پنجشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۵

رابطه‌ی تنگاتنگ "دوستی" و "توقع"

در فرهنگ ما، قرِيب به اتفاق دوستی‌ها با "توقع" همراه است. به عبارتی، توقع و درخواست‌های مکرر -و اغلب بی‌جا- برای عدّه‌ی کثيری، رکن اساسی دوستی‌ها شده. همين است که به کم "دوستی" برمی‌خوریم که در ازای دوستی‌اش از ما چيزی نخواهد!
اين واقعيت را در خارج از کشور بهتر می‌شود ديد و لمس کرد. من فکر می‌کنم یکی از دلایل عمده‌ای که ايرانيان از هم فراری‌اند و از ايجاد رابطه‌های نو می‌ترسند همين مسئله‌ی "توقع" است. به اين باور ساده نرسيده‌ام و برايش کم شنيده و دليل ندارم...
شما کافی است در اين‌جا به واسطه‌ی شغل‌تان مستقيم با مردم در ارتباط باشيد، آن وقت ساده است که نوع برخورد جماعت ايرانی را با ديگر مردم بسنجيد. من خود کم ديده‌ام که ايرانی به آدم مراجعه کند و درخواست‌هايی خارج از روال کار و دايره‌ی آن شغل نداشته باشد... که گاهی اين درخواست‌ها به مرز آزاردهنده‌گی می‌رسد. همين است که اکثراً وقتی ايرانی‌ها با هم مواجه می‌شوند، خودشان را می‌زنند به کوچه‌ی علی چپ "که من اصلاً ايرانی نيستم"!
در همين اينترنت کافی است که بو ببرند تو کمی از مسائل وب سررشته داری؛ باران درخواست است که از سوی "دوستان" به سرت باريدن می‌گیرد. حالا بيچاره کسی که روِيش نشود همان اول کار رويش را سفت کند و زير بار اين درخواست‌ها نرود؛ همين که وا داد، تا قيام قيامت از او کار می‌کشند و "می‌خواهند" و اگر زمانی هم به واسطه‌ی گرفتاری نرسد که کار "دوستان" نامبرده را انجام دهد، در دم می‌شوند دشمن‌اش!

خلاصه که: از عيب‌های فرهنگی‌مان گفتن عيب نيست؛ عيب در واقع بی‌عيب‌دانستن خودمان است.

سه‌شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۵

اشاره‌ای به ايرج افشار

در صحنه‌ی کار تاریخ، ايرج افشار اگر بی‌مانند نباشد، بی‌شک کم‌مانند است. اين باور مدّتی‌ست با من است، امّا امشب که چشم می‌انداختم در قفسه‌ی کتاب‌ها، در من قوّت گرفت و گفتم اين‌جا بگويم‌اش.
نام هر متن دوره‌ی قاجار به بعد را که می‌بينی، صدی نود اسم ايرج افشار را کنار خود دارد. لقب "پرکار" انصافاً که برازنده‌ی اين مرد است. عمر و کارش مستدام باد!

یکشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۵

اثری در نقد آرای ناصر پورپيرار

هزاره‌هاى پرشكوهچندی‌ست در ايران کتابی منتشر شده با نام هزاره‌های پرشکوه* -نوشته‌ی داريوش احمدی- که پاسخی است به ادعاهای ناصر پورپيرار در آثارش. اين کتاب‌ ثمره‌ی کنکاش بلندمدّت نويسنده و عرق‌ريزان فکر اوست. در ايران فعلی که -شوربختانه- ميدانی شده برای عرض اندام دشمنان تاريخ و فرهنگ ما، نگارش چنين آثاری نه تنها لازم، که به‌واقع چون توزيع پادزهر انديشه‌های مسموم بين مردم -به‌ويژه جوانان- است. نويسنده در ديباچه‌‌ چنين می‌آورد:
در طول چند سال اخير، ظهور نويسندگانی كه پيوسته و هدف‌مند، با استفاده از ادبياتی كه در آن نژادپرستی و ميهن‌ستيزی رشد فزاينده‌‌ای دارد، به انكار و تخريب ريشه‌های تمدن و فرهنگ و هويت كهن و اصيل ايرانی روي آورده‌اند، ابعاد عظيم توطئه‌ی بيگانگان جهت لطمه‌زدن به كشور و ملت ايران، و ضرورت مقابله‌ی بنيادين با چنين تحركات مخرّبی را بيش از پيش آشكار و نمايان می‌سازد.
از سال 1379 بدين سو، نويسنده‌ای به نام ناصر پورپيرار، با انتشار مجموعه‌كتاب‌هايی با نام كلی تأملی در بنيان تاريخ ايران و از سال 1382 با راه اندازی وبلاگی بر روی شبكه‌ی اينترنت، گفتمان كمابيش جديد و بی‌سابقه‌ای را طرح و ترويج نمود كه هدف و نتيجه‌ی آن، تحريف و تخريب تاريخ و تمدن ايران، تحسين و تجليل قوم عرب، و رويارو ساختن مليت و مذهب بوده است.
وی با بهره‌گيری از ادبيات و لحني يک‌سره پرخاش‌گرانه، موهن و خودپرستانه، و با كاربرد داستان‌پردازی، اوهام‌بافی و دروغ‌سازی، در نگارش آثار خود، به انكار كامل فرهنگ و تمدّن پربار ايران باستان و تهی‌انگاشتن آن از هرگونه دست‌آورد و افتخاری، و تخريب چهره‌ی شخصيت‌های تاريخی و علمی ايران پرداخته و باور جهانی موجود درباره‌ی پيشينه‌های غنی فرهنگی و تمدنی ايران را توهمی القا شده از سوی يهوديان و حاصل توطئه‌های سازمان‌يافته و ديرينه‌ی صاحبان كليسا و كنيسه قلمداد كرده است.
كتاب حاضر، با اتكا به اصول و شيوه‌های علمی، به سادگی و وضوح نشان داده است نظرياتی كه ناصر پورپيرار درباره‌ی تاريخ و تمدّن و فرهنگ ايران پراكنده ساخته، در حدّی وصف‌ناپذير و شگفت‌انگيز، نامستدل و نامستند، متناقض، بی‌بنيان و خودساخته، آكنده از تخيّلات و توهمات شخصی، و مبتنی بر انديشه‌ها و پيش‌فرض‌های قوم‌پرستانه‌ است.
*شناسه: احمدی، داريوش. هزاره‌های پرشکوه. تهران‌: موسسه‌ی فرهنگی-انتشاراتی گرگان، 1384.

پنجشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۵

جسته-گريخته در باره‌ی مهاجرت و پناهندگی (4)

داغ مهاجرت
مهاجرت بر دل داغی می‌نشاند که به‌ايّام، رفتنی نيست. شايد انسان در هجرت به شرايط خو کند و زندگی بهتری برای خود بسازد، امّا اين "داغ" هميشه با او خواهد بود؛ عمر انسان قد نمی‌دهد که پاک‌اش کند...

خودويرانگری مهاجرت
انسان مهاجر ويران می‌کند که بسازد؛ مهاجرت گونه‌ای "خودويرانگری"ست. اگر بر خرابه ستونی بالا آمد که هيچ؛ وای به روز کسی که دستِ ساخت نداشته باشد: سرنوشت‌اش نشستن بر خرابه و گريستن است.

  • گفته‌های قبلی: [يک] - [دو] - [سه] و "دو نگاه به مسئله‌ی مهاجرت".
  • تاریخ مختصر وبلاگ‌شهر

    نويسنده‌ی حزب جوانان زير آفتاب مدّتی‌ست که عزم‌اش را جزم کرده و با صرف وقت و پی‌گیری‌، دارد تاريخچه‌ای برای وبلاگ‌شهر مکتوب می‌کند. تاريخ مختصری که او می‌نويسد شامل روز پاگيری پديده‌‌ی وبلاگ (16 شهريور 1380) و ورود نرم‌های مختلف به اين حوزه است (مثلاً خبرگزاری‌های وبلاگی، زنان وبلاگ‌نويس و ...). کاری که دارد می‌کند فارغ از آلوده‌گی‌های مرسومی چون نان‌قرض‌دادن، دسته‌بندی و امثالهم است که همين تلاشش را ستودنی کرده.
    کاش امکانی دست می‌داد که رخدادهای جدّی وبلاگ‌شهر -حتّا درگيری‌های اثرگذار آن- نيز ثبت می‌شد. کسی اهل‌اش هست؟

    یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵

    باد

    امروز اين‌قدر باد آمد که گویی می‌خواهد زمين و زمان را از جا بکند! زمين امّا قرص و محکم سر جايش ماند؛ زمان را ديدم که باد به گرد پايش هم نمی‌رسيد...

    شنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۵

    تاریخ ملّی؟

    به بهانه‌ی 28 مرداد
    28 مرداددر ساده‌ترین کلمات، "تاریخ ملّی" يعنی اعضای ملّتی بر سر نوع و زمان رخدادها و نقاط پراهمّيت تاریخی‌شان با هم توافق نظر داشته باشند. نکته‌ی مهم اين است که حتماً نباید اين رخدادها برابر با اصل باشند؛ مهم همان "اصل توافق" است. من داشتن تاریخ ملّی را اصل اساسی رشد يک ملّت می‌دانم، برای اين‌که تاريخ ملّی خود بستر "فکر ملّی" (فکر جمعی/مشترک) است. چالش و درگيری تاريخی در درون يک ملّت عامل بازدارنده‌ی رشد است، چه تنش مداوم ايجاد می‌کند و پتانسيل و نيرویی را که بايد به کار حرکت به پيش زده شود هرز می‌برد. چنين ملّتی مبتلا به "گسيخته‌گی فکر" است که نقطه‌ی مقابل "فکر جمعی"‌ (همفکری ملّی) است.

    می‌شود گفت مسئله‌ی 28" مرداد" ديگر و چندان باب بحث روز نيست و تا حدودی به بايگانی تاريخ سپرده شده است. نکته‌ی ظريف امّا اين است که سياسيون ما از سر درمانده‌گی، بدون اين‌که اين مسئله (و ديگر مسائل) را حل کنند به بايگانی تاريخ سپرده‌اندش؛ به واقع مشقی به مشق‌های ننوشته‌ی ملّت افزوده‌اند! چرا پای "سياسيون" را وسط کشيدم و نگفتم "ملّت"، برای اين‌که آن‌ها هستند که به بدنه‌ی ملّت فرهنگ تزريق می‌کنند و افکار را به دنبال خود می‌کشند.

    من قصد ورود به مسئله‌ی "28 مرداد" را ندارم؛ هدفم فقط اشارت‌دادنِ اين واقعيت بود که مسير توسعه را بدون رفع کورچاله‌های تاریخی نمی‌توان پيمود. "تاريخ ملّی" رکن ناگزیر توسعه است.

    پنجشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۵

    انتشار مکالمات خصوصی عين بی‌اخلاقی است

    انسانی که مکالمات خصوصی ديگری را منتشر می‌کند، معلوم است که شديداً در تنگا قرار گرفته است. با تمام اين وجود، نمی‌توان نامی جز "بی‌اخلاقی" به اين عمل داد. ما در زندگی‌مان از خیلی خط‌های قرمز می‌گذريم، ولی بعضی از اين‌ خط‌ها هستند که ايستادن پشت‌شان نه‌تنها بد نيست که عين سلامت نفس است.
    من در جایی ديدم که به صرف دلخوری از کسی، مکالمات خصوصی با او را منتشر کرده بود. نخستين اثر چنين عملی، شکسته‌شدن عنصر اعتماد بين افراد است؛ افرادی که حتّا به اين جدال ارتباطی ندارند. آدم با خودش فکر می‌کند: وقتی اين‌قدر راحت ممکن است "دوست ديروز"، "دشمن امروز" شود و درد دل انسان يا حرفی که از روی عصبيت از دهانش پريده را در معرض ديد دنيا بگذارد، پس با چه کسی می‌تواند با اطمينان حرفش را بزند؟
    ما هر موضعی که داشته باشيم، به صرف خود و جامعه‌مان است که از کنار اين‌گونه بی‌اخلاقی‌ها ساده نگذريم و لااقل تاييدشان (حتا ضمنی) نکنيم.

    سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۵

    مکتب تورنتو!

    خشایار عزيز، قربان قلمت، "مکتب تورنتو" ديگر چه صيغه‌ای‌ست؟ اين عبارت‌ من‌درآوردی ديگر چيست که سر زبان نازنين تو افتاده؟ گوش به شايعات "طلّاب اسبق" نده برادر!
    تورنتو مثل جاهای ديگر عدّه‌ای وبلاگ‌نويس دارد که هر کدام ساز خودش را می‌زند. پيوند و همگنی خاصی هم بين‌شان نيست؛ نه از بابت طرز فکر، نه سطح سواد، نه نوع نگاه سياسی یا اجتماعی، نه خاستگاه فرهنگی، نه ايده‌آل‌ها و نه نوع قلم و شيوه‌ی نگارش. بدون اينهمانی و شباهت چگونه می‌شود برای اين جمع گسيخته "گروه" تراشيد؟
    خيالت تخت: اين‌جا نه مکتب دارد نه مکتب‌دار!

    پی‌نوشت:
    لابد سرسلسله‌ی اين "مکتب" خيالی آدم کند‌ذهنی است به اسم حسین درخشان!

    یکشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۵

    لاله و خواندنش

    لاله را در عمو اروند پيدا کردم. حسِّ خاصی دارد خواندنش. "حس" را نمی‌شود در آموزشگاه ياد گرفت؛ از درون شريان‌ها و سلول‌های آدمی می‌آید؛ بايد آن‌را زندگی کرد تا پرورده شود. لاله اين حس را به‌غايت دارد.
    من از زبان سوئدی سردرنمی‌آورم، ضرب‌آهنگ‌اش نیز چندان برايم جالب نيست، ولی موسیقی لاله اين زبان نه‌چندان دلنشين را مثل حلوا شيرين می‌کند. فارسی (مثلاً: در يک گوشه) و انگليسی (برای نمونه: Invisible) هم می‌خواند و چه شيرين، خاصه انگليسی‌‌اش که فرمی مدرن دارد.
    روزگار را چه ديدی: شايد روزی حضور من و خواندن او در يک نقطه با هم تلاقی کرد...

    شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵

    در گوشی با "گوشزد" در باره‌ی "راديو زمانه"

    گوشزد گاهی تب‌دار می‌نويسد... و من نگرش او با اين لحن را دوست دارم. امّا موضوعی که او رویش دست گذاشته و قبل از او جوانه‌ها و من نيز به آن اشاره کرده بودیم -که در ميان هوار خلايق نوکيسه و فرصت‌طلب گم شد- موضوعی نيست که اهميت بيش از "اشاره"ای داشته باشد. من از آن به اشاره‌ای گذشتم به دو دليل: يکی اين‌که مدّت‌هاست به شعور جمعی مردم‌مان به ديده‌ی شک می‌نگرم و همين امر مرا به روشنگری بی‌اعتقاد کرده و دوّم، در ميان ازدحام گرفتاری‌های جوراجور، اگر فراغتی دست دهد، آن‌را صرف کارهای مهم‌تر و ماندگارتری می‌کنم تا ورود به بحث‌های بی‌حاصل و فرسايشی وبلاگی. خب، مگر قرار نيست اين‌جا وبلاگ باشد؟ پس: اشاره‌ای بس! ... و به همين دلايل است که نقطه‌نظر تو در باره‌ی "کمک‌گرفتن از خارجی‌ها" و نيز تقسيم‌بندی و توجيه غريب نيک‌آهنگ در همين باره را موشکافی نمی‌کنم.
    نکته‌ی ديگر اين است که گفتن حرف حق در اين باب ايجاد تنش می‌کند. وقتی شرکای فرصت‌طلبی که برای اين رسانه کيسه دوخته‌اند منافع خود را در خطر می‌بينند، طبيعی است که پرخاش می‌کنند. نمونه می‌آورم: نوشته‌ی بيلی و من چيزی نیست جز توهين و اتّهام‌زنی‌ای سخيف. مشخص است که ريشه‌ی اين‌گونه کينه‌توزی‌ها کجاست، امّا آيا سزاوار است که به این‌تيپ نوشته‌ها پاسخی داده شود؟ من می‌گویم که نه؛ وقتی نيّت اين‌گونه افراد مشخص است که آن‌را در سطرهای پيش گفتم، ديگر نکته‌ی پوشيده‌ای نيست که بخواهيم با پرسشی واکاوی‌اش کنيم.

