شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

باد (4)

امروز
درون دفتر مرده‌ی زندگی‌ام جاری شدم
و هر برگ را دوباره زيستم.
امروز،
از آن‌چه ديگر نبود، سرشار شدم،
چشيدم، بوييدم،
گفتم، خنديدم، رقصيدم.
امروز،
زمين خوردم، در سکوت خود گريستم.
...
امروز،
بر بام کوتاه زندگی‌ام
بر مدار تکرار
بی‌انتها وزيدم...
تورنتو - 30 مارس 2007

  • [1][2][3]
  • جمعه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۶

    کتابی در باره‌ی دکتر محمّد مصدّق

    يکی از جالب‌ترین کتاب‌هايی که اخيراً خوانده‌ام، نگاهی به کارنامه‌ء سياسی دکتر محمد مصدق* نوشته‌ی جلال متينی است. دکتر متينی سال‌ها استادی تاريخ و نيز پست رياست دانشگاه مشهد را به عهده داشت. فقط يک‌ نمونه از کارهای گران‌مايه‌ی اين استاد عالی‌قدر، تحقيق گسترده‌ای است که -زير نظر وی- در آثار و احوال ابوالفضل بيهقی انجام شده است. در واقع بدون تلاش و نظرداشت او، بيهقی را آن‌طور که امروز هست، نمی‌توانستيم شناخت. نگفته نماند که دکتر متينی، نزدیک به شانزده سال است که مهم‌ترین ژورنال تاریخی به زبان فارسی، يعنی ايران‌‌شناسی را درمی‌آورد.
    کتاب، پژوهشی گرانسنگ است که در طبقه‌ی "تاریخ سياسی معاصر" می‌گنجد. با وجود نگاه انتقادی، نويسنده از جاده‌ی انصاف و مراعات روش علمی تاریخ‌نگاری خارج نمی‌شود. کتاب شامل يازده بخش و پنج پيوست است. سر فرصت، اين اثر خواندنی را -با زوايايش- معرفی خواهم کرد.

    *شناسه: متينی، جلال. نگاهی به کارنامه‌ء سياسی دکتر محمد مصدق. لوس‌آنجلس: شرکت کتاب، پاييز 1384-2005.

    پانوشت:
    آن‌طور که خبر دارم، نشريه‌ی نيمروز در هر شماره، بخشی از اين کتاب را منتشر می‌کند. گفتم تا اگر نمی‌توانيد کتاب را تهيه کنيد، آنلاين بخوانيدش.

    دوستی (9)

    مادر اگر به نوزاد خود بيش‌ از شکم‌اش شیر بدهد، پس می‌زند و بالا می‌آورد. به گلدان که بيش از حد آب بدهی، ساقه و شاخه‌ها و برگ‌ها سست می‌شوند و بعد از ريشه می‌پوسد. آب -که مايه‌ی حيات است- را زيادتر از ميزان بنوشی، دل‌درد می‌گيری.
    به دوست اگر بيش از ظرفيت‌اش توجه کنی، دوستی را با دست‌های خود به بن‌بست کشانده‌ای.

    پنجشنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۸۶

    آرشيو موضوعی

    از چند روز پيش که افتاده‌ام به کارِ سروسامان‌دادن به "بایگانی موضوعی" وبلاگ، مکافاتی ديده‌ام که نگو و نپرس! اولين مشکل، وقت‌گيربودن کار است. حدود ششصد یادداشت را اگر آدم فقط بخواهد نگاهی سرسری هم بکند، ساعت‌ها وقتش را می‌گيرد... که ای‌کاش داستان فقط به "نگاه‌کردن" ختم می‌شد. بعد، انتخاب عنوان‌های مناسب برای تقسيم‌بندی است. اوّل‌ به نظر ساده می‌آيد، امّا بعد که شروع می‌کنی، می‌بينی چقدر کار گره دارد. از همه بدتر قراردادن هر يادداشت زير يکی از اين عنوان‌هاست که برای خيلی از يادداشت‌ها کاری‌ ناممکن است.
    با همه‌ی اين تفاصيل، بودن "بايگانی موضوعی" بهتر از نبودنش است. امکانی است برای سهولت دسترسی به قبرستان نوشته‌ها.

    چهارشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۶

    لطفاً حسودی نکنيد!

    حسين درخشان:
    «یک نفر در بالاترین کامنت گذاشته و گفته که من از موقعی منتقد شدید آمریکا شده‌ام که برنامه‌هایم برای زندگی در نیویورک در سپتامبر ۲۰۰۵ با مشکل روبرو شد؛ وقتی که ماموران آمریکایی در مرز پیس بریج نزدیک شهر بوفالو... بخاطر یک کلمه در وبلاگم (که گفته بودم در حال حاضر ساکن نیویورک‌ام) به آمریکا راهم ندادند».[منبع]

    پس از قرار معلوم، حتا مامورين اداره‌ی مهاجرت آمریکا هم خواننده وبلاگ سردبير: خودم هستند! به افتخارات اين ملّت انگار یکی ديگر اضافه شد!

    سه‌شنبه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۶

    دوستی (8)

    شیفته‌گی انسان واپسمانده به دانستن زوايای خصوصی زندگی ديگران و سرکردن به درون آن‌چه "حوزه‌ی خصوصی" آن‌ها نام دارد، نقطه‌ی مقابل منش انسان متمدّن است که وجود مرزهای خصوصی را حق انسانی و شهروندی مردم می‌داند. به عبارتی، هر چقدر انسان متمدّن به "خط قرمز" زندگی ديگران حرمت می‌گذارد، فرد متعصب در پی شکستن آن است.
    وجه تمايز انسان متمدّن و سالم و انسان واپسمانده‌ی متعصّب و آسيب‌دیده فقط در "شيوه‌ی دوستی" آن‌دو نيست؛ چه بسا از "سياق جدايی" بهتر بشود اين‌دو را باز شناخت. برای انسان متمدّن، جدايی مساوی با دشمنی نيست. انسان واپسمانده‌ی آسيب‌ديده امّا اصرار دارد که يا دوست من باش، يا دشمنم؛ او هيچ "حدّ وسط"ی نمی‌شناسد. مشخصه‌ی انسان متمدّن "بی‌آزاری" اوست. در مقابل، از آن‌جا که ذهن انسان واپسمانده تمام مدّت درگير زندگی ديگران است، ارتباط ما با او به هر شکل که باشد، از آزارش درامان نخواهيم بود.

    در بدرقه‌ی زمستان

    ايران که بودم، يا حتّا همان اوایلی که آمده بودم خارج، از خودم می‌پرسيدم چرا اين غربی‌ها فقط راجع به آب‌وهوا با هم حرف می‌زنند؟ حرف ديگری ندارند؟ بعد از یک‌مدّت، زندگی در کانادا به من آموخت که گفتن از آب‌وهوا، از واجبات است!
    چه کيفی می‌دهد که ديگر برف روی زمين نبينی! زمستان امسال داشت ديگر خسته‌کننده می‌شد. عموسرما (بعضی‌ها البته خوش دارند بگويیم "عمه‌سرما") بدجوری لنگر انداخته بود. طوری پشت هم برف می‌آمد که برف‌ديدن و برف‌روبيدن شده بود یک‌جور عادت. بدی آدميزاد همين است ديگر؛ عادت می‌کند!
    خلاصه زمستان رفت. بهار هم می‌رود. بسته به اين است که چطور از آن بهره ببريم...

    پ.ن: قطعه‌شعر بر سه‌شنبه برف می‌بارد نازنين نظام‌شهيدی را قبلاً هم اين‌جا خوانده‌ايد. بازخوانی‌اش بی‌لطف نيست، چون هم موضوع‌اش "بدرقه" است و هم نشان می‌دهد که با عنصر "برف" و سرما چطور می‌شود از عشق و البته از جدايی گفت:

    برف‌پاک‌كن‌ها
    دست تكان می‌دهند
    بر سه‌شنبه برف می‌بارد.

    دست تكان می‌دهيم
    - «خداحافظ»

    برف‌پاک‌كن‌ها
    از روی تو
    برف سه‌شنبه را
    می‌روبند.

    من دست تكان می‌دهم
    نقش تو را پاک می‌كنم
    - «خداحافظ»

    بر جاده خالی برف می‌بارد
    و برف‌پاک‌كنی
    ديوانه‌وار
    به اين سو و آن سوی جدار گلو
    می‌كوبد.

    در گلويم بر نام تو برف می‌بارد...

    یکشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۶

    نفرت و HIV

    روز جمعه، پليس تورنتو خبر داد که چندی‌ست زنی به اسم Robin Lee St. Clair را دستگير کرده است. قضيه اين زن 26 ساله -که از سال 2003 ناقل HIV است- اين بوده که در کلاب‌ها و محل‌های تجمع و تفریح، با مردها آشنا می‌شده و با آن‌‌ها آگاهانه هم‌خوابه‌گی بدون کاندوم می‌کرده. جان کلام اين‌که خانم سنت‌کلر، چهار سال است کارش شکار و انتقال ويروس ايدز به مردان است!

    سنت‌کلر بعد از شکايت مردی دستگير می‌شود که شب قبل با او هم‌خوابه‌گی داشته. مرد گفته است که بعد از پايان هم‌خوابه‌گی، خانم به او می‌گويد که ناقل HIV است. ترجمه‌ی ساده‌ی اين عمل: قربانی را از قربانی‌بودن‌اش مطلع کنی!

    طبق قوانين بهداشت کانادا (Section 22)، چنين فردی که در فهرست ناقلين HIV نامش ثبت بوده و طبعاً بايستی تحت کنترل بوده باشد، بايد از هر گونه عملی که به سلامت جامعه صدمه بزند پرهيز کند. از لحاظ اخلاقی هم، لااقل لازم بوده اين خانم "قبل از هم‌خوابه‌گی" و نه "بعد از آن" به مردها بگويد که ناقل HIV است.

    تا به حال 16 مرد از این زن شکايت کرده‌اند. پليس معتقد است تعداد واقعی این افراد بايد خيلی بيش‌تر از اين‌ها باشد. با توجه به اين واقعيت که در بين مردهايی که با زنان مبتلا به HIV هم‌خوابه‌گی بدون کاندوم انجام می‌دهند، فقط بين 20 تا 30 درصد امکان ابتلا وجود دارد، می‌شود گستره‌ی فعاليت اين زن را حدس زد.

    شرايط روحی اين زن را می‌شود درک کرد. وقتی کسی تدريجاً به سمت مرگ می‌رود و تمام مراکز بهداشتی و دولتی -و احتمالاً دوستان و آشنايان- هم اين موضوع را می‌دانند، عذاب روحی وحشتناکی تمام مدّت بر او سنگينی می‌کند. نگاه جامعه‌ نيز به فردی که ايدز دارد با فردی که مثلاً سرطان دارد يک‌سان نيست. بيماری ايدز به مقوله‌ی "ارتباط جنسی" و سکس گره خورده که هم‌چنان برای بشر تابو است. اين يک سمت موضوع است. امّا به گمانم نشود رفتار آگاهانه‌ی کسی را که می‌گويد "حالا که من دارم می‌ميرم، بگذار بقيه هم بميرند" يا "چون من از يک مرد اين بيماری را گرفته‌ام، بگذار همه‌ی مردها را بیمار کنم" توجيه کرد.
    ...
    نفرت چيز بدی است...

