شنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۳

روانشناسی ترس

سبب اصلی ورود نظامی آمريکا به افغانستان و عراق، "عامل ترس" بود. در اين شکی نيست که سرمايه‌داری جهانی و مهمتر گلوبالیسم سيطره بر منابع انرژی را در دستور کار خود قرار داده است، امّا اين‌که چرا بلافاصله بعد از يازده سپتامبر به منطقه لشکر کشيد را بايستی در ترس آمريکا از تروريسم بنيادگرا و ضربه‌پذيری‌اش جُست. امروز نيز که تيم‌ها و گروه‌های سياسی-اقتصادی و احزاب آمريکايی -يک‌صدا- جمهوری اسلامی را تهديد می‌کنند، به دليل دستيابی قريب‌الوقوع اين رژيم به بمب اتمی و در کنارش، سنگ‌اندازی‌هايش در امور عراق و منطقه است.
اين مقدمه را به‌عنوان "صورت مسئله" آوردم تا با بازخوانی دقيق آن، تمام آن کسانی که دل در گرو ميهن دارند، به يافتن راه حل بپردازند. طرفداران جمهوری اسلامی که بدون خواندن صورت مسئله، نقاب "ضد جنگ" به چهره زده، هيجان‌زدگی را باب می‌کنند، در واقع قصدشان نه ضدّيت با جنگ، که دقيقاً منحرف‌کردن اذهان عمومی از صورت مسئله است. به عبارتی دشمن، دشمنی خانگی است، ولی آن‌ها بيرون درب را نشان‌مان می‌دهند! اتفاقاً دليل اين رفتار آنان نيز همان "عامل ترس" است، ترس ازميان‌رفتن رژيم مطبوع‌شان. اين افراد خود پيروان راستين رهنمود امام‌شان هستند که تأکيد کرد «جنگ برکت است»، امّا اين‌بار که حريف ابرقدرت آمريکاست، اين رهنمود را زير سبيلی رد می‌کنند!
ما تنها دو راه حل برای از بين بردن تهديد و پيش‌گيری از حمله‌ی آمريکا در پيش رو داريم: با فشارهای بين‌المللی همراه شده و رژيم را وادار به توقف کامل پروژه‌های اتمی‌اش بکنيم يا اين‌که بهتر از آن، مردم به‌طور خودجوش، اين رژيم را براندازند و زمام امور را خودشان به‌دست گيرند.

پی‌نوشت:
خود من هم که اين مطالب را می‌نويسم، احياناً تحت تأثير ترس درونی است، ترس از حمله‌ی خارجی به خاک ميهنم، به دليل ندانم‌کاری‌های حکّام بی‌مسئوليت جمهوری اسلامی.

» در همين باره، از همين قلم:


  • آمريکا و تحليل"گران" ما!



  • مسيری که آمريکا در آن گام برمی‌دارد



  • احتمال حمله نظامی آمريکا؟



  • خرد يا غيرت؟!
  • جمعه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۳

    خرد يا غيرت؟!

