در باب طرز بيان
يکی از اصلهای بیبازگشت در مقالهنويسی، "طرز بيان" است. گذشته از ساختار مشخص مقاله، آنچه چون شاخصهای در مقاله میدرخشد، بيان موجز، بیحاشيه و شفاف آن است. مقالهنويس خود را ملزم به رعايت اقتصادِ کلام و صراحت در بيان میداند؛ در مقاله جایی برای رودربايستیهای معمول و تعارف نيست؛ مقالهنويسی ورود بیپروا در مسائل و مفاهيم است. هدف مقالهنويس، روشنگری است؛ او در اين راه هزينه میدهد و روی بر خلاف جهت وزش باد میگیرد.
بر خلاف مقالهنويسی، انشانويسی نوعی بيان است که با ابهام و صنايع ادبی -بهويژه شعر- گره خورده است. کار انشانويس، درپيچيدن و درآويختن با مسائل نيست، بلکه دورزدن آنها است. يعنی انشانويس هميشه راهی برای بازگشت میگذارد و به همين لحاظ، پیگير اثبات هيچ موضوعی در نوشتهی خود نمیشود. اينچنين، انشانويس به دوپهلوگويی و "قدری از اين گفتن و قدری از آن" میآويزد و مسئله را در آخر ناتمام و حلنشده، بر زمين باقی میگذارد! هدف انشانويس، حفظ جايگاه، ناندانی و شأن اجتماعی خود است؛ او اهل هزينهدادن نيست و موجسوار قابلی است.
نوع برخورد در فرهنگهای توسعهیافته و توسعهنيافته با انشا و مقاله، به دوگونهی کاملاً متفاوت است. در فرهنگهای توسعهيافته، زبان شعرگونه، دوپهلو و بهغايت مبهم انشا، باعث ملال خواننده میشود. از آنرو که خوانندهی جدّی میداند که چيزی از ایننوع بيان نخواهد آموخت، از خير خواندن آن میگذرد. در عوض، مقالهنويسی رويکرد مشخص انسان مدرن به جهان و طرز بيان اوست. انسان مدرن منظم میانديشد و منظم نيز بيان میکند.
در دنيای توسعهنيافته، از آنجا که زبان بیپرده و نکتهسنج مقاله درست دست بر جزمهای فکری و خطاهای عقيدتی مخاطب میگذارد و باورهای او را به چالش میگیرد، باعث آزار او میشود. انسان توسعهنيافته انسانیست که باورهایش را مقدّس و غير قابل تغيير میداند؛ جهان انسان توسعهنيافته "ايستا" است. در اين فرهنگ، کم اتفاق میافتد که مقاله خودانگيختهگی در مخاطب را باعث شود و اگر بشود، اين مخاطب در مرحلهی گذار از توسعهنيافتهگی به ذهن توسعهيافته است. در فرهنگی که توليد فرهنگی آن انشانويسیهای دوپهلو و شعرگونهی بیسروته است، يک مقالهی پُرمحتوا و صريح چنان فرد را از درون آتش میزند، چنان او را -که به تغییر در باورهای خود عقيده ندارد- به هراس میاندازد و عصبی میکند، که بلافاصله در مقابل مقالهنويس موضع حذفی میگیرد. انسان واپسمانده پريشان میانديشد و طبعاً و اغلب به پريشانگویی میافتد.
برای فهم موضوع، بگذاريد به اطراف خود نگاهی بياندازيم. در مطبوعات ما چند نفر را سراغ توان کرد که از موضع منافع شخصی-حزبی (گروهی، صنفی...) مطلب ننويسند و عدالت و انصاف را فراراه خود قرار دهند؟ چند تن را میشناسيد که دست بر موضوعی حساس گذارند و بیواهمه آنرا واکاوی کنند؟ چند نفر را میشناسيد که از مخالفان عقيدتی خود متنفر نباشند و برای ایشان -در ذهن و علن- خط و نشان نکشند؟ مثالی گويا بزنم: خوانندگان مسعود بهنود -که خودش را مکتبدار روزنامهنگاری می داند- تاکنون چه از یادداشتهای او آموختهاند؟ کدام مطلب اساسی را وارسی کرده است، کدام موضوع مهم را در مطالباش اثبات کرده و به راستی موضع مشخص او را چگونه میشود از ميان يادداشتهای دراز و مبهمش دريافت؟ مسعود بهنود را در قالب يک "طرز تفکر بيانی" ببينيد و نه يک شخص، و آنوقت درخواهيد یافت که معضل بيانی فرهنگ ما چيست... و طرز بيان، شاخصه و به بيانی معرفهی یک فرهنگ است.
و چنين است که فرهنگهای توسعهیافته مقاله تولید میکنند و فرهنگهای توسعهنيافته انشاء.