    ويدئوهای کنار اين وبلاگ

    دوستی که از موزيک‌-ويدئوهايی که چندی است کنار اين صفحه می‌گذارم خوشش آمده، از من خواسته نام ترانه و خواننده‌اش را هم کنار دست‌اش بنويسم. البته يادآوری بدی نيست. شايد در آينده همين کار را کردم، شايد هم خط قبلی را ادامه دادم.
    من فکر می‌کنم قرار نیست هر حرکتی جنبه‌ی آموزشی يا خبررسانی داشته باشد. قرار نيست پشت هر حرکتی منظوری ثانوی خوابيده باشد. قرار نیست هر حرکتی در توجيه حرکتی ديگر باشد. گاه می‌شود يک حرکت را در درون خودش معنی کرد و معنی‌اش را درون خودش جُست. اين مقوله‌ی "التزام" چگونه و از کجا به فرهنگ و ادبيات ما راه يافته را نمی‌دانم، امّا اين را می‌دانم که خصم خلاقيت‌های فردی و رشد فرديت است. از حرف اصلی پرت نيافتيم:
    وبلاگ مجيد زهری به يک‌سری يادداشت روزانه ختم نمی‌شود؛ يک مجموعه است مشتمل بر يادداشت‌ها، لينک‌ وبلاگ‌ها و پايگاه‌ها، لينک‌های خواندنی روزانه، بخش نگاه -که جرقه‌های ذهن است- و فرم اصلی و ترکيب کار. اين‌ مجموعه در کنار هم معنی کلّی را می‌سازد و می‌رساند. اگر من قرارم اين بود که فقط بنويسم، می‌شد جای بهتری از وبلاگ پيدا کرد. باز هم انگار بی‌ربط به موضوع حرف زدم!

    جمعه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۶

    Attitude ما

    گاه می‌شود از زبان کسی جمله‌ای می‌شنويم يا بر برگی چيزکی می‌خوانيم که درجا میخ‌کوب‌مان می‌کند! گاه آن‌ جمله طوری تکان‌مان می‌دهد که افسوس می‌خوريم چرا قبلاً به فکرمان نرسيده و چرا خود گوینده‌اش نيستيم. حرف نغز، مثل بنزين سوپر می‌ماند برای مغز. حالا کاری نداریم که ژيان بعضی‌ها سوپر نمی‌خورد!
    امروز روی پوستری تبليغاتی، اين جمله نظرم را جلب کرد:
    Attitude is a little thing that makes a big difference.
    گشتم، ديدم حرفِ چرچيل بوده انگار. Attitude را به تبعيت از آريان‌پور شايد بشود "طرز برخورد" یا "حالت" انسان ترجمه کرد که البته پُربيراه نیست. امّا اتِتود، برای آن‌ها که زندگی‌شان به دنيای انگليسی‌زبان گره خورده، واژه‌ای‌ست بس نزدیک و آشنا که احتياجی به لغت-معنی ندارد.

    اتِتود، بسته به خوب يا بدش، می‌تواند انسانی را دلچسب يا نچسب کند؛ ديگران را به سمت‌اش بکشد یا از او براند. در واقع قبل از هر چيز، قبل از اين‌که از خود به ديگران شناخت بدهيم و اثبات کنيم درون‌مان چيست، شکل اتِتود ماست که نوع ارتباط‌مان را با پيرامون تعيین می‌کند. در جهان کاپيتاليستی -که دورشدن چه آسان و نزدیک‌شدن بس سخت است- مرام، معرفت، منش، مهربانی، کيفيت‌های روحی و اخلاقی همه مهم است، امّا در ميان فهرست مهم‌ها، اتتود جايگاهی ويژه دارد. اتِتود، برانگيزنده‌ترين واکنش انسانی‌ است.
    گاهی انسان از طرز نگاه خودش خبر ندارد. گاه بدون اين‌که خودش متوجه باشد، به شکل آدمی ظنين ديگران را می‌نگرد. خودش هم به این موضوع حواس‌اش نيست. اخم گاه از صورت بعضی‌ها نمی‌رود. شايد آدم‌های بشاشی‌ هم باشند، امّا صورت‌شان سازی دیگر می‌زند. یکی هست که واکنش‌های سريع‌اش در گفت‌وگو، طرف مقابل را به عقب‌نشینی يا موضع‌گيری وامی‌دارد؛ به‌طور کاملاً اتوماتيک و البته ناخواسته. در مقابل کسی هم هست که با همان نگاه مهربانش دل می‌برد. گرمی صدایش کرترين گوش‌ها را شنوا می‌کند. تو دوست داری تماماً گوش شوی و فقط بشنوی او را. کسی هست که آرامش‌ سنگين‌اش وجود مخاطب را تمنا می‌کند به نشست‌وبرخاست با او. با آن دیگری که هستی، فکر می‌کنی چقدر راحت می‌توانی او را محرم رازت کنی. باز هم از اين دو سو می‌شود نمونه آورد...

    اتِتود مثبت را می‌شود در خود پرورش داد... بايد پرورش داد. اين‌که تلاش کنيم انسان بهتری باشيم رمز بقای انسانيت است، ولی انسان خوب هم ممکن است با کلامش، نوع نگاهش، طرز برخوردش و ... خراشی بیاندازد بر دلی که تا عمر باشد خون‌چکان بماند. از اتِتود خود غافل نشویم.

    پنجشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۶

    آن نوروزها که گذشت... و نوروز امروز


    آن‌روزها، نامه‌ها و کارتِ‌ تبريک‌هايی که دم عيد به دست‌مان می‌رسيد، دنيايی خوشحال‌مان می‌کرد. امروز که آلوده به ايميل‌ايم اين را می‌فهميم. همه‌مان خيلی از اين کارت‌ها و نامه‌هایِ تبريک را -چون برگ زر و شی‌ای گران‌بها- نگه داشته‌ايم. گاهی در خلوت‌مان آن‌ها را از گنجه يا کتابخانه درمی‌آوریم و باز می‌بينيم و می‌خوانيم... و پرمی‌کشیم به آن سال‌ها. خيلی از ما نامه‌های عاشقانه دوران مدرسه را هنوز داریم؛ نامه‌هايی پر از غلط‌های املايی و دستوری، امّا زلال و پاک چون عشق.
    هديه‌ی نوروز امّا، به هر شکل و فرمی، حتا به سلامی و کلامی، هم‌چنان عزيز است و لطفی پايدار دارد. می‌خواهم اين‌جا از دوستانی که مهرومحبت‌شان را بدرقه‌ی ايميل‌های تبريک خود کردند سپاسگزاری کنم. در ميان ايمیل‌ها، بعضی به من خيلی چسبيد. یکی کار هنری کتايون بود که بر پيشانی همين يادداشت می‌بينيدش. یکی دست‌خط بهروز شيدا بود:
    «بهار شاید یعنی هم‌شانه‌گی‌ی خیزش آب و خواهش دل
    بهار شاید یعنی دل‌جویی‌ی باران از خشک برگی‌ی جان
    بهار بر هم‌شانه‌‌گان، آب‌گویان، دل‌جویان، خشگ‌برگان مبارک باد


    ديگری سروده‌ای بود از مهدی استعدادی شاد که بخشی از آن را می‌آورم:
    «...سحر از رهگذری پرسيدم که در اين نزديکی‌ها کبوتر نامه‌بری هست؟
    خنديد و بی‌جواب رفت...
    پس از تحويل سال،
    در آستانه‌ی روز،
    برخاسته از تخت تنها و خواب پريان
    به خيابان که آمدم،
    شادان از حضور خويش در بطن زمان و يار،
    رهسپار جاده‌ی معنابخشی به زندگی
    و در ميان راه، نگو و نپرس که چشمه‌هايی از بهار
    خورشید، بزرگ‌نقاش سياره‌ی فيروزه‌ای
    الماس‌تراشی کهنه‌کار
    نگين نور می‌نشاند بر شاخسار
    و درخت، اين نياز زمينی به آسمان
    ...
    »

    و کارت تبريک علی میرفطروس که اين قطعه -به شکل متحرّک- بر آن نقش می‌بست:
    «... وقتی که سپاهيان "قـُتيبه" سيستان را به خاک و خون کشيدند، مردی چنگ‌نواز، در کوی‌وبرزن شهر -که غرق خون و آتش بود- از کشتارها و جنايات "قـُتيبه" قصـه‌ها می‌گفت و اشک خـونين از ديدگان آنانی که بازمانده بودنـد، جاری می‌ساخت و خـود نيز، خون می‌گريست ... و آن‌گاه بر چنگ می‌نواخت و می‌خواند:
    بـا اين هـمـه غـم
    در خـانهء دل
    اندکی شادی بايـد
    که گاهِ نوروز است
    ...»

    باز هم بود؛ اين‌قدر بود که مرا پُر کند از عشق و شرمسار از اين‌همه‌ محبت بی‌دريغ. دريغ که جز قلمی‌کردن چند خطی به سپاس، از من نمی‌آيد...

    چهارشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۶

    مرز احترام به باورهای مردم کجاست؟

    اسماعيل نوری‌علا -پروفسور دانشگاه کلرادو و نظريه‌پرداز جامعه‌شناسی، ادبيات و تاريخ سياسی اسلام- یکی از مهم‌ترین آدم‌های ما در حوزه‌ی انديشه و کار تئوريک است. او چون ديگر متأثرين از "جامعه‌شناسی دین"ی ماکس وبر، در پی تشريح ارتباط تاریخی "مذهب" و "قدرت" است. در اين باره کتاب‌ها و مقالات فراوانی نگاشته است. طبيعتاً، پاگذاشتن به اين وادی، دست‌گذاشتن روی نقطه‌ی حساس بسياری معنی می‌دهد و او را با سنگ‌اندازی این عدّه روبه‌رو می‌کند.
    نوری‌علا در آخرین جستار خود، اين پرسش کلیدی را روی میز تشريح می‌گذارد: به‌ راستی مرز احترام به باورهای مردم کجاست؟ من از منظر خودم به آن پاسخ می‌دهم.

