‏نمایش پست‌ها با برچسب جوابِ های. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جوابِ های. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

در ادامه‌‌ی يادداشت قبلی

فکر می‌کردم اين جناب آدميرال غياث‌آبادی فقط شکلک درمی‌آورد، نگو جفتک هم می‌پراند! خلاصه هر روز تکه‌ی جديدی از کمالات ايشان ظهور می‌کند...
صبح آمده به‌اصطلاح "جوابش" را در کامنت‌دانی من ریخته (البته بی‌نام) که توجهی جلب کند، فکر کرده اين‌جا طويله است که طرف مثل يابو سرش را بياندازد پايين و بيايد تو‍. البته دفعه‌ی اولش نيست که از اين شکرها نوش جان می‌کند. قبلاً هم يک‌بار در وبلاگی ديگر -البته پشت نام مستعار- به مهدی استعدادی شاد کلّی بدوبيراه گفته بود (لازم شود به آن لينک می‌دهم). انگار اين فرد هيچ کار و دلمشغولی‌ای ندارد جز بندکردن به دیگران. حقارت و ساديسم خلاصه که بد دردی‌ست! اما اگر عربده‌کشی‌های مجازی اين شوفرتاکسی مشنگ بی‌جواب بماند، يک‌وقت خيالات برش می‌دارد که...

مثلاً آمده از من ايراد گرفته -يا به خيال خودش "مچ‌گيری کرده"- که روی صفحه‌ی اصلی کتابش ننوشته "مجموعه قصه"، داخلش نوشته "مجموعه داستان"!
حالا مثلاً قصه بنويسد يا داستان؛ چه علی خواجه، چه خواجه علی! من واقعاً مانده‌ام یک‌سری چه خيری ديده‌اند از "خود را به خريت زدن"؟ مگر از لحاظ کيفی، بين "مزخرف" با "چرت‌وپرت" فرقی هست؟ يک شوفرتاکسی مشنگ فکر کرده شهر هِرت است، آمده علافی‌های بين‌راهی‌اش را ریخته روی کاغذ، به اسم "مجموعه‌داستان" به خورد جماعت داده، حالا دوقورت‌ونیمش هم باقی است!

آدميرال افاضه می‌فرمايد که: «من در انجمن دوستی ایران و آلمان سخن‌رانی کرده بودم و نه در سفارت یا کنسولگری...»
جواب: انصافاً از لحاظ محتوا، چه فرقی بين طويله با اسطبل وجود دارد؟
آن تشکيلاتی که تو خودت را قاطی‌اش کرده‌ای همه می‌شناسند که چيست. سرت را کرده‌ای مثل کبک توی برف فکر می‌کنی کسی نمی‌بيندت! شما جای اين‌که ماتحت خودت را بيش از اين بدرانی، فعلاً از ماتحت آدم‌هایی مثل بهمن نيرومند توده ای -دلال ارتباط اقتصادی جمهوری اسلامی با آلمان که در واقع "هوشنگ اميراحمدی" آلمانی‌هاست و کارنامه‌ و خط و ربط‌ اش برای همه روشن است- ارتزاق بفرما تا اموراتت بهتر بگذرد!

به من می‌گويد «می‌توان تو را یک سلطنت‌طلب دست ششم دانست»!
اولاً سطلنت‌طلبی مگر دسته‌ی اوّل یا ششم دارد؟ ثانياً مگر جرم است؟ بعد، مگر من مثل تو فعال سياسی‌ هستم؟ از همه‌ی اين‌ها گذشته، به تو چه مربوط است که من به چه نوع سیستمی باور دارم؟ مگر دستگاه تفتيش عقايد باز کرده‌ای؟ خوب است که اين جناب جای ولی فقيه ننشسته، و الا معلوم نبود چه بر سر دگرانديشان می‌آورد. روی همه‌ی اين‌ها خدمت نه‌چندان محترم‌اش عارضم سگ ما سلطنت‌طلب‌ها به مواجب‌بگیرهای دريوزه‌ای چون ناصر غياثی شرف دارد! آدميرال بهتر است حواسش باشد که "پول ک...ن‌دادن، آخر سر خرج بواسير می‌شود"!