    در پای مقاله‌ی "مسيری که آمريکا در آن گام برمی‌دارد"، خواننده‌ای به نام بابايادگار برايم نوشته است: «ايرانی با شرف است و غيرت دارد. من صد در صد مخالف حمله آمريکا به ايران هستم». سپس، خواننده‌ای به اسم بهرام به او پاسخ داده است: «ما ملت ایران اگر شرف و غیرت داشتیم جناب بابایادگار 26 سال آزگار اجازه نمی دادیم یک مشت اخوند دزد بی سواد مملکت رو غارت کنن هر وقت جلوی آخوند سینه سپر کردی آنوقت از شرف حرف بزن»!
    اصولاً اگر سطح بحث و استدلال در حد اظهارنظر بابايادگار باشد، پاسخی هم که ناگزير خواهد گرفت، چيزی است شبيه به همان که بهرام گفت. در جايی ديگر، خواننده‌ای به نام سعيد حاتمی می‌گويد: «راستی تا جايی که من می‌دانم بيشترين نفع آمريکا در فروش اسلحه است نه مبارزه با تروريسم»، تو گويی آلمان يا فرانسه يا چين يا انگليس يا برزيل يا ديگر کشورها "اصلاً" اسلحه نمی‌فروشند! نگاهی هرچند اجمالی به پيرامون، به ما می‌گويد تجارت اسلحه، فحشا و سوداگری مواد مخدر به خاطر سودآوری نجومی، -به تقريب- دست آلوده‌ی بسياری از سيستم‌ها و نظام‌های سياسی را نيز در خود دارد و اين واقعيت جهان ماست، چه بپذيريم و چه نه. يا مهدی جامی در پاسخی که بر مقاله‌ی من نگاشته است، ترجمه‌ی متنی را آورده و در تجليل از آن گفته است «بهترين مطلبی [است] که خوانده، با استدلالی متين و نثری درست و قلبی ايرانی»، که خوب است قسمتی از این "استدلال متین و قلب ایرانی" با هم بخوانيم: «بيزارم که خبر بد بدهم ولی جرج بوش پاپانوئل نيست. او نمی آيد تا به شما هدايايی چون انتخابات آزاد و زندانهای تعطيل شده و ويلاهای کنار خزر ارمغان آورد. هزينه آمدن او بالاست. نه تنها جان و زندگی آنسانها از دست می رود بلکه عزت و شرف هم از بين خواهد رفت؛ و همراه با آن نابودی مطلق هر نوع تغيير سياسی با معنا در ايران». به نظر اين نگارنده، اين نوشته تحليل نيست، يک انشانويسی احساسی و فاقدِ استدلال است که هيچ بر آگاهی خواننده نمی‌افزايد؛ شبه ادبيات است! توصيه من اين است که برای ارائه‌ی تحليل، حال در هر زمينه‌ای، سطح استدلال را بالا ببرد و تا می‌تواند، از بار احساساتی‌گويی‌های برانگيزنده بکاهد که به عيار تحليل سخت آسيب می‌رساند. مسئله اين است که ما -همه‌ی ما- با هر نوع عقيده و مرام، بايستی اين‌قدر حُسن نيت داشته باشيم که بحث با يکديگر را آلوده‌ی شعار و هيجان‌زدگی نکنيم و همان‌طور که جواب می‌دهيم، خوب هم يکديگر را بشنويم.

    همان‌گونه که در "نگاه" خاطرنشان‌ کرده‌ام، «مطرح‌کردن اين بحث به آن معنا نيست که حمله‌ی نظامی آمريکا قطعی است. می‌شود از شواهد موجود نتيجه گرفت که احتمال چنين حمله‌ای تا حدّی وجود دارد، ولی همان‌گونه که گفته شد، اين احتمال هر چقدر هم که ضعيف باشد، بسيار مهم و حياتی است و بايستی مورد توجه اهل تحليل و سياست قرار گيرد». به باور من، هيچکس در اين آرزو نيست که آمريکا به خاک ميهن‌اش حمله کند. اگر کسی هم در سر چنين سودايی دارد، از سر استيصال است، به خاطر حجم فلاکتی است که رژيم موجود پديد آورده و باعث گشته مردم کوچه و بازار، برای خلاصی از آن به هر ريسمانی چنگ بزنند و از هر روزنه‌ای -حال به هر قيمتی که باشد- استقبال کنند. بنابراين، در اين‌جا بحثِ دردی مشترک است که برای زدودن آن، بايستی مرهمی جُست، بايستی آگاهی داد و تحليل کرد، نه اين‌که با زدن يکديگر با القابی نظير خائن و وطن‌فروش و ...، بر نقطه‌ی دردمند کوفت و درد را تشديد کرد. من معتقدم ما با اجتناب از صف‌بندی، مجاب‌ايم به اين نقطه‌ی مشترک برسيم که درد همه‌مان مشترک است. خصمانه رو در روی يکدگر ايستادن، گره از هيچ مشکلی نخواهد گشود.
    هدف از جاری‌کردن اين گفتمان، در وهله‌ی نخست شناخت امکانات و موقعيت ويژه‌ی کنونی‌مان است. می‌خواهيم از هزينه‌هايی که می‌کنيم، برآورد درستی به‌دست آوريم. می‌خواهيم همه‌ی راه‌ها را قبل آزمودن محک بزنيم، زيرا گاه درپيش‌گرفتن مشی‌يی بدون محکِ قبلی، زيان‌بار و غير قابل جبران است. بايستی ببينيم چطور می‌شود از شرايط بغرنج موجود، با بيش‌ترين نفع يا لااقل کم‌ترين صدمه بيرون آمد. برای اين کار، بی‌شک خودزنی و تبليغ فرهنگ شهادت و "غيرتی‌شدن" و ورم‌کردن رگ کردن نه که کارساز نيست، در نهايت راه عقل نيز می‌بندد. حل مشکلات ما مردم و اصولاً يافتن کاربست و شيوه‌ی زندگی، نيازمند تعقل و خرد و شعور است، در کنار وجدانی بيدار... در معادله‌ی زندگی بشر امروزی، مقولاتی چون "غيرت" يا اصلاً کاربرد ندارد و يا در آخر صفِ "اولويت‌ها" و "تعيين‌کننده‌ها" ايستاده است.

    دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۳

    مسيری که آمريکا در آن گام برمی‌دارد

    با انتشار مقاله‌ی سيمور هرش (افشاگر معروف آمريکايی) در نشريه نيويورکر، هياهوی عجيبی در محافل سياسی و اجتماعی، به خصوص در بين ايرانيان برخاست. مشکل ما ايرانيان -که از تحليل و فکرکردن گريزانيم- اين است که هميشه بايستی ديگران خطر را به ما گوشزد کنند! حتا آثار ادبی ما را نيز خارجی‌ها برای‌مان ارزش‌گذاری می‌کنند؛ نويسندگان‌مان را نيز خارجی‌ها کشف می‌کنند، تاريخ‌مان را هم.
    در مورد حضور آمريکا در خاورميانه، ژرفای تحليل سياسيون ما اين بود: حزب جمهوری‌خواه و به‌ويژه شخص جورج بوش مسبب جنگ بوده است، تظاهرات ميليونی در شهرهای اروپا "خودجوش" بوده و بر عليه جنگ و در راستای حمايت از حقوق بشر بود، آمريکا فقط برای نفت به منطقه آمده، طرح جنگ بعد از يازده سپتامبر ريخته شد، تمام بدبختی‌های جهان زير سر صهيونيسم بين‌الملل است و ... ده‌ها خام‌گويی ديگر که نامی جز "سطحی‌نگری" بر آن‌ها نتوان نهاد. طبيعی هم هست: مملکتی که جمعی از روشنفکرانش به جای پرداختن به حجم عظيم و غير قابل انکار فلاکت‌های داخلی و توجه به منافع ملّی، همچنان برای "کودک قهرمان" فلسطينی شيون می‌کنند و برای شهدای قهرمان خلق فلسطين و ابوعمّار شمع روشن می‌کنند و در حال و هوای سال‌ها قبل منجمد شده‌اند، از اين روشنفکران چپ اندر قیچی بيش از اين نيز نمی‌توان انتظار داشت! ما تا هنگامی که بدون هيچ عينکی واقعيت‌های جاری جهان را نبينيم و تا بر عادات و ترس‌های ايدئولوژيکی خود فائق نياييم و تا جای دريچه تنگ نگاه ايدئولوژيکی را به نگاهی جامع و جهانی ندهيم، همچنان از ديدن واقعيت‌های جاری جهان عاجز خواهيم ماند.

    در وبلاگ قبلی -که متأسفانه پاک شد- اشاره‌ای به کتاب رابرت دريفوس، گروگان خمينی کرده بودم که در سال 1981 در آمريکا منتشر شده بود. در اين کتاب، نويسنده -پس از اشاره به کانون‌های قدرت- توضيح می‌دهد که مراحل "جهانی‌شدن" (گلوبالیسم)، ايجاب می‌کند که کارتل‌های فرامليتی بر توليد و صدور انرژی کنترل کامل و به قولی استيلا داشته باشند. اين کتاب نشان می‌دهد که ورود آمريکا به منطقه ربطی به رژيم حاکمه در آمريکا (مثل امروز: دستگاه بوش) ندارد و جزو طرح‌های بلندمدّت سرمايه‌داری جهانی است. البته شواهد از اين دست بسيار است که بايد خواند و در آن‌ها انديشيد. با اين توجه که گروگان خمينی در زمان جنگ سرد نگاشته شده است و امروز ديگر جهان ما تک‌قطبی است، پس بنابراين ولع جهانی‌سازی بايستی دوچندان باشد.
    بعد از يازده سپتامبر، به طرح جهانی‌شدن سرعت بخشيده شد و به قولی اين طرح وارد فاز نوينی گشت، چرا ‌که يکی از عوامل بازدارنده‌ی "جهانی‌شدن" به‌يکباره در دل جهان غرب رخ نمود: "تروريسم اسلام فناتيک". با ظهور تروريسم اسلامی در جهان غرب، آمريکا به اين نتيجه رسيد که ديگر روش "کج دار و مريز" (هويج و چماق) با دولت‌های خودسر کار نمی‌کند، چه نظام‌های خودسر، با ايجاد خطر و تک‌روی و سنگ‌اندازی، در حکم "بازدارنده" در راه جهانی‌سازی عمل می‌کنند. پس از آن بود که ايجاد "دموکراسی" در اين کشورها، به عنوان راه حل توصيه شد. يعنی دموکراسی، به اقتضای سياست آمريکا و دقيقاً در راستای منافع سرمايه‌داری جهانی توصيه شد، همان‌گونه که در اواخر دهه‌ی هفتاد، "ايجاد کمربند سبز" (طرح برژينسکی در خاورميانه) توصيه شد و از دل آن، طالبان و جمهوری اسلامی بيرون آمد. اين توضيحات از آن رو است که بدانيم: اين مسيری است که آمريکا در آن گام می‌زند و به قول سهراب سبحانی، اگر در انتخابات اخير جان کری هم انتخاب می‌شد، چندان فرقی در اين روند ايجاد نمی‌شد.