    صريح بگویم: نه تنها همه‌ی باورهای مردم در کره‌ی خاک قابل احترام نيست، بل‌که بعضی از اين باورها بس مضرّ و خطرناک است. بارها مثال زده‌ام و باز تکرار می‌کنم: آيا نوشیدن ادرار ماده‌گاو که برای جمعيتی عظیم در ميان هندوها متبرک است، یا آن عدّه از ايشان که با موش‌ها هم‌سفره می‌شوند، به صرف تعداد بالای باورمندان به آن عقايد ايمانی، می‌تواند در ما احترامی برانگيزد؟ به چه دلیل بايد ذهنيت عقب‌مانده‌ی یک حزب‌اللهی را محترم شمارد و به حرفش اعتنا کرد؟ انسانی که خود را به بمب انتحاری بدل کرده، چقدر قدر دارد؟ کسی که کشور و ملّتی را به محوکردن از روی ارض تهدید می‌کند چطور؟ وقتی یکی از اين زن‌های چادری-روبنده‌ای می‌خواهد پاسپورت بگيرد، آيا کارمند اداره‌ی گذرنامه حاضر می‌شود به صرف احترام به مذهب طرف، از گرفتن عکس از صورتش صرف نظر کند؟ آيا جنايتکاری که در زندان است، همان احترامی را دارد که یک خدمتگزار جامعه؟ وقتی انديشه‌ای در طول تاریخ امتحان‌اش را به بدترین شکل پس داده و "خطرناک" ارزيابی شده، چرا باید مورد احترام ما باشد؟ مگر قرار است تجربيات بشر را باز و باز تکرار کنيم؟ واپسگرایی عدّه‌ای را شايد بشود از سر اجبار تحمّل کرد، امّا قطعاً قابل احترام نمی‌شود انگاشت.

    اين روزها استفاده‌ی ابزاری از ترکيب "همزيستی مسالمت‌آميز" حسابی باب شده است. ما امّا بايستی نخست از خود بپرسيم "همزيستی با که"؟ آيا می‌شود با کسی که از لحاظ روانی يا جسمی باعث آزار ماست، در مسالمت زيست؟ آيا می‌شود زير سلطه‌ی رژيم‌هايی که حق آزادی را از انسان می‌گيرند زندگی کرد؟ معنی "آزادی‌خواهی" مگر غير از اعتراض به اين بی‌عدالتی‌هاست؟ گاه بين همزيستی با "سازش" و "سرسپرده‌گی" به حد مويی فاصله است. فهم اين فاصله ظرافت و بيش از آن وجدانی بيدار می‌خواهد. مشکل اين‌جاست که بعضی "عوام‌زده‌گی" را می‌خواهند رنگ کرده به جای "دموکرات‌منشی" به ديگران قالب کنند!

    به باور من، تنها مشی‌ها، روش‌ها و عقايدی قابل احترام هستند که به حقوق اساسی انسان‌ها -از جمله آزادی آنان- آسيب نزنند. به باورهای ضد آزادی و عقب‌مانده، بايد نگاهی انتقادی داشت. مسالمت با اين باورها، تنها تأیید و کمکی است به ماندگاری و بازتوليد آن‌ها. نقد علمی و روشنگر باورهای غلط و واپسمانده‌ی بشر -حال در هر زمينه و حوزه‌ای- چيزی جز "آزادی‌خواهی" نيست.

    سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵

    نوروز هميشه پيروز شادان باد!

    نوروز ماندگار است
    تا یک جوانه باقی‌ست
    Happy Norooz

    نوروز مهم‌ترین جشن باستانی ماست. پاسداشت و برگزاری اين سنّت ملّی به معنی حفظ ارتباط انسانی ما در پهنه‌ی فرهنگ ايرانی است. شايد کم‌تر برگی در تقویم خاصيت خصومت‌زدايی نوروز را داشته باشد. در مقابل نيروی نوروز، کينه و کدورت رنگ می‌بازد و محبت در سينه جای‌گير می‌شود. در نوروز، انسان ايرانی زنگار عداوت از دل می‌زدايد و درون به مهر زينت می‌کند. نوروز، جشن پالودن انسان از زشتی‌هاست. نوروز، تمدید و تازه‌کردن پيمان دوستی‌هاست.
    به خوانندگان اين صفحه نوروز را شادباش می‌گويم. پوزش می‌خواهم که نتوانستم برای تک‌تک دوستان کارت تبریک بفرستم يا تلفنی تماس بگيرم. آرزو می‌کنم سال خوبی برای همگی‌تان باشد؛ و برای ايران ما.

    دوشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۵

    نشانه‌شناسی يک تصوير

    از نظر من، مقوله‌ی هنر هميشه فرای سياست می‌ايستد. معتقدم براندازکردن موضوعات با عينک سياست، حتا اگر آن موضوعات در اساس سياسی باشند، بدترين و سطحی‌ترين نوع نگاه است. دغدغه‌ی ذهنی من اين است که اگر موضوعی نظرم را جلب کرد، در حد بضاعت خودم رگه‌های هنری آن‌را بيرون بکشم و قبل از هر چيز، "نشانه‌شناسی"اش کنم.

    نگاه دقيق و معنایی به هستی، بدون کمک‌گرفتن از خلاقيت هنری ممکن نيست. به همين دليل است که در طول تاریخ مدرن بشر، تمام مکاتب و نظريات در حوزه‌ی علوم انسانی، بر ارتباط خود با زبان و ادبيات پا فشرده‌اند. همين امروز هم، آميزش و پيوستگی تئوری‌های ادبی با فلسفه، جامعه‌شناسی، مردم‌شناسی، علوم سياسی و ... را مشخصاً می‌بينيم، و می‌بينيم که تئوريسين‌های اين علوم (اگر بشود نام علم را بر مجموعه‌ای تئوریک گذاشت) در حوزه‌ی زبان و ادبيات هم نظر می‌دهند.
    اين ابزار هنر است که به ما می‌گويد يک متن يا تصوير، فارغ از پيام متنی‌ای که ارائه می‌کند، حامل تعدادی "نشانه" است. فهم تماميت يک متن يا تصوير، بدون شناخت اين نشانه‌ها کامل نمی‌شود. به عبارتی، "نشانه‌شناسی" (Semiotics) يک متن، تصوير يا فيلم، مسير کالبدشکافی و تشريح آن است. بنابراين، خواندن يک متن و برگذشتن از آن -بی‌توجه به نشانه‌ها-، سطحی‌نگری در متن است.

    در قلمرو اکتيويسم، نشانه‌ها گاه به شکلی مشخص به ياریِ رساندن پيام می‌آيند. برای مثال، ما اغلب می‌توانيم يک فمينيست را در غرب، بدون خواندن خطّی از او و فقط بر اساس شکل و وضع ظاهری‌اش شناسایی کنيم. در اين‌جا ظاهر (فرم) ويترينی شده است برای بازتاباندن يک نگرش (ايدئولوژی، فلسفه و الخ). اکبر گنجی، پس از اعتصاب غذای طولانی خود که از زندان آزاد شد، با آن ريش بلند و موهای ژوليده و هيبت مندرس، بدون کلامی و تنها با همان وضع ظاهری‌اش، از آن‌چه بر او رفته بود گفت. استفاده از نشانه برای جلب توجه به هدف رساندن پيام، در غرب روش شناخته‌شده‌ای است که در ايران چندان ديرپا نيست.

    موضوع دستگيری زنان که پيش آمد، آن‌چه در ذهنم جرقه‌ای زد، تصوير متفاوتی بود که در ميان ديگر تصاوير خودنمايی می‌کرد. برای کسانی که مسائل سياسی ايران را پی‌گيری می‌کنند، خود حرکت و دستگيری اهميت داشت؛ برای من که سالی است از اين وادی بدورم، بيرون‌کشيدن نکته‌ی چشم‌نواز و نو ماجرا از ميان تکرار مکررات مهم‌تر بود. اخبار بد، توليد فرسايشی ايران ماست و من ديری‌ست مصرف‌کننده‌ی اين محصول نيستم.
    در ميان گروه زنان، چهره‌ای وجود داشت که با Fashion زنان دوره‌ی قاجار (روبنده‌ی سفيد خاص و چادر مشکلی...) و نيز آرايش غليظ، خودنمايی می‌کرد. دوگانه‌گی اين چهره، از يک‌سو پوششی که نمایندگی از طرز فکری عميقاً مذهبی و Old Fashion می‌کرد و از سوی ديگر آرايش کامل و غليظ وی که زن جوان امروزی را به ذهن تداعی می‌کرد، به انگيختن مخاطب بيش‌تر دامن می‌زد: هر سمت، ديگری را نشانه می‌گرفت و هر سمت، هم‌چون شگرد ساختِ يک ديالوگ در نمايشنامه، در کارِ برجسته‌کردن و معنی‌بخشيدن به دیگر سمت بود. از جدال و برخورد دو هويت مختلف، هويتی‌ دوگانه سر-بر-می‌آورد که يکتا بود. اين دوگانه‌گی، ذهن مخاطب را غلغلک می‌داد.

    اگر تصوير و طرز خودنمايی (Show Off) آزاده فرقانی نبود، نشر سخن او چندان گستره نمی‌يافت. ابتکار حضور در دادگاه با اين هويت دوگانه و هم‌چنين هنر عکاس دست به دست هم دادند تا اين زن گمنام بيش از بقيه در مرکز توجه قرار گيرد. به راستی کدام سرگذشت‌نامه یا نوشته‌ی زنان بازداشت‌شده به اندازه‌ی نامه‌ی آزاده فرقانی بازتاب داشت؟ در واقع اين نکته‌ی کليدی ماجراست: برای رساندن بهتر پيام بايستی فرم را به‌خدمت گرفت. به اين مسئله کاری ندارم که اين خانم کدام طرز فکر را نمايندگی می‌کند و اصولاً حرفش چيست (اين‌ها وظيفه‌ی تحليل‌گران سياسی است نه من). به اين احتمال هم کاری ندارم که ممکن است جریان و سيستمی پشت طرح ماجرا باشد (که باز موضوع مورد علاقه‌ی من نیست). آن‌چه برايم مهم است امّا نحوه‌ی رساندن پيام است، يعنی جنبه‌ی هنری ماجرا. او در اين کار موفق شد.

    :: خاستگاه:
  • حکايت آن تصوير


  • :: چند نگاه تئوريک:
  • شرح کلّی تئوری "نشانه‌شناسی"
  • : Semiotic Theory
  • نشانه‌شناسی پايه:
  • Semiotics for Beginners
  • مختصر و مفيد: Toward a Mutual Interplay Between Psychology and Semiotics

  • Brief on semiotics of images and pictorial concepts
  • : [+]
  • پاره‌ای از متنی کلاسيک از چارلز پيرس، تا حدّی مرتبط
  • : Signs and their objects

    یکشنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۵

    بازی با توپ ديگران؟

    من هيچ‌وقت با توپ کسی بازی نمی‌کنم. بازی‌هايی را که بعضاً افراد غرض‌ورز سعی می‌کنند من‌را به درون آن بکشند زير نظر می‌گيرم و انگيزه‌شناسی می‌کنم، امّا هيچ‌وقت به آن پا نمی‌گذارم. ورود به بازی غرض‌ورزان، رسميت‌بخشيدن به آن‌ است. من اصول خودم را برای بازی دارم.
    جسارتِ آدم‌های شديداً آسيب‌پذير، در ورود به بازی‌هايی که اصولاً بازیکن آن نيستند، فقط مايه‌ی خنده‌ است برايم. بعضی با اين گمان که "الآن بهترين فرصت است"، شروع می‌کنند به چنگ‌ودندان نشان‌دادن، غافل از اين‌که با هول‌بازی، فقط دست خودشان را رو کرده‌اند. يادشان می‌رود تنها کسانی می‌توانند رو بازی کنند که کم‌تر آسيب‌پذير باشند. نيز يادشان می‌رود که در جنگ، حريف تا موقعی به اصول اخلاقی پابندی نشان می‌دهد که خطر شکست او را تهديد نکند؛ پای شکست که به‌ميان آمد، همه‌چيز را زير پا می‌گذارد که فقط پيروز شود. تنها انديشه در جنگ پيروزی ا‌ست. تنها آدم‌ها متعصب نادان برای مردن و باختن می‌جنگند.

    شنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۵

    حکايت آن تصوير

    در نوشته‌‌ی آزاده فرقانی، فقط يک چيز برايم مهم بود: اين‌که دختر است! وقتی فهميدم "مجرد است" و رسيدم به اين اعتراف که «متولد 1357» است، خواندن را رها کردم. يعنی چشم‌هام می‌خواند، امّا ذهنم نمی‌شنيد. واقعاً چه فرق می‌کرد که او چه می‌گويد و عقايدش چيست؟

    صورت تب‌دار او -آن‌طور که نور می‌افشاند- از هر چيز مهم‌تر بود. رنگ شفاف پوست و حالت خمار چشم‌هاش، کشش عجيبی در من ايجاد می‌کرد. فاصله‌ی باز لب‌هاش و هرم زبانش به دلم چنگ می‌زد. بينی خوش‌ترکيب و ابروهای خوش‌ساختش رعشه به جانم می‌انداخت. نگاهش به جايی خيره بود که شايد قاضی آن‌جا بود، امّا از او عبور می‌کرد و از مانيتور من به فضايم پرمی‌کشيد. می‌شد حدس زد که در مقابل اين نگاه، پای قاضی چطور سست شده بود. بوی تنش، بوی زنانه‌گی‌اش، در درونم پيچيده بود و ریه‌هايم از کرختی آن، نزديک بود که از تنفس باز بمانند. و آن صورت تب‌دارش...
    دست‌های ظريف، آراسته و کشیده‌اش را نمی‌شد ناديده گرفت؛ به سپيدی بلور و نرمی حس مادرانه. از خود می‌پرسيدم: اين دست‌ها چقدر هنر نوازش می‌دانند؟
    حجاب از او طرح غنچه‌ای ريخته بود که در انتظار شکفته‌شدن لحظه‌شماری می‌کند. صورت‌گر اين غنچه هنرها داشت.
    آيا روزی کسی اين گل را خواهد بوييد؟

    جمعه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۵

    پست‌مدرن قلمی در اینترنت

    همان‌قدر که تخصصی‌نوشتن با اساس وبلاگ‌نويسی ناسازگار است، "بی‌تخصص‌نوشتن" با محتوی آن گره خورده است. من دقيقاً نمی‌توانم بگویم کسانی که به ظنّ خودشان تخصصی می‌نويسند -مثلاً وبلاگ‌های صرفاً ادبی- چقدر در ادعای خود استوارند و در کارشان موفق عمل می‌کنند، امّا این را می‌دانم که من در وبلاگ‌ها، دنبال موضوع تخصصی و جدّی نمی‌گردم، چون مراجع معتبرتری را می‌شناسم!

    تا به حال شده بخواهيد چيزی بنويسيد، امّا دست آخر چيز ديگری از آب دربيايد؟ يا شده است که بخواهيد برای نوشته‌تان مقدمه‌ای بچينيد و بعد با اصول و قاعده به‌پايان‌اش ببريد، امّا وقت و حوصله‌ یا حتا انگيزه‌اش را نداشته‌ باشيد؟ دیده‌ايد برای آدمی که زير و بم ادبيات و دستور زبان فارسی را درست نمی‌داند، پاکيزه‌نويسی چقدر مشکل است؟ متوجه شده‌ايد که حتا انتخاب عنوان دقيق برای يک نوشته، گاه چقدر سخت است؟ شکستن ضوابط نوشتاری معمول و پذيرفته‌شده، نوعی سبک‌بالی و احساس آزادی آنی به انسان می‌دهد که شايد نشود دقيق تعريف‌اش کرد. دم دست بودن ابزار نشر، انسان را پر می‌کند از اعتماد به نفس. بدون آن‌که حواس را جمع و ذهن را مرتب کنی، فقط ذهنيت‌ات را می‌چکانی و انگشت را بر کيبورد می‌رقصانی و تمام! بی‌نظمی و گسيخته‌نويسی، با روحیه‌ی خيلی از آدم‌ها جور-در-می‌آيد و ارضاشان می‌کند. يک‌جور لذّت اخلاقی است که خودش پی‌آمد اخلاق‌شکنی‌ست؛ يک‌جور تنفس قلمی پست‌مدرن است!

    وبلاگ‌نويسی که می‌خواهد جدّی کار کند با اين دوراهی روبه‌روست: نفس آزادی را انتخاب کند، يا ارائه‌ی کار جدّی را؟ بعد بر سر اين ارزيابی متوقف می‌شود که چارچوب‌شکنی تا چه حد آزادی می‌دهد و در مقابل، چه اندازه فضای آزاد را مختل می‌کند؟
    او می‌داند که هنوز يک نوشته، بيش از آن‌که از محتوایش اعتبار بگيرد، از چاپ‌شدن‌اش روی کاغذ معتبر شناخته می‌شود. او می‌داند بسياری از کسانی را که به اسم "شاعر" يا "نويسنده" می‌شناسيم، با وجودی که در عالم واقع حتا توان روخوانی درست يک شعر خوب را ندارند يا حتا بعضی‌شان فارسی را غلط حرف می‌زنند، اين عناوين را پس از چاپ چند جلد سیاه‌مشق خود کسب کرده‌اند. نبود نظارت درست بر نشر و انتشاراتی‌های معتبر کمکی بوده به ايجاد اين وضع. ولی آیا می‌شود يک‌تنه با شرايط جنگيد؟

    نوشتن در عالم وب، نويسنده‌ی جدّی را در رديف آدم‌های تفننی‌نويس قرار می‌دهد. اين حکايت ناگزير وب‌نویسی است. البته برای خيلی‌ها، روآوردن به وبلاگ خودش يک ناگزيری بوده است. ترس از فاش‌گویی، سانسور، کمی دانش، نداشتن ارتباط با ارباب نشر و هزار دليل ديگر، شواهد اين ناگزيری هستند.

    پنجشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۵

    بددهنی و احساس ناامنی

    بددهنی گاهی خفت انسان را چنان محکم می‌چسبد که راحت‌شدن از دستش به اين ساده‌گی‌ها ممکن نيست. يعنی آتشی است که بايد يک‌جور، از یک‌جا شعله بکشد. البته علّت روان‌شناختی دارد. آدم که احساس ناامنی کند، می‌خواهد دور خودش "ديوار دفاعی" بکشد تا از گزندهای احتمالی مصون بماند. در اين‌جا، مکانيسم دفاعی انسان به‌طور خودکار عمل می‌کند، مثل موقعی که دستی به سمت چشم ما می‌آيد و بی‌درنگ پلک می‌زنيم؛ بسته به ضعف يا قوّت اعصاب ما.
    ممکن هم هست که پی‌آمد نظام فضای بی‌مرز باشد که چارچوب سنتی اخلاق را به چالش می‌گيرد؟ هر چه هست، اين‌ها توجيه بددهنی نیست... که بددهنی اصولاً توجيه‌بردار نيست.

    چهارشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۵

    حکايت هايپررئاليتی که بعضی دچارند!

    اگر دوستانی که در دو-سه روز گذشته در باره‌ی اصطلاح Hyperreality مطلب نوشته‌اند، سعی خودشان را بيش‌تر بر اين نمی‌گذاشتند که به طرف مقابل ثابت کنند "سواد ندارد"، مخاطب هم نفع بيش‌تری می‌برد. چرا در جامعه‌ی ما، اغلب اثبات دانايی خود، با اثبات نادانی ديگری همراه می‌شود؟ خواندن چندتا کتاب بيش‌تر يا دانستن چهارتا اسم متفکر غربی -بيش‌تر- که اين‌قدر فخرفروشی ندارد. امّا انگار بدجوری دوستان را هايپر می‌کند! ياد آن استادی می‌افتم که خودش را تبديل کرده به نماینده‌ی انحصاری و تام‌الاختيار "شرکت نيچه" در زبان فارسی! تصوّر کنيد اگر اين دوستان به جای معرّف يا مترجم، خود اين متفکران بودند چه می‌کردند؟!

    این تيپ فضاسازی‌ها، فقط راه را بر گفت‌وگوهای سازنده می‌بندد. فضای آموزش، فضای هم‌آوايی است، نه ميدان تک‌گویی‌های رعب‌آور و حريف‌طلبيدن. ايجاد چنين فضايی به معنی برچيده‌شدن بستر گفت‌وگوی سالم و انتقادی است. هر چند حق انتخاب شيوه‌ی بحث برای هر کس محفوظ است، امّا شيوه‌ی يادشده، فقط موضوعات پرکشش را به حاشيه می‌راند و از دسترس دور می‌کند. کسی هم اگر بخواهد پا پیش بگذارد و در حد بضاعت خودش نظری بدهد، از ترس ريشخندشدن، کوبيده‌شدن يا الحاق به یکی از صفوف متخاصم، عطای نظردادن را به لقايش می‌بخشد.
    ما به‌جای اين‌که در نقّالی تئوری‌هايی که غربی‌ها مبدع و مبدأ آن هستند از هم سبقت بگيريم، بهتر است اوّل رسم با-هم-زيستن و کار گروهی را از آن‌ها ياد بگيريم!

    رسانه‌های رسمی و فيلم 300!

    اعتراض به فيلم 300، شبکه‌های سيما و رسانه‌های رسمی را هم پر کرده است. ياد رفيق استالين به‌خير که برای همبسته‌کردن مردم در مقابل ارتش آلمان، ناسيوناليست دوآتشه شده بود!
    من فکر می‌کنم مسئله‌ی پرنسيپ‌ها، اولويت دارد به زاده‌شدن در يک حوزه‌ی جغرافيایی. به عبارتی، ممکن است منِ ايرانی مثلاً با يک شهروند تورنتويی بيش‌تر احساس نزديکی کنم تا با فلان بچه‌حزب‌اللهی زبان‌نفهم. چرا بگویم "ممکن است"؛ حتماً همين‌طور است. به همين لحاظ، از حق که نگذريم، احترامی که خود يونانی‌ها برای حريف قدرقدرت خود و تاريخ ايران باستان قائل‌اند، به مراتب بيش‌تر از نظامی است که در اين سال‌ها نشان داده کم‌ترین ارزشی برای ملّی‌گرايی قائل نيست.
    واقعاً چه کسی غرور ملّی ايرانيان را بيش از اين‌ها لگدمال کرده است؟

    سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۵

    بالاخره چهارشنبه‌سوری کِی شد؟

    شنيدم که امروز چهارشنبه‌سوری است. آمدم طبق رسمی که در اين صفحه برای جشن‌های ملّی دارم، لوگوی آن‌را بگذارم بالادست، آن کنار... بعد از محل آتش‌بازی خبر بگيرم و اگر حالی بود، شال‌وکلاه کنم بزنم بيرون. بعدش بلافاصله از جای ديگر شنيدم که "نه‌خير، هفته‌ی ديگر است"! انگار حکايت جشن ملّی هم شده قضيه‌ی رويت ماه در عيد قربان که بين علما اختلاف نظر هست!
    به قول مرحوم شاعر: چيزی را می‌خواهی از مزّه بياندازی، برايش هم‌جنس و جانشين بتراش!
    ايضاً:
    چو يکی شود دو تا
    نه خورشيد بینی نه ماه!

    دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۵

    چيز ديگری که در باره‌ی فيلم کذايی 300 به ذهنم خطور کرده اين است که در سال‌های نه‌چندان دور، طرفدارهای اصلی فيلم‌های اکشن به سبک‌وسياق تخيلی-آبگوشتی را سنين 10 تا 15 سال تشکيل می‌دادند. اين‌روزها امّا، اين‌طور که از قرائن پيداست، شعور جمعی در آمریکا بدجوری آب کشيده است! البته داستان فقط به آمریکا ختم نمی‌شود...
    این‌که دنيا دارد رو به عامی‌گری می‌رود چيزی نيست که لازم باشد پيرامونش تحقيق آکادميک بکنی تا دريابی‌اش. همين که رهبران چند دهه‌ی پيش جهان را با رهبران کنونی‌اش مقايسه کنیم، ضريب شعور جمعی جهان امروز خودش را نشان می‌دهد.

    یکشنبه، اسفند ۲۰، ۱۳۸۵

    در ارتباط با فيلم 300

    300 را ديدم. کلاً طرفدار فيلم‌هایی که "شمشيرکشی" در آن‌ها محوريت دارد نيستم. علاوه بر اين، در مقايسه‌ با ديگر فيلم‌های شمشيرکشی-حماسی، 300 چنگی به دل نمی‌زد. ولی از آن‌جا که حدود دو ساعت از وقتم پای اين فيلم رفت، بد نيست چند نکته را که به ذهنم آمد بنويسم:

    از لحاظ محتوايی، اين فيلم چيز غريبی ارائه نمی‌داد. واقعيت اين است که فلسفه‌ی قدرت هميشه حق را به "فاتح" می‌دهد و از "مغلوب" چهره‌ای می‌سازد که "حق‌اش بوده شکست بخورد"! به همين لحاظ، اين‌که عمل تجاوزگری استتار می‌شود و کسی به دنبال واقعيت ماجرا نمی‌گردد، طبيعت اين نوع نگاه است. حالا حساب کنيد هيتلر در جنگ پيروز شده بود؛ بعيد نبود که امروز به او به شکل يک قهرمان نگريسته شود. اگر اعراب هم فيلمی از فتوحات اسلامی‌شان بسازند، تخميناً چهره‌ی بدی از خود به نمايش نخواهند گذاشت.

    امّا بُعد ديگر ماجرا که تأملی مضاعف می‌طلبد، حس ملل مغلوب است. ملل مغلوب، در طول تاریخ خود تمام مدّت به اين پرسش انديشيده‌اند که "اگر آنان به خاطر يک اشتباه کوچک شکست نمی‌خوردند و سربلند از جنگ بيرون می‌آمدند، وضع امروزشان چگونه می‌بود"؟ اين تأسف تاریخی، روح آن‌ها را مجروح کرده است. هر محرّکی که مغلوبيت آن‌ها را برجسته نشان دهد، آنان را به واکنش وامی‌دارد. واکنشی نيز که اغلب نشان می‌دهند، بيش‌تر برخاسته از سرخورده‌گی آن‌هاست تا اين‌که اعتراضی به قلب واقعيت باشد. برای بهتر دیدن اين معادله، کافی است مثلاً خود يونانی‌ها را در زاويه‌ی ملّتی مغلوب بنشانيم. تنفری که يونانی‌ها از ترک‌ها دارند به‌راستی که هولناک است، تو گويی اگر از دست‌شان بيايد، به‌آنی نژاد ترک را دود می‌کنند و می‌فرستند به هوا! اين تنفر تا به حدّی است که يونانی‌ها بدون هيچ ترسی از متهم‌شدن به نژادپرستی، آن‌را ابراز می‌کنند. تاریخ را که به شهادت بگيری، مثال از اين دست فراوان می‌شنوی. حال بايد انديشيد که چگونه می‌شود با "حس شکست" کنار آمد؟

    کسانی که مردم را فرامی‌خوانند که "منطقی و عاقلانه‌" بيانديشند، در واقع دارند اين حس را -که شرح‌اش رفت- کتمان می‌کنند. آن کسان هم که گوش‌به‌زنگ‌اند تا کسی ناخنی به تاریخ‌شان رساند فرياد بکشند و اعتراض کنند، به واقع تمام‌وکمال تسليم احساس‌اند. اين دقيقاً پارادوکس ماجراست. اين پارادوکس پرسشی را در مقابل ما می‌گذارد: چگونه می‌شود اين دو مسئله را با هم آشتی داد و از پيوندشان راهِ حلّی بيرون کشيد که نه احساسات ملّی يک ملّت مغلوب بيش از اين جریحه‌دار شود، و نه آن ملّت از جاده‌ی انصاف و واقع‌گرايی دور بيافتد؟ شايد با نگاهی به تاریخ آمريکا بشود جواب اين پرسش را يافت.

  • فهرست اکران در تورنتو: [+]

  • البته می‌توانيد با استفاده از خرد ناب ايرانی، از طريق سيستم‌های P to P داونلودش کنيد!

    شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۵

    مختصر، در باره‌ی چرايی کمبود مخاطب وبلاگ‌ها

    يکی از پربازديدترين وبلاگ‌های فارسی -ميانگين- روزی سه هزار مراجعه‌کننده دارد. طبعاً اين رقم برای صاحب وبلاگ‌ خوشحال‌کننده است، چون شايد تعداد ديگر وبلاگ‌هايی که در همين حدود بازديد روزانه دارند -به‌جز آن‌ها که سکسی می‌نويسند يا از ادبيات غير متعارف استفاده می‌کنند- به انگشت‌های دو دست نرسد.
    برای اين‌که ما بدانيم وبلاگ‌شهر فارسی در پهنه‌ی اينترنت کجا ايستاده، کافی است مثلاً نگاهی به هيت‌کانتر اين وبلاگ بياندازيم. اين وبلاگ آمريکايی که حدود پنج سال است می‌نويسد -و البته مدّتی‌ست که از شکل يک وبلاگ تک‌نفره درآمده- بيش از شش‌صدهزار بازديدکننده در روز دارد. قبلاً البته این رقم سر به میليون می‌زد. از اين دست وبلاگ -در گستره‌ی زبان انگليسی- کم نيست. اين را هم بگويم که قصد من، مقايسه‌ی وبلاگ‌های فارسی با انگليسی نيست، امّا از لحاظ حدّ نصاب و حضور چشمگير فارسی‌زبانان در نت، به هر حال می‌شود در موضوع "کمبود مخاطب" دقّت کرد.

    به نظر من، وبلاگ‌های فارسی از نوعی "پراکندگی مزمن" رنج می‌برند که باعث شده نتوانند در حدّ شايسته‌ای مخاطب جذب کنند. اين مسئله دلايل مختلفی می‌تواند داشته باشد، مثل: کمبود کاربر ايرانی، فيلترينگ و امثالهم، ولی آن‌چه در اين ميان کم‌تر مورد توجه قرار گرفته، فقدان درک صحيح از "موضوع ارتباط" در شبکه و تضاد فرهنگی ما با اصل تبليغات است.
    تبليغات در فرهنگ ما هنوز به "نان‌قرض‌دادن" تعبير می‌شود! بدتر از آن تبليغ برای خود است که عملی‌ست به‌غايت مذموم و حتّا شنيع! در فرهنگی که هنوز "من" شکل نگرفته و آغازگر و پايه‌ی روابط "فرديت" افراد نيست، هر حرکتی برای پرورش و جاانداختن فرديت سرکوب می‌شود. در فرهنگی که کار گروهی به "مافيا" تعبير می‌شود، فرد جبراً تابعی است از جمع و در آن حل می‌شود و نمی‌تواند خلاقيت نشان بدهد. اين ناخودآگاه و مکانيسم روانی ماست.
    ما هنوز ابا داريم که به ديگری بگوييم: من خوب می‌نويسم، مطالب من درخور خواندن است، وبلاگ من را بخوانيد، آن‌را به ديگران معرفی کنيد و الخ. ذکر هر کدام از اين جملات کافی است تا بلاگر را در حوزه‌ی وبلاگ‌شهر تبديل کند به "از-خود-بيگانه"، "از-خود-راضی" و خلاصه "موجودی که کيش شخصيت دارد"! وقتی ما نحوه‌ی استفاده از ابزار مدرن را بلد نيستيم يا بهتر است بگوييم اين نحوه با شاخصه‌های فرهنگی-اخلاقی ما در تضاد است و به همين لحاظ از آن گريزانيم، طبعاً نمی‌توانيم با استفاده از آن خودی نشان بدهيم و آن‌طور که بايد رشد کنيم. کاربر ابزار مدرن، مسلح به فرهنگ بی‌تعصب و مدرن است. حساب کنيد زنی چادری بخواهد در آمستردام زندگی کند، مرتب به ورزش برود، مخصوصاً به ورزش‌های آبی. نمی‌شود! با چادر نمی‌شود شنا کرد (البته در ساحل دريای خزر ديده شده که می‌شود!). در فرهنگ غربی، بخش مهمی از کارنامه‌ی اهل فرهنگ، اظهار نظرهايی است که دیگران در باره‌ی وی کرده‌اند. او ضمن قدردانی از نظردهنده‌گان، آن‌ها را جمع می‌کند و به عنوان "کارنامه" نشان‌ می‌دهد. در فرهنگ ما، وقتی وبلاگی را معرفی می‌کنیم، با وجودی که آن شخص را بسيار خوشحال کرده‌ايم، طرف حتا جرأت نمی‌کند به آن معرفی‌ لينک بدهد، از ترس اين‌که يک‌وقت بهش نبندند که "دارد نان قرض می‌دهد" يا "دارد از خودش تمجيد و برای خودش تبليغ می‌کند"! می‌خواهم آدرس بدهم که ببينیم فرق از کجا به کجاست. فرق ما با انسان مدرن، در گوشت و پوست و خون ما نيست؛ در مکانيسم روانی و فرهنگ و جهان‌بينی ماست. مثل يک دهاتی هستيم که می‌خواهد با روابط قبيله، در شهری بزرگ و مدرن زندگی کند يا مثل فلان سربازی که می‌خواهد سر صبح‌گاه به‌جای کلاه نظامی، کلاه نمدی سرش بگذارد!
    مشکل ما وبلاگ‌نويسان، در وهله‌ی اوّل مشکلی‌ست خانه‌گی. ضعف ارتباطی ما نیز از تضادّ فرهنگی‌مان با فرهنگ مدرن و تکنولوژيک نشأت می‌گيرد. خودمان البته هنوز نمی‌دانيم که مشکل‌مان در کجاست...
    قرار است در اين هفته که می‌آيد، ديگر اثری از برف نماند. همين امروز باران شروع شده و دما يواش‌يواش صفر را رد کرده است.
    زمستان طولانی و خسته‌کننده‌ای بود... و حوصله‌سربر. البته هنوز برای پيشواز بهار زود است و هیچ بعيد نيست که باز سروکله‌ی هجوم کريستال‌های آسمانی پيدا نشود! خلاصه کانادا است و زمستان‌هايش.
    بچه‌ها که از گرم‌شدن هوا کلّی عشق می‌کنند، چون تعطيلات زمستانی‌شان هم شروع شده. البته برف و سرما هم که باشد، باز بساط تفريح بچه‌ها تعطيل نمی‌شود؛ هيچ‌وقت تعطيل نمی‌شود. "تفريح" و "بچه‌گی" چنان به هم گره خورده‌اند که تو گويی تا بچه نباشی، نمی‌توانی از ته دل از تفريح لذّت ببری. همين است که وقتی آدم‌بزرگ‌ها در ياد تفريح را مزه‌مزه می‌کنند، سر از کوچه‌های کودکی و نوجوانی خود درمی‌آورند.
    ...

    جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵

    معرفی وبلاگ‌ها در اين صفحه

    آن‌چه من در باره‌ی بعضی از وبلاگ‌ها می‌نويسم، در واقع "معرفی‌نامه" در معنای رايج کلمه نيست. نقد و توصيه هم نیست. هيچ ارزش‌گذاری نيز در کار نيست. واقعيت اين است که من پی‌گير همه‌ی نوشته‌های اين دوستان نيستم، همان‌گونه که لينک‌ بعضی‌شان را در کنار اين صفحه نمی‌بينيد. ضمناً بعضی از اين وبلاگ‌ها شناخته‌شده‌تر از آن هستند که نيازی به معرفی داشته باشند.
    اگر وبلاگی به نوعی نظرم را جلب کرده باشد -حال از هر لحاظ- سعی می‌کنم از زاويه‌ای کاملاً شخصی، گاهی بی‌حاشيه، گاه امّا ادبی و شعرگونه، در باره‌اش خطّی بزنم. اين‌دست نوشته‌ها در واقع از شخصی‌ترين يادداشت‌های اين وبلاگ هستند؛ حتّا شايد بشود گفت نوعی خلوت‌کردن با خودند. من آن اثری را که يادداشتی (هايی)، برخوردی، حسی، اتمسفر و حال‌وهوايی... يا کليت اين‌ها بر آيينه‌ی ذهنم گذاشته، فقط وامی‌تابانم. به همين لحاظ، کار شخصی و گزينشی من، صرفاً پاسخی است به درخواست درونی‌ام، نه تبليغ يا انکار کسی؛ التزام يا تعهدی نيز به کسی ندارد.

    چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۵

    آن وبلاگ و نويسنده‌اش (11)

    عمو اروند

    قطار به‌تندی دل کوه و دشت را می‌شکافد. مسير، پر پيچ و خم است. مرد، که روزگار سپيدی بر مويش نشانده، با لبخندی بر لب، کنار پنجره نشسته و به دورها نظر دوخته است. از مناظر هیچ نمی‌بيند؛ خيال و ذهنش در کار اکتشافی تازه‌اند؛ آن‌چه در ايّام بر او گذشته را مرور می‌کند. با تکانِ هر پيچ، کتابِ گذشته‌ها برگ می‌خورد و مرد وارد دالان خاطره‌ای ديگر می‌شود...
    عمو اروند، وب‌نوشته‌های محمّد افراسيابی، سرشار از نوستالژی است. راوی که انسانی‌ست انسان‌گرا، در هر امکانی، دست مخاطب را می‌گيرد و با او راهی می‌شود: با هم، شانه‌به‌شانه‌ در کوچه‌های خاطره قدم می‌زنند، می‌ایستند، نفسی چاق می‌کنند و باز حرکت از سر می‌گيرند... و اگر دل بطلبد، به خيلی دورها پر می‌کشند. عمو اروند، سرگشته‌ای‌ست در مدار گذشته و حال... و معذّب برای آينده.

  • از همين سری: [9][10]
  • سه‌شنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۵

    کشف دو خصلت فرهنگی!

    نويسنده‌‌‌ی وبلاگ فلّ‌سفه، طی جملاتی که می‌آورم، آدرسی می‌دهد که جای تأمل دارد:
    «امشب می‌خواهم... نشان دهم که واقعاً چه خوب است که گاهی آدم زمين بخورد (يا به نظر بيايد زمين خورده است) و آن وقت ببيند چطور سگ‌های هار به او نزديک می‌شوند تا خونش را بلسيند و چطور زبان‌های بيرون‌افتاده‌شان کينه‌های قديمی‌شان را آشکار می‌کند.»[لينک]

    باورش کمی سخت است که يک استاديار فلسفه، با 48 سال سن، زاده و بزرگ‌شده‌ی آن آب‌وخاک، از خصلت "ضعيف‌کشی" ايرانيان -که شاخصه‌ای‌ست از فرهنگ‌های تحقيرشده و مغلوب- تا کنون بی‌اطلاع بوده باشد! اگر واقعاً این‌طور است، طبعاً بايد او خوشحال باشد که حمله‌ی سگ‌ها باعث شده بر آگاهی‌اش نسبت به جامعه و فرهنگش افزوده شود. شايد هم او از قبل به چنين خصلتی آگاه بوده، امّا چون هدف اين حمله‌ها -تا به حال- شخص خودش نبوده، اهميت نمی‌داده. اگر اين فرض درست باشد، پس اين‌جا پی به خصلت فرهنگی ديگری می‌بریم که دستِ ‌کمی از اوّلی ندارد: "فقدان مشارکت مدنی". اتفاقاً اين‌یکی مختص به جوامع غير مدرن و قبل از دموکراسی است. یعنی خصلتی‌ست اساساً جهان سوّمی؛ اين‌که ببينی جايی دارند سر هم را می‌برند، امّا تو بدون توجه به تاثیرات و تبعات اجتماعی آن، بگويی "گور پدرشان، به من چه، سر من را که نمی‌برند"!
    عوام که تکليف‌شان روشن است، امّا اين خصلت را اگر در کسانی که يا ناقل انديشه به جامعه‌اند يا تولیدکننده‌ی آن ببينيم، جا دارد که از آينده‌ی آن جامعه تا حد زیادی نااميد بشويم!
    کسی اگر اين توان را داشته باشد که وبلاگ‌شهر را صرفاً به شکل يک آزمايشگاه ببيند، شناخت خيلی خوبی از روحيات مردم ايران به‌دست خواهد آورد. وبلاگ‌شهر فارسی، ضمير ناخودآگاه جامعه‌ی باسواد ماست.
    مشکل اما از آن‌جا شروع می‌شود که خودش هم بشود عضوی از اين آزمايشگاه و يک‌دفعه خبردار شود که دارند رويش آزمايش می‌کنند!

    دوشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۵

    در ادامه‌‌ی يادداشت قبلی

    فکر می‌کردم اين جناب آدميرال غياث‌آبادی فقط شکلک درمی‌آورد، نگو جفتک هم می‌پراند! خلاصه هر روز تکه‌ی جديدی از کمالات ايشان ظهور می‌کند...
    صبح آمده به‌اصطلاح "جوابش" را در کامنت‌دانی من ریخته (البته بی‌نام) که توجهی جلب کند، فکر کرده اين‌جا طويله است که طرف مثل يابو سرش را بياندازد پايين و بيايد تو‍. البته دفعه‌ی اولش نيست که از اين شکرها نوش جان می‌کند. قبلاً هم يک‌بار در وبلاگی ديگر -البته پشت نام مستعار- به مهدی استعدادی شاد کلّی بدوبيراه گفته بود (لازم شود به آن لينک می‌دهم). انگار اين فرد هيچ کار و دلمشغولی‌ای ندارد جز بندکردن به دیگران. حقارت و ساديسم خلاصه که بد دردی‌ست! اما اگر عربده‌کشی‌های مجازی اين شوفرتاکسی مشنگ بی‌جواب بماند، يک‌وقت خيالات برش می‌دارد که...

    مثلاً آمده از من ايراد گرفته -يا به خيال خودش "مچ‌گيری کرده"- که روی صفحه‌ی اصلی کتابش ننوشته "مجموعه قصه"، داخلش نوشته "مجموعه داستان"!
    حالا مثلاً قصه بنويسد يا داستان؛ چه علی خواجه، چه خواجه علی! من واقعاً مانده‌ام یک‌سری چه خيری ديده‌اند از "خود را به خريت زدن"؟ مگر از لحاظ کيفی، بين "مزخرف" با "چرت‌وپرت" فرقی هست؟ يک شوفرتاکسی مشنگ فکر کرده شهر هِرت است، آمده علافی‌های بين‌راهی‌اش را ریخته روی کاغذ، به اسم "مجموعه‌داستان" به خورد جماعت داده، حالا دوقورت‌ونیمش هم باقی است!

    آدميرال افاضه می‌فرمايد که: «من در انجمن دوستی ایران و آلمان سخن‌رانی کرده بودم و نه در سفارت یا کنسولگری...»
    جواب: انصافاً از لحاظ محتوا، چه فرقی بين طويله با اسطبل وجود دارد؟
    آن تشکيلاتی که تو خودت را قاطی‌اش کرده‌ای همه می‌شناسند که چيست. سرت را کرده‌ای مثل کبک توی برف فکر می‌کنی کسی نمی‌بيندت! شما جای اين‌که ماتحت خودت را بيش از اين بدرانی، فعلاً از ماتحت آدم‌هایی مثل بهمن نيرومند - دلال ارتباط اقتصادی جمهوری اسلامی با آلمان که در واقع "هوشنگ اميراحمدی" آلمانی‌هاست و کارنامه‌ و خط‌وربط‌اش برای همه روشن است- ارتزاق بفرما تا اموراتت بهتر بگذرد!

