سه‌شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۳

در کهنه‌فروشی کتاب...

گاهی وقت‌ها در کهنه‌فروشی‌ها چيزهايی گير آدم می‌آيد به‌راستی عتيقه! کتاب‌های کهنه را که می‌جوريدم، به سه کتاب برخوردم در نوع خودشان منحصربه‌فرد: اوّلی نقاشی‌های وينستون چرچيل بود و دوّمی توضيح‌المسائل آيت‌الله خويی و آن‌يکی با دستورات اسلام آشنا شويم، از همين کتاب‌های چاپ بازار قم.
کتاب نقاشی‌های چرچيل(Painting as a Pastime) شامل هيژده تابلو امپرسيونيستی می‌شود تمامآ از طبيعت و همچنين يک مقاله‌ی بيست‌وپنج صفحه‌ای از وی در فوايد نقاشی. برايم هم عجيب و هم جالب بود که در بحبوحه‌ی جنگ جهانی دوّم و در زير بمباران‌های بی‌وقفه‌ی متّحدين و با آن همه دغدغه که کسی چون چرچيل می‌توانست داشته باشد، او وقت و حال‌وحوصله‌ی نقاشی کردن -آن‌هم از زيبايی‌های طبيعت که ديگر در آن شرايط چندان اثری از آن‌ها يافت نمی‌شد- را داشته است؟ بی‌شک زندگی مردان بزرگ نکات ظريفی دارد.
و امّا جالب‌تر اين بود که در اين‌جا، در تورنتو، در مغازه‌ی کهنه‌فروشی کتاب، دو کتاب تروتميز ايرانی-اسلامی چاپ دهه‌ی چهل به پُست آدم بخورد! اين‌هم لابد از ظرايف زندگی در همسايگی شيطان بزرگ است!

یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۳

يکی از "کتاب‌سازان" -که صاحب چند تأليف پرتيراژ هم هست- تنش بدجوری برای نقدشدن می‌خارد! چند کتاب، به‌علاوه‌ی تعداد قابلِ توجهی از يادداشت‌هايش را -نقّادانه- خوانده‌ام؛ گاف بسيار دارد، اين‌قدر که نقدش خودبه‌خود به هجو شبيه می‌شود! فقط چند مشکل جلوی پايم هست: اوّل اين‌که ما در خارج از کشور دنيای‌مان فقط ايران نيست که بچسبيم -بی‌وقفه- به نوشتن و فکر کردن در باره‌ی ايران. همين است که برای بخش زندگی ايرانی‌مان زمانی محدود داريم و همين زمان محدود هم گه‌گاهی به تيرِ غيب دچار می‌شود. گذشته از آن، بی‌گاری‌های شخصی دست‌و بال من يکی را که از هر کار دامنه‌داری بريده. اين شده که به تيکه-پاره‌نويسی روی آورده‌ام و وبلاگ وصله‌ام زده به حاشيه‌ی فرهنگ.
حالا گيرم اين نقدها را -پس از زيگزاگ‌زدن از هفت‌خان رستم- هم نوشتم؛ کجا چاپ‌شان کنم؟ اين‌جا؟ اين‌جا که کسی اين شخص را نمی‌شناسد! در ايران؟ نه کسی را دارم و نه به‌گمانم کسی حوصله‌ی سرشاخ‌شدن با آقای فلانی را داشته باشد. دليل واضح‌اش هم اين است که تا به‌حال نديده‌ام کسی قلمش به نقد حضرتش چرخيده باشد. آن‌طرف قضيه هم، لابد آقای فلانی از بس بی‌توجهی کشيده، هر جمله‌ای که بر له يا عليه‌اش بچکانی، به مذاقش سخت خوش می‌آيد. پس بهتر است نشوم اسباب ذوق‌زدگی‌اش!
نتيجه‌ی گشت‌و‌گذار اين يکی-دو هفته‌ام در مطبوعات فارسی‌زبان کانادا اين بود که تنها کسی که نگاهی نقّادانه به "فارنهايت 9/11" داشته فقط خود من بوده‌ام! يعنی اين حضراتی که موقع ادعا کردن همگی علامه‌ی دهر هستند، واقعآ فرق فيلم تبليغاتی با فيلم مستند را نمی‌فهمند؟!

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۳

لعنت بر... حماقت!

