سه‌شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۲

زمین که خوردی، باز برخیز!

«شکست چیزی نیست جز فرصتی برای آغازی دوباره؛ این‌بار عاقلانه‌تر
هنری فورد

هیچ الگویی در زندگی، بهتر از نوباوه‌ای نیست که می‌خواهد راه‌رفتن بیاموزد. کودک که به چهار دست و پا رفتن افتاد، غریزتاً می‌فهمد که این تازه آغاز راه است. شروع می‌کند به گرفتن صندلی یا دیگر اشیای خانه و پاشدن. در همان تخت کودکانه‌اش که نشسته، ایستادن را تمرین می‌کند. زمین می‌خورد، نیمه‌کاره می‌ایستد، زمین می‌خورد، روی پایش بند نمی‌شود و باز زمین می‌خورد. چهار دست و پا حرکت می‌کند و باز به هوس ایستادن می‌افتد. روی پایش بلند می‌شود، با کمک دست‌هایش. زمین می‌خورد. در این زمین‌خوردن‌ها، گاهی دستش، پایش، سرش زخمی می‌شود. گریه می‌کند، باز اما وسوسه‌ی ایستادن دست از سرش برنمی‌دارد! و بالاخره روی پایش می‌ایستد. بعد با کمک والدین، راه‌رفتن را تمرین می‌کند. هزار بار زمین می‌خورد. والدین هم که کمک نکنند، او باز تمرین می‌کند؛ او هدف دارد: راه‌رفتن. کار خودش را بلد است. انگیزه و اراده‌‌ای دارد که شکستنی نیست. او زمین‌خوردن را بخشی از مسیر آموختن راه‌رفتن می‌داند نه بیش. زمین‌خوردن بیش از این هم نیست. آیا کودکی سراغ دارید که راه‌رفتن یاد نگیرد؟

زمین‌خوردن در زندگی، بخشی طبیعی از زندگی است؛ شاید طبیعی‌ترین بخش‌اش. اگر فکر کردید در همه‌ی کارها در همان گام اول موفق می‌شوید و هر برنامه‌ای که گذاشتید به نتیجه می‌رسد، بهتر است دوباره فکر کنید!  به دفعات زمین خواهید خورد؛ گاه به سختی. شکست پاره‌ای جدانشدنی از مسیر زندگی است. شکست اما فقط بخشی از مسیر است، نه انتهایش. با هر بار زمین‌خوردن، برای حرکت بعدی بایستی آماده شد. باید خیز برداشت و برخاست: قوی‌تر، باانگیزه‌تر، با‌اراده‌تر.

از توماس ادیسون پرسیدند "جطور شد که شما بعد از هزار بار آزمایش لامپ و شکست پشت شکست، از تلاش خود بازنایستادید؟ پاسخ داد: من هر آزمایش غیر موفقیت‌آمیز را تجربه‌ای یافتم که مرا به موفقیت نزدیک‌تر می‌کرد." برای آدمی موفق، موفقیت دست‌یافتنی است، چون خودش را در آن موقعیت می‌بیند؛ فقط باید راهش را پیدا و ابزارش را فراهم کند. برای یک کودک، راه‌رفتن قطعی است؛ بخشی از دنیای تکامل اوست. موفقیت را نه یک رویا، بلکه بایستی هدفی دست‌یافتنی و طبیعت زندگی خود بدانیم و برای رسیدن به آن، از سدهای مختلف بگذریم و ناملایمات را با انعطاف‌پذیری تحمل کنیم و از تجربیات بیاموزیم. همه‌ی ما لایق موفقیت هستیم.

:: این یادداشت در شماره‌ی 349 (هشتم بهمن 1392) روزنامه‌ی قانون منتشر شده است: [پیوند]

:: من‌را در فیسبوک دنبال کنید: [این‌جا]

پنجشنبه، دی ۲۶، ۱۳۹۲

بر همنشین خود نور بتابان!

 «سعی کنید اول دیگران را بفهمید، قبل از اینکه بخواهید آن‌ها شما را بفهمند!»
  دکتر استفان کاوی



می‌گویند به‌جای این‌که خود را زیر نور نورافکن به‌نمایش بگذاریم، بهتر است بر همنشین خود نور بتابانیم. شرط اولیه‌ی همنشینی مفید، اهمیت‌دادن به طرف مقابل است. وقتی حضور خود را در اختیار مخاطب‌مان بگذاریم و تمام توجه‌ خود را به او تقدیم کنیم، به بهترین شکل ممکن به شخصیت او احترام گذاشته‌ایم. فرمول ساده‌ی رابطه‌ی انسانی چنین است: قبل از این‌که او را مخاطب خود بگیریم،‌ باید خود مخاطب خوبی برای او باشیم.