    در مورد ايران، آمريکا دو گزينه در پيش رو دارد: به ايران حمله کند يا به مخالفان جمهوری اسلامی که غالب مردم ايران هستند، به نحوی ياری رساند و تهييج‌شان کند. من بر خلاف سيمور هرش احتمال می‌دهم که آمريکا به تأسيسات اتمی ايران حمله نکند، برای اين‌که جمهوری اسلامی بيش‌تر اين تأسيسات را در کنار شهرهای بزرگ داير کرده و به قولی، برای‌شان سپر انسانی ساخته است. ضمناً حمله به اين تأسيسات، خطری نيز برای محيط زيست جهان محسوب می‌شود (مثل قضيه چرنوويل). اين احتمال نيز هست که شماری از اين تأسيسات را مورد حمله قرار دهد، ولی نه همه‌شان را. به هر رو، با حمله به تأسيسات اتمی، جمهوری اسلامی سقوط نخواهد کرد. اگر هدف ساقط‌کردن اين رژيم باشد، راه از همان دو گزينه که گفتم می‌گذرد.
    در اين نيز شک نبايد کرد که جمهوری اسلامی به پايان خط رسيده است. مردم ايران در اين 26 سال ثابت کردند که توانايی براندازی رژيم را ندارند. آن رهبری و سازماندهی که برای براندازی يک رژيم نياز است، در بين اپوزيسيون و مردم ايران وجود ندارد، هرچند اکثر مردم با اين رژيم مخالف هستند. به شهادت تاريخ، اصولاً ملّتی فقير و نيازمند توانايی انقلاب‌کردن ندارد. اين را آمريکايی‌ها می‌دانند. پس باز قضيه برمی‌گردد به همان دو گزينه که اشاره‌اش رفت. اين‌که در آينده چه پيش خواهد آمد (تاکتيک آمريکا) را سخت بشود پيش‌بينی کرد، امّا همان‌طور که مسير "گريزناپذير" آمريکا را ترسيم کردم، براندازی جمهوری اسلامی در دستور کار ايالات متحده قرار دارد.

    چند پرسش در قالب پی‌نوشت:
    1- آيا مردم ايران از حمله‌ی آمريکا استقبال خواهند کرد يا در مقابل‌اش خواهند ايستاد؟ مردم ايران ادامه‌دادن زندگی در رژيم ولايت فقيه را ترجيح می‌دهند يا حاضرند مثل مردم افغانستان و عراق برای آينده‌ی خود ريسک کنند؟ من به شخصه شک ندارم که به جز اعوان و انصار رژيم، کسی حاضر باشد برای اين رژيم بجنگد. هشت سال جنگ بی‌هدف و بلايی که همين رژيم سر جانبازان آورد و بی‌حرمتی‌هايی که به خانواده‌ی جانباختگان و نزديکان خودش کرد و هزار و يک دليل ديگر خود بهترين تجربه برای مردم بود.
    2- زمانی يک رژيم می‌تواند مردم را با "شعارهای ناسيوناليستی" برانگيزد، که فاصله‌ای بين آن رژيم و مردم نباشد. آيا شما به عنوان اعضای جامعه‌ی ايران، جمهوری اسلامی را رژيمی مردمی می‌دانيد؟
    3- آيا جنگيدن برای جمهوری اسلامی به معنای جنگيدن برای ايران است؟ آيا ترجيح مردم اين است که حساب و کتاب خودشان را از رژيم جدا کنند يا معتقدند که اين رژيم به هر حال "ايرانی" و "ملّی" است و بايد آن را حفظ کرد؟
    4- هنگامی که آمريکا سخن از محور شرارت به ميان می‌آورد، آيا منظورش مردم ايران است يا رژيم جمهوری اسلامی؟ آيا آمريکا فرقی بين مردم و نظام قائل است؟
    5- آيا بين اين دو گزاره فرق می‌گذاريد: "براندازی جمهوری اسلامی با حمله‌ی نظامی" و "حمله به ايران"؟
    6- اين پرسش خيلی سخت است: علی خامنه‌ای قابل اعتمادتر است يا پرزيدنت جورج بوش؟

