‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد سیاسی. نمایش همه پست‌ها

شنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۹۹

نقطه چرخش جهان پس از کرونا


دیر یا زود، جهان از بحران کرونا بیرون خواهد رفت، ولی این بحران را صرفاً در قامت یک "بیماری" که آمد و بعد از چندی رفت نباید دید. بی شک جهان پس از کرونا با یک نقطه چرخش (Turning Point) مواجه خواهد شد؛ چرخش به تغییراتی سنگین و اساسی که جهان را متحول خواهد کرد.
هنگامی که از تغییرات سهمگین سخن می گوییم، برای مثال به تغییراتی در اندازه مرزبندی های نو و آغاز تولد کشورها در بسیاری از نقاط جهان و روی کار آمدن نظام ژئوپلیتیک جدید پس از جنگ جهانی اول و سپس جاافتادن آن پس از جنگ جهانی دوم اشاره می کنیم. تغییراتی در این حد سهمگین.
تغییرات سهمگین در جهان همیشه پا بر دو عنصر پایه دارند: "سیاست" (قدرت / کنترل / نظام مندی) و "اقتصاد" که مادر همه ی تغییرات است. هیچ تغییر مهیبی در جهان بدون حضور این دو عنصر نه اتفاق افتاده، و نه اتفاق خواهد افتاد. از این رو، فرمول قدیمی "دنبال پول برو" یا "ببین کی نفع برده" راهگشاست.
تولد کارت اعتباری در دهه 50 میلادی و فراگیری آن در دهه هشتاد، نقطه چرخشی بود که پول را از پشتوانه ی اصلی خود یعنی طلا جدا کرد. به عبارتی، "اعتبار" بر جای "پول" نشست و آن مراکزی که اعتبار تخصیص می دانند مالک پول و کنترل کننده مصرف کنندگان پول شدند.
دهه هاست که بانکهای مرکزی جهان و مگاکورپوریشن های بین المللی بدنبال یک واحد پول جهانی هستند، اما هنوز موفق نشده اند آنرا جا بیاندازند. واحد پول جهانی به معنی تثبیت تسلط گلوبالیسم بر جهان  است. بیتکوین فعلاً آمده، اما فراگیر نیست. کردیت کارت هم جای خود. همین امروز، در بسیاری از کشورها مثل سوئد، خریدکردن با پول نقد تقریباً ناممکن است. شما در مرکز استکهلم اگر بخواهید یک قهوه بخرید، باید با کارت اعتباری حساب کنید! این فراگیری، به دیگر کشورها نیز در حال سرایت است. آیا کرونا به این روند سرعت خواهد داد؟
گلوبالیسم با تغییر جایگاه مراکز تولید - از محلی به جهانی - بافت بومی اقتصادی کشورها را به کل تغییر داد. شما دیگر لباس دوخت آمریکا، یا حتا ایتالیا و فرانسه که مهد تولید لباس بودند نمی بینید و همه چیز شده ساخت چین یا چند کشور در حال توسعه دیگر. این روند برده داری نوین است.
می شود حدس زد که در یک پروژه ناپیدا، کرونا را به جان جهان انداختند تا علاوه بر گستراندن کنترل، در سازوکار جهان چند تغییر بنیادی ایجاد کنند، همه هم به بهانه همین کرونا! امروز من و شما را خیلی قانونی در خانه خودمان حبس کرده اند. این تغییرات چه خواهند بود را نه من می دانم نه شما؛ اما تردیدی نیست که بزودی شاهدش خواهیم بود...

دوشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۹۷

اشاره‌‎ای به دو چالش‎ عمده‌ی اسرائیل

طرح "سرزمین موعود" اسراببل با دو چالش عمده روبه رو است: یکی از بیرون و دیگری از درون. نخستین چالش، ایزوله بودن اسراییل در منطقه است. اسراییل شاید تنها کشوری در جهان باشد که با هیچیک از همسایگان خود نه رابطه ‎ای مسالمت‎آمیز، که اساساْ‌ رابطه ای ندارد. ایجاد بالانس با اتکا به قوای نظامی شاید تا مرحله ای جواب بدهد، اما دوام اش همیشگی نیست.
دوم، بافت جمعیتی اسراییل است که سی درصد آن‎را اعراب تشکیل می دهند. اعراب در بدنه ی سیاسی و فرهنگ رسمی اسراییل سهم چندانی ندارند و با رشد سریع جمعیت، اسراییل را با بغرنجی داخلی مواجه خواهند کرد. 

جمعه، آبان ۰۴، ۱۳۹۷

اشاره‎ای به باخت کاندیداهای ایرانی در انتخابات شورای شهر ریچموند هیل

در این نوشته، قصد من تحلیل موشکافانه‎ی باخت یا ارائه‎ی راهکار برای برد آتی کاندیداهای ایرانی نیست. من فکر می‎کنم به عنوان کسی که به یکی از کاندیداهای غیر ایرانی مشاوره داده و کمک مستمر کرده تا در جدی‎ترین رقابت انتخاباتی بین همه‎ی مناطق (منطقه پنج ریچموند هیل) برنده‎ی سنگین انتخابات باشد، مشاهدات و تجربیاتی دارم که شاید بتواند به درد کسی بخورد.
من این‎جا فقط به انتخابات ریچموند هیل می‎پردازم، اما به تبع آن، احتمالاً آن‎چه در تورنتو گذشته، فرق محتوایی چندانی با ریچموند هیل نداشته باشد. البته آن‎چه این‎جا فهرست می‎کنم، به‎طور کلی شامل همه‎ی کاندیداها نمی‎شود.
از دید من، مشکل کانونی کاندیداهای ایرانی را می‎توان چنین برشمرد:

1- نداشتن رابطه‎ی نزدیک با اهالی محل و تجربه‎ی مستقیم با بدنه‎ی اجتماع
2- ورود به رقابت به عنوان یک "ایرانی" نه کانادایی
3- بی‎تجربه‎گی در ساختار و امور سیاسی شهرداری ریچموند هیل
4- دست کم گرفتن حریف و نداشتن برنامه‎ی رقابتی منسجم
5- نداشتن مدیر و مشاور مجرب انتخاباتی - این‎را من از چرخش‎های عجیب کاندیداها متوجه شدم.
6- پرداختن به نقاط ضعف حریف، به جای پرداختن به نقاط قوت خود
7- سیستم تبلیغاتی غیر کارآمد، شلوغ و تقلیدی، به‎ویژه در رسانه‎ی اجتماعی
8- شناخت ضعیف از بافت بومی، علاقمندی‎ها، دغدغه‎ها، خواست‎ها و روانشناسی ساکنان منطقه‎ای که می‎خواهند در آن انتخاب شوند.
9- مطالعه‎نکردن نقاط رای‎خیز - سرمایه‎گذاری‎نکردن روی رای‎دهندگان کلیدی
10-  ضعف جدی در عبور از بحران و مواجهه با حریف 
11- غیر متمرکز بودن و نبود کار تیمی حرفه‎ای - این سرآسیمه‎گی و آشفته‎گی هر روز بیش‎تر به چشم می‎خورد.
12- استفاده‎ی بیش از حد از روابط، به جای اتکا به رای‎دهنده‎گان‎
13- نزدیکی به نهادهایی که برای آن‎ها هزینه‎ساز بود (بعضی های شان)

شاید تنها چند مورد از این موارد بتواند جلوی ورود یک کاندیدا به شورای شهر را بگیرد. من می توانم راجع به هر یک از این موارد چند پاراگراف بنویسم، ولی خود این سربرگ ها به حد کافی گویا هستند.
کسانی که من در این انتخابات دیدم، برداشتی زیربنایی از موضوع انتخابات نداشتند و کل قضیه را سرسری گرفته بودند. فکر می‎کردند با چند تا عکس گرفتن با افراد سرشناس، یارگیری‎های تاکتیکی-سیاسی (که اغلب غلط بود) و پرکردن خیابان‎ها با پلاکاردهایی که هر روز بر تعداد و ابعادشان افزوده می‎شد، می‎توانستند نتیجه را به نفع خود عوض کنند! انگیزه خیلی مهم است، اما برای برد در انتخابات کافی نیست!
کسی اگر می‎خواهد در انتخابات بعدی کاندید شود، حتماً باید کارش را از همین امروز - و از روی برنامه‎ای منسجم - شروع کند. لازم است از کسانی که در انتخابات برده‎اند درخواست مشاوره کند و از آن‎ها بیاموزد. گرفتن مشاوره از کسانی که تنها دستی از دور در آتش دارند عایدی‎ای جز بدآموزی و شکستی دیگر ندارد.
به باور من، باخت در انتخابات چیزی بیش از کسب تجربه برای بردهای آتی نیست. شخصی‎نگرفتن مسئله‎ی باخت و فائق‎آمدن بر تبعات عاطفی آن، نخستین قدم است برای برد در انتخابات بعدی.