يکی از اصلهای بیبازگشت در مقالهنويسی، "طرز بيان" است. گذشته از ساختار مشخص مقاله، آنچه چون شاخصهای در مقاله میدرخشد، بيان موجز، بیحاشيه و شفاف آن است. مقالهنويس خود را ملزم به رعايت اقتصادِ کلام و صراحت در بيان میداند؛ در مقاله جایی برای رودربايستیهای معمول و تعارف نيست؛ مقالهنويسی ورود بیپروا در مسائل و مفاهيم است. هدف مقالهنويس، روشنگری است؛ او در اين راه هزينه میدهد و روی بر خلاف جهت وزش باد میگیرد.
بر خلاف مقالهنويسی، انشانويسی نوعی بيان است که با ابهام و صنايع ادبی -بهويژه شعر- گره خورده است. کار انشانويس، درپيچيدن و درآويختن با مسائل نيست، بلکه دورزدن آنها است. يعنی انشانويس هميشه راهی برای بازگشت میگذارد و به همين لحاظ، پیگير اثبات هيچ موضوعی در نوشتهی خود نمیشود. اينچنين، انشانويس به دوپهلوگويی و "قدری از اين گفتن و قدری از آن" میآويزد و مسئله را در آخر ناتمام و حلنشده، بر زمين باقی میگذارد! هدف انشانويس، حفظ جايگاه، ناندانی و شأن اجتماعی خود است؛ او اهل هزينهدادن نيست و موجسوار قابلی است.
نوع برخورد در فرهنگهای توسعهیافته و توسعهنيافته با انشا و مقاله، به دوگونهی کاملاً متفاوت است. در فرهنگهای توسعهيافته، زبان شعرگونه، دوپهلو و بهغايت مبهم انشا، باعث ملال خواننده میشود. از آنرو که خوانندهی جدّی میداند که چيزی از ایننوع بيان نخواهد آموخت، از خير خواندن آن میگذرد. در عوض، مقالهنويسی رويکرد مشخص انسان مدرن به جهان و طرز بيان اوست. انسان مدرن منظم میانديشد و منظم نيز بيان میکند.
در دنيای توسعهنيافته، از آنجا که زبان بیپرده و نکتهسنج مقاله درست دست بر جزمهای فکری و خطاهای عقيدتی مخاطب میگذارد و باورهای او را به چالش میگیرد، باعث آزار او میشود. انسان توسعهنيافته انسانیست که باورهایش را مقدّس و غير قابل تغيير میداند؛ جهان انسان توسعهنيافته "ايستا" است. در اين فرهنگ، کم اتفاق میافتد که مقاله خودانگيختهگی در مخاطب را باعث شود و اگر بشود، اين مخاطب در مرحلهی گذار از توسعهنيافتهگی به ذهن توسعهيافته است. در فرهنگی که توليد فرهنگی آن انشانويسیهای دوپهلو و شعرگونهی بیسروته است، يک مقالهی پُرمحتوا و صريح چنان فرد را از درون آتش میزند، چنان او را -که به تغییر در باورهای خود عقيده ندارد- به هراس میاندازد و عصبی میکند، که بلافاصله در مقابل مقالهنويس موضع حذفی میگیرد. انسان واپسمانده پريشان میانديشد و طبعاً و اغلب به پريشانگویی میافتد.
برای فهم موضوع، بگذاريد به اطراف خود نگاهی بياندازيم. در مطبوعات ما چند نفر را سراغ توان کرد که از موضع منافع شخصی-حزبی (گروهی، صنفی...) مطلب ننويسند و عدالت و انصاف را فراراه خود قرار دهند؟ چند تن را میشناسيد که دست بر موضوعی حساس گذارند و بیواهمه آنرا واکاوی کنند؟ چند نفر را میشناسيد که از مخالفان عقيدتی خود متنفر نباشند و برای ایشان -در ذهن و علن- خط و نشان نکشند؟ مثالی گويا بزنم: خوانندگان مسعود بهنود -که خودش را مکتبدار روزنامهنگاری می داند- تاکنون چه از یادداشتهای او آموختهاند؟ کدام مطلب اساسی را وارسی کرده است، کدام موضوع مهم را در مطالباش اثبات کرده و به راستی موضع مشخص او را چگونه میشود از ميان يادداشتهای دراز و مبهمش دريافت؟ مسعود بهنود را در قالب يک "طرز تفکر بيانی" ببينيد و نه يک شخص، و آنوقت درخواهيد یافت که معضل بيانی فرهنگ ما چيست... و طرز بيان، شاخصه و به بيانی معرفهی یک فرهنگ است.
و چنين است که فرهنگهای توسعهیافته مقاله تولید میکنند و فرهنگهای توسعهنيافته انشاء.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر