شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۴

"خاطرات ابتهاج" با پای خود آمد!

خاطرات ابوالحسن ابتهاج* اثری‌ست که مدت‌ها در پی‌اش بودم و... از دستم چون تندباد می‌گریخت! این کتاب در تعدادی اندک، در لندن، توسط شخص ابتهاج منتشر شده بود. شماری از همین اندک‌تعداد نیز به آشنایان نگارنده و کتابخانه‌ها اهدا شده بود. آن‌چه مانده بود هم به‌وسیله‌ی کتاب‌خوان‌های حرفه‌ای، از کتابفروشی‌ها به تاراج رفته بود!
از خیلی از افراد، کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها سراغ‌اش را گرفته بودم که عایدی‌اش تنها یک "نه" بود. هفته‌ی پیش خیلی اتفاقی، در گپ‌وگفتی که با اسد علی‌محمدی داشتم، از این اثر نام برده شد. اسد گفت همان‌موقع که کتاب درآمد، نسخه‌ای نیز از طرف دوستی به او هدیه داده شده بود. تعارف کرد که اگر مشتاق خواندن‌اش هستم، آن‌را در اختیارم بگذارد؛ بی‌درنگ پذیرفتم! دیروز دو-جلد کتاب در صندوقِ پـُستِ خانه انتظارم را می‌کشید. در صفحه‌ی نخستِ جلد نخست، فرستنده به خط و امضایی، آن را به من هدیه کرده بود؛ با کرده‌اش غافل‌گیرم کرد و بیش‌ از آن شاد...
از اسد، از لطفی که دارد، سپاس‌گزاری می‌کنم.

  • در همین باره
  • : «مكثى بر خاطرات ابتهاج: كشمكش برجستگى و ميانمايگى!»
    *شناسه: ابتهاج، ابوالحسن. خاطرات ابوالحسن ابتهاج (دوجلد). چاپ نخست. لندن: طبع به‌وسیله‌ی نگارنده، 1370.

    دوشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۴

    That's Why I Write in English!

    1- It happened like this:
    About a month ago, in a chilly evening, in a cozy bar in the heart of downtown Toronto, a couple of friends and I got together. These guys were newly engaged; probably a week before our gathering. As I missed their party, that was the first time I was meeting with the girl, so does she. We ordered some beers and started talking about life!
     Well, the first half an hour passed and second bottle was about being empty... and I was wondering how quickly I was loosing my ability of speaking English! It continued till finally I could barely talk! Besides, I could sense that the girl didn't buy into that, so our conversation got a bit cold, so after...

    2- A good friend of mine, a thirty-year-old Canadian man, has been blogging since three years ago, on and off.  Since then, he's been writing five or six notes in a period of a year! When I started reading his notes, the first thing came to my mind was how poor his notes were in terms of grammar & spelling?! I learned that you could be a Canadian and still, you could be a bad writer! Also I learned that practice makes things perfect!

    These are the main reasons made me get started blogging in English. There is some more to say; I'll let you know whenever I get chance!

    چهارشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۴

    اشاره به "شعبان جعفری" در گفتگو با هما سرشار


    مشغول خواندن شعبان جعفری* هستم. با خواندن هر کتابی از اين دست، به اين باور بيش‌تر نزديک می‌شوم که برای کار در زمينه‌ی تاريخ معاصر حتا يک اثر را هم نبايد نخوانده گذاشت. خاطرات، گفت‌وگوها،‌ سفرنامه‌ها و هرچه که ربطی به تاريخ معاصر دارد، در حکم قطعه‌ای است از پازل تاريخ ما؛ اين پازل، با کنار هم گذاشتن قطعات است که کامل می‌شود. خوشوقتانه هر روز اين گنجينه‌ی آگهی‌بخش غنی‌تر می‌شود؛ به‌ويژه در حوزه‌ی تاريخ انقلاب،‌ آثار گرانسنگی تاکنون نگاشته شده است که آخرين‌اش آخرين روزها بوده است. خلاصه کنم: خواندن اين آثار -در کنار هم- به ما کمک می‌کند در محضر تاريخ يک‌طرفه به قاضی نرويم و با فراخ‌انديشی، سره از ناسره باز شناسيم و اشتباهِ کرده را تکرار نکنيم.

    پس از خواندن این کتاب و انطباق آن با آگاهیهای گذشته که از شعبان داشتهام، به اين نتيجه رسيده‌ام که بسياری از گفته‌های شعبان جعفری با واقعيت منطبق و پذیرفتنی است. برای نمونه، اين نکات را از نظر بگذرانيم:
    - در مورد قضيه‌ی چاقوزدن به حسين فاطمی و خواهرش جلوی دادگستری، شعبان جعفری متذکر می‌شود که اصلاً خواهر فاطمی بالای پله‌ها بوده و پايين نيامده که کسی او را بزند! به علاوه،‌ اذعان می‌دارد که در طول عمرش -پيرو مرام پهلوانی و لوطی‌گری- دست روی هيچ زنی بلند نکرده و دست به چاقو نزده و از لحاظ عقلی، طبيعی هم هست که شعبان با آن جثه‌ی عظيم و قدرت‌مند کم‌ترين نيازی به چاقوکشيدن برای فاطمی نحيف نداشته باشد. مضافاً اين‌که پس از اعدام فاطمی، گزارش پزشک قانونی نيز هيچ اثری از زخم چاقو بر بدن وی نشان نمی‌دهد. پس معلوم می‌شود شعبان جعفری از روی کدورت شخصی (به خاطر دادگاه نه اسفند 31) در صدد فرصتی بوده که از فاطمی انتقام بگيرد. به همين خاطر او را جلوی دادگستری کتک می‌زند (نه چاقو) که اين واقعيتی‌ست.
    - مورد ديگری را که هما سرشار افشا می‌کند،‌ عکس جعلی‌يی بوده که در آن، شعبان جعفری و دوستانش دارند سر يک توده‌ای را می‌تراشند و در کنارش دکتر فاطمی را نشان می‌دهد که در نوبت نشسته است! اين عکس توسط مجله‌ی "سپيد و سياه" در سال ۵۸ منتشر شده بوده است. هما سرشار عکس اصلی را از آرشيو مجله‌ی "تايم-لايف" پيدا می‌کند که در آن دکتر فاطمی غيب شده است! معلوم می‌شود که عکس کار "منتاژگران انقلابی" بوده است. (به صص ۱۹۶ - ۱۹۷ کتاب رجوع شود)
    - مسئله‌ی ديگر ۲۸ مرداد است. شعبان جعفری روشن می‌کند که تا ظهر ۲۸ مرداد، يعنی ساعت ۲ بعد از ظهر در زندان بوده، بنابراين عملاً نمی‌توانسته کودتايی بر عليه مصدق سازمان بدهد!

    از اين دست نکات در کتاب فراوان است که دست یک معرفی کامل را میبوسد. طرفه اینکه سیاه نمایی های حزب توده، ملی-مذهبیون و بسیاری از مجلات آندوران از شعبان جعفری به واقعیت بیارتباط است. برای نمونه شخصاً اکثر شماره‌های "سپيد و سياه" -مربوط به سال 58- را در ايران داشتم و مطالعه کرده‌ام و اين روزها که به مطالب مندرج در آن دوران مجله فکر می‌کنم، اکثرشان را حاوی تحريفهای بیشرمانه می‌بينم! تاریخ معاصر ما سراسر تحریف است و به کلی بایستی بازخوانی شود.


    *شناسه:
     سرشار، هما. شعبان جعفری. چاپ دوّم. لوس آنجلس: نشر ناب، بهار 1381.

    جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۴

    در باب نقادی: رابطه‌ی "نقد" با "نسبيت"

    ما ايرانيان از ميان "نقادی‌" و "نقالی‌"، اغلب دومی را برمی‌گزينيم که هم ساده‌تر است -چون نیاز به اندیشیدن را به حداقل می‌رساند- و هم با خصلت مسئولیت‌ناپذیر ما سازگارتر. به همین شکل، هنگامی که مفاهیم غربی را "وارد می‌کنیم"، اغلب پوسته‌ و نام‌اش را می‌گیریم و مغزه و مفهوم‌اش را نفهمیده وامی‌نهیم. این مقدمه از آن جهت آمد تا برخورد قریب‌به‌اتفاق جامعه‌ی روشنفکری ما را با "نسبیت نقد" به‌نمایش گذارد.
    مردمی استبدادزده و مطلق‌گرا و البته در پی رهایی، وقتی به واژگانی می‌رسند که در مقابل اين خصلت تاريخی آن‌ها می‌ايستد، چنان هول برشان می‌دارد که اصلا در محتوای آن نمی‌اندیشند! مثلا برخورد روشنفکران ما با واژه‌ی "نسبيت" به همين‌گونه است. روشنفکر استبدادزده‌ی ما، در حوزه‌ی نقد نيز پای نسبيت را به‌ميان می‌کشد و نتيجه‌اش اين می‌شود که با گونه‌ای افتاده‌گی و خودکم‌بینی (تواضع؟) رياکارانه در ابتدای نقد خود می‌نويسد: "بنده هيچ ادعايی در درست‌بودن نوشته‌ام ندارم"! اینک پرسيدنی‌ست:‌ اگر منتقد خودش به صحت نقدی که می‌نويسد باور چندانی ندارد، پس چرا وقت مردم را بی‌جهت می‌گيرد؟ اگر او مسئوليت درستی آن‌چه را که می‌خواهد مطرح کند نمی‌پذيرد، چگونه توقع دارد که ديگران اين مسئوليت را بپذيرند و از نقد او جانبداری کنند؟ اگر او استوار بر ايستار خود نايستد، چگونه پس می‌خواهد بر مخاطب خود اثر بگذارد؟
    نقد در اساس خود به این معناست که کسی نوشته‌ای را می‌خواند و آن‌را حاوی خطا و با دانسته‌های خود در تضاد می‌بیند، به همین خاطر، ضمن برشمردن خطاهای آن نوشته، ایده‌ای که خود به درستی‌اش تا آن لحظه باور داشته را ارائه می‌کند. یعنی "درست" را با "نادرست" جایگزین می‌کند. در این روند، هیچ تضمینی وجود ندارد که حق با منتقد باشد، ولی باور شخص منتقد بایستی چنین باشد که حق با اوست، در غیر این صورت، علت وجودی نقادی زیر پرسش می‌رود. پس:‌ لازمه‌ی نقادی، باور به باورهای خود است و طبعا، ایستادن بر این باورها.

    پی‌‌نوشت:
    ۱- در مقاله‌ی ساختارمند غربی‌ (Essay)، نويسنده موظف است که در همان پاراگراف اول تز مقاله (Thesis Statement) را -ساده و روشن- مطرح کند. لازم به ذکر است که اين تز نمی‌تواند در فرم جمله‌ی "پرسشی" يا "تعجبی" باشد، بل‌که بايستی يا "تاکيدی" (شبيه به "امری") و يا "خبری" باشد. بنابراين، مسئوليت گفته تنها بر دوش گوينده‌ی تز است و نه ديگران. سپس، نويسنده برای اثبات تز خود چند نکته (Point-s) را برمی‌شمارد و باقی پاراگراف‌های مقاله را در شرح و اثبات اين نکته‌ها می‌نگارد. به همين خاطر، مقاله‌نويسی در ذات خود عملی اثبات‌گرايانه است و با اما و اگرها و اطوارهای روشنفکری جور درنمی‌آيد.

    دوشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۴

    مقاله‌نويسی يا انشانويسی؟

    در باب طرز بيان

    يکی از اصل‌های بی‌بازگشت در مقاله‌نويسی، "طرز بيان" است. گذشته از ساختار مشخص مقاله، آن‌چه چون شاخصه‌ای در مقاله می‌درخشد، بيان موجز، بی‌حاشيه و شفاف آن است. مقاله‌نويس خود را ملزم به رعايت اقتصادِ کلام و صراحت در بيان می‌داند؛ در مقاله جایی برای رودربايستی‌های معمول و تعارف نيست؛ مقاله‌نويسی ورود بی‌پروا در مسائل و مفاهيم است. هدف مقاله‌نويس، روشنگری است؛ او در اين راه هزينه می‌دهد و روی بر خلاف جهت وزش باد می‌گیرد.

