شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۴

می‌گفت: برای که بنويسم؟!

دوستی دارم که سابقاً استاد تاريخ هنر -در ايران- بوده. شصت سالی بايد داشته باشد، امّا کم‌تر می‌زند. گاهی می‌نشينيم به گپ‌زدن.
همان يکی-دو ديدار اوّلِ آشنايی‌مان کافی بود که بفهمم آدم عميقی‌ست. هرچند با پاره‌ای از ديدگاه‌هايش هم‌رای نيستم -و اصلاً همين عامل نشست‌های ماست-، امّا در اين‌که در مجموع حرف‌هايش پايه و اساس دارد هيچ‌وقت شک نکرده‌ام... از او کم نياموخته‌ام.
بارها از خود پرسيده‌ام چرا او چيزی نمی‌نويسد. واقعاً چرا نمی‌نويسد؟ بالاخره همين پرسش را با او مطرح کردم. پاسخش کوتاه و در عين حال گويا بود: برای که بنويسم؟!
"مخاطب"، انگيزه‌ی نوشتن است. نویسنده برای خوانده‌شدن می‌نويسد؛ می‌خواهد ارتباط برقرار کند؛ تعامل داشته باشد؛ اثر بگذارد. نويسنده اگر خود را خارج از دايره‌ی اين معادله ببيند، قلم‌ کناری می‌نهد. دوست من می‌گفت: برای که بنويسم؟!
بسياری از آثار قبل از خلق‌شدن خمير می‌شوند، درست به دليلی مشابه که گفت؛ در واقع در نطقه خفه می‌شوند و اصلاً به خميرشدن نمی‌رسند... نام وضعيتی که دوست من به آن دچار است را نمی‌دانم چه بايد گذاشت. يأس؟ درست نمی‌دانم. ذهن انسانی که از مخاطب خود مأيوس شده را چطور می‌شود تعريف کرد؟
ولش کن اصلاً!

پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۴

يک دو-سه‌خطی و ...

1- گرفتاری این چند روزه امانم نداد به این‌جا سرکی بکشم و چیزکی بنویسم. البته اين گرفتاری -که چندان بد هم نیست- کماکان پابرجاست و ادامه دارد.
2- نکته‌ی ديگر اين‌که بدانيد هر ايميلی در هفته‌ی گذشته با نام من -و با ايميلی غير از ايميل خودم- دريافت کرده‌ايد جعلی بوده است! جداً برايم سخت است که باور کنم کسی از يک همچين شوخی بی‌مزه‌ای لذت ببرد! ضمناً من هيچ آی دی ديگری جز همين که کنار صفحه می‌بينيد ندارم، پس ايميل های ديگری که با اسم من به دست‌تان رسيده را خيلی ساده بفرستيد به سطل زباله.
3- اين هفته هم برنامه‌ی راديويی من می‌خورد به اذان و ... ديدار شنيداری‌مان (!) می‌افتد به يکشنبه‌ی پس از آن.
4- هين ديگر! تا بعد...

یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۴

در روشنفکری (5)

Viaducts Break Ranks by Paul Klee

روشنفکر می‌داند که زبان چيزی است فرای "وسیله‌ی ارتباطی" انسان‌ها. "کلمات" تنها ترجمان فکر نيست، بل‌که مصالح ساختمان فکر است. يعنی نظام فکری، حس، خودآگاه-ناخودآگاه و تمامی ذهنيت انسان از "زبان" او مايه گرفته و از درون آن توليد شده و بخش اعظم آن درون همين زبان باليده است. به اين خاطر، روشنفکر کسی‌ست که به زبان خود تا حدودی رويکرد هویتی دارد.
پ.ن: بعضی اين "رويکرد هویتی" را به "دلبستگی" ترجمه می‌کنند که خود نوعی فروکاستن است.

جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۸۴

در روشنفکری (4)

Face of a Face by Paul Klee

"روشنفکری" مترادف با "انسان‌گرایی" (اومانيسم) نيست.
در اومانيسم:
اومانيسم به معنای انسان‌محوری و انسان‌گرایی است. اومانيسم انسان را در مرکز می‌نشاند و هر چه ديگر هست را پيرامو‌ن‌اش. امّا خبطی که اومانيسم مرتکب می‌شود تعريف ايده‌‌آليستی‌ای است که از انسان به‌دست می‌دهد. در اين تعريف، انسان جمع همه‌ی صفات عالی است. با عنايت به اين واقعيت که چنين انسانی هنوز در کره‌ی خاک زاده نشده، چنين تعريفی نيز با واقع‌گرایی سازگار نتواند بود. اگر شاخصه‌ی مهم روشنفکر را واقعگرابودن او بگيريم، پس نه تنها روشنفکری در نگرش (ايدئولوِژی؟) انسانگرایی تعريف نمی‌شود، بل‌که از جهتی در تضاد با آن قرار می‌گیرد.

چهارشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۴

در روشنفکری (3)

Paukenspieler by Paul Klee

روشنفکر تابع اقليم نيست، امّا وابسته به جغرافياست. همان‌قدر که اصطلاح "روشنفکر بومی" بی‌معناست، "روشن‌فکر جهان‌وطن" از آن‌هم بی‌معناتر. از آن‌جایی که انسان با "زبان" خود فکر می‌کند (با زبان خود خواب هم می‌بيند!) و فکر در زبان ساخته می‌شود، از بستر زبانی خود کنده نمی‌شود. اگر نيز کسی دانش خود را در زبان ديگری به‌دست آورده باشد، در ذهن مدام در حال ترجمه‌ی دانسته‌ی خود به زبان مادری‌ست. و باز، ورود به حوزه‌ی زبانی ديگر، فقط جای يک زبان را با زبانی ديگر عوض می‌کند، به همين خاطر، اصل "مايه‌گیری از زبان" پابرجا می‌ماند.

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

در روشنفکری (2)

Angelus Novus by Paul Klee

رسالت روشنفکری چيست؟ به‌واقع هيچ! اصلاً قائل‌شدن رسالت برای روشنفکری خودش خبطی‌ست در اساس فهم از روشنفکری. وقتی "روشنفکر" تعريف مشخصی ندارد (و نمی‌تواند هم داشته باشد)، هنگامی‌ که هدف مشخصی ندارد، چگونه ممکن است رسالت برای آن قائل شد؟ برای روشنفکر فقط می‌توان "شاخصه"‌هایی را -آن‌هم با توجه به وضع اجتماع و فرهنگ خود او و سپس انطباق آن با وضع روز جهان- برشمرد، امّا تعريف آن به شکل عام ممکن نيست و تقلايی‌ست بيهوده.

دوشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۴

در روشنفکری (1)

Head of Man by Paul Klee

روشنفکری که فقط می‌پرسد، چيزی‌ است در حد مزاحم و مدعی‌العموم نظم و مکانيسم اجتماع! توصيه‌ی سازنده اين است که روشنفکر بخواند، جست‌وجو کند و بیش از همه‌ی اين کارها، خودانديشد. اين از همان جزم بنيادين انسان مايه می‌گيرد که هميشه "قضاوت" را بر "ادراک" ترجیح می‌دهد و چنين است که روشنفکر قصه‌ی ما، خود را در مقام "معلّم اخلاق"، "آموزگار" یا "دادستان" جامعه می‌نشاند. روشنفکر تنها فردی است از افراد، نه بيش، با نقشی که دقيقاً مشخص نيست که چيست.

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۴

در روشنفکری (0)

من می‌خواهم بعضی از يافته‌هايم از روشنفکری را اين‌جا بنويسم. کوتاه و در چند بخش منتشر می‌کنم که خواندنش خسته‌کننده نشود، چون می‌دانم اصل بحث طاقت‌گير است. ناگفته نگذارم که این يادداشت‌ها از ترتيب و فرم برخوردار نيستند و تنها منحصرند به محتوا؛ من اگر موفق شوم انديشه‌ام را بازتابانم هنر کرده‌ام، ساختارش ديگر پيش‌کش! در عين حال، اين نوشته‌ها هم‌چون تمام نوشته‌های من، با هر محتوايی، سعی دارند آزمونی باشند در ادبيات (تضاد را می‌بينيد؟!). از پيش بگویم که شايد اختصار اين پاره‌نوشته‌ها -از لحاظ بعضی- به کلّی‌گویی بزند که از آن هم باکی نيست!

پنجشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۴

برنامه‌ی نوزدهم راديويی

يکشنبه‌ای که گذشت، در برنامه‌ی راديويی‌ام "شهر در شهر"، از سه موضوع سخن گفته شد: يکی نحوه‌ی برگزاری جشن مهرگان در تورنتو که در آن جای پرچم ايران خالی بود، دوّم درباره‌ی عدم استقبال ايرانيان از فيلمی که فيلمسازی کانادايی به‌نام تينا پتروا راجع‌به زندگی مولانا ساخته بود، و بعد و گسترده‌تر، شماره‌ی اخير فصلنامه‌ی باران معرفی شد. در اين فصل‌نامه مقاله‌ای منتشر شده سخت تکان‌دهنده به قلم شهرنوش پارسی‌پور. در اين مقاله که نويسنده‌ی فقير در تبعيد! عنوان دارد، شرح داده می‌شود که چطور ناشرين داخل و خارج از کشور حقوق او را زير پا گذاشته‌اند و کتاب‌هایش را سانسور و بازنويسی کرده و با این حال، پس از انتشار حق او را نپرداخته‌اند! به‌راستی وضع این نويسنده‌ی 59 ساله‌ی بی‌پناه -که دستش به هيچ‌کجا بند نيست- دل هر انسان باوجدانی را به‌درد می‌آورد. انگار که رذالت در سطح اجتماع ما نهادينه شده است و بزرگ‌ترین مشغوليت اين مردم شده است آزار ديگری؛ چنان به ظلمی که در حق ديگری می‌شود بی‌اعتنا هستند که وقتی کسی سر ديگری را زير آب می‌کند، آب هم از آب تکان نمی‌خورد!
موضوعی که معمولاً در گوشه و کنار برنامه به آن پرداخته می‌شود نحوه‌ی اطلاع‌رسانی نشرِيات تورنتو است. ما در اين شهر چند نشريه داريم، امّا در مجموع، بخش اعظم مطالب اين نشريات به مسائل داخل ايران اختصاص می‌يابد نه شهر و کشور محل انتشارشان. اين در حالی‌ست که جامعه‌ی بزرگ ايرانيان کانادا هزار و يک مسئله برای طرح در جرايد دارد. اين جز سهل‌انگاری و بی‌توجهی به رسالت کار رسانه‌ای نيست، چه نشريه اگر نتواند مسائل مردم محلی را بازتاباند، غير حرفه‌ای و غیر مسئول ا‌ست. يک نشريه زمانی می‌تواند نهاد شهر خود باشد که مسائل مردم و شهری را که از آن ريشه می‌گيرد و کسب درآمد می‌کند موضوع کار خود قرار دهد. اين دغدغه‌ی مهمی‌ست که سعی دارم به آن در هر فرصت بپردازم.
ترانه‌هايی نيز که در طول برنامه پخش شد از خواننده‌ی سنتی کانادايی لورينا مک‌نيت (Loreena McKennitt) برگزيده شده بود. اين‌هم نمونه‌ای از کارهاش:
Loreena McKennitt


"The Mummers Dance"

"All Souls Night"
ضمناً از اين هفته، برنامه‌ی من یک یا دوبار -در روز بعد- بازپخش می‌شود. زمان بازپخش را اعلام خواهم کرد.