در پيامگير وبلاگی خواندم: "لعنت بر شيرين عبادی که فرصت سوزاند، لعنت بر خاتمی که مردم را تنها گذاشت..."(نقل به مضمون)
قضيه هميشه همين‌طور است: با يک لبخند و قول واهی می‌شوند شيفته‌ی کسی و اگر کلمه‌ای خلاف عقيده‌شان بگويی به رويت چاقو می‌کشند، آن‌وقت هم که فهميدند آن دل‌بستگی به سراب بوده و آن قول(ها) تحقق‌پذير نيست، فکر می‌کنند با يک "لعنت فرستادن" مسئله خاتمه يافته و حل می‌شود! خير جانم! تأکيد و تکرار می کنم: خير!
جای استفاده‌ی دائم از "ساده‌ترين راه" و خلاصه کردن موضوعات، به‌جای ساده‌انديشی و دنباله‌روی کور، ژرف بی‌انديشيم که به‌اين راحتی سرخورده نشويم! بگذاريد خيلی ساده موضوع را بشکافم:
شيرين عبادی به‌عنوان "نماينده‌ی زن مسلمان" جايزه‌ی نوبل گرفت، نه نماينده‌ی زنان. وقتی کسی به پسوندی وصل است، يعنی به نظام معرّف آن پسوند نيز متعهّد(حالا نمی‌گوييم "سرسپرده"!) است. اين يک معادله‌ی طبيعی و به‌عبارتی "صنفی" است. پس: برای خانم عبادی، وجود و حفظ نظام اسلامی نه تنها عيبی ندارد که جزو "واجبات" است. هرچه هم که مثلآ نقد کنند، اين نقدها به عمود خيمه‌ی نظام ضربه نمی‌زند که هيچ، مستحکم‌ترش هم می‌کند، زيرا قصدش فقط لايروبی است نه تغيير.
حجّت الاسلام محمّد خاتمی يک آخوند است. يعنی قبل از هرچيز، نماينده و حافظ صنف خودش است. اين قشر نماينده‌ی فرهنگی ويژه و کاملآ آشنا برای ملّت ايران است. اصالت اين "صنف"، واسطه‌گری بين مردم و خدا از طريق دين(صنف) است. يعنی اين شغل‌شان است. با اين توضيحات، وقتی من نوعی می‌خواهم در مورد حرف اين‌گونه افراد قضاوت کنم، نخست نگاه می‌کنم که نماينده‌ی کدام تفکّر هستند و اهداف کلان‌شان چيست و درکل هيچ‌وقت تعهّد اين افراد را به صنف‌شان از ياد نمی‌برم. موضوع به همين سادگی است که گفتم و با رعايت اين قاعده، ديگر به شيفتگی نمی‌افتيم که مجبور شويم پس از چندی لعنت بفرستيم!

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۳

هم‌سويی هدف‌ها

در تاريخ معاصر -چندباری- شاهد بوده‌ايم که اهداف طيف‌های هرچند ناهمساز با يکديگر تلاقی کرده است. برای نمونه، انقلاب اسلامی را به‌ياد بی‌آوريم که در آن، برای به‌زيرکشيدن رژيم شاه، چپ و ملّی‌گرا و اسلام‌گرا ائتلاف کردند. امروز نيز سمت حرکتِ جمهوری‌خواهان آمريکا با مخالفان جمهوری اسلامی به يک نقطه‌ی مشترک می‌رسد: تغيير هرچه‌سريع‌تر جمهوری اسلامی. بسياری از گروه‌هايی که در زيرمجموعه‌ی "راست" جای می‌گيرند، از جمله جمهوری‌خواهان ملّی، مشروطه‌خواهان و راست‌های مستقل به اين نقطه‌ی اشتراک پی برده‌اند و از جمهوری‌خواهان به انحاء مختلف حمايت می‌کنند. ديگرانی نيز که با وجودِ فعّال سياسی نبودن دل در گروی شالوده‌ريزی دموکراسی دارند، در همين راه گام می‌زنند. اين درآمد را آوردم تا بگويم از چه درشگفت‌ام: در اين بين، نيروهای راديکال چپ، براساس همان دشمنی سنّتی خود با آمريکا، و بدون توجه کافی و ژرف به هدف آمريکا در منطقه، باز بر عليه‌اش علم ستيز برداشته‌اند! من به‌راستی نمی‌دانم: اگر اينان برانداز جمهوری اسلامی هستند، به چه دليل با نيرويی همسو -آن‌هم به عظمت آمريکا- مخالفت می‌کنند؟ اگر در لباس آزادی‌خواهی، سودای انحصارطلبی در سر می‌پرورند و می‌خواهند چيزی مانند نظام پرولتاريا بنا کنند، آيا از چنين خام‌انديشی ضدّ تاريخی نبايد حيرت کرد؟
به هر حال، منی که راه و چاه‌ام سواست و فقط ذهنی نقّاد دارم، می‌پرسم تا شايد پاسخ گيرم...