    بر خلاف مقاله‌نويسی، انشانويسی نوعی بيان است که با ابهام و صنايع ادبی -به‌ويژه شعر- گره خورده است. کار انشا‌نويس، درپيچيدن و درآويختن با مسائل نيست، بل‌که دورزدن آن‌ها است. يعنی انشا‌نويس هميشه‌ راهی برای بازگشت می‌گذارد و به همين لحاظ، پی‌گير اثبات هيچ موضوعی در نوشته‌ی خود نمی‌شود. اين‌چنين، انشانويس به دوپهلوگويی و "قدری از اين گفتن و قدری از آن" می‌آويزد و مسئله را در آخر ناتمام و حل‌نشده، بر زمين باقی می‌گذارد! هدف انشانويس، حفظ جايگاه، ناندانی و شأن اجتماعی خود است؛ او اهل هزينه‌دادن نيست و موج‌سوار قابلی است.

    نوع برخورد در فرهنگ‌های توسعه‌یافته و توسعه‌نيافته با انشا و مقاله، به دوگونه‌ی کاملاً متفاوت است. در فرهنگ‌های توسعه‌يافته، زبان شعرگونه، دوپهلو و به‌غايت مبهم انشا، باعث ملال خواننده می‌شود. از آن‌رو که خواننده‌ی جدّی می‌داند که چيزی از این‌نوع بيان نخواهد آموخت، از خير خواندن آن می‌گذرد. در عوض، مقاله‌نويسی رويکرد مشخص انسان مدرن به جهان و طرز بيان اوست. انسان مدرن منظم می‌انديشد و منظم نيز بيان می‌کند.
    در دنيای توسعه‌نيافته، از آ‌ن‌جا که زبان بی‌پرده و نکته‌سنج مقاله درست دست بر جزم‌های فکری و خطاهای عقيدتی مخاطب می‌گذارد و باورهای او را به چالش می‌گیرد، باعث آزار او می‌شود. انسان توسعه‌نيافته انسانی‌ست که باورهایش را مقدّس و غير قابل تغيير می‌داند؛ جهان انسان توسعه‌نيافته "ايستا" است. در اين فرهنگ، کم اتفاق می‌افتد که مقاله خودانگيخته‌گی در مخاطب را باعث شود و اگر بشود، اين مخاطب در مرحله‌ی گذار از توسعه‌نيافته‌گی به ذهن توسعه‌يافته است. در فرهنگی که توليد فرهنگی آن انشا‌نويسی‌های دوپهلو و شعرگونه‌ی بی‌سروته است، يک مقاله‌ی پُرمحتوا و صريح چنان فرد را از درون آتش می‌زند، چنان او را -که به تغییر در باورهای خود عقيده ندارد- به هراس می‌اندازد و عصبی می‌کند، که بلافاصله‌ در مقابل مقاله‌نويس موضع حذفی می‌گیرد. انسان واپسمانده پريشان می‌انديشد و طبعاً و اغلب به‌ پريشان‌گویی می‌افتد.

    برای فهم موضوع، بگذاريد به اطراف خود نگاهی بياندازيم. در مطبوعات ما چند نفر را سراغ توان کرد که از موضع منافع شخصی-حزبی (گروهی، صنفی...) مطلب ننويسند و عدالت و انصاف را فراراه خود قرار دهند؟ چند تن را می‌شناسيد که دست بر موضوعی حساس گذارند و بی‌واهمه آن‌را واکاوی کنند؟ چند نفر را می‌شناسيد که از مخالفان عقيدتی خود متنفر نباشند و برای ایشان -در ذهن و علن- خط و نشان نکشند؟ مثالی گويا بزنم: خوانندگان مسعود بهنود -که خودش را مکتب‌دار روزنامه‌نگاری‌ می داند- تاکنون چه از یادداشت‌های او آموخته‌اند؟ کدام مطلب اساسی را وارسی کرده است، کدام موضوع مهم را در مطالب‌اش اثبات کرده‌ و به راستی موضع مشخص او را چگونه می‌شود از ميان يادداشت‌های دراز و مبهمش دريافت؟ مسعود بهنود را در قالب يک "طرز تفکر بيانی" ببينيد و نه يک شخص، و آن‌وقت درخواهيد یافت که معضل بيانی فرهنگ ما چيست... و طرز بيان، شاخصه و به بيانی معرفه‌ی یک فرهنگ است.

    و چنين است که فرهنگ‌های توسعه‌یافته مقاله تولید می‌کنند و فرهنگ‌های توسعه‌نيافته انشاء.

    نوشته‌ی جدّی، خواننده‌ی خود را می‌يابد

    اگر در ياد داشته باشيد، چند وقت پيش، يادداشت‌های کوتاهی نوشتم در "تعريف روشنفکری". اين‌ها از آن يادداشت‌هايی بودند که برای هر واژه‌اش خون دل خورده بودم و اين‌قدر ويرايش‌شان کرده بودم که دست آخر نزديک بود از انتشارشان نااميد شوم! سرتان را درد نياورم: پس از انتشار، نتيجه اين شد که تعداد بازديد‌کننده‌ی اين وبلاگ يک‌دفعه رسيد به يک‌سوّم معمول!
    راستش را بخواهيد، وضعيّت کمی نااميد کننده بود! یکبار داريوش آشوری گفته بود: "وبلاگ جای نوشته‌های جدّی نيست" يا چيزی شبيه به اين. برای من هميشه مسئله‌ی وبلاگ‌نويسی جدّی بوده. من به پديده‌ی وبلاگ و روند حرکت و رشد آن به شکل عميق و تئوريک نگريسته‌ام و خود در تشريح پيدايی و کارکرد آن نقش داشته‌ام. از اين گذشته، تا در توان داشته‌ام، برای گسترش و بالندگی آن کوشیده‌ام. اين مسئله به حيرت‌ام واداشت که چرا وبلاگ نوشته‌ی جدّی را تاب نمی‌آورد؟ خلاصه که خودم را درگير يک تناقض ديدم...
    :: نگاه کنيد به اين مطالب:
    وبلاگ‌ها، بزرگ‌ترين نشردهندگان زبان فارسی
    وبلاگ‌نویسی با اسم مستعار یا واقعی؟ (1)
    وبلاگ‌نويسی با اسم مستعار يا واقعی (2)


    پیرامون وبلاگ و وبلاگ‌شهر (1)

    وبلاگ‌ها، بزرگ‌ترين نشردهندگان زبان فارسی

    يادداشت «آقای آشوری! جوانان را از لولوی زبان نترسانيد!» نوشته‌ی ف.م. سخن در درون خود پيامی دارد که تأمل برمی‌انگيزد: زبان -در جوهر خود- وسيله‌ی ارتباطی انسان‌ها است، پس با پيچيده‌کردن آن، در اين ارتباط وقفه و سد ايجاد نکنيد. پيام نويسنده‌ی يادداشت، گوياتر از آن است که نيازی به حاشيه‌نويسی هم‌چون منی داشته باشد. در کنارش، لازم می‌دانم که موافقت آشکار خود را با اين پيام اعلام نمايم و از ديگرانی نيز که چنين می‌انديشند همين را بخواهم به دو دليل عمده: ۱- شجاعت در ابراز چنين نظری و ايستادن بر چنين ايستاری ستودنی است و بايستی قدر دانسته شود، پس به عنوان مکمل، ۲- لازم است با حمايت از چنين ديدگاهی، به نشر و بقای آن ياری رسانيم.