سه‌شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۴

حکم اعدام؟

صاف بروم سر اصل مطلب: بايد ديد که آیا مخالفت با اعدام پایه‌ی استدلالی قوی‌ای دارد يا اين‌که آلوده به شعارزده‌گی و گونه‌ای پيروی از مد روز است؟ در اين‌که اين حکم بايد لغو شود یا پابرجا بماند بحثی ندارم، امّا آن‌چه را که می‌توانم فعلاً اذعان کنم اين است که استدلال‌های ارائه‌شده از سوی مخالفان اعدام را کافی و قانع‌کننده نمی‌بينم. ده‌ها پرسش می‌توان طرح کرد که احتمالاً يکی از آن‌ها نيز از سوی مخالفان اعدام پاسخ نخواهد گرفت؛ من فقط به طرح يکی بسنده می‌کنم تا ببينيم ضعف تئوريک اين ايده در کجاست:
تصوّر کنيد فرد بيچاره‌ای به‌خاطر چک برگشتی به چندماه حبس محکوم می‌شود و ناگزير بايستی در کنار جنايتکاری سر کند که چندبار مرتکب قتل شده و هربار هم چيزی بيش از حبس ابد نگرفته. شخص دوّم طبعاً از آدمکشی نمی‌ترسد، زيرا می‌داند جزای جرم او اعدام نخواهد بود و اصولاً وضع قبلی او را بدتر نخواهد کرد. حالا حساب کنيد اين آقا از چشم و ابروی آن بيچاره‌ی چک‌برگشت‌خورده‌ خوش‌اش نيايد! مگر کسانی که به جرم‌های کوچک به زندان افتاده‌اند انسان نيستند که از معادلات انسانگرایانه‌ی مخالفان اعدام حذف می‌شوند؟
من موافق يا مخالف اعدام نيستم. راست‌اش در اين باره به اندازه‌ی کافی نيانديشيده‌ام. آن‌چه را نيز خوانده‌ام -به‌تکرار- کفايت نمی‌کرده قانع‌ام کند. امّا اين حق را به خودم می‌دهم که طرح پرسش کنم. به هر حال بايد ديد بستر يک خواست اجتماعی چيست و تا چه حد با منطق روز سازگار است.

یکشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۴

نوزدهمين برنامه‌ی راديويی

در برنامه‌ی راديويی پيش رو، نامه‌‌ای را خواهم خواند به‌غايت تکان‌دهنده از شهرنوش پارسی‌پور. اين نامه را فصلنامه‌ی باران منتشر کرده است. با خواندنش مخم سوت کشيد! بخش‌هايی از آن را می‌خوانم و توضيحی نيز چاشنی‌اش می‌کنم. حرف‌های ديگر هم دارم برای شما.
قرارمان: هر يکشنبه، پنج تا شش عصر به وقت شرق کانادا، يازده تا دوازده شب به وقت اروپا.
پ.ن: اين برنامه در طول شب يک‌بار تکرار می‌شود.

چهارشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۴

نگاهی فرای تعلقات

دوست بلاگر کوواش نکات و پرسش‌هايی را در پيام‌گیر اين يادداشت مطرح ساخته که گفتم بی‌اشاره و پاسخ نگذارم و نگذرم. ضمناً اين کار، بحث يادداشت مزبور را بهتر باز می‌کند.

در ابتدا اين توضيح لازم که: من سعی می‌کنم نگاهم به مسئله‌ی نظام فعلی ايران -و حول و حوش آن-، نگاهی فرای تعلقات يا اختلافات سياسی باشد. از آن‌ مهم‌تر، نگاه به تاريخ و شخصيت‌های تاريخی است که دوچندان عدالت و بی‌طرفی می‌طلبد، و الا قضاوت تاريخی می‌شود چيزی در حد حکم‌های ايدئولوژيکی که در تمام اين سال‌ها مردم را با آن بمباران کرده‌اند. اشکال در اين است که اکثر تحليل‌هايی که در رسانه‌ها می‌خوانيم و می‌شنويم، يا از زاويه‌ی مخالف و يا موافق ارائه شده‌اند که به همين لحاظ نمی‌تواند چندان دقيق باشد. نگاه به مسئله‌ی مهاجرت و ايرانيان خارج از کشور نيز مشمول همين وضع بوده است.