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۲

به مناسبت چهارم امرداد: اشاره‌ای به کشف حجاب

انتقادی که بعضی به رضاشاه بزرگ وارد می‌کنند، کشف حجاب اجباری است! این افراد چنین مطرح می‌کنند که "انسان بایستی در انتخاب پوشش خود اختیار داشته باشد" و به این بهانه،‌ حرکت رضاشاه را ظالمانه ارزیابی می‌کنند. این نظرگاه گذشته از آن‌که بی‌ربط است و برای آن زمان و آن حرکت موضوعیتی ندارد، علاوه بر آن‌که با استفاده از ابزار مدنیتِ لیبرال به جنگ با دست‌آورد آن (حقوق زنان) می‌رود،‌ با روح زمان و نیز پدیدارشناسی حجاب نیز سخت بیگانه است!

حجاب یک شیوه‌ی پوششی (Fashion) نیست که زنان در انتخابش آزاد باشند؛ حجاب تبلور طرز فکری قشری-مذهبی است با پشتوانه‌ای تاریخی و صد البته سرکوبگر، که به شکلی سیستماتیک (قانونی یا ضمنی؛ قراردادهای اجتماعی و فشار جامعه‌ی مردسالار) به زنان تحمیل شده است. در حوزه‌ی مسائل تربیتی، در خانواده‌ها و جوامع قشری، ذهن کودک را طوری برنامه‌ریزی می‌کنند و برایش پارادایم می‌سازند که زندگی بدون حجاب را نتواند اصلاً تصور کند! این کودک وقتی بزرگ شد،‌ همین سنت غلط را به کودک خودش انتقال می‌دهد و این سیر باطل ادامه پیدا می‌کند. در این معادله،‌ تنها چیزی که جایش خالی است، موضوع "انتخاب" است.

پی‌نوشت:
 به عوامل بازدارنده‌ای چون حجاب در اصطلاح می‌گویند Terror Barrier: جداره‌ای‌ست که گرد انسان می‌پیچد و ارتباط او و جهان آزاد پیرامون را ناممکن می‌سازد. دنیای درون این جداره کوچک است و تاریک و محدود. هر گونه مانوری در آن ناممکن است، چه انسان زندانیِ این جداره‌ی ناپیداست و مرزهای حرکت او از قبل تعیین شده است. تنها راه پیشروی در زندگی برای چنین انسانی، شکستن این دیواره است. وقتی منفذی در آن ایجاد شد و از آن گذشت، محال است که به وضعیت قبلی خود بازگردد. راه عبور از جهان بسته‌ی تاریک به دنیای روشنِ آزاد به کوتاهی عبور از یک منفذ است،‌ اما برداشتن همین یک قدم کاری‌ست کارستان. کشف حجاب را می‌شود به این تمثیل مانند کرد.

چهارشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۹۱

واژه‌ی "مردم" از نگاه رسانه‌ای

وقتی به واژه‌ی "مردم" در یک گزارش رسانه‌ای می‌رسیم، ناخودآگاه این تصویر در ذهن‌مان نقش می‌بندد: "بدنه‌ی جامعه یعنی مردم عملی قابل اعتماد و برحق انجام داده است، حتا اگر این عمل با موازین عقلی نخواند". در این‌گونه گزارش‌ها واژه‌ی "مردم" مرکز ثقل همه‌ی آن‌ چیزی است که قرار است گفته شود. به‌عبارتی، اصل خبر یا نظری که قرار است با این گزارش به مخاطب منتقل شود خودش را پشت واژه‌ای کاملاً موجه پنهان کرده و به سرشت "بی‌گناه" آن آذین شده است.
 این اما تمام ماجرا نیست: تصویر ذهنی ما آن‌جا کامل می‌شود که هر کس و هر چیزی را که این "مردم" بر علیه آن قد علم کرده باشند "ناحق" و باطل به‌شمار می‌آوریم. سیستم ذهنیت‌ساز رسانه، با استفاده‌ی ابزاری از بار معنایی واژه‌ی "مردم"، به افکار عمومی آن‌گونه که می‌خواهد جهت می‌دهد و همین موضوع جایگاه این واژه‌ی کلیدی را بس یگانه ساخته است. جالب این‌جاست که تمامی رسانه‌های موجود -چه در ممالک دموکراتیک و چه در سیستم‌های استبدادی- عیناً به همین شکل افکار عمومی می‌سازند، زیرا هیچ دولتی نیست که خودش را مدافع مردم نداند! این دقیقاً نقطه‌ی اشتراک نظام‌های دموکراتیک با پوپولیست است، چون اولی خودش را منتخب آرای مردم می‌داند و دومی خود را برآمده از بطن توده‌ها و لاجرم تحت پشتیبانی کامل آنان.
در یک خبر هر جا که از مردم یاد شد، دو گروه در حال معرفی هستند: کسانی که حق با آن‌هاست که "مردم" نام دارند و آن‌ها که حق ندارند و آدم‌های بد داستان قلمداد می‌شوند که این مردم در مقابل آنان دست به عملی زده‌اند. بنابراین، رسانه هر جا و در هر موقعیتی که در حال القای یک نظر به مخاطب باشد، به آن رنگ و لعاب "مردمی" می‌زند و آنان را که می‌‌خواهد خراب کند، "نامردمان" معرفی می‌کند.

شوربختانه در دنیای کنونی، رسانه‌ها از وظیفه‌ی اصلی خود که "خبررسانی" بی‌دخل و تصرف است بسیار دور شده‌اند و در یک دگردیسی، به "خبرسازی" روی آورده‌اند. یعنی به‌واقع رسانه‌ای که قرار بود رکن اصلی دموکراسی باشد و در ظلمات فراگیر شمعی بیافروزد، به بازوی تاریکخانه‌ی قدرت تبدیل شده است و برای جاانداختن امیال آن، جاده صاف می‌کند و افکار عمومی می‌سازد.

این‌جا بد نیست مثالی بیاوریم تا موضوع بهتر جا بیافتد. خبرگزاری آلمان "دویچه‌وله" در خبری (22 سپتامبر) چنین آورده است:

«مردم لیبی در بنغازی در تظاهراتی علیه شبه‌نظامیان به مقر گروهی که گفته می‌شود عامل حمله به سفارت آمریکا است حمله کردند. .

 ما در این‌جا قصد نداریم که سازمان‌دهنده‌ی این‌گونه تظاهرات‌ها و خاستگاه آن‌را شناسایی کنیم؛ حتا قدمی به‌پیش، قصد قضاوت در کل ماجرا را نیز نداریم. هدف ما این‌جا تنها نشان‌دادن استفاده‌ی ابزاری رسانه از واژه‌ی معصوم "مردم" است.
در همین یک خط، به سادگی مشاهده می‌کنید که حق با کیست (طبعاً‌ مردم) و آن‌ها که مورد حمله قرار گرفته‌اند اصلاً مردم به حساب نمی‌آیند! باقی متن نیز تنها سعی‌ای است در اثبات تز خبر که بر پیشانی‌ آن نشسته است. در خبر رسانه‌ی دموکراتیک، آن‌ها که به سفارت آمریکا ریخته‌اند "شبه‌نظامیان"ی خودسر شمارده می‌شوند، اگر روی‌شان بشود اصلاً می‌گویند این‌ها را القاعده سازماندهی کرده، اما جالب این‌جاست که همین افراد موقعی که داشتند بر علیه قذافی می‌جنگیدند "مردم‌" خوانده می‌شدند! در نظام اسلامی میهن ما نیز مخالفین  در تظاهرات خیابانی"اشرار" هستند و آن‌ها که به راهپیمایی روز قدس می‌روند مردم. در مصر هفتاد میلیونی، کم‌تر از صد هزار نفر بر علیه مبارک به خیابان آمدند، اما رسانه‌ی مسلط این عده را "مردم" نامید و باقی شصت‌وخرده‌ای جمعیت را اصلاً به‌حساب نیاورد. وقتی تعدادی از گارد مبارک به تظاهرات یورش آوردند، چنان این موضوع را در بوق کرد و وحشت تولید کرد که همه بر مظلومیت این مردم گریستند...
با این‌گونه خبرسازی، رسانه قصد دارد دهن منتقدینی را ببندد که به کل پروژه‌ی دموکراتیک‌سازی کشورهای خاورمیانه به دیده‌ی شک می‌نگرند و بگوید که مسیر کاملاً "دموکراتیک" روی کار آمدن اسلامیون در این کشورها را قدرت مسلط هموار نکرده است. در واقع می‌خواهند از بدبین‌شدن افکار عمومی وحشت‌زده (از رخداد مهیب کشتن سفیر آمریکا و ریختن به سفارت) به انقلاب‌های خودساخته و یک‌شبه‌ی چند کشور عربی پیشگیری کنند. وقتی هسته‌ی فکری رسانه‌ای در دنیای امروز را بشناسیم، کم‌تر هیجان‌زده می‌شویم و بیش‌تر می‌اندیشیم... و این مسیر رو به آگاهی است. 

سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۹۱

سوریه به آخر خط رسیده است!

اسد و سوریه‌اش به آخر خط رسیده‌اند. این را اخبار و پیشروی چشم‌گیر انقلابیون مسلح می‌گویند. بعد نیز بدون دقت در ریشه‌های موضوع، لابد حتماً خواهند گفت: "مردم بر علیه نظام ظلم انقلاب کردند و پیروز شدند"!  یعنی به این حد ساده‌اندیشی؛ تا این حد تقلیل‌گرایی؟! جالب این‌جاست که روی این تز از چپ و راست توافق دارند؛ از معرکه‌گردانان "بهار عربی" بگیرید تا مارکسیست‌های مستقر در بلاد استکبار...

اما کالبدشکافی "بهار عربی" و گسترش‌اش در اقمار عرب و احتمالاً غیر عرب‌اش چندان سخت نیست: کافی‌ست که ببینیم "این وسط چه کسی (کسانی) از بی‌ثباتی کشورهای استراتژیک یا صاحب منابع خاورمیانه سود می‌برد". برای رسیدن به تحلیل درست البته بایستی به این فلسفه مسلح بود: هیچ اتفاقی در دنیا "اتفاقی" نمی‌افتد! بی‌ثباتی در کشورهای غنیِ در حال توسعه، تضمین تسلط و بهره‌برداری درازمدت برای "قدرت مرکزی جهان" است.

همان‌گونه که می‌شد حدس زد، سوریه را به جنگ داخلی کشاندند و این‌قدر حکایت را کش خواهد داد تا از پا دربیاید و به ویرانه تبدیل شود! تضمین این‌جاست که در این ویرانه، هر نظام و حکومتی که سر کار بیاید، چنان گرفتار مشکلات بی‌شمار است که دولت مستاجل‌اش محال است پا از سستی سفت کند. بدتر، آنجا به لانه تولید تروریسم تبدیل خواهد شد.

این‌ها که قلمی شد البته همه تکرار مکررات بود؛ ما اما این وسط چه درس می‌گیریم؟ برای منِ شهروند ایرانی که دلبسته‌ی ایران‌ام، سناریو و اجرای "بهار عربی" آیینه‌ی تمام نمایی است برای دیدن آن‌چه در سال 57 بر کشورم رفت، حال در شکل و قامتی دیگر. یعنی هر چه هست، ابداً جای خوشحالی نیست و فقط عبرت است. نظام سیاسی ایران اگر با حمله نظامی فرو ریزد، شک ندارم که جمع‌کردن‌اش آرزویی محال خواهد بود. حتا اگر خود مردم دست به زانو زنند و به‌پا خیزند، سخت باید مراقب گربه‌رقصانی خارجی (بخوان بانکداری جهانی) باشند. مردم ما فقط باید به نیروی خود بیاندیشند و اتکا کنند و بس. 
 

جمعه، بهمن ۱۴، ۱۳۹۰

موضوع واحد پول جهانی دلار و گوشه‌ای از مسائل پشت پرده‌ی آن

نگاه دکتر خشایار شجاعتی به:
دلایل انفجار قیمت ارز و دلار در هفته‌های گذشته و در کل موضوع تثبیت دلار و مسائل سیاسی پشت پرده‌ی آن در چند دهه‌ی گذشته... و نکاتی حاشیه‌ای در همین راستا:

http://www.youtube.com/watch?v=yndUioXena0&feature=player_embedded

برای فهم بهتر آن‌چه در دنیای ما می‌گذارد، نمی‌توان فقط به اطلاعاتی که "رسانه‌ی مسلط" (Mainstream) منتشر می‌کند اکتفا کرد. بایستی مطالعه‌ی آزاد داشت. بایستی لای سطرها را خواند و پشت دیوار را حدس زد. بعد از بررسی‌های موشکافانه، طبعاً به نکاتی دست خواهیم یافت که به "تئوری توطئه"‌ معروف‌اند. جالب این‌جاست که ما را سال‌هاست از تئوری توطئه ترسانده‌اند و هر جا که نقدی غیر متعارف -خارج از چهارچوب رسانه‌ی مسلط- به آن‌چه می‌گذرد داشته‌ایم، ما را به داشتن ذهنیت "دایی‌جان‌ناپلئونی" متهم کرده‌اند!
این روزها به برکت اینترنت، دامنه‌ی مطالعات آزاد بین نسل جوان و جویا بسیار گسترش یافته است، چه این نسل آینده‌ی خود را در خطر تباهی می‌بیند و دیگر نمی‌خواهد به ساز نگاه سنتی به سیاست و اقتصاد برقصد و به انگ‌های بی‌محتوا چون "ذهنیتی آغشته به تئوری توطئه" نیز بی‌اعتناست.

پی‌نوشت:
من البته با تمام گفته‌ی دکتر شجاعتی همسو نیستم، هر چند نکاتی فنی و بس قابل پیگرد در آن‌ها یافته‌ام. من هم‌چنان معتقدم خود ارباب دو ارز اصلی جهان یعنی دلار و یورو، خودخواسته این ارزها را چنان شکننده خواهند کرد که مردم کشورهای غربی به شکلی "دموکراتیک" رای به یکی شدن ارزها و سربرآوردن واحد پول جهانی بدهند.
 با رخ‌دادن این اتفاق چندان فاصله‌ای نداریم. با یکی‌شدن واحد پول جهانی دو هدف عمده پیگیری می‌شود:
1- رویگردانی از عمل به بسیاری از تعهدات مالی و ویرانگری‌های اقتصادی چند دهه‌ی گذشته، بعد از سربرآوردن "جهان کردیت کارد"
2- کنترل مشخص و یگانه بر جهان.

دوشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۰

جایزه‌ی گلدن گلوبز فرهادی و غرور ملی ایرانیان!