    هرچند من زير و بم زبان فارسی را به حد کفايت می‌دانم و می‌شناسم، ولی ورود به بحثی زبان‌شناسانه، اهل خبره را می‌طلبد که من از آن‌جمله نيستم. در واقع آن‌ نکته‌ای که من‌را به نگاشتن اين يادداشت وا داشت، نگاه متضاد دو نسل به "رسالت زبان" -و به‌تبع آن، نقشی که برای آن قائل است- بود که در پيامی ذيل يادداشت مزبور نمود کرده بود. در اين پيام،‌ نويسنده مدعی شده بود که «ادبيات فارسی مرهون دانشمندانی مثل آقای آشوری می‌باشد» که شخصاً اعتباری برای اين حرف قائل نيستم. واقعيت اين است که پايايی ادبيات فارسی -با در نظرگرفتن مجموع فراز و نشيب‌هايی که در طی هزاره‌ی عمر خود داشته- مرهون بسياری از عوامل و اشخاص بوده که يکی از آن‌ها می‌تواند آقای داريوش آشوری باشد. می‌خواهم بگويم‌: بردن گستره‌ی ادب فارسی به زيرمجموعه‌ی يک شخص يا تعدادی از افراد هم‌طبقه که با نام "ادبا" شناخته می‌شوند، نامی جز فروکاستن آن و نيز ناديده‌گرفتن ديگر عوامل کليدی ندارد. ملموس‌ترين مثال در اين باب شايد خدمتی باشد که وبلاگشهر فارسی به گستراندن زبان فارسی کرده است و می‌کند؛ وبلاگشهری که آقای آشوری و بعضی ديگر از "ادبا"، از هم‌ياری در آن گريزان‌اند.

    اگر بپذيريم که هر زبانی در تعامل، اثرگيری و رقابتی تنگاتنگ[1] با ديگر زبان‌ها است، بنابراين گستراندن و به تثبيت‌رساندن آن می‌تواند يکی از رموز ماندگاری‌اش شمارده‌ شود. درست اين‌جاست که در کنار پالايش و پيراستن زبان (يعنی "کيفيت" که مد نظر آقای آشوری و ديگر زبان‌شناسان است)، "کميت" نيز به شرط‌های بالندگی آن اضافه می‌شود. اگر امروز به‌تقريب، بيش از هفتاد درصد توليد زبان فارسی مختص به وبلاگ‌هاست و اين مثلاً باعث شده که تعداد وبلاگ‌های فارسی را به مرز صدهزار و چهارمين رتبه در جهان برساند، پس با يک حساب سرانگشتی می‌توانيم گفت که سه سال پيش، حجم توليد زبان فارسی لااقل فاقد اين هفتاد درصد بوده است. اگر همين هفتاد درصد امروزه ماکروسافت[2] را وادار کرده که زبان فارسی را نيز به‌حساب آورد و از آن پشتيبانی کند و فارسی نيز به خانواده‌ی زبان‌های تکنولوژی -يا بين‌المللی- راه يابد،‌ اين بزرگ‌ترين پيروزی برای اين زبان تلقی تواند شد. مراد اين است که مرهون دانستن زبان فارسی به کار زبان‌شناسی چند کارشناس، خود خطايی کارشناسانه است! پس، اين درست نيست که ادبا با تحقير ضمنی اين موج خودجوش، و "کژ و مژ" خواندن اين تلاش مثبت، باعث سرخوردگی نويسندگان و نيز انحراف افکار عمومی -از آن‌چه که به‌راستی سبب اصلی گسترش زبان فارسی بوده است- شوند. در نتيجه، گسترش و پايايی زبان فارسی، به کارکرد شخص يا انجمنی ويژه وابسته نيست و در اين امر، بسياری از عوامل دخيل‌اند که همه در کنار هم معنا می‌يابند.

    توضيحات:
    1- تاريخاً ثابت گشته که پيشروی يک زبان به پسروی ديگری می‌انجامد. در بسياری از کشورها، يک زبان محلی ديگر زبان‌ها را بلعيده است، مثل انگليس يا فرانسه. امروز نيز زبان انگليسی، نَفـَس بسياری از زبان‌ها را گرفته است. به همين خاطر، گسترش‌دادن زبان در عرصه‌ی جهانی (که "کميت" به حساب می‌آيد) در کنار پيراستن و گسترش درونی آن (واژه‌سازی، يکدست‌سازی، اصلاح دستوری و ... که "کيفيت" است) نقش به‌سزايی را در زنده‌نگه‌داشتن آن ايفا می‌کند.
    2- ماکروسافت -بر اساس سياست و خط مشی‌يی ناگفته- در تمام اين سال‌ها سعی می‌کرد که زبان فارسی را ناديده بگيرد،‌ امّا مثلاً،‌ از دوگونه خط آذری حمايت می‌کرد!