    خلاصه‌ی کلام اين‌که دستگاه سياسی يک کشور اروپایی (هلند) بودجه‌ای تصويب کرده تا سياست‌هایش را بر کشوری ديگر (ايران) اعمال کند. برای اين کار، کسی که واجد شرايط برای پيشبرد اهدافش بوده را نيز برگزيده. بر خلاف ادعای آقايان دست‌اندرکار، هيچ گزينش دموکراتيکی هم در کار نبوده است که مثلاً عدّه‌ای طرح ارائه بدهند تا از ميانش سردمداران هلندی بهترين را برگزينند؛ اگر بوده، آقايان نشانی بدهند که ما هم باخبر شويم! مسئله فقط انتصاب بوده؛ انتصابی از روی "خط سياسی" فرد نه قابليت‌ها و دانش حرفه‌ای‌اش. طبيعی هم هست که چنين باشد. من برای اين افراد در همان نوشته‌ی نخستين خود آرزوی موفقيت کردم، برای اين‌که معتقدم حتّا زندان‌بان‌ها هم با يک‌دگر فرق دارند و ممکن است يکی مزيّتی نسبت به ديگری داشته باشد و وظيفه‌ی ماست که اين "مزيّت" را تقويت کنيم.
    در پرانتز بگويم: دستگاه سياسی آمریکا (راستی‌ها) بودجه اختصاص می‌دهد تا جمهوری اسلامی را سرنگون کند، دستگاه سياسی اروپایی‌ها بودجه اختصاص می‌دهد که اين رژيم را سرپا نگه دارد. يعنی ما با دو نوع نگرش مواجه‌ايم. هر يک هم برای اهداف‌شان افراد ويژه‌ای را برمی‌گزينند که درخط خودشان باشد. فرق نه‌چندان کوچک البته اين‌جاست که اگر آمریکا پول می‌دهد، به رسانه‌هایی می‌دهد که خود ايرانی‌اند، امّا هلند خودش رسانه درست می‌کند و فقط کارمندی استخدام می‌کند که زبانش فارسی باشد. يعنی رسانه‌ی هلندی (راديو زمانه) تماماً دولتی و توليد خالص دستگاه سياسی هلند است و کسی جز اين دستگاه برای آن سياست‌گذاری نمی‌کند.
    نه دشمنی در کار است و نه رفاقتی. من نگاه خودم را بی‌پرده گفتم. همين!
    ادامه‌ی نوشته، تا ساعتی ديگر...

    جمعه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۵

    آبجو، فقط آبجوهای آلمان (به جان شما!)

    به جان همين رفيقم که کنار دستم نشسته، روی دست آبجوهای آلمان نيامده و احتمالاً نخواهد هم آمد. مقايسه‌ی آبجوهای آلمان با ديگر کشورها مثل اين است که بسکتبال آمریکا را با بورکينافاسو مقايسه کنیم! خلاصه اگر بعد از يک روز سخت خواستيد هوای سری عوض کنيد، پيشنهادی‌های زير را مد نظر داشته باشيد:
    Becks، Warsteiner، Krombacher، Bitburger و باقی سکرات!

    چهارشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۵

    تا می‌آیی چیزکی بنويسی، یادت می‌افتد که قدِّ چمن‌های باغچه از خودت هم زده بالاتر! در حين چمن‌زنی فکری می‌افتد به سرت... امّا مگر رنگ نيمه‌کاره‌ی دستشویی-حمّام می‌گذارد! دستِ آخر هوس يک گيلاس شراب ارغوانی می‌آید و با خود می‌بردت بالا، بالاتر از زمين که ديگر دستت به کيبورد نرسد...
    و چنين است که نوشته، نوشته نمی‌شود!

    سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵

    آن وبلاگ و نويسنده‌اش (4)

    عبدالقادر بلوچ
    این‌روزها من چندان رغبتی به طنز سياسی ندارم، امّا اين موضوع باعث نمی‌شود که از خواندن وبلاگ عبدالقادر بلوچ غافل شوم.
    آن‌چه در وبلاگ بلوچ در اين سه‌سال و خرد‌ه‌ای رسم بوده، "مختصرنویسی" است. اصراری که نويسنده به نغزنويسی دارد باعث می‌شود که عجول‌ترين و تنبل‌ترين وبگردان نيز بدون خواندن نوشته، صفحه را نبندند. در ميان شمار کارهای مثبت بلوچ، دو حرکت او برجسته‌تر می‌زند: یکی "راديو بلوچ" و دیگری "معرفی وبلاگ‌ها" در شهرگان.
    بيش از آن‌که با سمت‌گيری‌های نويسنده موافق يا مخالف باشيم، منش و رفتار اينترنتی اوست که جذب‌مان می‌کند. من در نت کم ديده‌ام آدمی به مداراگری بلوچ.

    شماره‌های قبلی:
    1- در باره‌ی فرياد بی‌صدا
    2- در باره‌ی پناهندگی
    3- در باره‌ی فلسفه تاريخ

    یکشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۵

    يک‌دو-سه‌خطی درباره‌ی رادیوهای خارجی و "زمانه"

    به گواهی تارِيخچه‌ی "رسانه"، هميشه مرسوم بوده که کشورهای زورمند، برای نشر خطوط سياسی و اثرگذاری بر ديگر ملل، به زبان آن‌ها راديو -و اخيراً حتّا تلويزيون- ايجاد می‌کرده‌اند. نمونه بخواهيد زياد است: از راديو آمریکا و شوروی سابق بگيريد تا اسرائيل، آلمان، فرانسه و همين بی‌بی‌سی معظّم خودمان! با پيشرفت زمانه، از آن‌جا که رسانه در ساخت و محتوا خود از پيشروترین‌هاست، اين‌گونه متحوّل شد که به جای شهروندان و دولتی‌های خود، شهروندان همان کشورهایی را در راديوهايش به کار گمارد که به سمت‌شان برنامه پخش می‌کند. نمونه: راديو فردا، بی‌بی‌سی و اخيراً راديو "زمانه" در کشور هلند.
    فهم اين واقعيّت چندان سخت نيست: هنگامی که کشوری خارجی راديوئی به زبان ما يا ديگری ايجاد می‌کند، در صدر، منافع خود درنظر دارد. خود کشورها نيز منافع و نوع نگاه‌شان به ديگر کشورها گونه‌گون است و بدين‌گونه می‌شود دسته‌بندی‌شان کرد؛ از کم‌خطر تا خطرناک. مثلاً من به‌شخصه به افرادی که با بی‌بی‌سی همکاری کرده و می‌کنند، از بزرگانی چون مجتبا مینوی بگيريد تا افراد دست‌به‌سينه‌ای چون باقر معين و از او کوچک‌تر... بی‌اعتمادم. البته عادلانه نيست که به اين‌دست راديوها با ديده‌ای تماماً منفی نگريست، امّا اصلی که در آغاز برشمرده شد برای همه‌شان صادق است و چون‌وچرا ندارد.
    در اين تقسيم بندی، ديگر اين‌که "مشی اروپایی" در راه‌اندازی راديو با "مشی آمریکایی" تا حدّی متفاوت است. برای مثال، اروپایی‌ها مایل‌اند از افرادی استفاده کنند که ريشه‌ای مذهبی داشته و به نحوی، اصلاح‌گر نظام حساب می‌شوند نه مخالف جدّی.