جوایزی چون گلدن گلوبز که به فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی تعلق گرفت، چون مرهمی عمل می‌کنند بر غرور زخم‌خورده‌ی ایرانیان. از آن‌سو، این‌دست جوایز (چون فستیوال کن یا حتا جایزه‌ی صلح نوبل) نه با معیاری فنی و هنری، بل‌که با پس‌زمینه‌ و نگرشی کاملاً سیاسی به این‌گونه فیلم‌ها و افراد اهدا می‌شوند. نابینایی محض است که ما رد سیاست در چنین جوایزی را نبینیم. و اما سمت دیگر، مخاطب غربی است که گمان نکنم زیاد پیگیر جوایز فیلم‌های خارجی در فستیوال‌ها باشد. همین امر کار را برای دست‌اندرکاران چنین فستیوال‌هایی -و صد البته پشتیبانان سیاسی‌شان- راحت‌تر می‌کند.
در حاشیه اما نظام جمهوری اسلامی نشسته است که همیشه از مطرح‌شدن‌های ادبی-هنری سود خود جسته است، هر چند با بی‌تفاوت‌نشان‌دادن تصنعی خود. این‌که سیمای جمهوری اسلامی چنین حوادث هنری را هیچ‌وقت در داخل کشور بازتاب نمی‌دهد، ربطی به منافع سیاسی برونمرزی این رژیم از چنین فضای تبلیغاتی ندارد.

من قصد جریحه‌دارکردن غرور ایرانیان و پراندن نشئه‌گی موقتی از برنده‌شدن "فیلم‌شان" را ندارم، اما معتقدم عیارسنج ما بایستی بدجوری ترک خورده باشد که فیلم‌هایی از جنس کیارستمی یا جدایی نادر از سیمین فرهادی را در رده‌بندی جهانی ارزیابی کنیم!  در پایان شاید بد نباشد نظری کنیم به یادداشت کوتاه مسعود امیرخلیلی که هفتم ژانویه‌ در فیسبوک ثبت کرده است:
فیلم «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی فرهادی در اروپا با استقبال زیادی روبرو شد و جایزه های نیز دریافت کرده است. این قیلم سیاسی فرهادی دوباره موضوع تکراری و خسته کننده " سنت و تجدد " را به نمایش گذاشت. بحث سنت و تجدد بیش از صد سال است که فکر روشنفکران ایرانی را بخود مشغول کرده است و یک نوع سرگرمی برای روشنفکر ایرانی شده است. شاخه ی از این گفتمان سنت و تجدد نیز در بحث های ، همچنین تکراری ، سکولاریسم مشاهده می شود و سرگرمی دیگر روشنفکران ایرانی است. بحث های سکولاریسم، یا سنت و تجدد برای اروپایی ها مربوط به روز نیست، اما چون یک اقلیت بزرگ مسلمان در این کشور ها زندگی می کند اروپایی ها با کنجکاوی و علاقه این موضوع ها را تعقیب می کنند. از طرف دیگر این فیلم برای اروپایی ها یک نوع فلکلور و جنبه توریستی نیز دارد. علت موفقیت فیلم فرهادی همین دو علت است و نه ارزش هنری این فیلم که ارزشی ندارد. اما چرا فیلم سوررئالیسم " مرغ با آلو " مرجان ساتراپی ( سازنده فیلم پرسپولیس) با بازی گلشیفته فراهانی در اروپا موفقیتی نداشت؟ به این علت که این یک فیلم سیاسی نیست و شعاری نیز نداده است. موضوع فیلم نگاهی نه رئالیستی به مرگ و عشق است و با اینکه اینجا هم به سنت اشاره می شود ( پدر و مادر مخالف ازدواج دخترشان با مرد دلخواه او هستند ) ، اما ساتراپی خیلی زود این مسئله سنت و تجدد را به کنار می گذارد و مانند فرهادی که به نوعی رئالیستی و ارزان تضاد بین سنت و مدرن را دراماتیزه می کند سوژه فیلم خود ، مرگ و عشق ، را به صورتی بس زیبا و سوررئالیستی به نمایش می گذارد. فیلم ساتراپی جوابی است به هنر سیاست زده و اجتماعی گارگردانی نظیر فرهادی.
 پی‌نوشت:
می‌توانستم به این یادداشت سطرها شاخ‌وبرگ بدهم و با چوب‌دست استدلال، کنجکاوی خواننده را از هر دالانی وارد شد بزنم. اما ایفای نقش "مخالف شش‌دانگ"، آن‌هم زمانی که کورسویی از شادی بر ظلمات وحشت جنگ و سرکوب و سانسور تابیدن‌ گرفته، رسم مروت نیست. از آن طرف نمی‌توانستم عوام‌گرایانه با شلوغیِ در فضا پیچیده هم‌فریاد شوم و ایده‌ی واقعی‌ام را فروبلعم. این نیز رسم این قلم نیست. راه میانه را گرفتم، اما نه تخته‌گاز! 

دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۰

نظر بی‌مغز حمید دباشی: اشاره‌ای به مقاله‌ی او در وبلاگ ملکوت

توضیح:
من نخست سعی کردم این یادداشت را که در واقع پیامی وبلاگی است، در زیر نوشته‌ای که لینک شده بفرستم، اما پیامگیر وبلاگ ملکوت رخصت نداد، یا شاید عیب از سرور یا کامپیوتر من یا دیگر دلایل فنی بود که ... نمی‌دانم! به هر حال، این‌جا می‌گذارم‌اش.


جناب محمدپور! از بابت ترجمه‌ی مقاله‌ی حمید دباشی به نوبه‌ی خودم سپاسگزاری می‌کنم، هرچند دریافت من و نظرگاه شما دوگونه است. به دید من، مقاله‌ی دباشی، گذشته‌ از این‌که هتاکانه و پرخاشگرانه قلمی شده، در مغزه‌ی خود آگاهی جدید و جدی‌ای برای عرضه ندارد و تنها یادآور جدل‌های بی‌پایان رایج اکتیویست‌های داخل چارچوب دانشگاه‌های آمریکاست و نه بیش. این جدل‌های پست کلونیالیستی و ادوراد سعیدوار هم که می‌دانیم حکایت‌شان؛ دو چهارراه آن‌طرف‌تر از دانشگاه خاموش و حتا از ذهن دانشجویان سابق نیز محو می‌شوند!

اگر آدمی چون دکتر حمید دباشی نتوانسته و نمی‌تواند در مردم اثر کند و به بدنه‌ی روشنفکری موجود ایرانی وصل شود و وزنی پیدا کند (منظورم دانشگاهیان آمریکا یا انگلیس نیست)، به‌دلیل "نثر ضعیف فارسی یا نااگاهی روشنفکری ایرانی از گفتمان‌های عالمانه و موشکفانه‌ی علوم سیاسی آکادمی‌های غربی یا پی‌گیری‌نکردن ارجاعات جدی مقاله‌ی ایشان توسط خواننده‌ی شتابزده و برانگیخته یا"... دیگر دلایلی که عرق‌ریزان فهرست کرده‌اید نیست، بل دلیل ساده‌تری دارد: دیدگاه‌های ایدئولوژیکی از این جنس اصولاً نمی‌تواند بردی بیش از قلمرو دانشگاه داشته باشد (دانشجوها محکوم‌اند به مخاطب‌بودن) و تنها قادر است به بخش کوچکی از دانشجویان همفکر خوراک بدهد و خلاص.

برای گلاویزشدن با خطر جنگ، ناسزاگفتن به زمین و زمان چاره‌ساز نیست. نیز ناسزانامه‌ای سطحی و تکراری را نمی‌شود به سبک حوزوی و چون متنی فقهی تفسیر و حاشیه‌نویسی کرد.

