کارآیی ندارند. مثلاً چه اعتباری می‌شود برای "خواستن، توانستن است" قائل شد؟ انصافاً ما هر چه را که بخواهيم می‌توانيم به‌دست بيآوريم؟ خلاصه قصدم از اين روده‌درازی اين بود که بگویم ميانه‌ی چندان خوبی با آدم مستعارنويس و مستعارزيست ندارم. امّا بحث اين است که ما بيايیم ريشه‌ای به مسئله نگاه کنيم و فلسفه‌ی "مستعارنويسی" را کشف کنيم و ببينيم که چرا يک جامعه، به اين سمت کشيده شده. کليد حل معما پاسخ به اين پرسش است: آيا در ايران می‌شود راحت نوشت و حرف زد؟ بگذاريد من داوطلب شوم و از خودم مثال بزنم که به کسی برنخورد.
من از سن کم شروع کردم به جدّی خواندن و نوشتن، امّا هيچ‌وقت خطّی از من در ايران چاپ نشد. یعنی ندادم که چاپ کنند. خب مگر عقلم کم بود عقايدم را -همین‌ها را که اين‌جا می‌خوانيد- خودم دستی‌دستی لو بدهم؟ حساب‌اش را بکنيد الآن مجيد زهری در ايران بود و می‌خواست همين حرف‌ها را بزند؛ آيا جرأت می‌کرد؟ من اين واقعيت را به آدم‌های تُنُک‌مايه‌ای که اسم خودشان را نويسنده و روزنامه‌نگار (اغلب بعد از دوّم خرداد) گذاشته‌اند و در عمرشان چهارجلد کتاب جدّی نخوانده‌اند و با مدارک دانشگاهی هرّ را از برّ تشخيص نمی‌دهند و اتفاقاً در تورنتو هم کم نيستند بارها گفته‌ام که "آدم‌هايی مثل من، در ميهن‌مان تمام مدّت زير ضرب بوديم و نفس نمی‌توانستيم بکشیم". آن کشور فقط محل جولان افرادی است که یا خودشان پيش‌نمازند، يا پشت پيش‌نماز دولا می‌شوند! جای انديشه‌ای مثل انديشه‌‌ی من نيست. در واقع امثال من یا بايد تمام عمر خون دل بخورند و در خانه‌ی خود غريب بيافتند، يا ريشه‌شان را ول کنند و بزنند بيرون. فعلاً که چرخ اين‌طوری می‌چرخد...

خب فرصتی شد کمی هم درد دل بکنيم. چرا که نه؟ وبلاگ است ديگر. جای دیگر که گوش مفت گيرمان نمی‌آید! خلاصه اين عرض اندام‌های پوشالی را به دل نگيريد. اصلاً به چيزی نگيريد. الان 27 سال است که در آن مملکت دارد طرح پشت طرح می‌آيد. اين يکی هم روش...

سه‌شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۵

در آستانه‌ی 2007، با هزاران شادباش

درست دم سال نو، گرفتاری چنان باريدن می‌گيرد و به سر و رويت می‌ريزد که تو گويی پشت در تمام سال را به انتظار همين لحظه نشسته بوده است! خلاصه که انسان در اين روزها -بر خلاف آن‌چه انتظار دارد- از همه‌کارش می‌ماند؛ هم از وظايفی که با نوشدن سال می‌آيند، هم حتّا از کارهای روزمره‌ی خودش. اين است که نمی‌رسی به تک‌تک دوستان زنگی بزنی و شادباشی بگويی و پيمان دوستی‌ها تمديد کنی؛ وظيفه‌ای که البته بر دوش‌ات است و... کاری که بس لازم است. اميد که اين کاستی، در نوروز خودمان جبران شود.
سال نو ميلادی همگی‌تان به شادکامی! اميدوارم سال پرباری باشد برای هرآن‌کس که نام آدمی بر اوست. امید که آفتاب روشنی‌بخش نور بپاشد بر ظلمات و پهن شود و بزند هر چه يخ واپسماندگی است بشکند و آب کند و رودها جاری کند که گل‌وگياه برويد و آبادانی بزايد. ايران‌مان هم روزهای بهتری را ببيند. مردمش هم؛ در هر کجا که هستند.