    پی‌نوشت:
    1- از لحاظ کيفی نيز وبلاگ‌ها نقش به‌سزايی در رواج و جاانداختن فرم نوشتاری (ويرايشی) داشته‌اند. گزافه نيست اگر گفته شود: کل مقالات و کتاب‌های چاپی که در باره‌ی آيين نگارش و فاصله‌گذاری در همه‌ی اين سال‌ها منتشر شده‌اند، با مطالب وبلاگی اخير در همين باره، از بابت تأثيرگذاری بر نويسندگان جوان برابری نتوانند کرد. هرچند که اين آيين از همان بستر روييده و بسياری از همان پيشنهادات را به‌کار گرفته است، ولی در کل پديدآمدن يک استاندارد قابل قبول طوری که هم‌اکنون مشاهده می‌کنيم، و رواج گسترده‌ی آن که قريب‌به‌اتفاق وبنگاران جدّی را تابع خود کرده است، مرهون تلاش و هم‌ياری خودجوش خود وبلاگ‌نويسان بوده است. برای نمونه: [+] [+]

    شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴

    چرا "خبرچين" به‌وجود آمد؟


    وبلاگ گروهی خبرچين برای پاسخ‌گويی به نيازهايی متولد شد: ايجاد سقفی برای گستراندن حس دوستی، تفاهم و تعامل در بين وبلاگشهری‌ها، هم‌چنين برای رشددادن ارتباطات، آزادی بیان و ايجادِ مخاطب بيش‌تر برای وبلاگ‌ها و مطالب خواندنی. از آن‌جا که اعضای خبرچين خود در زمره‌ی وبلاگ‌نويسانی حرفه‌ای بودند (و هستند)، يعنی دردآشنا بودند، می‌دانستند که چگونه به اين نيازها پاسخ گويند و شهر خود را پوشش دهند.
    در خبرچين،‌ به‌جز چند خط قرمز علنی و ضمنی -مثل دوری از تبليغات يا ستيزه‌جويی قومی،‌ نژادی و مذهبی و نيز تأکيد بر کوتاه‌بودن توضيح زير هر لينک‌ (حداکثر سه خط، برای سبک‌ماندن صفحه و کمک به مراجعه‌کنندگان به‌ويژه از ايران) که اقتضای هر کار جمعی است، اعضا با مـُنتِـهای آزادی بيان و دموکراسی، به مطالب جالب -بسته به سليقه‌شان- پيوند می‌دهند. در زير هر لينک، شناسه‌ی فرستنده لينک نيز ذکر می‌شود تا هم حس مسئوليت‌پذيری -که جای‌اش به‌راستی در فرهنگ ما خالی‌ست- تقويت شود و به کار هويت بيش‌تری دهد، و هم اعتباری باشد برای کسی که زحمت گزينش و ارسال لينک را تقبـّل می‌کند. به‌عبارتی،‌ در کار گروهی خبرچين، بر خلاف سياست بسياری ديگر از تارنماهای مشابه، هيچ محدوديت سياسی و فرهنگی-اجتماعی در لينک‌دادن وجود ندارد. قصد خبرچين اين نيست که به بلندگوی جريانی خاص بدل شود؛ قصد، ارتقای سطح ارتباطات انسانی است و در اين‌گونه ارتباطات، هيچ‌ انسان و انديشه‌ای نبايستی حذف شود.
    کار گروهی در خبرچين، هيچ هدف سياسی يا اقتصادی را دنبال نمی‌کند؛ اعضا فقط از روی عشق برای کار خود وقت می‌گذارند. از آن‌سوی،‌ اعضا در تعاملی فرهنگی و اجتماعی با مراجعه‌کنندگان قرار می‌گيرند، چه خود نيز وبلاگ‌نويس و از جهتی مراجعه‌کننده‌ی خبرچين محسوب می‌شوند. به اين شکل، همگی، چه خوانندگان و چه فرستندگان لينک‌ها،‌ دست در دست يک‌ديگر گفت‌وگو و دموکراسی را تمرين می‌کنند. بر همين اساس، می‌توان تفکـّر به‌وجودآورنده‌ی خبرچين و شيوه‌ی هم‌کاری در آن را يکتا دانست.

    پس از شروع به‌کارِ خبرچين، بسياری از آن حمايت کردند که اين حمايت‌ها تا امروز نيز ادامه داشته است. اين عدّه،‌ از روی درکی مشترک، نيازهای مشترک را شناسايی کرده و به نحوه‌ی پاسخگويی به اين نيازها بها دادند. در مقابل، احساس می‌شود که بعضی از دوستان توجهی درخور به اين حرکت صرفاً انسانی و خودجوش نشان نمی‌دهند. عدّه‌ای از وبلاگ‌نويسان علناً خبرچين را ناديده گرفته‌اند، عدّه‌ای نيز آن‌طور که بايد نامی از آن نمی‌برند! هر چند اين‌گونه برخوردها جديد نيست، امّا جا دارد که به آن‌ها اعتراض شود؛ يکی از دلايل نگارش اين چند سطر نيز همين بوده است. اگر ما وبلاگ‌نويسان، برای تلاش بدون چشمداشت يک‌ديگر ارزشی قائل نيستيم، گمان نمی‌کنم اين تلاش لزومی به ادامه‌يافتن داشته باشد. اگر هم برای اين تلاش ارزش قائليم و لزوم آن‌را درک می‌کنيم، به‌تر است که اين را نشان دهيم. کسانی که لازم می‌بينند وبلاگ‌شهر يک خبرگزاری دموکراتيک، فراگير و متکـثّر داشته باشد،‌ کسانی که تصوّر می‌کنند ما مردم توانايی هم‌آوايیِ بدون آقابالاسر را داريم و خود می‌توانيم برای شهرمان وبلاگ‌شهر نهادهايی مستقل پديد آوريم، می‌توانند با معرفی خبرچين به ديگران،‌ نام‌بردن از آن در يادداشت‌ها يا لينکدونی خود و با اهدای لينک ثابت به آن در صفحه‌ی خود،‌ به بالندگی تلاش دوستان وبلاگ‌نويس خود ياری دهند. اين "ياری‌دهی"، در واقع حمايتی است که ما وبلاگنويسان از خود می‌کنيم. چنين واکنش سازنده‌ای از سوی وبلاگشهری‌ها، انگيزه‌ی اين کار گروهی را نيز تقويت خواهد کرد و زمينه‌ی پاگيری حرکت‌های خودجوش بعدی -و احتمالاً کامل‌تر- وبلاگشهری‌ها را فراهم خواهد نمود.

    پی‌نوشت:
    برای همکاری در خبرچين، در همان ابتدای راه شخصاً از تعدادی از دوستان دعوت کردم که بر حسب علاقه به کار جمعی و لطفی که به من داشتند، اين دعوت را پذيرفتند. قصدم اين بوده که تعداد همکاران محدود و از سقف مشخصی نگذرد. تعدادی از وبلاگ‌نويسان ديگر نيز -که می‌خواسته‌اند عقايد خود را بازتاب بدهند- از من درخواست کرده‌اند که در جمع همکاران خبرچين جای گيرند. تصميم دارم تا زمانی که کسی از جمع ما خارج نشده، فرد تازه‌ای را جايگزين‌اش نکنم چون نمی‌خواهم جمع‌مان زياد شلوغ شود و نيز تعداد لينک‌های روزانه از آن‌چه که امروز هست تجاوز کند.