ذهن دشمن‌ساز و دشمن‌شناس دباشی -که سراسر گرفتار شعارزدگی چپ نو است- قادر به درک پیچیدگی‌های موضوع نیست، زیرا با طرفین دعوا -موافقان جنگ یا مخالفان‌اش- درد مشترک و بستر فکری مشترک و کلاً دغدغه‌ی مشترک ندارد. از این‌روست که مخالفت او با جنگ از جنس مخالفت آدمی چون من یا شما نیست. دغدغه‌ی دباشی، پریدن باجا و بی‌جا به "امپریالیسم جهانی" است و دیگر اوهامی از این دست، بدون شناختی ریشه‌ای و به‌روز از ماهیت امپریالیسم.

ما برای این‌که با جنگ احتمالی مخالفت کنیم، نخست باید گفته‌ها و ناگفته‌های طرفداران گویا یا خاموش مداخله‌ی نظامی را بشناسیم و ذهنیت‌شان را کشف کنیم؛ بایستی فشاری که آنان را به این صف‌آرایی کشیده درک کنیم تا بتوانیم استدلال قانع‌کننده ارائه دهیم؛ نه این‌که مثل حضرت‌اش چوب برداریم و با دهانی کف‌کرده و فرصت‌طلبانه و خود-مطرح-گرانه به گردن هر کس با مذاق فکری‌مان سازگار نیامد، مدال سیاه خیانت آویزان کنیم! این آدم چطور به خودش حق می‌دهد به مردمی جان‌به‌لب رسیده و گرفتار که از روی لاعلاجی -یا نقطه‌ی آخر ناآگاهی یا حتا فرصت‌طلبی- دل و چشم به "نیروهای آزادی‌بخش ناتو" دوخته و سپرده‌اند خائن خطاب کند، بدون دقیق‌شدن در ریشه‌های این سمت‌گیری؟ انصافاً ریشه‌یابی برای کسی که واژه‌ی "خائن" بنیاد نوشته‌اش را تشکیل می‌دهد اهمیتی تواند داشت؟ این کجای‌اش رسم آکادمیک است؟ کجایش اصلاً رسم انسانیت و شعور معقول است؟

شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۹۰

معیارهای ارزشی و اخلاقی در ساختار فکری ما

مسعود برجیان زیر عنوان "رایج‌ترین دروغ!" می‌نویسد:
«شما الان تقوا پیشه کن... رعایت کن... خودت رو نگه دار... سراغ کسی نرو... خدا موقع ازدواجت جبران می‌کنه...! (رایج‌ترین دروغی که به پسران جوان گفته می‌شود)»
و در فیسبوک زیر همین یادداشت اضافه می‌کند:
«... عین همین چیزی که در این استاتوس نوشته شده در مورد شخص من اتفاق افتاده. یعنی دقیقاً با این تفکر خام و دروغ، من فریب خورده‌ام. فریب نه از باب اینکه زمانی که می‌توانستم صرف لذت کنم، نکردم (که البته در جای خودش مهم و پراهمیت است) بلکه دقیقاً به دلیل همین تفکر القاشده‌ی غلط، حتی به آن طرف گام هم برنداشتم و از ساده‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین روابط هم پرهیز کردم و نتیجه‌ی ناشناخته ماندن مطلق دنیای زنان برای من...»

من می‌پندارم در این مسئله، آن‌چه کانونی است، مقوله‌ی "معیارهای ارزشی" است؛ معیارهای ارزشی فرد و جامعه که در یک اینهمانی، شانه‌به‌شانه‌ی هم حرکت می‌کنند و از هم اثر می‌گیرند. باید بازوهای آموزشی و تربیتی یک جامعه را شناخت و دید چطور عمل می‌کنند.
دین و مذهب و سنت ریشه‌‌ در آن، در جامعه‌ای مثل ایران امروز، یکی از مهم‌ترین مراکز تبلیغات اصول تربیتی هستند. مهم‌تر از آن اما رژیمی است که ضامن اجرای این دستورات است. همین موضوع به اجرای آهنین شئون اسلامی و جریان دائمی آن رسمیت می‌بخشد.
و اما کارکرد دین اسلام ایرانی که به واقع مذهب شیعه است، تنها عینی نیست. رشد و نمو در ساختار جامعه‌ی مذهبی با حضور حکومتی مذهبی، به شکل‌گیری "ذهنیت مذهبی" می‌انجامد، حتا اگر فرد چندان به اجرای فرایض دینی پایبند نباشد. من شخصاً با افرادی برخورد داشته‌ام که در عین ادعای بی‌قیدی به اصول دین یا حتا بی‌دینی، پای عمل که رسیده، از یک آخوند متعصب‌تر بوده‌اند! این اشاره درست چکیده‌ی همان "دین‌خویی" مورد نظر آرامش دوستدار است که چهار جلد کتاب سنگین صرف توضیح‌اش کرده است.[1] ما این‌جا با رسوبات فرامین مذهبی در ساختار ذهنی و روحی افراد سروکار داریم، نه با حدود اجرای فرایض دینی، تعلقات مذهبی یا سطح سواد آکادمیک آن‌ها.

از طرف دیگر، اگر نظام حکومتی یک کشور روحیه‌ای سکولار و لیبرال به‌خود گیرد، با تغییر در نظام آموزشی، نظام‌ ارزشی جامعه -و به تبع آن فرد- نیز دچار تغییر می‌شود. نمونه‌ی این روند را می‌شود در حکومت لائیک رضاشاه بزرگ و متعاقب آن محمدرضا شاه فقید سراغ گرفت. با اهدای حق تحصیل و حق رای به زنان و مشارکت‌دادن‌شان در بازار کار و در کل وزن‌دادن به نقش زنان در جامعه، به ایجاد فضای باز اجتماعی کمک‌های شایان توجهی شد. این مثال زمانی بهتر عینیت می‌یابد که به زندگی و تغییرات عقیدتی مهاجران ایرانی در جهان غرب نظر کنیم. قریب‌به‌اتفاق این افراد، با هر ایده و زمینه‌ی فکری که داشته باشند، با هر سفرشان به ایران خود متوجه تغییرات ژرفی که در نظام ارزشی‌شان پدید آمده می‌شوند.
در نظام جمهوری اسلامی نیز زن در دانشگاه یا محل کار حضور دارد، اما عملاً زیر سایه و سلطه‌ی نظام مردسالار، با کارکرد مذهبی‌اش. در چنین نظامی، زن هویت فردی مشخصی ندارد و هویت‌اش را از تشکیل خانواده و در واقع از مرد می‌گیرد. اگر در زمان رضاشاه و سپس آریامهر زن ایرانی هویت پیدا کرد، با انقلاب ننگین 57 این مسیر قطع شد!

دیگر این‌که با حضور اینترنت در زندگی مردم و نزدیک‌ترشدن روزافزون انسان‌ها به هم و شکستن مرزها و شاخصه‌های تربیتی منطقه‌ای، نوعی اخلاق جهانی ایجاد شده است که انسان ایرانی نیز -چه زن و چه مرد- از آن اثر می‌گیرد. انسان‌ها -حتا در جوامع بسته- دیگر از دستگاه تبلیغات حکومتی و ارزش‌های مذهبی یا خانوادگی و جامعه -به‌طور کامل- خوراک نمی‌گیرند، چه منبع متنوع و جدیدی به نام اینترنت پا به میدان گذاشته است.

ناگفته نگذارم که تغییر در یک جامعه، شاید به گذشت چند نسل زمان می‌برد و نیازمند مولفه‌هایی است خارج از مدار بسته‌ی نظام سیاسی ارزش‌مدار مذهبی. از میان این مولفه‌های رنگارنگ، می‌شود از حضور هنر (در زمینه‌های مختلف چون سینما و ادبیات) و سیستم سیاسی دموکراتیک (در بارورکردن و پذیرفتن چندرنگی و احترام و پذیرش گوناگونی در انسان‌ها) یاد کرد. دیگر مولفه‌ها نیز در کار است مثل کتاب‌های آموزشی مدارس و رادیو-تلویزیون و ... که لابد خود بهتر خبر دارید!