آن‌چه را که راجع‌به مسئله‌ی ايرانيان "شهر تورنتو" (نه جاهای ديگر) گفته‌ام، نتيجه‌ی مشاهدات و بررسی‌های شخصی من بوده است. دليل برانگيخته‌شدن و شگفتی از آن سخن به‌واقع نوبودن و غیررسمی بودن آن است که نشنيده‌ام تا قبل از آن کسی باصراحت -در باره‌ی بدنه‌ی اصلی جامعه‌ی ايرانيان تورنتو- چنين نظر بدهد. به‌تکرار، اکثريت اين جامعه نسبت به مسائل سياسی ايران خنثا است و اصلاً مسئله‌ی سياست و مسائل داخل ايران مسئله‌اش نيست. تا به حال هر چه شنيده‌ایم یا آنان را "ضد انقلاب کوردل" شمارده یا "عاشقان سينه‌چاک ايران" و "خارج‌نشين"هايی که برای بازگشت به ايران لحظه‌شماری می‌کنند! اين روايات واقعيت ندارند.
می‌گویی:‌ «به‌طور كلی نظرم اين‌ست كه "شمار زيادی" از ايرانيان مهاجر «خاصيت جذب در جامعه‌ی ميزبان را ندارند» بدون توجه به اين‌كه در كدام كشور باشند. برای مثال مگر كم‌اند مردانی كه پس از سال‌ها زندگی در آن‌ور دنيا می‌آيند ايران تا صرفاً دختری "باكره" را به زنی بگيرند»؟ برای اين ادعا نياز به آمار و ادله است که نه شما داری نه کس ديگر. استدلالی نيز که ارائه داده‌ای آن‌چنان مربوط و گويا نيست. دو-سه نکته را در اين ميان نبايد از ياد برد: نخست، درک غلط از "محتوای جامعه‌ی ميزبان" است. جامعه‌ی تورنتو -برخلاف نگاه جميع خارجيان (حتا اروپاييان)- جامعه‌ای تماماً "سفيد" نيست. اين جامعه تشکيل‌شده از انواع نژادها و مليت‌هاست. 49٪ آن اصلاً در تورنتو به‌دنيا نيامده‌اند. بخش بزرگی از مابقی نيز والدينی خارجی دارند. مسئله‌ی "پرده‌ی بکارت" نيز فقط مسئله‌‌ی ايرانيان نیست! تعصّب در خیلی از مليت‌های ساکن تورنتو حادتر از ايرانيان است، حدود آن نیز وسيع است. اگر عادلانه قضاوت کنيم، ايرانی‌ها هرچند خاصيت همزيستی مسالمت‌‌آميز با خود را چندان ندارند، امّا يکی از مليّت‌‌های تطبيق‌پذير و سطح‌ بالای تورنتو و کانادا هستند. ايرانی‌ها از لحاظ رشد اقتصادی، دانش آکادميک و تطبيق‌پذيری اجتماعی جزو بهترین‌ها هستند. مشکل ويژه‌ای نيز در اين جامعه ندارند که بخواهد از جذب آنان به بدنه‌ی اجتماع ممانعت کند.
مسائل ايرانيان خارج از کشور به وسعت جهان است، به همين خاطر، نبايد مسائل آنان را يک‌کاسه کرد و کلّی‌گويانه -با آوردن عبارت "ایرانيان خارج از کشور"- در باره‌شان نظر داد. مسئله‌ی ايرانيان تورنتو با ایرانيان فلان کشور اروپايی يکسان نيست. حتا درون شهر تورنتو با اقشار مختلفی از ايرانيان برخورد می‌کنیم که تو گویی از سرزمين‌های گوناگونی آمده‌اند. اين مسئله‌ی يک‌کاسه‌کردن ما را از به‌دست‌آوردن برآوردی صحيح دور می‌کند. مثلاً مثال نويسنده‌ای مسن (59 ساله) به نام شهرنوش پارسی‌پور -که به لحاظ سن و شغل قابليت چندانی برای جذب در جامعه ندارد- نه تنها به جامعه‌ی تورنتو ربطی ندارد، بل‌که به جامعه‌ی خود کاليفرنيا هم تعميم‌پذير نيست، چون آن‌جا نيز همه‌جور ايرانی‌ای وجود دارد و هر کس روال خاص خود را در زندگی در پيش می‌گیرد. در مورد تورنتو خلاصه کنم: از لحاظ رقم ناچيز مشارکت در تظاهرات‌ها و نشست‌های ضد رژيم يا طرفدار رژيم، از لحاظ رفت‌وآمد بالای ایرانيان تورنتو با ايران، با رجوع به دغدغه‌های اين مردم -که اصلاً سياسی نیست-[1] و دلايل ديگری که بايد از نزديک بود و ديد، می‌شود گفت که اين جامعه سياسی نيست؛ در آن فعاليت سياسی به‌چشم می‌خورد، امّا اساس آن سياسی نيست. بدون درنظرگرفتن استثناها، بايستی گفت قريب‌به‌اتفاق اعضای اين جامعه دارند اين‌جا زندگی می‌کنند و ذهن‌شان را در ايران جا نگذاشته‌اند و در شرايط سال‌ها پيش منجمد نشده‌اند.
* * *