    پی‌نوشت دوّم:
    1- ترديدی نيست که آمريکا در پی منافع ملّی خود است، امّا آيا اين منافع هميشه در تضاد با منافع ملّی ماست؟ در کنارش:
    2- علاقمندی سرمايه‌داری جهانی به تقسيم کشورهای در حال توسعه، غير قابل انکار است. دموکراسی نيز، هر چند عنصری از عناصر توسعه است، امّا کليت توسعه نيست. تصور اين‌که از دل کشوری بزرگ، تعدادی کشور کوچک و دموکرات بيرون بيايد، بيش از آن‌که خوش‌آيند باشد، مشمئزکننده است. وضعيت اقمار شوروی سابق بهترين مثال تواند بود. همچنين:
    3- تضمينی وجود ندارد که ماندگاری جمهوری اسلامی به تقسيم ايران نيانجامد. وضع ايران کنونی بغرنج‌تر از آن است که بشود آينده‌اش را پيش‌بينی کرد، يا حتا آينده‌ای بهتر را برای آن متصور شد.
    4- فرض را بر اين بگذاريم که آمريکا به ايران حمله بکند و مردم هم -به هر دليل- در کنار رژيم بايستند و با آمريکا بجنگند. آيا اصولاً ما توانايی جنگيدن با آمريکا را داريم؟ با علم به اين که مقاومت ما در پايان به شکستی سخت خواهد انجاميد، آيا ورود به جنگ بيهوده نخواهد بود؟ با اين کار آيا مديون نسل‌های بعدی -که احتمالاً واقع‌نگرتر از ما خواهند بود- نخواهيم شد؟ آيا مقاومت ما منجر به درهم‌کوبيده‌شدن تعداد بيش‌تری از تأسيسات و صنايع و امکانات ملّی ما نخواهد شد؟ من شخصاً اگر در ايران می‌بودم، محال بود در اين جنگ شرکت کنم. به مقولاتی چون "شهادت" نيز کم‌ترين اعتقادی ندارم. علاقه‌ای نيز به کشته‌شدن برای نظام جمهوری اسلامی ندارم. اگر جنگی در بگيرد، خود سران جمهوری اسلامی قبل از هر کس از کشور فرار خواهند کرد! من می‌گويم ما هر کار که می‌خواهيم بکنيم، بايستی قبل از حمله‌ی آمريکا بکنيم. تلاش ما بايستی پيشگيرانه باشد. اگر آمريکا وارد شود، ديگر عملاً کلافِ کار از دست ما خارج شده است.
    5- کسانی مردم را به مقاومت در برابر حمله‌ی نظامی آمريکا فرا می‌خوانند! من با اين‌گونه اقدام و موضع‌گيری از اساس مخالفم و آن را به ضرر نيروی انسانی و منافع ملّی‌مان می‌دانم. دلايلم را در يادداشتی مستقل برخواهم شمارد.

    اين پرسش‌ها، دغدغه‌های مشترکی‌ هستند که لازم است مطرح شوند تا شايد به بحثی گسترده دامن بزنند. جُستن پاسخ بر هر پرسش، نيازمند خواندن آن پرسش بدون هرگونه تعصّب و پيش‌زمينه‌ی منفی فکری است. ما مردم در لحظاتی به سر می‌بريم که بيش از هر زمان ديگری بايستی واقع‌گرا باشيم. واقع‌گرايی به ما کمک می‌کند که راهِ درست و منطبق با منافع ملّی خود را برگزينيم، چه می‌دانيم وقت بسيار تنگ است. درست در چنين شرايطی است که به اهميت گفتمان و طرح رفراندوم پی می‌بريم.