1- آثار آرامش دوستدار به ترتیب نشر: ملاحضات فلسفی در دین و علم، درخشش‌های تیره که اساس تز دوستدار در آن شرح می‌شود، امتناع تفکر در فرهنگ دینی که شرح مبسوطی است بر درخشش‌های تیره و در آخر، خویشاوندی پنهان که مجموعه‌ای است از مقالات در زمینه‌های مختلف فلسفی. 

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰

پس‌گرفتن "دکترای افتخاری" از علی‌میرفطروس!

شوربختانه رفتار حذفی و توهین‌آمیز آقای صمدانی -که عنوان دکتر و ریاست دانشگاه آمریکایی گلوبال را یدک می‌کشد-، به صرف یک اختلاف عقیده، نه نشانی از خردورزی آکادمیک دارد، نه احترام به آزادی بیان و اندیشه. به قول معروف: "هر چه بگندد نمک‌اش می‌زنند، وای به روزی که بگندد نمک"!
دستپاچگی شعارگونه دکتر صمدانی را می‌شود در یادداشت نوری‌علا مصداق یافت که به قولی، صرفاً مسئولیت از سر بازکردن است و بس. در این بازی مسئولیت‌گریزی البته، آقای صمدانی بر دیگر هم‌وندان خود پیشی گرفته، سعی در تخریب وجهه‌ی روشنفکری بلندآوازه‌ دارد که نیازش به القابی چون "دکترای افتخاری" فلان دانشگاه در حد "هیچ" است. به‌واقع اگر قرار بر اعتبارگیری از طرف مقابل باشد، این دانشگاه "افتخاری" آمریکایی گلوبال (اینترنتی) جناب صمدانی است که از نام بزرگی چون علی میرفطروس بهره برده، نه به‌عکس.

در این باره پاسخ علی میرفطروس خواندنی است:
«برطبق اطلاعیه ای که در روزنامهء انقلاب اسلامی آقای «دکتر» ابوالحسن بنی صدر منتشرشده، گویا مسئول «دانشگاه؟ گلوبال یونیورسیتی»، آقای صمدانی، به اتهام واهی ِ«حمایت من ازحملهء نظامی به ایران!!!»،خواستار سلب «تیتر دکترای افتخاری» این «دانشگاه ؟» ازمن شده است!

براین مژده گرجان فشانم رواست!
من همواره به پشتوانهء کتاب ها و تحقیقاتم (که خوشبختانه بخاطر استقبال و عنایت عاشقان تاریخ و فرهنگ ایران، هریک، به چاپ‌های متعدّد رسیده)، هیچگاه به اینگونه «دانشگاه» ها و«تیترها»، اعتنائی نداشته یا اعتباری نداده ام وبدون فروتنی، معتقد بودم که :این تیتر ِ دکتری است که باید به من افتخارکند نه برعکس!، ولذا، هیچگاه و درهیچیک از کتاب هایم ،ازاین «تیتر» استفاده نکرده ام...ِ»[لینک]



یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۰

دخالت نظامی ناتو، بدترین گزینه‌ی ممکن برای ایران (3)

گوشه‌ای به گرفتاری اقتصادی یونان و ...
وام‌گرفتن از بانک‌ های مرکزی (مثل بانک جهانی یا بانک مرکزی اروپا) و دیگر وام‌دهندگان بی‌مرز، پیامدهایی دارد درست مثل تسخیر و به‌بردگی‌گرفتن یک کشور. آنچه در یونان در حال اتفاق است، البته بدون خونریزی، شباهت عجیبی دارد به حوادث مصر یا تونس. با تزریق وام مابه‌ازا (Bail Out) به بدنه‌ی اقتصاد یونان، اداره‌ی تمام ساختمان اقتصادی این کشور، به‌طورعملی، از بانک‌ها گرفته تا صندوق بازنشستگان، به وام‌دهنده (اتحادیه) منتقل می‌ شود. تصمیم‌گیری‌های کلان اقتصادی و تا حدی کوچک نیز بدون اذن وام‌دهنده ممکن نخواهد بود. حضور پایاپای کشوری با بنیه‌ی ضعیف اقتصادی در کنار کشوری قوی اصولاً معنی‌ای جز این ندارد! درست با علم به این واقعیت بود که مردم و روشنفکران یونانی ماه‌ها بر علیه این طرح تظاهرات کردند (گاهی حتا خونین)، اما مدیای مسلط با بی‌توجهی به آن و صرفاً پوشش‌دادن "بهار خودساخته‌ی عربی"، راه را بر پس‌زدن طرح بست.
 آیا یونان قادر خواهد بود ساختمان اقتصادی خود را به حد کشورهای اصلی اتحادیه ارتقا دهد؟ پاسخ به این سئوال البته سخت نیست، چون ماهیت اقتصاد غیر صنعتی یونان را همگان می‌ شناسند. پس، سیر فرورفتن در قرض و پیروی از "اراده‌ی مرکزی اروپا" به‌قوت خود ادامه یافته و تشدید خواهد شد.
نکته‌ی حاشیه‌ای و اما قابل تامل این است که بانک مرکزی اروپا با کدام پشتوانه می‌ خواهد به یونان یا  مهم‌تر از آن ایتالیا وام بدهد؟ سرمایه‌گذاران اصلی این بانک‌ چه ارگان‌ها یا کسانی هستند؟ شاید فکر کنید دولت آلمان یا فرانسه! پاسخ به این پرسش، تحقیقی همه‌جانبه بر مبنای مدارک و شواهد غیر رسمی را می‌ طلبد که در اینترنت به وفور یافت می‌شود.

  آن‌طور که می‌گویند، طراح اصلی و سازمان‌دهنده‌ی اقتصادی یونان در سال‌های گذشته GS بوده است که یکی از ابرقدرت‌های بورس است. جالب این‌جاست که بلافاصله بعد از یونان -یعنی به‌فاصله‌ی یک‌روز-، قضیه‌ی بدهی نجومی ایتالیا (هزار و نهصد میلیارد یورو) در صدر قرار گرفت و متعاقبش، ماریو مونتی نخست وزیر "عبور از بحران" شد که خودش ‌سال‌ها از مشاورین ارشد GS بوده است! یعنی اگر قبلاً بانک‌ های جهانی و بورس از راه دور این کشورها را کنترل می‌ کردند، امروز دیگر لزومی نمی‌ بینند که در سایه عمل کنند؛ خود وارد گود شده‌اند و "دولت تعیین می‌ کنند"!
عده‌ای معتقدند که گرفتاری یونان به‌خاطر تنبلی مردم یونان است! یعنی یونانی‌ها و احتمالاً ایتالیایی‌ها و اسپانیایی‌ها... عرضه‌ی بالاکشیدن خود به حد استانداردهای اروپا را ندارند. اگر این کشورها بی‌عرضه‌اند، پس چرا اصولاً به اتحادیه دعوت شده‌اند؟ آیا نباید فکر کرد که دعوت شده‌اند، تا به دست خود ویران شوند؟ در ثانی، طبق مشاهدات خود من، از حدود دوازده سال پیش به این سو، قیمت کالاها و سرویس‌ها در سرآمد کشورهای اروپایی یعنی آلمان، تقریباً یک برابر و نیم تا دو برابر شده است. آیا فرمول تنبلی در مورد مردم آلمان هم صادق است، یا این‌که طراحان بازی مالی در اروپا برای‌شان فرق نمی‌ کند کدام مردم با چه ملیتی تحت فشار باشند؟