    به من می‌گويد «می‌توان تو را یک سلطنت‌طلب ِ دست ششم دانست»!
    اون‌جای بابای آدم دروغ‌گو! اولاً سطلنت‌طلبی مگر دسته‌ی اوّل یا ششم دارد؟ ثانياً مگر جرم است؟ بعد، مگر من مثل تو فعال سياسی‌ هستم؟ کجا برای رفتن فلان سيستم سياسی يا آمدن بهمان سيستم فعالیت کرده‌ام؟ از همه‌ی اين‌ها گذشته، به تو چه مربوط است که من به چه باور دارم یا ندارم؟ مگر دستگاه تفتيش عقايد باز کرده‌ای؟ خوب است که اين جناب جای ولی فقيه ننشسته، و الا معلوم نبود چه بر سر دگرانديشان می‌آورد. روی همه‌ی اين‌ها خدمت نه‌چندان محترم‌اش عارضم سگ سلطنت‌طلب‌ها به مواجب‌بگیرهای دريوزه‌ای چون ناصر غياثی شرف دارد! آدميرال بهتر است حواسش باشد که "پول ک...ن‌دادن، آخر سر خرج بواسير می‌شود"!

    آن توضیحاتی که در باره‌ی آلمانی داده، به‌جز اين‌که اضافه کرده Sie را بايد با حرف بزرگ نوشت، واقعاً چه فرقی با آن‌چه من گفته‌ام دارد؟ بدبختی، ايراد بنی‌اسرائيلی‌ گرفتن هم بلد نيست. مريض است ديگر. ببخشيد، شلغم است ديگر؛ می‌خواهد يک‌جوری خودش را قاطی ميوه‌ها کند:)

    به‌اصطلاح به من متلک می‌پراند که: «یک پست ننوشته که به درد زخمی بخورد...»
    ظاهراً حضرتش وبلاگ اين‌جانب را با داروخانه اشتباه گرفته‌اند! اما خودمانیم: آدم بايد خيلی مريض باشد که هر روز جايی را بخواند که فکر می‌کند يک نوشته‌ی به‌دردبخور هم در آن نيست.

    جالب این‌جاست آدمی که کم‌ترین بهره‌ای از طنز نبرده، امر بهش مشتبه شده که خيلی بامزه است و همه را هم می‌خواهد دست بياندازد! لابد "تاکسی‌نوشت" بعدی را می‌خواهد به‌طنز بنويسد. آدمی با اين‌همه کرامات لابد هنرپيشه‌ی خوبی هم می‌تواند باشد. پيشنهاد می‌شود برای اوّلين بازی، نقش همان ديواری را بازی کند که بهروز وثوقی شاشيد روش!

    به تبع آخرین پاره‌ از خزعبل‌نوشته‌ی آدمیرال: خوانندگان اين وبلاگ به خاطر اين پست من را ببخشند! غياث‌آبادی ناچارم کرد. برويم سر کار و زندگی‌مان؛ توی پرانتز: اگر اين مگس مزاحم بگذارد.

    آدميرال غياث‌آبادی هم نویسنده شد!

    در اين زمانه، یکی از گرفتار‌های ما ملّت اين است که در خيلی از جاها، می‌بينیم پياز هم جزو ميوه‌ها شده! منظور: طرف چس‌ناله‌های غربت‌اش را یا چه می‌دانم، ناسزاهای دعوای خودش و زنش را جمع کرده در دفتری، به اسم "ديوان شعر" به ملّت قالب می‌کند (اين را بعداً در باره‌اش حرف می‌زنیم). يا آن‌ دیگری، جناب آدمیرال غياث‌آبادی، با آن نثر پريشان و کم‌سوادی مزمن، همان شوفرتاکسی مشنگ ساکن هايدلبرگ آلمان، علافی‌های بين مسافرکشی‌اش را چاپ می‌زند با عنوان تاکسی‌نوشت، زيرش هم می‌نويسد "مجموعه‌قصه" (طوفان خنده)! بعد می‌رود در کاردار سفارت جمهوری اسلامی در آلمان سخنرانی می‌کند که لابد بگويد "نويسنده" است و احتمالاً مواجبش را هم بفرستند برايش در خانه‌. يعنی آدم قحط بوده؟ شايد هم سخنران نمی‌خواسته‌اند؛ کسی را برده‌اند که جای دوست و دشمن را نشان بدهد! همين کودک کهنسال، هر چه نويسنده و اهل فکر را در نیمچه‌وبلاگ متروکش "مثلاً" ريشخند می‌کند... که انصافاً مايه‌ی دلسوزی‌ست به حال خودش.
    خودمانیم، اين یکی ديگر شلغم است که آمده جزو ميوه‌ها!

    یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

    تعويض آدرس اين وبلاگ

    چند روز پيش در حاشيه‌ی وبلاگ نوشتم، الان فکر کردم که ممکن است چشم دوستان به آن نخورده باشد؛ گفتم همين‌جا هم درخواستم را تکرار کنم:
    چند روزی است که وبلاگ را روی دومين خودم (www.majidzohrai.com) آورده‌ام. سپاسگزار دوستان می‌شوم اگر آدرس قبلی را عوض کنند.
    امروز دوست محترمی دو ايراد از ظاهر اين وبلاگ گرفت: یکی ‌گفت عرض صفحه زياد است و یکی هم فضا و ظاهرش خيلی جدّی است.
    عرض صفحه که زياد باشد، طبعاً خواننده مجبور است سرش را هی به سمت چپ‌وراست ببرد تا بتواند نوشته را دنبال کند. امّا حسن کار هم اين است که ديگر یادداشت دراز نمی‌شود و لازم نيست مرتب دست آدم روی ماوس باشد و بالا و پايين‌ ببردش. امّا جدّی‌بودن شکل صفحه: خب اين چيزی است که من می‌پسندم. شايد خیلی‌ها نپسندند... که البته هر کس سليقه‌‌ای دارد. ولی در کل طراحی ايده‌آل از لحاظ من بايد دو خاصيت عمده داشته باشد: ساده‌گی ظاهر و امکانات کافی فنی.

    جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵

    از اهل فضل بياموزيم!

    فرقی بين عربده‌کشی داريوش آشوری با رجزخوانی حنايی کاشانی نمی‌بينم. هر دو هم‌قبيله‌اند و در پی رسيدن به کدخدايی. راديو زمانه هم شده معرکه‌گردان، يا همان لوطی دوره‌گردی که عنتر می‌رقصاند. از اينترنت بايد سپاسگزار بود که باعث شده اين‌ها خويشتنِ خويش را نمايان کنند... و برای اهل فهم به نمايش بگذارند.
    خلاصه که آدم از دانشی که کارش فخرفروشی و منکوب‌کردن ديگری باشد پناه می‌برد به دامن جهالت!

    آخوندصفتی دست از سر کتاب‌خوانده‌های ما نيز برنمی‌دارد! حنايی و بدتر از آن آشوری -و ديگر شرکا- نيچه‌ فيلسوف آلمانی را با آخوند ملاباقر مجلسی يا احتمالاً امام محمد غزالی عوضی گرفته‌اند. به همين دليل است که جمله‌ی به اين روشنی را به جای آن‌که همان‌طور که هست ببينند، بخوانند و بفهمند، تفسير و تأويل می‌کنند، تو گويی نهج‌البلاغه است!

    «می‌روی سراغ زن‌ها؟ شلاق يادت نرود!» (Du gehst zu Frauen? Vergiss die Peitsche nicht!) از مرحوم نيچه.
    ترجمه‌ی استاد آشوری که به قول خودش تا به حال کسی جرأت نکرده به ساحت آن بی‌احترامی کند: «به سراغِ زنان می‌روی؟ تازیانه را فراموش مکن!».

    کسانی که از زبان آلمانی سر-در-می‌آورند، می‌دانند که آداب سخن‌گويی در اين زبان خيلی محترمانه است و برای خطاب‌قراردادن محترمانه‌ی اشخاص از ضمير سوّم‌شخص جمع استفاده می‌شود. مثلاً می‌گويند Was haben sie gesagt? يعنی "شما چی گفته‌ايد؟" یا می‌گويند "تو خوش‌ات می‌آيد (du magst) يا شما خوش‌تان می‌آيد (sie mögen) که اوّلی خودمانی است و دوّمی محترمانه که حالت سوّم‌شخص جمع استفاده شده. به همين لحاظ، ترجمه‌ی آشوری -با شاعرانه‌کردن جمله و لفت‌ولعاب‌دادن آن گويای لحن خودمانی نيچه در جمله‌ی مورد اشاره نيست و به واقع معنی آن را مسخ و در نتيجه تأويل‌پذير کرده است. اگر آشوری مدعی است که تا به حال برای ترجمه‌هايش فقط به‌به‌ و چه‌چه شنیده، بايد از او پرسيد مگر ما آن‌دوره چند تا مترجم زبان آلمانی داشته‌ایم؟ فرامرز بهزاد و ديگر که؟ به باور من، داريوش آشوری با این‌گونه حرف‌زدن فقط دارد خودش را فرو می‌کاهد و جايگاه خودش را پيش مخاطب ايرانی کوچک می‌کند. آن‌ها هم که اسباب اين جدل‌ها را فراهم می‌کنند، شريک جرم‌اند... و رفيق قافله.

    فهم و شعور آشوری را قبلاً، آن‌موقع که محمّد قوچانی را "نابغه‌ی فلسفه" خواند و گفت "در ايران امروز فلسفه را بايد در بين يک‌همچین روزنامه‌نگارانی پيدا کرد" (نقل به مضمون) ديديم؛ فرهنگ حنايی را هم با شکل و شمايل مسجدمانند وبلاگش و نوع گويشی که برای فلسفه به‌کار برده "فلّ ُ سَفَه" می‌شود شناخت. اصولاً کسی که در این سيستم مبانی فکری و فلسفی درس بدهد معلوم است کيست و در کجا ايستاده است. بگذريم...
    اما باز بايد سپاسگزار اينترنت بود از نشان‌دادن ضمير واقعی اين‌گونه افراد.

    پی‌نوشت:
    1- آشپزباشی نکته‌سنج وبلاگستان خواسته است که کمی روغن اين قضيه‌ی "سوّم‌شخص-دوّم‌شخص" را بيش‌تر کنم تا همه‌فهم‌تر شود. همين‌جا بگويم من در حد دستور زبان، آلمانی -و یکی-دوتا زبان ديگر- را می‌دانم نه بيش‌تر و طبعاً آدم‌هایی که دانش کافی در اين زمينه دارند بهتر می‌توانند موضوع را بشکافند و باز کنند. با اين وجود امّا، به نظرم همين قدر دانش برای توضيحی که می‌آيد کفايت ‌کند:
    هر زبان ساختار خودش را دارد. به همين لحاظ، هر زبان را بايد درون ساختار خودش فهميد و به همان زبان فکر کرد. يعنی نمی‌شود فارسی فکر کرد و انگليسی نوشت، آن‌وقت در واقع نوشته‌ی ما می‌شود فارسی‌ای که با کلمات انگليسی نوشته شده است! گاهی شباهت‌ و اين‌همانی يک زبان خارجی -از لحاظ دستوری- با زبان مادری ما، به ما کمک می‌کند که آسان‌تر فرا بگيریم‌اش... به همين نسبت، دوری ساختاری از يک زبان، آموختن‌اش را سخت می‌کند.
    در زبان فارسی، برای محترمانه‌خطاب‌کردن افراد، به‌جای ضمير و حالت فعل دوّم‌شخص مفرد، از ضمير و حالت فعل دوّم‌شخص جمع استفاده می‌شود. مثلاً اگر با کسی خودمانی باشيم می‌گويیم: "تو برو". امّا در شکل مودبانه می‌گوييم: "شما برويد". در زبان انگليسی، ضمير دوّم‌شخص مفرد و جمع، هر دو یکسان‌اند و ديگر کار را راحت کرده‌اند. در آلمانی، قاعده اين است که خطاب خودمانی همان دوّم‌شخص مفرد است، امّا خطاب مودبانه و محترمانه از ضمير سوّم‌شخص جمع به همراه فرم فعلی سوّم‌شخص جمع بهره می‌گيرد. حالا ما اگر بخواهيم يک جمله‌ی مودبانه‌ی آلمانی را به فارسی برگردانيم، لازم است که به اين تفاوت دستوری توجه کنيم و سوّم‌شخص مودبانه‌‌ی آلمانی را به دوّم‌شخص جمع خودمان ترجمه کنيم.