در مورد زنده‌ياد شاملو، شوربختانه اغراق فراوان شده است. شاملو آن‌چه باید باشد نيست. تا زمانی که شاملو را عدّه‌ای بپرستند و او را در حد يک شاعر نبينند، هر ابراز عقيده‌ی مخالفی نیز برانگيزنده خواهد بود، آن‌هم از جهتی منفی. به همين دليل بود که مقاله‌ی احسان نراقی چنين باعث رنجيده‌گی عدّه‌ای شد. در اين‌که شاملو سال‌ها حقوق‌بگير یکی از سازمان‌های دولتی رژيم پهلوی (وابسته به فرح پهلوی) بوده شکّی وجود ندارد. مسعود بهنود هم بوده. بعد هم که انقلاب شد، شدند از پاپ کاتوليک‌تر! از اين فرصت‌طلبی‌ها در تاريخ کم نيست و زياد نبايد آن‌ها را عمده کرد. دليلی هم نيست که اين‌ها را به رخ‌شان بکشیم و دادگاهی بسازيم و آن‌ها را بنشانيم در جای متهم. اين‌هم خودش خبطی‌ است بزرگ‌تر از پرستيدن آن‌ها. همين که انسان نسبت به مسائل و شخصيت‌های تاريخی‌اش آگاه باشد کفايت می‌کند؛ انتقام‌گرفتن بدتر از پرستيدن است. خلاصه که راه رسيدن به آگاهی، نگاهی فرای تعلقات و تنفرهاست. شاملو شاعر نسبتاً خوبی بوده، امّا در حوزه‌ی تاريخ -که او خود را در آن صاحب‌نظر می‌دانسته- دانش چندانی در چنته نداشته است. برای نمونه هرآن‌چه در رابطه‌ با فردوسی گفته، عيناً کپی‌برداری از آرای دکتر علی حصوری بوده است که اصل کلام نيز زير پرسش است و معتبر نیست. در حوزه‌ی زبان و زبان‌شناسی نيز "گاف" اين‌قدر داده که از مثل گذشته است. گذشته از ايرادهايی که بهاءالدّین خرمشاهی و ديگران از ضعف زبانی او گرفته بودند، همان ايرادهایی که معلمی به نام ملکی از آيين نگارش او گرفته بود (در شماره‌ی 96 آدينه) را اگر پاسخ گفتند باقی‌اش پيشکش! شاملو حتا شعر حافظ را (با آهنگ‌ شهبازيان) در جايی غلط می‌خواند. با نگاهی هرچند گذرا به چند دهه‌ی گذشته می‌بينیم که تقسيم موقعیت در فرهنگ و جامعه‌ی ما چندان تابع عدالت نبوده است. يعنی غالباً کسانی رو آمده‌اند که یا حرف مد روز زده‌اند، يا با نظام حاکم ساخته‌اند. مثلاً اين‌روزها برای نادر ابراهيمی بزرگداشت می‌گیرند زيرا -در پرانتز بگوِيم- او قبلاً چند جلد "رمان" در قالب زندگی‌نامه‌ی آیت‌الله خمينی نوشته بوده، امّا آوردن نام بزرگ‌مردی چون احسان یارشاطر در رسانه‌ها، کماکان کفر تلقی می‌شود! آدم موج‌سواری به‌نام نادر ابراهيمی چه خدمتی به ادبيات و فرهنگ ما کرده؟ آن‌زمان تمام همّ و غم‌اش اين بود که يا جيب "کتاب کودک" را خالی کند، یا گوش انتشارات "پروگرس" شوروی کمونيستی را بِبُرد که اين آقا را به سِمَت مصحح ترجمه‌های فارسی آن بنگاه بگمارند. ورق که برگشت، ورق آقا هم برگشت! يعنی با هر سازی که بگويید رقصيد و مثل مسعود بهنود، هم از توبره‌ی آن رژيم خورد و هم از آخور اين نظام. يا سيمين دانشور -که به باور من مايه‌ی چندانی در ادبيات ندارد- را با هياهو بزرگ می‌دارند و فرد تنک‌مايه‌ای به نام جلال آل احمد را -که شهرتش مرهون شلوغ‌بازی‌های سياسی‌اش بوده- به "اديب" تبديل می‌کنند! می‌خواهم بگويم از اين مسائل تنها نباید به عنوان "اشتباه" گذشت و به نقدی بسنده کرد، بل‌که بايد تماميت نگاه تاریخی‌مان را به تاريخ و شخصيت‌های تاريخی اصلاح کنيم. شوربختانه شاهديم که آن شخصيت‌پردازی‌های تصنعی و بی‌عدالتی‌ها در ارزيابی تاريخ هم‌چنان دارد خودش را بازتوليد می‌کند و به روزگار ما نيز پای لنگش را کشانده است.
شاملو کتاب "کوچه‌‌"اش خوب است، خوب دستش درد نکند! کلاً من به‌عنوان يکی از عاشقان شعر و ادب، نه شعر شاملو را چندان می‌پسندم نه نثر او را. شعری که جز "خنجر" و "خون" عنصری ندارد و جای لطافت و عشق و عاطفه در آن به‌کل خالی‌ست لااقل نمی‌تواند شخص من را جذب کند. کسی را نيز که در زمانه‌ی ما شعر را سنگر مبارزه کند -بی‌تعارف- چندان نمی‌پسندم. قبلاً چنين بوده، امروز قرار نیست در امتداد "قبلاً" زندگی کنيم و عيناً فراراه‌مان قرارش دهيم. شعر باید شعر باشد، قصه باید قصه باشد نه بيانيه‌ی سياسی یا روش انسان‌سازی. اين نظر من است و نظر مخالف من نيز محترم. بگذريم جانا؛ خیلی طولانی شد...