آن توضیحاتی که در باره‌ی آلمانی داده، به‌جز اين‌که اضافه کرده Sie را بايد با حرف بزرگ نوشت، واقعاً چه فرقی با آن‌چه من گفته‌ام دارد؟ بدبختی، ايراد بنی‌اسرائيلی‌ گرفتن هم بلد نيست. مريض است ديگر. ببخشيد، شلغم است ديگر؛ می‌خواهد يک‌جوری خودش را قاطی ميوه‌ها کند:)

به‌اصطلاح به من متلک می‌پراند که: «یک پست ننوشته که به درد زخمی بخورد...»
ظاهراً حضرتش وبلاگ اين‌جانب را با داروخانه اشتباه گرفته‌اند! اما خودمانیم: آدم بايد خيلی مريض باشد که هر روز جايی را بخواند که فکر می‌کند يک نوشته‌ی به‌دردبخور هم در آن نيست.

جالب این‌جاست آدمی که کم‌ترین بهره‌ای از طنز نبرده، امر بهش مشتبه شده که خيلی بامزه است و همه را هم می‌خواهد دست بياندازد! لابد "تاکسی‌نوشت" بعدی را می‌خواهد به‌طنز بنويسد. آدمی با اين‌همه کرامات لابد هنرپيشه‌ی خوبی هم می‌تواند باشد. پيشنهاد می‌شود برای اوّلين بازی، نقش همان ديواری را بازی کند که بهروز وثوقی شاشيد روش!

به تبع آخرین پاره‌ از خزعبل‌نوشته‌ی آدمیرال: خوانندگان اين وبلاگ به خاطر اين پست من را ببخشند! غياث‌آبادی ناچارم کرد. برويم سر کار و زندگی‌مان؛ توی پرانتز: اگر اين مگس مزاحم بگذارد.

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۵

پرسشی از حسين درخشان و ابراز چند نکته

حسين درخشان که در تلويزيون دولتی کانادا، در تبليغ دست‌يابی جمهوری اسلامی به فن‌آوری هسته‌ای و بمب اتمی يقه می‌دراند -و به اين وسيله حيثيت ده‌ها هزار ايرانی تلاشگر و شرافتمند درون خاک کانادا را، بی‌توجه به عواقب گفتارش، به بازی می‌گيرد-، آيا وقتی در خاک اسرائيل "جولان" می‌دهد هم جرأت می‌کند از اين شِکَرها بخورد، يا پيرو رسم پسنديده خاندانش نان را به نرخ روز میل می‌فرمايد؟ اين از بابت پرسش.
و امّا درخشان اهميت‌ندادن مردم به خودش را می‌اندازد به گردن «یک سری آدم مریض و عقده‌ای» و مدعی می‌شود که «تمام زندگی‌ام را زیر ذره‌بین گرفته‌اند» و به این وسيله از خودش -از همه لحاظ- رفع تکليف می‌کند! اين‌جا دو خطا صورت گرفته است: یکی خود طرف "گلِ بی‌عيب" است و تقصيرها همه به گردن ديگران، و دوّم اين‌که مردم خرند و شعور ندارند و به سادگی تحت تأثير «يک سری آدم مريض و عقده‌ای» قرار می‌گيرند که از بخل و حسد، چشم ديدن پيشرفت‌ها و کرامات حضرت درخشان را ندارند!
نخست اين‌که من شخصاً کم‌تر کسی را در دنيای وبلاگ‌های فارسی می‌شناسم که در حد حسين درخشان خودش را در وبلاگ عرضه کرده باشد. به عبارتی "سردبير: خودم"، نمايش تمام‌مدّت زندگی نه‌چندان درخشان حسين درخشان است. خود او هم بارها به اين واقعيت اعتراف کرده و اتفاقاً آن‌را ارزش کار خودش پنداشته، نه عيبش. پس، زندگی اين شخص اصولاً لزومی به زير ذرّه‌بين گذاشتن ندارد، چرا که "چيزی که عيان است، چه حاجت به بيان است"! در ثانی، واقعاً حسين درخشان چه زندگی‌ای دارد که قابل زير ذرّه‌بين گذاشتن باشد؟ ولی از حق نبايد گذشت که درخشان هر چه نباشد، تبليغات‌چی خوبی‌ است (البته برای خودش!)، حال به هر قيمت و با هر عاقبتی...