رسم امروز دنیا
دنیای امروز، دنیای غرامت‌دهی و غرامت‌ستانی است. به‌واقع تمام اتفاقات بزرگ زیر سایه‌ی همین چتر رخ می‌ دهند. کشورها در اروپا (یونان، ایتالیا، پرتقال، ایرلند، اسپانیا و...) درگیر طرحی می‌شوند و تعهداتی را می‌ پذیرند که خود بهتر می‌دانند عمل به آن‌ها ممکن نیست . به واسطه‌ی عضویت در یک جمع قاره‌ای، تا گلو در قرض فرو می‌ روند و دیگر امکانی پیش نمی‌ آید که به استقلال مالی/ملی نسبی قبلی خود برگردند.
در شرق، نظام سیاسی کشورها نابود می‌شود و بنیاد ساختمان ثبات‌ شان ترک برمی‌دارد تا درآمدهای‌ شان صرف بدهی‌ های روزافزون و بازسازی‌های بی‌پایان بشود. به‌چشم دقت، یک جور اینهمانی وجود دارد بین همه‌ی این اتفاقات، در چند دهه‌ی گذشته. این مسائل را آریامهر پیشبینی می کردند و در مصاحبه ها و کتاب "پاسخ به تاریخ" یادآور شدند.
در دگردیسی امروز جهان، بحث دارا و ندار از حوزه‌ی جغرافیا و بُرد دید خارج شده، به ماورای تخیل و گمان پرکشیده است. به‌خاطر پیچیدگی و شتاب مشکلات امروز جهان، شناسایی بانیان اصلی این تحولات تاریک ساده نیست، چرا که در قید و زیر نام و جغرافیا و پرچم ملی نیستند. با این وجود، سخت نیست که دست طراحان گلوبالیست را در سرنوشت بسیاری از کشورها ببینیم، به‌خاطر عاقبت مشابه.
آن‌چه دارد در دنیای فعلی اتفاق می‌ افتد، محصول روندی‌ست زنجیروار و گلوبالیستی و هدایت شده که سر نخ این روند، به‌دست عده‌ی مشخصی است، فارغ از هر نژاد و ملیت.

بخش پایانی این یادداشت را، به‌زودی خواهید خواند.

:: دیگر بخش‌ها: [یک][دو]

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۰

تظاهرات در وال استریت

این تظاهراتی که در وال استریت و دیگر جاها در جریان است، برخاسته از درکی مشترک است؛ درکی که از ویرانی جهان به‌دست عده‌ای بسیار معدود به اسم گلوبالیست ها عمیقاً‌ نگران است. همان‌طور که برای ملا حسنی نوشتم:
کسانی که به گردانندگان بازار سهام و بورس اعتراض می‌کنند و در وال استریت و باقی جاها تظاهرات کرده‌اند و می‌کنند، اکثراً آدم‌های آگاه و تحصیل‌کرده‌ای هستند که نزول کیفیت زندگی و ویرانی اقتصاد را به شکلی عمیق و علمی می‌بینند و در زندگی خودشان حس می‌کنند. عوامل آن‌را هم خیلی خوب تشخیص داده‌اند و زده‌اند به ریشه. این تظاهرات، با تظاهرات نقل‌علی‌هایی که با خواندن دو تا مقاله‌ی پر از غلط، شده بودند انقلابی و در ایران و مصر و باقی جاها خودزنی کردند، حسابش فرق می‌کند.
این یک حرکت فارق از بینش سیاسی خاص است و فراگیر است و هر کس که به منافع آینده‌ی انسان در کره‌ی خاک فکر می‌کند را همراه خود کرده است
. [پیوند]
گذشته از این‌که شعبده‌بازان حرفه‌ای، چه در سیستم حاکم و چه حقوق بشری‌های چپ متنفر از آمریکا که با چشم‌ها و مغزهای بسته همیشه آماده‌ی یورش هستند، طبعاً سعی در منحرف‌کردن جریان خواهند کرد، اما نفس حرکت از هر چیزی مهم‌تر است. این از معدود اعتراض‌هایی است که اکثر جریان‌‌های سیاسی را در صف خود کنار هم ایستانده و نقطه‌ی خطر را به درستی نشانه گرفته است.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۰

در باب نتیجه‌ی انتخابات کانادا

انتخاب مجدد حزب آبی محافظه‌کار (به رهبری استفن هارپر) و نیز بالاآمدن بی‌سابقه‌ی حزب نارنجی چپ NDP، قبل از هر چیز پی‌آمد ضعیف‌شدن حزب قرمز لیبرال هستند. به‌واقع، رای‌دهندگان همیشگی حزب لیبرال ریختند و به گرد دو حزب دیگر حلقه زدند. حتا حزب سبز (الیزابت می) نیز -برای اولین بار در تاریخ‌اش- در مجلس صاحب کرسی شد.

البته شخصیت رهبری احزاب نیز در این بین بی‌تاثیر نبود. برای مثال، اگر شخصیت کاریزماتیک جک لیتون (NDP) نبود، این حزب رکورد تاریخی خود را در این انتخابات نمی‌شکست. از آن سو، عرضه‌ی ضعیف مایکل ایگناتیوف از حزب لیبرال بر آن حزب سخت تمام شد. از همه‌ی این‌ها که بگذریم، وسیع‌شدن جوامع مهاجر در کانادا -که اغلب طرفدار NDP هستند و هم‌چنین افزایش تعداد افراد مسن که آن‌ها نیز سخت وامدار طرح‌های خدمات اجتماعی چپ هستند، خود مزید بر علت‌اند.

من در این بین اما بر دلیل اول بیش‌تر مصر هستم. دیدن رادیکالیزه‌شدن جامعه‌ی کانادا -بین راست و چپ و کمرنگ‌شدن میانه- چندان سخت نیست. ممکن است این موضوع از رکود اقتصاد جهانی پس از 2008 مایه بگیرد؛ شاید هم به‌خاطر هیجانی که در دهه‌ی گذشته از جنگ‌ها و انقلاب‌ها در دنیا فراگیر شده... هر چه هست، روان جامعه به حد قابل توجهی تیز و موضع‌گیر شده و آن آرامش و میانه‌روی معروف کانادایی را کنار زده است.

:: کاندیداها را بهتر بشناسیم: [+]
:: اخبار انتخابات: [+]

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۰

انتخابات فدرال کانادا

من در انتخابات این دوره‌ی کانادا هم مثل سری قبل شرکت نخواهم کرد، چون به راه‌وروش احزاب موجود چندان اعتماد ندارم. شناختم هم نتیجه‌ی بیش از یک دهه زندگی در کانادا -با همه‌ی فراز و نشیب‌هایش- است. ولی وقتی می‌بینم آمار قبل از انتخابات به سمت حزب چپ NDP کج شده، یک‌جورهایی متعجب می‌شوم...
ضمناً معتقدم استفاده از حق رای همان‌قدر مهم است که استفاده‌نکردن از آن. یعنی رای‌ندادن خودش گاهی عین انتخاب است. حیف است که آدم ندیده و نشناخته، خودش را تبدیل کند به ماشینی که اتوماتیک می‌رود پای صندوق رای؛ حالا نخواستم بگویم "گوسفند رای‌ده" که یک‌وقت به قبای دوستان آگاه ما برنخورد!

سه‌شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۹

فیلم "توهین" با هنرنمایی فائزه رفسنجانی و نقش‌آفرینی سربازان نه‌چندان گمنام امام زمان!

حالا که بازار نظردادن راجع به فیلم حمله به فائزه رفسنجانی داغ است، من هم از قافله عقب نیافتم! محتوای فیلم را تحلیل نمی‌کنم که اصلاً ارزش این حرف‌ها را ندارد. دروغ چرا، وقتی می‌بینم بخشی از اراذل جمهوری اسلامی به بخشی دیگر از اراذل همان نظام توهین می‌کنند، دلم خنک می‌شود. کسی اگر حالا با دیدن این فیلم رگ غیرت‌اش عود کرده و ورم گردن گرفته، دیگر مشکل خودش است...
می‌گویند اگر پدر طرف بد است، چه ربطی به بچه‌اش دارد؟ موضوع این است که بچه‌اش از خودش بدتر است، فقط آن‌طور که باید آب گیرش نیامده که ببینید چه کرال سینه‌ای می‌رود!