1- برای مثال، پرتيراژترين نشريه‌ی اين شهر ايران جوان است که در 180 صفحه منتشر می‌شود و در آن فقط قصه‌ی دختر فراری و زن طلاق‌گرفته و عشق نافرجام و از اين دست مطالب منتشر می‌شود، مثل زنده‌یاد زن روز! به‌علاوه، بيش‌ترين مشارکت مردم غالباً در جشن‌هاست که به‌واقع طبيعی هم هست.

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴

نشست رسانه‌ای با پروفسور احسان يارشاطر

احسان يارشاطردر کنفرانس رسانه‌ای پريروز شنبه، پرسشی که با دکتر یارشاطر مطرح کردم اين بود: "آیا بر ترجمه‌هايی که از ايرانيکا در ايران منتشر شده نظارتی داشته‌اند و از لحاظ وفاداری به متن اصلی، آن‌ها را چگونه ارزيابی می‌کنند" که ايشان با دقت و تواضع پاسخ دادند. نظر ايشان اين بود که ترجمه‌ها دارای نقص‌هايی‌ست، اما در مجموع کار مفيدی بوده است. پرسشی نيز در طول مسير و تمام مدّت با من در کش و قوس بود که بالاخره همان‌جا در ذهنم مدفون شد: "آيا برای جانشينی شما شخص شایسته‌ای در نظر گرفته شده"؟ هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم با خودم کنار بيايم که از ايشان بپرسم‌اش. پيرمرد با آن دست‌های لرزان و کهولت سن می‌گفت 14-15 سال ديگر تا تکميل ايرانيکا راه هست...
کاری که ايشان و يارانش دست گرفته‌اند، کار يک دولت است نه چند نفر ايرانی مهاجر؛ به راستی کاری‌ست کارستان که قدر کارشان را تاريخ خواهد دانست... اگر بداند! در دل می‌پرسيدم: آیا اين رواست که خود مسئول پروژه با اين سن و سال و بيماری، به نيت جمع‌کردن توشه‌ی ادامه‌ی راه، در سرزمين‌های مختلف بگردد و طلب همياری کند؟ آیا ايشان نباید گوشه‌ی دنجی بنشيند و دوران بازنشستگی را بگذراند؟ آیا اين رواست که بزرگ‌ترين پروژه‌ی فرهنگی ايران ما در غربت با مشکلات مادّی‌ای چنين طاقت‌کش دست‌وپنجه نرم کند؟ ...و عدالت از دست زندگی می‌گريزد و در کوچه‌ها سرگردان می‌میرد... از اين دست پرسش‌ها در ذهنم بسيار بود...