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۳

به بهانه‌ی Fahrenheit 9/11

برداشت من از "فارنهايت 9/11" اين است که اين فيلم "تجاری-تبليغاتی" -دم انتخابات- به‌هدف جانبداری از حزب دموکرات و کوبيدن حزب جمهوری‌خواه اکران شده است. ربودن جايزه "کن" نيز به همين منظور و نمايان‌گر سياست اروپايیان در قبال حزب جمهوری‌خواه است. حرف‌های فيلم هم کاملآ تکراری هستند: جنگ‌افروز خواندن جمهوری‌خواهان -به‌ويژه شخص جورج بوش- و استفاده از مِتُد برانگيختن احساسات مردم. مشکل اين‌گونه فيلم‌ها -در وهله‌ی نخست- اين است که مردم را ابله و دنباله‌روهای بی‌چون‌و‌چرا فرض می‌کنند!
همان‌گونه که در تحليل دوهفته پيش يادآور شدم(برای جامعه‌ی ايرانی کانادا)، طرح "خاورميانه‌ی بزرگ" طرحی نيست که ديروز ريخته شده باشد! اين طرح، با قدمتی بيش از بيست سال(و چه‌بسا بيشتر؟)، خود بخشی از روند جهانی‌سازی(گلوباليزم) است و بی‌شک -با يا بدون جمهوری‌خواهان- اجرا خواهد شد. آن‌چه که ما امروز در جهان شاهدش هستيم، پيش‌پرده‌ی نمايش بزرگ است که پس از پيموده‌شدن سال‌ها کار تئوریک و برنامه‌ريزی به اين‌جا رسيده است. بعضی مقاومت‌های جهانی(بخوان سنگ‌اندازی!) -به‌ويژه از سوی دولت‌های اروپايی- را بايستی در زمره‌ی "رقابت‌های سياسی" به‌هدف گرفتن سهم بيشتر دانست و نه طرفداری از حقوق بشر. به‌تکرار: رشد روزافزون اقتصاد جهانی و روند جهانی شدن ايجاب می‌کند که صادرات مواد خام(مثل نفت) و درکل توليد و عرضه به بازارهای بزرگ مصرف طبق پروسه‌ی قانون‌مند و تعيين شده‌یِ غول‌های اقتصادی هدايت شود و اين روند هيچ‌گونه خودسری را بر نمی‌تابد و درست به‌همين دليل است که آمريکا برپا کردن دموکراسی در منطقه را با جديّت پی می‌گيرد. به‌هرروی، نکته‌ی حائز اهميّت اين است که در ايجاد دموکراسی، نه‌تنها غول‌های گلوباليزم‌گستر بل‌که خود مردم منطقه نيز سود می‌برند. به‌همين خاطر، در روندی که کشورهای منطقه نقش تعيين کننده‌ای در آن ندارند و نمی‌توانند هم داشته باشند، منطق حکم می‌کند که با همراهی خود برای گرفتن امتياز بيشتر بکوشند.
* * *
مايکل مور يا سازنده‌ی فيلم‌های تجاری-تبليغاتی است و يا فيلم‌سازی سطحی‌نگر؛ از اين‌دو حالت خارج نيست. او که بر روان‌شناسی جامعه‌ی خود آگاه است و می داند که برای يک آمريکايی، ايجاد شغل، کنترل تورّم و کاستن از ماليات‌ها به مراتب مهم‌تر از شعارهای تاريخ‌مصرف‌گذشته‌ی عدالت‌اجتماعی است، و می‌داند جمهوری‌خواهان با وجود بحران‌های بسيار به خوبی در اين امور موفق بوده‌اند، تنها دارد به جبهه‌ی حزب دموکرات -و البته عدّه‌ای شيفته‌ی شعارهای نخ‌نمای چپ- سوخت می‌رساند. به‌واقع اين‌گونه افراد نه‌تنها از ديدن پيچش موی عاجزند، که خودِ موی را نيز درست نمی‌بينند!

پی‌نوشت:

1- اين مقاله را با شرح و تفصيل در نشريه‌ی اين‌هفته خواهيد خواند.
2- يکی از هم‌شهريان گرانقدر از من خواسته بودند که دو تحليل "مشکل جهان شخص جورج بوش نيست" و "بحران اتمی جمهوری اسلامی" را بر روی شبکه نيز منتشر کنم. شايد چنين کردم. ببينم چه می‌شود...