    جمعه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۴

    دو مرگ

    استاد اسماعيل نواب صفا، برای اهل موسيقی نامی آشناست. نواب صفا ترانه‌سرايی مردمی و نامدار بود و هم چنين انسانی با صفات عالی انسانی. او کارهايی آفريد که تا عشق به موسيقی هست، ماندگار خواهد ماند. [بيش‌تر...]

    دکتر محمود گودرزی نامش برای ارباب و اصحاب روزنامه آشناست. گودرزی، روزنامه‌نگار چپ، از اعضای سابق حزب توده و فعال حقوق بشر، از جمله روزنامه‌نگارانی بود که در کنار نوشتن، پُر و پيمان هم می‌خواند. من هرچند ايستارهای سياسی و سوابق او را به هیچ وجه نمی‌پسنديدم، امّا لازم می‌دانم از زحماتی که برای روشنگری جامعه کشيد -به‌خصوص در حوزه‌ی ژئوپلتيک منطقه و افغانستان که او در آن صاحب‌نظر بود و نقد اسلام- ياد کنم. شخصاً معتقدم نکته‌ای که در کار گودرزی برجسته بود و لازم به يادآوری‌ست، نثر استوار و فاخر او بود. در یاد دارم که او بارها از استاد شجاع الدین شفا به نیکی و بزرگی یاد کرد.
    گودرزی وصيت کرده است که خرج مراسم خاکسپاری او به بنيادی در حمايت از روزنامه‌نگاران دربند تخصيص يابد. [بيش‌تر...]

    نمی‌دانم آيا بايستی از فقدان اين دو شخصيت بگويم يا...؟ شخصاً چنين باوری ندارم. به جای رثاگويی، بيش‌تر می‌‌پسندم که به آنان که تلاشی کردند، ادای احترامی بشود تا اين‌که برای‌شان مراسم سينه‌زنی راه بی‌افتد! به هر رو، آن‌چه که اين دو شخصيت در طول عمر خود کرده‌اند، امروز در دسترس است و برای اهل‌اش، قابل ارزيابی.

    دوشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۴

    توضيح چند نکته در ارتباط با جُستار "بهاييان، برنده انقلاب 57"

    پژمان عزيز تو خود به‌تر از هرکس می‌دانی که من شخصيت و قلم تو را تا به چه حد محترم می‌شمارم، امّا هنگامی که پای نقد انديشه به‌ميان می‌آيد، لازم می‌دانم که با هم روراست حرف بزنيم که تو خود نيز چنين می‌پسندی. دوستی‌مان سر جايش، ولی اين‌که من به نقد نگاه تو می‌نشينم، پيش و بيش از هرچيزی، نشانگر اين واقعيت است که يادداشت‌های تو را جدّی می‌گيرم، و الا در اينترنت مطلب بسيار است برای پرداختن... به‌گمانم اين يادداشت تو، بيش از آن‌که بر اصل و خميرمايه‌ی خردگرايی بنا شده باشد، به ايده‌آليسم پهلو می‌زند. اجازه بده چند نکته را مثال بی‌آورم:

    ۱- در يک نقد تطبيقی، حتماً لازم نيست که يک‌طرف را فروبکاهيم تا سمت ديگر ارتقا يابد! اگر بهاييان -برای مثال- به موفقيت‌هايی مثال‌زدنی دست يافته‌اند، دليلی بر اين نيست که ديگران عقب مانده باشند.

    ۲- بر خلاف تئوری تو که فکر می‌کنی حکومت اسلامی از روی ناآگاهی نخبگان را از خود رانده، بايستی متذکر شوم که اين،‌ يکی از اصول سيستمی انديشيده و خردمدار* به نام جمهوری اسلامی بوده است. به آن مثالی توجه‌ات می‌دهم که می‌گويد "جغد برای زندگی، نيازمند خرابه است"، که اين مثال،‌ خود به حد کافی گويای واقعيت وجودی اين رژيم است. اگر اين رژيم می‌خواست تکنوکرات‌ها و نخبگان را نگه دارد و رشد بدهد،‌ بی‌شک نمی‌توانست سر پا بماند. چنين بود که رهبر رژيم خمینی جنایتکار بارها تأکيد کرد: «اين روشنفکران دشمن نظام‌اند؛ ما به بچه‌مکتبی نياز داريم!»(نقل به مضمون) کسانی که امروز با القاب دکتر و مهندس بر صدر نشسته‌اند، بيش از آن که نماينده‌ی دانش و دانسته‌های خود باشند، نماينده‌ی ايدئولوژيکی و وابسته به تفکر محوری و اسلامی نظام هستند. می‌خواهم بگويم ايشان توليد و محصول اين رژيم هستند و تمام اين سير و مراحل با دقتِ نظر، برنامه‌ريزی و مهم‌تر از آن با پشتيبانی ضمنی و علنی جهان غرب و ديگر قدرت‌ها صورت گرفته است.

    ۳- در اين‌که تشکيلات بهاييان از سوی غربی‌ها حمايت می‌شود شک و شبهه‌ای وجود ندارد. از بابت حمايت معنوی که کوچک‌ترين ترديدی وجود ندارد؛ ديگر اقلام را نمی‌دانم. حمايت غربيان از ديانت بهايی، يک نگرش کاملاً سياسی است: مانند حمايت از دالايی لاما و جريان تبت و الخ. از لحاظ تئوريک، برآورد و ارزيابی من اين است که اين‌گونه حمايت‌ها،‌ تنها به ايزوله‌شدن خود بهاييان در جهانِ باز می‌انجامد. به‌واقع اين‌گونه حمايت‌ها آنان را در جايگاه خود سنگ می‌کند و باعث تشديد در چسبيدن به باور خود می‌شود که خود نوعی سنگوارگی فکری است.

    ۴- هرچند بر پايه‌ی پژوهش گرانسنگ دکتر دلآرام مشهوری در رگ تاک، بهايیت چون بديلی اصلاح‌گرايانه در دوره‌ی قاجارها پا گرفت،‌ امّا آن‌چه امروز به‌عنوان "ديانت جهانی بهايی" می‌شناسيم، فرسنگ‌ها با بن‌مايه‌ی خود فاصله دارد. تحوّل در بهاييت (دگرگشت مذهبی = دوری از بن‌مايه)، تحوّلی ناگزير بوده است، چه تقريباً در تمامی اديان و مذاهب اين سير وجود داشته است. به واقع ما امروز کم‌تر دين و آئينی را می‌بينيم (تقريباً هيچ‌کدام) که به بن‌مايه‌های خود وفادار مانده باشد. به باور اين قلم،‌ ديانت بهايی امروزين (بخوانيد "دین بهايی")، توفير چندانی با دیگر ادیان ابراهیمی مثل يهود، اسلام و مذهب شيعه نمی‌کند، فقط شاخ‌وبرگ‌هايش فرق دارد. تبليغ اين مذهب نيز در يک اينهمانی کامل با ديگر اديان و مذاهب قرار می‌گيرد و بر هيچ‌يک ارجح نيست.

    ۵- خطای تئوريک آقای مقصودی، همسنگ دانستن بهاييت با يک دين مستقل است. بهائيت از لحاظ تعريف علمی،‌ دين نيست بل‌که در زمره‌ی مذاهب طبقه‌بندی می‌شود و شاخه‌ای از اسلام است و از درون اسلام برخاسته است.

    ۶- اين‌که آقای مقصودی تلويحاً بهايیت را واقعيت وجودی بهاييان (يعنی هويت) آنان می‌داند،‌ تنها ابراز تأسف من را برمی‌انگيزد، چه اين‌گونه نگاه،‌ هيچ فرقی با نگاه آيات عظام که اسلام را هويت ايرانيان و راب‌ها و خاخام‌ها و در کل علمای يهود که يهوديت را هويت يهوديان می‌دانند و يا مرحوم پاپ که تا آخرين لحظات، مسيحيت کاتوليک را هويت مسيحيان می‌دانست ندارد. دوست من اجازه بده اين‌گونه ديدگاه‌ها را بسپاريم به بايگانی کتاب‌خانه‌های‌مان و برای زندگی در جهان امروز،‌ از آن‌ها مايه نگيريم.

    ۷- در دموکراسی‌ها، به درستی بين "تبلیغ مذهب" با "برتری‌جویی مذهبی" تفاوت قائل شده‌اند. هرچه که تبلیغ باورها امری منطبق با جوهر دموکراسی شمارده شود، در مقابل خوارشمردن دیگر باورها به صرفِ "باور برتر" خود، امری است مذموم و نکوهیده. من رگه‌ای از برتری‌جويی مذهبی در نگاه پژمان عزيز می‌بينم آن هنگام که به موفقیت‌های "خارق‌العاده"ی بهاییان در مقابل عقب‌ماندگی "خارق‌العاده"ی مسلمانان اشاره می‌کند.

    ۸- اصولاً مقايسه‌ی بهاييان با مسلمانان -آن‌گونه که مد نظر پژمان است- هم از لحاظ کيفی و هم کمّی خطاست. نگاه علمی حکم می‌کند که اقليتی کوچک در حدود سيصدهزار تن (طبق آمار سال 56) را با جمعيتی سی‌وپنج‌ميليونی مقايسه نکنيم. اين اقليت می‌تواند امروز به يک‌ميليون رسيده باشد همان‌گونه که رقم مسلمانان ايران از شصت‌و پنج‌ميليون نيز فزونی گرفته است. از لحاظ کيفی، پژمان آمار دقيقی مبنی بر پيروزی شگرف علمی-فرهنگی-اقتصادی بهاييان نسبت به مسلمانان به‌دست نمی‌دهد. نيز، او مدعی است که مسلمانان از دين برگشته یعنی آتئيست‌ها، در هنگام سرشماری باور خود را کتمان می‌کنند که باز برای اين ادعا سندی ارائه نمی‌کند. در اين‌جا، لازم به تذکر است که گذشتن از اسلام و پا به وادی الحاد گذاشتن، خود به حدّی خطرناک است که گاه ملحد را از ابراز روشن اعتقاد خود باز می‌دارد و اين به‌هيچ وجه، از لحاظ کيفی قابل مقايسه با پافشاری بهاييان بر اعتقاد بهايی خود نيست. به همين خاطر اين‌گونه مقايسه‌ها ناروا است.

    ۹- اين‌ ادعای پژمان که جامعه‌ی بهاييان تنها جامعه‌ی باسواد ايرانی -يا باسوادترين بخش جامعه‌ی ايرانی- است به يک شوخی می‌ماند و بس! برای نمونه، جامعه‌ی يهوديان با اندک تعداد خود، از هر بابت بر بهاييان ايرانی پيشی گرفته است. از لحاظ مدارج علمی که يهوديان با اعضای هيچ دين و آئين ديگری قابل مقايسه نيستند؛ از لحاظ اقتصادی نيز که خود حديث به‌تر از من می‌دانيد. از آن مهم‌تر، يهوديان ايرانی خود را با اصراری قابل ستايش ايرانی می‌دانند و نه مثلاً متعلق به "ديانت جهانی يهودی يا صهيونيسم بين‌الملل"! در مقابل،‌ اصرار بهاييان، تا آن‌جا که من متوجه شده‌ام، نوعی رويکرد به جوهر و بن‌مايه‌ی دينی است با نگاهی فراملّی. اين نگاه در اسلام و يهوديت نيز مشاهده می‌شود (امّت اسلام - صهيونيسم بين‌الملل) و جالب اين‌جاست که خود ما آن‌را نقد می‌کنيم و مذموم می‌شماريم امّا به بهاييت که می‌رسد، از آن با سکوت و گاه حتا تعريف درمی‌گذريم! قصدم اين نيست که يهوديان را در مقابل بهاييان برکشم و بهاييان را به نسبت فروکاهم، اين قصد من نيست؛ می‌خواهم فقط بگويم نبايد معيار سنجش‌ ما در يک تحليل، سفيد و سياه باشد و اصل نسبيت ناديده گرفته شود.

    ۱۰- من شخصاً به برابری انسان‌ها اعتقاد دارم و تقسيم‌بندی انسان‌ها بر مبنای نژاد (راسيسم)، قوميت و تبار (شووينيسم) و دين و مذهب و زبان را نگرش و ديدگاهی واپسگرا و مهم‌تر از آن ضدّ انسانی به‌حساب می‌آورم. اگر می‌خواهيم به نوعی تقسيم‌بندی انسانی قائل باشيم، به‌تر است به تقسيم‌بندی جغرافيايی و ملّی/میهنی تن در دهيم که منافع ملّی را در صدر می‌نشاند و نه فلان دين برتر،‌ فلان نژاد برتر و يا فلان قوميت برتر را. جَدَل‌های قومی-مذهبی، دغدغه‌ی بخش عقب‌مانده‌ی جهان حاضر است نه بخش متمدّن آن.