حالا که این‌طور شد، بگذارید قول‌مان را بشکنیم و یک تحلیل یک‌خط‌ونیمی پای این فیلم بگذاریم! من شک ندارم این فیلم یک‌جور "فیلم‌سازی" است برای برانگیختن احساسات مردم و مظلوم‌نمایی دختر بابااکبر! از فحش‌های آبکی‌ای که در فیلم می‌دهند معلوم است. تهدید لباس‌شخصی‌ها هم از مرز تحدید فراتر نمی‌رود و همین معلوم می‌کند کل داستان برای خرکردن مخاطب است، غافل از این‌که خر خودشانند! لابد خود امام زمان یواشکی از ماجرا فیلم گرفته و با امدادهای غیبی در سطح وسیعی پخش کرده...

دوشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۹

جنبش سبز؛ فرای موسوی و کروبی

گذشته از نکات خوبی که می‌شود در یادداشت سبز "برانداز" در مقابل سبز "مصونیت‌طلب" نوشته‌ی نیک‌آهنگ کوثر خواند، روی یک نکته اما بهتر است نقادانه تأمل کرد:
کسانی هم که تا دیروز مدعی بودند که جنبش سبز فاقد
رهبر است، دیگر نمی‌توانند چنین ادعایی کنند. وقتی دو نفر بیانیه می‌دهند و گروهی
به همین خاطر به خیابان می‌آیند، پس به رهبری این دو نفر را پذیرفته‌اند.

به باور من، یکی از عوامل پراکندگی و منسجم‌نبودن اعتراض‌های خیابانی در روزهای اخیر، عدم حضور یک رهبری رادیکال و بابرنامه در راس جنبش است. این درست بازمی‌گردد به فقدان اعتماد اکثریت مردم به موسوی و کروبی. دلیل‌اش نیز واضح است: گذشته از کارنامه‌ی خراب این‌دو در طی دهه‌ی نخست انقلاب، وقتی موسوی به‌صراحت از "دوران طلایی امام" یاد می‌کند، طبیعی است که بسیاری به اهداف او اعتماد نکنند و آن‌را هم‌خوان با ایده‌آل‌های خود نبینند. از سوی دیگر، آرزوی موسوی و کروبی برای ایران فردا (شکل و محتوای نظام) با آنچه مردم میخواهند یکسان نیست! چنین است که خیلی از جوانان نمی‌دانند آن آینده‌ی ایده‌آلی که در سر پرورده‌اند آیا همان است که موسوی و کروبی به‌دنبالش هستند یا نه؟

نکته‌ی دیگر، "ضعف برنامه‌ریزی جنبش" است. حرکت‌های اعتراضی در ایران هنوز به ابزار تبلیغاتی کافی (درون‌مرزی و برون‌مرزی) دست نیافته و هماهنگی کامل بین کار تبلیغاتی و عملی در آن به‌چشم نمی‌خورد. این نیز بازمی‌گردد به عدم شفافیت اهداف "رهبران" جنبش؛ وقتی اندیشه‌ی راهنمای یکسانی وجود نداشته باشد، مردم با حالتی سردرگم، نمی‌دانند زیر کدام چتر متحد شوند. در کنارش، دوستانی مثل نیک‌آهنگ کوثر باید توجه داشته باشند که اهالی فکر و قلم ایران به کسانی که در نشریات داخلی حضور داشته‌اند خلاصه نمی‌شوند؛ در واقع در تمام این سال‌ها، حق حضور آزاد در رسانه‌ها از بسیاری از آدم‌های لائیک و مستقل سلب شده بود؛ کسانی که به اصطلاح این رژیم اعتقادی نداشته‌اند و ندارند.

حضور جمهوری اسلامی "نرم" نه تنها به ضرر غرب نیست، بل‌که برای غربی‌ها ایده‌آل است. رژیم‌های بی‌ثبات جهان سومی که تمام مدت درگیر مسائل فرسایشی ریز و درشت اقتصادی، قومی و فرهنگی هستند، ایده‌آل‌ترین حالت را برای به‌یغمارفتن فراهم می‌کنند. از همین روست که رسانه و سیاسیون طراز اول غرب، در مقایسه با مصر، آن‌طور که باید از جنبش مردم ایران حمایت نکردند و آنرا به دو آخوند ولایت بنام های کروبی و خاتمی فروکاستند؛ اگر هم گاهی چیزی گفتند، از مرز عمده‌کردن شخصیت‌هایی چون موسوی و کروبی فراتر نرفت. در این باره، سفر آتی وزیر خارجه‌ی آلمان به ایران و نیز حضور تجار ترکیه یادآوردنی‌ست.

 واقعیت این است که توقع نسل امروز ، فرای ایده‌آ‌ل‌های موسوی و کروبی از نظام سیاسی آینده‌ی ایران است.


بعد از تحریر:البته نیازی به گفتن ندارد که جناب نیک‌آهنگ کوثر، به نقد کسانی که روزی کم‌تر از پنج دفعه نماز بخوانند، جواب نمی‌دهند!

پنجشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۹

رسیدن به آزادی؛ شتری که در خانه‌ی ملت خوابیده است

همان‌طور که حدس می‌زدم، مدیای جهانی، موضوع ایران را از صحنه‌ی خبر -خیلی بی‌سروصدا- جارو کرد! حکایت ایران اما، حکایت "آتش زیر خاکستر" است و منتظر فرصتی که باز و بلندتر زبانه بکشد.
در مصر، آن‌چه که اتفاق افتاد، چه موافق و چه مخالف‌اش باشیم، شور انقلابی و روحیه‌ی خیزش را در نسل جوان ما احیا کرد. نسل جوان امروز ایران، بدون کمک ارباب رسانه‌ی جهانی نیز به حقوق دموکراتیک خود و پادشاهی دست خواهد یافت؛ یک‌روز زودتر یا دیرتر. فقط پس از آن باید مراقب بود که سر این قافله را رو به ناکجاآباد کج نکنند...

سه‌شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۹

کشیدن پای انقلاب اسلامی 57 به امروز!

یک عده برای این‌که شور انقلابی را در مردم برانگیخته کنند، مرتب از خاطرات و سرودهای انقلابی 57 می‌گویند. این‌ها متوجه نیستند که نسل جوان ایران، علت سیاه‌بختی کنونی خودش را همین انقلاب ننگین اسلامی رفقا-برادران (البته با کارگردانی قدرت‌ها) می‌داند! واقعاً کدام آدم عاقل و شرافتمندی به تجربه‌ی شورش 57 می‌بالد؛ چه کسی دنبال تکرار آن تجربه است؟!
مقایسه‌ی نسل دردمند و آگاه امروز با نسل سیر و سودایی سال 57، چیزی جز توهین به شعور مخاطب و -بیش از آن- نسل امروز نیست.

جمعه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۹

قضیه‌ی هم‌وطنان تحلیل‌گر ما!

حکایت:
یک‌روزی آقا سگه دید که روباهه داره تندی فرار می‌کنه. ازش پرسید چی شده؟ گفت تو شهر هر کی سه تا تخم داشته باشه رو می‌گیرن دار می‌زنن! گفت: تو که دو تا تخم داری؟ روباهه جواب داد: آخه اول دار می‌زنن، بعد نگاه می‌کنن!

خاستگاه:
حالا حکایت بعضی از "رفقا"ی تحلیل‌گر غالباً چپ است: بی‌توجه به این‌همه شواهد و تجربه‌های دستِ اول و روشن‌تر از خورشید، و روشن‌تر از همه تجربه‌ی تاریک انقلاب اسلامی خودمان، اول برای رفتن "دیکتاتور" (که دیکتاتور نبود) سینه چاک دادند و هورا کشیدند، حالا که رفته است، برای این‌که در آینده یک‌وقت کسی انگشت اتهام را سوی‌شان نگیرد "که شما هم در فلاکت مردم مصر نقش داشته‌اید"، می‌گویند: "امیدواریم" اسلامی‌ها روی کار نیایند!

خودمانیم: این حرکت‌های پوپولیستی عجب هیجانی تولید می‌کند، طوری که حتا گاهی عاقله‌مردان و زنان را هم سِحر می‌کند...