شما کافی است با حسين درخشان مخالف عقيدتی-سياسی باشيد، در بهترين حالت شما را تبديل می‌کند به خائن و وطن‌فروش و از اين دست القاب صد تا يک قاز از رده‌ی تاریخ خارج‌؛ ديگر حساب بدترين حالت‌اش با خودتان! وقتی هم که از مخالفش بهانه‌ و مدرکی گيرش نيايد، اين‌گونه دست‌وپا می‌زند. خلاصه آرام نمی‌نشيند و هر طور شده طرقّه‌ای در می‌کند. تو گويی بی‌اخلاقی با شخصيت اين آدم چنان آميخته و در تاروپودش چنان تنیده شده که هيچ جداشدنی نيست. کسی که بی‌اخلاقی را ارزش کار خودش بداند، از انزجار -و با يک‌درجه تخفيف، از بی‌محلی- مردم نبايد متعجب يا دلگير بشود. کسی که چهار سال آزگار خالی ببندد که پدر وبلاگ‌نويسی فارسی است و به اين وسيله ده‌ها سفر مجانی-تفريحی به چارگوشه‌ی گيتی برای خودش جور کند، بعد معلوم شود که اوّلين وبلاگ به زبان فارسی ناز شست سلمان جريری نامی بوده، خب طبعاً نبايد غصه‌ی دودشدن آبرويش را بخورد.

من گاهی فکر می‌کنم که حسین درخشان از روی قصد برای خودش تنفر می‌خرد. فکر می‌کنم او از تنفر ديگران هويت می‌گيرد، مثل مرسو، شخصيت اصلی بيگانه‌ی کامو، در انتهای فصل دوّم اين کتاب. کار درخشان به نوعی تقليد بی‌دقت از آنارشيسم فرانسوی يا طغيان ناقص می‌ماند. يعنی به‌واقع "از مسگری، فقط کون‌جنباندنش را یاد گرفته است"! اين‌هم خودش نمونه‌ی بدفهمی مفاهيم است ديگر! اين‌ موضوع البته به خودش مربوط است، امّا تا موقعی که به ديگران آسيب نزند و چوب لای چرخ کسی نگذارد. کسی که مثلاً می‌خواهد چارچوب‌ها را بدرد و در هيچ قالبی نايستد، لزومی ندارد که با ماتحت لخت -بی‌ملاحظه- بپرد به درون چارچوب زندگی-حيثيتی ديگران، يا اين‌که آن‌ها را در قالب‌هایی که فقط خودش می‌پسندد - که ربطی به واقعيت هم ندارند- بگنجاند! اگر اين کار را کرد، بايد پی‌اش را به ماتحت‌اش بمالد که روزی درِ کونی خواهد خورد!

سه‌شنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۴

اشاره‌ای به مطلب مسعود نقره‌کار

همان‌گونه که پيش‌بينی می‌شد، پيام کوتاه من در باره‌ی مطلب آقای مسعود نقره‌کار، واکنش عصبی و غيرِ ادبی ايشان را به‌همراه داشت. می‌خواستم نقدی به حرف‌هايش بنويسم، گفتم:‌ "روزهای شاد نوروز است، به احترام سنّت نياکان ارجمندمان، کام‌اش را تلخ نکنم و ..."
بنابراين، بماند تا پايان جشن‌های نوروزی.
ايام به کام!