    ۱۱- بهاييان در ايران پس از انقلاب،‌ چه از لحاظ فرهنگی و چه حکومتی،‌ سخت تحت فشار بوده‌اند. در اين ترديدی نيست. ولی اين‌که بعضی از بهاييان در سطح جهانی و با تبليغاتی که پشت آن نيت‌های تفرقه‌اندازانه‌ی نئواستعماری خوابيده است، از خود ملّتی مغلوب و قربانی بسازند، نشانگر بيان و تفکّری سياسی است و نه انسانی. در واقع با تبعيض و صف‌بندی نمی‌شود با تبعيض مقابله کرد.

    ۱۲- در پايان، پژمان می‌گويد:‌ «در طول این مدت، بهائیان توانستند معبد بهایی لوتوس در دهلی نو و ساختمان‌های عظیم اداری خود را بر روی کوه کرمل - حیفا تکمیل کنند و دیانت‌شان را از لحاظ گستردگی و انتشار در اقصی نقاط عالم به رتبهء دوم برسانند». ساده بگويم:‌ اين‌گونه سخن گفتن شايسته انسانی فرهيخته چون پژمان مقصودی نيست! به‌راستی ساختن چند امامزاده يا معبد و به‌راه انداختن تبليغات مذهبی کدامين مزيت تواند بود؟ مردم را از دينی به دينی ديگر درآوردن، چه خدمتی به بشريت نام تواند گرفت؟ ما انسان‌ها به چه دلم‌مان خوش است؛ به ساختن معبد مذهبی در قر‌ن بيست‌ويکم يا رهايی بخشيدن بشريت از خرافات مذهبی؟ خلاصه بگويم:‌ با طرز تلقی پژمان مقصودی مخالفم و خودم را در مقابل آن می‌دانم. اگر او يهودی يا شيعه يا بودايی هم بود و همين حرف‌ها را می‌زد، به نقد او می‌پرداختم.

    در اين باب سخن بسيار است. همين مقدار هم از آن‌چه می‌پنداشتم افزون‌تر شد. اگر باز نکته‌ای ابهامی بود، با کمک خوانندگان به گستراندن اين جُستار خواهيم پرداخت. از پژمان عزيز نيز سپاسگزارم که جرقه‌ی اين گفت‌وشنيد را زد.

    توضيحات:
    * "خردمدار" نه به لحاظ کيفی و سيری بالارونده، بل از آن‌رو که رژيم حاضر، بر روی خطّی مشخص و به قول معروف، پراگماتيستی جلو می‌رود و می‌داند که چه می‌کند. من فکر می‌کنم "دستِ کم گرفتن" جمهوری اسلامی، يکی از خطاهای تحليلی همه‌ی اين سال‌ها بوده است.

    جمعه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۴

    نه،‌ به شما ملّت نمی‌شود دروغ گفت :)

    روی اين دروغ خيلی کار کردم. مدّت‌ها بود که به دوستانم می‌گفتم از نوشتن خسته شده‌ام و همين روزهاست که کرکره‌ی وبلاگ را پايين بکشم. هر چه هم اصرار می‌کردند که "آخر اين چه کاری است"، وانمود می‌کردم که به خرجم نمی‌رود! رسيد تا همين دم عيدی که روزنامه‌ی شرق آن دروغ کذايی‌اش را گفت. در خبرچين شرق را دست انداختم و گفتم "دروغ سيزده را بايد همان حوالی گفت نه شب عيد"! حرفم البته درست بود، امّا گمان کردم که اين گاف، ممکن است روی "دروغ سيزده" خود من -که خيلی برايش زمينه‌چينی کرده بودم- اثر سوء بگذارد و از تأثيرگذاری‌اش بکاهد. با خودم گفتم به‌تر است دو-سه روزی زودتر "دروغ" بگويم، تا امکان تشابه آن را با "دروغ آوريل" يا "دروغ سيزده" از بين برده باشم، ضمن اين‌که مزه‌ی چند روز ننوشتن را نيز بچشم. همين کار را کردم، امّا باز هم آن‌گونه که گمان می‌بردم کارگر نيافتاد؛ عکس‌العمل هوشيارانه‌ی قريب‌به‌اتفاق دوستان اين را ثابت کرد... اين جريان بر من ثابت کرد که در هر زمينه‌ای استعدادکی داشته باشم، در دروغ‌گويی ندارم که البته اين خودش عيبِ بزرگی‌ست در دنيای امروز!
    خلاصه که در خدمت‌تان هستم و خواهم ماند. اهل قهر و اين حرف‌ها هم نيستم. وبلاگ‌نويسی هرچه که نداشته باشد،‌ با سرعت نور بر قطر پوست انسان می‌افزايد! به‌علاوه، از لحاظ محتوايی و تئوريک، مسئله اين است که من وبلاگ را فقط محلی برای نوشتن و يک رسانه‌ی صرف نمی‌دانم بل‌که معتقدم وبلاگ دفتر کار و خانه‌ی مجازی ماست و ما در اين "جهان‌شهر" علاوه بر ارائه‌ی ديدگاه‌هامان، چون شهروندانی واقعی در حال زندگی‌کردن با هم هستيم. فلسفه‌بافی را می‌گذارم برای يادداشتی ديگر و سرتان را بيش از اين نمی‌برم... فقط خواستم بگويم: مهرورزی‌تان در اين چندروزه‌ در ياد و جانم نشست و می‌ماند... دوست‌تان دارم و دست‌تان را به نشان دوستی، به گرمی می‌فشارم. اگر هم خوشگل هستيد، روی‌تان را می‌بوسم (آقايان البته معاف‌ا‌ند)!
    مهرتان افزون، روزگارتان بهاری باد!

    * اين هم عيدی‌تان. بسياری از راديوها معتقد و متفق‌اند که آهنگ Down Under به‌ترين در دهه‌ی هشتاد بوده است. من قضاوتی نمی‌کنم، اما شخصاً آن را بسيار دوست دارم. مال يک گروه استراليائی است به اسم Men At Work که آن‌را در 1982 خوانده است.
    Men At Work; Down Under