    » در همين رابطه، از يادداشت‌های پيشين:

  • تأثير يازده سپتامبر بر زندگی ما

  • چرا بمب اتم؟


  • شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۳

    آيا دين متحوّل می شود؟

    در پيام‌گير يادداشت "حکم شرع حکم کيميا" در وبلاگ سيبستان، نوشته بودم:
    من کار احمد قابل را مهم می‌دانم و جدّی می‌گيرم، امّا از نگاهی متفاوت.
    ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه اسلام را هويت مردم بدانيم و چه ندانيم، وجود و فراگيری اسلام در ايران را نمی‌توانيم انکار کنيم. اين نيز انکارناشدنی‌ست که نمايندگان اسلام در ايران، آن‌هايی که بر اريکه‌ی قدرت تکيه زده‌اند، متعلق به عصر ما نيستند. چنين است که اين دين بايد با حال و هوای دنيای امروز همخوان شود، همان‌طور که مسيحيت شد.
     آن‌چه را که می‌خواهم بگويم اين است که بيش و پيش از هر کس، خود آخوندها ملزم به ايجاد تحوّل در اسلام هستند. اين مسئوليت و رسالتی مهم است که بر دوش دارند، امّا بسياری‌شان يا به اين مهم واقف نيستند، و يا خود را به ناآگاهی می‌زنند. از اين روست که کار احمد قابل را بايستی به فال نيک گرفت و مهم شمارد.
    و بعد، خواننده‌ای به نام آرمان برايم چنين نوشتند:
    ... "تحول در اسلام" معني ندارد. تحول در دين همان تحريف و ارتداد است (البته اگر وجدان خود را گول نزنيم).
    اگر واقعاَ اسلام متحول شود بطوري كه با پيشرفت و علم ناسازگاري نداشته باشد ديگر اسمش اسلام نيست! اسمش "اسلام مدل زهري" ميباشد و حكم ارتداد آن از هم اكنون صادر شده!
    در غرب مسيحيت به هيچ عنوان متحول نگشت بلكه فقط مسيحيون افراطي بعد از آنكه در اقليت واقع شدند, توسط جو روشنفكر, محدود و كنترل شدند اما در جامعه ما هنوز اين افراطيون كوته فكر در اكثريتند.
    پس بهتر است بگوييم:
    "اسلام (و خرافات) را نميشود دود كرد و به آسمان فرستاد, بلكه بايد آنرا كنترل كرد" كه من هم موافقم...
    در پاسخ آرمان چند نکته را يادآور می‌شوم:
    1- در جهان و کائنات، همه چيز، بدون استثنا در حال تغيير است، حتا آن قطعه سنگی که در دامنه‌ی کوه می‌بينیم. دين که جای خود دارد!
    2- با کلمات که نمی‌خواهيم بازی کنيم؟ واقعيت می‌گويد: مدل‌ها، روايت‌ها و شاخه‌های متعدد اديان (مثل مسيحيت و اسلام)، خود گواهی قاطع بر "تحول‌پذيری دين" هستند.
    3- چيزی به نام "دين راستين" (اسلام راستين، مسيحيت راستين و ...) وجود خارجی ندارد و مدعيان‌اش گزافه‌گويانی بيش نيستند، چه "دين راستين" غير قابل تعريف است. هر چند در هر دينی اصول مشخصی وجود دارد که آن‌را از ديگر اديان متمايز می‌کند، امّا اين چند اصل برای دين‌شدن آن دين کافی نيستند، به همين خاطر فقه و شرع به ميدان می‌آيند. به واقع هر کس از ظن خود يار دين می‌شود، حتا ياران نزديک محمد هم چنين بودند. بر اين اساس است که چند و چون کردن در فقه -همان کاری که احمد قابل می‌کند- را تحوّل در دين نام می‌نهيم و می‌گوييم دين، و دقيقاً خود دين تحوّل‌پذير است.
    4- آيت‌الله مشکينی و مصباح يزدی هم با آرمان هم عقيده‌اند که: «"تحول در اسلام" معني ندارد. تحول در دين همان تحريف و ارتداد است»، امّا جالب اين‌جاست که حتا همکاران خود آن‌ها نيز به حرف‌شان اهميتی نمی‌دهند (کديور، همين احمدقابل و ...)، چه رسد به امثال من!
    5- اين گزاره‌ی آرمان کمی ايراد دارد: «در غرب مسيحيت به هيچ عنوان متحول نگشت بلكه فقط مسيحيون افراطي بعد از آنكه در اقليت واقع شدند, توسط جو روشنفكر, محدود و كنترل شدند اما در جامعه ما هنوز اين افراطيون كوته فكر در اكثريتند».
    اوّل بايد پرسيد «افراطيون کوته‌فکر» ديگر چه معنی می‌دهد؟! به شهادت تاريخ، هر گاه دين و سياست و دولت يکی شدند، فاجعه به بار آمد. در واقع ورود دين به عرصه‌ی سياست اين خاصيت را دارد که فاجعه به بار آورد.
    هرچند کنترل تندروها توسط روشنفکران و قانون به ايستايی فناتيزم کمک کرد، امّا در کل در غرب، دين از درون خود و توسط خود اصحاب و ارباب دين متحوّل شد. لوتر از بهترين نمونه‌هايش است و البته نمونه بسيار است. حال اگر منظور آرمان اين است که لوتر روشنفکری بوده که افراطيون را محدود کرده، من به لوتر نمی‌گويم "روشنفکر"، بل‌که می گويم "آخوند تحوّل‌گرا".