    2- نمی‌دانم شما تا چه حد با مادّه‌ی مخدری به اسم کريستال متام‌فتامين (Crystal Methamphetamine) آشنايی داريد؟ اين ماده‌ی مخدر وحشتناک -که در ايران اسلامی‌مان به اسم "شيشه" معروف است و مثل نقل‌ونبات زير دست‌وبال نسل جوان ريخته- با يک‌بار مصرف با شخص چنان می‌کند که ديگر نتواند از آن دست بکشد! ظرف سه-چهارسال هم می‌فرستدش سينه‌ی قبرستان. حالا شما حساب کنيد فرزند شما يا کسی که به او به‌نوعی دلبسته‌گی داريد نشسته که آن‌را "امتحان" کند. چه می‌کنيد؟ من باشم محکم می‌خوابانم بيخ گوشش تا حواسش جمع شود!
    واقعاً غم‌ام می‌گيرد که آدم‌های بزرگ ما با یک یادداشت عصبی اينترنتی، تمام کارنامه‌ی بلند خودشان را -با دست خودشان- زیر سئوال می‌برند. بدبختی اين است که سقوط آسان است، امّا صعود مجدد گاه محال. اينترنت و نشر آنی و شخصی هم اسبابی شده در دست این بزرگان که به "بازی با آتش" می‌ماند. خلاصه گاهی بد نیست قلم را به تندی بلغزانيم... دنيا را چه ديده‌ايد، شايد باعث بيداری شد!

    یک يادداشت، با مخاطب ويژه

    در خانه‌ی من چايی پيدا نمی‌شد. شکر هم نبود. قهوه را -که تلخ باشد- ترجيح می‌دهم. ایران هم چای نمی‌نوشيدم. همه چيز را خالص دوست دارم؛ دوستی را هم. امّا چندی است که پای چای به خانه‌ام باز شده. جاشکری هم کنارش نشسته.
    آمدن چای و شکر به کلبه‌ام تلاقی داشت با آغاز دوستی با دو دوست خوب. مثل همه‌ی خانم‌های ايرانی چای‌خور بودند. یادم نمی‌رود از روی حجب، بارها با من نشستند و قهوه‌ی بدون شير و شکر خوردند و دم نزدند! ادب خالص ایرانی را با رفتار خود ثابت کردند و نشان دادند.
    سرنوشت چای و شکر امروز، در پستوی آشپزخانه فراموش‌شدن است. آيا باز دستی به سمت‌شان می‌رود؟ آيا باز بوی دم‌شده‌ی چای فضای خانه را آکنده خواهد کرد؟
    ...

    پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۵

    ده اسفند، ميلاد نصرت

    نصرت رحمانیآنان به دست‌های قادر انسان
    سلام نکردند
    پنداشتند دست، برای درندگيست
    و پهنه‌های پشت، آینه‌ی تازيانه‌هاست
    آکنده بود باورشان از محال...
    آه...

    نصرت رحمانی (شيون بريده‌بريده - حريق باد)

    يکی از مشخصه‌های جدّی شعر نصرت رحمانی -که عجيب است به آن اشاره‌ای نمی‌شود- "خاستگاه و خصلت شهری" آثار او است. نصرت رحمانی يکی از شهری‌‌گوترين‌های پهنه‌ی شعر نو و از معدود شاعرانی بود که از حال‌وهوای شهر و روند زندگی شهرنشينی متأثر بود. در واقع تولّد و رشد شعر نصرت در توازی بود با ایجاد و پیاده‌شدن طرح شهر در فرم و مبانی متجدّد آن. خودش در گفت‌وگو با آدينه[1]، هنگامی که در مورد آشنایی‌اش با نيما و احتمال تأثيرگرفتن‌اش از وی مورد پرسش قرار می‌گيرد، خيلی صریح می‌گويد:
    بعدها با او (نیما) دمخور بودم. گر چه به او خيلی نزدیک شدم و راهنمايی‌های او برای من پرارزش بود، امّا همواره فاصله‌ای بين او و من بود. من یک آدم شهری بودم و نيما روستائی بود. در شعر ما هم اين فاصله و تمايز، خود را نشان می‌دهد. نیما از طنين مرغ سحر، بانگ خروس و... خوشش می‌آمد و من از بوی نم هشتی يا آفتابی که از سوراخ سقف بازار روی زمين می‌افتاد يا سايه‌-روشن آب‌انبارهای چهل‌پله. نیما به چادری و گوسفندی و سگی دلخوش بود، امّا اين‌ها برای من چندان جذاب نبود. زيبايی‌شناختی نیما، زيبايی‌شناختی يک آدم روستايی بود. من بچه‌ی تهران بودم. بزرگ‌شده‌ی کوچه‌ها و بازارها... یک آدم شهری. يک جوان شهری گستاخ...
    بعد از اين با قطعيت می‌گويد که او متأثر از هدايت بوده است نه نیما. چنين مرزبندی مشخصی با جهان‌بينی شعر نيمايی ناياب است. مثلاً آن‌چه شاملو با نيما کرد، شوریدن به استاد در تمنّای هوای تازه بود. شاملوی طاغی، در پی ايستادن روی قله‌ی خودش بود و نشستن زير سايه‌ی ديگری را نمی‌خواست. نصرت طاغی امّا، سودای ديگری در سر داشت: او به جای مخالفت با بستری که به آن تعلق داشت، باهم‌آوايی با آن را برگزيد؛ روشی که با رسم روشنفکری دوران نمی‌خواند. اين درست نقطه‌ی طغيان نصرت بود؛ طغيانی که بيش‌تر یک ناگزيری بود تا یک خواسته؛ طغيانی که از جبر حسّی او می‌آمد تا اين‌که انديشيده باشد.

    به عقيده‌ی من، برای بررسی تاریخی شعر نو، درنظرگرفتن اين خصلت شعر نصرت الزامی‌ست. می‌خواهم بگويم پای بررسی تاريخی شعر نو، بدون اين‌ تقسيم‌بندی می‌لنگد. در دورانی که قريب‌به‌اتفاق روشنفکران -و البته شعرا که جزو اين قشر بودند- با چپ‌روی، از مظاهر زندگی شهری و مدنيت بيزاری می‌جستند، نصرت رحمانی يک استثنا بود. در زمانه‌ای که مدینه‌ی فاضله‌ی شعرای ما کوه و دشت و بيابان -و بعدها زاغه‌ها، حلبی‌آبادها و "جنوب شهر" بود- نصرت از لايه‌های شهر می‌گفت. در زمانی که "شغل" روشنفکری، "مقابله با آن‌چه در حال وقوع بود" بود، نصرت تنها واقعيت را لخت کرد و با همه‌ی زوايایش، با خشونت و نرمی و تلخ‌وشيرين‌اش، پرخاشگرانه و هنرمندانه به‌تصوير کشيد:
    بر تارک خيزاب واژگان
    در لابلاى صخره‏هاى تيز كلام و صوت
    تا دور رانده‏ام
    در روبه‌روى مرگ
    مبهوت مانده‏ام

    اگر قول علی میرفطروس را -هنگامی که از "ادبيات" و "تاریخ" مقايسه‌ای به‌دست می‌دهد- بپذيريم که «[ادبیات،] تاريخی است که حالات، روحيات، شخصيت و عواطف انسان‌ها را بيان می‌کند»، و اگر به تأثير و نقش هنر در توليد فکر و ساخت افکار عمومی آگاه باشيم، با کشف و شناخت ذهنيت روشنفکران آن دوران در آينه‌ی آثارشان، آن‌گاه از اين‌که چه شد در انقلاب پشت سر روحانيون قرار گرفتند و مردم را نيز به همين راه فراخواندند، شگفت‌زده نمی‌شويم.

    1- ويژه‌نامه‌ی گفت‌وگو، شهريور 1372، ص 88.

    بيش‌تر درباره‌ی نصرت:
  • نبايد از ياد برد که نصرت هم‌چون هدايت، به ناسيوناليسم ارادت داشت که رگه‌هايی از اين باور را می‌شود در اشعارش دید. ناسيوناليسم ملّت‌گرا -بر خلاف شووينيسم قوم-قبيله-زبان‌گرا-، خصلتی‌ست که پا در مدنيت دارد. اين نگرش نيز با نگرش غالباً چپ دوران نمی‌خواند، به همين خاطر نصرت رحمانی از وادی سياست به بيرون پرتاب شده... و تماماً شاعر بود، نه چريک و مبارز! مبارزه‌ی نصرت با جوّ زمانه -در واقع- مبارزه‌نکردن بود.

  • خطایی که عدّه‌ای به سهو یا عمد مرتکب می‌شوند اين است که "اروتيسم در شعر نو" را منتسب به فروغ فرخزاد می‌کنند! راست اين است که نصرت رحمانی قبل از فروغ اين راه را آزموده بود و احتمالاً هم‌او بود که اروتيسم در شعر معاصر را پايه گذاشت. اروتيسم در شعر نو خود جنبه‌ای‌ست از شهريت آن.
    لنگ گلی‌رنگ را گره به سرین زد
    ساق چو مرمر درون حوضچه بگذاشت
    عاج دو پستان او به لرزه در آمد
    ...
    قامت موزون در آب گرم نهان کرد
    دست به نرمی کشید بر سر و سینه
    لنگ بینداخت آن چه بود عیان...

  • يا
    خدایا تو بوسیده‌ای هیچ‌گاه
    لب سرب‌فام زنی مست را
    ز وسواس لرزیده دندان تو
    به پستان کالش زدی دست را
    [متن و صدا]

    چند پيوند:
  • زندگی‌نامه‌ی خودنوشت

  • آلبوم عکس

  • شعرها با صدای خود شاعر
  • باورش سخت است که ظرف یک‌ساعت، شهری که حق دارد آفتابی و گرم باشد، سراپا سفيد شود و بر خود بلرزد!