پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۸

انتخاب طرف گفت‎و‎گو

کسانی که اهل کشف واقعیت نیستند، هنگامی که با مقوله‎ای تازه و خارج از میدان درک خود روبه‎رو می‎شوند که از آن سر-در-نمی‎آورند، ساده‎ترین راهی که برمی‎گزینند به‎اصطلاح "فرار رو به جلو" یا انکار موضوعیت آن مقوله از پایه است! برای مثال، وقتی با آن دسته از فعالین سیاسی قدیمی ایرانی که در عمر خود هیچگاه وارد فعالیت‎های اقتصادی نشده‎اند مسئله‎ی تاثیر اقتصاد جهانی بر روابط/تغییرات سیاسی را مطرح می‎کنید، چون در این زمینه هیچ سررشته‎ای ندارند و فهم این‎گونه مسائل برای‎شان ممکن نیست، بلافاصله به شما انگ "آلودگی به تئوری توطئه" را می‎زنند.
این‎گونه افراد با نفس آموختن از بنیاد بیگانه‎اند، از این رو، گفت‎وگو با آن‎ها به جایی نمی‎رسد. مسائل مهم را تنها باید با افرادی مطرح کرد که آن‎ را می‎فهمند، یا برای آموختن ذهنی باز دارند. اصل در حرمت‎گذاری به آزادی بیان، انتخاب طرف گفت‎وگو است.‎

چهارشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۷

نشریات دوره‎ی انقلاب

برای فهم مسئله‎ی انقلاب در ایران، نخستین گام رجوع به منابع دست اول این رخداد بنیانکن است. یکی از بهترین‎های این منابع، نشریات آن دوران است: از کمی قبل تا هنگامه‎ی انقلاب (سال‎های 56 تا 57) و سپس بعد از پیروزی تا جاافتادن نظام اسلامی (از 57 تا حدود 61). دانشگاه منچستر، آرشیو منظمی از نشریات آن دوران گرد هم آورده است که به علاقمندان پژوهش در ریشه‎های انقلاب اسلامی به جد توصیه می‎شود:
این‎که "نداشته‎ایم" به این معنی نیست که "هرگز نخواهیم داشت"!

چهارشنبه، دی ۱۲، ۱۳۹۷

دراماکویین!*


گرم سلام کرد و گفت اسمش نادر است و با زنش مشکل دارد! با گفتن همین یک جمله، من را به اعماق زندگی خصوصی‎اش پرتاب کرد
- "بیست سال در امارات مهندسی می‎کردم ولی ناکس ها حقم را خوردند. رو همین حساب مجبور شدم بیام اینجا! خلاصه این چیزی که الان می‎بینی من نیستم!"
- "خیر قربان، اصلاً قصد قضاوت نداشتم!"
- "اینجا آقا کشور زن‎هاست. من و شما ول معطلیم! باور می‎کنی من روی مبل می‎خوابم؟"
- "چرا آخه؟"
- "زنم اون یکی اتاق خواب را داده به پسر لندهورم که هر چی پول پاش ریختم درس نخوند. رو تخت خودشم راهم نمیده. مثل خر کار می‎کنم می‎ریزم تو شیکم این دو تا آدم بیکاره، آخر سرم باید رو مبل بخوابم؛ انصافاً سزاواره؟"
- "ولی…"
- "برادرش اینا می‎خواستن بیان بازدید، با این دست‎تنگی منو فرستاد گوشت تازه گوسفند بخرم. خورشت طوری پر گوشت بود که باید اون وسط دنبال لوبیا می‎گشتی! شب هم شستن ظرف‎ها افتاد گردن من…"
- "خب اینطور که نمی‎شه زندگی کرد؟"
- "منم همینو میگم! تو این 53 سال که از عمرم می‎ره، سی سالش را جون کنده‎ام تا یک چیزی واسه‎ی خودم درست کنم که مثلاً دلم بهش خود باشه، ولی حالا افتادم به حمالی تو این فروشگاه و شدم برده‎ی دو تا موجود به درد نخور. راستی یادم رفت بهت بگم!"
- "چی رو؟"
- "یک دوستی داره این زن من که بدجور روش نفوذ داره. مدت‎ها رفت تو جلدش که اینم آخه شد شوهر که تو داری، تا این‎که بالاخره زنم را هوایی کرد که طلاقش را از من بگیره."
- "متوجه منظورت نمی‎شم؟"
- "آره، الان یکسالی می‎شه که طلاق گرفتیم."
- "طلاق گرفتین، بازم دارید با هم زندگی می کنین؟"
- "آره دیگه، اینم از شرایط زن سالاری این کشوره که به آدم تحمیل میشه!"

همین‎طور که داشتم در گیجی گفته‎های نادر پرسه می‎زدم تا یکجوری توی ذهنم معنی‎اش کنم، یک زوج میان‎سال ایرانی نزدیک شدند و نادر بلافاصله رفت به سمت‎شان و گرم سلام کرد. چند لحظه‎ای آن‎جا ایستادم و بعد که دیدم سرش حسابی گرم آنهاست خداحافظی کردم، اما انگار صدایم را اصلاً نشنید...


*شاید بهترین ترجمه برای "دراماکویین" آیینه‎ی دق باشد یا کسی که دنبال گوش و سنگ صبور می‎گردد تا از زمین و زمان شکایت کند و چیزی در این مایه‎ها.
پ ن: این داستانک از مجموعه‎ی "تصویرها" است که تا الان شماره‎شان از بیست هم گذشته است. این داستانک‎ها در پیرامون ارتباط -یا بهتر است گفت تقابل- مهاجر ایرانی اغلب جدید است با تورنتو. نه همه، اما بعضی.