    حرف در اين باره بسيار است. سعی می‌کنم به اصل بپردازم و در يادداشتی مستقل نشان بدهم که چرا در کل، حرکت احمد قابل مهم و لازم است.

  • ديدگاه م.آشنا در مورد اين يادداشت:[+]
  • پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۳

    چند کلمه در باره‌ی کنفرانس مطبوعاتی شاهزاده رضا پهلوی

    به هنگام ديدن کنفرانس مطبوعاتی شاهزاده رضا پهلوی، به نظرم آمد که ایشان با يک تير دو نشان زده است. وقتی در پاسخ اين پرسش که «اگر در ايران مردم به نظام جمهوری رأی دادند، موضع شما چه خواهد بود» گفتند «آن‌وقت به نود درصد از آرزوهايم رسيده‌ام»، در واقع سدِّ ميان خود با نيروهای دموکرات -از هر جناح- را شکست و مخالفان را عملا خلع سلاح کرد. دوّم، حساب و کتاب خود را از دايناسورهايی سوا کرد که ذرّه‌ای از برپاکردن يک نظام ديکتاتوری پرولتاریا و چریک بازی و انتقام‌گيری از مخالفان‌شان کوتاه نمی‌آيند. شاهزاده رضا پهلوی خواست که نشان بدهد "به نسل حاضر تعلّق دارد".

    همان شب، با فردی در باره‌ی اين کنفرانس گفت‌وگو می‌کرديم. می‌گفت: «ای‌کاش رضا پهلوی از خر شيطان پايين می‌آمد و خودش را کانديد رياست جمهوری می‌کرد؛ هم بهانه از دست بسياری که خود به دموکراسی باوری ندارند امّا در پشت نام "جمهوری‌خواه" مخفی شده‌اند می‌گرفت، و هم از پشتيبانی پُرشمار مردم برخوردار می‌گشت.» می‌گفت: «رضا پهلوی از لحاظ منش، ظاهر، شئون خانوادگی، سابقه و تسلط کامل به دو زبان خارجی و نيز به‌خاطر اين که جوان است، به اعتقادات معنوی مردم احترام می‌گذارد و با نگاهی انتقادی به گذشته می‌نگرد، شانس زيادی برای انتخاب‌شدن دارد. در طول چهار سال -و اگر دوباره انتخاب بشود هشت سال- می‌تواند پايه يک ايران دموکرات و پيشرو را بريزد و ...»
     اين هم البته نظری است(!)، امّا مستلزم اين است که شاهزاده پهلوی قيد پادشاهی را برای هميشه بزنند که به باور من ابدا صلاح نیست. اگر ایشان -به‌عنوان اصلی‌ترين مدعی نظام پادشاهی مشروطه- از موضع خود عقب بنشيند و کانديد رياست جمهوری بشود، چنان‌چه انتخاب نشود، ديگر عملاً بحث تاريخی پادشاهی در ايران منتفی‌شده خواهد بود؛ انتخاب هم بشوند به هدف ما که بازگشت پادشاهی پهلوی است ارتباطی ندارد، از اینرو چنین طرحی نباید روی میز باشد. این ترفند دشمنان است و ایران زنده است به پادشاهی، چه بخشی جدایی ناپذیر از هویت ماست.