    ضمن آرزوی موفقيت برای دست‌اندرکاران "زمانه" و هر چه پربارتر شدن آن امّا، من بحث‌هایی را که اين‌روزها پيرامون رادیو "زمانه" درگرفته، به‌دور از سمپاشی‌های مرسوم، با همين ملاک داوری می‌کنم. اصولاً خود موضوع چندان برایم مهم نيست که وارد ريزه‌کاری‌هايش شوم و استدلال‌هایی دقيق ارائه دهم، امّا نگفتن نظرم را هم در اين لحظات مصداق تأیید سمت "رسانه‌دار" -و البته "زورمدار" می‌دانم- که مباد اين قلم به دام محافظه‌کاری افتد و چنين کند.

    پس‌نوشت:
    من نمی‌دانستم که راديو زمانه تارنما دارد، برای همين نامش را بی‌لينک آورده بودم که اکنون تصحيح شد.

    جمعه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۵

    نثر خوب، دلآراست و جان‌افزا

    مهرانگيز کار، در واپسين اثر خود که گردنبند مقدس‌*اش ناميده، در همان برگ‌های آغازين، پس از ذکر داستانی از زبان دخترش آزاده پورزند، چنين آورده:
    «زبان بی‌هويت را از زبان يک نوجوان ايرانی شناختم و ذهن پُرحادثه را درگير آن يافتم
    اين اثر به‌واقع خاطرات زندان اوست. و امّا آن‌ علّتی که مرا به نوشتن این سطور کشاند، نثر کتاب بود. پس از خواندن نزديک به 150 صفحه از کتاب، اين کتاب به‌غايت تلخ، در زبردستی نويسنده در نويسندگی و تسلط‌اش به ادبيات برايم شک نماند. باورم شد که تلخ‌ترين مضمون نيز، اگر به چاشنی نثر خوب بيارايد، گوارا می‌شود.
    کتاب که به پايان رسد، شايد در معرفی‌اش خطّی زدم. نمی‌دانم! بدقولی انگار سنّت اين قلم شده... که خود واقف‌اید!
    ...

    *کار، مهرانگيز. گردنبند مقدّس. سوئد: نشر باران، 2002.

    پنجشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۵

    دو کتاب جديد از بهروز شيدا

    بهروز شيدا منتقدی‌ست به‌راستی احترام‌برانگيز؛ آن‌چه از او آموخته‌ام اين‌قدر هست که کلاه از سر به احترام‌اش بردارم. تا پيش از اين، کتابخانه‌ام به چهارجلد از آثار او آراسته بود: تراژدی‌های ناتمام در قاب قدرت، از تلخی‌یِ فراق تا تقدّسِ تکليف، گمشده در فاصله‌ی دو اندوه و در سوگ آبی‌یِ آب‌ها، و امّا اينک بختيارم که به لطف و سخای نويسنده، واپسين دو-اثر او نيز به اين آراستگی افزوده: مخمل سرخ رويا و پنجره‌ای به بيشه‌ی اشاره.
    درباره‌ی اين‌دو اثر حسین پيش‌تر خواندنی نوشته که من هر چه کنم، به خوبی او نمی‌توانم از پس معرفی کتاب‌ها بربیآیم.

    ناگفته‌ نماند: از بهروز مقاله‌ای نيز در فصل‌نامه‌ی معظّم باران درآمده با عنوان پرده‌ی خونين و آواز مست با اين مضمون: فضای دهه‌ی 1340 هجری‌ی شمسی در چهار رمان فارسی و هشت فيلم بلند ايرانی؛ بنيان يک پژوهش. یادم نرود از مسعود مافان تشکر کنم که هيچ‌وقت مرا بی‌ مجله نمی‌گذارد.

    خلاصه اين‌که اگر اهل کار جدّی ادبی هستيد، آثار بهروز شيدا را حتماً در برنامه‌ی خواندن خود بگذاريد!

    سه‌شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۵

    باورکردنی نبود که هوای تورنتو اين‌قدر گرم بشود! برای شخص من بی‌سابقه بود.
    از زور گرما امروز کار تعطيل شد، ولی شوربختانه اين‌قدر کارهای حاشيه‌ای سرم ريخته که فرقی نمی‌کند سر کار باشم یا نباشم! به هر حال، فرصت شد که به داون‌تان هم سرکی بکشم و میان ازدحام گشتی بزنم. آواره‌گی در بخش شلوغ شهر هميشه می‌چسبد.