به گفته‌ی احسان يارشاطر، پروژه‌ی ايرانيکا حداقل سالی نهصدهزاردلار هزينه دارد. اين هزينه تاکنون توسط افراد و سازمان‌های خيّر غير دولتی -و در واقع خود مردم- تأمين شده است. در تمام ممالک جهان، کار برگ هويت ملّی و دانشنامه‌ی تاريخی-بوم‌شناختی‌شان با سرمايه‌ی دولتی سامان می‌گیرد، امّا شوربختی اين‌جاست که جمهوری اسلامی تاکنون حتا یک ريال به اين پروژه‌ی در‌واقع ملّی کمک نکرده است! بدتر از آن، امکان ترجمه‌ی دولتی آن را در درون مرز فراهم نکرده است که بی‌شک مسئوليتی‌ست بر دوش نظام حاکم. چنين است که ارباب ايرانيکا تمام‌مدّت در مضيقه‌ی مادّی-معنوی هستند.

ديدار با استاد یارشاطر برایم غنيمتی بود؛ نه بهتر است گفت افتخاری بود. لحن کلام، نگاه و برخورد استاد سخت به من چسبيد. تواضع ايشان -با وجود جايگاه بی‌مثل علمی‌شان- به‌راستی مثال‌زدنی بود. در کنار ايشان ايرانی ايران‌دوست و خيّری، بانويی با نام فرشته بخرد نشسته بودند که به‌همراه فردی ديگر حاضر شده بودند در ازای هر دلار که ايرانيان شهر تورنتو به اين پروژه کمک کنند، يک دلار هم ايشان کمک کنند و سقف اين کمک را نيز يک ميليون و دويست هزار دلار معين کرده بودند. به ايشان در دل آفرين گفتم. در زمانه‌ای که در آسمان ردّ پشيزی را می‌زنند و برای سکه‌ای خون به‌پا می‌کنند، چنين انسانی نيز يافت می‌شود و به محيط اميد می‌افشاند... و در دل آفرين‌اش گفتم. در آخر، پرسش اين‌جاست که آیا همّت عالی ايرانيان تورنتو[1] به اندازه‌ی همين يک زن هست؟ بايد صبوری کرد و ديد... و اين‌جاست که فرق "جامعه" با "جمعيت" نمود می‌کند.
1- 25 نوامبر قرار است در تورنتو جشنی به‌پا شود و در آن، برای کمک به برقرارماندن پروژه‌ی ايرانيکا پول جمع کنند.

  • ايرانيکا را آنلاين بخوانيد: «Encyclopaedia Iranica»

  • گزارش مهين ميلانی از جايزه‌ی "احسان یارشاطر" در ونکوور:
  • «کار نه اين گنبد گردان کند...»
  • توضيحات ف.م. سخن
  • : «ترجمه‌ی ايرانيکا و حکومت ايران»

    شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۴

    گفت‌وگوی راديویی درباره‌ی جامعه‌ی کانادا

    قصد دارم نکاتی را که در یادداشت پيش مطرح کردم در برنامه‌ی راديويی فردا بسط دهم و بیش‌تر باز کنم. به همين خاطر، ميهمانی دعوت کرده‌ام که با او به رايزنی خواهم پرداخت. در اين گفت‌وگوی راديويی، به وضعيت عقيدتی جامعه‌ی کانادا، نقاط اشتراک و تفاوت اين جامعه با ديگر جوامع مهاجران ايرانی (مثلاً در اروپا) و اهداف و تفکر آن خواهيم پرداخت. اساس گفت‌وگو مفاد یادداشت پيشين است.
    زمان برنامه: فردا يکشنبه، ساعت 5:00 تا 6:00 عصر به وقت شرق کانادا، 11:00 تا 12:00 شب اروپای غربی.
    می‌توانيد به اين برنامه به‌طور مستقيم گوش کنيد.