  • در ارتباط با همين سوژه از وبلاگ عاشق ايران: «نگاهی پیرامون گفتگوی مطبوعاتی شاهزاده رضا پهلوی»
  • شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۳

    دو اثر جديد از علی ميرفطروس

    علی ميرفطروس - پاريستا آن‌جا که خبر شده‌ام، به‌زودی دو اثر از دکتر علی ميرفطروس منتشر و روانه بازار خواهد شد. نخستين اثر تاريخ در ادبيات نام دارد که به احوال سه شاعر برجسته‌ی ايرانی از زوايه‌ی تاريخ اجتماعی و نقش فکری آن‌ها در تحوّلات اجتماعی عصر خود می‌پردازد. اين سه سخنور به ترتيب عبارتند از انوری، ناصرخسرو و صائب تبريزی. قبلاً پاره‌هايی از اين اثر، در نشريات وزين ايران‌شناسی و ايران‌نامه چاپ و منتشر شده بود.
    کتاب دوّم برخى منظره‌ها و مناظره‌هاى فكرى در ايرانِ امروز نام گرفته است. اين کتاب شامل چند نقد است در حوزه‌ی علوم سياسی. مقاله‌ای از مقالات پيوسته‌ی اين کتاب -با همين عنوان- هم‌اينک در دسترس همگان قرار دارد. به گمانم بخش‌هايی از اين اثر هم پيش‌تر در نشريات خارج از کشور منتشر شده بود.
    با احتساب به تأثير ژرفی که ميرفطروس بر جنبش فکری ايران گذاشته و می‌گذارد، دور از انتظار نخواهد بود که اين دو اثر نيز چون کارهای پيشين او حاوی نکاتِ نو و نغزی باشند و پنجره‌های ديگری را به روی مخاطبين تشنه‌ی آگاهی بگشايند. به گمانم تا يکی-دو ماه ديگر کتاب‌ها را بشود از کتاب‌فروشی‌ها تهيه کرد.

  • بخشی از فصل مربوط به ناصرخسرو: «ناصرخسرو قباديانی: صدای طغيان، تنهايی و تبعيد»

  • معرفی ملاحظاتی در تاريخ ايران به قلم مجيد زهری: [+]
  • یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۳

    امی تن، نويسنده‌ی نسل دوّم مهاجر


    شنيده‌ام که در ايران چند قصه از نويسنده‌ی آمريکايی امی تن (Amy Tan) ترجمه و منتشر شده است. به‌شخصه معتقدم -در عالم هنر- کم‌تر کسی توانايی امی تن در به‌تصويرکشيدن روابط خانوادگی نسل دوّم مهاجر را داشته است. امی تن استاد تجزيه-تحليل روابط و تفاوت‌های کودک باليده در خارج (Middle Ground) با والدين خارجی مهاجر او است. اين اختلاف‌ها البته ناگزير هستند و نيازمند بازشدن.
    از آن‌جا که امی تن خود از خانواده‌ای چينی و مهاجر برخاسته، به‌واقع داستان‌های خود را زندگی کرده است. در مجموعه‌ی چند قصه‌ای که از انگليسی برگردانده‌ام، يکی نيز از امی تن گنجانده‌ام به اسم دو گونه (Two Kinds). خواندن داستان‌های او را به‌ويژه به ايرانيان رشديافته در خارج از کشور و والدين آن‌ها پيشنهاد می‌کنم، بویژه کتاب زیبای The Joy Luck Club.

    مشخصات امی تن:
    متولد 19 فوريه 1952 در اوکلند، ايالت کاليفرنيا. دانش‌آموخته‌ی زبان‌شناسی از دانشگاه سن‌خوزه. نخستين شغل: گفتاردرمانی کودکان. در 1974 با لو دِ متی (Louis DeMattei) ازدواج کرده. نويسنده‌ی: The Joy Luck Club که فيلمی هم از روی آن ساخته شده، The Kitchen God's Wife، The Hundred Secret Senses و The Bonesetter's Daugther.



  • امی تن و مادرش: [+]


  • امی تن و همسرش: [+]


  • همه‌چيز درباره‌ی امی تن: [+]