گاه تصور می‌شود بهترین راهِ تاثیرگذاری بر دیگری، حرف‌زدن است! راست این است که زیباترین و پرمحتواترین حرف‌ها، فقط تا مرحله‌ای شنیده می‌شوند و از آن مرز که بگذرند، مایه‌ی خستگی شنونده هستند و ملالش. در روابط انسانی لازم نیست که شخص فقط در صدد اثبات خودش باشد؛ او می‌تواند نشان دهد به حد کافی به طرف مقابلش اهمیت می‌دهد و همین اصل، او را به عضوی مفید برای یک رابطه‌ی سازنده بدل می‌کند.

در یک همنشینی دو راه در پیش روی ماست: خود را با اصرار در مرکز توجه قرار دهیم و یا در عین احترام به خویش، طرف‌ سخن خود را شمع مجلس گردانیم. کسی که بر صندلی سخنران می‌نشیند و یک‌بند خود را توضیح می‌دهد، ناخودآگاه طرف مقابل را به موضع‌گیری با خود وامی‌دارد. هم‌‌آوایی با دیدگاه‌های ما حدی دارد و هر کس تنها تا مرزی مشخص با ما همراه می‌شود، خصوصاً اگر با فردی صاحب‌نظر به‌گفت‌وگو بنشینیم. فشار بیش از حد به دیگری برای گوش‌دادن به ما و تمنای توجه، ثمری جز انزجار مخاطب ندارد. یک رابطه درست در همین نقطه ترک برمی‌دارد.

انسان‌هایی که به مخاطب خود هم‌چون "مواد خام آموزشی" می‌نگرند و با سخن یک‌طرفه و بمباران اطلاعاتی قصد فرم‌دادن به دیگران را دارند، نمی‌توانند در عمیق افراد تاثیر بگذارند. انسان تنها به شخصی دلبسته می‌شود که به دلش چنگ بزند، نه این‌که نادانسته‌هایش را به‌ رخ‌اش بکشد! ارتباط انسان‌ها موقعی درونی می‌شود که از برخورد طرف مقابل با خود احساس اهمیت و امنیت بکنند. هنگامی گفت‌وگو لذت‌بخش می‌شود که طرف ما احساس کند شنونده‌ای دارد؛ شنونده‌ای که سراپا گوش است؛ شنونده‌ای که به نظرگاه‌ او اهمیت می‌دهد؛ کسی که با احساسات او همراهی و همدلی می‌کند؛ کسی که او را می‌فهمد. حضور ما موقعی جذاب می‌شود که بتوانیم توجه مخاطب‌مان را بخریم و به آن‌چه او ارائه می‌دهد بها دهیم و با رفتار، گفتار و تمام وجود خود به او بگوییم "برای ما اهمیت دارد".

انسان در طلب گرفتن "رسمیت" از مخاطبش می‌سوزد. با رسمیت‌دادن به جایگاه مخاطب، به او شخصیت داده‌ایم و دلش را ربوده‌ایم. وقتی مخاطب ما ببیند سلایق او برای ما ارزشمند است، وقتی ببیند جمله از دهانش خارج نشده ما با ولع منتظر شنیدن جمله‌ی بعدی هستیم، وقتی ببیند تاثیر سخن‌اش بر درون ما ته‌نشین می‌شود، وقتی ببیند واقعه‌ای که بر او تاثیر گذاشته به همان اندازه نیز بر ما موثر است و همه‌ی این‌ها را با شیفته‌گی -و البته بدون اغراق- به او نشان دهیم، دل او به ما گره خواهد خورد. در چنین لحظه‌ و مکانی است که پیوند عاطفی نطفه می‌بندد. با طرح پرسش‌های کوتاه و در هماهنگی با سلایق مخاطب، می‌توان شور همنشینی را در او دوچندان کرد.

برای اثرگذاری مثبت و پایه‌ریزی رابطه‌ا‌ی پویا و پایا، لازم است سخن طرف مقابل را شنید و به او جایگاه داد و با رفتار خود حضورش را جشن گرفت. باید به او رساند که حضورش مجلس ما را چراغانی کرده است. هر چقدر نادیده‌انگاری فرد حاضر در یک رابطه ویرانگر است، رسمیت‌بخشیدن به او سازنده.

:: این یادداشت در شماره‌ی 341 روزنامه‌ی قانون مورخه‌ی 26 دی 92 منتشر شده است: [پیوند]
:: نویسنده را در فیسبوک دنبال کنید: [این‌جا]